برترین اجتماعی رمان عصر یخبندان| FATEME078 کاربر انجمن یک رمان

شخصیت محبوب عصر یخبندان؟

  • نیل

    رای 13 48.1%
  • حسام

    رای 0 0.0%
  • مه‌دخت

    رای 1 3.7%
  • کیارش

    رای 12 44.4%
  • طاها

    رای 1 3.7%

  • مجموع رای دهندگان
    27

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
795
لایک ها
10,542
امتیاز
4,373
محل سکونت
تهران
***
به سختی تکانی به خودم می‌دهم. بی‌حال می‌گویم:
- مامان‌‌‌... این تخت رو یه‌خرده بیار بالا...
تخت را کمی بالا تر می‌آورد. بهتر می‌توانم اطرافم را ببینم.
مادر شالش را دور گردنش می‌گذارد و کنارم گوشه تخت می‌نشیند‌.
- چرا بیدار شدی؟ قرصات رو بیارم؟
سرم را به طرفین تکان می‌دهم. آن‌قدر دیشب گریه کرده ام که چشمه‌ی اشکم خشکیده.
- نیل می‌دونم به‌خاطر این اتفاق شوکه شدی... اصلا می‌دونم خیلی سخته. بهت گفته بودم که منم قبل تو یه بار بچه‌م رو از دست دادم...‌ ولی دکتر گفت...
صدایم را با سرفه صاف می‌کنم و به چشم های سرخ و گود رفته‌اش خیره می‌شوم. هیچ‌وقت نمی‌خواهد از جنینی بگوید که زیر کتک های بابا سقط شد!
- خودم می‌دونم که بچه قبل از افتادن من مرده بوده... من چند وقتی لخته خون می‌دیدم ولی به دکتر گفتم نمی‌بینم، اونم شک داشت‌‌‌... این آخری دردش کشنده بود مامان... می‌گن چون اکسیژن نداشته و از این چرندیاتی که دیشب تو گوشم کردن، مرده!
نفسش را به بیرون فوت می‌کند. دستش را روی دستم می‌گذارد و آرام نوازش می‌کند. نگاه هردومان روی حلقه‌ام چرخ می‌خورد‌.
- ولی این رو فقط من و تو می‌دونیم عزیزم... بهتره به کیارش و بقیه نگی! بذار فکر کنن باعث از بین رفتن بچه‌تون اون دختره رویا بوده... اصلا بگو اون هلت داده!


با پشت دست عرق روی پیشانی‌ام را پاک می‌کنم.
- چی می‌خوای از من؟ می‌خوای دروغ بگم؟ همه دیدن خودم افتادم! من نمی‌تونم این کار رو کنم...
لبش را با زبان تر می‌کند.
- عزیزم تو الان حالت مساعد نیست... شاید متوجه حرفام نشی. ببین اگه اونا بفهمن بچه تو قبل از این سقوط از دست دادی، همین رو می‌کنن چوب و می‌کوبنش تو سرت نمی‌خوام پشتت حرف درست شه که نمی‌تونه بچه نگه داره! نیل، به‌خاطر زندگیت... همین یه دروغ رو بگو!


کاش می‌توانستم بگویم نه! اما چاره‌ای نداشتم جز اطاعت از حرف کسی که برایش مهم بودم.
- ولی اگه بفهمن بد تر میشه... من... وای خدایا... بچه‌م نفس می‌کشید مامان! من می‌فهمیدم که نفس می‌کشید... چطور می‌تونه خفه شه؟ مامان اگه دیگه نتونم بچه دار بشم چی...


با ورود کیارش به اتاق، روزه سکوت می‌گیریم.
- پس بیدار شدی بالاخره... دیشب انقدر بی‌قراری کردی که این پرستارا هر چی گیرشون اومدن به سرمت زدن... الان خوبی؟
سری تکان می‌دهم‌. با لبخند مصنوعی جلو می‌آید.
مادر قبل از رسیدن کیارش کیفش را از تخت کناری برمی‌دارد و شالش را درست می‌کند و بلند می‌گوید:
- نیل عزیزم، همون‌طور که گفتم مراقب خودت باش. فردا صبح دوباره میام پیشت... کیارش جان حواست به جیگر گوشه‌ی من باشه!
چشمکی می‌زند و از اتاق خارج می‌شود. سعی می‌کنم بر خودم مسلط باشم تا حرف اشتباهی از دهانم بیرون نیاید.
- نیل من واقعا متاسفم... اما نگران نباشی‌ها، باز بچه‌دار می‌شیم. اصلا بچه اول مهم نیست...
سرم را به سمت پنجره کنار تخت می‌گیرم‌.
- چرا کیارش...‌ مهمه. وقتی اسم انتخاب می‌کنیم... لباس می‌خریم، سیسمونیش رو می‌چینیم... وقتی تقویم کاغذی امسال رو روی یخچال و دیوار اتاق می‌زنیم یعنی مهمه! یعنی آماده بودیم برای بودنش... من و تو می‌خواستیم پدر و مادر شیم‌‌. نذاشتن کیارش... نذاشتن‌.‌
قطره‌اشک روی بالشت می‌چکد‌.
- کی نذاشت عزیز دلم؟ رویا؟ بی‌تقصیر نبود اما اون که هُلت نداد... پات پیج خورد افتادی..‌‌.
به حرف‌های مادر فکر می‌کنم‌. نگاهم را سمت کیارش می‌گیرم.
- کیارش اون دختره زیر پای من رو خالی کرد و باعث شد بیافتم... می‌فهمی؟ تو ندیدی، بابات ندید که چطور زیر پای من خالی شد... وگرنه من چرا باید از یه پله بیافتم؟ هان؟ چرا کیارش؟ کیارش اون بچه‌مون رو کشت! می‌خوای بذاری همین طوری واسه خودش راه بره؟ خودت که دیدی حتی داشت من رو خفه می‌کرد!
وا رفته، دستش را لای موهایش می‌‌کند.
- چرا دیشب اینا رو نگفتی؟ نیل... دو دقیقه گریه نکن! می‌گم چرا نگفتی؟
نگاهی به سِرم روی دستم می‌اندازم.
- دیشب خودمم نفهمیدم تو چه حالیم... دلم می‌خواست بمیرم! اصلا می‌مردم بهتر از دردی بود که من کشیدم و هنوزم دارم می‌کشم... تو از دردی که من کشیدم چیزی نفهمیدی و حق داری بگی بازم بچه دار میشیم! من مرگ رو جلوی چشمام دیدم کیارش!
عصبی‌ست. رگ های گردنش بیرون زده. دکمه بالای پیراهن آستین کوتاه مشکیش را باز می‌کند.
با دست آزادم پوست ل**ب خشکم را می‌کنم.
- درست می‌شه..‌. همه چی!
- برای طاها هم همین رو گفتی! آخرش چی شد؟ اعدامش می‌کنن‌..‌. من و تو هم زندگی‌مون میشه مثل قبل از این بچه... مثل یخبندان، بدون عشق و از سر عادت!
 
