انجمن یک رمان

مهمان گرای شما برای استفاده کامل از امکانات انجمن (ارسال رمان،مطالعه رمان ها) باید در انجمن عضو شوید. اگر آشنایی کامل با عضویت در انجمن را ندارید اموزش زیر را مطالعه کنید
آموزش ثبت نام در انجمن
جهت عضویت کلیک کنید

رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه جلد اول | Ariel کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع ARIEL
  • تاریخ شروع

ARIEL

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
29
لایک ها
61
امتیاز
115
#1
کد رمان: 1133
ناظر رمان: AFSOON



نام

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.

: گفته بودی دوستم داری بی اندازه جلداول
نام نویسنده :arielکاربرانجمن یک رمان
ژانر: عاشقانه
خلاصه :داستان ما درباره دختری به اسم نیلوفره زندگی خوب خوشی داره سال آخر رشته پزشکیه دوستی به اسم میترا داره خیلی دوستش داره از بچه گی باهم دوست بودن مثلا خواهر ن با رفت ناگهانی میترااز زندگی نیلوفر وامدن نامزد میترا تو زندگی نیلوفر باعث اتفاقاتی میشه ..که دست تقدیر چه خواهد کرد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
4,099
امتیاز
4,073
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ARIEL

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
29
لایک ها
61
امتیاز
115
#3
به نام م خدا

نمیدانم دلیل انتقامت چی بود
توفقط به فکرانتقامت بودی که گرفتی
رفتی حتی پشت سرت رانگاه نکردی
نفهمیدی بادلم من چه کردی
هرچی فکرمیکنم من سزاواراین انتقام نبودم
چیزی نگفتی فقط انتقام گرفتی
اونم به جرم نکرده....
شعله هایی انتقامت دلم راسوزاند...
توفقط نظاره گرسوختن دلم بودی
ومن فقط بازنده این زمانه....
که دلم رابه توباخته بودم....
حالا حقم این انتقام بود...





-ازدفتردکترزمانی امدیم بیرون ...وهی میترا غرمیزد به جونم ونق نق میکرد..که این زمانی چقدرحرف میزنه ....چیزی نداشتم بگم یه لبخند تحویلش دادم واینکه بدبخت داشت همش راهنمایمون میکرد...
خوب حالا....
حرف حساب که جواب نداره تحویلش دادم..واون فقط ادای منودرآورد قیافش بس که بامزه شده بودزدم زیرخنده..
وانگاراو حرصیی ترشده بود از این خندیدنم سفت لپم بدبختمو کشید...
+دختره لوس منو مسخره میکنی...؟؟
چی بهت بگم آخه ......؟؟
ومیتراروکردطرفم گفت حالا اینهاراولش کن ..واینکه شبنم باداییش صحبت کرده ..
من خوشحال شدم ..واقعا خوشحالی هم داشت ..ازاینکه دوباره باهم هستیم....
میتراانگار چیزی یادش آمده باشد مثل بچها دستاش زد بهم گفت که امروز نیما از مسافرت برمیگرده ...چقدردلم براش تنگ شده
میخواستم بگم اون همین قدر دلش برات تنگ شده ولی دلم نیامد بزنم شادیشو خراب کنم....
ولبخند ی براش زدم ...
میترادوباره حرفشوادامه داد گفت حالا باید برای مهمونی عمه مریم چی بپوشم.؟؟
گفتم ...میترا کمدهای بدبختت....دارندمنفجرمیشن...مدلی نیست که تاحالا نخریده باشی
+امشب یه شب خاصه میخوام توچشم نیمازیبا باشم...
دقیقا حرف همیشگی میترا ...
نیمایی که عجیب همیشه تو پراین دخترمیزنه بابی توجه بودنش...
من زیادمیتراراازبربودم ..من اشکها بعد خنده هاشم دیدم زیاد....
-عزیزم نمیخواداینقدربه خودت سخت بگیری ..توکه همیشه خوشگل عالی هستی ونیمااینو مثل کف دست میدونه نباید اینقدر حرص بخوری تواین مورد....
اونم ساکت بود انگارچیزی نداشت جوابم رابده...
رسیدیم کنارماشین ومن اصرارکردم به میترا خودش زودتر بره چون کارداره من تنهایی خودم میرم خونه..
-مثل همیشه که همراه همیشگی بودگفت مگه من میزارم تواینطوری تنها بری ...
من همیشه عاشق این محبتهاش برای خودم بودم
توراه هی از نیماواینکه آخر چی بپوشه گفت ....من فقط سرتکون میدادم...
هیچ وقت توی مسئله اون نیماخودمو محق ندونستم دخالت کنم ... وهمیشه شنونده بودم
رسیدیم درخونه ..تشکری کردم بابت اینکه تواین شلوغی سرش منم رسانده ....
واون مثل همیشه عزیزدلمی رانثارم کرد......وپیاده شدم دستی براش تکان دادم ..واونم برایم بوقی زد...
خیلی سال که باهم دوستیم، درست ازهمون روزاول مهدکودک که میتراباچشم گریون یه گوشه بغ کرده بوددوستیمان شده تاالان برای همیشه ..برای من قبل ازدوست بودن مثل خواهری که همیشه آرزوش داشتم....وابستگی میترابه من قابل توصیف نیست بخاطرتنهابودن زیادیش به خاطرازدنیارفتن مادرش ..
رفیق گرمابه گلستان هستیم وخواهیم بود ..
دنبال کلیدم می گشتم هرچی بیشترمی گشتم کمترپیدا میشودانگار،مجبورشدم زنگ خونه بزنم ومن درست همیشه سرقضیه این کلید حواس پرت بودم
-سلام کبری خانم ...
-کبری خانم :سلام دخترگلم حتما بازم کلیدتوجاگذاشتی ؟..
-آره
کبری خانم زود روایفون زد...
واردخونه شدم کبری خانم هنوز کنار ایفون بود ......دوباره بهش یه سلام کوچولوکردم واونم مثل میشه بامحبت جوابم رادادخیلی گرسنه بودم....زودازکبری خانم پرسیدم
نهارچی داریم ؟؟کبری خانم جون خیلی گرسنمه ...
-همون غذایی که دوستداری زرشک پلو با مرغ ...
-خیلی عاشقشم پس من میرم لباسمو عوض کنم زود میام
-چشم گلم ...
-نیلوفر:کبری خانم زن خیلی خوبیه ازبچگیم توخونمون کار،می کنه کسی نداره چندتا فامیل توشهرستان داره..... ازپلها رفتم بالا آخه اتاقم طبقه بالاست.....
-عاشق اتاقمم یه آرامش خاصی داره بارنگ فیروزه ای روشن باپرده های سفید تخـ ـتم همین رنگ یه تابلو که درست بالاتخـ ـتم هست کمدمو بازکردم لباسم بایه دست لباس راحتی عوض کردم ی...... برم که دارم از گرسنگی می میرم از پله ها اومدم پایین رفتم آشپزخونه ....
-نیلوفر:کبری خانم چرامامانم هنوز نیومده ؟؟....
-کبری خانم :گلم مامان امروز جلسه داره به این خاطره که گفته امروز یه کم دیرمیاد.....
-نیلوفر :باشه مرسی ...
-غذایی که دوست داشتم خوردم رفتم اتاقم استراحت کنم وقتی دراز کشیدم چشمام گرم شدزود به خواب رفتم چشامو که باز کردم همه جا تاریک بود .........وای چقدرخوابیدم رفتم یه آب زدم به صورتم خیلی سرحال شدم ورفتم طبقه پایین.......
-دیدم مامانم سرگرم حرف زدن باتلفنه وقتی تموم شد ازپشت دستم دورشونهاش انداختم مامان روشو برگردوند ........
-نیلوفر:سلام مامان گلم ...
-سلام دخترخوابلو خودم ....
-نیلوفر:خوب مامان جون خسته بودم ......
-مامان :خسته نباشی گلم چه خبراچکار کردی امروز؟؟
-نیلوفرهیچی دیگه امروز رفتم با استا دزمانی صحبت کردیم......و میتراگفت که شبنم با داییش صحبت کرده که قراره بریم دوره هامون اونجا بگذرونیم....
-مامان:خوبه ازکی باید مشغول بشین ؟؟
-ازفردا...
-مامان :پس دیگه داری واسه خودت خانم دکتری میشی من بهت افتخارمی کنم
-مرسی مامان همش به خاطر کمکهای شماست.....
-مامان:نه عزیزم همش تلاشهای خودته ..
-نیلوفر:مامان بابا کی میاد؟؟دلم براش یه ذره شده ....
-مامان: دوروز دیگه میاد
نیلوفر:دلم میخواد وقتی ازدواج کردم مثل مامان وبابام باشم که همدیگر اینقدر دوست داشته باشیم برای همدیگه ارزش قائل بشیم بابا م برای خودش مجنونی بوده......
-فردای آن روز قراربودبامیترابریم بیمارستان بهش زنگ زدم که گفت ........
حالش خوب نیست نمیتونه بیادهمرام خداحافظی کردم راه افتادم که برم بیمارستان داشتم باخودم فکرمی کردم چقدرصدای میتراگرفته بود مثل اینکه گریه کرده باشه حتما"بازم این پسره یه کاری کرده ......
-میترادخترخیلی خوشگله با چشماش خاکستری هستن که ارثیه بیشترفامیلاشون چشاشون رنگی موهای به رنگ بلوطی درکل صورتی زیبا ودل نشینی داره ...میترایه پسره عمه داره ازبچگی عاشقش بودوهست من تا حالا تومهمونهایه که میترا گرفته ندیدمش کلا"خیلی پسرمغرور وازخودراضی میگن هست..... تاحالا درست ندیدمش فقط یه بارگذری عکسشو دیدم پسرعمه اش یکی ازمعمارهای معروفه.....میتراخیلی دوستش داره با اونکه پسره زیادتحویلش نمی گیره وهمش پسش میزنه اما میترا دست
بردارنیست.......
تا اینکه یه جورایی باهم نامزدشدن
-یادم نمیره اون روزی که میترااینو بهم گفت ازخوشحالی روی پاهاش بند نبود .
من خودم براش خوشحالم اما نمیتونم توی این موضوع زیاددرکش کنم چون اصلا" اهل عشق عاشقی نیستم تاحالاازکسی خوشم نیامده که برام مهم باشه، آرزورسیدن بهش راداشته باشم...ولی من اگه به جای میترابودم بااین همه بی توجه ای و پس زدن ولش می کردم ....
- کارهای لازم بودانجام دادم رفتم خونه کلیدانداختم داشتم از سالن ردمیشدم که برم تواتاقم یکی دیدم که ازدیدنش ازخوشحالی داشتم بال درمیاوردم ..... مامان و بابا سرگرم صحبت کردن باهم بودن اصلا متوجه من نشدن چه رمانتیک الان میرم خلوت عاشقانشون به هم میزنم خوب چکارکنم دلم برای بابایم حسابی تنگ شده ....
- با صدای بلند طوری که بشنون گفتم من امد م خونه کسی نیست ...؟؟
-که صدای بابا راشنیدم ........
-بابا:خوش آمدی قندعسل بابا ..................
-با این حرفش لبخند روی لـ ـبم نشست برای رفتن توی آغـ ـوش پرازمهرش که امن ترین جای دنیا هست برای من اینقدر سریع پریدم توی بغـ ـلش که بابا بیچارم شک زده شدبابا یه بـ ـوسه به پیشانیم زد منم لپشو بـ ـوسیدم .....
-سلام بابا جون خوبین کی رسیدین ؟؟
-نمیدونی چقدردلم براتون تنگ شده بود شما که قرار بود فردا بیاین چه خوب که الان امدین ....
- بابا:علیک سلام مرسی گلم منم دلم برای یکی یدونم یه ذره شده بوده تمام فکرذهنم پیش تو مامانت بود کارم زودترانجام شد منم زودی امدم خونه ....
-حالا بابای بگو دلت برای من تنگ شده یاخانمت .....
-بابا :معلومه برای هردوتون زیاد .....
-ای بابا خوب بگو دیگه معلومه برای مامان جون نبود ببینین مامان چقدر دلش براتون تنگ شده بودهرروز منتظر بودکه شما برگردین
-مامان: ای نیلوفر ببین چقدرداره خودشو برای باباش لوس میکنه ....
- من هم گونه بابا یه ماچ کردم خوب دیگه دوهفته ندیدم بابا جونم رامامان حسود ......
- مامان:من حسودم یااینکه شما تا بابا تون دیدی منو فراموش کردی ....
-بابا: مثل اینکه من وسط باعث دعوا مادرودختر شدم...
- وبابا شروع کرد به خندیدن من ومامان همینطور....
- رفتم اتاقم روی تخـ ـتم نشستم یه لحظه یادمیترا افتاد م اصلا یادم نیود که بهش زنگ بزنم ...
- زودشمارشو گرفتم بعد ازچندتا بوق جواب دادبازباهمون صدای گرفته...
- سلام
میترا:سلام عزیزم خوبی چه خبرا؟؟
- اونکه خبرها بیش شماست میترا به من راستشو بگو چرا اینقدر صدات گرفته خسته ؟؟به نظرمیاد گریه کردی توکه دیروز حالت خوب بو د قبل ازاون روزکه رفتی مهمونی من که تورا نشناسم به درد لای جرز دیوارمی خورم ....
میترا :چیزی نیست عزیزم همینطوری دلم گرفته ..
-همینطوری حتما یه چیزی شده که دلت گرفته زود بهم بگو ..
- میترا :باز همون بحثهای تکراری با نیما ...
- من که میدونستم باز این شازده یه کاری کرده گلم اینقدر خودتو اذیت نکن ارزششو نداره ...
- میترا :من که دیگه عات کردم ولی این دفعه....
این برخورد سرد نمیخواستم بعدازیه ماه ندیدنش ...اصلا ولش کن بی خیال خودت خوبی
- من که خوبم نگران توبودم........................
-میترا:نترس بادمجان بم افت نداره ...
- خوب نیلوفرچه خبرازکارهای بیمارستان...؟؟؟
-هیچی من رفتم امروز چیزهای که لازم بودم تحویل دادم....
-میترا:خوبه پس من فرداد حتما میام....
-نیلوفر: میتراگلم ناراحت نباش................ راستی بابا م ازسفربرگشته
-میترا:اه چه خوب عمو آمد کی رسیدن.؟
-صبحی ازبیمارستان برمیکشم دیدم آمده خونه خیلی خوشحال شدم..... دلم براش یه ذره شده بود............
- میترا:بابا ماکه یه سال به سال یادش نمیادکه دخترداره........ نیلوفرامروز ازهمه دلم گرفته اولا از بابام اصلامن براش مهم نیستم
- این چه حرفه میتراهیچ پدری بچش براش بی اهمیت نیست.......... فقط طرز محبت کردنشون فرق داره ....
-میترا: مرسی ازت نیلوفر خوبه که هستی یعنی تونبودی من تا حالادق کرده بودم ......
-نیلوفر: خدا نکنه ....... خوب عزیزم فردا میبنمت یه دفعه مثل امروز نشه که نیامدی میترا ..
-میترا: نه بابا حتمامیام خودمو سرگرم کنم شاید ازاین فکرها بی خود خلاص شدم ...
- میترا:شب بخیرگلم
-شب توهم بخیر عزیزم..
- فردا اون روز با میترارفتم بیمارستان میترا دیگه چیزی دراین موضوع نگفتو منم چیزی ازش نمپرسیدم ....
- حالا یه ماه که توی بیمارستان مشغول شدیم کارمودوستدارم وهمینطور فضاشو همکاری خوبی دارم...... میترا ولی یه چندروزی همش توی خودشه زیاد حرف نمیزنه زیاد به کارش نمیرسه هرچی ازش مپرسم جوابه درستی نمیده .........نمیدونم چش شده
-امروز تولد میترا یه با اینکه دوستش دارم ولی از تولدش زیاد خوشم نمیاد توی مهمو نیاش زیاد راحت نیستم آخه فامیلهای اونها زیادی راحتن مهمانیشون مختلطه من زیاددوست ندارم برم.....
- با اصرارهای میترا همیشه مجبور میشم که برم ..
-دخترهای فامیلشون ازخود راضین اهل پوشیدن لباسهای خیلی باز باپسرهازیادی راحتا" پسراشون خیلی جلف وخیلی آزاد برخورد می کنن ...
-نمیدونم چرااین دفعه میترازیاد اصرار داره برم تولدش.؟
-خوب بایدبرم یه لبـ ـاش مناسب برای مهمونی بخرم حالا کجا برم ؟
- آهان همون پاساژه که با میترا بیشتر میریم خرید
- چون طراح پاساژه عشقشه ....
-وای خدایا یه لباس به درد بخور پیدا نمیشه همشون یا خیلی بازن یا کوتاه من که از این لباسها نمی پوشم ..
- خوب باید یه لباسی انتخاب کنم هم پوشیده باشه وخوشگل خوب حالاچکارکنم.؟
-کل پاساژه رازیررو کردم تاچشمم به یه لباس ماکسی فیروزه ای با طرح گیپور خورد........ خوبه همینه که میخواستم هم پوشیده هست هم خوشگل ...
- پس همین رامیخرم ... لباس خریدمو از مغازه آمدم بیرون................ خوب حالا مانده کفش وشال بخرم اونم فیروزه ای ....
- خوب اول کفش برم بخرم همین طور چشمم دنبال کفش توی ویترینها می گشتم نمیدنم چرا یکدفعه پخش زمین شدم ..
- به خودم امدم که ولو شده بودم کف پاساژ......
-هی خانم چراحواستو جمع نمیکنی؟ زدی لبا سهامو به گند کشیدی
-چی میگی آقا خودت حواست کجابود..............که به من میگین
-وای نگاه به جای معذرت خواهی کردنشه
-چراباید معذرت بخوام اونی که باید معذرت بخواد شماین نه من بعدشم شماخوردین به من نه من
ای چه پروری دختر من خوردم به تو یاتو به من خوردی
-اصلا من حواسم نبود حواس شماکجابود
- خیلی خیلی حاضرجوابی یادت باشه معذرت نخواستی .........
وای این پسره ازکجا پیداش شدیکعدفعه مثل منگلاگذاشت رفت اصلا باخودش خوددرگیری داشت حالمو خراب کرد پسره مسخره......
-خوب برم دنبال کارها خودم خوب میخواستم چکارکنم ؟اره بایدبرم کفش بخرم ........رفتم توی مغازه کفش فروشی یه کفش فیرزه ای ده سانتی خریدم کفش خوب وساده بود یه پاپیون بزرگم کنارش بعدم یه شال فیرزهای خریدم چه ستی کنم امشب....
-رفتم خونه یه دوش سریع گرفتم خوب دیگه باید آماده بشم ....
-خوب نوبت رسیدن به خودمه آرایشمو تموم کردم یه نگاه به خودم کردم خوبه قشنگ شدم....
-سایه فیروزهای وسیاه به چشمام میامد چشمامو بزرگ وخوشگلترمی کنه یه کم ریمل یکم رژگونه صورتی ودرآخرهم یه رژلب صورتی زدم...
-قیافم بدنیست به نظرم که متوسط ولی دوستام ازتعریف میکنن چشمام قهوهای تیره هستن پوستم نه زیادی سفید نه سیاه متوسطه بینی خوب وصافی دارم لبـ ـهای قلویی ولی ازچشمام بیشترتعریف می کنن...
 
