کامل شده رمان پلیس های دردسرساز | meli770 کاربرانجمن یک رمان

ازکدوم شخصیت خوشتون میاد؟

  • آترینا

    رای 3 60.0%
  • بردیا

    رای 1 20.0%
  • آتریسا

    رای 0 0.0%
  • داریوش

    رای 1 20.0%
  • ادوین

    رای 0 0.0%
  • رادوین

    رای 0 0.0%
  • هیج کدام:|

    رای 0 0.0%
  • همه:)

    رای 3 60.0%

  • مجموع رای دهندگان
    5
وضعیت
موضوع بسته شده است.

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,161
لایک ها
4,580
امتیاز
5,223
سن
20
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
#1
کد رمان : 1118
ناظر رمان : cinder

ویراستار: monir


(به نام خدا)​
نام رمان: پلیس‌های دردسر ساز
نام نویسنده: meli770
ژانر:اجتماعی، عاشقانه، طنز.

ممنون از نیلوفر عزیز:)
خلاصه:
آترینا برقعی بعد از چند سال به ایران برمی‌گرده و پیش دو تا برادرهاش زندگی می‌کنه.
توی مدتی که ایران زندگی می،کنه با اتفاقاتی روبه‌رو میشه که براش تازگی داره...
:)
لینک نقد:

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
594
لایک ها
4,070
امتیاز
4,073
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,161
لایک ها
4,580
امتیاز
5,223
سن
20
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
#3
مقدمه:
کودک درون من چون، طفلکی
در ميان آرزوهای من است
او چه معصوم و چه ساده، خفته است
او که از من، او که دائم، با من است
عشق را، در آن دل پاک ديده‌ای؟
او به مانند مَهی در آسمان
چون ستاره، چون همان رنگین‌کمان
تک نواز ساز زيبای من است
چون قناری، کز قفس آزاد شد
می‌پرد بر بام هر کاشانه‌ای
عقل بر او داد و بيداد می‌کند
تو همان کودکِ خامِ خفته‌ای
عقل با او، در کشمکش، در قهر و کین
ساليان سال، دعوا می‌کند
که چرا بهار خويشتن را
از همان نو قصه‌ها، پر می‌کند
عقل!
ای حاکمِ این تن قفسم!
عاقلان روزگار را ديده‌ای؟
به چه سخت گرفته‌ای، اينک بگو
ظالمان روزگار را ديده‌ای؟
اين همه عقل و بدن رشد يافتند
جز دلی، جز سنگ‌ها بیافتند؟
من که اکنون در درونم خفته‌ام
دلم آبی ست، نگاهم چمن است
مگر اين است که دلی شاد باشد
همه تن سالم و زيبا نظر است


