انجمن یک رمان

مهمان گرای شما برای استفاده کامل از امکانات انجمن (ارسال رمان،مطالعه رمان ها) باید در انجمن عضو شوید. اگر آشنایی کامل با عضویت در انجمن را ندارید اموزش زیر را مطالعه کنید
آموزش ثبت نام در انجمن
جهت عضویت کلیک کنید

برترین اجتماعی رمان عصر یخبندان| FATEME078 کاربر انجمن یک رمان

شخصیت محبوب عصر یخبندان؟

  • نیل

    رای 6 40.0%
  • حسام

    رای 0 0.0%
  • مه‌دخت

    رای 1 6.7%
  • کیارش

    رای 8 53.3%
  • طاها

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    15

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#11
راه دانشگاه به خانه را سریع و سیر طی می‌کنم.
مادر به محض ورودم، دستپاچه نگاهی به اطراف می‌کند.
- اِ نیل چرا زنگ در رو نزدی مگه کلید داشتی؟
نگاهی به کفش های مردانه جلوی در می‌اندازم‌.
- مهمون داریم؟
سرش را تکان می‌دهد‌.
- سلام دخترم!
با دیدن فرهمند انگار شیشه ای اسید را روی سرم خالی کرده باشند، وا می‌روم.
- سلام...
بند کتونیم را عصبی باز کرده و به سمت اتاقم پا تند می‌کنم.
با دیدن کیانا که روی تخت تک نفره‌ام در حال پرش است، خون، داخل مغزم تشنج می‌کند.
- تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟
با تعجب نگاهم می‌کند. سرش را پایین انداخته و از تخت پایین می‌آید.
- آخه آبجی بابا گفت که بیام اینجا. می‌خواستن حرفای بزرگونه بزنند.
کوله ام را کناری می‌اندازم و جلوی پای کیانا چهار زانو می‌نشینم‌.
- ناراحت شدی؟! ببخشید کوچولو. سرم یه خرده درد می‌کنه. بشین رو تخت کارت دارم‌.
لبخندی می‌زند و روی تخت جا خوش می‌کند.
- مامانت رو دوست داشتی؟!
چشم های درشت و شهلایی اش را با نگاه های خیره‌اش بیش از پیش به رخم می‌کشید.
- آخه من که مامانم رو ندیدم! من رو به دنیا آورد بعدش رفت‌ بهشت... آبجی تو هم مثل کیارش بابات رو دوست نداری؟
- مگه کیارش باباتون رو دوست نداره؟!
- آخه میگه مقصر مرگ مامان، من و باباییم! حتی به منم میگه نحس!
دکمه بالایی مانتویم را باز می‌کنم.
- نه عزیزم. من خیلی بابام رو دوست داشتم و دارم. می‌خوای عکسش رو ببینی؟
با خنده سرش را تکان می‌دهد. قاب عکس سه نفرمان را از روی کشوی کنار تخت بر می‌دارم. با پر رویی می‌گوید:
- این باباته؟ چقدر زشت بوده! مامانت چطوری با این زشت ازدواج کرده؟ آخه مامانت خیلی خوشگله.
دستم را بالا می‌برم تا روی صورتش فرود بیاورم؛ با دیدن مظلومیتش چشم هایم را می‌بندم و نفسم را فوت می‌کنم و دستم در هوا مشت می‌شود.
- از بابای تو که خوشگل تره!
- نخیرم... بابا محسن من خیلی بهتره. تازه شم بابات سیاهه، دماغشم خیلی گنده است، چشماشم که ریزه!
حال پرستشگری را داشتم که کسی قدیس‌اش را به سخره گرفته باشد!
- ببند دهن تو دختره ی بی‌ادب ِ گستاخ! حالا هم از اتاق من برو بیرون.
لب های کوچک و جمع و جورش را غنچه می‌کند‌. مانند غنچه ای که در حال پژمردن است‌.
- تو هم مثل داداشی سرم داد میزنی. دوستای مهدکودکم میگن خواهراشون خیلی خوبن ولی تو خوب نیستی. به بابا میگم من رو اذیت می‌کنی بد... تو خیلی بدی، خیلی.
از روی زمین بلند می‌شوم.
- داداشتم می‌زنت؟
با پشت دست قطره اشک گوشه ی چشمش را پاک می‌کند.
- نه. فقط سرم داد میزنه. تازه اون که پیش ما نیست‌ حتی پاش رو تو خونه مون نمی‌ذاره. همش خونه خودشه. چند بارم من رو برد خونه‌اش، اشکم رو مثل تو درآورد. عکس بزرگ مامان رو هم زده روی دیوارش. میگه مامان خیلی مهربون بوده.
حوصله ی گریه های سرسام آورش را ندارم‌، برای آرام شدنش می‌گویم:
- کیانا عزیزم ببخشید، باشه؟! یه سوال خانوم کوچولو؛ مرگ مادرت چه ربطی به پدرت داره؟!
شانه بالا می‌اندازد‌.
- من نمی‌دونم. میخوای برو از کیارش بپرس. بعدشم اونم مثل تو دوست نداره بابا داماد شه!
- تو از کجا می‌دونی من موافق این ازدواج نیستم؟!