آخرین ویرایش

ARIEL

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
29
لایک ها
61
امتیاز
115
#4
خوبم دیگه زودی لباسموپوشیذم موهاموساده روی سرم یه کلیپس جمع کردم اندازه موهامتوسطه ...کفشهایم راپوشیدم شالم روی سرم انداختم از اتاقم امدم بیرون.....
-وای دخترم چقدرناز شده
-مرسی مامان جونم
-خوب دیگه آماده شدی بریم ...؟؟
-آره مامان
تولدتا ساعت چند ه عزیزم ؟وقتی تموم شدبهم زنگ بزن بیام دنبالت
-باشه مامان
-مامانم منورسوند ازش خداحافظی کردم ....
-پیش به سوی مهمونی ...یه نفس عمیق کشیدم......
-واردخونه شدم صدای آهنگشون تا توی کوچه هم میامد....
- وقتی واردشدم چی بگم دخترشون بااولباسهای بازشون که فرقی با نپوشیدن نداشتن درحال دلبری برای پسرها بودن پسرهاشون درحال چشم چرونی و برانداز کردن دخترها......
-به خاطرهمین زیاددوست نداشتم بیام تولدش ....
- دنبال میترابودم که شنیدم کسی اسمم راصدامیزنه ....
-روبرگردونم ببینم کیه ...
-وای من چقدرازاین پسره پروبدم میاد رادین پسرخاله میترایه دخترباز حرفه ای
-چندبارمیخواست به من نزدیک بشه به خیال خودش بامن دوست بشه .....
-منم بابی محلی بهش روشو کم کردم ....ولی این آدم ازرو نمیره که نمیره...
- من نمیدونم پیش خودش چه فکری کرده درباره من؟ ..........که میتونه بامن دوست بشه
رادین:سلام نیلوفرخانم کم پیداشدین ؟
-دلیلی برای دیدن همدیگه نمبینم
رادین:مثل همیشه حاضرجواب...عاشق این اخلاقتم.......
دقیقا من هیچ علاقی به اخلاق شماندارم ....خوب دیگه من برم
-رادین:مثل همیشه ازحرف زد ن بامن تفره میری ..؟
هرچی دوستداشتی برداشت کن...
رادین:اون که بله............................
- من چقدرازاین رادین متفرم یکی ازدلیلش که دوست نداشتم بیام تولد..............همین رادین مسخره بود هرمهمونی که میترا میگره بایداین آدمو تحمل کنم
-از اول تا آخرش گیرمیده به من .....
-پسره خوش قیافه ایه خانواده سرشناسی داره خودشم خیرسرش تحصیل کرده وآدم موفقیه ....
- توی همین مهمونی دخترهای زیادی هستن که آرزوشو دارن که بهشو ن توجه کنه........
-میترامیگه رادین منودوستداره
-امامن خودم میدونم ازاینکه من تحویلش نمی گیرم د نبال منه اگه منم مثل بقیه دختر فامیلشون بودم دیگه براش فرقی نداشتم .....
-میترا:سلام عزیزم ......خوش آمدی ...فکرمی کردم دیگه نمیایی
-نیلوفر:سلام گلم.....
- مگه میشه تولد خواهرم نیام ....
مرسی گلم که امدی ........میدونم زیاد اینطورتولدهایی را دوست نداری
نه عزیزم این چه حرفیه خوشحالی تو برام ازهرچیزی مهم تره.....
- میترا:امسالم فکرکنم نمیادتولدم همه فامیلو دوستام امدن.. من برای اون هیچ ارزشی ندارم که حاضرنیست یه باربیاد تولدم......
-میتراگرفتم توی بغـ ـلم.............گفتم این چه حرفیه عزیزم توکه میدونی همیشه اینطوربوده حتما کارداشته حرفی که زدم به نظرم خودم خیلی خنده دارمی آمد
-آدم تولدکسی که دوستش داره هیچ وقت ازدست نمیده
-میترا:من دیگه به توجه نکردنش عادت کردم .......من توراچرا سرپانگهه داشتم بروعزیزم لباستو عوض کن
پس من میرم لباسموعوض کنم آخه من روی لباسم مانتو پیوشیده بودم
-دل برای میترا می سوزه این پسره چقدراذیتش می کنه ....
من که ندیدم تاحالا تولدش بیادبعدیه روز ازتولدش بهش کادو میده .....
من میتراازلحاظ ظاهری هیچ شباهتی به هم نداریم میترازیادتوقیدوبندحجاب نیست امشبم یه لباس مشکی دوبنده تا زانوهاش پوشیده موهاشم یه شنیون خوشگل کرده خیلی خوشگل شده....
-خوب دیگه لباسم عوض کردم درحال پایین آمدن از پلها .............که دیدم رادین چندتا پسرهای دیگه اونجا ایستادن دارن حرف میزنن
- که صدای یکشون به وضوح می آمد که به رادین
-که یکدفعه سرم گرفتم بالا که با دوتا چشم خوشگل آبی روبه روشدم ن میگفت واقعا سلیقت عالیه رادین.....
من این چشمهاراکجادیدم آهان یادم آمد....
-مثل اینکه امروز من بایدتوراهمه جا ببینم نکنه منو تعقیب می کنی....
-نیلوفر:اولا تونه شمادوم به چه دلیلی بایدشماراتعقیب کنم هان....
نه خوشم امد چه زبون درازی داری تو دختر .................
-میخواست حرفشو ادامه بده که با آمدرادین حرفشو نصفه گذاشت
-رادین:وای چی میبینم جناب مهندس نیماکیان ازاین ورا پارسال دوست امسال آشنا دیگه داشت قیافت کم کم ازیادم میرفت.....
-ولی انگاربه شماکه بدنمیگذره همه چیزبروفق مرادته نه ....
-رادین:توی این زبونه تندنداشتی چکارمیکردی..
-هیچی توکارهایی که بهم مربوط نیست دخالت نمی کردم
-نیلوفر:واقعا جواب رادین مسخره رادادیه لحظه ساکت شد.....
-رادین :خوب چی شده که میترابرات مهم شده آمدی تولدش......
-مهم بودیانبودن آدمها به خودم مربوطه که دلیلی نمیبینم که به جنا بعالی توضیح بدم....
-این رادین چی گفت نیماکیان پسرعمه میتراکسی که دوستش داره همینه......
-که همون موقعه صدایه میترا آمد....
-نیلوفرجان تو که بادیدن نیما بقیه حرفشو خورد....
میترا:سلام نیما تو امدی چراخبرندادی نمیدونی چقدرخوشحال شدم ازدیدنت....
-نیما:تازه رسیدم دیدم وقتم آزاده گفتم یه توکه پا بیام کادو مو بدم برم...
-وای چقدرسرد ویخ رفتارکرد این یخچال به نظرمن میترا رادرست به عنوان دختردایش نمی بینه چه برسه به نامزدش .....
-چقدردلم برای میترا میسوزه سرافکنده شدجلوی ما.....
- میترا مرسی که آمدی یه وقت مزاحم کارت نباشم ؟
-گفتم کاری نداشتم بیکاربودم ....
-وای خدا ی من اگه به منه میخوام صدسال سیاه عاشق اینطور مردایی نشم .....نتونستم خودمو کنترل کنم یه پوزخند زدم که از چشمایه بابا قوریش دور نموند ازاین رفتارش معلومه که اخلاقش صفره هرچند آدم نمیتونه توی برخورد اول درباره یه نفرقضاوت کنه
-میترا:بچه هازخودتون پذیرایی کنید من برم به مهمونها خوش آمد بگم.....
- ومن میدونم که با زم میترا پراز بغض شد ....
رادین:نیامده بودی بهتر بود تا اینکه بیایی این حرفهارابهش بزنی
-نیما:اولا به تو ربطی نداره دوم بعدشم لازم نمیبینم توی مسائل شخصی ما دخالت کنی جناب ......
-تاحالاندیده بودم که رادین اینقدر عصبانی بشه یه طورخاص زل زدن به هم انگار میخوان که سربه تن هردو شون نباشه معلومه که خیلی ازهم بدشون میاد.....
-که رادین روش کرد طرف من وگفت ....
- ببخشید نیلوفرجون یه خورده عصبانی شدم
ایش این پسره ننر چرایکدفعه اینقدربامن صمیمی شد ...
رادین داشت میرفت که یکدفعه گفت....خانمی نمیایی بریم پیش میترا ....
-این الان با من بود....؟؟
-نیما:نه پس بامن بود؟
-این یخچاله چی میگه این وسط ؟
-نیما:منتظرته راه بیفت برو خانمی
- این یخچال الان دقیقا داشت منو مسخره می کرد ؟
-راه افتادم برم با یه اخم نگاهش کردم ...که بهم یه پوزخند زد
این چرا اینطور رفتارمیکنه انگار من ارث باباشو خوردم پسره ننر...
-باشه حالتومیگیرم پسره مسخره منو دست میندازی ....
-داشتم میرفتم پیش میتراکه دیدم داره بایه پسره حرف میزنه که پشتش به منه ....
وقتی روش برگردوند یه قیافه آشنادیدم...
سلام نیلوفرخانم خوبی....؟
-سلام مرسی شماخوبین ..؟
-مرسی ای بد نیستم ...خوشحال شدم ازدیدنتون همین که رسیدم فرودگاه یه راست آمدم اینجا...دلم برای هردوتاتون تنگ شده بود
میترا:مرسی مهران جان توخیلی به من لطف داری که خسته ازمسافرت یه سره آمدی اینجا.....
-واقعاچقدرآدمها باهم فرق دارن یکی مثل مهران که یه راست ازیه مسافرت خسته کننده آمده اینجایکی مثل اون یخچاله که توی همین شهرزندگی میکنه براش آمدم به اینجا سخته آخه آقاهمش سرش شلوغه مثلا......
-خیلی وقته ندیدمتون نیلوفرخانم ازمیتراشنیدم که مشغول شدین توی بیمارستان
نیلوفر:آره یه ماه که مشغولیم .........
-پس همه چیزروبه راهه دیگه........؟
-آره من که خیلی کارمو رادوست دارم....
-عالیه خوبه که به شغلتون علاقه دارین ............
-مرسی ...
-به نظرمن تنها پسره باشخصیت بامتانت باجنبه توفامیل میترافقط همین مهران هست حدخودشومیدونه بااینکه سالهای زیادی توی کانادازندگی میکنه ولی به خیلی چیزها پای بنده ....
میترا:مهران جان چراسرپای وایستادی عزیزم بروروی مبل بشین.....خسته ای
-مهران:خوبه گلم زیادخسته نیستم ...
-میتراهرجورراحتی عزیزم ...
-که همون لحظه یکی از پسره های آمدومشغول احوالپرسی وبامهران شدمنم ازفرصت استفاده کردم گفتم ....
-میتراجان چرااینقدرناراحتی عزیزم ...؟
-نه چیزی نیست فقط یه کم خسته شدم .....
-عزیزم اگه به خاطرحرف پسره عمته که
میترانزاشت حرفمو تموم کنم ....
-نه گلم خیلی وقته دیگه ازاین کاراش ناراحت نمیشم .....ببخشیدنیلوفرجان من برم پیش دریا داره صدام میکنه
-ولی به نظرم من هیچوقت میترارااینقدر توی مهمونیاش ناراحت نبود ....که همون لحظه مهران صدام کرد....
-نیلوفرخانم..... میشه بیاین اینجا ....؟
من رفتم روی مبل کناریش نشستم ..؟
-مهران:یه سوالی داشتم ازتون شرمنده که مزاحمتون شدم
-نه این چه حرفیه بفرمایید ....
-شما میدونین چرامیترا اینقدرناراحته ...؟
-چی بگم میخواستم ادامه بدم ....که صدای یه کسی نزاشت....
-خوش آمدین آقای دکترازاین طرفا ...؟
-بازم که این پیداش شد....
مهران:سلام مرسی چه شده خورشیدازکدوم طرف درآمده که شما اینجا هستین .....؟
-مثلااینکه تولددخترداییمه باید جواب همتون بدم ...
-نه که این حرف زدمنظورخوبه که بعدازچندسال یه بارآمدی تولدماشمارااینجادیدم
-واقعا....؟؟
-این پسره معلومه که بامن مشکل داره بااون پوزخندهای مسخره اش .....وزل زدباعصبانیت به من...
بااون نگاهش انگارمیخواد آدم توی آبی چشماش غرق کنه ....
من نمیدونم مشکل این بامن چیه نکنه به خاطره برخوردمون توی پاساژهه..؟؟
-که مهران روشو برگردوند طرف من ....گفت
-خوب نیلوفرجان داشتی میگفتی ...میدونستم بااین کارش میخوادموضوع راعوض کنه
دیدم که نیما درست رفت روی مبل روبرو مانشست ....داشتم حرف میزدام که یه دفع سرموبالا گرفتم ....که دیدم به مازل زده باپوزخند داره نگاهمون میکنه ...
-نه مثل اینکه این زیادی رو داره ...بااخم نگاهش کردم روم برگردونم ....که دیدم نه که ازرونرفت پوزخندش هم بیشترشد...این بشرکه ازرونمیره .....چرا؟؟
فکرنمیکردم نیمااین جورآدمی باشه...فکرمیکردم مغرورباشه ولی نه تااین حدناسلامتی میترانامزدشه ولی اصلابه روی خودش نمیاره فکرمی کنی ازصدنفرغریبه تره..
-انگارهمشون البته به غیرازدخترابااین آدم مشکل دارن...
حس کردم کسی کنارم نشسته روموبرگردوندم ...بله مثل همیشه این کنه بازم پیداش شد..
-رادین عزیزم افتخاریه دوررقص رابهم میدی...؟؟؟
-نه خیرهنوزشما به این ا فتخارنرسیدن ..ایش پسره پرور...
-مهران:رادین جان توهنوزنفهمیدی نیلوفرخانم اهل رقص واین جورچیزانیست....؟؟
رادین :وامهران جان حالامن یه چیزی گفتم حالاتوهم بیاشلوغش کن ....
مهران :رادین چرابهت برمیخوره گفتم که بفهمی...
رادین:آره بابا فهمیدم استادامردیگه باشه...؟؟؟
این کنه هنوز داشت حرف میزد دیگه کم کم داشت حوصله ام سرمیرفت میخواستم برم پیش میترا....آقامهران بااجازتون من برم پیش میتراجان ...
که صدای رادین شنیدم مثل اینکه مااین وسط بوقیم...من خودموبه نشنیدن زدم بلندشدم که برم .. یکدفعه همه جاتاریک شد.. همون لحظه کیک تولدآوردن .....کیکش خیلی قشنگ بودهمه جمع شدن دورکیک ..که چهره گرفته میترا درکنارنورکم شمع هم پیدا بود..یکدفعه صدای کسی را نزدیک گوشم احساس کردم....شنیدم گفت میخواستی نشان بدی که خیلی متفاوتی آیا..؟؟؟
-یه لحظه جاخوردم اصلا این کی آمدچی گفت؟ ...رومو برگردونم که همون موقعه لوستربالا سرمون روش شد....همه آوازتولدمبارک میخون دست میزدن..ومیتراهم مشغول بریدن کیکش شد..که دیدم بله آقاتکیه داده به دیواراون پوزخندمسخره اش روی لبشه
این منظورش ازاین حرف چی بود ؟داشتم به این فکرمی کردم کارهای من به این چه ربطی داره ....؟
خداکنه این مهمونی زودتموم بشه راحت شم بعدازبریدن کیک وهمه مشغول خوردن کیک شدن...
من رفتم پیش میترا بغـ ـلش کردم تولدش تبریک گفتم هدیه ام که براش یه دستبد بودبهش دادم ....میخواستم ازش خداحافظی کنم زودتربرم....که میتراگفت کجا ؟هنوزکه زودتازه هنوزشام مونده بایدباشی....من هم که نمیخواستم بمون گفتم نه گلم من دیگه میرم بازم بهت تبریک میگم امیدوارم همیشه شادخوشحال باشی .....
-میترا مرسی عزیزم خوشحال شدم ازآمدنت ازبابت هدیه اتم مرسی ....
بامیترا خداحافظی کردم داشتم میرفتم که مانتو رابپوشم ...که صدای نیما راشنیدم که به میترامی گفت دیگه میرم امروز کارزیادداشتم خسته ام تولدمبارک بای امیدوارم ازهدیه ام خوشت بیاد...
میترا :توچرامی خوای بری به این زودی ؟نیماتوراخدایکم بیشتربمون ....
-نیما:نه گفتم خسته ام میرم .....
باشه ببخشید...مرسی که آمدی به عمه ونگین سلام برسون.....
باشه خداحافظ.....
-رفتم مانتو پوشیدم از ازبقیه خداحافظی کردم....زنگ زدم به مامان هرچی گرفتم جواب نمیدادنگران شدم
به خونه زنگ زدم که کبری خانم تلفن جواب دادزود از ش پرسیدم که گفت مامانت رفته پیش خانم سارمی ....
ازکبری خان خداحافظی کردم ...که دیدم همون موقع موبایل زنگ خورد دیدم مامانه زود جواب دادم که گفت حال خانم سارمی بهم خورده بیمارستانه نمیتونه بیاددنبالم .....گفت زنگ میزنه به محمد کسی که برای بابا کارمیکنه ..بیاددنبالم نمیخواستم قبول کنم گفتم باآژانس میام که مامان گفت این وقت شب توهم بااون سروضع ............. گفتم به محمد میگم بیاددیگه حرف نباشه .....منم قبول کردم رفتم دم در منتظرمحمد که این یخچاله پیداش شد...وانگاه چطورراه میره انگار مثل اینکه مدله ... اصلا به من چه ...والا
نیما:خوب نیست یه دخترخانم این وقت شب دم درایستاده باشه..
منم میخواستم به حرفش بی توجو باشم روبرگردوندم.....زیرلب گفتم به بعضها مربوط نیست ....
نیما : خیال برت نداره که واسم مهمی که نگرانتم این وقت شب اینجا ایستادی .....؟؟
سکوت کردم چیزی نگفتم توی دلم گفتم جواب ابلهان خاموشیست ....
که صدای حرص خوردنشو شنیدم....خیلی خوب شدحالشو گرفتم حالا فکرمیکردمن جوابش میدم موردتوجه قرارمیگیره ...دلم خنک شد
-نیما :توبامن مشکلی داری ....؟؟؟
-اول تو نه شما دوم من اصلا به شمافکرنمی کنم که بخوام باهتون مشکل داشته باشم ..
-نیما:ای پس من بودم که داشتم با چشام قورت میدادم ....؟؟
نه مثل اینکه این خیلی رو داره ببین چطورداره حرف توی دهن من میزاره ....
نه خیرآقا فکرکنم شمادچارخودبینی زیادهستین چشماتو حتما عوضی دیده
-نیما:نه خیرم خیلی هم واضح دیدم .....
نذاشتم ادامه حرفشو بزنه بهش گفتم کافرهمه رابه کیش خودمیپندارد ....
-که دیدم خیلی ازاین حرف عصبانی شدامدنزدیکتر میخواست یه چیزی بگه ....که یکدفعه یه ماشین کنارمون ایستاد.....که دیدم بله آقا محمده ...حالا درباره من چه فکرمیکنه ؟؟؟پرو زیادی به من نزدیک شده بود..
که محمد شیشه ماشین کشید پایین گفت سلام نیلوفرخانم ...
سلام خوب هستین ؟ببخشیدکه مزاحمتون شدم ...
نه این چه حرفیه وظیفمه
داشتم سوارماشین میشدم ....که نیما گفت پس بگو چرا ایستاده دم در منتظر بوده مثلا
-اف خدایا این یکی راکم داشتم ... جوابشو ندادم سوارشدم دیدم که با پوزخندداره نگاهم میکنه ....
-اصلاً هرچی فکرکنه به من ربطی نداره والا
-صبح رفتم بیمارستان ولی از میتراخبری نبود .....به موبایلش زنگ زدم برنداشت خیلی نگرانش شدم زنگ زدم به خونه شون بازم کسی جواب ندادن.....
-خیلی نگران شدم تصمیم گرفتم بعدازتموم شدن کارم برم خونه شون.......
-بعدبیمارستان سریع رفتم درخونه شون هرچی زنگ خونه زدم کسی جوابی نداد خیلی نگران شدم .....آخه سابقه نداشت میتراتلفنشو جواب نده
-به بقیه دوستامون زنگ زدم ببینم کسی ازش خبرداره که اونها هم گفتن چیزی نمی دونن.....
-واخدایعنی چه اتفاقی افتاده ؟؟.....ازانجارفتم خونه رفتم توی اتاق استراحت کنم ...که مامان صدام کرد برای شام ....به خاطراین موضوع تو فکربودم ...
مامان گفت چیزی شده دخترم؟؟؟ .....
مامان ..امروزهرچی به میترازنگ زدم جواب ندادحتی درخونه اشون هم رفتم اما کسی جوابی نداد
-مامان:یعنی چی چرانکنه اتفاقی افتاده؟؟؟
-نمیدونم ازهرکی هم پرسیدم نمیدونستن ....
نگران نباش گلم ایشاالله که چیزی بدی اتفاق نیفتاده باشه ....
-خداکنه مامان......
-یه هفته گذشته بود ولی هیچ خبری ازمیترانشد....از مسئولهای بیمارستانم پرسیدم که گفتن میترا تمام کارشو کرده مدرکاشو گرفته رفته ......
-داشتم دیوانه میشم یعنی کجابدون خبررفته چطوربه من نگفته ؟؟اون که ازکوچکترین وبزرگترین مسئالشوبهم می گفت چی شده که الان نگفته ....؟؟؟توذهنم پرازسوال شده بود
پس بگو چرااینقدراصرارداشت که برم تولدش و همه رادعوت کرده بود میخواسته اینطوری به خیال خودش باهمه خداحافظی کنه .....
-واقعا میترافکرنمی کردم اینقدربی فکری باشه همش این چیزها فکرمی کردم که یکی از پرستاری که توی ایستگاه پرستاری ایستاده بود... گفت ...خانم دکتر یه آقای با شماکارداشت ......
-تعجب کردم یعنی کی میتونه باشه؟؟ گفتم اون آقای خودشون رامعرفی نکردن ...؟؟
-نه فقط خیلی عصبانی بودن .....گفتن که برمیگردن ....
مرسی من میرم یکم استراحت کنم هروقت آمدن به من خبربدین .. رفتم توی اتاق استراحت روی تخـ ـت دراز کشیدم وای چقدرخسته شدم یعنی کی بامن کارداشته ؟؟که
یکدفعه در باشتاب بازشد....یهو قلـ ـبم آمدتوی دهنم .....صدای پرستار می آمدکه می گفت آقا یه لحظه صبرکنید شما بااجازه کی سرتون می اندازین میرن توی ......که اون گفت ببین خانم من کاری به کسی ندارم فقط ازاین خانم دکتریه سوالی دارم پس به پرو پای من گیرنده امروزاخلاقم سگیه پس تااون روم بالانیامده بزاربرو .....
-که درراپشت سرش کوبید....
-یکدفعه خیلی ترسیدم وای خدایا نگاه چشماش ....عقب تررفتم اونم آمد جلوتر...نمیدونم چراینطوری شدم مثل آدمی که یه کاری اشتباه کرده باشه ....اونم هی میامد جلوتر به خودم آمدم گفتم ...شمااینجا چکار می کنید ...؟؟؟که چشماش خشمگین ترشد...ومنم خوردم به دیوار که اونم امد نزیک تر .....میخواستم برم یه طرف دیگه که دستاشو به دیوارتکیه داد..منم توی حصارش قرارگرفتم....گفتم دلیل اینکارتون چیه بامن چکاردارین ....؟؟؟
من کاری به تو ندارم درصورتی که درست جوابمو بدی ...من هیچ علاقه ای به بودن درکنارتو ندارم ....
شما اول برین عقب تر ..بعدش من بایدجواب چی به شمابدم ....؟؟؟که گفت یعنی تو نمیدونی جواب سوال من چیه ..... ؟؟؟گفتم من ازکجابدونم سوال شما چیه ...؟
-یعنی تونمیدونی ....آره ؟
آب دهانم راقورت دادم گفتم نه .....
 
آخرین ویرایش

ARIEL

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
29
لایک ها
61
امتیاز
115
#5
یعنی تو نمیدونی میتراکدوم گوری رفته ....هان ....؟؟؟
این بلند گفت ومن ازترس چشمامو بستم..
-چی میترامگه کجارفته ؟منم چندوقتی که ....نزاشت حرفموادامه بدم
توگفتی من باور کردم شما که رفیق گرمابه گلستان هم بودین یعنی خبرنداری میتراکجا رفته .....؟؟
-باورکن من نمیدونم کجارفته بعدازتولدش ندیدمش ....یه هفته هست ازش بی خبرم
آره تو فکرمیکنی من هالوم ......؟؟
نه باورکنین ..چراازمن مپرسین ناسلامتی میترانامزدتون بوده شما باید خبرداشته باشین کجاست .....؟؟
ببین بچه بامن بازی نکن من خودم ختم روزگارم بامن بازی کنی بد میبینی پس مثل یه دخترخوب بگو میترا کجاست...؟؟

