انجمن یک رمان

مهمان گرای شما برای استفاده کامل از امکانات انجمن (ارسال رمان،مطالعه رمان ها) باید در انجمن عضو شوید. اگر آشنایی کامل با عضویت در انجمن را ندارید اموزش زیر را مطالعه کنید
آموزش ثبت نام در انجمن
جهت عضویت کلیک کنید

برترین اجتماعی رمان عصر یخبندان| FATEME078 کاربر انجمن یک رمان

شخصیت محبوب عصر یخبندان؟

  • نیل

    رای 6 40.0%
  • حسام

    رای 0 0.0%
  • مه‌دخت

    رای 1 6.7%
  • کیارش

    رای 8 53.3%
  • طاها

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    15

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#1
کد رمان : 1159
ناظر : PaRIsA-R


"هو الحق"
نام رمان: عصر یخبندان
نام نویسنده: fateme078
ژانر: اجتماعی، درام، تراژدی


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.


خلاصه:

بعد از سال ها زندگی دو نفره ی نیل و مه‌لقا، مه لقا تصمیم به ازدواج می‌گیرد و این موضوع نیل را از مادرش دور کرده و زندگی تک نفره ای‌ را آغاز می‌کند‌.
از آن طرف دلبستگی نیل به هم دانشگاهی‌اش او را به منجلابی می‌کشاند که تنها "یک نفر" می‌تواند نجاتش بدهد!
«از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را»


مقدمه:
بالاخره روزی می‌رسد که یخ های این خانه ی منجمد، ذوب می‌شوند و گرمای آغوش تویی، مرا از یخ بندان درونم به گرمایی لبریز از آرامش هدایت می‌کند...! و من بهتر از هر انسانی می‌دانم که بعد از آنکه تمام شهر، طردم کردند، تویی می‌آیی که شبیه هیچ کس نیست!
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
942
لایک ها
12,266
امتیاز
4,773
سن
21
محل سکونت
تهران
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از ۱۵پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#3
سخن نویسنده:
عصر یخبندان روایتی بر اساس واقعیت هست! عصری که ما داخلش در حال انجماد هستیم و باور هامون یخ زده! اعتقادات مون با یه حرف ساده تغییر می‌کنه و دل‌مون سریع و سیر برای اولین فردی که بهمون گفت دوستت دارم، میره!
این رمان چهارمین نوشته منه. خلاف میلم که دلم نمی‌خواست دیگه رمانی رو مجازی کنم، این رمان رو قرار میدم.
تمام سعیم بر این هست که‌ پست ها با کیفیت باشن و معقول تر از سه رمان قبل!
توجه کردید من چقدر فعال شدم تو این یه سال؟!
دوست تون دارم؛ از همین الان منتظر نظرات تون هستم.