- داداشم گفته. چقدر اتاقت کوچولوئه نیل! اتاق من خیلی بزرگه. تازه شم تختم دو برابر تخت توئه و کلی اسباب بازی دارم توش.
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#12
صدای زنگ خوردن تلفن همراهم از ادامه گفت و گوی مضحکم با کیانا جلوگیری می‌کند.
- جان؟
صدای گریه های بی‌امان ساحل گوشم را می‌خراشد.
- ساحل چی شده؟
- نیل! الان نزدیکی های خونه تونم بیا دم در...
صدایم را بالا تر می‌برم.
- در خونه مون رو میزنم بیا بالا، خب؟!
صدای فین فین هایش روی مغزم راه می‌رود.
- نه... نمی‌خوام مامانت من رو اینطوری ببینه. رسیدما... بیا.
شالی از کمد بیرون می‌کشم و اتاق را ترک می‌کنم.
بی‌توجه به نگاه متعجب مادر و فرهمند می‌گویم:
-‌ساحل دم دره.
و از خانه بیرون می‌زنم. پله ها را دو تا یکی طی می‌کنم.
در را باز می‌کنم و به جای ساحل به یک جسد متحرک بر می‌خورم. به محض دیدنم در آغوشم حل می‌شود!
- ساحل تو چی کار کردی با خودت؟ چرا این شکلی شدی؟ ببینمت...
اشک هایش مداد زیر چشمش را روی گونه اش ریخته و خطی از خون میان لبش نمایان شده است‌.
به سختی به سمت پارکینگ می‌کشانمش.
- چه بلایی سر خودت آوردی دختر؟!
در را با پشت پایم می‌بندم.
در حالی که اشک می‌ریزد در حالی که به دیوار سرد تکیه زد روی زمین می‌نشیند.
- تموم شد... آبرو... وای اگه بابام بفهمه! من رو می‌کشه نیل. من ِ احمقِ بی‌شعور چرا عاشقِ اون عوضی شدم!
سیلی های متداولی به صورتش می‌زند.
- د حرف بزن... عاشقِ کی؟! چه بلایی سرت آوردن ساحل؟
با من من و در حالی که زار زار گریه می‌کند، می‌گوید:
- به خدا من بی‌گناهم... به جون بابام من فقط بهش گفتم اگه بهم پیشنهاد بده قبول می‌کنم! آره..‌. هیچی نگو خودم می‌دونم که چقدر غرورم رو با همین حرف شکستم. بهم گفت که‌ اونم دوستم داره. باهاش امروز صبح رفتم پارک لاله. بعد یهو... گوشیش رو درآورد به یکی زنگ زد... صدای یه دختر می‌اومد. به دختره گفت اینجام زود بیا! من کنارش بودم بعد با یه دختره قرار گذاشت! می‌فهمی؟! بعد برگشته به من میگه ساحل جان تو برو خونه، هر وقت زنگ زدم حاضر شو بریم‌ خونه ام‌ رو بهت نشون بدم! گفتم ما تازه نشستیم یه خرده با هم آشنا شیم. بعد میگه دختر خوب آشنایی با حرف نیست با عمله! گفتم عملی چطور میشه هم رو شناخت؟ بعد دستش رو کشید رو لبم و گفت شب تو خونه بهت میگم! گفتم این دختره که زنگ زد کیه؟ بهم گفت خواهرمه! منم خداحافظی کردم از پیشش رفتم. ولی یه جا قایم شدم ببینم طرف کیه و اینا... هر جا رفتن دنبالشون رفتم. آخر سر دیدم دستش رو کرده تو موهای دختره و هی پیشونیش رو می‌بوسه! بهش پیامک دادم که رسیدم خونه کی میای؟ بعد از اینکه دختره رفت جواب داده صبر داشته اش... تو که این همه وقت صبر کردی اینم روش! بعد گفت آدرس خونه تون رو بده، من گفتم که نمیدم بعدم گفت اگه به آدرسی که میگم نیای، به بابات میگم و پیام هامون رو براش می‌فرستم دختره ی خراب! نیل تا برسم اینجا ده بار مردم و زنده شدم!
با اشک هایی که از چشم هایش آویزان بود، می‌شد خشکسالی ایران را برطرف کرد!
- با هم درستش می‌کنیم ساحل، خب؟! دو تایی. من که نمی‌ذارم اون آبروی تو رو ببره! حالا هم ‌زنگ بزن بهش بگو میای اونجا! بعد هم‌ اون ‌انقدر احمق نیست که پیامای خودش رو بفرسته که اگه بابات ببینتش صد در صد می‌کشه!‌ بعد هم مگه چیا بهش گفتی که انقدر می‌ترسی؟!... می‌دونی از چی تو بدم میاد ساحل؟! از اینکه همیشه تن به هر حقارتی میدی تا خودت رو خوب نشون بدی! از ساده لوحیت بیزارم. اون تو رو شناخته که از این تهدید های بچگانه کرده...
خواستم چیز دیگری بگویم که صدای کیانا مانع شد.
کیانا و فرهمند در حال گم کردن گورشان بودند!
بلند می‌شوم. فرهمند نگاهی ترحم بار به ساحل می‌کند.
- خداحافظ آقای فرهمند! مشتاقِ دیدار!
در دل می‌گویم الهی بروی و بر نگردی.
- خدانگهدار دخترِ یاغی!
کیانا تند می‌گوید:
- خدافظ آبجی. منم همون که گفتی! راستی بابا و مامان فردا دارن عقد می‌کنند ها!