-نیلوفر:ببین جناب خودم خبرندارم که میتراکجا رفته پس واسه من دادبیدادنکن.....
-درضمن اینجامحل کارمه صداتون بیارین پایین اگرازاینجانریدزنگ می زنم به علت مزاحمت بیان بگیرنتون....
-نیما:هه کوچولوببینن کی من راازپلیس این چیزامی ترسونه ....؟؟
-من فقط دوکلمه میخوام بشنوم بله یانه .....
-نیلوفر:گرچه نمی دونم کجاست ولی مطمئن باش اگربلدبودم به تویکی نمی گفتم ....
-چی شده میترااین قدرواست مهم شده که دنبالش می گردی .....؟؟اون موقع ها یه نگاه بهش نمی انداختی ....
-قبلااین قدراذیتش می کردی حالا واسه من میترا....میترامیکنی....
-نیما:اینها که گفتی به تو مربوط نمی شه نه خودتو اذیت کن نه من را فقط بگو کجاست...؟؟
-نیلوفر:هی من نمی خوام هیچی نگم هی می گم نمی دونم کجاست بازم میگه بگو.....
-نیما :یعنی تو فکرمی کنی من اینقدرساده ام بچه جون .....؟
- من نیما کیان هستم کسی که ازتحقیرشدن متنفره .....
-پس خوب گوشها تو بازکن به اون دوستتم بگوخیلی بدمیبینه .....بهش بگو هرچی سریعتربرگرده از هرجهنم دره ای که هست ..
تا فردا بهت وقت میدم اگه میترا برگشت که هیچی ...اگه نه توبدمیبینی ....
-نیلوفر:من منظورتون ازاین حرفهانمی فهمم من که گفتم ازمیتراخبرندارم ....چراباورنمی کنی ..؟؟؟
-نیما:من هم گفتم من بچه نیستم که توگفتی نمی دونم باورکنم ........میتراخودش گفته بودکه همه چیززندگیشو بهت میگه پس چطورممکنه که چیزی به دوست عزیزش نگفته یاشه .....آره؟؟
-نیلوفر:خوب باورنکن برام مهم نیست میترابه غیرمن دوستایی زیادی داره.....اصلاشماکه نامزدش بودین چراخبرندارین هان ..؟؟؟
-نیما:من نمیدونم ...گفتم تا فردا ازش خبری نشد اون وقت ........توتاوان پنهان کردنشوتو میدی .....فهمیدی؟؟
- پس اگه نمیخوای تو درسربیفتی مثل یه دخترخوب میگی کجاست...
-نیلوفر:هی تو فکرمیکنی که هستی که راحت منو تهدید میکنی مثلامیخوای چکارکنی فکرکردی من این قدربی کس و کارم که توراحت هرکاری خواستی بکنی ....؟؟
-نیما:ببین برای من شاخ نشوگفتم اگه بگی تورا به خیرومارابه سلامت .....من باتو مشکل ندارم ...پس کاری نکن که پیداکنم ......
-نیلوفر:برو هرکاری دلت خواست انجام بده .....من ازهیچی نمیترسم....
من آدمهای مثل توراخوب میشناسم همیشه دوستدارین یه آدمی آرزویه لحظه توجه ازطرفتون به خودش داشته باشه همیشه خودشوجلوتون کوچیک کنه ....نه؟؟
-میترابد بخت چقدردوستت داشت آرزوداشت فقط یه باراز طرفت محبت ببینه امادرعوض چی می دید بی توجهی ،سردی ،یکنواختی
- نیما:ببین من نیامدم اینجا پندونصحیت بشم اخلاقم به خودم مربوط میشه.....من هیچ وقت نخواستم کسی راتحقیرکنم ....
-اگه رفتاری کردم به خاطرخودمیترابوده....
-نیلوفر:خوب دقیقا بگین کجاش به خاطرخودش بوده...؟؟اینکه همیشه ناراحت باشه خودشو ازشماکمتر ببینه ...؟؟
- میدونین چندسال که دوستداره ...؟؟نه تونمیدونی اگه میدونستی عشق چیه اینکارها نمی کردی
-گفتم درعجبم که دنبالش می کردی شماکه بایدخوشحال باشی .....؟
-که بایه سیلی که به صورتم خورد ساکت شدم ........
-باعصبانیت نفس نفس میزدچشماش قرمز شده بود ............
-دستمو گذاشتم روی گونه که داشت میسوخت اون چطورجرات کردبه من سیلی بزنه .
- نیما:این زدم که بفهمی درباره چیزهای که نمیدونی الکی قضاوت نکنی .....فهمیدم خیلی هنوز بچه ای تااین چیزها رابفهمیی .....
-چه دست سنگی داشت جای دستش هنوز روی صورتم بود......
-نیلوفر:اره من نمیدونم..... به نظرم بچه باشم چیزی ندونم بهتره که بادل یه آدم بازی کنی همیشه بازیچه قرارش بدم .
-آره تو بزرگ ....حالا بزرگتو بازدن یه سیلی بهم ثابت کردی مردونگیت همین بود.....؟
-توباچه حقی وچه جراتی اینکار کردی ......؟
-نیما: گفتم بامن بازی نکن بدمبینی اینم نتیجه اش .......پس حالا فهمیدی باکی طرفی با یه آدمی که اگه حرفی بزنه بهش عمل میکنه
-میخواستم چیزی بگم که راه افتاد رفت درم پشت سرش کوبوند.....
-ومن همون جای که ایستاده بودم لیز خوردم تکیه دادم به دیوار پاهامو توی شکمم جمع کردم .....وهنوز صورتم میسوخت ازجای دستش حالامن چکارکنم بااین آدم ..............؟
- باید فردادچه جوابی بهش بدم......؟؟
-اون روز هم گذشت ولی اصلا حواسم به کارم نبود....همش.به نیما وکارهاش فکرمی کردم ....
حالا میخوادچکارکنه .....؟اصلا من باید چی بگم ......؟خدایااین چه مصیبتی بودکه گرفتارش شدم .....
شفیت کاریم که تموم شدرفتم خونه .....
مامان وبابا داشتن شام میخوردن ......-سلام برباباومامان گلم خودم....
-بابا:سلام دخترگلم خسته نباشی....
مامان:سلام عزیزم ......خسته نباشی ..............زودبرو لباستو عوض کن بیاباما شام بخور.....
نه مامان مرسی سیرم..اصلا اشتهاندارم...
-بابا :چراگلم چیزی شده بابا.....؟
-نه باباجون فقط امروز خیلی خسته شدم .......
-مامان:باشه عزیزم ......
-رفتم گونه مامان و بابارایه ماچ آبدارکردم رفتم اتاقم.....
لباسمو عوض کردم نشستم روی تخـ ـتم استرس پیدا کرده بودم همش به این فکرمی کردم میخوادچکارکنه....
که همون موقعه موبایلم زنگ خورد دیدم که یه شماره ناشناسه به این خاطرجواب ندادم .....چندبارزنگ خورد بی اعتنایی کردم
تا اینکه بهم پیام داد....پیام بازکردم که نوشته بودنیما هستم جواب بده ....
-واخدایااین شماره منوازکجاپیداکرده .....؟اصلا چکارداره این وقت شب..؟که همون موقعه گوشیم توی دستم لرزید...
-دودل بودم که جواب بدم یاندم .....دلمو زدم به دریاوجواب دادم...
-الو
-الو سلام....
-نیما:چراموبایلتو جواب نمیدادی هان میدونی چقدرمنتظربودم ...؟
- ببخشید من ازکجا بایدمیدونسم که جنابعالی پشت خط هستین درثانیه من شمارهای که ناشناس باشن جواب نمیدم ....
-نیما:خوب حالا فهمیدم شمامتفاوت هستین ...
-چکارداشتین بامن که این موقعه زنگ زدین ..؟
-نیما:خوب نمیخوایی بگی که دوست عزیزت کجاست ...؟
-من چندباربگم که من نمیدونم کجاست.....
-نیما:حالا تو گفتی نمیدونم ،الکی مثلا قبول ....ازدوستهادیگه اش چی اونهاهم نمیدنستن ....؟آره حتما
-نه کسی نمیدونه ...که همون موقعه یه دادی ازپشت تلفن زد.....
-نیما:چیه مثل اینکه نمیخوای بامن راه بیایی .....پس بچرخ تابچرخیم .....
-چراینقدردادمیزنی یواش تره هم بگی میفهم چی میگی .....
قسم کی رابخورم که باورکنی من ازش خبرندارم ...
-نیما:من گفتم که باورنمی کنم.....فردا میام بیمارستان .......
ببینم بازم که این حرف تکراری که من نمیدونم کجاست زدی خودت میدونی فهمیدی....
-نیلوفر:وهمون موقعه قطع کرد .....عجب گیرافتادم این چی میخوادازجون من ....؟
حالا چکارکنم ....فردا میخوادچکارکنه؟وردم تکیه دادم به دیوار پاهامو توی شکمم جمع کردم .....وهنوز صورتم میسوخت ازجای دستش حالامن چکارکنم بااین آدم ..............؟
- باید فردادچه جوابی بهش بدم......؟؟
تمام شب داشتم به این فکر می کردم که چی بهش بگم یااون چکارمیکنه ......
-ازاسترس خواب نرفتم .... معده ام شروع کرده بود به دردکردن هروقت استرس داشته باشم اینجوری میشم دچارحالت تهوع .....زیاد
به خودم فکرمیکردم اصلا فردا نمیرم بیمارستان اون که خانه من راکه بلدنیست .....
-اما آخرش چی فردادنرم بقیه روزها دیگه میخوام چکارکنم ....؟
- به این خاطرصبح که شودبا استرس رفتم بیمارستان همش منتظر بود که پیدا ش بشه معده ام شدید درد گرفته بود .....
داشتم از راهرو ی میرفتم ....
-که یه نفر بهم سلام کرد ....
سرمو برگردونم عقب ....
-سلادکتر آرشام ....
سلام خانم دکترخوبین آخه چندبارصداتون کردم اصلا جواب ندادین........خدای نکرده اتفاقی افتاده ...؟
-نه چیز مهمی نیست ....... ببخشید دکتر اصلا حواسم نبودبازم معذرت میخوام ....
-نه این چه حرفیه آخه دیدم خیلی توخودتون هستین وناراحت ...به این خاطرگفتم ....
- مرسی آقا دکتر.....ازاین ورا ....؟
-خواهش می کنم ....دلیلش اینکه قراره اینجا توی این بیمارستان مشغول شم ....
-اه چه جالب ....خوب آقا دکتر من مزاحمتون نباشم اگه کاری نداریم من برم .....؟
-نه خانم دکتر ببخشید من وقت شماراگفتم ......امیدوارم بتونم همکارخوبی براتون باشم ...
- خواهش می کنم آقای دکتر شکسته نفس میفرمایین.....پس با اجازتون فعلا ...
-ممنون خانم دکتر خدانگهدارتون .....
-دکترآرشام یکی از پسرهای خوبه دانشکدمون بود یه ترم از ما جلوتر بود عاشق پزشکیه تنها پسرازدانشکدمون که من یکمی باهاش راحتم ....
یه جور همیشه هواموداشته همه دوستامم می گفتم که منو دوستت داره....
-بااینکه خیلی خوبه هواموداشته من دوستش دارم امامثل یه برادر هیچ وقت به عنوان شریک زندگی بهش نگاه نکردم هیچ حسی بهش ندارم.....
-رفتم بیرون یه کم هوا بخورم تازه برف آمده بود منم عشق برف وبارون .....یه نمیکت پیداکردم روش نشستم......
-چشمامو بستم داشتم به میترا فکر میکردم هدفش از این کارش چی بوده که بی خبرگذاشته رفته
-فکراینجاشو نکرده بوده که این نیما دنبالش بگرده.......؟
-که یکدفعه ازجام پریدم ......بله خودش بود بالایه سرم ایستاده بودبااخم نگاهم میکرد....
نیما:مثل اینکه خیلی داره بهت خوش میگذره آره ....؟
-من نمیخواستم خودمو جلوش ضعیف نشان بدم ......
- نیلوفر:اینکه داره بهم خوش میگذره یا بد میگذره به خودم مربوطه .....
- نیما:ای مثلااینکه اون زبون درازت آمدسرجاش دوباره .....؟
- شما اول دوست صحبت کنید با یه خانم ....نا سلامتی مثلا آدم تحصیل کردهی هستین
-نیما:نه بابا همینکه شما باادب باشین کافیه ......من به موقعه اش با ادب میشم براتون
- وای خدا این آدم اززبون کم نمیاره .....ولی منم نمیخواستم توی حرف زدن تسلیم این بشر پروربشم ....
-نیما:خوب بریم سر اصل مطلب ......که فکرکنم یادت نرفته چیه ......؟
-نیلوفر:نه یادم نرفته .....ولی جوابی ندارم برای سوالتون ...بریدازکسی دیگه بپرسین من که گفتم نمیدونم .
-که همون موقعه یه دادبلندکشیدگفت ..
-نیمامنوهالوفرض کردی به من میگی نمی دونی کجارفته توگفتی منم باورکردم.....؟
-نیماکیان نیستم که اززیززبونت نگشم کجاست...
-ببین اقا ..که نزاشت بازم جوابشوبدم......
-نیما:نمیخوادبرای من سخنرانی کنی که من نمیدونم ازاین حرفهای تکراری که هرچی بگی توی کتم نمیره ..
-نیلوفر:میخوای باورکن میخوای نکن .....به من هیچ ربطی نداره..
-نیما:ای به شما ربطی نداره فکرمیکنی من میزارم دوتا علف بچه منوبازی بدین بشینین به ریشم ببخندین..
-من مطمئم الان هرچی که شنیدی یادیدی رفتی گذاشتی کف دستش......
-چه کیفی هم می کنیدکه منودارین حرص میدن ازنظرتون.....ولی کور خوندین .....اگرمن گذاشتم به بازیتون ادامه بدین .............
-نیلوفر:من نمیدونستم چی بگم چون اگه من هرچی می گفتم اون یه چیزی می گفت بازم برای خودش ....
-شما به خودتون چه فکر کردی که من همچین آدمی هستم؟
-که یه آدمی راسرکار بزارم هی به رییش بخند......
-من نمیدونم کجاست باور کنید اگه میدونستم بهتون می گفتم .....میخواستم از اون جا ردبشم که منو چـ ـسبوند.به درختی که نزدیکمون بود ......
- خیلی ترسیدم ..........خدایا آخه من بااین چه کار کنم .......؟چشماش از عصبانیت سرخ شده بود
-نیما:ببین بچه جون من که بهت گفتم بامن بازی نکن ....اگه به بازیت ادامه بدی این توهستی که تاوان کارمیترا را مبیننی به جرم نگفتن اینکه کجاست ....
از ترس آب دهانموقورت دادم....این از جون من چی میخوادآخه.......؟
-توی چشم های آبیش که از عصبانیت قرمز شده بودن مثل یه دریا پرخروش ومتلاط.شده بودن نگاه کردم..
--از بین دندانهای کلید شده اش گفت میدونی که من حوصله جروبحث باتو راندارم
-پس بگو اون دوست کجاست .....؟
--من نمیدونستم چی بگم خوب چیزی هم برای گفتن نداشتم بگم ..یه جورایی ازش ترسیدم ....
- خیلی بهم نزدیک بود میترسیدم کسی منوبااین ببینه به این خاطر بهش گفتم خواهشا برین کنار اینجا محیط کارمه اگه کسی ببینه چه فکر میکنه برای خودش
--عصبانیتش بیشتر شد یکدفعه ..
- نیما:برای مهم نیست چه فکری بکننن گفتم بهت تاوان نگفتو میبینی ....ببین از اینکه من کنارتم چقدر ترسیدی برات مهمه دیگران راجبت چی میگن ..پس با این اوصاف میگی من از هیچی نمی ترسم ....ببین من آدم بدی نیستم به کسی کاری ندارم اما اگر کسی بامن در بیفته بخواد منو.... اذیت کنه اون وقته که خیلی خیلی بد میبینه .....
- ترسیدم که چیزی بگم دوباره عصبانی بشه کا ربدتری کنه ....با ملایمت بهش
--گفتم من بعد از تولدمیترا دیگه ندیدمش باور کن ......
--نمیدونم میترا که شما را اینقدر دوست داشت چرا این کار کرده گذاشته رفته ......؟
نیما:با من از دوست داشتن حرف نزن که خنده ام میگیره من قبلا باور نداشتم این عشقو....
-الان که دیگه مطمئن هستم که اصلا نیست وجودنداره...
-دختری که همیشه میگفت منو دوست داره .......گذاشت رفت
- باعث تحقیرشدن من بین دیگران شد این عشقه ....؟که میخوام اصلا نه کسی منو دوست داشته باشه نه من کسی را ......
از هرچی عشق وعاشقیه متنفرم
- نیلوفر:نمیدونم چی بگم بهتون ؟ازتون یه فرصت میخوام برم ازهمه دوستا ش ازهرکی میشناختش بپرسم....من واقعانمیدونم ...؟
- نیما:بری بپرسی هه...... من خودم از همه اونها که میشناختم پرسیدم وهمه گفتن فقط باتو خیلی صمیمی بوده ..
- حتما بهت گفته .....ببینن همه هم میگن تومیدونی ...؟
- پس بیا بازی را تموم کن بگو اون لعنتی کجا رفته .....؟این قایم موشک بازی تموم بشه
-داشت گریم می گرفت چرا میترا این کاروکردچطور به من نگفت منی که همیشه کوچیک ترین تا بزرگترین موضوعی که براش پیش میامدبهم میگفت .......
- چرا بانیما این کارکرد .....؟که این طور اذیت بشم تاوان اشتباهشو من پس بدم
-من ازاین نیما عصبانی میترسم ......
- که همون موقعه اشکام جاری شدن روی صورتم .....یکدفعه تعجب توی چشماش دیدم
نیما:نمیخوادآبغوره بگیری شما دخترا تا یه چیزی میشه همش شروع میکنین به گریه کردن ......دیگه این گریه کردنم جواب نمیده ..
-خیلی عصبانی شدم با پشت دست اشکامو از روی صورت پاک کردم ...
- بهش گفتم اشک نریختم که تو حرفمو باور کنی یانه .......برای خودم بود که نمیدونم چرا باید تاوان اینکه نمیدونم کجاست من بدم .
-نیما:توخودتو بزار جای من باور میکنی.. کسی که اینقدر با اون صمیمی بوده ندونه کجاست..؟
- خودش همیشه اینو میگفت ..... اگه تو نبودی زندگیش براش سخت میشده .....حالا چطور توقع داری من باور کنم ....
-آره خودت بگو من چکارکنم ..؟
- نیلوفر:من همیشه فکر می کردم میترا هیچوقت چیزی ازمن پنهون نمی کنه اون همیشه راحتتر از من بود همیشه درباره مسائل زندگیش به من می گفت ..
-نمیدونم چرا برای نیما اینقدر مهم شده از اینکه رودست خورد یا چیزدیگی هست ....؟بااینکه میترسیدم وازش پرسیدم ....که چه شده میخوا دبدونه میترا کجاست اونکه به قول خودش اهل عشق وعاشقی این حرفها نیست ....
- دیدم چشما ش به جای عصبانیت غمگین شدن تعجب کردم ...فکر می کردم الان از عصبانیت روی سرم هی دادهوارکنه ...ولی گفت
-نیما:اره من اهل این چیزا نیستم هیچ وقتم کسی را دوست نداشتم ولی اون با توجه کردنشو محبتا ش باعث شد منم بهش عادت کنم
هر آدمی از توجه قرارگرفتن خوشش میاد ....با اینکه منم همش پسش میزدم وبهش بی توجه می کردم .
-اون از عاشق بودن من دست برنمیداشت ...من که تاحالاکسی دوست نداشتم ....
- به این خاطرتصمیم گرفتم با هاش نامزد کنم همین که منودوستداره داشته باشه بهم خیانت نکنه برام بسه بود...
-علا قه بدش به وجود میا د....
- با اینکه خانواده ام مخالف بودنو میگفتن میترا بدرت نمیخوره من همین دوستداشت زیادشو دوست داشتم به حرف اونها توجو نمی کردم ..
- حالا میفهمم که درست میگفتن ...
- حالا فقط حس نفرت دارم بهش به خاطرش چقدر با مادرم جروبحث کردم .....به نظرم هیچ دختری ارزش توجه کردن نداره ...
-نیلوفر:ازاین حرفاش تعجب کردم با اینکه توی این حرفاشم بازم غرور وتکبر وجود داشت .....بازم اینکه میتراهمیشه دوست ش داشته الان ولش کرده
-درست میگفت ...به این خاطر تصمیم گرفتم کمکش کنم ....
-ببینم من هرکاری ازدستم بر بیادبراتون انجام میدم
-فقط میخوام بدونم اگه میتر ا را ببینی میخوای چکارکنی....؟
-که پوزخند زد گفت ......تو فکرمیکنی چکارمی کنم .......؟
- جا خورد ازاین حرفش
 
آخرین ویرایش

ARIEL

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
29
لایک ها
61
امتیاز
115
#6
نیما :خیلی دوستداری بدونی .....آره؟ ولی فکر نمی کنم به توربطی داشته باشه ....
-نیلوفر:ازاین حرفش حرصم درامد چطور به من مربوطه که میتراکجارفته ولی مربوط نیست که اینو بدونم .
- به این خاطربهش گفتم .....باشه به من ربطی نداره پس اون موضوع هم به من مربوط نیست .
میخواستم برم که امد جلو م...
نیما:نه دیگه این نشد اون موضوع جداست اون موضوع خصوصیه به خودم مربوط میشه .
-نیلوفر:حالامیگی من چکارکنم ؟گفتم هرکی ازدست بربیادبراتون انجام میدم .....
-دیگه باید چکار کنم که راضی بشین ...؟
- نیما:به حرف نیست باید توعمل نشا ن بدی ....مثلااین بگی کجاست ...
-نیلوفر:وای خدااین باز آمدسرخونه اولش ....حالا چکار کنم دوستدارم سرم بگوبم به همین درخت از دستش
-نیما:حالا چراباز عصبانی شدی قیافه حق به جانب به خودت گفتی که من باور کنم ....؟
-نیلوفر:نه جناب گفتم باور نکن من باید برم سرکارم ..... گفتم بهم وقت بدین میرم ازهمه پرس جو می کنم .
-نیما:خوب از هرکی میخواهی بپرسی بیاباهم بریم که ببینم واقعا همین کارمیکنی ....
-نیلوفر:گفتم میرم.. دروغ بهتون نمیگم چرا باور نمی کنید...؟
یه جوری اصلا دوست نداشتم بااین برم راستشو ازش میترسیدم ....ونمیخواستم کسی مارا باهم ببینه
-میترااگه رفته برای خودش دلیلی داشته پس من چرا باید ....این کار کنم ..؟
-اما اینو چکار کنم نیما که دست از سرم برنمی داره ....شاید یه مدت بگذره بتونه بااین موضوع کنار بیاد ...
-نمیدونم به خدادارم گیچ میشم بهش گفتم .....بهتون که گفتم میرم دلیلی نداره شما بیاید همرام من ..
- اصلا از فامیلهای نزذیکش پرسیدن ؟از رادین پسرخالش که خیلی باهاش صمیمی هست ..
- که همون موقعه پوزخند زد گفت ..اره اون که با همه صمیمیه درست نمیگم..
-نیلوفر:کنایشو فهمیدم که بهم میگه ..... بهش گفتم من منظورتون نیفهمم ..
-خواهش درباره کسی که نمیشناسید الکی قضاوت نکنید .
-نیما:باشه حالا میخوای بگی متفاوتی .....
-نه خیرم ....
- نیلوفر:توچرا هر سربه سرمن میزاری دارم کمکم خسته میشم ..
نیما:ای واقعا پس خودتو اگه بزاری جای من چی ....
-نیلوفر: باشه ازاون پرسیدن ...؟
-نیما: نه من حاضر نیستم هیج وقت به اون روی بندازم .....
نیلوفر: ای خدا از دست این .
- نیلوفر:خوب الان میخواین چکار کنید ...؟
- نیما :تو میری ازش می پرسی ...
-نیلوفر:چرامن.. برم سراغش این طوری پیش خودش چه فکری میکنه که من به بهونه میترابخوام باهاش خوب شم
وای چی گفتم جلوی این ....حالااین کجایی دلم بزارم .........
- نیما:ای پس اینطورپس اون رادین هم عاشق کشته مرده توهسته ..... خو ب چراقبول نمی کنی گناه داره
- ویه پوزخنده زدمن که میدونستم داره منو مسخره می کنه .... گفتم اونم به خودم مربوط میشه...
- ولی حاضرم برای خلاص شدن از دست تو برم باهاش حرف بزنم ...اما من نه شماره ای ازش دارم نه محل کارشو بلدم ...
-نیما:یعنی باور کردنیه که شمارشو نداری .
نیما:خوب قبول من شمارشو ندارم اما محل کارشو بلدم .
- پس میرم اونجا .....یه ثوابم میشه رادین بدبخت از دیدنت خوشحال میشه ....
-بااخم نگاهش کردم این درباره من چی فکر می کنه....هرچی دلش میخوادبه من میگه ..
- بهش گفتم حالا که اینطوری هست اصلا نمیایم خودتو ن برین ...
- نیما:حالا مثلا ناراحت شدی از حرفام .....؟گفتم میرم من تو توی ماشینم منتظرتم ....
- پس منو معطل نکن ...که اصلا خوشم نمیاد .........
-و منم راه افتاد که برم ....من اخرازدست این دیوانه میشم ...رفتم مرخصی گرفتم وسایلمو برداشتم امدم بیرون
- داشتم دنبالش می کشتم ...که همون موقعه دکتر آرشامو دیدم .
- سلام خانم دکتر خوبین ...؟
سلام آقای دکتر مرسی شما چطورید ...؟
- ممنون دارین میرین اگه میرین خونه برسونمتون ...؟
- مرسی نه شمالطف دارین یااجازتون من برم ....
- خواهش می کنم به سلامت ....
- این دکتر آرشامم با خودش خوددرگیری داره هی سلام میکنه زودم خداحافظی می کنه
که همون موقعه یه ماشین کنارم نگه داست سرما بالاگرفتم دیدم ...این نیما باز داره منو باعصبانیت نگاه می کنه ....این مثل اینکه خدادادی همیشه اخم داره .
-اصلا ولش کن حال برم کجا بشیم جلو یاعقب ....؟با خودم خود درگیری پیدا کردم درعقب باز کردم میخواستم بشیم ...
نیما :من که راننده ا ت نیستم بیا جلو بشین ...
- نمیخواستم سوارشم ...بهش گفتم اصلا من با شما نمیام خودم میرم آدرسشوبگین .
نیما:بیا بشین من اعصاب ندارم ..... بیا کارت ندارم خوردی نیست بخوردمت ...
- چقدربی ادب خود گیری داره یه با ر عصبانیه یه بار شوخی می کنه ....کلامشکل داره...
- منم حوصله جروبحث کردن بااین نداشتم پس رفتم جلو نشستم ....
نه بابا چه ماشین با کلاسی داره یه بی ام وی مشکی که من عاشقشم.....