آخرین ویرایش

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
795
لایک ها
10,542
امتیاز
4,373
محل سکونت
تهران
لبش را می‌جود. حالش بد تر از من نباشد، بهتر هم نیست.
- بگم پرستار مسکنی چیزی بیاره؟

سرم را به دو طرف تکان می‌دهم.
- نیاز نیست... من خوبم‌. انقدر خوب که حتی همین الان می‌تونم مرخص شم!
- ولی دکتر این‌رو نمی‌گه‌‌‌... بگیر بخواب گلم؛ انقدر هم فکر تو مشغول این و اون نکن! خدا بزرگه...

دست‌هایم مشت می‌شوند. صدایم بالا می‌رود.
- کدوم خدا کیارش؟ خدایی که پدرم رو ازم گرفت؟ مادرم رو بیوه کرده و من رو یتیم‌. خدایی که حق پدر و مادر شدن رو ازمون گرفت... خدایی که داره نابود می‌کنه زندگی‌مون رو! از بزرگی کی حرف می‌زنی؟
پوفی می‌کشد و ساعتش را از روی میز کوچک سفید کنار تخت من برمی‌دارم و دور مچش می‌بندد.
- همون خدایی رو می‌گم که من رو تو زندگیت قرار داد! تعریف از خود نباشه خیلی‌ها من رو می‌خواستن ولی خب سهم تو شدم!
در تلخ ترین حالت ممکن، لبخند روی لبم می‌آید.
- آهان اون خدا، باشه باشه!
کنار تختم می‌آید و به حالت خوابیده برمی‌گرداندش.
- من برم یه دستی به خونه بکشم که تو اومدی نگی چقدر شلوغه!
دستش را سمت خودم می‌کشم.
- دست به اتاق بچه نمی‌زنی! خب؟
سرش را تکان می‌دهد. دستم را محکم فشار می‌دهد.
- باشه، دست نمی‌زنم!
با لبخند از اتاق خارج می‌شود و من می‌مانم و خودِ درمانده‌ام.
پرستار جوان ولی بی‌حوصله و خسته داخل می‌آید‌.
- خوبید؟
دستم را روی پیشانی می‌گذارم‌.
- بهترم.‌‌.‌. کی مرخص می‌شم؟
نگاهی به سِرم می‌اندازد و سپس نگاهی به من.
- من نمی‌دونم، من اومدم فقط برای تزریق... دکترتون باید بگن.
پوفی می‌کشم. از لباس های صورتی بیمارستان حالم بهم می‌خورد‌. چشم‌هایم را محکم روی هم می‌گذارم.
هنوز خوابم سنگین نشده بود که با صدای ساحل چشم باز می‌کنم. نگاهی گذرا به او و حسام که با دسته گل بالای سرم ایستاده بودند، می‌اندازم‌.
-وای خدای من نیل، وقتی شنیدم یه همچین اتفاقی برات افتاده مردم و زنده شدم! به آقا حسام گفتم ایشونم باهام اومدن‌.
سعی می‌کنم روی تخت بنشینم‌. تا جای ممکن خودم را بالا می‌کشم.
- خوشحالم می‌بینمتون... فکر نمی‌کردم شما ها رو اینجا ببینم‌. آخه خاله‌م و سارا هم نیاومدن... هرچند دیگه برام اهمیت نداره‌‌.
ساحل بو*س*ه‌ای روی پیشانی‌ام می‌زند.
- چقدر بی‌رنگ و رو شدی نیل...
لبخند کم عمقی نحویلش می‌دهم. نگاهم را به حسامی می‌دوزم که هر چند ثانیه به پشت سرش نگاه می‌کند. دسته گل را روی میز کناریم می‌گذارد.
- خودتون خوبید؟
- می‌بینید که خوبم!
نگاهش سمت ساحل چرخ می‌خورد.
- خب ساحل جان می‌شه چند دقیقه ما رو تنها بذاری؟
لبخند روی ل**ب های ساحل می‌خشکد. سعی می‌کند بر خودش مسلط باشد.
-آره حتما...
با دلخوری بیرون می‌رود.
حسام آستین پیراهن مشکی‌اش را بالا می‌دهد. موها و ریش‌هایش هنوز هم آرایشگاه ندیده‌اند.
- نیل‌‌، خیلی وقت بود می‌خواستم چیزی بهت بگم..‌‌. فکر کنم الان بهترین فرصت باشه.
دستم را بالا می‌برم.
- فرصت خوبی نیست. من اصلا رو به راه نیستم؛ ببخشید!

بین ابرو های پر پشتش گره می‌افتد.
- درک می‌کنم‌. اما من زیاد وقتت رو نمی‌گیرم. فقط می‌خوام بدونی می‌تونی روی من حساب کنی! درسته الان شرایط منم بهتر از تو نیست، اما اگه یه وقتی با کیارش بحثت شد و کسی نبود که حق تو بگیره، من همه جوره هستم!‌
در این شرایط، می‌خواست دایه بهتر از مادر شود! لبم را با زبان تر می‌کنم و نگاهم را به پنجره می‌دوزم.
- نیاز نیست به فکر من باشید. من از پس خودم برمیام‌. خوشحال شدم از دیدنتون!
پایش را به‌طور مداوم، آرام به زمین می‌کوبد.
- هنوزم مثل قبل محکمی! ساحل رو از من دورش کن نیل، قول نمی‌دم سالم بمونه پیش من!
بی‌تفاوتی مرا که می‌بیند سمت در پا تند می‌کند‌.
***
- خاله‌ات چرا نیومد؟
کیارش در سمت من را می‌بندد. با آرامش سوار می‌شود.
- چند وقته مشکل داره...
سرم را سمتش می‌چرخانم. با حرص به نیم‌رخ خنثی‌اش نگاه می‌کنم.
- بهش نگفتی، نه؟!
- چی می‌گفتم؟ می‌گفتم خاله سلام بچه‌ مرد؟! بابا بی‌خیال نیل...
سرم را به پنجره تکیه می‌دهم.
- حق با توئه‌‌‌.‌‌.. نیست وقتی حامله بودم هر روز سر می‌زد بهم. حالا هم براش فرق نداره حتما. اصلا برای کسی مهم نیستم من! یه دختر بدبخت که از بد حادثه تو زمانی زن تو شده که کسی نمی‌خواستش!
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
795
لایک ها
10,542
امتیاز
4,373
محل سکونت
تهران
دستش را لای موهایش فرو می‌کند و با دست دیگر عصبی به فرمان ماشین می‌کوبد.
- الان می‌خوای بگی چرا خانواده خودم نیومدن؟ چرا اونایی که خودم رو کشتم براشون نیومدن؟ چون به درک کیارش! برام مهم نیستن... هیچ کدوم!