نمی‌دانم این چه رسمی است که گاو خانه ی ما همیشه ده قلو می‌زاید! همیشه بدبختی هایمان سرعتی رخ نشان می‌دهند و خوشی ها سالی یک بار!
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#13
بعد از رفتن فرهمند و دخترش، با قلبی مالامال درد نزدیک ساحل رفتم.
دستم را روی پیشانی‌اش گذاشتم. تمام وجودش در تب می‌سوخت.
-پاشو بریم بالا ساحل. با این ریخت بری خونه بابات راهت نمیده!‌
چشمان بادامی‌اش را اندکی بست.
- نیل، تو اگه جای بابام باشی و کسی پیام های حقارت بار دخترت رو برات بفرسته، چه واکنشی نشون میدی؟!
- هم دخترم رو می‌کشم، هم پسره رو و هم ‌خودم رو که با تربیت غلط گند زدم تو زندگی اون. اما من پدر نیستم عزیزم! البته که هیچ پدری دلش نمیاد بلایی سر خانواده‌اش بیاد... پس می‌بخشه! شاید دیگه باهات مثل سابق نشه اما خب پدر و مادر و خدا همیشه می‌بخشن و فراموش می‌کنند!
لبخندش وسعت می‌گیرد.
- من به این پسره چی بگم؟!
- اصلا بگو که هر کاری دوست داری بُکن! وقتی بفهمه ابایی نداری دیگه کاری به کارت نداره. اگه بابات پیام ها رو ببینه هم انقدری باهات درگیر نمیشه که تو از واکنشش ترس داری! مثل همون زلزله و ترسِ زلزله. نصف آدما به‌خاطر ترسش می‌میرن. تا وقتی نتونی ترس رو تو خودت بکشی هر کسی به راحتی به این روز می‌اندازتت!
در حالی که به زمین خیره شده، دست هایش را دور زانوانِ بهم چسبیده اش قفل می‌کند‌.
- ولی من دوستش دارم! حتی اگه با صد نفر باشه، حتی اگه ابراز علاقه‌اش به من فقط برای هوس باشه. نیل... همون اول که به خودم اومدم دلم رو داده بودم دستِ یه پست فطرت. تو که بهتر می‌دونی ما دختر ها عاشق اینجور آدم ها میشیم تا آدم های درست‌.
قطره اشکی از چشم های سرخش ساطع می‌شود. دستان و شانه هایش به لرزه می‌افتند. و چه بد حالیست حال ابله‌ای که به بهانه عاشقی خطر می‌کند!
- من فکر می‌کردم با من باشه، خودم می‌تونم درستش کنم و مثل آدم‌حسابیاش کنم که فقط به یه دختر بها میدن. مثل رمان ها، مثل فیلم های عاشقانه... اما رابطه ام باهاش فقط یه روز طول کشید که اونم این شد. تو رابطه ها من همیشه نفر سوم بود... آدمی که بود و نبودش برای هیچ کس فرقی نمی‌کرد. دیرم‌ شد... الان مامان نگران میشه.
بدون آنکه توجهی به من بکند، صورتش را با آبِ شیر داخل حیاط شست و از ساختمان بیرون زد‌.
و گاهی نمی‌شود که نمی‌شود و در مغز بعضی ها عقل جای نمی‌گیرد!
***
میان همهمه جمعیت و شلوغی راه آهن خودم را به قطار می‌رسانم. مادربزرگ چشم به راه تنها نوه ی پسریش است.
مراسم عقد مادرم چنان برایم سخت و غیر قابل تحمل بود که راهی شیراز شدم‌.
به سمت کوپه مورد نظر پا تند می‌کنم. صندلی های اطرافم پر شده است. زنی با دختر نوجوانش مشغول صحبت است‌ و زن میانسالی که صندلی اش هم ردیف با من است در حال صلوات فرستادن.