" هو الحق"
آفتابِ جان سوز و داغ دومین فصل سال چشمانم را وادار به بسته شدن می‌کند‌. کاش یکی پیدا شود و به این خورشید بگوید انقدر با نگاه پر ترحمت دل ما را نلرزان! خسته و بی‌رمق راه طولانی کوچه را طی می‌کنم.
نگاهم به نگاه دختر بچه ای گره می‌خورد که شبیه کودکی هایم است. کودکی هایم با همان پیراهن و شلوارک صورتی که بستنی قیفی در دستش در حال آب شدن است!
کاش... کودکی هایم باز می‌گشتند...! آن طرف تر کنار خانه ی شمسی خانم این ها چند زن مسن و سالخورده روی زیراندازی نشسته و مشغول حرف زدن و سبزی پاک کردن بودند‌. کاش... من هم سن آن ها بودم و ز غوغای جهان فارغ! اصلا کاش به خوابی سیصد ساله بروم!
کوله ام روی شانه، سنگینی می‌کند؛ از گرمای زیاد، تنم یخ میزند! از برخورد خورشید به صورتم، مغزم منجمد می‌شود! تمام زندگی من پارادوکس دارد. مقنعه ام روی سرم آرام و قرار ندارد و فر موهایم به دنبال سر پناه می‌گردد.
جمله اش دوباره در لاله ی گوشم سوهان می‌کشد"ببین نیل، تو دیگه بزرگ شدی و باید قبول کنی که مادرت نیاز به یه همراه داره. یه سال دیگه تو هم عروس میشی و مادرته که تنها می‌مونه! دوازده سال تو رو بدون پدر، بزرگ کرد. جوونیش رو پای تو گذاشت، قدر شناس باش دختر!"
مغزم تیر می‌شد، سینه ام قلبم را می‌کوباند‌. لرزه بر تمام تنم می‌افتاد. فوبیای محروم شدن از مهر مادر پیدا کرده‌ام!
با حالی زار و آشفته زنگ در را می‌فشارم.
در باز می‌شود. نگاه خسته ام به پله های عریض و طولانی ای می‌خورد که نفسم را به شماره می‌اندازد.
با تمام قدرت از آن ها بالا می‌روم. در خانه را نیمه باز گذاشته تا من داخل شوم. صدای با تلفن حرف زدنش در راهرو می‌پیچید.
-نیل راضی نیست آبجی خانوم! آره می‌دونم آدم خوبیه... قرار بود بعد از دانشگاه بره پیش خان جون... آره تازه رسیده.
کفشم را جلوی در از پا می‌کَنَم و کوله ام را روی زمین پرت می‌کنم.
صدایش می‌زنم، برمی‌گردد. تلفن را بی‌اختیار قطع می‌کند‌ و از آشپزخانه بیرون می‌آید.
-خسته نباشی عزیزم. تا تو آب به صورتت بزنی، غذات رو میارم.
لبخندی مصنوعی به صورتم می‌آید.
- خودت خوردی؟
- نه وایسادم با هم بخوریم.
عصبی می‌شوم. ساعت پنج بعد از ظهر است و به خاطر من غذا نخورده! هرچند که من هم برای با او ناهار خوردن، خانه ی خان جون را پیچاندم!
به سمت دست شویی می‌روم و سرم را زیر شیر آب می‌گیرم. خسته تر از آنم که مقنعه را از سرم بیرون بکشم تا خیس نشود.
بیرون می‌آیم و دکمه های مانتو را باز می‌کنم و روی مبل پرتش می‌کنم.
از فکر آنکه قرار است این جمع دو نفره خراب شود، سرم تیر می‌کشد. نکند شوهرش نگذارد من پیش مادر زندگی کنم؟ نکند پسر بزرگش مادرم را اذییت کند؟ نکند مادرم بشود مستخدم دختر کوچک اش و نکند بشود هم خوابِ...
زیپ ذهنم را می‌کشم و به سمت میز ناهار خوری دو نفره مان پا تند می‌کنم.
غذا را روی میز گذاشته. رو به رویش می‌نشینم.
- قراره یه هفته از تهران برم!
تای ابرویش بالا می‌رود.
- کجا ‌به سلامتی؟
به چشم های خاکستری‌اش خیره می‌شوم، از شرم سرش را پایین می‌گیرد!
مادرِ ساده‌ی خجالتی من!
- به چشمام نگاه کن مامان. تو هم حق داری زندگی کنی! تو شخصیت داستان های من نیستی که بخوام برات تصمیم بگیرم... خودت مختاری چطوری زندگی کنی! سر ازدواج با بابا، پدرت برات تصمیم گرفت الان هم اگر بخوای من تصمیم بگیرم که چی‌کار کنی، قدرت اختیارت رو برای همیشه از دست میدی! مامان جون گفت که مرد خوبیه، یه دختر شش ساله داره و یه پسر بیست و چهار ساله. می‌دونی یعنی چی؟ یعنی تموم شدن و مرگ و تباهی زندگی دو نفرمون! نمی‌خوام پشیمونت کنم ها. فقط سخته، خیلیم سخته مامانی! این چند سالی که من رو تنها بزرگ کردی به کنار، بزرگ کردن یه دختر شش ساله دیگه هم به کنار. با پسره می‌خوای چی‌کار کنی؟ مامان، بیست و چند سالشه! تو می‌تونی با یه پسر این سنی کنار بیای؟ اون چطوری با یه زن دیگه کنار بیاد؟
می‌خواهد بحث عوض شود. آرام و متین تر از این حرف هاست که در مورد ازدواج دوباره‌اش چیزی به من بگوید.
- برای چی میخواید یه هفته از تهران برید؟

مانند خودش، خودم را به کوچه علی چپ می‌زنم و قاشقم را پر از برنج می‌کنم. طعم زننده ای دارد! به سختی می‌جومش. این روزها همه چیز درکامم تلخ است.
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#4
- برات فرق می‌کنه؟‌
قاشق را داخل ظرف می‌گذارد و به چشم های گستاخم نگاه می‌کند‌.
- آره فرق می‌کنه! خب نگفتی؟
قاشقم را پر کرده و دوباره داخل دهانم فرو می‌برم.
- مگه شما جواب من رو دادی که ازم انتظار جواب داشته باشی؟
رنگ رخساره اش را می‌بازد.
-نیل! مثل آدم جواب من رو بده.
- نیاز دارم برم جایی که توش بتونم به راحتی بنویسم و آرامش داشته باشم. احتمالا برم پیش مادر جون، شیراز!
یاد آن روز هایی می‌افتد که سر من بین او و خانواده پدری دعوا بود!
- نترس مامان چیزی از ازدواجت نمیگم!
آرام می‌گیرد. غذایش را در حالی می‌خورد که چشم هایش خیره به میز است و فکرش جایی دیگر.
- مامان تو تا حالا عاشق شدی؟
از سوال ناگهانی ام یکه می‌خورد. تای ابروی کم پشت اش را بالا می‌دهد.
- آره عاشق بابات شدم و بعد هم ازدواج کردیم! مثل دختر و پسرای الان نبودیم که هر روز عاشق یکی بشیم و آخر هم با سن های بالا و با آدم های غریبه ازدواج کنیم.
- مامان! عاشق این یارو خواستگارت هم میشی؟
سرش دوباره پایین می‌افتاد. بی‌چشم و رویی را به بالا ترین حد رساندم.
- آره!
از کنار میز بلند می‌شوم. صندلی را به سمتی پرت می‌کنم و رهسپار اتاقم می‌شوم. خودم می‌گویم نمی‌خواهم در زندگی اش دخالت کنم و خودم با رفتار و حرف هایم آزارش می‌دهم!
در را پشت سرم می‌بندم. روی تخت دراز کشیده و دستی را روی پیشانی ام قرار می‌دهم.
بابایی، چشمت روشن!