تا خانه سکوت میان‌مان برقرار می‌شود. در خانه را خسته باز می‌کند. کنار در می‌ایستد تا من زود تر داخل بروم. برق را می‌زنم. نگاهم را روی میز جلوی کاناپه چرخ می‌دهم‌. جا‌ سیگاری برایم دهن کجی می‌کند.
- نَمیری!
مانند پسر بچه های خطا کار به سمت میز پا تند می‌کند و جا سیگاری را برمی‌دارد و به آشپزخانه می‌برد.
- تو من رو نکشی اینا من رو نمی‌کُشن!
شالم را از سرم جدا می‌کنم. روی شانه‌ام می‌افتد.
- فکر کنم دو روز دیگه منم لازم شه بکِشم!
از پشت اپن دستش را تهدید وار بالا می‌آورد.
- دیگه این حرف رو تکرار نکن!
پوزخند به ل**ب می‌آورم.
- تکرار کنم چی می‌شه؟ می‌میرم؟ بابا تمام این زندگی خاکستر شده‌‌‌‌اس... حداقل می‌شه سیگار رو به جای زند‌گی مون آتیش بزنیم!
نزدیکم می‌آید‌ و دستانش را دور گردنم حلقه می‌کند.
- پشیمونی؟
نگاهم را در چشمان خسته‌ و خواب ندیده‌اش چرخ می‌دهم.
- پشیمونی مگه فایده‌ای هم داره؟ الان این رو پرسیدی می‌خوای طلاقم بدی؟
به کتفم آرام ضربه می‌زند و شانه بالا می‌اندازد.
- اگه لازم باشه طلاقتم می‌دیم!
لبخند مسخره‌ام کش می‌آید.
- خوبه... اونایی که می‌گن موندگاریم رفتنی تر از اونایی هستن که می‌گن ترک‌مون می‌کنند‌‌. تو موندگاری پسرِ من...!


ابرویش بالا می‌آید.
- اگه گندم بود تنهامون نمی‌ذاشت! اینه فرق بین گارفیلد ها و گندم ها!
سرم پایین می‌افتد. گوشه‌ی لبم را می‌جوم.
- متاسفانه فرق بین رویا ها و نیل ها هم در همینه! نیل هیج وقت تنهات نمی‌ذاره!
چشم‌هایش را ریز می‌کند‌. سرش را نزدیک موهایم می‌آورد.
- به قول خودت اونی که می‌گه موندگارم ناخالصی داره جوج!
کمرم را آرام می‌گیرم و سمت اتاق پیش می‌روم که ‌نگاهم به در بسته اتاق کودک می‌افتد‌. تماما بغض می‌شوم اما اشکی از چشم‌هایم نمی‌ریزد. راهم را کج می‌کنم و دستم را سمت دستگیره اتاق کودک می‌برم. قفل است!
- کی بهت گفت این رو قفل کنی؟
نفسش را صدا دار فوت می‌کند و دستش را روی شانه ام می‌گذارد و وادارم می‌کند از اتاق فاصله بگیرم.
- تو الان باید استراحت کنی عزیزم!
می‌خواهم خودم را از دستش خلاص کنم؛ اما نمی‌شود. به سمت اتاق خواب می‌کشاندم.
- کیارش میگم خوابم نمیاد! می‌خوام اتاق بچه‌م رو ببینم!
به سمت خودش برم می‌گرداند.
دکمه های بالایی مانتو را باز می‌کند.
- دست تو بگیر بالا این رو بکشم بیرون.
دستش را محکم می‌گیرم.
- خودم می‌تونم لباسام رو عوض کنم!
لبخند روی لبش می‌نشیند. دستم را همانطور که در دستش است بالا می‌برد و مانتو را از تنم بیرون می‌کشد. نگاهش را روی بدن برهنه‌ام می‌چرخاند. به سمت کشو می‌رود و تاب و شلوارک ابی رنگ و ورزشی‌ای بیرون می‌کشد و روی تخت می‌اندازد.
- شلوار رو هم دربیارم یا خودت بلدی؟
سکوتم را که می‌بیند دستش سمت دکمه شلوار می‌رود که متوقف‌ش می‌کنم.
- خودم عوض می‌کنم.
باشه ای می‌گوید و بیرون می‌رود.
بدون آنکه نگاهی به شکمم بیاندازم تاب را تنم می‌کنم. بغض دوباره به گلویم فشار می‌آورد ولی تبدیل به اشک نمی‌شود! خودم را در نقطه صفر مرزی حس می‌کنم. دارم می‌شوم مثل کیارش، خنثی!
بعد از پوشیدن شلوارک مورد نظر، خودم را سمت میز آرایش می‌کشانم. رنگ و رویم زرد شده و موهایم از همیشه وز تر است. ابرو هایم شلخته و مانند دختران نوجوان، نامرتب بالا و پایین شده. پوست ل**ب‌هایم از شدت کنده شدن، زخمی‌ست. شانه را از روی میز برمی‌دارم و محکم به موهایم می‌کشم. چندین تار مو روی شانه می‌ریزد.
می‌خواهم با موچین ترتیب ابرو هایم را بدهم که کیارش با بسته‌ای کادو پیچ شده داخل می‌آید.


موچین را روی میز می‌گذارم. از روی صندلی بلند می‌شوم.
- تولدمه؟
سرش را بالا و پایین می‌کند.
- تولد توئه؟
آرام می‌خندد.
- سالگرد ازدواج‌مونه؟
ابروهایش بالا و پایین می‌شود.
- سالگرد همسایه شدن؟
با آخرین حرکت سرش، بی‌حوصله خودم را سمت حمام داخل اتاق می‌کشانم‌.
- تو اول لباس می‌پوشی و مو شونه می‌کنی بعد میری حموم؟
- این لباس‌ها تقصیر توئه! تو دادی‌شون وگرنه من قصد حموم رفتن داشتم از اول.
نگاهی به کادوی داخل دستش می‌اندازد.
- می‌خوای اول این رو باز کنی بعد بری؟ اصلا می‌خوای باهات بیام یهو سرت به جایی نخوره؟!