ساکم را بالای تخت می‌گذارم و می‌نشینم.
کاش زود تر این قطار حرکت کند تا از دیدن این فضای یک نواخت بیرون راحت شوم‌.
صدای زن و دختر روی اعصاب و روانم خط می‌کشد.
دختر با حالت زاری می‌گوید:
- بابا اگه بفهمه داریم میریم هر دومون رو می‌کُشه! مامان بیا تا هنوز راه نیافتاده برگردیم.
مادرش چهره ی محکم و پر اطمینانی دارد. چادرش را می‌تکاند‌.
- نازنین عزیزم هیچ مشکلی پیش نمیاد، خب؟! تو هم به محض رسیدن به شیراز با پسر خاله ات عقد می‌کنی و تمام! بابات هم اگه خیلی مرد بود پول خورد و خوراک مون رو می‌داد!
- آخه مامان، احمد از من خیلی بزرگ تره. بابا که گفت خودش پولِ دیه رو جور می‌کنه. بعدش هم‌ بدون اجازه اون نمیشه عقد کرد که!
- بابات غلط کرد با تو. مهریه تو میشه پولِ دیه... نازنین دیگه چیزی نگو ها که دلم از دستِ همه‌تون خونه!‌
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#14
زمانی که اولین تار مو را روی موهای پدرم دیدم، انقدر درهم شدم که دلم می‌خواست هیچ گاه بزرگ نشوم تا موهای مشکی‌اش کاملا سفید نشود! همان موقع ها پدر برای آرام کردنم گفت که هر چقدر انسان در زندگی‌اش سختی بیشتر بکشد و بیشتر تجربه کسب کند، موهایش بیشتر سفید می‌شود.
حال که به موهای نازنینِ پانزده- شانزده ساله نگاه می‌کردم به جای یک تار موی سفید، چندین تارِ سفید داشت. حتما تجربه و سختی هایش از پدر سی ساله ی من هم بیشتر بود.
زن میانسال تسبیح‌اش را کناری گذاشت و پاسخ تلفن همراهش را داد‌.
- اینجا سخت آنتن میده قربونت برم... چی؟! هنوز راه نیافتاده مادر... نه آقا اکبر کار داشت و نتونست بیاد‌. ای مادر این چه حرفیه؟! اونم جای پدرت. مریم، بعد از این همه سال هنوز دلت رو باهاش صاف نکردی؟ هر چی باشه سی ساله شوهر منه ها. الو... مادر؟
کلافه تلفنش را کنار دسته ی صندلی گذاشت و پوفی کشید.
- هی مادر..‌. اون بطری آب رو بده‌.
نگاهم را به سختی از آن چشم های باریک و کشیده که پس از هر صحبتش چینی میانش می‌افتاد، گرفتم و بطری را از میز کناری برداشتم و به دستش دادم. دلم می‌خواست سر صحبت را باز کنم.
- خانوم؟
چشم های خسته‌اش را کمی مالش داد.
- بله؟
- با دخترتون بحث تون شده؟!
انگار او هم دنبال هم صحبت می‌گشت.
- از وقتی دوباره ازدواج کردم رابطه‌ام با دخترم دیگه مثل سابق نشد... سر هر چیز کوچیکی از خونه می‌زد بیرون. شوهر من آدم بدی نیست به ولله، این دختر ناسازگاره. الانم که خودش ازدواج کرده و بچه هم داره باز هم نمیاد خونه ی ما. هر بارم من پیرزن رو از این سر کشور می‌کِشونه اون سر.
زندگی برام نذاشته که...
نکند مادر من هم همین ها را پشت سرم بگوید؟! نکند من هم مانند مریمِ این خانم مادرم را مجبور به سفر کنم؟! نکند من هم باعث آشفته خاطری مادر شوم؟!