-رفتم در جلوی باز کردم نشستم ....حس خوبی داشت گرم بود بابویی ملایم عطر که در کنار هم چیزخوبی را به وجود آورده بود ...
- مخصوص به خاطر سردی هوای بیرون ....
- حس معذب داشتم آخه تا حالاسوار ماشین یه مرد غربیه تنهایی نشده بود ....فکر می کنم اونم خودش فهمید...
-نیما:خوب دیدی ترس نداشت ....من آنقدر ترسناک نیستم بعدم زدزیرخنده
- ایش پسره لوس هی منو اذیت می کنه ..
- بهش گفتم شما که هر فرصت استفاده می کنی به من متلک میندازین .
-نیما: متلک نبود شوخی بودی یعنی تو اینقدر دل نازک هستی ؟اول که دیدم فکر می کردم از اون دخترها باشی زبونشون دومتر ه
-ولی حالا میبینم که من اشتباه فکرمی کردم...
نیلوفر:بااعصبانیت رومو طرفش برگردونم .....من هم فکر نمی کنم شماهمچین آدمی باشید .....
- نه بابا مثلا چه فکری می کردی که مثل اون نیستم..؟
- من هیچی فکر نمی کردم دلیلی نداشته فکرکنم .....
-نیما:پس چرالان خودت گفتی ...؟
- بابا بگم الکی گفتم قبول میکنی ....
که بازم خند ید....چیزی نگفت
- بعدش نمیدونم چرا یکدفعه عصبانی گفت ...اون همیشه می گفت مغرور بودنمو دوست داشته ....هی من خوش خیالم باور می کردم ..
- حالم از خودم اون بهم میخوره .....وهمه آدمهای که باهاش مربوط میشن
-جاخوردم ترسیدم ازاین اخلاقش ازاینکه من اصلا اون درست نمیشناسم سوار ماشینش شدم ....نکنه الکی گفته باشه اینکه داریم میرم پیش رادین توی افکار خودم بودم .....که همون موقعه این آهنگ پخش شد..................
تاحرف عشق میشه من میرم
من سخت از این عشق دورم
منم یه روز عاشقی کردم از وقتی عاشق شدم اینجورم
داروندارم پای عشقم رفت
چیزی نمونده جز دردنامحدود
این جای خالی که توسیـ ـنم هست
قبلا یه روزی جای قلـ ـبم بوده
این روزگار بد کرده با قلـ ـبم کم بوده از این زندگی سهمم
دلیل می بافم برای عشق برای چیزی که نمی فهمم
ازآدمهایی این شهر بیزارم چون بایکی شون خاطره دارم
امن نگو با عشق بی رحمی
من زخم دارم تو نمی فهمی
- تا اونجاچیزی نگفت فقط همین آهنگو همش گذاشت ... جلوی یه ساختمان نگه داشت
- نیما :خوب این دفتر اون عوضی .....حال زود بروازش بپرس بیا.
- این مثل اینکه ازرادین خیلی متنفره اصلابه من چه ....بهش گفتم من حالا بهش چی بگم
- نیما :خوب معلومه سوال کردن نداره....نکنه میخواهی بزنی زیرش بری میدونی که نمیشه
-به این خاطر بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم واردساختمان شدم ...
-دنبال اسمش روی تابلو بودم که ببینم طبقه چنده ....واردآسانسور شدم نمیدونم خیلی استرس پیداکردم
-دوست نداشتم رادین ببینم دوست نداشتم هیچوقت من یه قدم برم سمتش ....بگم خداچکارت نکنه نیما ببینم منوتوچه دردسری انداختی .
- حالا این رادینه پیش خودش چه فکر می کنه فکرمیکنه من به بهونه میترا امدم سراغش ....
- یه نفس عمیق کشیدم وارد شدم ....دفتر شیک با سلیقه بود ....رفتم جلوی میز منشی که با افاده داشت نگاهم می کرده بهش سلام کردم
- گفتم بامهندس منصوری کاردارم...منشی اول درست از سرتاپامو برندازکرد با افاده گفت ایشون جلسه دارن ...
- میدونستم الگی میگی به این خاطربهش گفتم ....خوب میتونن بهشون بگین خانم فرهمندم هستم خودشون میدونم ....
-منشی :خانم گفتم که جلسه دارن وقت ندارن پس نمیتونین ایشون راببینین ...
- که همون موقعه رادین با نیش باز بادوستش از اتاقش امدبیرون .....که چشمش خودردبه من
-که تعجبو تو چشماش دیدم .....امد جلوی سلام کردم
رادین :سلام نیلوفر خانم شما اینجا چه خبرشده ؟اینجا منور کردین خوش آمدین ....
- یه لبخندی در ظاهرزدم گفتم یه کارواجب داشتم باهاتون چه دقیقه که امدم ....یه نگاه بامنشی پرافادهش کردم که داشت منوبا حرص نگاه میکردم توقعه نداشت حتما رادین منواینطور تحویل بگیره برای اینکه حرصشو در بیا رم گفتم ...به خانم منشی گفتم به شما بگن ...اما ایشون گفتن که شما جلسه دارین .....به این خاطر میخواستم برم مزاحم کارتون نباشم
-رادین:نه برای چی خانم منشی اینو گفتین من کجا جلسه داشتم با دوستم صحبت می کردم ....ببخشید عزیزم من معذرت میخوام
- خوشم امد حال این منشی گرفته شد...... بعدش به منشی گفت خانم بار آخرتون باشه تکرار بشه باهاتون برخوردبدی میشه ....
-دوستشم همون موقعه خداحافظی کرد.... منشی با اینکه حرصش در امده بوی برای اینکه جلوی رادین خود شیرینی کنه از من معذرت خواست ....
- منم گفتم خواهش می کنم ...
- وای از دست این رادین به این خاطر دوست نداشتم بیام اینجا....
رفتم اتاقش ..نشستم روی مبل اونم دقیقا نشست روی مبل روبرویه من ...حالا نمیدونستم چطور شروع کنم ...که همون موقعه خودش گفت
-رادین:نیلوفر جان کارت بامن چی بود ...؟
-نیلوفر:راستش میخواستم بدونم شمامی دونید میتراکجارفته .؟
-رادین :چی مگه میترا جای رفته ....؟
- نیلوفر این که ازمن بی خبرتره حالاباید یه ساعت بایداین توضیح بدم ..
- رادین:عزیزم نگفتی .......مگه میترا کجارفته نگران شدم.........؟
- نیلوفر:میتر ا ده روز اصلا خبری ازش نیست من فکر می کردم شاید ازش خبرداشته باشی... به این خاطر امدم ازت بپرسم
رادین:نه گلم من ازش خبرندارم من تازه دیروز از مسافرت امدم چیزی نمیدونم تازه امروز میخواستم بهش سربزنم ...نگران شدم یعنی این دختر کجارفته ...؟
- نیلوفر:نمیدونم ازهر که میشناختم پرسیدم ...ولی کسی ازش خبرنداره شما نمیتونید از فامیلتون که زیادباهاشون صمیمی بود مثل آقا مهران بپرسین ...؟
- رادین :آره حتما باید بدونم این دختر بدون اطلاع به کسی چطور گذاشته رفته .....الان زنگ میزنم به مهران ببینم ازش خبرداره یانه.
- زنگ زد به مهران ولی اون که ازش خبری نداشن بعدتر هم نگران شد .....
-نیلوفر:نمیدونم والا من که دل دارم مثل سیر سرکه میجوشه اگه خدای نکرده براش اتفاقی افتاده باشه اون وقت ما چکارکنیم.......؟
-رادین:امیدوارم اتفاقی نیفتاده باشه .....پس باید برم از چندجا بپرسم ...ببینم چیزی دست گیرم میشه یانه ...
-نیلوفر:پس خوبه من دیگه مزاحمتون نمیشم من میرم ..
رادین :کجا بمون میرسونمت .؟
-نه مزاحمتون نمیشم خودم میرم ....چه مزاحمتی من دارم میرم سرراهم تو رامیرسونم
حالا اینوچکار کنم مجبور شدم دروغ بگم گفتم دوستم منتظرم توی ماشینش ....خدا بگم چکارت کنه نیما باعث باعت شدی دروغ بگم ..؟
- رادین :باشه عزیزم پس تابیرون ساختمان افتخار همرایتون دارم .
-بازاین شروع کرد مسخره بازیشو همون جدی بود خیلی خوب بود ...باشه گفتم باهم از ساختمان خارج شدم
-که راننده ش امد دنبالش ...بعدش بهم گفتم خوشحال شدم از دیدنت .....میترا بهونه شدی برای دیدنت ...خوش امدی کاش میامدی میرسوندمت
-نه مرسی گفتم دوستم هستم شما بفرمایید...
-چشم گلم بای ....
منم دستی براش تکون دادباهاش خداحافظی کردم ....اوف از دست این رادین میزاشتیش تا شب همینطوری حرف میزد ...
- اواو برم که این آقا بداخلاقه حتماازاینکه معطل شده خیلی عصبانی شده ....
-سریعتررفتم سوار شدم .....
-تقصیر من نیست رادین هم نمیدونست کجاست تازه الان فهمید به چندنفرم زنگ زد کسی ازش خبرنداشت .
بااعصبانیت به من خیره شد باشه حالا که دوستداری بازی کنی پس منم بازی میکنم .....میدونستم بیایی پیش رادین بازم میگی ازش خبری ندارم ..
ولی اوردمت ببینم چی میگی چه بهونه میاری ...
- دیگه تمومش کن بگو دیگه تحمل ندارم
نیلوفر:حالا من چکارکنم ...تا این باور کنه من نمیدونم ..............
-نمیدونستم چی بگم به این خاطرچیزی نگفتم گذشتم هرچی میخواد برای خودش بگه ...
- بعد ازچنددقیقه که دادوهوارشو تموم شد روشو کردطرفم ..
-نیما:تو چراچیزی نمی گیی همینطور ساکت نشستی ...؟
- نیلوفر:به نظرت باید چیزی بگم خسته شدم از اینکه حرفمو تکرار کردم ....
-اگه میشه همین جا نگه دارین میخوام پیدا بشم ...
-نیما:اون وقت چرا ...؟
-نیلوفر:چرانداره برم به کار زندگیم برسم نکنه هر جامن میخوام برم همراهم بیایی فکرمی کنی من میریم سراغ میترا
-نیما:از کجا معلوم همین باشه که میگی ..
-نیلوفر:وای خدایا دوستدارم ازدست این سرموبگم به دیوار خسته شدم از دستش چطور میترا این تحمل می کرده ..
- برای من سخته چند ثانیه تحمل کردنشون............
-میخوای باور کن یا نکن آقا اصلا میخوام برم خونه ام خوب شده ...حالا نگه دار دیگه ..
-نیما:نمیخواد .....آدرسشو بگو خودم میرسونمت ...
-نیلوفر:مرسی نمیخواد خودم میرم ....
- نیما:میخوام برسونمت ببینم که واقعا به غیراون نمیخواهی جایی دیگه بری .....نه چیزی دیگی چون آنقدر بیکارنیستم بخوام مهربونی کنم برات....
- نیلوفر:دوستدارم جیغ بزنم ازدستش .....باشه فهمیدم ....
- مطمئن باشین جایی نمیرم نکنه میخوانن همیشه منوتغقیب کنید ببینی من کجا میرم نمیرم ...؟
-نیما:اگه لازم باشه همین کارم می کنم ..... اگه بهم نگی اونوقت مجبوری منو ببینی
- نیلوفر :واقعا میترسم ازش .
-آدرسو بهش گفتم .....خداراشکر تا اون جا دیگه حرفی نزد .....وقتی رسیدم روگردم بهش گفتم مرسی ...
- بهش گفتم ولی الان میگم وقتون تلف نکن چون من نمیدوم میترا کجاست..
- زودی پیاده شدم .....اونم شیشه ماشینشو کشید پایین گفت .....منم میگم باور نمی کنم ......اخر یه کاری می کنم که با زبان خودت بگی ...
بعدش باسرعت رد شدرفت ...
-دستمو گذاشتم روی قلـ ـبم ....از ترس داشت تند تند میزد .....کاشکی یه خبری از میترامیشود بهش می گفتم راحت میشود...
- دارم کم کم میترسم ....تصمیم گرفتم برم به بابام بگم .....ولی نمیشه شاید مسئله مهمی نباشه الکی اون هارا نگرا ن کنم ...
-شاید توی این چندوقت خبری ازمیترا شداونم دست از سرم برداشت ...
رفتم توی خونه دیدم مامانو کبری خانم توی آشپزخانه مشغول پاک کردن سبزی هستن یه سلام کردم ....که مامان گفت ..برودستو صورتو بشورم بیا ناهار .....چشمی گفته رفتم لباسمو عوض کرم آمدم پایین دور میز .....
-مامان بهم لبخند زد گفت چی شده دخترم توی خودتی ناراحت به نظر میایی ...؟
- منم که نمیخواستم نگران باشه ....گفتم نه مامان جون چیزی نیست فقط یه کم امروزخسته شدم .....میخواستم حرف عوض کنم ....گفتم شما خوبید چه خبرازمدرسه ..؟
- مامان:خوبم عزیزم ...اوضاع مدرسه هم خوبه .... عصری بایدبرم یه سر پیش خانم سماواتی بنده خدا همش تنها یه الان که مریضه زیادتنها نباید باشه ...
- نیلوفرخوبه مامان جون کار خوبی میکنید .....اگه خسته نبودم من همراهتون میامد دلم براشون تنگ شده ...
مامان:اشکال نداره عزیز م یه روز دیگه میایی .
نیلوفر :راستی چرا بابا هنوز نیامده ..؟
-مامان:بابات امروز چندتا از دوستا ش ازکانادا آمدن ......به این خاطر رفته دیدنشون...قرار چندتا تابلوفرش هم بخرننن...
-نیلوفر:پس اینطور.....بعد ناهار یه راست رفتم توی اتاقمو سرمو گذاشتم روی بالشت بخوابم ....اما اصلا نمیتونستم بخوابم همش توی این فکربودم حالا بایدبااین نیما بی منطق چکار کنم ...؟
- اون روزم گذشت خداراشکر دیگه بهم زنگ نزد حرفهای تکراریشو تحویلم نداد.....توی بیمارستان بودم که همون موقعه شبنم دیدم..
- خودمون زود بهش رسوندم ....
- سلام شبنم جون.....
-سلام نیلوفر خوبی گلم ...؟
- مرسی تو خوبی یه سوال داشتم ازت ......عزیزم تو چیزی میدونی که میترا کجارفته ....؟از هرکه پرسیدم نمیدونست چندبارم بهت زنگ زدم اما جواب ندادی ...؟
 
آخرین ویرایش

ARIEL

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
29
لایک ها
61
امتیاز
115
#7
ببخشید عزیزم من خطمو عوض کرم یادم رفته بوکه شماره جدیدم بهت بدم ......نه عزیزم من خبری ازش ندارم .....خدایش این میترا چطور بدون اینکه به کسی بگه گذاشت رفت .....موندم
- اره شبنم خیلی نگرانشم ....
- نه عزیزم ایشاالله که چیزی نیست شاید برای چندوقت رفته مسافر ت برمیگرده
-نیلوفر:خوب اگه رفته بود که زود برگرده حتما میگفت .
- نمیدونم عزیزم ....
-ببخشید گلم منم مزاحمت شدم
- نه این چه حرفیه نا سلامتی ما باهم دوست وهمگاریم میترا برای من عزیزه خیلی نگرانشم .....
-مرسی پس اگه کاری نداری من برم عزیزم
- نه گلم ....فعلا..
-کسی که ازش خبرنداره چکار کنم..............؟.خند ه ام گرفته بوده .. چون همش این حرف دارم برای خودم تکرار می کردم
- که همون موقعه موبایلم زنگ خورد...
- که دیدم بله بازم آقا نیما شروع کرد............
بگم خداچکارت نکنه میترارفتی این پسرعمه انداختی به جون من .......
- جواب دادم .........................که نه گذاشت نه برادشت گفت بیرون بیمارستان منتظرتم..
- کارتون نمیشه ازپشت تلفن بگین ؟من الان کار دارم نمیتونم بیام ..............
-نیما:گفتم منتظرتم............ ولی گفته بودم بهت که از انتظار بدم میاد نگفته بودم .....
-نیلوفر:گفته بودین یا نگفته بودین ..........به من ربطی نداره منم گفتم الان کار دارم نمیتونم بیام
- نیما:مبینم که از پشت تلفن زبون در آوردی ......
-نیلوفر:من از اولشم زبون داشتم امد به موقعه اش ازش استفاده می کنم ..........
-نیما:اه پس اینطور یعنی بچرخ تا بچرخیم دیگه ..........؟
-نیلوفر:هرجوردوست داشتی برداشت کن ...........خداحافظ ....
نیما :میدونی که بد میبینی........
- نیلوفر:باشه تهدیداتو کردی خداحافظ......
- پسره پرور فکر می کنه حالا چند بارجوابشو ندادم ......هرطوردوست داشته باشه میتونم با من حرف بزنه نشانش میدم .......
-اعتنایی نکردم رفتم به مریضام سرزدم ........... که دیدم دکترآرشام امده به مریضهاش سر بزنه .............بااینکه تازه امده ولی زودی خودشو توی دل همه جا کرده
- سلام بهش کردم ....اونم با خوشرویی جوابم داد...........
آرشام:خوب هستین خانم دکتر بااینکه باهم همکارشدیم ولی خیلی کم همدیگر مبینیم
- توی دلم گفتم آخه سعادتشو نداری ..... بالبخندگفتم ..اره مثل اینکه سرتون خیلی شلوغ شده .....
مریضاتون خیلی دوست دارن ..............روی کردم به مریض گفتم درست نمیگم .......؟
- اون آقاهه هم لبخندی زدگفت معلومه آقا دکتر خداخیرشون بدخیلی پسره خوبین انشا الله یه زن خوب نصیبشون بشه...
- نیلوفر:لبخند زدم ایشاالله ...
- آرشام :آقای امینی یه دعایی دیگه تمونستین بکنین...............من هنوزوقت زن گرفتنم نشده ....
-اینقدربامزه اینو گفت که خنده گرفته بود..... که همون موقعه آقای امینی گفت کجا زود ه من هم سن شما بودم دوتا بچه داشتم .....از دست شما جوونهای امروزی هروقت حرف ازدواج پیش میاد ..........فقط همینو میگین
آرشام :آقای امینی من تسلیم من قصد ازدواج دارم برام کسی در نظر گرفتین....؟
-آقایی امینی:ماشا الله فکر کنم اینقدر دختر خوب اطراف شما وجود اشته باشه که خودتون کسی را دوست داشته باشید
-آرشام :مرسی آقای امینی شما لطف دارین ....
- که همون موقعه .....این صدااز کجا پیداش شد .... عزیزم من منتظرتم چرانمیایی ....؟
مات مبهوت این حرفشو بود م که این چطور این حرف زد ........برای جبران کردن کارم
- که همون موقعه تعجبو توی چشمهای آرشام دیدم که چطور خیره شده بود به من واون نیما چطور برام پوزخنده میزد .........
-بازم به هدفش رسید منو جلوی اینها باخطاب کردن عزیزم ............حال اینهاراجب من چه فکری می کنن ......؟
-نیما:بریم عزیزم دیگه خیلی وقت منتظرم ............
- دیگه داشتم خیلی عصبانی میشدم می خواستم دادبزنم از دستش ..........ولی چیزی نگفتم ........برای اینکه موضوع کش ندم از دستش راحتشم ............. چیزی نگفتم .........با اجازه گفتم از اتاق امدم بیرون ...............باز هنوز این دکتر آشام تو بهت بود
- نیما :خوب دیدی جبران کردم حال خودت بگو ...اگه مثل دختر خوب خودت میومد ی بهتر بود ......یا این طوری .....؟
- چیزی نگفتم چون انقدر عصبانی بودم ...... هر ان امکان منفجر شدنم بود........
- نیما :خوب چراچیزی نمیگی .........؟
- اره اره حال خوب شد ...........
-گفتم من جایی نمیام قبلا که بهت گفتم اما این شما هستیدکه توجه نمی کنید...........بابا باید چکار کنم تا باور کنی؟
- دیگه واقعا گریم گرفته بود از دستش ..........
-تو با تموم قلب من نیومد یکی شده ................ به قصد کشتن امدی تموم زندگی شد
-واقعا این نیما چقدر آدم خودخواهیه فقط به خودش فکرمیکنه نه کسی دیگه نه آبروبقیه
-واقعا ازدستش خسته شدم ...کاش این موضوع زودی تموم بشه ....
-روکردم طرفش بهش ....گفتم می بینی که من کاردارم وقت ندارم به اراجیفت گوش بدم...
پس زودتر بگو تا برم سراغ کارم .....
-میدونستم از این حرف عصبانی شده .....ولی دیگه نمیخوام جلوش خودم ضعیف نشون بدم .....تا این هرطوری دوستداره با من برخوردنکنه ....
-نیما:حالا دیگه حرفها من شدن اراجیف برای شما دیگه نه ......؟
-نیلوفر:آره وقتی میدونم ....سوالات چی ومن جوابم همه ....دیگه حرفی نمیمونه ....
- نیما:اما من جوابی که هنوز باید بشنوم نشندیدم.....
-نگاه کن بچه خوب ....مثل اینکه میخواهی بامن کل بندازی ......ولی اینو بدون اونی که ضرر می کنه آخرش توی ....
پس الکی شلوغش نکن ....
- نیلوفر:وای خدااین باز شروع کرد به تهدید کردن ...
-نیلوفر:یعنی الان داری باز منو تهدید می کنی ..........؟
-نیما:تهدید نیست یه جور حرف حسابه ......اگه بهش عمل کنی ..هم برای توخوبه هم برای من ..
- نیلوفر:خوب الان دقیقا کارتون بامن چیه....؟
-نیما:میخوام باهم حرف بزنیم .......
-نیلوفر:پس ماتاالان دقیقا داشتیم چکار می کردیم .....؟ داریم حرف میزنم دیگه ...........بگین من منتظرم ....
- نیما:اینجا نمیشه حرفزد ......باید بریم بیرون ...
- برو حاضرشو من همین جا منتظرتم ....
- نیلوفر:گفتم که من کاردارم ...........باشه برای یه وقت دیگه
-نیما:من گفتم ...نمیشه وحرفمو فقط یه بار تکرارمی کنم .........
- نیلوفر:از دست این من آخرسربه بیابون میزارم .....چیزی نگفتم .....نمیخواستم دیگه بااین جروبحث کنم .باعث توجه دیگران بشم....
-امروز به اندازه کافی بسه ....
- همون دکتر آرشام داره درباره من فکر اشتباه میکنه بسه ....................نمیدونم داره درباره.من چه فکر ی میکنه ...
آخه یه جور مات شده بود وقتی این نیما گفت عزیزم....
هرچند آرشام برام مهم نبود ...ولی دوست ندارم کسی دربارم فکراشتباه کنه ....
- لباسموعوض کردم ....رفتم بیرون
- آقانیمادقیقا همون جای که گفته بود منتظرم بود...
تامنو دیدساعتشو نگاه کرد
نیما:یک ساعته رفت اون تو چکار میکنی .........؟مگه یه لباس عوض کردن این قدر طول میکشه .........؟
- نیلوفر:منم بااخم نگاهش کردم ....جلوتراز اون راه افتادم ...
- چون میدونم این بشر چقدر از بی توجه ای بدش میاد ........
- خودشورسوند به من شروع کردبه حرف زدن ..
- نیما:مثلااینکه دوباره موش زبونتو خورده که جواب نمیدی ...آره
- نکنه ازاینکه دعوات کردم ناراحت شدی ....؟.اره خانم کوچلو بداخلاق ....
- نیلوفر:تعجب کردم از کی تا حالا ناراحت بودن من برای این مهم شده ....؟
- میخواستم یه جوری حرصش بدم ........نه چراباید مهم باشه برام....
- میدونم داره حرص میخوره این باعث خوشحالی من میشه. ....
رسید م نزدیک ماشینش اصلا دوست ندارم سوار ماشین این بشم ....ازاینکه یکی منوبااین ببینه ....
- هم ازش میترسم ....من هنوز درست نمیشناسمش ......دوست نداشتم جلو بشیم ...
ولی حوصله جروبحث با این یکی را نداشتم ....
-به این خاطر رفتم سوار شدم .....
- خودش که زودترسوارشده بود ................بعدماشینو روشن کرده ....یه لحظه چشم توی چشم شدیم .....
-ازنگاهش معذب شدم ...
-نمیدونم چراینطور شدم ....اخه یه جور نگاهم کرده....
- به این خاطر حواسم دادبه بیرون ....
- نیما:اون بیرون چه چیزجالبه این قدرنگاه می کنی ..........اگه چیزجالبیه بگو ماهم ببینم ...
نیلوفر:این باز شروع کردن .....به گیردادن....
-چیزجالب نیست به جز ساختمون همین......................فکرکنم اونم برای شما تکراری هست...
نیما:نه من هیچ وقت از تماشایی ساختمونها با معماری عالی خسته نمیشم ........
دیگه چیزی نگفت ............انگاررفته بود توی فکر عمق ...
-که جلوی یه کافی شاپ نگه داشت...............
-ازماشین پیاده شدبه من اشاره کرده پیاده شم .......
-نمیدونم دلیل کافی شاپ امدنش چیه اونم بامن ......؟
- پست سرش راه افتادم ....که شروع کردبه غرغر کردن اینکه مثل بچه پشت سرش دارم راه میرم ....
- نیما:بامن راه بیایی به خداچیزی نمیشه ناخنکت نمیزنم ...
- وای چقدراین بشرپرورتشریف دارن .....برای رسیدن به خواستش هر حرفی وکاری انجام میده ....
- نیما:حالا این شدچی میشود همون اول این طوری باشی حتما باید حرص منو دربیاره .
- برو بابای نثارش کردم ...............کافی شاپ زیبایی بود فضایی سبز قشنگ داشت بامعماری خواص خودش ........
- در باز کرداول خودش وارد شد ........این مثل اینکه مراعات کرد ادب حالش نیست ............ مگه این نیست که میگن خانمها مقدم ترن ..؟
- زورم داد.....صورتم پراز اخم کردم .............دیدم نیما مشغول حرف زدن با یه آقای هست .....مثل اینکه باهم دوستند ....
- میخواستم حرصش بدم پریدم توی حرفشون ......روکردم طرفش دست به سیـ ـنه گفتم من دقیقا باید کجا بشینم ........؟
- انگارحرص خورد باشه اینکه وسط بحثشون پارازیت انداختم ....
بااخم نگاه کرد .............
- نیما:هرجاکه دوستدای بشین تامن بیایم .......
اینو باحرص گفت که اون آقای که داشت باهاش حرف میزدخیره من شد .............
-وگفت اینجا متعلق با آقا نیما هست تعارف نکنید راحت باشید
- این بامهربونی لطافت گفت ......که تعجب کردم اون آقا راچه به این نیما بداخلاق ....
-نیما:مرسی ساشا جان ........
اون آقا که تازه فهمیدم اسمش ساشا هست روکرد به هردومو ....گفت چرامن شمارا سرپا نگهه داشتم نیما جان باهمرات ....بریدبشنید ....
- نیما باشه ای گفت روکرد به من گفت دنبالم بیا ...من مثل جوجه اردک دنبال ش راه افتادم .....
- رفتیم طبقه بالش ...........خیلی باحال باصفا بود یه جوردنج بود....
- نشستم روی صندلی بعد چند ثانیه ساشا ....امد پیشمون .
-ساشا:خوش امدی مهندس کیان ازاین ورایی .....اینجا منورکردی ....
-نیما:بس کن ساشا حوصله شوخی این چیزهاراندارم ............پامیشم میرم ........
ساشا:وای بداخلاق چی گفتم میدونی اصلا محبت کردن به تو نمیاد ....
- نیما:اره نیامده مشکلی داری شما........
- این نیما مثل اینکه با همه سرناسازگاری داری دوست بدبختش چیزی نگفت فقط داشت شوخی می کرد عصبانی شد این طور
-ساشا:من نمیدونم خانواده تو چطورتحملمت میکنن با این اخلاق .....میخواهی آدمو بخوری ........
- بعدروش کردطرف من گفت درست نمیگم خانم .......البته من اولین باره که شمارامبینم ....
- نیما معرفی نمی کنی خانم را.......؟
- نیما انگار کلافه شده بود از دست ساشا روکرد طرفشو...
-نیما :نه معرفی نمی کنم مشکلی داری .........؟
- ساشا :وای بداخلاق .............خانم شماچطور با اخلاق این امدین بیرون ...
- البته به غیر این اخلاقش همه چیزی .............اصلا پرفکته ......... مخصوصا اون چشمهای آبیش
- چیزی نداشتم بگم ............ویه لبخند تصننی زدم ....
نیما:ساشا پامیشی بری یا خودم به زور بیرونت کنم ...........
- ساشا:باشه آقا اخمو تسلیم ...............امدن نزدیکم گفت خدا بهتون رحم کنه امروزاین اخلاقش خیلی سگیه .....همون موقعه نیما باعصبانیت ..........گفت ساشا .......
-به نظرم ادم جالبی بود من خودم از آدم شوخ خوشم میاد .............
- ساشا:راستی خانم.... جناب مهندس ...بهتون گفته اینجا طراحی خودشونه ...........؟
- گفتم به غیر اخلاقش همه چیش خوبه .......
- خیلی بامزه گفت باعث شدلبخند بزنم از حرفش ........چون یه جورایی داشت این نیما بداخلاق حرص میداد.......
- ساشا:خوب من برم دنبال کارم ............الان که این آقا نیماتون سرموازتنم جدا میکنه .........خوش امدین ..خانم تشریف بیارین از این ورا
این جا مطلق به خوتون هست ........
- مرسی در جوابش دادم ......
- ادم با مزه بودبه نظرم که میتونه خودشو راحت تودل بقیه جاکنه ......رفتار کردن باخانمهارا معلومه خوب بلده ............
-نیما:مثل اینکه ازش خوشت امد........؟
-وای خدایا این چراهمچین میکنه ... روگردم طرفش گفتم ....این چه حرفیه .....چراازخودت حرف درمیاری..... اصلا این چه حرفی بود زدین ....
-این دوست شما بودن ................نکنه توقع داشته با هاش باعصابنیت برخورد می کردم ........
- نیما:پس این لبخندهای پسر کشت چی بودن ......که تحویلش می داذی......؟
- نیلوفر:یعنی دلم میخواستم از دستش سرشو بگوبم به ....دیوار
نیلوفر:شما همیشه این قدر زود در مورد دیگران قضاوت می کنید .......؟واقعا خیلی عصبانی شده بودم از این حرفش مگه من چکار کرده بودم فقط درجواب شوخیها اون لبخند زده بودم.........
- بعدشم من همیشه وقتی بادیگران صحبت می کنیم دوستدارم خوش برخوردباشم ....
- وشما حق ندارین توی مسایل شخصی من دخالت کنید....
نیما:پس توهمیشه برای همه مردا عشوه میایی هی لبخند تحویلشون میدی.....؟
-نیلوفر:واقعا دیگه نمیتونستم تحملش کنم .........میخواستم بلند بشم برم .....
که همون موقعه گفتم .....من گفتم میتونی بری .....منم خیلی حرصی بودم....
گفتم کسی از شما اجازه نخواست ....
نیما:بیابشین تا اون روی سگم بالا نیومده....
- نیلوفر:نمیخوام اصلا با چه حقی این حرف به من زدی که من عشوه میام .....؟گفتم عادت کردم اصلا به خودم مربوطه
- اصلا به شماچه هرراه به راه به من گیری میدی...
- نیما:یعنی الان خیلی عصبانی شدی ...؟من که چیزبدی نگفتم ....فقط بهت تذکردادم ....
که هروقت با من هستی نیاید اینطوری باشی .
-نیلوفر:ومن نمیدونم نباید دقیقا چطوری باشم جناب ......
جنابو از حرص کشیدم که بفهمه چقدرحرصیم .....
- نیما:حالا نمیخواد این قدر حرص بخوری بیا بشین باهات حرف دارم ...
- میخواستم جوابشو بدم که همون موقع گارسون امد....
- حرفم ناتمام موند.....
-گارسون :سلام آقای مهندس
من رفتم روی صندلی نشستم با حالت قهر ..........
- نیما:سلام ساسان ....خوبی ؟
ساسان ....مرسی آقای مهندس بد نیستم شما چطورین ....؟کم پیداشدین دلمون براتون تنگ شده بود...........
- توی دلم پوزخند زدم کجای این اخمو باعث دلت تنگی میشه آخه ....؟
همون موقع ساسان ...روش کرد طرف من...بهم سلام گرد .....احوالمو پرسید.....
- خواستم حرص این نیما در بیارم ..... یه لبخند بزرگ زدم ..گفتم مرسی .......شما خوبید...؟
- نیما انگار حرصش در امده بود .....که باچشماش برام خط ونشون می کشید ...
- منم خودمون زدم به بخیالی که حرصی ترشه.......نیما روش کرد طرف ساسان
-نیما ................ یه بستنی بزرگ ویه قهوه ای بیاری؟
- ساسان :وا آقای مهندس میخواهیدتوی این سرمایی شدید بستنی بخوریید ..؟
-نیما:مشکلی داری ...
ساسان:نه .....آخه چشم الان براتون میارم....
همون موقع که ساسان رفت....نیما روی میز خم شد .....صورتشو اورد نزدیک صورتم .....اینقدر نزدیک نفسهای عصبانیش به صورتم میخورد...
-نیما:حالا میخوای بامن لج کنی حرص منو در بیاری .....اره ... ؟میدونی من هیچ تلافی بدون پاسخ نمیزارم .
- نیلوفر:یه لحظه ترسیدم .....مگه من چکارکرده بودم......؟کلااین باخودش خوددرگیری داره............
-نیما:میخواستی بااین کارت لج من در بیاری ......؟
- نیلوفر:من چراباید الان جواب بدم ........که همون موقعه دستشو محکم زد روی میز.....
که از ترس ... رفتم عقب تر.....
خدایا این چرا همچین میکنه چقدر حساسه ........ معلوم نیست چقدر به میتراگیرمیداده با این حساسیتوغیرتی بودنش ....
- چون میتراآدم راحتی بود.....زیاد توقید بندحجاب نبود
- که همون موقعه اون گارسونه که اسمش ساسان بود پیداش شد ....باعث شد نیما بره سرجاش بشینه ..
- معلومه نمیخوام این اخلاق بد نشون بده .....
ساسان سفارشاهای آقا نیما راگذاشت روی میز.....ونوش جانی گفت رفت ..........
- نیمافنچان قهورا رابرداشت ومیل نموند ...........ومن بیچاره باید این بستی گنده رابخورم ..؟
امروز یه کم گلوم دردمی کرد میترسم ....اینو بخورم توی این هوای سرد سرما بخورم .....چون من یه جورایی بدمریضم ....سرما که بخورم .....خیلی طول میکشه تا خوب خوب بشم ....
- میخواستم یه جور عصبانیتش از بین بره روکردم طرفشو ...گفتم من منظوری نداشتم
- نیما :گفتم خوب بلدم جبران کنم تلافی دیگران را ...حالا بستنیتو بخور ......آب میشه ..
- واقعا آدم نمیتونه اینو بشناسه .....نگاه چطور مثل بچه ها داره تلافی می کنه ..
-بهش گفتم آخه هوا سرده گلوم درد میکنه میترسم سرما بخورم.
واقعا حرصم در امده بود ازدستش .....اصلا مگه این نگفته بودمیخواد بامن حرف بزنه پس چرا چیزی نمیگه ....؟
به این خاطر روکردم طرفشو گفتم مگه نگفتید بامن حرف دارید ...........؟خوب چرا چیزی نمی گید.....؟فقط اصرار بی خودداری که من بستنی بخورم .....
-نیما:به حرف میرسم عجله نکن .....بخور بستنیتو ....
یعنی دوست داشم سرش بکوبم روی همین میز بااین رفتاراش ..
- چاره نداشتم .....خودم بستنی زیاد دوست داشتم .....شروع کردم به خوردنش ... واقعا خیلی سر دبود.....دلم داشت کم کم درد میگرفت ...حالا فقط اینو این وسط کم داشتم ...والا ...
یه کم از ش که خوردم ....دیگه نمیخواستم بخورم ..
نیما:بخور توکه چیزی هنوز نخوردی ازش ...باید تا تهش بخوریی...امانداره.
- من بدبختم مجبورشدم تا آخرظرف بخورمش ....وقتی تموم شد یه نفس راحت کشیدم ....چقدر زیادبوداین
-گلوم درد گرفته بود به شدت .....با عصبانیت بهش گفتم ....پس چراکارتو نمیگی.؟
اون با لبخند خبیثانه بهم گفت
نیما:کارم همین بود امدم باهم بریم کافی شاپ ...
یعنی اون لحظه نمیدونستم از عصبانیت ..باید چکارکنم ....؟بهتر برم تا کاری دستش ندادم .
 