نگاهش رنگ ترحم می‌گیرد.
- کادو رو بذار روی میز برگشتم بازش می‌کنم... بعد هم مراقب خودم هستم، نگران من نباش!
کادو را با لبخندی مصنوعی روی میز می‌گذارد. از خودم حالم بهم می‌خورد.
در حمام را باز می‌کنم و دوباره لباس ها را می‌کَنم.
آب یخ را تا انتها باز می‌کنم. تمام اجزای بدنم به تماس آب یخ واکنش نشان می‌دهند. چشم‌ها را می‌بندم و شامپو را از قفسه بیرون می‌کشم.
 
آخرین ویرایش

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
795
لایک ها
10,542
امتیاز
4,373
محل سکونت
تهران
"امیدهای بزرگ از بدبختی های بزرگ زاده می شوند..."


درش را باز می‌کنم و بدون کمک گرفتن از دستم روی سرم خالی‌اش می‌کنم. حتی توان دست کشیدن به موهای بلندم را هم ندارم؛ اجازه می‌دهم آب کف را بشوید‌.
کم تر از نیم ساعت زیر آب می‌مانم و سپس با بدنی یخ زده با حوله‌ای آبی رنگ بیرون می‌آیم. از شانس بدم باد کولر مستقیم به سرم می‌خورد.
روی لبه‌ی تخت می‌نشینم. چشم‌هایم سنگینی می‌کند.
می‌خواهم کلاه حوله را از سرم بیرون بکشم که صدایش می‌آید.
- مرسی که من رو نمی‌بینی! یعنی رو تخت دراز می‌کشیدی دقیقا روی کله‌ی من بودی!


برمی‌گردم و با تعجب در حالی که روی تخت با شلوارک راه راه قرمز- مشکی طاق باز خوابیده، نگاهش می‌کنم.
- واقعا ندیدمت...
لبخند می‌زند و پشت سرم می‌نشیند‌.
کلاه را خودش پایین می‌آورد و روسری کوتاهِ نارنجی‌ای را برمی‌دارد.
- بیا برات روسری گذاشته بودم، از حموم اومدی سرما نخوری!
روسری را می‌خواهم از دستش بگیرم که خودش روی سرم می‌کشد و از پشت گره می‌زند.
- می‌دونی مشکل این دنیا چیه کیارش؟ اینکه فقط یکی مثل تو رو خدا فرستاده... اگه همه مثل تو بودن اینجا بهشت بود!
آستین حوله را از دستم درمی‌آورم‌. دست‌های گرمش از شانه‌های برهنه‌ام می‌گیرد و مرا به سینه‌‌اش می‌چسباند.
- اگه بهشت بود تو هم می‌شدی حوریش!
تلخ می‌‌خندم.
- حوری خطاکارش!
بو*س*ه‌ای به پیشانی‌ام می‌زند. از دمای بالایش، حس سرما و یخ زدگی‌ام بخار می‌شود.
- نخیر... حوری پاکِ‌ش!
قطره‌اشکی روی گونه‌ام سر می‌خورد.
- پاک...!
سرم را پایین تر می‌آورد. حوله کاملا کنار رفته و روی زمین افتاده. سرش در نزدیک ترین حالت بالای سرم سایه می‌اندازد. چشم‌هایم ناخودآگاه بسته می‌شوند و سرخ ترین عضو صورتم برای مدت کوتاهی داغ. این‌بار سرما به کل از وجودم رخت می‌بندد. سرش را بالا می‌آورد. خودم را بالا می‌کشم. خم می‌شوم و حوله را از زمین برمی‌دارم‌. نگاهم روی میز چرخ می‌خورد.
- اول کادو رو باز کنم؟
خسته نگاهم می‌کند.
- لباس ها تو بپوش... برای کادو دیر نمی‌شه.
چشمی می‌گویم و در همان حالت نشسته تاب و شلوارک را می‌پوشم‌. حوله را کنار پنجره اتاق آویزان می‌کنم. برمی‌گردم و به چشم‌هایش خیره نگاه می‌کنم.
- راستی یادم رفت ازت بپرسم رفتی برای استخدام؟
شیرین لبخند می‌زند و چشم‌هایش را روی هم می‌فشارد.
- اون روز که نشد پس فرداش رفتم.‌‌.‌. گفتن زنگ می‌زنن.
به سمت میز پا تند می‌کنم. ذوقی برایش ندارم اما نمی‌خواهم ذوق او را هم کور کنم.
- بذار حدس بزنم... کتابه؟
شانه بالا می‌اندازد.
- بر باد رفته‌اس؟
بالشت را روی پایش می‌گذارد.
- یه راهنمایی می‌کنم اولین نسخه‌ایه که تا حالا ازش چاپ شده...
کمی فکر می‌کنم اما به جایی نمی‌رسم.
کادو را پاره می‌کنم. به محض دیدن پشت کتاب هاج و واج نگاهش می‌کنم. بلند بلند می‌خوانم.
- روزگار غریبی‌ست؛ هر کسی می‌آید و برای مدت کوتاهی سر روی شانه‌مان می‌گذارد می‌شود عشق‌‌مان و برایش غزل می‌بافیم. مدتی نمی‌گذرد که همان آدم ما را به مرز نابودی می‌کشاند... تمامِ شور جوانی‌مان با خطایی که از جانب او صورت می‌گیرد به پیری زودرس مبدل می‌شود و دیگر دفتر زندگی و جوانی‌مان به دستی غیر از دست سرنوشت سپرده می‌شود. نیل رمضانی!
کیارش لبخندی می‌زند و چشمکی چاشنیش می‌کند.
کاغذ کادو را کاملا پاره می‌کنم و روی زمین می‌اندازم. کتاب را برمی‌گردانم. عکس دختری که در میان مه گم شده و موهایش روی صورت ریخته، انگار جایی را نمی‌بیند و سردرگم است. نامِ عصریخبندان بالای کتاب می‌درخشد و نامِ من پایین تر از آن.
- کیارش..‌. باورم نمیشه! دارم مثل اون دفعه خواب می‌بینم؟!
بلند خمیازه می‌کشد.
- نه دیگه اگه خواب بود من ازت امضا می‌خواستم! الان بیداری و امضا نمی‌خوام. صفحه اول رو ببین...
صفحه اول را باز می‌کنم و بالای شناسنامه کتاب به جمله‌ای برمی‌خورم‌.
- تقدیم به همسر عزیزم کیارش فرهمند که اگر کمک های وی نبود هرگز این کتاب چاپ نمی‌شد!
صدای خنده‌اش بالا می‌رود.
- بابا تو چقدر پر رویی! ولی خب حق با توئه... مرسی، نمی‌دونم چطوری ازت تشکر کنم!
حالت متفکری به خودش می‌گیرد.
- الان که شرایطش رو نداری ولی هفته دیگه تشکر می‌کنی!