***
- لالایی... کوچولو چرا نمی‌خوابی؟
موهای بلندم را نوازش وار با دست شانه می‌کند‌.
- بابا، دیشب یه آقاهه تو اتاق خواب با مامان حرف می‌زد. نمی‌دونم کی بود اما مامان همش بهش می‌گفت هیس!
چشم هایش را درشت و تایی میان ابروانش انداخت.
- چه شکلی بود؟‌
- شبیه تو! تو بودی بابا.
و شروع کردم به خندیدن.
- بابایی رو سر کار می‌ذاری فنچ؟
-وای... بابایی فردا مگه سر کار نمیری؟ پاشو پاشو بیا بخواب رو پام که می‌خوام برات قصه بگم!
چشم های پر فروغش را بین خروار موهای بلندم چرخاند و سرش را روی پایم گذاشت.
- یکی بود، یکی نبود...
بعد از به اتمام رسیدن داستان من در آوردی ام، نگاهش کردم. خواب بود.
پاهایم را که حالا از سنگینی اش درد گرفته بود بیرون کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
- مامان، مامانی خوابوندمش!
مادرم با قد بلند و اندام متناسب و چشم های خاکستری درشت اش به سمتم آمد.
- چرا باهم دعوا کردید مامانی؟‌ مگه بابا چی کارت کرده بود که بهش گفتی عوضی، نامرد ِ خائن؟
چشم هایش را بست. لب زد:
- شوخی کردم‌ باهاش!‌
- الکی نگو... ببین زیر چشم تو! کبودش کرده...
با لبی که‌گوشه اش هنوز رد خون بود به سختی لبخند زد.
- نه خیرم! من بابات رو دوست دارم.
- اونم تو رو دوست؟
ابروهایش را در هم کشید و چند بار روی دست تپلم را نوازش کرد.
- اگه دوستم نداشت که با هم ازدواج نمی‌کردیم!
قیافه متفکری به خود می‌گیرم.
- اووم! نه خیرم؛ همه هم رو دوست ندارن!
***
- آخ ساحل! تو باز دلت رو به کی باختی دختر؟
لبانش را غنچه می‌کند و چشمانش را گرداگرد حیاط می‌گرداند.
- اوناهاش! (دستانش را به سمت پسری با قد متوسط و موهای پر مشکی که پیراهن سفید و شلوار کتان قهوه ای دارد، می‌گیرد.) پیج اینستاش رو پیدا کردم، اما ردم کرد!
چشم هایم را ریز می‌کنم و دوباره پسر را برانداز می‌کنم.
- از چی این خوشت اومده؟ دماغ رو... استاد احمدی از این بهتره ها!‌
ضربه ای حواله شانه‌ام می‌کند.
- بی‌شعور، تو استاد احمدی هشتاد ساله رو با این جیگر مقایسه می‌کنی؟ یعنی خاک بر سر سلیقه‌ات!
- اکی ساحل. بی‌خیال...
چشم هایش را از پسر یه لحظه هم جدا نمی‌کند‌.
- اوم تو چه خبر؟...‌ ولی به نظر من نیل تو راحت می‌تونی مخ همه ی این پسرا رو بزنی! بابا هم نداری که بخوای از ترس اون هرشب تو مهمونی ها شرکت نکنی! مامانت هم که قربونش برم انقدر ساده هست که اگه بهش بگی تا دوازده شب دانشگاهم باور می‌کنه!‌
پیشانی‌ام را پر چین می‌کنم. از این حرف ها حالم بد می‌شود. پدر نداشتن یعنی هر غلطی کردن؟
- دختری که خودش رو راحت دست این و اون بده، یه احمقه! چه آقا بالا سر داشته باشه چه نه. تو هم اگه خیلی دلت می‌خواد دست به دست این آدم های بی‌وجدان بشی مختاری! ولی این رو بدون وقتی شکمت بالا اومد مثل سگ ولت می‌کنند و میرن دنبال یکی دیگه تا شرت دامن پاک شون رو لکه دار نکنه! می‌گیری چی میگم؟‌
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#5
با چهره ای آغشته از خشم بلند می‌شود و چشم غره ای حواله ام می‌کند.
-‌ مشکل از توئه نه پسرا خانوم! تو فکر می‌کنی همه شون دنبال یه چیزن. با بعضی هاشون خیلی بیشتر از دخترا میشه حس امنیت داشت! حالا تو می‌گیری که چی میگم.
بی‌خیال پاسخ‌گویی می‌‌شوم‌. اگر جواب بدهم تا صبح حرف های بی‌منطق می‌زند و از خودش و پسر ها دفاع می‌کند.
نگاهم را در حیاط می‌چرخانم. لبخند نامحسوسی روی لبم می‌آید. دیدن او حالم را دگرگون می‌کند‌. خوبیه تابستان دانشگاه آمدن به همین بی‌کاری ها و کلاس های عمومی و دیدن مداوم اوست!
بلند می‌شوم و تنه ای به ساحل می‌زنم. صدای آخش را می‌شنوم؛ اما بی‌توجه به سمت این آدم خوش پوش می‌روم.
قدم با پاشنه ی بیست سانتی هم به قامتش نزدیک نمی‌شود‌. دوباره دختر های زیادی را دورش جمع کرده. حس حسادت در تمام وجودم رخنه می‌کند‌. اصلا به من چه؟ مگر او نام مرا هم می‌داند؟! اصلا برایش مهم هست که من را کجا دیده؟ اصلا می‌داند در کلاس های ادبیات مدام او را زیر نظر دارم؟
زیر لب می‌گویم"تف تو ذاتت ساحل" که مرا هم مانند خودت چشم چران کردی!
سرم را کمی بالا تر می‌گیرم و بعد از گذشتن از او و شنیدن خنده هایش کنار قهقهه ها و عشوه های دختر هایی که همه از من سر بودند، به سمت پله ها می‌روم.