پست اول:
آترینا:
-وای خدا! کمرم از درد شکست! چرا انقدر این ساک‌ها سنگین هستن؟
چرا باید اون دو تا هرکول توی خونه لم بدن، اون وقت من این سه تا ساک برزگ به همراه سه تا کیف دستی بزرگ رو حمل کنم؟!
چرا حتی یک دونه چرخ که بتونم وسایلم رو حمل کنم پیدا نشد؟ چرا هیچ کسی نیست برام بیاردشون؟
درحال غر زدن بودم که از کنارم یک باربر گذشت، هیچ جور نمی‌تونستم با این همه وسیله سنگین خودم رو بهش برسونم.
دریک تصمیم ناگهانی صدام رو بلند کردم:
-آقا نرو!
درحالی که داشتم وسایلم رو دنبال خودم می‌کشیدم، دستم رو هم براش تکون می‌دادم؛ با اینکه خیلی ازم دور نبود، ولی با این کار می‌خواستم نگهش دارم.
فکر کنم بنده خدا ترسیده، حتما باید ازش معذرت بخوام.
با کمک باربر وسایل‌هام رو، روی چرخ گذاشتم:
-ببخشید ترسوندمتون؛ آخه خیلی وسایلم سنگین بود.
-خواهش می‌کنم دخترم.
وقتی وسایلم رو گرفت، تازه تونستم نفس بکشم.
همراه باربر رفتیم سمت خروجی فرودگاه، گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم و با بابا تماس گرفتم.
در همون حال که حرف می‌زدم، رفتم سمت کیوسک نوبت ماشین، تا ماشین بگیرم برم خونه پیش دو تا هرکول گنداخلاق بی‌اعصاب!
بعد از سه تا بوق بابایی تلفنش رو جواب داد.
-به گل دختر خودم! خوبی بابا؟
-نخیرم، اصلا خوب نیستم.
صدای بابا نگران شد.
-چی شده آترینای من؟ کجایی بابا؟ مگه نرسیدی ایران؟!
-چرا بابایی خودم رسیدم، ولی وسایلم خیلی سنگینه...آخه چرا باید دو تا پسراتون تو خونه لم بدن، اون‌وقت این همه وسایل رو حمل کنم؟
-خب گل دختر بابا مگه باربر نبود؟
-چرا بود، ولی دیر اومد خسته شدم.
-خودت گفتی کسی متوجه نشه میای ایران!
-خب اونا باید خودشون عقلشون برسه! الکی نیست بهشون میگم هرکول یک، هرکول دو.
-از دست این زبون تو...الان کجایی؟
-دارم سوارماشین میشم، تشریف ببرم پیش پسرای گلتون.
-ازدست تو...برو بابا خدانگهدارت.
-بابایی به آتریسا و مامی گلم سلام برسون.
-باشه عزیزم، خدانگهدارت.
بعد از قطع کردن تلفن، سوار ماشین شدم.
راننده وسایل رو توی صندوق عقب ماشین زرد رنگش جا داد؛ بعد از دادن آدرس حرکت کرد.
داشتم بیرون رو نگاه می‌کردم؛ وقتی ازایران رفتیم بچه بودم، هفت یا هشت سالم بود، از اون موقع تهران خیلی عوض شده بود.
ادوین و رادوین، خیلی سال پیش اومدن ایران، وقتی من چهارده سالم بود؛ یعنی پنج سالی میشه ندیدمشون.
ادوین، ده سال ازم بزرگتره و رادوین هشت سال؛ یعنی ادوین الان بیست و نه سالشه و رادوین بیست و هفت سالشه، جفتشونم ترشیدن!
آتریسا یه سه سالی از من کوچیک‌تره.
بالاخره، بعد از نیم ساعت رسیدم ویلایی که داداشای گرام توش زندگی می‌کردن؛ البته با چیزی که من دیدم بیشتر به یک عمارت شبیه بود تا ویلا.
با کمک راننده و نگهبان وسایلم رو بیرون آوردم؛ بعد از حساب کردن، ماشین رفت.
رو کردم سمت نگهبان که بهش می‌خورد سی و خورده‌ای سالش باشه.
قد متوسطی داشت؛ صورت بیضی، چشم و ابروهای مشکی، بقیه اجزاء صورتش هم بهم می‌اومد.
-ببخشید شما واقعا خواهر آقا رادوین هستین؟
دست به سینه داشتم نگاهش می‌کردم:
-نه دوست دخترشم.
چشم‌هاش گرد شد.
-شوخی کردم، واقعا خواهرشم.
قبل از اینکه اجازه صحبت کردن بهش بدم:
-وسایلم رو میاری تو، لطفا؟ خیلی خستم، ممنون.
با سرعت پله‌های حیاط ویلا رو که به درب ورودی وصل می‌کرد بالا رفتم، دور تا دور نرده‌ها رو با گل تزئین کرده بودند؛ روی همه پله‌ها گلدون‌های کوچیک و بزرگ گذاشته بودند، واقعا که منظره زیبایی درست شده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,161
لایک ها
4,580
امتیاز
5,223
سن
20
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
#4
پست دوم:
دانای کل:
چند ساعتی از اقامت آترینا می‌گذشت؛ بعد از اتمام شدن بافت موهاش، پایین پیراهن نارنجی رنگش رو که تا روی زانوهاش بود رو صاف کرد؛ موهاش رو که خرگوشی بافته بود، پشت سرش فرستاد و ادکلن تلخ روی میزش رو برداشت و کمی ازش زد.
بعد از برداشتن گوشی و صندل‌های بندی هم رنگ لباسش، روی یکی از مبل‌ها که گوشه اتاق جا خوش کرده بود نشست.