کتاب را با آرامش روی میز می‌گذارم و سمت تخت می‌روم. کنارش روی تخت دراز می‌کشم‌. هر دو آنقدر خسته‌ایم که به محض بستن چشم هایمان به خوابی عمیق می‌رویم.
***
- مامان... مامانی... پاشو!
چشم باز می‌کنم و به نوزادی بر می‌خورم که کنارم با چشم باز دراز کشیده!
اطرافم را نگاه می‌کنم، کیارش نیست‌.
- تو... کی هستی؟
نوزاد بدون پلک زدن نگاهم می‌کند.
- مامانی! منم دیگه گندم، گندم... گندم...!
 
آخرین ویرایش

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
795
لایک ها
10,542
امتیاز
4,373
محل سکونت
تهران
یه قاب عکس خالی از تو روی دیواره...!

مغزم تیر می‌کشد. داد می‌زنم:
- تو مُردی! تو مُردی! برو... از اینجا‌ برو!

نوزاد قهقهه می‌زند! به سر و صورتش می‌کوبم اما خفه نمی‌شود.
صدای کیارش کنار گوشم زمزمه می‌شود.
- نیل! آروم باش.
چشم باز می‌کنم و دست‌هایم را در حصار کیارشی که با تیشرت آبی و شلوار لی پوشیده، می‌بینم.
- کو... اون بچه کجا رفت؟
دستش را لای موهایش می‌برد و پریشان چنگ می‌زند.
- خواب دیدی قربونت برم... حالا پاشو یه آب بزن به صورتت...
کمکم می‌کند از جا بلند شوم‌. لنگ لنگان به سمت دستشویی می‌روم. آب یخ را باز می‌کنم و دستم را زیرش مشت می‌کنم و روی صورتم می‌ریزم. به خودم در آینه خیره می‌شوم‌. چشم‌هایی ترسیده، موهایی که به‌خاطر خیسی و شانه نشدن وز روی هواست.
دستم را روی شکمم می‌گذارم‌. قطرات اشک روی صورتم می‌نشینند‌.
نفس نفس می‌زنم و در را باز می‌کنم. کیارش نگران کنار در ایستاده‌.
- خوبم!
دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد.
- می‌خوای بریم خونه‌ی مامانت؟
- نه...
- بریم خونه مادربزرگت؟ یا زنگ بزنم نرگس بیاد؟
خودم را سمت مبل می‌کشم.
- می‌گم لازم نیست‌. کیارش...
سرش را سمتم خم می‌کند.
- جانم؟
روی مبل کناریم می‌نشیند و دستش را روی دستم می‌گذارد و آرام نوازش می‌کند. نگاهم روی صورتش کشیده می‌شود و تا حلقه‌اش پایین می‌آید‌.
- نمی‌خوای قاتل بچه‌مون رو دعوت کنی اینجا؟
از چهره پوکرش مشخص است که چیزی از سوالم نفهمیده.
- می‌شه رویا رو دعوت کنی امشب بیاد اینجا؟
چشم‌هایش را گرد می‌کند‌.
- دیوونه ‌شدی؟ با اون چی کار داری تو؟
سرم را به پشت مبل تکیه می‌دهم و چشم‌هایم را آرام می‌بندم. دوباره تصویر بچه جلویم می‌آید.
- خب باید مهمونی بدیم برای کتابم! نه؟ من دوست دارم رویا هم باشه و موفقیتش رو جشن بگیره!
کیارش ل**ب می‌گزد و از جا بلند می‌شود. بدون حرف به آشپزخانه می‌رود و بطری آب را از یخچال بیرون می‌کشد.
- کجا رفتی؟ دارم باهات حرف می‌زنما... مه‌دخت و حامد و خانوا‌ده شونم دعوت می‌کنیم... مادر بزرگ و خاله و ترنم و مامانم و بابات رو هم می‌گیم بیان! بعد جشن می‌گیرم جیغ می‌کشیم... می‌شنوی چی می‌گم؟ می‌رقصیم... بعد من اون لباسی که اون ماه برام خریدی می‌پوشم که بچه‌م اون زیر راحت باشه! بعد رویا میاد بهش می‌گم من مادر پسر کیارشم اما تو هیچی نیستی جز یه زن مطلقه! بعدم بلند بلند به قیافه رویا می‌خندم‌.
کیارش بطری آب را همراه قرص جلویم می‌گیرد‌. با لحنی دستوری مخاطب قرارم می‌دهد.
- بخور این رو!
قرص را از دستش می‌گیرم و بدون حرف بالا می‌اندازم. آب را طرفم می‌گیرد.
- آب نمی‌خوام... همین‌طوری خوردمش!
در بطری را باز می‌کند و خودش را نزدیکم می‌کشد. سر بطری را جلوی دهنم می‌گیرد.‌
- دهن باز کن!
انگار اراده ل**ب‌هایم را هم ندارم‌. باز می‌شوند و آب خنک خشکی‌شان را برطرف می‌کند.
بطری را عقب می‌برد و خودش سر جایش می‌نشیند‌. صدای زنگ در هردومان را به خود می‌آورد.
کیارش نگاهی به من می‌اندازد و سپس از جا بلند می‌شود و سمت آیفون می‌رود.
- تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟‌
سمت من برمی‌گردد و درحالی که گوشی آیفون را در دست دارد، لبخند محوی می‌زند.
- وایسا الان میام پایین...‌ دیگه زنگ در رو نزن!