آخرین ویرایش

ARIEL

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
29
لایک ها
61
امتیاز
115
#8
به کم صدامو بردم بالا...گفتم واقعا ...... پس من دیگه میرم خونه حالم خوب نیست .....
نیما :کجا....... من گفتم میتونی بری ..؟
نیلوفر:چرا ...اون وقت ..؟
نیما: چون هروقت گفتم میتونی بری..
- نیلوفر:حرصم گرفته بود بهش گفتم شاید شمابخواید تا صبح اینجا بمونید .......من میخوام برم اون وقت نمیتونی جلومو بگیری
نیما:نه بابا ترسیدم خانم دکتر......
نیما:خانم دکتراین قدرباعجله کجا میخواهی بری صبر کن ماهم بیایم....
-اعتنایی نکردم راه افتادم رفتم ......که دیدم اونم بلندشدآمددنبالم .....
-نیما:خانم دکتراین قدرباعجله کجا میخواهی بری صبر کن ماهم بیایم....
- یه برو بابا نثار ش کردم رفتم طبقه پایین.....
- نیما:دم دروایستا ...من الان میام ......
- اصلا من چرا باید به حرفهااین گوش بدم.....؟
دست به سیـ ـنه جلوی کافی شاپ منتظر بودم ......چرااینقدر دیرکرد .....؟چکارکنم برم یا نرم......؟
نیما:نه نرو....
نیلوفر:وای این از کجافهمیدنکنه داشتم بلند بلند فکرمی کردم بازم ...؟
- نیما:هوای خیلی خوبه بریم توی این پارکه قدم بزنیم....
این چراامروز همچین شده کم کم دارم ازش میترسم ......
نیلوفر:کجاهوا خیلی خوبه خیلی سرده ....من گلوم در دمی کنه .....لطفا تنها برین خودتون قدم بزنید....
-من آخراز دست این سربه بیابون نزارم خیلیه.....
-نیما:گفتم بریم .....
- که نمیدونم چی شد که دستمو کشید .....منو دنبال خودش برد...........زود دستمو از زیردستش کشیدم بیرون .....
همون موقعه ایستاد با عصبانیت داشت نگاه می کرد..........
خیلی عصبانی شدم روکردم طرفشو بهش گفتم ...... شما بااجازه کی دسته منو گرفتین ..؟..فکرمی کنی من چه جور دختری هستم حالا که چند بار امد باهاتون بیرون...میتوند هر جور دلتون خواست بامن رفتارکنید.....
- اونم با پوزخندنگاهم کرد....
نیما:اولا بااجازه خودم ......دوما مگه شما دکتر نیستید ...خوب دکتر محرمه دیگه .....
- خیلی حرصی شدم روکردم طرفشوگفتم..اره محرمه البته با مریضاش .....نه یه آدم سالم...........
-نیما :باشه خانم..... مامریض شما ....الان دیگه حل میشه ..............
نیلوفر:نه خیر شما که آدم سالم هستیدمن ...هیچ وقت دکترشما نبودم....
نیما:چشم .........
اینو خیلی با حرص گفت ..... عجبی ما ازاین یه چشم شنیدم ....
-نیما:الان که چیزی دیگه نمونده بگین ..بریم سوار ماشین شیم بریم ....؟
- نیلوفر:کجا بریم من که گفتم حالم خوب نیست ....باید برم خونه ....
نیما:این قدر جربحث نکن با من مثل این بچه ها هر ساعت میگه برم خونه...الان سرما میخورم.....
-اره من بچه .....اگه دیگه بااین بچه کاری نداری ........که نبایدم داشته باشی...من برم
-نیما:توچرادرست مثل یه بچه خوب حرف گوش نمیکنی ......؟میگم برو سوارشو ............بگو چشم ..
- ای خدا اگه بخوام با این چرابحث کنم با تا باید صبح اینجا وایستام ......تااینو شاید تونستم قانع کنم ............که اونم عمرا"بشه ..
- به این خاطر چیزی نگفتم راه افتادم رفتم دنبالش......
- اوه ماشینش تو حـ ـلقم .................حیف این ماشین ..مال این آدمه ....
یادم بشه به بابا بگم برام ماشین بخره .............آخه سخت هی رفت آمد بدون ماشین .
-نشستم توی ماشین .......روکردم طرفشو گفتم...............نگفتی میخوای کجا بری......؟
که همون لحظه چند تا دخترداشتن ....ازاونجارد .....میشدن ......چطور خیره شده بودن به ما ...........البته به آقا نیما....
نگاه چطور مات مبهوتش شدن ....اه حالم بهم خورد....
- ولی از حق نگذریم اگه اون اخلاق گندشو فاکتور بگیری...........واقعا خوشگل وخوشتپه ....به این خاطر بودکه میترا اینقدر کشته مردش بوده
اما برای من اخلاق خیلی مهمه....به این خاطر اصلا نمیتونم تحملش کنم....
-عجبیه چقدرساکته توی مسیر اصلا ..حرف نمیزند..........
- روکردم طرفشو گفتم .....میشه همین جانگه داری ............
- نیما :اون وقت چرا...........؟
نیلوفر:چرانداره میخوام نا سلامتی برم خونه ..........مشکلی داره.....؟
نیما:اره ..............توی باید همراه من بیایی یه جایی..........اینو با شیطنت گفت ....
یکم ترسیدم یعنی میخوادمنوکجاببره ....؟
توراه اصلا چیزی نگفت منم از استرس داشتم میمردم ...هی ازش پرسیدم جوابی نمیداد...که آخرسرباعصبانیت بهش ...گفتم ...
همین جا نگه داره میخوام پیاده شم باید برم سرکارم....
-نیما:گفتم نمیشه خانم دکتر....
- به عمد خانم دکتررایه طور ی تلفظ میکرد که منو حرص بده ...........
- که دیدم جلوی یه شهربازی نگه داشت ....تعجب کردم ...یعنی میخواد بره شهربازی اونم با با این شخصیت جدی ومغرورش ؟
اصلا با عقل جورنمیاد بهش گفتم ...اینجا برای چی نگو که میرم شهربازی ...اون توی این هوای سرد....؟
- نیما:جای به این خوبی امدیم یکم تفریحی کنیم..........
من نه حس حالشو ....دارم درثانیه من حالم خوب نیست ....بازی اونم توی هوایی سرد...؟
- نیما:توچراهمش نق میزنی .......پیداده شود بروداخل شهربازی....
منم به اجبار دونبالش راه افتادم .... ........واقعا من اصلا اینو نمیشاسم.......
هردفعه شخصیتش عوض میشه .......نمیدونم دلیل این رفتاراش چیه .....؟اصلا امروز بهم گیرندادکه از میتراخبردارم یا که نه .....
داشتم با خودم حرف میزدم ..........
نیما:خانم کجایی ...چراعقب موندی ...؟زود بیا پیشم ....
- معلوم نیست چه نقشه ای داره .....خدامیدونه ...
-دیدم رفت کنار باجه بلیط فروشی .....
رفتم نزدیکش ....
نیما:بلیط ترن هوایی گرفتم ...دوستداری ....؟
- نه دوست نداشتم واقعا ازش میترسیدم...همیشه هم که با میتراودوستامون میامدیم من سوارنمیشدم ...فقط سوار چرخ فلک میشدم....
-نیلوفر:نه من دوست ندارم خودت سوارشو ...
- نیما:نکنه میترسی خانم ..؟دکتر مسخره بازی در نیار بیاسوارشو....
مسخره بازی نیست دوست ندارم ......اصلا ازش میترسم چی میگی ....؟
- نیما:یه بارکه امتحان کنی ترست میریزه ...اصلاتمام مزه شهربازی به همین ترن هوایشه....
- که دوباره دستموکشیده منو بزور سوار کرد.....
-این آدم بشو نیست ...پسره پرور هی من بهش میگم دستمو نگیر مگه این از رو میره .........خودشم کمـ ـربندموبرام بست .....
از اینکه این قدربهش نزدیک بودم ...معذب شدم.. نمیخواستم بهش بچسبم ...یکم ازش فاصله گرفتم که همون موقعه ترن حرکت کرد اولش سرعتش کم بود یکدفعه تندشد.....نمیدونستم یکدفعه چی شد از ترس چسبیدم به بازوش .....به خودم امدم وای چرای من بازویی این ..گرفتم ...؟زود بازوشو ول کردم ....ببخشیدی بهش گفتم ...
- نیما:خواهش میکنم ...چیزی که نشده که معذرت میخوای ....
-اگه منو کسی بااین ببینه ...درمورد من چه فکر میکنه ...؟
-هوا خیلی سردبود..شایدم چون داشتم سرما میخوردم این حسو داشتم ...
- که دیدم آقا با ریلکس نشسته ....منو بدبخت از سرما وترس توی خودم مچاله شده بودم ...
- نیما:خوبه ...؟
- چی خوبه ؟
نیما:خوب معلومه ترن هوایی میگم ....
- چه خوش خیالم این اصلا براش مهمه حاله من خوب باشه ....مگه ....؟
-همه اونها که سوارشده بودن...دختر وپسرن که برای تفریح امده بودن.......
به اونها نگاه کردم ...یه نگاهم به خودمون کردم ...هردومون ازهم بدمون میاد ومتنفریم...
-نیما:خوب بگو خانم دکتر اون دوست عوضیت کجارفته ...؟
وای خدایا این دوباره شروع کرد....چند بارباید بگم... قسم می خورم من ازش خبرندارم...
- نیما:منم میگم باور نمی کنم ...اعصاب منو خرد نکن ......
خواهشا دست از سرمن بردار.....
گریم گرفته بود ..چه وضعی دارم..من توی ترن هوایی کنار این ادم که به خونم تشنه توی این هوای سرد..
- نیما:گریه نکن ....
- حالم خوب نیست سرم گیچ میره ..
- نیما:الگی بهونه نگیر توکه الان خوب بودی ...
- چقدر این زبون نفهمه..که همون موقعه ترن هوایی نگهداشت ..... پیاده شدم سرم داشت گیچ میرفت ....
اصلا آقا توجه نمی کرد...
- نیما:خوب بریم الان سوار چرخ فلک بشیم ..
-نه من سوارنمیشم حالم خوب نیست سرم گیچ میره .....
- نیما:اتفاقا" خیلی مزه میده مخصوصا اون ارتفاعش از زمین ....مگه نه ...؟
-دوباره دستموکشید......دیگه داشتم کفری میشدم ...این سومین باریه که امروزدستمو میگیره ...اصلا چطور به خودش اجازه میده هی دستموبگیره
-دستمواز دستش کشیدم ...میخواستم باز بهش بتوپم .......
- که همون موقعه یه دختر داشت نگاهم میکرد البته به نیما ..نه به من .....
- حتما میگه خوش بحالش با این دوست پسـ ـرش نمیدونم ...نامزدیاچیزی دیگر....
- منو تا جلوی چرخ فلک برد....
ولی سرم واقعا خیلی دردگرفته بود..داشتم از حال میرفتم ......با اعصبانیت دادزدم گفتم من سوار نمیشم....
-نیام:چراداد میزنی مثل این بچه ها لج میکنی ...به هرصورت بود من..بدبختو مجبور کرد..سواربشم..
- توی چرخ فلک روبرم نشسته بود ..یه لبخند خبیثانه ام داشت برام میزد....
- نیما ..میدونی چقدر از زمین ارتفاع ....داریم ..؟
-ازترس آب دهانم را قورت ...دادم یه لحظه ازش ترسیدم ...
وخداخدا میکردم ...که هرچی سریعی تر چرخ فلک وایسته منم راحت بشم ...
- که بعد از چنددور ...نگه داشت..واقعا نمیتونستم سراپاوایستم ...
-که نمیدونم چی شود که همون جا از حال رفتم ...ولی حس کردم یکی سریع گرفتم ... توی بغـ ـلش....
-یه کم صداداشتم میشنیدم ....
صدای یه خانم بود...انگارداشت کنارگوشم حرف میزد.....
-آقا اینقدرخودتون نگران نکنید ...چیزی نشده فقط فشارش افتاده پایین ..
- هی یه نفرصدام میگرد به اسم کوچیکم ...چقدر هم قشنگ میگفت ..اسم را.....یکم که توجه کردم صدای نیمابود...
- نیما:پس چراهرچی صداش میزنم جواب نمیده ...؟
- فقط فکرکنم...ترسیده ....خانمتون چیزی نشده ...
-همون..موقع کلا "دیگه حالم انگاربهتر شده بود ...این خانمه الان چی گفت ..خانمتون
-که همون لحظه بیدار شدم ...خانمی را دیدم که سرم من روی پایش بود یه لبخند مهربون برام زد ..گفت .خوبی خانمی ...؟
مرسی ..من چم شده بود...؟که گفت شما بیهوش شده بودین گلم..
الان شوهرت میاد ....نگران نباش ..خیلی نگرانت بود... ترسیده ....بهش گفتم بره برات آبمیوه بگیره ..بخوری ...
چی شد نیما ...نگران من شده ..؟اصلا به عقل جور درمیاد...ولی چیزی نگفتم..جلوی این خانم مهربون...خانمه گفت که من دکترم
اینکه چرابه شوهرت نگفته بودی پریودی که سوار ترن ..چرخ فلک نشی ...عزیزم.؟
-که همون موقع ...بله آقا نیما امد ...انگارم صدای خانم دکترراشنیده باشه ...
روی کردطرفم با اعصبانیت...
-نیما:چی پریود بودی چرانگفتی .....؟
ازخجالت داشتم آب میشدم ....برم توی زمین ....
- نیما:مرسی خانم دکتر...
خانم دکتر:خواهش میکنم ..
بعدرو کرد طرفم گفت بیا این آبمیوه بخور برای فشارت خوبه عزیزم ....اخجالت زده .....تشکرکردم.....
- موقعی میرفت ..بازم گفت که مواظب خودت باش ..خداحافظی کردرفت ...
حالا من چکارکنم با این ؟..نیما از خجالت ..؟نمیتونم نگاهش کنم .......
خیلی خجالت می کشیدم .....حالا با این چکارکنم .....؟همیشه خداازمن طلب کاره ....
- نیما:چراجواب نیمدی .....؟گفتم چرابهم نگفته بودی پریودی .....؟
- نمی دونستم چی بهش بگم ....؟روکردم طرفشوبهش گفتم ..لازم نمیدونم چیزهای شخصی مو بگم ..
من که گفتم سوار نمیشم ..هی به زورمنو سوارکردی فکرمیکردی الگی میگم.. بهونه در میارم..
- نیما:...حالا این آبمیوه رابخور حالت بهتر بشه ...خانم دکتر..
این باز شروع کرد مسخره کردن منو
- حالم خوبه میل ندارم...
نیما:گفتم بخورش ...من حال حوصله سرکله زدن با تورا ندارم....
حالا یه طور میگه انگار من خیلی دوستدارم با این حرف بزنم...
آبمیوه از دستش ..گرفتم ...ازش تشکرکردم .....وای این کجایی دلم بزارم..؟
دلم داشت کم کم دردمیگرفت .....قیافه ام یه کم رفت ..توی هم .
نیما:چیزی شده ...؟
رو م نمیشدبهش بگم.....بهش گفتم نه چیزی نیست........فقط از اینجا بریم..
بلند شدم ..بازم یکم سرگیچه امد سراغم ....
نیما :میخوای کمکت کنم ...؟
نه مرسی ....یکم وایستم خوب میشم ......نه بابا این نگرانیت منوکشته ..
به هر بد بختی بود رفتیم سوار ماشین شدیم ...
-بازم دل درد امد سراغم ....کلا" همیشه درد دلم زیادنبود..نمیدونم چرا امروز این طور شدم...؟
- توی ماشین نشسته بودم ...نیماچیزی نمیگفت ...فکرکنم ...عادت نداره موقعه رانندگی زیاد حرف بزنه ...
یه لحظه خیلی دلم درد گرفت ....یه آخ گفتم ...
که نیما سرش برگردون ...طرفم با حالت نگرانی گفت چی شده .....؟چرا نمیگی چت شده .....؟
دودل بود م بهش بگم یا نه ..که آخر ش از بس که پرسید ..بهش گفتم ..که دلم درد میکنه ..
نیما:پس چرا چیزی نمگیی ..؟که جلوی یه داروخانه نگه می داشتم ..برات قرصی چیزی میگرفتم ..
این کلا" همش دوست داره منو دعوا کنه ..
با حرص بهش گفتم ...نمیخواستم توی زحمت بندازم شمارا ..
نیما:نه بابا چقدر مهربون ..
واقعا دیگه نمی تونم تحملش کنم...
که نزدیک یه داروخانه نگهداشت ...روکرد طرفم ..
نیما:چی بگیرم برات ....؟
ژلفون ..خوبه ...
- نیما:باشه دیگه چیزی دیگی نمیخوای..؟
نه مرسی ...
- رفت بعد از چند دقیقه برگشت یک پلاستیک دستش بود...امد ..پلا ستیکوگذاشت روی پام ...
بازش کردم برام همون قرص که گفته بودم خریده بود
- سرم پایین بود .....
زیر لب از ش تشکرکردم اونم..چیزی نگفت ..سرشو تکون داد
- جلوی یه سوپرمارکت نگه داشت بدونی که به من چیزی بگه ... پیاده شد ....بعد از چند دقیقه برگشت پلا ستیک حاوی دوتا آب معدنی داددستم ...
نیما:بگیرقرصتو بخورتا دلت بد تر نشده ...اون یکی هم برای من باز کن...
- نوکرم میخواد ..اول درآب معدنی اونو باز کردم دادم دستش ..اونم توی حالت راننده کردن خوردش ..
مال خودم همراه با قرص خوردم ......بعد چند دقیقه یکم بهتر شدم
نمیدونم چم شود که یکدفعه خواب رفتم..
حس کردم که ماشین ایستاد ..چشمامو باز کردم .که دیدم جلوی خونه امون نگه داشته ... بهش گفتم چرا اینجا نگه داشتی من باید برم بیمارستان..؟
نیما:بااین حالت میخوای بری بیمارستان چکار برو خونه خوب استراحت کن
من شیفت دارم باید برم ..
نیما:من هم که گفتم ...میری خونه ..
ای خداازدست این ...واقعا دلم درد میکرد..هم گلوم ....
باشه آقای زورگو ......من رفتم خداحافظ
نیما:آفرین دخترخوب ..
چقدراین حرص دراره پیاده شدم..اونم. برام بوق زد رفت ..
این خدایا ببین کارم به کجا کشیده....
-دل درد م انگار بهتر شده بود....ولی گلوم خیلی در دمیکرد.....که همون موقعه در اتاق زده شده...بفرمایید گفتم ...
ولی انگار صدام از ته چاه در می آمد....
مامان:عزیزم چیزی شده ....؟
هیچی مامان جونم .......
مامان:معلومه با این صدای گرفتت ...از دیشب حدس زدم یه طوریته .....گفتی که خسته ای میخوای استراحت کنی .منم مزاحمت نشدم.
نه این چه حرفیه مامان جونم..شما مراحمین..اره یکم درد میگرد...ولی الان که بیدار شدم صدام زیادگرفته ...مامان دستی روی پیشانیم گذاشت
مامان:او نگاه چقدر تب داری .......!چرا مواظب خودت نبودی عزیزم ...؟.توکه میدونی اگه سرما بخوری .....چقدر طول میکشه ..
توی دل گفتم مگه دست من بود تقصیر یه آدم نفهمه ...
مامان:امروز نمیخواد بری بیمارستان.....میمونی خونه خوب استراحت میکنی ....
نیلوفر :اره زنگ زدم به شبنم که برام مرخصی ردکنه ...
خوبه عزیزم ..من برم به کبری خانم بگم برات سوپ درست کنه .برات خوبه ...
مامان:بخشید گلم ...نمیتونم خونه باشم .....باید برم جلسه داریم ...
نه مامان جونم ..من که حالم زیاد بد نیست ..کبری خانم ..که هست تنها نیستم...شما برید به کارتون برسین...
مامان:پس سفارش نکنم دیگه همین الان شروع میکنی به خوردن ..قرص ات ..به کبری خانم میگم صبحانتوهمین جا برات بیاره ...
چشم مامان..
قربون این مامان گلم برم من..
خدانکنه
-پس من دیگه برم دختر م
-باشه مامان جون نگران نباشید خداحافظ
ازتخـ ـت خواب امدم بیرون آبی به دست صورتم.زدم که همون موقعه کبری خانم ..با سیـ ـنه پرامد تو...
سلامی به کبری خانم کردم ..
کبری خانم:خدابدنده مادر...چقدر صدات گرفته...!
چیزی نیست کبری خانم..فقط یکم سرما خوردم..
کبری خانم :صدات اصلا درنمیادمادر.....
بیا زود صبحونتو بخور اولم این شیر گرم بخور ...قرصاتو هم زود بخور...
تامن برم برات سوپ خوش مزه آماده کنم ...تا گلوت بدتر نشده ....
چشم کبری خانم ..
اینها همش منو دعوا میکنن انگار که دسته منو بود که سرما بخورم ...تقصیر یه نفره
نشتم روی صندل مشغول خوردن ..شدم ولی کلاً من زیاد اهل صبحانه خوردن نبودم .....
قرصامو خوردم ....دوباره رفتم توی تخـ ـتم دراز کشیدم....
به اینکه قرار چی بشه نیما تا کی قرار همش بیا بهم گیر بده ..؟اصلا چراخبری از میترا نشده ....؟چرامیترا بهم نگفته کجارفته ...؟چطور خودم این چندوقت اصلا به یادش نبودم..شاید اینکه بی خبرگذاشته رفته ....!
واین نیما هم همش داره منواذیت..میکنه یا شایدم میترا اصلا منوبه عنوان دوستش قبول نداشته ..!
نکنه از دستم ناراحت بوده..به این خاطر چیزی نگفته .
نه بابا من که این دفعه هم تولدش رفتم .......
توی سرم هزار جور سوال پیش امد.......
اف واقعا کلافه شدم .................
کاشکی خبری ازش به نیما برسه ...اینم دست از سرمن برداره ........ یکدفعه یاددیشب افتادم که چند بار دستمو گرفته بود...تا حالا هیچ مرد ی دستمو نگرفته بود..چقدر اون دستمو راحت بی خیال میگرفت انگار برای اون عادی بود..!
چقدر دستاش گرم بود..توی اون سرمایی زمـ ـستون ....!.دستهامو گرم می کرد..
وای این چیه من دارم بهشون فکر میکردم ...!سرمو تکون دادم که این فکرااز ذهنم دور بشن....