اتاق تشکیل شده بود از یک دست مبل سفید راحتی که گوشه اتاق به طور زیبایی چیده شده بودند؛ یک تخت یک نفره و نیمه که وسط اتاق قرار داشت.
سمت راست اتاق، کتابخانه بزرگی به همراه میز تحریر قرار داشت.
بعد از بستن بند صندل‌هاش و برداشتن گوشی به سمت بالکن که سمت چپ اتاق قرار داشت راه افتاد.
سمت راست اتاق به غیر از بالکن یک راهرو، چند کمد دیواری بزرگ قرار داشت؛ داخل راهرو سرویس بهداشتی و حمام بود.
آروم در بالکن رو باز کرد، منظره خیلی زیبایی داشت که آدم رو به وجد می‌آورد.
آترینا دست به سینه داشت منظره روبه‌روش رو نگاه می‌کرد.
"حتما اتاقم رو عوض می‌کنم چون واقعا اتاقم کوچیک بود با توجه به اتاق‌های ادوین و رادوین".
دور تا دور حیاط رو درخت،های بلند فرا گرفته بود، گوشه‌ای از حیاط که منظره فوق‌العاده‌ای داشت یک تاب دو نفره گذاشته بودند.
با دیدن تاب دو نفره چشم‌هاش رو ریز کرد.
"چشمم روشن، بدون اجازه من تاب هم میذارن؟ دارم براشون بچه پروها رو، اگه می‌تونستن بدون اجازه من دوست دختر هم پیدا می‌کردند؛ ببین توروخدا فقط چند سال ایران تنها بودند معلوم نیست چه غلطی دارن می‌کنن که تاب دو نفره گذاشته‌اند توی حیاط، واقعا که.
من نمی‌دونم به این دو تا چی یاد دادن که به ویلا میگن عمارت، به عمارت میگن ویلا".
انقدر گرسنه وعصبی بود که می‌خواست همه رو بزنه؛ به سرعت از پله‌ها پایین اومد که اگه ستونی که جلوش قرار داشت رو نگرفته بود حتما با اون صندل‌های پاشنه بلند نقش زمین می‌شد.
با اعصاب داغوان به سمت آشپزخونه رفت.
با دیدن ایران‌دخت گل از گلش شکفت ولی توی دلش برا ادوین و رادوین نقشه می‌کشید.
"خون جفتتون حلال، ایران‌دخت من رو میارن اینجا به من نمیگن...معلوم نیست دیگه چه کارایی بدون اجازه من کردن...فقط حیف گشنمه".
دو سه نفر دیگه هم به جز ایران‌دخت توی آشپزخونه حضور داشتند که داشتند با چشم‌های گرد شده آترینا رو نگاه می‌کردند.
آترینا هم آروم انگشتش رو گذاشت روی تیغه بینیش به نشونه سکوت و آروم به سمت ایران‌دخت رفت.
دست‌هاش رو گذاشت روی چشم‌های ایران‌دخت، ولی مثل بیشتر مواقع با ملاقه‌ای دستش رو زد روی دست آترینا.
آترینا در حالی دست راستش رو با دست چپش گرفته بود رو کرد سمت ایران‌دخت:
-ایران‌دخت جونم دستم پوکید....به جای خوش آمدگویی؟
ایران‌دخت هم یک نگاه برزخی بهش انداخت که آترینا تا جایی که می‌تونست نیشش رو باز کرد و لب‌هاش رو غنچه کرد.
-ببخشید عشقم نگفتم دارم میام.
مطمئنا اگه ادوین یا رادوین بودن یک چیزی بهشون می‌گفت.
آترینا نفسش رو آروم بیرون فرستاد، ایران‌دخت از وقتی که پدر و مادر آترینا ازدواج کرده بودند توی خونه اونها مشغول آشپزی بود؛ به همین خاطر هم همه براش احترام خاصی قائل بودند.
ایران‌دخت رو کرد سمت آترینا.
-برو بیرون آترینا.
-ایران‌دختم، اول ببخش بعد میرم، باور کن می‌خواستم سورپرایز شین.
-از دست تو دختر، به اندازه کافی سورپرایز شدم؛ به برادرهات خبر دادی؟
دو تا دست‌هاش رو پشتش برد و ابروهاش رو بالا برد.
-نچ...نگفتم...لطفا کسی هم نگه می‌خوام سورپرایز بشن.
-از دست تو...حداقل بشین برات یه چیزی بیارم بخوری.
محکم گونش رو بوسید.
-عاشقتم.
نشست روی میز شش نفره آشپزخانه، دو تا دختر که بهشون می‌خورد قل باشن اومدن توی آشپزخونه، هر دوشون مثل هم بودن، صورت بیضیِ گندمی با چشم و ابروی مشکی.
بقیه اجزاء صورتشون هم همخوانی داشت، قدهاشون نسبتا بلند بود.
-ایران‌دخت جان تموم شد کارهای اتاق آقا.
آترینا با چشم‌های گرد شده پاهاش رو انداخت روی هم، دست راستش رو هم برد زیر چونش.
-کار اتاق آقا؟! از کی داداشای من میزارن کسی بره به اتاقشون!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,161
لایک ها
4,580
امتیاز
5,223
سن
20
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
#5
پست سوم:
آترینا:
تکیه‌ام رو دادم به پشتی صندلیم و انگشت‌هام رو تو هم قفل کردم، خیلی برام عجیب بود که ادوین و رادوین اجازه میدن کسی به غیر از خودشون اتاقشون رو تمیز کنه، نه که وسواسی باشندها نه، چون به شدت روی وسایل‌هاشون حساسن، اون هم فقط به خاطر اینکه چند باری من و آتریسا براشون اتاق‌هاشون رو تمیز کردیم نصف وسایلشون گم شد.