گوشی را رویش می‌گذارد‌.
- کی بود؟
با دست موهایش را مرتب می‌کند و در را باز می‌کند.
- کس خاصی نبود، الان میام.‌
در را پشت سرش می‌بندد. نفسم را پر حرص بیرون می‌دهم. خودم را به پنجره آشپزخانه می‌رسانم و پرده را کنار می‌زنم‌. رویا به ماشین قرمزش تکیه زده! دست‌هایم مشت می‌شود.
به محض خروج کیارش سمتش می‌رود. کیارش دستش را سمت حیاط می‌کشد! از آنکه دیگر نمی‌توانم ببینمشان اعصابم خرد می‌شود.
خودم هم باورم شده قاتل بچه‌ام رویاست!
ناخن‌های کوتاهم را به دهانم نزدیک می‌کنم. دندان به دندان می‌سایم.
طول خانه را رژه می‌روم‌. یک ربع گذشته و هنوز نیامده‌. آیفون را می‌زنم؛ ماشین رویا جلوی در نیست! ابرو هایم در هم می‌رود.
بدون آنکه گوشی را رویش بگذارم، کنار دیوار وا می‌روم.
ناخن هایم انقدر در پوست دستم فشار می‌آورند که کف دستم زخمی می‌شود. احساس می‌کنم صدای گریه از اتاق بچه می‌آید. دو زانو سمت در می‌روم. هرچقدر دستگیره را تکان می‌دهم، باز نمی‌شود.
-آروم باش مامانی الان میام کمکت!
به در می‌کوبم. دوباره صدای گریه در گوشم نجوا می‌کند.
- الان مامانت میاد!
با پهلو به در می‌کوبم که به‌جای در، حس شکستن پهلویم را می‌کنم. از عجز گریه‌ام می‌گیرد. سرم را به در تکیه می‌زنم.
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
795
لایک ها
10,542
امتیاز
4,373
محل سکونت
تهران
باشد قبول کلِ جهان ما باختیم: )

صدای تلفن خانه بلند می‌شود. به سختی تکانی به‌خودم می‌دهم و از روی میز تلفن را برمی‌دارم. با صدایی تحلیل رفته پاسخ می‌دهم.
- بله...
- نیل در خونه رو بزن! آیفون رو هم بذار روش!
تلفن را قطع می‌کنم‌ و آهسته سمت آیفون می‌روم و با دیدن کیارش گوشی را رویش می‌گذارم و در را باز می‌کنم.
سمت اتاق می‌روم و در را پشت سرم می‌برم‌ و قفل می‌کنم. پشت در اتاق می‌نشینم و خودم را در آغوش می‌گیرم!
دستگیره در چند بار بالا و پایین می‌شود‌.
- چرا در اتاق رو قفل کردی؟
با صدایی لرزان که انگار از ته چاه در می‌آید، دهان باز می‌کنم.
- تو با رویا قرار داشتی جلوی خونه‌مون! بعد با ماشین اون رفتی! از قبل آماده شده بودی... من خر نیستم کیارش... اگه هنوزم دلت با اونه بهم بگو... بگو و هر دومون رو خلاص کن! تو میگی به‌خاطر من می‌خوای ماشین تو بفروشی... حتما بعدشم این خونه رو می‌دیم بره! تویی که از اول جوونیت همه چی داشتی، به‌خاطر من داری تک تک چیزای مهم زندگی‌تو از دست می‌دی. اصلا قول می‌دم بعد از اینکه ترکم کردی گریه نکنم! قول می‌دم همون‌طوری که می‌خوای محکم باشم... قول می‌دم دیگه کسی رو وارد زندگیم نکنم! باید می‌دونستم ازدواجی که اون‌قدر زود به سرانجام برسه پایانی نداره...

صدایم به کم ترین ولومش می‌رسد‌.
- ولی آخه کیارش... من جز تو کسی رو ندارم..‌‌‌. "اگر برای ابد هوای دیدنِ تو نیافتد از سرِ من چه کنم؟!"

صورت خیسم را با پشت دست خشک می‌کنم. چند بار به در ضربه می‌زند‌.
- عزیزم... این در رو باز کن تا برات توضیح بدم... اون‌طور که تو فکر می‌کنی نیست! اصلا خودت گفتی با اون اتمام حجت کنم! نگفتی؟ منم یک ربع باهاش حرف زدم، زیاده؟!

دستم را بالا می‌کشم و کلید را در قفل می‌چرخانم‌. از در فاصله می‌گیرم و روی صندلی میز آرایش می‌نشینم‌.
داخل می‌آید. نگاهم را از آینه برنمی‌گردانم. دستانش روی شانه‌های لرزانم جا خوش می‌کنند.
- بچه‌مون داره گریه می‌کنه... در اون اتاق رو باز کن! بیارش بدش به من تا بهش شیر بدم!‌
لبش را می‌جود و پوفی می‌کشد. خم می‌شود و شانه را از میز برمی‌دارد و آرام روی موهایم می‌کشد.
- بچه رو هم میارم دیگه چی می‌خوای؟!
به قرمزی چشم‌هایم در آینه چشم می‌دوزم. از آینه نگاهش می‌کنم.
- تو رو!
در حالی که نگاهش روی موهایم است لبخند به ل**ب می‌آورد.
- من که همیشه هستم! جوجه من الکی خود تو عصبی می‌کنی! هی نیل! ببین من رو... مثل اون بچه سه ساله‌ای که روی یه کار اشتباه پافشاری می‌کنه، روی دوست داشتنت پافشاری می‌کنم! اون بچه سه ساله می‌دونه کارش اشتباهه اما بازم به‌خاطر حس قشنگی که بهش میده همه رو وادار می‌کنه تا بهش تو انجام اون کار کمک کنند؛ اصلا " درست، قصه ی ما اشتباه بود؛ اما چقدر با تو دلم روبه‌راه بود!"

سرم را سمتش می‌چرخانم. به چشم‌هایش خیره می‌شوم و به سختی لبخند می‌زنم.
- چرا می‌گی بود؟ الان نیست؟ الان دلت با من نیست؟!
لبخند غمگینی در میان ته‌ریش‌های تقریبا بوری که حالا به بند انگشت رسیده بودند، تحویلم می‌دهد.
- نشستی و برای هر حرفی که از دهن من درمیاد ایراد می‌تراشی!
ل**ب‌ و لوچه‌ام را آویزان می‌کنم.
- خودمم حال خودم رو نمی‌فهمم کیارش... انگار روی پرتگاه وایسادم. نه می‌تونم خودم رو پرت کنم، نه می‌تونم از اون پرتگاه بیام پایین!
سرم را سمت آینه برمی‌گرداند و به شانه کردنش ادامه می‌دهد. ل**ب باز می‌کند.
- اصلا درست پرتابِ نیلِ ما به پایین اشتباه بود؛ اما چقدر دلم می‌خواست من بغلش کنم پرتش کنم جای خودش! حالا هم بی‌خیال غم و غصه... پاشو آماده شو، مهمون داریم شب.