بهتر که بخوابم به چیزی فکرنکنم ...
نزدیکها ظهربود ..که کبری خانم برام سوپ ..اورد اصلا از سوپ زیادخوشم نمیامد...
به اجبار کبری خانم مجبور شدم ..یه چندتا قاشق بخورم ...
کبری خانم :نیلوفرجان چراچیزی نمیخوری مادر..؟برای گلوت خوبه ..
کبری خانم شما که میدونید من زیاد سوپ دوست ندارم....این چندتاقاشقم به زورخوردم..
کبری خانم :میدونم مادر ولی باید به زورم که شده بخوری ..خانم دکتر...
چشم ...کبری خانم ...
دراتاقم باز بود ... بابا انگارامده بود خونه میخواست برهاتاقش..وقتی دید دراتاقم بازه جلوی در وایستاد..
امد داخل ..
بابا:نیلوفر عزیزم تو خونه ای چیزی شده بابا ...!
سلام بابا جونم..........نه بابایی یکم سلما خولدم ...
این مثل بچه ها گفتم....یکم خودمون لوس کردم براش
بابا:بدمیگی چیزیت نشده ...!
بابا امدروی تخـ ـتم کنار نشست ...
بابا :چرامواظب نبودی ...چقدر تبداری ..!قرصاتوخوردی..چرا سوپتونخوردی بابا..؟بابا جون شماکه میدونید دوست ندارم..
بابا:وقتی مریضی دوست ندارم ..معنا نداره ...دهنوباز کن این قاشق بخور..
بابا میخواست خودش به زور بهم سوپ بده ..موفقم شدتاآخر ظرفه راخوردم..
بابا:آفرین دخترم الان ..خوب استراحت کنم.. ایشالله ..که زودخوب میشی
بابا پتوی روم مرتب کرد ...پیـ ـشونی تبدارم بـ ـوسید..
ای بابا چرابـ ـوسیدن یکدفعه شما هم میگیرن..!
بابا:فدایه سرت ..عزیزم ....
من برم باباخوب استراحت کن .
باشه باباجون ..
بابا رفت اتاق خودش....ومن چقدر این پدرومادرم دوستدارم ..یعنی عاشقشونم بگم بهتره..
تا نزدیکها غروب خوابیدم ...چشمامو باز کردم چقدر اتاقم تار یک بود ....
اباژور کنا رتخـ ـتم را روش کردم ....
چقدرخوابیدم..!
ساعت نزدیک هفت بود ......حوصلم داشت سرمیرفت..تصمیم گرفتم برم پیش مامان وبابا.
اب زدم به صورتم تا احساس خواب الودگیم ز ودتر بره....بسه دیگه خیلی خوابیدم ....دیگه امشب خوابم نمیبره.
که همون موقعه صفحه گوشیم خاموش روش شد....یه نگاه بهش کردم ..چندتا میسکال ازطرف نیما داشتم چندتا پیامم هم داشتم
اوف خوب شده بودکه گوشیم سایلنت کرده بودم یعنی ..این آقا نیما میزاشت من درست بخوابم ...
جواب دادم
نیما:توچراجواب نمیدی میدونی چقدر بهت زنگ زدم......هان؟
-اول سلام ..دوم حتما دلیل داشتم ..
نیما:توچرا صدات این جوری شده ..!
چه جوری شده ........؟
دقیقا اینوتوخودت خوب میدونی
نیما:من چراباید بدونم ..؟هان حتما به خاطر بستنی که خوردی .......نگو که خندم میگیره..یعنی تواینقدر ضعفی ..که به خاطر یه بستی سرما بخوری!
اره من زود سرما میخورم توی زمـ ـستان ..... ببین بااین کارت ..منو از درس کار زندگی انداختی ...
- نیما:من از کجا میدونستم شما اینقدر لوس .تتیش مامانی هستید ....
پورخند شواز پشت تلفن معلوم بود......یعنی دوستدارم ازدست این موهاموبکشم ..
میخواستم جوابشو بدم ... که سریع ...گفت ..خوب استراحت کن ....قطع کرد
وای چرا این همچین کرد دفعه قطع کرد..!این باخودش خوددرگیری ..اصلا به من چه..
-رفتم پیش مامان وبابا که داشتن باهم حرف میزدن.....
بهشون سلام کردم ..
مامان:نیلوفرچراپاشیدی ...ا!لان میرم برات سوپی که داغ کردم برات میارم....
نیلوفر:وای مامان بازم سوپ ....!حوصلم سررفته بود...خوبم ...
بابا:بیادخترگلم اینجا کنارخودم بشین ..
مامان:چی چیو بشینه رضا..نمیدونی سرما خورده .اگرالان درست ..مراقب نباشه ..تادوهفته همین طوره......
نیلوفر:مامان..
بابارضا:نیلوفربابا ..حرف مامانتو گوش کن دخترم بابد بری استراحت کنی ...سوپم خوبه برات..
نیلوفر:واییی بابایی ...شما هم که شدین..مثل مامان ..!نمیخوام برم ...
بابا:دخترم مامانت برای خودت داره میگه .....من دوست ندارم تو مریض شی گلم....
چیزی نگفتم ......به مامان گفتم باشه کاسه سوپ بده خودم میرم اتاقم میخورم ....اول قبل نمی کرد..
اینکه باید خودش باشه ..... میگفت من چون دوست ندارم نمیخورم ....خودش باشه تابزورم شده بهم بده ..
قول دادم ....که میخورم ..
کلاً خانوادم روم حساسن یه دونه بودن همین مشکلات داره......یه جوری تمام ارزوهاشو برای یکه نفره ..مخصوصا بعد از چندسال خدا منو بهشون داده ....
-رفتم توی اتاق سوپه را تا آخرخوردم ....
به هرصورت من بایدیه هفته سرمارا بخورم ..
یه هفته بیمارستان نرفتم ...
خدارا شکر نیما ..اصلا بهم گیرندادزیاد ...شاید رعایت حالم میکرد...
خواب بودم دستی روی پشانیم حس کردم چشماموباز کردم که دیدم مامانه ...
مامان:ببخشید عزیزم بیدارت کردم
نه مامان ....باید بیدارمیشدم دیگه ...
مامان دوباره دستشو گذاشت روی پیشانیم ...
مامان:خوبه تب نداری .....دیگه داری خو ب میشی..
اره مامان جونم ..گلوم هم بهترشده ..
مامان:آخرم یه هفته سرماخوردی ......نکنه نا قلا درست سوپت وقرصاتونمیخوردی ..
وای مامان خوردم دیگه..خودتون که میدونید چقدر من از سرما خوردگی متنفرم ..
مامان:شوخی کردم گلم ...........
مامان شب بخیری بهم گفت ..رفت ..
همون موقعه گوشیم زنگ خورد ..برداشتم دیدم گه شبنمه....
شبنم از حالم پرسید اینکه بهترشدم .....چون این چندوقت نبوده نمیدونسته به این خاطرملاقاتم..بیاد.
اینکه میگه همه برام دلشون تنگ ..شده
گفتم یه سرما خوردی که ملاقات نداره ....!
تشکرکردم خداحافظی کرد منم خودتم برای کارم دلم تنگ شده .یود خدا بگم چکارت نکنه نیما با این کارات
تعجب کردم..عجبی اصلا ..خبری ازش نیست..!حتما خدارا شکر ..دیگه میترا براش مهم نیست نمیدونم ..!
بعداز یک هفته احساس کردم حالم بهتر شده تصمیم گرفتم برم بیمارستان ....حوصلم سررفته هم دلم پوسیده بود توی خونه
توی بیمارستان همه ازحالم پرسیدن اینکه خوشحال شدند که من برگشتم ...
تشکری از شون کردم... با این وجود مدت زیادی نیست من اینجام ولی چقدر بهم لطف دارند
- واقعا سلامتی خیلی خوبه ..واقعا آدم تا مریض قدر سلامتی را نمیدونه!
نزدیک عصر بودکه نیما بهم زنگ زد تعجب کردم...... !بعد این چند وقت چرادوباره یادمن افتاده خدامیدونه ..!.جواب دادم
نیلوفر:سلام
نیما:سلام
چه عجب این یه بار سلام کرد..!
نیما:کجایی؟
نیلوفر:بیمارستان..
نیما:چی بیمارستان مگه حالت خوب شده .یابااون حالت امدی .....!زود بروخونه استراحت.
نه بابا این امرونهیش منو کشته ..
نیلوفر:گفتم که خوبم ..به این خاطر امدم سرکار...
نیما:پس خوبه من چند ساعت دیگه میام دنبالت ..باهات کاردارم
نه وای این بازم بامن کارداره ..!حالا چکارکنم ..!
میخواستم منصرفش کنم ..به این خاطر گفتم .اونقدر خوب نیستم هوایی بیرون سرد میترسم بدتر بشم ...
نیما:توهمین الان گفتی حالت خوبه .....! میام دنبالت ..خداحافظ خانم دکتر
من از دست این نیما چکار کنم دوستدارم سرمو بکوبم به دیوار.....معلوم نیست این دفعه چکارم داره باز؟
-نمیدونستم این دفعه چکارم داره .....؟معلوم نیست این دفعه میخوادمنو کجا ببره ؟
دوباره استرسم گرفتم .....
بعد از چند ساعت بهم زنگ زد گفت که بیرون منتظرمه ....
رفتم آماده شدم ......خوبه اینجامال دایی شبنمه .......یعنی بااین همه مرخصی گرفتن من تا حالا اخراج شده بودم ...
داشتم میرفتم ..
که شنیدم یکی ازپشت صدام میزنه ...
برگشتم دیدم دکترآرشام ...وای حالا این یکی راکجای دل میزاشتم ...!.اگه منو بازم بانیما ببینه چی؟
رسید به منو ...بهم سلام ..کردمنم جوابشو دادم...
آرشام :ببخشید مزاحمتون شدم..... اگه عجله داشتید که زود برین؟
یعنی چی بگم از دست اینها نه به این آرشام که اینقدر ملاحضه آدمو داره نه بااونیما ..که اینقدر پرو تشریف دارن ...
کلاًزیادی شورن هردوشون....
لبخند تصنعی زدم گفتم نه دکتر....کاری داشتین بامن ؟
-آرشام :نه خانم دکتر ...میخواستم حالتون بپرسم ..شنیده بودم یک هفته مریض بودین ....ببخشید ....ایران نبود م که بیام عیادتتون ..
راه بریم که این طوری مزاحم نباشم حرفم بزنیم ..
-نیلوفر:نه هرجورراحتین ....ولی اگه خودتون میخوان باشه
نه چیزی زیادی نبود مرسی ..........یکم سرما خورده بودم....که الان خداراشکربهترم ...
آرشام :خوب خدارا شکرولی یادم میاد شما سرماخوردگیتون همیشه طولانی بوده به این خاطر گفتم..
نیلوفر:این دفعه ..اینقدر مامان سوپ به خوردم داد...که مبینین حالم زودخوب شده.........
آرشام :معلوم مامانتون حق داشته .....شما برای خانواده تون خیلی عزیزین .........
مثل اینکه این میخواد تا بیرون بیمارستان همراهم بیاد..که حدسم درست هم بود..
آرشام :خانم دکتر بفرمائید برسونمتون ...
نه مرسی خودم میرم مزاحمتون نمیشم .
آرشام :نه این چه حرفی شما مراحمین...بفرمائید
حالا اینو کجایی دلم بزارم .؟...ماشین نیمادیدم ......
مجبور شدم راستشو بگم .........آقا دکتر مزاحم شما نمیشم ...امدن ..دنبالم ...
آرشام :واقعا ...حتما باباتون هست ..کجا هستن ایشون .؟.خیلی وقته ندیدمشون ...بهشون سلامی عرض کنم ...
حالا اینو چکارکنم ...دست بردارنیست انگار؟
چی بهش بگم ....؟اخه وقتی چیزی بین من نیما نیست دوست ندارم کسی راجبم فکربدی کنه ..
تو فکربودم که گرمی دستی روی پهلوهام حس کردم.....
-خیلی تعجب کردم.....سرموبرگردونم که دیدم.....بله کسی نیست جز آقا....مگه کسی دیگه هم میتونه..اینقدر پرروباشه
زوددستشوپس زدم..ولی مگه این از روی میرفت.......برعکس خودشو بیشترچـ ـسبوندبهم .....خیلی عصبانی شدم...
نگاه کردم ببینم ...عکس العمل آرشام چی ....دیدم داره منو هاج وواج نگاه میکنه...
نیما:عزیزم اگه کارت تموم شده بریم؟
یه جورخیره شده بود به آرشام بدبخت.............
یعنی دوست داشتم دونه دونه موهاشوبکنم ..با این عزیزم گفتنش....
معلوم بدبخت تعجب میکنه..آخه منو تا به حال ...با هیچ پسری اینقدر صمیمی ندیده....
الان واقعا من بااین آدم پروبی ملاحضه چکارکنم .دقیقا؟
که یکدفعه سرشو ...اورد نزدیک گوشم ...
نیما:به خاطر این جوجه دکتره....چنددقیقه هست که منو معطل.....کردی نکنه ازش خوشت میاد.؟
خیلی حرص خوردم با عصبانیت ..نگاهش کردم
آرشام بدبخت چیزی ..نگفت ..یعنی چیزی نداشت بگه.....
آرشام :پس من مزاحمتون نمیشم ..خداحافظ...
.خیلی چهره اش خیلی گرفته شده.بود.خیلی عصبانیی شدم زود دستشوپس زدم....
چیزی نداشتم بگم ..........راه افتادم برم ....
چون جروبحث کردن بااین بی فایدهه ..حالامیدونم.این میخواد.ازم من انتقام ....بگیره .. این کارهامیکنه ..
اشکامو درامده بودن.
یکدفعه دستم از عقب گشیده شده...
نیما:چرایکدفعه سرتو انداختی پایین داری میری؟
چیزی نگفتم .به زور دستم ازتو دستش ..کشیدم..
نیلوفر:چون حرفی ندارم ..باتوبااین کارات............چرادست از سرمن برنمیداری.؟.باچه زبونی بگم من چیزی نمیدونم...چرایکدفعه پیداشده توی زندگیم ..داری همه چیزبه.... هم میریزی..؟
نیما:نکنه ترسیدی آقا دکترت......دیگه عاشقت نباشه؟
داری برای خودت چی ..میگی.من دلیل این رفتاتو نمیدونم ..؟بیاهمین جا تمومش کن ...چرانمیخوای باورکنی ..میترارفته .؟.اگه میخواستم .بهت میگفت .....
بزارمنم زندگیموکنم....
تواصلا به فکر آبروی من هستی ..اصلابرات مهمه دیگران راجب من چه فکرکنن؟
اصلا اگه کسی ازدوستای میتراتورابامن ببینه یافامیلاتو..راجبم چی فکرمیکنه ؟
نیما:من برام مهم نیست دیگران چی راجبم ..فکرکنم ...که اگه مهم بود.....اینجانبودم....هرفکری دلشون خواست کنن
اره معلوم برای شمامردها مهم نیست..........چون شمامیتونین باخیلهاباشید.....اما کافیه یه دختررابا پسرببینن اون موقعه خدامیدونه چه فکرها که نمیکنن...
الان همین.همکارم تاحالا منو با هیچ پسری راحت ندیده...دیدی چطورتعجب کردچیزی نگفت.....!
نیما:اره دقیقا همه دخترهاپاک ومقدسن..........من دیگه شمادخترها خوب میشناسم .اگه نمیشناختم ..الان دقیقا خوب شناختم..
اون دکتر معلومه که خیلی عاشقه...توهم اگه ناراحتی به این خاطره توهم دوستش داری..نمیخوای ازدستش بدی یعنی مطمئن باش..برات اصلا مهم ...نبود..اگه کسی دیگه بود....
نیلوفر:دقیقااشتباه میگی ..مگه تو اصلامنو میشناسی ..که راجب من اینطور قضاوت میکنی ..هان...؟
نیما:شمادخترها همتون مثل همین ..تولدرا یادم نمیره ..چقدربااون مهران ..اون رادین عوضی صمیمی بودی ....
نیلوفر:من باکسی صمبمی نیستم ..توکه باید رادینوخوب بشناسی ؟.......اره بامهرانم حرف میزنم ..چون به نظرم باشخصیت تر
باجنبه ترین ...فرد فامیل میترایه
نیما:الان دقیقاً منظورت من .. بودم که شعورندارم ..!من که گفتم ...من آدم هستم تایه چیزی خواستم باید بدستش بیارم
توفکرمیکنی منم بیکارم بیام سراغت ...نه خانم دکترمنم بیکارنیستم....اگه میام سراغت ....فقط میخوام بدونم میتراکجاست....
وتوهم اینقدرازش طرفداری نکن خودت بعدش میدونی ..چرابرام مهم .شد ه فقط میخوام یه سوالی ازش بپرسم .......پس الکی نمیخوادپیش خودت فکرها بیخودکنی...
-نیلوفر:باشه حرفاتو زدی ..من دیگه ...برم
-نیما:من کی گفتم میتونی بری....؟
منم از شما اجازنگرفتم ....
راه افتادم برم ..
نیما:کجا ..من باهات کاردارم.؟
دقیقامن باتوهیچکاری ندارم...........
نیما:بامن لج نکن....گفتم که قراره بریم یه جایی پس بیاسوارماشین شو....
نیلوفر:.گفتم حالم خوب نیست .........هیچ جای باهات نمیام ....
-یکدفعه دستموکشیدمنو بزور سوار کرد.....
درماشین قفل کرد باسرعت زیادرانندگی ..می کرد.خیلی ترسیدم سفت صندلی چسبیدم
خیلی عصبانی بود....ترسیدم ا زش.......
-خیلی باسرعت رانندگی میکرد ..خیلی ترسیده بودم.....
می ترسیدم یه چیزی بگم .که بد تربشه اصلا مگه من چی بهش گفتم؟ ..اینقدر عصبانی شد..!ای خدامگه من چه گناهی کردم که گیراین افتادم..؟

سرعتش زیادبود می ترسیدم تصادف کنیم....
روکردم طرفش ..بهش گفتم ....میشه یکم آرمتر بری ؟....
یه دفعه با یه عصبانیت ..نگاه کرد.که پشیمان شدم چرا بهش گفتم ...
چشماش چقدر قرمز بود... !چشمهای آبیش پراز خروش بود..
خودمون توی صندلی مچاله کردم...
گریم گرفته بود از همین ضعیف بودن خودم ..
که دیدم جلوی یه پاساژنگه داشت ...دقیق تر نگاهش کردم ...
فهمیدم کدوم پاساژهمون که بامیترا همیشه میامدیم....
-نیما:زود پیادهشو وقت ندارم ...
اینجابرای چی؟ .....
نیما:بیاخودت میفهمی .....فقط سریعتر ...
نگاه چه منتی میزاره...هی میگه وقت نداره....مگه من مجبورش کردم که بیاد اینجا .....!
کلاً امروز از دستش خیلی عصبانی بودم ..انگاراونم بود.ولی نمیدونم چرا.؟....
من که هرچی گفتم حقیقتو گفتم ....نه چیز دیگه..
یادم امداین همون پاساژه که باراول همدیگردیده بودیم .....
-نیما:اینجاکه خوب یادته خودت زدی به من ...
این چی گفت !....من خودمو زدم به اون یا اون به ؟...
اصلا این نیست آقا .....این شما بودین خودتو زدی به من.....
-نیما:هیچ فقط فکرنمی کردم بادختر لوس اون روز دوتایی بیایم دوباره همین جا....
خیلی عصبانی شدم این هرچی دوستداره راجب من حرف میزنه ....!
روکردم باعصبانیت بهش گفتم کسی مجبورتون نکرده با من بیاین ..مگه من خواستم همراهتون بیام ...؟.
باحالت قهر زودتراز اون راه افتادم ..رفتم ..
امد زود دستمو از پشت سرم کشید....
نیما:مگه من باتو نیستم میگم وایستا...
مگه من چند بارنگفتم دستو منو نگیر....
-نیما:میترسی کسی ببینه برات بد بشه ..؟
نه خیر م کلاً میگم ......دوست ندارم ...دستمو هی ..میگیری ..
-نیما:تقصیر خودته که حرف گوش نمیکنی ...
برای چی باحرفتو گوش کنم؟ ... دلم نمیخواد..
دوباره راه افتادم برم که ...گفت کجا مگه باتو نیستم ؟..
عصبانی بودم حرفشو گوش ندادم ...نیما یکم ازم فاصله داشت ....
داشتم میرفتم که دوتا پسره داشتن ازجلوم میامدن ....نزدیک ترکه شدن ...یکشون به عمد شونشو زدبه شونم ..خیلی دردم امد ..پسره بی ادب بی ریخت ....
روکرد طرفم ..گفت ببخشید خانم خوشگله ..افتخارمیدن باهم بریم کافی شاپ .....
-نیما:دقیقا میخوای کی کافی شاپ دعوت کنی .؟.
سرمو برگردمونم عقب بله آقا نیما هست .....پشت سرم وایستاده بود
پسره پرو پرو گفت توراسننم .؟..
نیماخیلی عصبانی شد این حرف پسره .
-نیما:الان نشونت میدم به من مربوط میشه یانه ..
وای خدایا میخواددعوا را بندازه!...
-اصلا حوصله دعواجروبحث نداشتم .. ...گفتم نیماولش کن بریم حوصله ندارم
-نیما:حیف که الان وقت جروبحث باشما راندارم...
خوشحال شدم اینکه حرفم راگوش داده .....روکردطرفم گفت همش تقصیر توی اگه کنارم بودی تنها راه نمیفتادی ........ این چیزاپیش نمیامد
...تقصیرمنه ؟.....ازش یکم فاصله داشتم
-نیما:ازکنارم جُم نمیخوری..
امد نزدیکم دستمو بگیره که مانعش شدم که....گفتم نمیشه ...من نمیخواستم جلوی این پسرها جروبحث کنم .باعث توجه دیگران بشم ..چیزی نگفتم
راه افتادیم داشیم میرفتیم ....
که همون موقعه پسرگفت ..حیف تو خوشگله نیسته ...که بااین بداخلاقه هستی ..چطورتحملش میکنی ...
مثل اینکه این پسره دنبال شرمیگرده ....؟
نیمامیخواست روش برگردونه عقب جواب اونه بده گفتم خواهش می کنم ..... بااونهاجروبحث نکن..
داشتیم راه میرفتم که جلوی یه مغازه لباس فروشی وایستاد...رفت داخلش گوشه آستین مانتوم من کشید باخودش برد...
مغازه قشنگی بود..من نمیدونستم دلیل امدن به اینجاچی میتونه باشه؟.....
فرشنده یه آقاجون از سوسولها بود..داشت باچشماش ادم درسته قورت میداد....
خوش امدی گفت .....نیما بهش گفت اون لباس توی ویترین سایزاین خانم بیارید ..........
که همون موقعه فروشنده گفت ..فکرکنم همون لباس روی مانکن درست اندازه خانم باشه ...تیپشون مثل مانکنها هست...
توی دلم گفتم اینوکجای دلم بزارم الان..؟
نیماانگارکه عصبانی شده بود..روکردبه فروشنده ..گفت آقا شمانمیخواد درباره تیپ خانم نظربدین لباس بیارید.....
 