***
بعد از اینکه کمی بیشتر با این دو تا خدمه شخصی ادوین و رادوین آشنا شدم؛ سه تا کاسه سوپ جو دیگه هم خوردم که ایران‌دخت صداش در اومد:
-آترینا جان، بسه عزیزم، سردیت می‌کنه.
خونسرد از روی صندلی میز بزرگ آشپزخونه بلند شدم.
-نگران نباش ایران‌دخت جونم سردیم نمی‌کنه.
خیلی آروم رو کردم سمت سوگند و گندم که داشتند ظرف‌ها رو برای ناهار آماده می‌کردند:
-گندم، میشه یک خواهشی ازتون بکنم؟
گندم درحالی که داشت لیوان‌های پایه‌دار رو توی سینی می‌چید رو کرد سمتم:
-بفرمایید خانوم جان.
تکیه‌ام رو دادم به کاپینت ام دی اف سفید رنگ:
-راستش یک ذره حوصله‌ام سر رفته، نیاز به کمک جفتتون دارم.
***
بعد از آماده شدن وسایل مورد نیاز، که سوگند و گندم متحیر داشتند نگاهم می‌کردن با هم سمت طبقه دوم خونه رفتیم، از اونجایی که خسته بودم حوصله نداشتم برم طبقه سوم.
طبقه دوم فقط اتاق بود، البته چهار تا در بزرگ انتهای راهرو بود؛ دو تا از درها رنگ‌های متفاوتی داشتند؛ سفید و گردویی، بقیه درها قهوه‌ای بود.
یادم باشه حتما اتاقم رو عوض کنم، چون نمیشه اتاق ادوین و رادوین از من بزرگتر باشه، اتاق من باید از اون دو تا بزرگ‌تر باشه.
دست‌هام رو گذاشتم روی کمرم، رو کردم سمت گندم و سوگند:
-خب بیایید شروع کنیم، اول از اتاق ادوین که در سفید رنگ داره، بعد میریم سراغ رادوین.
-یک سطل آب و کف، مقدار زیادی تخم مرغ.
واقعا دلم یکم بچه بازی می‌خواست و تنها جای آتریسا خالی بود.
اون لحظه به هیچ چیزی به غیر از قیافه‌های ادوین و رادوین فکر نمی‌کردم، حتی فکر نمی‌کردم که کارم چه عواقبی میتونه در پی داشته باشه.
سوگند و گندم متعجب داشتند نگاهم می‌کردند که یاد چسب افتادم.
بعد از ورود به اتاق ادوین دلتنگی لحظه‌ای هجوم آورد؛ مخصوصا با دیدن عکس دو نفره من و ادوین که روی دیوار سمت راست اتاقش جا خوش کرده بود.
عکس رو توی آتلیه گرفته بودیم، قبل از اینکه برگردن ایران، ادوین با کت و شلوار شیری من هم با پیراهن سفید و مشکی که تا روی زانوهام بود؛ موهام رو جمع و باز درست کرده بودم.
هر دومون پشتمون بهم بود و دست به سینه ایستاده بودیم؛ ادوین توی عکس اخم کرده بود که جلوه خاصی به عکس داده بود، زمینه عکس هم مشکی بود.
اتاقش خیلی قشنگ چیده شده بود و اصلا دلم نمی‌اومد کثیفش کنم ولی کرم درونم اجازه نمی‌داد.
وسط اتاق یک فرش اسپرت مشکی سفید پهن کرده بود؛ روی فرش یک ست مبل چهار نفره مشکی سفید راحتی گذاشته بود، دقیقا روی دیوار روبه‌روی مبلمان تلویزیون ال ای دی بزرگی نصب شده بود.
سطل رو که دست گندم بود رو ازش گرفتم و زمین گذاشتم، تی رو از توش بیرون آوردم دور تا دور فرش کشیدم؛ چون زمین پارکت بود مشکلی نداشت؛ ادامه دادم تا لبه تخت، یعنی یه جورایی کل اتاقش رو با آب و کف تمیز کردم.
تخت بزرگ دو نفره‌اش گوشه راست اتاق رو به خودش اختصاص داده بود با لحاف مشکی و سفید، بالای تختش هم یک عکس بزرگ از خودش زده بود با لباس اسپرت مشکی سفید که توی این عکس هم اخم داشت.
روی تخت چهار تا کوسن‌هایی به شکل گل به رنگ‌های سفید و مشکی گذاشته بود.
با احتیاط از روی زمین راه می‌رفتم که مبادا زمین بخورم؛ گندم و سوگند هم جلوی در ورودی ایستاده بودند.
هر جوری بود خودم رو به سرویس بهداشتی و حمام رسوندم که گوشه چپ اتاق قرار داشتند؛ چند تا از شامپوهاش رو خالی کردم و توش تخم‌مرغ خالی کردم و با مقداری آب، چون ادوین حساسیت داشت باید حتما با شامپویی مخصوص بدن خودش رو می‌شست؛ چه قدر خواهر مهربونی بودم.
آروم از اتاقش بیرون اومدم در اتاق رو پشت سرم بستم؛ فقط یادم رفت برم سر میز کارش که روش لب‌تاب بود.
میز کار و یک کتابخانه کوچیک سمت راست اتاقش بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,161
لایک ها
4,580
امتیاز
5,223
سن
20
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
#6
پست چهارم:

آترینا:
قبلا از اینکه دوباره وسوسه بشم برم سر لب‌تاب و کتابخانه‌اش در اتاق رو بستم و به سمت اتاق رادوین حرکت کردم، اتاق‌های ادوین و رادوین بهم چسبیده بود.
وقتی در اتاق رادوین رو باز کردم بوی خوشی به مشامم رسید، حدس اینکه بوی چی باشه اصلا سخت نبود؛ چند تا نفس عمیق کشیدم تا قشنگ بوی عطری که توی فضای اتاق پیچیده شده رو استشمام کنم.
دکور اتاق رادوین گردویی بود؛ کاغذ دیواری گردویی طرح‌دار برجسته که زیبایی اتاق چندین برابر می‌کرد؛ یک تخت بزرگ دو نفره دقیقا وسط اتاق قرار داشت با رو تختی کرم قهوه‌ای و یک عروسک خرس بزرگ قهوه‌ای روی تخت.
من نمی‌دونم رادوین با این سنش عروسک می‌خواد چیکار؟! به جای اینکه توی اتاق من باشه توی اتاق رادوین چیکار می‌کنه؟!
باحرص وارد اتاقش شدم یادم باشه بعدا عروسکش رو ببرم توی اتاق خودم، مرد گنده عروسک می‌خواد چیکار!
پیچ و مهره‌ها رو از گندم گرفتم و آروم خرسش رو گذاشتم کنار ملحفه کرم قهوه‌ای که روش طرح دایره‌های کوچیک و بزرگ داشت رو کنار زدم و مقداری پیچ و مهره چیدم بعد ملحفه رو برگردوندم سرجاش.
خرس بزرگ قهوه‌ای رو گذاشتم سرجاش، با فکر شیطانی که به سرم زدم یک خنده روی لبم جا خوش کرد؛ با لحنی که شرارت ازش می‌بارید رو به سمت گندم کردم.
-گندم چسب نواری رو بیار با پارچه‌هایی که آوردی به همراه پونز.
گندم بنده خدا داشت مبهوت نگاهم می‌کرد سوگند هم با ترس آب دهنش رو قورت داد.
گندم با ترس و لرز وسایل مورد نیاز رو بهم داد.
بعد از اینکه کارم با خرس تموم شد براش یک ب*و*س فرستادم، از روی تخت که بلند شدم تازه چشمم افتاد به قاب عکس بزرگی که رادوین توی اتاق بالای میز کارش نصب شده بود.
یک قاب عکس بزرگ رنگی، رادوین دستهاش رو کرده بود توی جیب شلوار مشکیش و سرش رو پایین انداخته بود؛ زیرچشمی داشت دوربین رو نگاه می‌کرد، توی عکس یک کت و شلوار مشکی سفید خوش دوخت پوشیده بود که واقعا جذاب‌ترش کرده بود.
رادوین پزشکی می‌خوند و ادوین هم گرافیست بود.
بین تخت و میز کارش یک فرش فانتزی کرم قهوه‌ای پهن کرده بود، گوشه اتاق هم یک ست پنج نفره مبل راحتی چیده بود.
روبه‌روی تختش هم یک تلویزیون ال ای دی بزرگ نصب کرده بود، از بچگیش راحت طلب بود، ایش.
***
با صدای در از آشپزخونه بیرون زدم ولی با شنیدن صدای دختر سر جام ایستادم.
-وای ادوین از دست تو...فقط یک ساعت باهامون اومدی خرید.
ازصدای ادوین کلافگی می‌بارید.
-فقط یک ساعت؟! کی میگه یک ساعت؟ یک ساعت و سی دقیقه وپنج ثانیه.
با صدای یک دختر دیگه چشم‌هام گرد شد، خیلی جلوی خودم رو گرفته بودم که نرم جلو؛ واقعا جفتشون چشم بابا رو دور دیده بودند، حالا چشم بابا رو دور دیدن چشم خان‌عمو رو که دور ندیدن؟!
-بسته...بسته...الان تا اپسیلوم ساعت رو هم میگی، حالا خوبه دیروز باهامون نیومدین.
با صدای رادوین چشم‌هام رو بستم.
-فقط مونده بود دیروز همراهتون می‌اومدیم، وای از دست شماها، حالا نمی‌شد خرید تشریف نمی‌بردین؟
-بس کن رادوین، جان داداش...انقدر خستم دارم غش می‌کنم...من رفتم بالا استراحت کنم.
تا ادوین خواست بره بالا سریع خودم رو توی آشپزخونه مخفی کردم؛ بعد از ادوین، رادوین همراهش رفت از پله‌های کناری آشپزخونه.
با اشاره دستم سوگند همراه یک سینی حاوی سه تا لیوان شربت آبلیمو همراهم به حال اومد، بالاخره نباید از زن داداشم پذیرایی کنم؟!
قبل از اینکه پام به حال برسه صدای داد و فریاد از بالا به گوش رسید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,161
لایک ها
4,580
امتیاز
5,223
سن
20
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
#7
پست پنجم:
دانای کل:
با شنیدن صدای داد و بیداد ادوین و رادوین، آترینا به همراه سوگند سرجاشون ایستادن.
ایران‌دخت سراسیمه از آشپزخونه بیرون اومد و به سمت راه پله رفت؛ درسا و دیانا سریع از حال به سمت راه پله‌های انتهای خونه اومدن.
همه پایین پله‌ها نگران ایستاده بودند به غیر از آترینا که داشت درسا و دیانا رو آنالیز می‌کرد؛ توی ذهنش مدام با خودش فکر می‌کرد.
"اگه بابا متوجه بشه نمی‌دونم ممکنه چه بلایی سر این دو تا هرکول بیاره؟ یا اگه آتریسا متوجه بشه معلوم نیست چیکارکنه! شاید از فرط کنجکاوی پاشه بیاد ایران".
توی فکر بود که با صدای ایران‌دخت به خودش اومد و دست از فکر کردن کشید.
-معلوم هست دارین چی کار می‌کنید؟ برین بالا ببیند چه بلایی سر این دو تا طفل معصوم اومد من اگه می‌تونستم می‌رفتم.
سوگند سینی رو به دست دیانا داد و سریع به همراه گندم به حیاط رفتند تا دو تا از نگهبان‌ها رو خبر کنند تا بیان، بعد از چند دقیقه به همراه دو تا نگهبان‌ها به همراه کمک‌های اولیه به سمت طبقه‌ی دوم راه افتادند.
بعد از رفتن نگهبان‌ها رو کرد سمت ایران‌دخت و دیانا و درسایی که مبهوت داشتند آترینا رو نگاه می‌کردند.