گنگ نگاهش می‌کنم.
- مادربزرگت!
پوفی می‌کشم و شانه را از دستش می‌گیرم.
- توی این موقعیت؟!
- اتفاقا به خاطر این موقعیت می‌خواد بهت سر بزنه! مامانت و ترنم هم میان. زنگ زده بودن ببینن اومدیم خونه یا نه!
سری تکان می‌دهم و از جا بلند می‌شوم.
- خب میگم چیزه! اِ... من برم روی تخت ولو شم که توقع شام نداشته باشن!
سری به نشانه تاسف تکان می‌دهد‌.
- حالا خوبه فک و فامیل من نیستن!
 
آخرین ویرایش

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
795
لایک ها
10,542
امتیاز
4,373
محل سکونت
تهران
***
پتو را بالا تر می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم. نرگس پتو را از سرم برمی‌دارد و بطری آب را جلویم می‌گیرد.
- بیا قرص‌ها تو بخور... نیل پاشو دیگه. مثل اینکه مهمون اومده ها!


تکانی نمی‌خورم. می‌ترسم پلکم حرکتی کند و متوجه بیداریم شود.
صدای باز و بسته شدن در را می‌شنوم‌. صدای کیارش می‌آید.
- اِ اینکه هنوز خوابه!
نرگس پوفی می‌کشد.
- کیارش بیا اینا رو بگیر بده بهش! بعدم بیارش بیرون... الان یه ملت اون بیرون منتظر ایشونن! من برم حداقل پذیرایی کنم ازشون.
کیارش دستش را لای موهایم فرو می‌برد.
- تو برو خودم میارمش! می‌بینی که حالش خوب نیست هی اون بطری رو میاری جلوی کسی که خوابه؟!
ل**ب‌هایش را نزدیک گوشم حس می‌کنم.


- پاشو رفت...
یکی از چشم‌هایم را زود تر باز می‌کنم.
- چقدر سخته آدم وانمود کنه خوابه ها! حالا کیا اومدن؟


سرش را کمی می‌خاراند.
- نرگس و مادرش، مامانت و شوهرش! رویا و باباش و برادرش... مادربزرگت و ترنم..‌. ساحل و اون یارو پسره... خوبه بهش گفتم نزدیک ما نشه! به‌خاطر اینکه عزاداره و مهمون چیزی بهش نمی‌گم!
روی تخت نیم‌خیز می‌شوم. با چشم‌های گرد نگاهش می‌کنم.


- اینا اینجا چی کار می‌کنند؟! کیارش تو گفتی فقط خانواده ما میان که؟! اصلا نرگس اومد تو اتاق جا خوردم مجبور شدم خودم رو بزنم به خواب!

در کمدم را باز می‌کند و مانتو شلواری بیرون می‌کشد.
- حالا اومدن نمی‌تونیم بیرونشون کنیم که! وقتم نمی‌شناسن... حالا بقیه هیچی این بچه سوسول و اون کنارِ دریا اینجا چه غلطی می‌کنند!
شانه بالا می‌اندازم.
- همون غلطی که خانواده "آمال و آرزو" می‌کنند!
عصبی نگاهم می‌کند. دستم را می‌کشد و از روی تخت بلندم می‌کند.
مانتو آبی یخی کوتاه و جلو بازی که داده را همراه شلوار گرم کن مشکی و شال مشکی‌ می‌پوشم و پشت سرش راه می‌افتم. کنار در اتاق دستش را به نشانه تهدید جلوی صورتم می‌گیرد.
- سریع می‌گی خستم تا اینا برن! خب؟
اخم می‌کنم و کنارش می‌زنم. در اتاق را باز کرده و بیرون می‌روم.
با بیرون آمدنم همه از جا برمی‌خیزند. مادر جلو می‌آید و در آغوشم می‌کشد.
- الهی من قربونت برم... اومدم تو اتاق دیدم خوابی بیدارت نکردم!
پشت سرش فرهمند و کیانا جلو می‌آیند. جلوی کیانا خم می‌شوم. لبانش آویزان است.
- کیارش گفت بچه تون مرده! راست میگه؟
چشم‌هایم را دو بار به نشانه تاکید روی هم می‌گذارم و بو*س*ه ای روی گونه‌اش می‌نشانم.
از جا بلند می‌شوم. دست فرهمند جلویم دراز شده‌، با ضربه‌ای که کیارش به شانه‌ام می‌زند دستم را جلو می‌برم و شل و ول دست می‌دهم.
- خوشحالم می‌بینم که اومدید!
مانند خودم سرد نگاهم می‌کند. هر سه روی مبل سه نفره می‌نشینند.
مادربزرگ روی صندلی بلند گوشه خانه نشسته بود. در همان حال نشسته بغلش می‌کنم‌.
- بمیرم من برای تو و اون جیگر گوشم طاها... چیزی نیست ها خودت رو اذییت نکن‌‌! طاها هم خوب می‌شه ها مادر... این پای من هم نمی‌ذاره بلند شم برات یا بهت سر بزنم... این پا با من سرِ یاری نداره! آخرم من رو می‌کشه!
چادر مشکیش را می‌بوسم.
- می‌دونم مادربزرگ قشنگم... همه چی خوب میشه. انشالله صد و بیست سال زنده باشید.
برای ترنم که روی مبل کنار مادربزرگ نشسته، سری تکان می‌دهم‌. نگاهم در نگاه حسام که دست به سینه کنار ساحل ایستاده بود قفل می‌شود. آب دهانم را قورت می‌دهم‌.
- نیل... عزیزم! باید زود تر می‌اومدم پیشت! اما ساعت دو که اومدم دم خونه‌تون پیش کیارش تازه فهمیدم مرخص شدی! با بابا و داداش اومدیم که تسلیت بگیم! هرچند که مشخصه مشکلی چیزی داشتی که از یه پله افتادی و بچه‌ت ناکار شد!
ریز می‌خندد. نگاهم را سمت لبخند پیروزمندانه‌اش می‌چرخانم. زمزمه وار ل**ب می‌زنم.
- کی گفته این قاتل عوضی بیاد اینجا؟ کی تو رو راه داده اینجا؟