آخرین ویرایش

ARIEL

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
29
لایک ها
61
امتیاز
115
#9
یه چیزی ازنیما فهمیدم که خیلی غیرته ..من نمیدونم میترابا اون راحتی بودنش.... چطورمیخواست بانیماازدواج کنه..؟

روکردم طرفش گفتم . توبرای چی میخوای برای من لباس بخری ؟....چه دلیلی داره..؟

-نیما:دلیلشو خودت بعدش میفهمی .... ..زود بیا بریم هنوز خیلی کاردارم

من میخوام الان بفهم ...اگه ندونم ..اصلا قبول نمیکنم .که حتی بپوشمش

-نیما:گفتم ...که میفهمی ..الکی بامن جروبحث نکن ..

چرااون وقت هرکاری شما میگین من باید قبول کنم ....

-نیما:الان دقیقا وقت این حرفها نیست ....

پس به من بگو دقیقا کی وقتشه ...منم بدونم ....؟

که همون موقعه فروشنده امد..نتونستم ..بقیه حرفمو بزنم..

فروشنده که لباس آورده بود ...داددستم ..

-نیما:برو بپوش بین اندازته ..

نمیخواستم برم .....

که نیما هی باچشم اشاره کرد که برم ..

وبعدش جلوی فروشنده خوب نبود .....اگه نمیرفتم حالا راجب ماچی فکری میکرد ؟

فروشنده:من که میگم اندازه انداره است...

که همون موقعه نیمایه نگاه غضب آلود بهش کرد..که بدبخت ساکت شد....

لباس خوشگلی بود یه ماکسی بلند بنفش دوبند بود یه کت کیپورروش بود واقعا خوشگل بود وخیلی هم شبیه همون لباسی بودکه برای تولد میتراخریده بودم .....واقعا از حق نگذریم سلیقش خوبه ...پوشیدمش به نظرم که خیلی خوب میامد ....یه نق خوردبه در..

-نیما :درراباز کن ببینم خوبه ...

خجالت میکشدم این چرامیخوادالان منو ببینه ؟...

ولی من زود لباسو در آوردم مانتوم پوشیدم
درباز کردم که انگار از رفتار م جا خورده بود
بهش گفتم چیزی شده ... .....گفت بیا زودتر بریم کاردارم.
که دیدم نیمامشغول حساب کردنشه ......هنوزنمیدونم چرامیخواد برام بخره؟ ......رفتم نزدیکش .. گفتم نمیخواد ی بگی ؟...

-نیما:خودت بعدش میفهمی -هی میگه خودت بعدش میفهمی ...من نمیدونم دقیقا من کی میفهم؟ .....

چقدر خودخواه هسته یه نظرازمن نپرسید از لباسه خوشم میاد یانه .....

من که تا ندونم این لباس برای چی خریده نمپوشمش ....

حرصم داشت درمیامد ..آقااصلا به روی خودش نمیاورد...

رفتیم توی مغازه شال فروشی ...

اینجا مثل اینکه همشون سوژه اند ...دخترفروشنده تانیما دید ..چشماش چهارتا شد یه لبخند ملیحانه زد امد جلو...

رو کر دبا نیما خوش امد گفت نیما جوابشو داد.....

ایش دختره حال بهم زن بااینکه اینجامن کنارنیمابودم ولی این از رو که نمیرفت .....!

-نیما:یه شال میخواستم ...رنگ بنفش باشه ..

دخترفروشنده گفت چیزخاصی مدنظرتون هست ؟..

اون وسطم انگارمن برگ چغندر بودم ..که کسی ازمن نظرنمیخواست...

به لبخند به نیمازد گفت چندتا جنس مختلف به رنگ بنفش میارم ...... ببینید موردپسندتون هست

دختره چندتا شال باجنسهای متفاوت اورد ...روکردبه نیماگفت این شال خیلی جنسش خوبه فروش زیادی داره .....

یه شال حریرمانند بود باگلها برجسته روش ...انگار آقا پسندیدش ..

-نیما:همین خوبه..

حرصم دیگه درامده بود.....اینکه چرااز من نظر نمپرسه ؟...بعدشم دوست نداشتم ...چیزی که اون دختره میگه بپوشم ..نمیدونم..چرا؟

رفتم جلو به نیما گفتم مگه این شال برای من نمیخری؟....من اصلا ازش خوش نمیاد

دخترفرشنده روش کردطرفم ..گفت چراعزیزم سلیقه دوست پسـ ـرت عالیه ..!خدایا این چی گفت دوست پسـ ـر ؟..

کم مونده من دوسـ ـت دختر این بشم ....چقدرپرو....!

-نیما:من دوست پسـ ـرش نیستم....

فروشنده :ای وای ببخشید خانمتون..

حالا کی حوصله داره این خانم راتوجیح کنه ....

این دیگه بدتر این دختره مثل اینکه تاما را یه جوری به هم ربط بده دست بردارنیست ..نیما روش کرد طرفم ...گفت این ..به نظرم خوبه رنگشم به لباست میخوره ....

خانم من همینو برم میدارم....

فروشنده:مبارکتون باشه...

یعنی دلم میخواد دون دونه موهاشو بکنم که منوجلوی این دختره چقدر کنف کرد..........باشه بعد ش بهت نشون میدم ....

حسابش کر د دختریه هی زبون میرخت ...برای آقا نیما

این آقانیما انگار باهمه خوبه به غیر ازمن ..!

خودمو یه جورزده بودم به حالت قهره ..حالامگه برای این مهمه اصلا ؟..دستم کشید برد توی کفش فروشی کفش همون رنگ برام انتخاب کرد...نمیخواستم حالا که اون حرفمو گوش نمیده منم گوش بدم ..گفت بیام بپوش که ببینم اندازته یانه ....

-نیما:لج نکن بیا بپوشش ..

نمیخوام ...

-نیما:مثل بچه ها رفتارنکن..بعدش بهت میگم برای چی اینا دارم میخرم

....ولی بااین حرفش یه جور میخواست من قبول کنم بیام بپوششم ..

واقعا قول میدی...؟

-نیما:اره قول میدم بیا اینو فقط زودبپوش بریم ... ..
پوشیدمش همون خرید ..از مغازه امدیم بیرون ..خسته شده بودم ....

بعد رفتیم توی مغازه کت وشلوارفروشی ..فکرکنم انگارمیخود برای خودش بخره ...

فروشنده تا نیما دید امداستقبالش.سلام آقا نیما از اینورا ..خوش امدی .

-نیما:سلام یاشاروقت ندارم زودجدیدترین مدل کت وشلوار آوردی بیارببینم .

یاشار:حالا بعدا ز چندوقت امدی میخوای زودی بری؟ ....

-نیما:باش برای یه وقت دیگه الان عجله دارم .

داشتم نگاهشون میکردم ..در تعجب بود م این آقا انگارهمه جا یه دوست داره ..

نیما روش برگردون عقب گفت بیام نزدیکش ....

که همون موقعه یاشارامد منو که دیدگفت ببخشید ..اون لحظه بهتون سلام نکردم ...مگه این نیما برای من حواس میزاره..

دستشو دراز کرد طرفم ..خودشویاشا ر معرفی کرد...

من اهل دست دادن نبودم ..فقط بهش سلام ..کردم . بهش گفتم نه خواهش می کنم ..

بدبخت انگار تعجب کرده بود ....دستشو معلق بودتوی هوا

سرمو گفتم بالا دیدم نیما به لبخند داره نگاهم میگه ..ولی وقتی دید من متوجه شدم خودشوزد به اون را ..

واقعا از دست این بشر!

نیماصدام زدگفت خوب الان از بین این کتها یکشون انتخاب کن برام ....

تعجب کردم بهش گفتم چرامن بایدانتخاب کنم؟ ..توکه اونجا لباس میخریدی نظرمنو نپرسیدی ...

- نیما:حالا میگم انتخاب کن .

واقعانمیتونم بشناسمش ....

مرددبود کدوم انتحاب کنم ...یه کت بنفش با یقه که خیلی قشنگ دوخته شده بود انتخاب کردم..رفت پوشیدش واقعا بهش میامد ...

نیما واقعا خوشت تیپه ....کُته خیلی بهش میامد..حتی ذوستشم از سلیقم تعریف کرد..

کت خریدازدوستش خداحافظی کردیم رفتیم بیرون ..

وحالا وقتش بود بدونم دلیل این خریده ها چیه...............


-رو کردم طرفشو بهش گفتم خوب حالا بگو ..دلیل این کارات ..چیه ؟

-نیما:هیچی .. باهم قراره امشب بریم مهمونی ...

-نیلوفر:چی ....من وتو باهم بیریم مهمونی اونوقت چرا.؟..

-نیما:میرم مهمونی ..چرانداره..

-نیلوفر:اون وقت من کی گفتم میام که میگی میریم برام تدارک لباس دیدی ..

-نیما:تومیایی باید که بیایی .

-نیلوفر:اون وقت کی این بایدتعیین کرده شما ؟..

خیلی عصابی شدم این هرجورکه دوستداره تصمیم میگیره منم باید بگم چشم مگه میشه ..نه من قبول نمی کنم ...روکردم طرفشو گفتم ..

دلیلی نمبیبنم که منو توباهم بریم مهمونی ...من وتو چه ربطی به هم داریم؟..

-نیما:من خودم ربطشو مشخص میکنم...

نمیخواستم قبول کنم ..بهش گفتم من اهل مهمونی این چیزی نیستم ..

- نیما:واقعاً پس چطور تولددوست میامدی؟ ...اینم فضاش فرقی بااونجا نداره...

-خودتم میگی دوستت ..منم دوست نداشتم ولی به خاطرمیترابود که میرفتم ..

-نیما:خوب ایندفعه به خاطردوستت میایی

-چرابه خاطرمیترابایدبیام ؟.....

-نیما:وقتی امدی میفهی ..

میدونی من اصلاً حوصله معما حل کردن ندارم .....درست دلیلشو بگو ببینم چیه؟..

اصلا من چطوربه این اعتمادکنم همراش برم مهمونی ..مگه من میدونم مهمونیاش چطوریه که همین طورراه بیفتم که برم ؟

-نیما:باشه قراربریم مهمونیه یکی از رقیبام ....همه دعوت کرده برای موفقیت توی یکی از پروژه خیلی براش مهم بوده ...یه جورمیخواد هرطوریی شده منو کنار بزنه ..بعدم اون از ماجرا من میترا خبرداره ...الان خوشحال که به قول خودش من ضربه خوردم ...

واینو کرده موضوع همه محافلها ....خیلی خوشحاله که من اوضام اینطوری شده...

منم نمیخوام اون برنده باشه میخوام نشون بدم که اشتباه میکنه ....اصلا برای من مهم نبوده...

-نیلوفر:خوب این چه ربطی به من داره ..؟

-نیما:ربطش اینجاست که تو قراره نقش دوسـ ـت دخترمنو بازی کنی .

-نیلوفر:چی من بایدنقش دوسـ ـت دختر .... توبازی کنم! ..نه اصلا..........

- نیما:خیلی هم دلت بخواد ..یعنی میخوای بگی تاحالا دوست دوخترهیچ پسری نبودی.؟.

خیلی این حرفش حرصم گرفت ..روکردم طرفشو باعصبانیت ..گفتم معلومه که نه توچطورمیتونی راجب ادمها این طورقضاوت کنی .

من تاحالا با هیچ پسری نه دوست بودم نه میخوام باشم ..........

.واین شماهستین که به خودتون جرات دادی هرجوردوستداری بامن رفتار می کنی .

-نیما:آهان یعنی الان خیلی ناراحت شدی؟ ...خوب باشه نداشتی

-نیلوفر:نگاه تورخدا حاضرنیست ..یه معذرت خواهی کنه ...فقط گفت باشه ..

بهش گفتم من دیگه میرم ..

-نیما: دقیقاکجا؟...

-نیلوفر:دقیقابه خودم مربوطه.....

-نیما:وایستامن هنوز حرفم تموم نشده...

اما من هیچ حرفی ندارم باشما... گفت .من خودم میرسونمت ...بسته پلاستیک که لباسها داخلشون بود داددستم ....

-بدون اینها.....میخواستی بری؟

شما لازم نیست خودتون توی زحمت بندازین ...

-نیما:وقتی یه حرفی میزنم ..یعنی باید بشه ...

چاره ای نداشتم ....سوارماشینش شدم.........

-نیما:ساعت نزدیک نه شب میام دنبالت ...

رو کردم طرفشو گفتم تو که باز گفتی ..من که گفتم نمیام یکی دیگه پیداکن نقش دست دخترتو بازی کنه ...من اصلا بازیگر خوبی نیستم ..اصلا ًاگه قراربود بیام ..نمیتونستم ...اون وقت من باید جواب پدرومادرم چی بدم؟ ....

-نیما:بگو امشب شیفت داری..

یعنی چه بهشون دروغ بگم ..مامانم میدونه من امشب شیفت ندارم ....

-نیما:خوب دروغ نگو ..بگو با یکی ازدوستام میخوام برم مهمونی ..

نه نمیشه..مامانم تمام دوستامو میشناسه ..اون وقت مپرسه باکی قرار ه برم مهمونی؟ ...

-نیما:من نمیدونم خانم دکتر .............من همون ساعت که گفتم میام دنبالت ...

وای خدای من ازدست این چکارکنم؟ ..چی گیری افتادم ...حالامن باید جورمیترارابکشم ..ولی من نمیتونم ...این طوری باشم من تحمل این رفتارشو ندارم ..من نمیخوام باعث سوء تفاهم بشم ..اره من برام حرف مردم مهمه ..کافی یکی ماراباهم ببینه ...اون وقت خدامیدونه ...چی راجبمون فکرمیکنه؟ ........همه میگن که من به دوستم خیانت کردم ...

منو رسوند تا درخونه ... گفت اماده که شدم ..بهش خبربدم همان ساعت میاد دنبالم.....

پیاده شدم چیزی نگفتم ..

خداچکارکنم اگه نرم شاید رفتارش بدترشه ..امروزاصلاً بهم گیرنداد ازمیتراچیزی نپرسید...!نمیدونم هدفش از این کارش چیه؟ ..فقط میدونم ..که داره کاری که میتر درحقش کرده رابامن جبران میکنه ........................

-رفتم داخل خونه ...نمیدونستم چطورباید به مامانم بگم؟ ....یه سرزدم توی آشپزخانه..ببینم..که اونجایه
کبری خانم ..مشغول درست کردن چای بود .بهش سلام کردم ..ازش پرسیدم ...که میدونه مامانم کجاست؟ ..اونم گفت فکرکنم توی اتاقش باشه ...
-پلاستیکهای لباسها اول گذاشتم توی اتاقم رفتم دراتاق مامان ..درزدم ....مامان بفرمایید گفت ..من درباز کردم ...
دیدم مامان مشغول پوشیدن لباس بیرونه ....
سلام بهش کردم مامان هم جوابمو داد ..ازش پرسیدم که قرارجای بره؟..مامانم گفت...آقای رادمهر دوست بابات مارابرای شام دعوت کرده
اتفاقا منتظربودم که بیایی بهت بگم ..
چی ..آقای راذمهر! من که نمیتونستم برماون وقت جواب نیماراچی میدادم ؟درثانیه اصلا دوست ندارم برم خونشون ..
نمیدونستم چه بگم ؟..اول اون پااون پا کردم ....آخرگفتم ..مامان که مشغول درست کردن شالش ...جلوی اینه بود..بهش گفتم ..من به دوستم قول دادم برم همراهش مهمونی ................نمیتونم زیرقولم بزنم مامان ...
-مامان:کدوم دوست ؟..من میشناسمش! ....
نه تازه باهاش آشنا شدم ...
-مامان:چی تازه باهاش آشنا شدی بعدباهاش میخوای بری مههمونی ...نه
مامان درسته تازه آشنا شدیم ولی آدم خوبیه من بهش اعتماددارم یکی از همکارش دعوتش کرده ...اونم بهم گفت ...دوست نداره تنهایی بره به من گفت ..منم قبول کردم....
-مامان:خوب جواب بابات چی بدم؟... بهش چی بگم .....بگم بادوستت میخوایی بری مهمونی همراه مانمیایی ؟..میدونی بابات ادم حساسیه ..
مامان اگه شمابهش بگین قبول میکنه ......
تو می بایست قبلش بامن مشورت می کردی..حالا من باید چکارکنم ؟....باشه چاره نیست من که به دخترگلم اعتماددارم ..فقط تادیروقت نمیای زود برمیگردی ...
خوشحال شدم که مامان قبول کرد ..مجبورنبودم ..دلیلهای الکی بیارم ....
بامامان خداحافظی کردم ..چون مامان میخواست بره دنبال بابا ازاون جاباهم برن ...منم زود رفتم توی اتاقم یه دوش سریع گرفتم ...امدم مشغول پوشیدن لباسهام شدم...یکم آرایش کردم.اصلا آرایش زیادکنم که چی بشه .....
داشتم یکم ریمل میزدم به چشمام یاد میتراافتادم روزی که داشتم اماده میشم میرفتم تولدش ..اصلا فکرنمیکردم ..این اتفاق بیفته میترابدون اطلاع همه بزاره بره اصلا دلیل کارشو نمیدونم ؟....کاشکی میترانرفته بودالان همه چی سرجاش بود من مجبورنبودم که به جای اون همراه نیما برم مهمونی ........اصلاً هیچ وقت فکر میکرد من باید به نیما .....چی بگم ؟...
که همون موقعه بهم زنگ زد گفت اماده شدی؟ منم .گفتم اره دارم میشم ..گفت توی راهه تاچنددقیقه د یگه میرسه ..........
تاحالا باهیچ مردی مهمونی نرفته بودم...اصلا دوست نداشتم برم خیلی استرس گرفته بودم.......میترسید م یکی منو اونجابشناسه
داشتم کفشهایم را پوشیدم شالم انداختم روی سرم مانتوهم روی لباسهای مهمونی پوشیدم برای اخرین بارم به خودم توی آینه نگاه کردم بااینکه ساده آرایش کرده بودم .ولی به نظرخودم خوب شده بودم..
نیمازنگ زدگفت دم درمنتظرمه......زود بیام منم کیفم برداشتم با عجله از پله ها امدم پایین ...ازخونه امدم بیرون ماشینشو دیدم رفتم سوار شدم..بهش سلام کردم روبرگردونم طرفش که دیدم این آقانیماخیره ام شده بود..بهش گفتم چیزی شده ؟
-نیما: این رژلب زیادی نیست؟ ...
به نظرخودم که اصلا زیادنبود این میخواد حرص منو دربیاره..............
بهش گفتم نه خیرخیلی هم خوبه ...رومو کردم اون طرف
اونم دیگه چیزی نگفت حرکت کرد.....تو راه هیچ حرفی نزد جلوی یه خونه خوشگل نگه داشت...رو کردم طرفش اونم زود گفت ....اونجاکه میریم بامن لج بازی نمی کنی هرچی گفتم گوش میدی به هیچ وجع از کنارمن جُم نمیخوری ...
-چرااون وقت من تانفهمم...یه کاری انجام نمیدم ؟..همین که همرات امدم خودش خیلیه پس برای من تعیین تکلیف نکن ...
دیدم که عصبانی شده خودمون زدم به اون راه زودپیداشدم ....
انگارمهمونی شلوغی بود یه عالمه ماشینها خوشگل مدل بالا جلویه در خونه بود...نیما امدم کنار ..دستمو میخواست بگیره ....نمیخواستم بزارم...اونم گفت نمیشه یادت که نرفته تو اینجا به عنوان دوسـ ـت دخترمنی ...
من گفتم باشه ..ولی نمیخوام......مگه این حرف توکتش میره گوشه آستینمو به زورکشیدباخودش برد ..صدای موسیقی حتی تا توی بیرون میامد...یه آقاکه دم در وایستاده بود بهمون خوش آمد گویی گفت ..آدمها زیادی درحالارفت وآمد بودن...رسیدیم دم در اصلی یه خانم امد برای راهنمایی کردن برای عوض کردن لباس......میخواستم آستینمو ازدستش درآورم..که ولش نمیکرد.....روکردم بهش گفتم ولش کن میخوام برم لباسم عوض کنم .....
یکدفعه به خودش امد گفت زود بیا همین جامنتظرم.................وای ازدست این.......

-ازاتاقه امدم بیرون دیدم نیمابا آقایی که پشتش به من بودمشغول حرف زدنه نمیدونستم چکارکنم ...وسط حرف زدنشون مزاحمشون بشم یاهمین جاوایستم تاصحبتشون تموم بشه ......که انگارنیما متوجه ام شد .....بهم اشاره کردکه برم پیشش ....... انگارکه اون اقاهم متوجه شدبود روش برگردون عقب ...مثل اینکه انگارخیلی تعجب کرده بودیاشایدم اینکه تاحالامنو ندیده بود....مردی جذابی به نظرمیرسید قدبلندی داشت چهارشونه وصورت کشیدباچشمهایی طوسی توی زیبایی ازنیماهیچی کم نداشت ....قدم برداشتم طرفشون ...اون آقابازم خیرهم بود ..انگارنیمامتوجه نگاهش شده ..ابروهاشو کشیدتوی هم ....ازکنارش رد شدم رفتم کنارنیما وایستادم ......حس بدی بهم دست داد...ازاین نزدیکی حس بدی داشتم ..خوشم نمیامد...ازاینکه اینقدر خودشونسبت به من محق میدونه به من دست میزنه.....

میخواستم یکم خودمو جابه جاکنم مگه میشود....اون آقاانگارمات ماشده بود....

مثل اینکه به خودش امد گفت مهندش نمیخوای خانمو معرفی کنید ..؟.همه حواسش به من بود خیلی معذب شده بودم..

نیماانگار حرصش درامده بود...ولی سعی میگردخودشو کنترل کنه ....روکردطرفم گفت ..ایشون خانم دکترفرهمندهستن....بعدهم باحرص گفت الان آشناشدین؟

اون آقاهم دستشو درازکردطرفم که بامن دست بده...گفت ازآشنایتون خوشبختم خانم دکتر..

نیماروش کردطرفشوگفت ایشون اهل دست دادن نیستن.....

منم بهش یه سلام کردم ...تشکرکوتاه....فقط همین ..نمیخواستم سوژه بدم دست نیما.......

اون آقاهم انگارکم اورده بود...گفت چه جالب .....خوش آمدین خانم...که همون موقعه یه نفرصداش زدسامیارمیشه یه لحظه بیایی ..

اون آقاهم که فهمیدم اسمش سامیاره روکردطرفمون ... ببخشید من یه لحظه میرم بعددرخدمتتون هستم ....اصلاچراشمااینجاایستادین ....بفرمائیدپیش بقیه مهمونها......ورفت منم یکم خودموکشیدم اون طرف تر...مگه این منو راحت میزاشت...

دستموگرفت ..چقدرم دستش گرم بود..حس خوبی نداشتم...رفتم طرف چندتا ازمهمونهاکه انگارنیمااونها میشناخت یه نگاه بااطراف کردم ..زناشون همشون بدحجاب بودن لباسهایشون باز باآرایش غلیظ خودشون خفه کرده بودن....نزدیک اونهاکه رسیدیم همشون روشون برگردونند ..طرف ما

زوداحوال پرسی کردن ..البته همشون باتعجب به من نگاه میکردند ....بعدهمون موقعه یه خانم همون جا کنارشوهرش ایستاده بودامد نزدیک دستشو طرفم دازکرد..گفتم من ....پرینازم همسر مهندس آسایش خوش حالم از اشنایتون...خانم مهربونی به نظرمیرسید لباسهایشم نسبت به بقیه پوشیدتر بودن .. باهاش دست دادم ....گفت شماهمراه مهندس کیان ..هستیدنمیدونستم ..چی بگم ...روکردم طرف نیماگفتم بله ...خانم لبخندی زد گفت .پس خیلی خوشحالم آشناییتون .. من تنها یم بامن میاین بریم روی اون مبل بشینیم ..نمیدونستم میتونم قبول کنم ..یا نه نگاه کردم به نیما..خانمه هم انگارمتوجه شد..به نیماگفت ..میشه این خانم خوشگله یه لحظه قرض بدین ....

نیماانگارنمیخواست قبول کنه ...ولی گفت بله ..میخواستم دستم ازتوی دستش جداکنم ..ولی دستمو ول نمی کرد....روکردم طرفشو...انگاربه خودش امدولش کرد...رفتیم روی مبلهای که اونجا بودنشستیم..

خانمه بامهربونی روشو کردطرفم ..گفت من خودمومعرفی کردم عزیزم حالانوبت ....شماست منم خودمومعرفی کردم...وقتی فهمید که پزشکم ......خیلی خوشش امد..گفت که من اولین بار که امدم اینجا ..وهیچ کسی نمیشانسم کنارهمسرمم بودم فقط راجب کارصحبت میکردن ..منم اصلا حوصله . بحثشون نداشتم ....انگارهردومون مثل هم هستم .... واینکه شوهرش یه پروژه مشترک بامهندس کیان داره.....پس انگار این اصلا میترارانمیشاسه...