-از وقتی یادم میاد همین قدر بی‌جنبه بودند، اصلا نمیشه هیچ شوخی باهاشون کرد اه، پسر هم انقدر ننر و لوس!
ایران‌دخت با اخم داشت نگاهش می‌کرد و دیانا و درسا دهن‌هاشون از فرط تعجب باز مونده بود.
-این چه حرفیه که می‌زنی؟ به جای اینکه بری به دکتر زنگ بزنی اینجا ایستادی غر می‌زنی؟
آترینا با لب و لوچه آویزون درحالی که با خودش غرغر می‌کرد و ناراحت بود از اینکه قیافه ادوین و رادوین رو ندیده به سمت تلفن راه افتاد.
سوگند و گندم هم سریع از پله‌ها پایین اومدن و به سرعت سمت آشپزخونه رفتند.
-ایران‌دخت جون انقدر به جون من غر نزن، بعدم هیچ طوریشون نمیشه، یه دوش آب گرم بگیرن حله.
ایران‌دخت زیر لب "استغفرالله"ی گفت و به سمت آشپزخونه رفت تا برای ادوین و رادوین شربت درست کنه، آترینا هم صرف نظر کرد از این که به دکتر زنگ بزنه و ایستاد روبه‌روی دیانا و درسا.
-شما دو تا کلا زبون ندارید؟ خب حداقل شربت بخورید از دهن می‌اوفته.
دیانا که صبرش تموم شده بود سینی رو گذاشت روی پله‌ها رو کرد سمت آترینا.
-میشه بپرسم شما کی هستین؟
آترینا دست‌هاش رو از پشت بهم قلاب کرد.
-این رو من باید از شما دو تا بپرسم که توی خونه پدر من چیکار می‌کنید؟
قبل از اینکه دیانا یا درسا بتونن جوابی بدن صدای جدی و بلند ادوین اجازه بهشون نداد.
-چه خبره اینجا؟ سوگن...
قبل از اینکه جلمه ادوین تکمیل شه آترینا برگشت و به ادوینی که وسط پله‌ها ایستاده بود نگاه کرد.
-نمی‌خواد سوگند رو دعواش کنی، کار خود...
قبل از اینکه جلمه آترینا تکمیل بشه خودش رو توی آغوش برادرش دید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,161
لایک ها
4,580
امتیاز
5,223
سن
20
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
#8
پست ششم:
دانای کل:
رادوین مبهوت داشت به خواهرش که توی آغوش برادرش هست نگاه می‌کرد.
باورش سخت بود آترینا خواهر عزیزش بعد از چند سال بدون اینکه به کسی خبر بده برگشته باشه.
درسا و دیانا گوشه‌ای ایستاده بودند و به این سه نفر نگاه می‌کردند.
رادوین سریع از پله‌ها پایین اومد و دستش رو گذاشت روی شونه ادوین، اون رو عقب کشید و خودش آترینا رو محکم‌تر به آغوش کشید؛ طوری که صدای استخوان‌هاش به گوش می‌رسید.
***
دیانا، درسا، ادوین و رادوین کنار هم نشسته بودند و چهارتایی داشتند آترینا که روبه‌روی اون‌ها نشسته بود رو نگاه می‌کردند.
سوگند به همراه سینی شربت به پذیرایی اومد و سینی رو با اشاره ادوین روی میز گذاشت؛ پنج نفر رو با هم تنها گذاشت.
آترینا پاهاش رو انداخت روی هم.
-میشه بدونم چرا نیم ساعت زل زدید به من؟
ادوین خم شد و لیوان شربت پرتقالش رو برداشت و کمی ازش خورد.
-چون خواهر عزیزم بعد از چند سال بدون هیچ خبری برگشته ایران...بعد به نظرت نمیشه خواهرم رو نگاه کنم؟
-شدنش که میشه...ولی من هنوز این دوست دختراتون رو نمی‌شناسم.
ادوین با شنیدن کلمه "دوست دختر" شربت پرید گلوش و رادوین شروع کرد به خندیدن.
دیانا با حرص زد پشت رادوین.
-میشه بدونم کجاش خنده داشت؟
رادوین با خنده برگشت سمت دیانا.
-لحن شیطون خواهرکم.
-خب حالا نمی‌خواید معرفی کنید؟
-وروجک خانوم باید خدمتون عرض کنم که این خانوم خوشگل که بدون اجازه من رفته موهاش رنگ کرده اسمش دیاناس...اونی هم کنار ادوین نشسته درسا هست.
آترینا که انگار چیز بزرگی کشف کرده باشه نیشش تا بنا گوشش ادامه پیدا کرد و دستاش رو زد بهم.
-خب...خب، بریم سر اصل مطلب...از کی با هم دوست شدید؟ اصلا چه طوری از چشم خان‌عمو دور نگه داشتید؟
ادوین قبل از اینکه جواب کنجکاوی‌های خواهرش رو بده؛ گوشیش رو برداشت و رو کرد سمت آترینا.
-قبل از همه این حرفا...زنگ می‌زنی به خان‌عمو و میگی برگشتی ایران.
-اِاِ...ضدحال نزن، امشب قراره بریم خونه خان‌عمو دیگه، متوجه میشن...لطفا کسی چیزی نگه...خب بریم سر موضوع اصلی خودمون...نه نه لازم نکرده من و زن داداشام میریم حرف بزنیم شماهام بشینید هم دیگه رو نگاه کنید.
رادوین و ادوین با دهن باز داشتند آترینا رو نگاه می‌کردند.
رادوین یکی از لیوان‌های پایه بلند بلوری توی سینه سیلور که روی میز قرار داشت رو برداشت و رفت کنار آترینا نشست.
-بیا اینو بخور نفست گرفت، خواهرم دو دقیقه نفس بگیر بعد حرف بزن.
-فعلا که خودت داری مثل نوار حرف می‌زنی شربت منو بده ببینم.
بعد از خوردن شربت انگار که موضوعی رویادش اومده باشه یکهو ازجاش بلند شد.
-صبر کن ببینم من چرا باید اتاقم کوچیک باشه؟ اصلا چرا باید رادوین یک عروسک گنده داشته باشه آن‌وقت من هیچی نداشته باشم؟ هـان؟
چهارتاشون متحیر داشتند آترینا رو که با اخم‌های تو هم ایستاده بود رو نگاه می‌کردند.
ادوین و رادوین از اینکه خواهر عزیزشون برگشته بود از ته دل خوشحال بودند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,161
لایک ها
4,580
امتیاز
5,223
سن
20
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
#9
پست هفتم:

دانای کل:
همه دور میز غذاخوری که توی حیاط پشتی ویلا قرار داشت، نشسته بودن.
میز غذاخوری 12 نفره بود؛ که طرح چوب خیلی قشنگی داشت، با رومیزی کرم شکلاتی که ترکیب خیلی جالبی رو ایجاد کرده بود. صندلی‌های قهوه‌ای که روکش شکلاتی داشت؛ پشت میز قرار گرفته بود.
غذا هم سه نوع بود؛ قورمه‌سبزی که آترینا عاشقش بود، زرشک پلو با مرغ که ادوین دوست داشت و فسنجون که رادوين علاقه خاصی داشت، به همراه دو نوع دسر و چهار رنگ ژله که ادوین و آترینا سرش دعوا داشتند.
رادوین همین‌طور که داشت ادوین و آترینا رو تماشا می‌کرد که چه‌طور سر ژله با هم بحث می‌کنند؛ رو کرد سمتشون.
-ببینم مگه شما دو تا از آمازون اومدید؟
آترینا در حالی که قاشق پر از ژله‌اش رو می‌خورد رو کرد سمت رادوین.
-چه ربطی به آمازون داره؟ آمازون به اون قشنگی.
-منظور من این بود که مثل گرسنه‌ها چرا افتادین به جون غذا؟
-خب داداش من گشنمونه‌هـا، سوال‌هایی می‌پرسی...بعدم اگه من ژله نخورم ادوین همش رو می‌خوره.
رادوین متحیر داشت نگاهش می‌کرد که باصدای خنده دیانا برگشت.
-وای رادوین قیافت خیلی بامزه شده.
رادوین باحرص رو کرد سمت دیانا.
-بایدم بخندی چون من از دست این دو تا کچل شدم.
ادوین خونسرد رو کرد سمت برادر کوچک‌ترش که تنها یک سال و نیم با هم تفاوت داشتند نگاه کرد و با خنده ادامه داد.
-خب پس تا کاملا سرت تاس نشده زنت بدیم بری، میمونی رو دستمون مثل این آترینا می‌ترشی.
آترینا با حرص رو کرد سمت ادوین.
-مواظب باش، حرف منو نزن؛ می‌ترشی و ترشیدی مال منه، یه کلمه دیگه برای خودت پیدا کن.
درسا در حالی که داشت سس روی سالادش می‌ریخت رو کرد سمت بقیه.
-میگم بهتر نیست اول غذامون رو بخوریم بعد حرف بزنیم؟
-گل گفتی زن داداش...از قدیم گفتن زن داداش به خواهر شوهر میره.
چهار نفرشون با دهن باز داشتند آترینا رو که در کمال خونسردی خورشت می‌ریخت روی برنجش نگاه می‌کردند؛ ادوین رو کرد سمت آترینا.
-خواهر گلم این چی بود الان؟ کی گفته زن داداش به خواهر شوهر میره.
-من گفتم...حرفیه؟
-نه...حرفی که نیست ناهارت رو بخور خودت رو اذیت نکن.
-خودم رو اذیت نمی‌کنم فقط اون نوش رو بده.
رادوین با اخم‌های تو هم در حالی که داشت ماست و خیار رو می‌ریخت روی غذا رو کرد سمت آترینا.
-این چه طرز حرف زدنه؟ نوش یعنی چی؟ باز تو چشم خان‌داداش رو دور دیدی؟
آترینا با دهن باز داشت رادوین رو نگاه می‌کرد.
-من دور دیدم؟ من کی دور دیدم؟ حالا خوبه تا دیروز ور دل خودم بودا...حالا اون نوش رد کن بیاد آفرین.
-نوش یعنی چی؟
-یعنی نوشابه.
-نه بابا! بیا بگیر دفعه آخرت...
با صدای عصبی ادوین هر دوشون سکوت کردن.
-ساکت میشین یا پاشم؟ بس کن آترینا ناهارت رو بخور، کمتر حرف بزن دختر.
-الان که آقاجون نیست تو غر می‌زنی؟ این اخلاقتم به آقاجون رفته.
-آقاجون اینجا نیستن...من که هستم...بعدم ناهارت رو بخور به جای حرف زدن.
تا انتهای ناهار چیزی نگفت، فقط از چشم‌های آترینا کنجکاوی می‌بارید و این رو ادوین و رادوین به خوبی می‌دونستند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,161
لایک ها
4,580
امتیاز
5,223
سن
20
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
#10
پست هشتم:

دانای کل:
هنوز میز ناهارخوری جمع نشده بود که آترینا شروع کرد.
-خب حالا که ناهار تموم شد...مثل دو تا پسر خوب همه چی رو تعریف کنید.
بعد از این جمله دست‌هاش رو زیر چونش گذاشت و با چشم‌های منتظر به ادوین و رادوین که کنار هم نشسته بودند خیره شد.
ادوین نفسش رو بیرون فرستاد و کمی به جلو مایل شد و رو به آترینا که راس میز نشسته بود چشم دوخت.
-چی رو می‌خوای بدونی؟
-یک چرا بدون اجازه من تاب درست کردین؟ دو چرا فقط شما دو تا خدمه مخصوص داشته باشید؟ سه...با دیانا و درسا کجا آشنا شدین؟
چهار چرا متوجه نشدید که من دارم میام ایران؟
رادوین سرش رو گذاشت رو میز و دست‌هاش رو گذاشت روی سرش، دیانا و درسا با خنده در حالی که داشتند شربت آبلیمو می‌خوردند به آترینا نگاه می‌کردند.
رادوین بعد از چند دقیقه سرش رو بالا آورد.
-خواهر خوشگلم اون موقع داشتیم تاب می‌زدیم خب شما تشریف نداشتید.
-چه ربطی داره؟ تلفن که هست، زنگ می‌زدی.
-قانع کننده بود...معذرت، الان عفو شدیم من و ادوین؟
آترینا با نیش باز در حالی که موهاش رو می‌زد پشت گوشش با تکون دادن سر هردوشون رو عفو کرد.
ادوین ادامه داد.
-گندم و سوگند رو هم ایران‌دخت معرفی کرد...گویا نیاز به کار داشتند؛ ایران‌دخت هم بهشون گفته بیان اینجا کار بکنند، خودت هم که در جریانی نمیشه روی ایران‌دخت رو زمین زد.
-منم می‌خوام، یعنی چی فقط شما دو تا؟
ادوین و رادوین بهم نگاه کردند و نفسشون رو آه مانند بیرون دادند که با خنده دیانا برگشتند سمتش.
-بایدم بخندی دیانا خانوم.
-آخه ادوین نمی‌دونی چه قدر قیافه‌هاتون با نمک شده...خب راست میگه آترینا.
آترینا حق به جانب رو کرد سمت برادرهاش.
-دیدین همیشه حق با منه؟...خب سوال بعدی...چرا شما دو تا متوجه نشدین من دارم میام ایران؟
ادوین به بهونه گوشی سریع حیاط رو ترک کرد؛ رادوین هم به بهانه فوتبال آترینا و دیانا و درسا هم سریع‌تر از اون دو تا رفتند داخل خونه.
بعد از چند دقیقه پنج تاشون روی مبل‌های راحتی سفید رنگ نشسته بودند و آترینا در حالی که پاهاش رو روی میز گرد وسط گذاشته بود و تکون می‌داد رو کرد سمت برادرهاش.
-الکی سعی نکنید از دست من قسر دربریدا...جواب من رو بدید.
-خواهر خوشگلم...عزیز دل ادوین...آخه فداتشم من از کجا متوجه بشیم عزیز دلم داره میاد ایران؟
-خب باید خودتون متوجه بشید دیگه.
رادوین با خنده رفت کنار خواهرش نشست و اون رو در آغوش فشرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.
بالا