به لبخند ژکوندش ادامه می‌دهد و این بیشتر حرصم می‌دهد. نگاهم را روی پدر و برادرش که روی مبل دو نفره کنار تلویزیون نشسته بودند و حتی نگاهی به من نمی‌کردند، می‌اندازم‌‌.
ساحل دستم را از پشت می‌کشد و بغلم می‌کند.
- از بچه های دانشگاه فقط من و حسام معرفت به خرج دادیم ها! هم بیمارستان، هم خونه! البته خب ما دوستای صمیمی‌ت بودیم!‌
از بالا به پایین نگاهی به اندام نسبتا گردی که به تازگی پیدا کرده بود، می‌اندازم.
- خوش اومدید! خوشحالم دیدمت ساحل. انشالله جبران کنم!
نگاهم را از حسام دور نگه می‌دارم‌. مادر نرگس که مانند خودش رشید است را می‌بوسم و روی راحتی دو نفره کنار کیارش می‌نشینم. کیارش دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد.
رویا با آن تریپ صورتی‌ و مسخره‌اش و مژه هایی که به ابرو رسانده بود، دوباره الکی می‌خندد!
ل**ب می‌گزم تا احترام مهمان را حفظ کنم و چیزی بارش نکنم‌.
- نرگس جون چرا تو آشپزخونه است! مگه اینجا خانوم خونه نداره؟ آخی بمیرم برای کیارش مجبوره از این و اون بخواد پذیرایی کنند آخه خانومش یه مقدار زیادی تنبل و لوس تشریف دارن!
سرم را با خشم کنار گوش کیارش می‌برم.
- این پلنگ صورتی رو خفه‌ش کن وگرنه قول نمیدم سالم بره خونه! چه با خانواده‌اش هم اومده نکبت! نکنه اون برادر گولاخش یادش رفته چطوری با تو رفتار کرده حالا اومده خونه‌ت موزم می‌خوره!
نگاهم را به ظرف میوه خالی رامین می‌اندازم. صدای ترنم درمی‌آید.
- ببخشید من میرم کمک نرگس خانوم!
ترنم سمت آشپزخانه پا تند می‌کند. پایم را روی پای دیگر می‌گذارم.
کیارش کنار گوشی آهسته می‌گوید:
- مثلا اومدن آشتی کنند و غم خوار باشن اما مثلا! صبر کن دو دقیقه من برم تو خونه و بیام!
کنارم را خالی می‌کند. همه جز مادر بزرگ و رویا که روی صندلی های تک نفره نشسته بودند، دو به دو شروع به پچ پچ می‌کنند.
عصبی پوزخندی روی لبم می‌نشیند که ساحل کنارم جا خوش می‌کند.
- این دختره ایکبیری کیه؟
بدون آنکه نگاهم‌را به سمتش بگیرم، قید کندن پوست لبم را می‌زنم و به حرف می‌آیم‌.
- مزاحم! اصلا فکر کن فک و فامیل کیارشه! اصلا برای تو چه فرقی می‌کنه ساحل؟!
دندان قروچه‌ای می‌کند.
- باشه نگو من که آخر می‌فهمم... اِ نیل دختره داره میره اتاق شما!
سرم را به عقب می‌چرخانم که قبل از ورود رویا به اتاق، کیارش همراه با کتاب بیرون می‌آید. رویا لبخند مصنوعی‌ای می‌زند و ضایع سمت صندلیش برمی‌گردد. کیارش پشت مبلی که من و ساحل رویش نشسته بودیم، حرف می‌زند.


- خب ما قرار بود یه روز دیگه که حال همه خوب بود، یه جشن کوچولو بگیرم...
نگاهم را دوباره روی حسام می‌اندازم. سرش پایین است‌. ریش‌هایش را زده بود و از آن چهره درهم بیرون آمده بود.
دوباره صدای رویا در میان صدای بقیه بالا می‌رود.
- اِ وا کیارش برای سقط جنین شما جشن می‌گیرد... واو چه اپن مایند! قدیما زن بچه‌ش سقط می‌شد مادر و ددی‌ش رو جلوی چشمش می‌آوردن!
با چشم غره پدرش آرام می‌گیرد‌. به جان ناخن‌هایم می‌افتم و با ناخن آنقدر پوست کنارشان را فشار می‌دهم که خون می‌افتد.
- نخیر! برای چاپ کتاب نیل!
نگاه حسام سمتم کشیده می‌شود. لبخندی مصنوعی‌ و پهنی به رویش می‌زنم‌.
آخ مادربزرگ الان می‌گوید این کار بیهوده را چرا انجام دادی! به قول خودش زن باید در خدمت آشپز خانه باشد نه آنکه قلم و برگه را مصرف کند برای چرت و پرت نوشتن و حرف‌های مردانه!
صدای فرهمند تنها صداییست که به گوش می‌رسد.
- کیارش! بگیر بشین الان وقته این مسخره بازی‌ها نیست! ما همه ناراحتیم برای اتفاق پیش اومده، اون‌وقت تو با خوشحالی کتاب می‌ذاری جلومون! خانوم بهتر بود به جای اینکه قلم بذاری جلوی نیل، خونه‌داری حداقل یادش می‌دادی یا بهتر بگم بچه داری!
در حالی که دل من از خرد شدنم قصد باریدن داشت، پدر رویا ل**ب باز می‌کند.
- کیارش جان تو هم بچه شدی! درسته دختری که گرفتی بچه‌است اما دلیل نمی‌شه تو هم به خاطرش دار و ندارت رو به باد بدی که! هر روز می‌شینی کنارش و کارایی که دوست داره رو انجام می‌دی که آخر چی بشه؟ با این کارا خونه‌نشین میشی پسرم... اصلا من با پدرت صحبت کردم می‌تونی برگردی پیش خودمون کار کنی! خدا رو شکر با برگشتن دخترم ‌رویا دو تا خانواده بیشتر می‌تونند کنار هم باشن، مثل قدیم!
دستم را پیشانی‌ام می‌گذارم. رویا آخرین تیر را می‌زند.
- وای خدا من فکر می‌کردم خانومت فقط می‌تونه حامله‌شه! پس قابلیت‌های دیگه‌ای هم داره! خوبه که با نوشتن سرگرمش می‌کنی... آخی عزیزم چقدر مامانیه! الان گریه‌اش در میاد!
با بغضی که به سختی قورتش داده‌ام از جا بلند می‌شوم و با هزاران حرف نگفته سمت اتاق می‌روم و در را محکم بهم می‌کوبم. لعنت به حرف‌هایی که نه می‌توان گفتشان، نه طاقت نگفتنش را داریم!
 
آخرین ویرایش
بالا