چقدر آن پیراهن سورمه ای پر رنگ به چشم هایش می‌آمد!
چقدر دوست داشتم برادری شکل او داشتم تا اجازه نمی‌دادم کسی نزدیکش شود!
-‌ رمضانی؟
سرم‌را برمی‌گردانم. استاد کیهان چشم هایش را ریز کرده و به من نگاه می‌کند.
- درود استاد. حال تون چطوره؟
- شکر. داستانت رو چطوری تموم کردی؟
در حالی که سعی می‌کنم به اعصابم مسلط باشم و درست و سنجیده صحبت کنم، می‌گویم:
- تراژدی بود دیگه استاد. آخرش دختره به پسره نرسید!
ابروهایش در هم می‌رود. چند جوان از کنارش رد می‌شوند و سلام می‌کنند. با خوش رویی جواب شان را می‌دهد.
- این داستانت که چرت بود! نمره هم بهش نمیدم؛ برو یاد بگیر چطوری میشه پایان خوش نوشت که اعصاب خواننده رو بهم نریزه!
زیر لب نامردی نثارش می‌کنم.
- چشم استاد.
- رمضانی!
- بفرمایید؟
- کلاس من تشکیل نمیشه برای چی موندی دانشگاه؟!
بدترین اتفاق است که استادت، پدر صمیمی ترین دوستت باشد و از همه ساعات کلاس هایت هم آگاه!
- اومدم ساحل رو ببینم فقط... الان دارم میرم خونه.
خوشبختانه یکی از دانشجو هایش وقتش را گرفت و من بی‌معطلی دانشگاه را ترک کردم.
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#6
حال مزخرفی بود! دو دل بودم برای بازگشت به خانه یا گشت زدن داخل خیابان ها.
حال گرفته و این دو دلی وجودم را مانند موریانه می‌خورد و کاری از من ساخته نبود‌.
اتومبیلی کنارم متوقف شد. تعجب کردم، با این اتومبیل گران قیمت، چرا کنار من ِ ساده نگه داشته!
صدای مرد داخل اتومبیل را که شنیدم، شستم خبر دار شد ماجرا از چه قرار است. همان است که می‌خواد خانواده ی دو نفره ی ما را پنج نفره کند!
بی‌اختیار و زیر لب زمزمه کردم:
- مزاحم! چرا گورت رو از زندگی ما گم نمی‌کنی؟ ما بدون تو خوشبخت تریم!
وقتی به یاد تنهایی مادر افتادم، از گفته ام پشیمان شدم. مادر بدون او خوشبخت تر نیست!
- نیل! بیا سوار شو... کارت دارم. دخترم... میای سوار بشی یا من پیاده بشم؟
به سمتش برمی‌گردم. تا به حال مرا ندیده اما به این سرعت پیدایم کرده است!
- بله، شما؟
از چهره‌اش پیداست که دو برابر مادر سن دارد. نیمی از ابروهای پر پشتش را زیر عینک آفتابی‌ قایم کرده. لب هایش مانند مادر باریک است. ترکیب موهایش دست خورده و رنگی‌ است‌. مشخص است برای جوان ماندن به آب و آتش زده اما باز هم از نگاه من، همان پیرمرد پنجاه و شش ساله است‌.
- تو فکر کن پدرتم!
کوله ام را از دست راستم، به دست چپ منتقل می‌کنم.
- خدابیامرزه رفتگان تون رو... خیلی وقته عمرش رو داده به شما. البته اگه هم زنده بود الان نصف شما سن داشت آقای پدر!‌
مشخص است جا خورده، اما کم نمیاورد.
- خب تو فکر کن پدربزرگتم! نیل، من که می‌دونم تو من رو می‌شناسی. حتما از عکس هایی که حاج خانوم نشونت داده و صدام از تلفنی که با هم صحبت کردیم!
- چرا اینایی که‌ میگید همه محرم من میشن؟‌ من پدربزرگم دارم آقا! هر روزم براشون فاتحه می‌خونم! تازه موهاشونم رنگ قهوه ای نکرده بودن تا روز مرگ!
از جویدن لبش می‌فهمم که دلش می‌خواهد موهایم را از زیر مقنعه بیرون بیاورد و محکم بِکِشَد!
- دخترم. هر چی تو بگی. فقط بیا سوار شو می‌خوام درمورد مادرت صحبت کنم.
ابروهایم در هم گره می‌خورند.
- بله؟
با دیدن حسام که مثل همیشه دورش پر از دختر های رنگی رنگی ست و روی من و این ماشین زوم کرده، در ماشین را باز می‌کنم.
بگذار فکر کند کسی هم عاشق من است؛ او که داخل ماشین را ندیده تا ببیند یک پیرمرد نشسته!
- خب می‌شنوم آقایِ...؟
- فره مند هستم، محسن فره مند. اگه قسمت بشه شوهر مادرت هم میشم و البته پدر تو! از خان جونت شنیدم که چه یاغی‌ای هستی!
بی‌توجه به مزه پرانی‌اش کوله را روی پایم تکان می‌دهم.
- کجا دیدی مامانم رو؟
به بیرون نگاه می‌کنم. دختر ها رفتند؛ اما حسام همچنان به منِ سوار بر این اتومبیل خیره مانده.
-‌ بهزیستی. من مسئول اونجام و مادرت اومده بود یه سری وسیله بازی بده. البته از طرف مسجد محل تون جمع کرده بودند.
- یعنی مادر منم اسباب بازیه؟
جا خورد. کمی این پا آن پا کرد و مشتش را محکم به فرمون ماشین کوبید.
- منظورت چیه؟
- آخه یه لحظه فکر کردم مادرمم همراه اون اسباب بازی ها مفتی برداشتید!
 