سرگرم حرف زدن بودیم...البته اون خانم همش حرف میزد منم درجوابش همش سرمو تکون میدادم...خوب چیزی برای گفتن نداشتم بگم

که همون موقعه...نیماوهمسر خانمه امدن کنارمون ..ولی انگارشوهرش از قضیه میترامیدونست...همسرخانمه بهش گفت عزیزم بریم باخانواده مهندس فرامرزی اشنابشیم....ببخشیدی گفتن رفتن..... نیماامدکنارنشست ..همونم موقعه سامیارامدپیشمون .....ولی نیماانگار اصلاً دوست نداشت با این سامیاره حرف بزنه.....بازم خیره به من بود .....ازنگاهش خوشم نمیامد....امدروی مبل روبرونشست روکردطرف نیما بهش گفت راستی چه خبرااز میتراجان هیچ خبرازاون موقعه که رفته ازش شده .؟انگارمیخواست بااین حرفش نیمارازجربده ..

روبرگردونم ببینم که نیما عصبانی شده یانه دیدم نه خیلی هم خونسرده ..بهش گفت خیلی کنجکاوی که بدونی کجاست چرارفته...؟

سامیارم گفت ...نه چون میتراخانم همیشه همراهت بود...به این خاطرتعجب کردم ... همه میدونستن اون چقدرتورا دوست داره.چطور گذاشته رفته ..حتمایه چیزی بوده....

-نیما:فکرکنم این هامسائل شخصی هستن ..ولازم نمیدونم ..راجبشون به شماتوضیح بدم....

-سامیار:نه من منظورم این نبود..من فقط نگران حالت بودم..

-نیما:دقیقاًتوچراباید نگران حال من باشی ..مگه من چیزیم شده؟

سامیارگفت ..فکرمیکردم بعداز این شکست به روحیت لطمه بخوره ..آخه آدم ازیه دخترروی دست بخوره خیلی بده...

میدونستم نیماداره به زورخودش کنترل میکنه ...یعنی به نظرم دوست داشت ...فک این سامیار بیاره پایین .که دیگه اینقدرحرف نزنه...

نیما :حال میبنی که خیلی هم خوبم والانم اینجاهستم ...
اینو باتمسخرگفت ..مرسی که به فکربودی... خواهش میکنم ادم باید به فکردوستش باشه مگه نه...باهاش همدری کنه .

سامیار که انگارچیزی نداشت بگه گفت . -بازاین سامیاره شروع کردبه حرف زدن......گفت حالا مبینم که حالت خوبه ..ویه خانم زیباهم همراهته ...باید اعتراف کنم...که نیماواقعاًخوش سلیقه هستی ....یکی ازیکی زیباتر.....نمیشه یکی ازاین خانههای زیباوبرازنده برای ماهم پیداکنی ....نیماعصبانی شد روکردطرفشو..گفت انگار مااینجامهمونی نیامدم ...برای بازجوی امدیم ....د!رثانیه خداراشکر اطراف شما پراز دخترهای خوشگله .. ..من دقیقا توی این کارتبهورنداریم این آوازه شما یع که همه جاپیچیده...خوشم امد نیماخوب جوابشو داد..اونم چیزی نداشت بگه -سامیار:من برم به مهندس رازی خوش امد بگم بعدبیام درخدمتتون...
خداراشکر رفت حوصله جروبحث نداشتم ..که همون موقعه موبایل نیمازنگ خورد....رفت خانمی امد برای پذیرایی ...
نیما باعجله رفت بیرون مثل اینکه تلفن مهمی براش بود....
بعد ازچنددقیقه یه آقای جوانی امد کنارم نشست...خیلی تعجب کردم...اصلا حس خوبی نداشتم ... خودشو معرفی کرد...گفت شمانمیخواید خودتون ..معرفی کنید برای اولین بارکه شمارااینجامیبینم...من دوست نداشتم باهاش حرف بزنم میخواستم بلندشم ..که گفت من انگاردارم باشماحرف میزنم ..ازاول مهمونی باعث توجه همه به خودت شدی ..نمیخوای بامن حرف بزنی ...دوست داشتم هرچه سریعترنیما بیاد..یه کم امدنزدیکتر .. منم خودمو کشیدم اون طرف تر میخواست دستمو بگیره...دستموکشیدم عقب ..ازش ترسیدم ..این نیماکجا منو تنهاگذاشته رفته ..!باعصابنیت روگردم طرفشو گفتم ...آقاچکارمی کنید ..شمابه چه حقی میخواستید به من دست بزنید !...اونم یه لبخند برام زد
خوشگله چرازودعصبانیتی شدی ..مگه من میخواستم چکارکنم ...که خودتو الکی عصبانی میکنی حیف این چهره خوشگلت نیست که اخمو بشه..
آقابهتر زودتر از اینجا برید .....اونی که همراه منه اگه شما رااینجاببینه خیلی بدمیشه........
_اونم گفت نه بابا حالا این همراهتون ..که هست مگه ...که من ازش بترسم ....!
که همون موقعه انگار صدای نیما بودگفت ..همراش منم ....حرفی داری ..اون آقا انگارتعجب کرده بود سرشو گرفت بالا که دیدنیما بالاسرش ایستاده
به تته پته افتاد ..به من گفت خانم چرانگفتید همراه مهندس کیان هستید.......؟اون آقا بلند شد به نیما ..گفت ....من من منظوری نداشتم نمیدونستم باشماهستن مهندس ..
-نیما:حالاکه چی ...اگه نبودچی...؟
_ ببخشید ..من معذرت میخوام آخه ایشون تاحالا ندیده بودم
-نیما:خوب ندیدی باشی بایدمزاحمشون بشید....
- نه مهندس من فقط میخواستم باهم آشنا بشیم..
نیما که خیلی عصبانی بود ..گفت الان که آشنا شدید.... اونم بازم معذرت خواست رفت .نیما امد کنارم نشست...رو کردم باعصابنیت گفتم کجامنوتنهای گذاشتی رفتی ....
 

ARIEL

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
29
لایک ها
61
امتیاز
115
#10
نیما:حالا چرااینقدرعصبانی هستی اونکه بایدعصبانیتی باشه منم نه تو....
باتعجب بهش گفتم چرااونوقت توباید عصبانی باش ازدست من...!
-نیما:چکارکردی که باعث جلب توجه شدی ..آرمین امد طرفت ...آرمین ازآنها نیست که طرف هرکسی بره فقط سمت کسی میره که براش چراغ سبز نشون بده ....
خیلی عصبانی شدم
توچطورمیتونی این حرف راجب من بزنی........
داشت گریه ام میگرفت ....میخواستم پاشم برم که دستمو گرفت...
-کجا ...!
-دستمو ول کن دیگه یه ثانیه هم اینجا نمیمونم بهم توهین بشه..
-نیما:تاهروقت من گفتم باید بمونی الان مثل یه دخترخوب بشین سرجات...
من چیزی نگفتم ..چون داشتم کم کم باعث توجه اطرافیان میشدم ...نشستم سرجام ..مشغول بازی کردن باریشه شالم شدم اصلا نمیخواستم باهاش حرفی بزنم من این دفعه کوتاه نمیام...
که بازم سامیارپیداشت شد..مارادعوت کردبرای رقص....
همه انگارخوشحال شدن رفتن توی پیست رقص شروع کردن به تانگو رقصیدن تنها مابودیم نشسته بودیم ..سامیارم روکردطرفمون گفت چراشمانشستید پاشید شماهم ...بیایدمن که اصلا حاضر نبودم که برم ..دیدم که نیما پاشد دستشو طرفم دراز کرد..
- پاشو بریم برقصیم...
من نمیام ...
- چرالج میکنی همه دارن مارانگاه میکنن.
-من اهلش نیستم درثانیه دوست ندارم..حالا اگه دوستت داشتم حاضر نبودم باتو برقصم..
اونم انگارحرصش درامده بودگفت حتمااون جوجه دکتربود باکمال میل قبول میکردی
نمیدونم چراپای این آرشام بدبخت کشید وسط ..میخواستم حرصشودربیارم گفتم اره قبول میکردم حالا که چی ...؟دیدم خیلی عصبانی شد آستین لباسمو من باخودش کشید برد
- زود برولباستو بپو ش که بریم
تعجب کردم گفتم چی .!
- چی نداره زودبرو منتظرم ..
منم خوشحال بودم که داشتیم میرفتیم لباسمو پوشیدم..بدون خدافظی ازهمه رفتیم............. خیلی سریع راه میرفت ..برام خیلی سخت بود...چندبارمیخواستم بخورم زمین ..درماشینش بازکرد سوارشدم خودشم سوارش شدبا سرعت رانندگی میکرد ترسیدم مگه من چی بهش گفته بودم که اینقدر عصبانی شده به !خاطر سرعت زیادش زودرسیدم ...درخونه نگه داشت ...
-زود پیاده شو ......
منم پیاده شدم اونم سریع حرکت کرد رفت...منم رفتم توی خونه ..انگارهمه خـ ـوابیده بودن..اروم رفتم توی اتاقم ....
یکدفعه نگرانش شدم..اگه خدای نکرده به خاطرسرعت زیادش توی این وقت شب اتفاقی براش بیفته .....چی
خیلی دلم شورمیزد لباسمو عوض کردم یه آب به دست صورتم زدم نشستم روی تخـ ـت..دودل بود که بهش زنگ بزنم ....اخردلم زدم به دریا بهش زنگ زدم......جواب نداد..یه باردیگه زنگ زدم جواب نداد..یه بار دیگه هم زدم..میخواستم قطعش کنم .. ..
-چی شده به من زنگ زدی نکنه نگرانم شدی یا منتظربودی بلایی سرم بیاد از دستم راحت بشی ..
میخواستم چیزی بگم مگه گذاشت
-حالاکه فهمیدی چیزم نشده..
بعدم قطعش کرد ..خیلی ناراحت شدم گریم گرفت ...این چطور میتونه راجب من اینطورقضاوت بکنه یعنی مگه من این قدر پستم که آرزوداشته باشم بالایی سرش بیاد این چرا همچین میکنه؟...

یه هفته ازاون شب میگذره ..خداراشکر نیمادیگه سراغم نیامد...مشغول مطالعه درسهایم بودم که گوشیم زنگ خورد ...شمارش که دیدم ...شماره کسی که برام خیلی عزیز بود..برداشتم ..سلام ...سلام آرش تویی.....
-نه توقع داشتی یه آرش دیگه بود خوبی عزیزم دیگه احوالی ازمانمپرسی ....؟
-نیلوفر:این چه حرفیه ...ببخشید عزیزم ...این چندوقت مشغول بیمارستان این چیزابودم....
یعنی یادارش بدبخت تک تنها نبودی...
-نیلوفر:به خداشرمنده ....حالاکی برمیگردی دلم برات یه ذره شده ...؟.
-آرش:واقعاً منم همینطور عزیزم....!من فردادشب ایرانم.....
خیلی خوشحال شدم گفتم واقعاً...!
-آرش:نه الکی معلومه ....فرادشب مبیتمتون..
وای آ رش خیلی بدجنس شدی ....
-آرش :توراندیدم که ادبم کنی ..
آرش من کی توراادب کردم که باردومم باشه.........!
نه من پس ادبت کردم همیشه .
آرش...............
.باشه بابامن ....
چی سوغاتی میاری برام..حالا
آرش:سوغاتی خودآرش...سوغاتی به این خوبی میتونی پیداکنی ...
نه نمیتونم ..ولی من سوغاتی میخوام .........شوخی می کنم سلامتی تو برام ازهرسوغاتی بهتره..
آرش :فداتوعزیزدلم ..کاری نداری گلم .....؟
نه عزیزم لحظه شماری میگنم فرداشب بشه ...دلم برات تنگ شده زیاد...
منم همینطور ..عزیزم بـ ـوس ..بای.................
وای چقدرخوب ارش میاد .....
خیلی خوشحال بودم امشب بامامان وبابا رفتیم استقبال ارش خیلی ازدیدنش خوشحال بودیم ....برایمون خیلی عزیزه..
صبح بودداشتم آماده میشدم...برم بیمارستان .یه کم توی چشمام سرمه زدم شال صورتی پوشیدم ..درآخرم یه کم رژلب صورتی ...برای بارآخریه سرسری توی آینه به خودم نگاه کردم ....امروز واقعا یه چیزدیگه شدم..همونمون موقعه موبایلم زنگ خورد...الو...سلام ..
-آرش:سلام نیلوفر..عزیزم یکی ازپروندهایم برای یکی ازپروژه مهمم توی خونه جاگذاشتم میتونی برام بیاری...؟منم الان باید توی جلسه باشم امدی خبرم کن خودم میام ازت میگیرم....
-چشم عزیزم...
-مرسی گلم....
رفتم پرونده که میخواست برداشتم جلوی شرکتش منتظرش بودم.....زنگ زدگفت بیام توی پارکینگ چون انگارمیخواست چیزی ازتوی ماشینش برداره..
ازدست این ارش چقدرسربه هوایه..همه چیز شو درست سرجاش نمیزاره......رفتم پیشش ..
سلام ..
سلام عزیزم .ببخشید توی زحمت انداختمت...
این چه حرفیه مگه چکارکردم ....توبرام خیلی عزیزی..
-توهم همین طور....یه نیلوفرکه بیشترندارم.............
گونمو نرم بـ ـوسید..گفت خیلی ماهی ..
إه آرش ..یکی مبینه.
ولش کن ....بـ ـوس من برم خداحافظ نیلوفرم.....
سرموچرخندم که برم....کسی که نباید میدیدم دیدم ...این اینجاچکارمیکنه.............. ؟مگه آرش میشناسه....!راه افتادم که برم
که جلوم گرفت.
-نیما:بهت یادندادن ..به بزرگترخودت سلام کنی..
حوصله کل کل بااینو نداشتم نمیخواستم امروزمو خراب کنم...
ببخشیدمن کاردارم..اینجاکاری داشتم الان باید زودبرم...
نیما:اِ اون وقت کارشماچه بوده اینجا مگه شمادکترنیستید چه کارتون به شرکت ....معماری ونقشه کشی!
اون به خودم مربوط میشه ..خواست برم که باز اومد جلو نذاشت برم
-نیما:شانس آوری که الان کارمهم دارم اون وقت نشونت میدادم ....
اون چراخودشو نسبت به من محق میدونه....؟روکردم طرفشو گفتم مرسی از محبتتون ازاینکه اجازه دادین من برم
-نیما:زنگ زدم جواب میدی فهمیدی..؟
نه نفهمیدیم .....زود خداحافظی کردم رفتم ..اینو کجای دلم بزارم حالا می بایست اینو اینجاببینم ...رفتم بیمارستان به کارام رسیدم ...بعد از چندساعت گوشم زنگ خورددیدم بله آقانیماست ..نمیخواستم جواب بدم ..ولی مگه این ول کن بود..چندبار زنگ زد..مجبورشدم جواب بدم....................
-نیما:الو چراجواب نمیدی میدونی چندبارزنگ زدم ...؟
اولاً مجبورنبودی زنگ بزنی دوما ًمن که مجبورت نکردم سوماً من بیکارنیستم ...... سرکارم ..
-نیما:اِ پس اینطور یعنی اینقدرمشغله داری خانم دکتر پس شوهربدبختت بایدچکارکنه..؟
شوهرم که برام خیلی مهمه همیشه براش وقت میزارم ..
- پس چه خوشبخت ...اونکه به حرف نیست توعمل بایدثابت بشه .............
خوب بریم سراصل مطلب ...
-اره راست میگی ..کارت دارم..
اون وقت درچه موردی بامن کاردارین..؟بعدشم من کاردارم وفت ندارم.
-نیما:نیلوفربامن لج نکن ..من بیرون بیمارستان منتظرتم..بهترمنو زیادمنتظرنزاری مثل یه دخترخوب زودبیا ...
بعدشم قطع کرد ..خدابه خیر بگذرونه ..این دفعه چکارداره بامن ....چطورشده که منو بااسم کوچیک صدازد...

-ازبیمارستان امدم بیرون ..ماشینشو دیدم رفتم سوارشدم...بهش سلام کردم .گفتم کارت چیه ؟ .......که همون موقع حرکت کرد....خیلی ترسیدم یکدفعه.....سرعتش زیادبوداز ترس صندلی چسبیدم ........این چراهمیشه اینقدرسرعتش زیادانگارسوارجتی.....؟
گفتم چرااینقدرتندمیری ...چیزی شده؟...
-نیما:چیزی نگو نیلوفرفقط ساکت شو.........
-چرا.؟.........
-نیما:گفتم الان خفه شو...
وای این چراینطورشده مگه من بهش چی گفتم .؟....معلوم نیست از چی عصبانیه که سرمن بدبخت خالی میکنه.........
منم به این خاطرچیزی نگفتم ......که رو بام شهرنگه داشت ......خیلی ترسیدم چون نیماخیلی عصبانی بود..اینجاهم کسی نبود..
ازماشین پیاده شدرفت بیرون ..همون جا همش راه میرفت .....دست توی موهایش میکرد....ازماشین پیادشدم ....بایدبدونم دلیل اینکه منو اورده اینجا چه ...رفتم نزدیکش ....گفتم چراامدیم اینجاچی شده.؟...چیزی نمی گفت ...فقط خیلی عصبانی بود...چشمهایش قرمزشده بودن...
-نیما:اون آرش باهات چه نسبتی داره..؟....چرا..چراتورااونجا بـ ـوسید.؟.......
چی پس این دیده که آرش گونم بـ ـوس کرده؟....خوب اصلابه اون چه ربطی داره!...چرااینقدرعصبای شده حالا.؟...اصلاًمگه این چکارمه که برای من غیرتی شده.!.اصلا به این چه؟؟ ...
روکردم طرفشو گفتم....چرابایدبهت بگم به توچه مربوط اون بامن چه نسبتی داره.....اصلاًهرکه من باشه به خودم وخانوادم مربوطه نه به تومیخواستم حرصشو دربیارم ...
-نیما:نیلوفرحرص منودرنیارفقط بگواون مردیکه ....چکارته؟..
-نیلوفر:اولاً اون مردیکه اسم داره..دوماً دلیلی نمبینم به شماتوضیح بدم مسائل خصوصی زندگیمو
-نیما:اِه پس به من مربوط نیست ....نیلوفراعصاب منو خردنکن زودتاعصبانی نشدم ............بگو
-نیلوفر:نمگیم گفتم به تومربوط نیست...توکی هستی که برای من غیرت بازی درمیاری ؟...پدرمی ..برادرمی ..یاشوهرمی...که من باید به توتوضیح بدم؟...اینو که گفتم صورتش ازعصبانیت قرمز شد...چشمهای آبیشم مثل دریا پراز خرش شده بودن....
-نیما:پس نمیخوای بگی؟....تابیشترعصبانی نشدم بگو....
-نمیخوام نمیگم....
باعصبانیت داشت میامدطرفم بهم میگفت ..بگم....
خسته شده بودم ازدستش هرروزیه مسخره بازی درمیاره ..به این خاطرهمین طورکه میامد جلو بهش گفتم ..چرادست ازسرم برنمیداری همیشه مزاحمم میشی ؟..
-نیما:ازدوباره بگو چی گفتی؟ ...
گفتم تومزاحمم میشی....دلیل کارتو نمیدونم ؟..چندباربهت گفتم من ازمیتراخبرندارم...که همون موقعه دادی زدگفت دیگه اسمو اون کثافتو جلویه من نیار...ازترس داشتم قالب تهی میکردم ...خیلی عصبانی بود...خوردم به کامپوت ماشین ..وای دیگه هیچ راه فراری ندارم ...
اونم فهمید زودامدروبرو ..
خوب حالا آخرخط خانم دکتر .....خوب حالا بهم میگی اون آرش باتوچه نسبتی داره....؟
-منم گفتم دلیلی نمبینم که به وتو توضیح بدم..
توبه غیراز این حرف حرفه دیکی بلدنیستی
.نه بلدنیستم گفتم بازم میگم.هیچکاره من نیستی پس دلیلی نداره .
. که یکدفعه کاری که که اصلا فکرشو نمی کردم...کردخیلی ناراحت شدم وعصبانی ......هولش دادم ولی هیچ تکونی نخورد..که ولم کرد.....اولین بارمبود ....چرااینطورشدچرا نیمااینکارکرد؟..میتراکه میگفت نیماهیچ وقت این رفتارنداشته ..نمیزاشته که میترا....چرابامن اینکارکرد!..هنگ حرفهای میترابودم.....
-نیما:ازاین به بعد همه کارهای توبه من مربوط میشه فهمیدی.
چیزی نمیتوستم بگم ..واقعا هنگ اساسی کرده بودم ....ساکت وبی صداشده بودم.....بعدازچندثانیه به خودم امدم ....گفتم توباچه حقی این کار کردی ..هان؟
-نیما:به حق خودم...
توحق نداشتی خیلی پستی... تویه عوضی هـ ـوس بازیی ....فکرنمیکردم .همچین آدمی باشی! ...زدم به سینشو گفتم ازت متنفرم ....
میخواستم هرچی سریعترازاون جا برم درواقعه میخواستم فرارکنم... راافتادم برم ..که نیمادستمو گرفت ........گفت کجا؟
بهش گفتم دستمو ول کن ..به من دست نزن اشغال ...دستم کشیدم از زیر دستش راه افتادم که برم .
هرچی میگفت صبرکنم توجه نکردم ...به راه خودم ادمه دادم .. هوایکم تاریک شده بود..اون اطرافم کسی نبود......داشتم میرفتم ..که ماشینی امد کنارم..یکدفعه ترسیدم .نگاه کردم دیدم چندتا پسرن سرشو ازشیشه ماشین اوردن بیرون .....یکشون گفت ..کجامیری خوشگله چراپیاده ..افتخارهمراهی بامارامیدی ...
خدایااینها کم داشتم! خیلی ترسیدم ..حالا چکارکنم ؟سه تاپسره بودن.خدابگم چکارت کنه نیما ....ببین منو تودردسری انداختی ...
چیزی نگفتم ..نمیخواستم نگاهشون کنم.....راه خودموادامه دادم ولی مگه اینهادست برداربودن....همون پسره که صدای قبلی داشت گفت چراناز میکنی؟ ....نازتم خریداریم ...بیاسوارشو بهت خوش میذره ....یکی دیگه ازپسرهاگفت راست میگه ماخیلی باحالیم ....حتمابهت خوش میذره....... خیلی ترسیدم کاشکی نیما ا ینجابود.....خدااینهاچرانمیرن ...چرادست ازسرم برنمیدارن...!یکی ازپسرها ازماشین پیاده شدحالاچکارکنم ..ا؟ین نیما..کجاست؟ واقعاچطورآدمیه ول کردرفت سره امدم نزدیکم ...میخواست دستمو بگیره ...ازترس جیغ زدم ....پسره گفت ..عزیزم کارت ندارم ...یکم دویدم .....که صدای شنیدم ..که اون لحظه بهترین صدادنیابرام بود سرموبرگردوندم نیمارادیدم ....گفت زودبروسوارماشین شو ...
منم مثل این منگلها..همون جاوایستاده بودم ....خوب اون چندنفربودن نیمایک نفربود.
اگربراش اتفاقی بیفته چی ؟
-نیما:مگه باتونیستم..؟.
پسره هم روکردطرف نیماگفت ..کجا؟ اون مال منه .
-نیما:اونوقت ازکی تاحالا.؟
پسره هم گفت من اول اونو دیدم
-نیما:اون خیلی وقت مال منه اگرهـ ـوس کتک نداری..گمشو برو
-پسره :اونوقت اگه نرم ؟
-نیما:اون وقت خودت میدونی..
یکی از پسره پیاده شدگفت آرمان ولش کن بیا بریم ......حوصله شرنداریم....
پسره گفت نه من ازهمچین مالی نمیگذرم...
-نیما:ببین بچه جون راهتو بکش برو ..
پسره هم گفت اگه نکشم .؟
که همونم موقعه نیمایه مشت زد توی صورت پسره گفت اینجوری میشه...
پسره انگارخیلی عصبانی شده بودانگار بهش برخورد...گفت تومنوزدی ؟....آرمانی که تاحالاکسی دست روش بلندنکرده...
اونم یه مشت زدتوی بیننی نیما....
که ازبینیش خون امد........اون دوستش که یکم منطقی تربودگفت..ولش کن ارمان ...بیا زودبریم به مهمونی برسیم... کاری باهاشون نداشته ..باش توی اون مهمونه ریخته ازاین دخترها...اون پسره که اسمش آرمان بود گفت....نه من اون چشم آهویی میخوام .....
نیما:خفه شو...اشغال چرااینقدرچرتوپرت میگی..
پسره میخواست دعواراه بندازه که دوستاش امدبردنش .......به نظرمیرسید سنی ندارند ..دربرابرنیما این پسره آرمان خیلی بچه بود
-بعدشم پسره روگردطرف نیماگفت ..کوفتت بشه توگلوت گیرکنه...
واقعااز شنیدن این حرفهاخجالت میکشیدم ..ببین چطورسرمن چونه میزدن ...انگار من چطوردختری هستم؟ ......فکرمی کنن دوستدارم بااونها برم
خیلی حس بدی داشتم دوستداشتم زودی ازاونجابرم .
 
Similar threads Forum Replies Date
اشعار کاربران 12
دلنوشته های کامل شده کاربران 10
تایپ رمان 1
تایپ رمان 1
تایپیک های دنباله دار 1

بالا