آخرین ویرایش

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#7
- از حرف هایی که پشتت شنیدم، گستاخ تری! خودت رو بذار جای مادرت، اون‌وقت شاید بهتر با این قضیه کنار بیای!
تای ابرویم را به بالا ترین حدش می‌رسانم.
- کنار بیام؟ من؟ عمرا! یعنی مامان هم کنار نمیاد چه برسه به من.
پوزخند گوشه ی لبش، حرفم را به تمسخر می‌گیرد.
- مطمئنی که مادرت به این وصلت راضی نیست؟!
نفسم را صدا دار بیرون می‌دهم.
- بله!
در ماشین را باز می‌کنم و محکم به هم می‌کوبم. نگاهم به نگاه حسام گره می‌خورد. سیگارش را کنار درب دانشگاه و جلوی حراست دود می‌کند!
به محض پیاده شدن من، روی زمین می‌اندازد و با کتونی اش له می‌کند. برایم عجیب بود این همه نگاه وقت و بی‌وقت و نرفتن با آن دختر های افاده ای!
صدایش، نگاهش، لب های خوش فرمش، خنده هایش، چال گونه‌اش، موهای پر پشت مشکی‌اش همه و حتی ته ریشش همه تداعی گر چهره ی پدرم بود!
این همه شباهت بین او و پدر برایم عجیب بود. از همان اوایل ترم یک تا به حال.
درمقابلش مانند یتیم هایی بودم که برای ارضای حس محبت، آغوشش را می‌طلبند.
از دانشگاه دور می‌شدم و پشتم به او بود؛ اما نوع نگاهش در تمام طول راه جلوی چشمانم رژه می‌رفت‌. آخر یک روز به او می‌گویم که چقدر خاطرش برایم عزیز است؛ درست مثل پدرم دوستش دارم!
روی صندلی ایستگاه اتوبوس جا خوش می‌کنم.
نیم ساعت در انتظار اتوبوس ماندن و با اتوبوس پر رو به رو شدن بزرگ ترین دغدغه ی من بود!
خوشبختانه ساعت شلوغی نیست که اگر بود الان به جای صندلی باید روی زمین می‌نشستم.
گوشی را از جیب مانتوی مشکی‌ نخی‌ام بیرون می‌کشم. نام مادر بالای صفحه می‌افتد.
تلگرام را باز می‌کنم. با خواندن پیامش لبخندی روی لبم می‌نشیند.
" از دانشگاه بیا خونه خان جون اینا‌. خاله ات اینا هم هستن."
به محض توقف اتوبوس سوار می‌شوم. به سمت جایگاه همیشگی ام، همان صندلی های بهم پیوسته آخری و کنار پنجره سمت راستی می‌روم.
تا انقلاب چند دقیقه بیشتر راه نیست‌. هنذفری را داخل گوشم می‌کنم. صدای زن مقابل توجهم را جلب می‌کند.
- آره به جان تو. میگم دختره از این نابغه ها بود. از بجنورد اومده بود تهران. همین دانشگاه تهرانم قبول شده بود.
- پس انقدر طرف سرش تو درس و مشق بوده یهو سر رو آورده بیرون رو دیده دنیای بزرگ تری هم هست!
زن رو به رویی چادر مشکی اش را جلو تر می‌کشد.
- ببین خدا برای تو و دخترات نیاره این روزا رو. دختره به حرف هم خونه ایش گوش میده و باهاش میره پیش دوست پسر دختره. بعد اونجا معلوم نیست چه بلایی سر دختره میارن که بعد جنازه ی سوخته اش رو تحویل خانواده‌اش میدن!
مغزم سوت می‌کشد از این همه بی‌وجدانی.
با صدای راننده ی اتوبوس که بلند می‌گوید انقلاب، پیاده می‌شوم.
از هر قشری میان این میدان ریخته. بازار راننده تاکسی ها پر رونق است و دلشان شاد تر از بقیه‌.
به سختی از میان آدم های بی‌شمار و صداهای گوش خراشی که هر کدام یک چیز می‌گفتند به سمت اتوبوس های سعادت آباد، می‌گذرم.
به یاد ترنم دختر ِ خاله پریچهر از دست فروش کتابی می‌خرم. این کتاب را هم سن و سال او که بودم می‌خواندم.
دل آدم را با خودش می‌بُرد از بس که زیبا بود.
در این میدان ها، کتاب را روی زمین می‌گذارند و غذا و طلا را آن بالا ها قرار می‌دهند و شاید همین ها عامل عدم پیشرفت ما باشد!
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#8
تسلیت! اینستا و تلگرام من که قطع شد و حس با فیلتر شکن کار کردن هم که نیست؛ پس دیگه ندیدید حلال کنید!
***

زنگ در را می‌فشارم. دستم را راه ارتباطی بین خودم و آیفون تصویری می‌کنم و با دست بهشان می‌فهمانم که منم!
به محض باز شدن در مقنعه را از سرم می‌کَنم و در را با پشت پا می‌بندم.
با همان موهای شانه نشده ی وز به سمت آسانسور می‌دوم.
دکمه های مانتویم را در همان حال باز می‌کنم. با دیدن آسانسور که طبقه ی چهار را با تکرار نشان می‌دهد، لب هایم کج می‌شوند. حالا با این وضعیت قرمز این لعنتی هم آن جا گیر کرده!
از پله ها تا طبقه ی سوم را به سختی طی می‌کنم. قبل تر که آسانسور و این ها نبود به راحتی بیست طبقه را بالا می‌رفتیم و خسته نمی‌شدیم! تا وسیله راحتی پیدا می‌شود مردم از چیز های قبلی ابراز ناراحتی می‌کنند.
با مشت در را می‌کوبانم. به محض گشوده شدنش توسط ترنم، کوله ام‌ را به سمتی و مانتویم‌ را سمتی دیگر پرت می‌کنم و به سمت دست‌شویی می‌روم.
بعد از خشک کردن صورتم، بیرون می‌آیم.
چشم هایم گرد می‌شوند! فره‌مند و پسرش و دخترش روی مبل نشسته و من را نظاره می‌کنند! من با این تاپ خرسی و مقنعه ای که هنوز روی شانه‌ام جا گرفته و این موهای داغون تر!
خاله پریچهر اخم هایش در هم است. ترنم ریز می‌خندد.
- نیل، از کنار اینا طوری به سمت دستشویی خیز برداشتی که چشماشون شده بود اندازه ماه منیر، گرد! واقعا ندیدیشون؟!
لبخند مصنوعی روی لب می‌نشانم.
- اون مانتوی من رو یطوری بده دستم انگار که هیچی نشده و برامون عادیه! بعد هم آدم توی اون شرایط تو رو هم نمی‌بینه چه برسه به اینا!
- رنگ و روت خوب باز شده ها.
مانتو را به دستم می‌دهد. سلام کوتاهی می‌کنم و به سمت تک اتاق خانه ی خان جون می‌روم.
در را سریع پشت سرم می‌بندم و نفسم را با صدا فوت می‌کنم.
- مگه بیرون مرد نشسته؟ پس چرا تو این ریختی ای!
سرم‌را داخل اتاق می‌چرخانم. طاها!
- تف تو شانس من، تو این جا چی میخوای؟
- آخ آخ نیست من تو رو تا حالا این شکلی ندیدم. بعدش هم خونه خان جون اینا فقط همین اتاقش نت درست کار می‌کنه و اینکه از این فک و فامیل جدید خوشم نمیاد!‌
از کشوی ی خان جون روسری‌ای بیرون می‌کشم.
- دو دقیقه اومدیم خودتو ببینم سرت رو از اون عامل بدبختی ملت بکش بیرون بابا!
به موهای پر و ژولیده اش دستی می‌کشد و با لبخند کش داری می‌گوید:
-‌ نیل، بیا ببین چی پیدا کردم.
به سمت تخت می‌روم. گوشی‌اش را جلوی صورتم می‌آورد.
- بگو ‌ای جانم! چه پسر خاله باهوشی دارم، زود تند بگو!
- طاها، این که همین پسر فره منده! از کجا پیداش کردی؟!
ابرویی بالا می‌اندازد و به مغز خودش اشاره می‌کند.
- دخترا رو ببین اوف! ببین چطوری مخ میزنه. حالا من ِ خوشگل و خوش تیپ باید با پیج دختر با این آقا چت کنم تا خاله‌ام بدبخت نشه!
موهایم را بالای سرم جمع می‌کنم.
- آره بابا تو خیلی از این هویج بهتری! راستی، کی اومدن اینا؟ پدر آینده من! که دم دانشگاه بود دو ساعت پیش، کی رسید اینجا؟!
- یه ربع پیش اومدن. البته دختره و پسره با هم اومدن بعد باباهه اومد. موهاش چه خوش رنگه!‌
گوشه ی تخت می‌نشینم.
- رنگ کرده فکر کرده جوون شده! رنگش مثل کنکور دادن های توئه!‌
گوشی اش ‌را به سمتم پرت می‌کند. جا می‌خورم.
- اول اینکه باباش رو نمیگم خود پسره؛ دوم اینکه چهار سال کنکور دادم اونی که می‌خواستم رو قبول نشدم، دیگه ندادم! به هر چی می‌خوای توهین کن جز این چهار سال درس نخوندن من!‌
چادر خان جون را به جای مانتو دورم می‌پیچم.
- اصلا تو اگه درس می‌خوندی الان آکسفورد بودی پسر خاله!
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#9
- آفرین دختر باهوش! حالا برو پیش فک و فامیل جدیدت، برق رو هم‌ خاموش کن و پشت سرت در رو ببند.
- تو تاریکی چی‌کار می‌کنی طاها؟
- خدانگهدار دختر خاله!‌
در را باز می‌کنم، قبل از آنکه کاملا بیرون بیایم، می‌گوید:
- یه متن برای شکست عشقی بگو؛ واسه اینستام می‌خوام‌.
برمی‌گردم داخل. چشم هایم را ریز می‌کنم.
- جان؟
- بابا یه شعر بده اصلا. خیر سرت رشته‌ات ادبیاته. متن‌ش هم یه طوری باشه که کسی به‌ خودش نگیره.
- سیه‌چشمی، به کارِ عشق استاد
به من درس محبت یاد می‌داد!
مرا از یاد بُرد آخر، ولی من
به‌جز او، عالمی را بُردم از یاد!
- اوه شت! زیادی مخصوص دختراست ولی چون مال فریدونه، می‌ذارم. حالا می‌تونی بری پیش بابات.
در را محکم پشت سرم می‌بندم. پسره ی بی‌شعور!
با دیدن فرهمند و پسرش کیارش، یاد طاها و فالو کردن کیارش می‌افتم؛ به سختی جلوی خنده‌ام را می‌گیرم و روی نزدیک ترین مبل و کنار ترنم جا خوش می‌کنم.
- خب!‌ بریم سر اصل مطلب دیگه... اوم خاله پریچهر شما قصد ازدواج دوباره دارید؟!
شوهر خاله پریچهر مانند آتش فشان در حال فوران، با لحن پرخاشگرانه ای می‌گوید:
- پریچهر! جلوی دهن دختر خواهرت رو می‌گیری یا خودم‌گل بگیرمش این لونه ی فتنه رو!
پوزخندی روی لبم شکل می‌گیرد. به من می‌گوید لانه ی فتنه. شوهر خاله الفساد!
- آقا حبیب مراقب حرف زدنت باش! هر کی ندونه من‌که می‌دونم چند بار قصد ازدواج مجدد داشتی و چون خاله فهمیده نتونستی. حالا هم آقای فرهمند میخوان خاله پریچهر رو بگیرن چون هم از شما خوشگل تره و هم پولدار تر!
دوباره آمپر چسپاند.
- انقدر بد بار اومدی که از هر چیزی از اون دهنت خارج میشه مسخره و مضحکه!
- آره شما خوبی!
نهایت‌ احترام به یک آدم به اندازه شعور اوست. وقتی طرفت بی‌شعور است؛ چگونه می‌تواند انتظار احترام داشته باشد؟
خاله لبش را جوید.
- خب! مه لقا جان طبق صحبت هایی که شد نظر تو چیه؟
خواستم چیزی بگویم و برای حفظ خانواده دو نفرمان تلاش کنم که کیارش از روی مبل بلند شد و رو به خان جون گفت:
- ببخشید... من میرم تو راهرو، اگه همه چی تموم شد خبرم کنید!
نگاهم به پاکت سیگار زیر کیف پولش افتاد. آخ آخ این هم مانند پسر های دانشگاه ما فکر می‌کند سیگار آرامش دهنده است! دلم می‌خواست بگویم:
" آقای فرهمند با این پسر بزرگ کردنت خلاص کردی ما رو"
اما همان نیمچه آبرو را هم حفظ کردم و سکوت اختیار.
مادرم لب برچید. خان جون چادرش را جلو تر کشید تا همان چشم های ریزش هم بیرون چادر نماند!‌
خاله دوباره گفت:
- مه لقا جان آقای فرهمند منتظر هستن.
نگاهم بین مادر و فرهمند در حال چرخش بود که دختره کوچکش وسط شکار...
- بابا من دستشویی دارم‌.
خاله دست کیانا را گرفت و به سمت دستشویی برد. جا داشت دوباره بگویم تربیت بچه هایش به درد خودش می‌خورد. من هم سن این بودم املت درست می‌کردم با گوجه اضافه!
ترنم دم گوشم گفت:
- اوف نیل... پسره خیلی خوشگل تر از دخترست! چشماش، چشماش لعنتی!
با کف دست گردنش را از پشت شال سبز رنگش نشانه رفتم و ضربه محکمی زدم.
-خاک بر سر پسر ندیده ات کنند‌ که این به این سفیدک میگی خوشگل! و به اون چشم های قهوه ایه ساده میگی چشم هاش چشم هاش! انگار چشم آهوییه!
در ظاهر شاد و سر حال نشان می‌دادم اما خدا می‌داند در دلم چه می‌گذشت. کاش مادرم برود، کاش نماند. کاش یکی از فامیل های فرهمند این ها بمیرد، اصلا کاش خودشان بمیرند، خانواده دو نفره ما نباید بیشتر شود، نباید!‌
- بعد از آشنایی چند روزه ی ما و شناخت نسبی من ازتون. مشکلی ندارم... فقط نیل هم باید با ما زندگی کنه و مثل دخترتون کیانا باهاش برخورد کنید. من هم مادر کیارش و دخترتون میشم!
در چه زمانی دیوانگی شکل می‌گیرد؟ وقتی تمام باور هایت به یکباره فرو می‌ریزد و آن می‌شود که تو نمی‌خواهی، دیوانه نمی‌شوی؟ نمیزنی به سیم آخر؟ انگار راه گلویم را تیغ ماهی گذاشته باشند. داشتم خفه می‌شدم و باز صدایم درنمیامد.
 
آخرین ویرایش

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#10
-خب پس دهن خودتون رو شیرین کنید. مه لقا مادر خوشبختی تو و نیل آرزوی منه!
ناخن هایم را داخل گوشت دستم فرو کردم.
- آره! چقد هم با این انتخاب مامان ما خوشبخت میشیم!
خاله و کیانا هم آمدند و شوهر انکر الاصواتش گفت:
- پری بانو خواهرتون هم از جمع بیوه ها فاصله گرفت و به جمع کفتر های عاشق پیوست!
دلم می‌خواهد کلاه گیسش را بردارم و آتش بزنم!
تحمل هوای گرفته و جو سنگین اتاق را نداشتم. دلم می‌خواست بزنم بیرون.
با همان چادر خان جون به سمت درب رفتم و در را محکم پشت سرم بستم.
به جای آسانسور از پله استفاده کردم و پایین رفتم‌.
کیارش به اتومبیل یکی از همسایه ها تکیه زده بود و سیگار می‌کشید.
با دیدن من سیگار را روی زمین رها کرد و با کفش له کرد.
- تموم شد؟
- اونم چه تموم شدنی!‌
به سمتم آمد.
چشم های مرموزی داشت؛ البته از نظر من ریز و بد نقش!
- یعنی مادرتون قبول نکردن؟
پوزخندی زدم.
- شما دوست داشتید قبول کنند؟
- مسلما نه!
- پس تسلیت میگم داداش!
ابروهایش گره خورد.
- این بابای ما هم سر پیری معرکه گرفته!
- چه خوب که می‌دونید آقا! آرامش زندگی ما رو هم بهم زدید!‌
لبخندش کش آمد.
- البته که برای من فرقی هم نداره. مادرت بیاد خونه ی ما، نه اون مزاحمه منه و نه من مزاحم اون. چون خونه ی دیگه ای دارم! اگه کیانا هم مزاحم تونه اونم ببرم؟!
- نخیر آقا... نکنه فکر کردی من حاضرم با بابات هم خونه شم؟!
با صدای بلند خندید. شاید از نظر ترنم این پسر بسیار خوش بر و رو به نظر بیاید اما از نظر من زشت ترین و منفور ترین آدم است! اصلا هیچ مردی قشنگ نیست جز پدرم و شبیه ترین فرد بهش، حسام!
- پس ولگرد خیابون ها میشید؟
- کارتن خواب میشم و معتاد و عملی! بعد شما هر روز صبح یه هزاری می‌ندازی جلوم!
- بابا می‌فرستت کمپ تا ترک کنی کوچولو... در ضمن پوشیدن روسری و مانتو و چادر دیگه برای تو واجب نیست. ما که همه چیت رو دیدیم!
چقدر دلم برای نیلِ گردن کلفت قدیم تنگ شده! همان موقع هایی که به راحتی طرفش را می‌زد چون پدرش قوی بود و همه از او حساب می‌بردند! اگر همان نیلِ ده سال پیش بودم، حتما پاسخش را با سیلی می‌دادم و نه سکوت! چون پشتم گرم کسی بود که از همه بیشتر دوستم داشت.
تنه ای به من زد و سمت آسانسور رفت. چقدر حرف مفتی ست که می‌گویند جواب ابلهان خاموشیست! پاسخ ابله را که ندهی برایت غول شاخ دار می‌شود!
***
سر کلاس ساعت هشت صبح، مغزم در حال طغیان بود‌. نه چیزی می‌فهمیدم نه حتی استاد را می‌دیدم. یکی از پسر های شرور کلاس رو به استاد گفت:
- استاد سوالی برام پیش اومد اگه عطار فامیلیش نبوده و شغلش بوده، پس نظامی چیش بوده؟ سرباز فراری بوده نکنه بعد بهش گفتن نظامی!
ساحل ضربه ای به شانه‌ام زد.
- نیل، علی هم پسره خوبیه ها. خیلی هم باحال و شیطونه‌. به درد تو می‌خوره!
آرام و شمرده شمرده گفتم:
- ببند اون دهن تو.
- استاد میشه من جواب ایشون رو بدم؟‌
استاد تبسمی کرد و گفت:
- خانومی که ته کلاس نشستی بله می‌تونی پاسخ این حضرت رو بدی!
- ببخشید که دخالت می‌کنم ها‌ اما اگه شما با فامیلی تون که نژادچتری هست برید و شاعر بشید میگن چون عطار شغلش بوده پس این یکی چتر باز می‌کرده خونه مردم و شغلش رو روی فامیلیش گذاشتن؟
به سمتم برگشت.
- آره دیگه شاید پدر پدر پدر پدرم چتر باز بوده! یا مثلا مامانت وقتی روزه بوده تو رو به دنیا آورده چون رمضانی هستی و از اهالی ماه رمضون!
 
Similar threads Forum Replies Date
نقد توسط کاربران انجمن 1
تایپ رمان 1
تایپ رمان 1
تایپ رمان 1
تایپیک های دنباله دار 1

بالا