خدایا من آمده ام پی آرامش، آن وقت هر دفعه کسانی را جلوی راهم قرار می‌دهی که متوجه‌ام کنی تنها من مشکل ندارم؟!
دوباره به سمت نازنین و مادرش برمی‌گردم. مادرش چشم هایش را بسته اما از تکان های پشت پلکش معلوم است خوابش نمی‌برد‌. قطار به حرکت می‌افتد. کلمات و واژه ها یک به یک از میدان ذهنم عبور می‌کنند و در آخر در کاغذی ردیف می‌شوند. تکان های قطار، باعث می‌شود دستم خط بخورد و جمله تغییر کند و به جای مریم نامِ نیل روی کاغذ نقش شود.
شالم را جلوتر می‌کشم. مژه های کم پشت و صافم را به بالا هدایت می‌کنم و دوباره موهای یاغی‌ام راه چشم های قهوه‌ای سوخته ام را پیش می‌گیرد و جلوی دیدم را سد می‌کند. بار دیگر به دفتر یادداشتم نگاه می‌کنم. آرام و زمزمه وار نوشته هایم را می‌خوانم.
- به یقین زمستان سردی در راه است. یخ های خانه ی ویران شده مان یک به یک رخ نشان می‌دهند. دستانم داخل جیب پالتو منجمد می‌شود و دختری به نیل پا به خیابانِ وحشی می‌گذارد و با خود زمزمه وار می‌گوید" بالاخره روزی می‌رسد که یخ های این خانه ی منجمد، ذوب می‌شوند و گرمای آغوش تویی، مرا از یخ بندان درونم به گرمایی لبریز از آرامش هدایت می‌کند...! و من بهتر از هر انسانی می‌دانم که بعد از آنکه تمام شهر، طردم کردند، تویی می‌آیی که شبیه هیچ کس نیست!"
به بیرون نگاه می‌کنم. تماما بیابان است و بی آب و علف. چند ساعت دیگر شروع مراسم است؛ مراسمِ غرق شدن من در دریایی بی‌کران و پایان زندگی آرام‌مان. پایان زندگی بدونِ جنس مذکر!
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#15
***
با دیدن مادربزرگ و عمو نادر، چمدان را سریع تر کشیدم و خودم را به در آغوش مادربزرگ انداختم. محکم در آغوشش چلاندم.
- نیل جانم... خوشگلم به شهر خودت خوش اومدی. الهی من به قربون اون چشم های نازت بشم. خدا نیامرزه اونی رو که تو رو از ما جدا کرد. خدا لعنت کنه اونی رو که..‌.
از آغوشش بیرون آمدم. روی پیشانی‌ام چینی انداخته و محکم و با دلخوری گفتم:
- چیزی نگید خواهشا. نذارید همین روزِ اولی بذارم و برم!
به عموی جوانم نگاه می‌کنم. قد بلند، چهار شانه، بینی اش را انگار عمل کرده چون با آن بینی بزرگ چند سال پیش زمین تا آسمان فرق داشت. هر دو به دست دادن بسنده کردیم.
به سمت اتومبیل عمو می‌رفتیم که جوانکی از سمت راننده بیرون آمد.
عمو به سمتش رفت و مادر بزرگ با لبخند پهنی گفت:
- می‌شناسیش؟ سعیده ها مادر... پسرِ عمه اکرم‌ت. ماشالله ببین برای خودش مردی شده.
با تعجب چشم هایم را گرد می‌کنم و دوباره به این جوان ِ قد کوتاه و لاغر چشم می‌دوزم. از او تنها یک خاطره داشتم که آن هم مربوط به زمانی می‌شد که پدرم زنده بود و حدود دوازده سالِ پیش!
به سمتم آمد و با خوش رویی سلامی کرد.
خواستم دستم را دراز کنم که یادم افتاد عقاید سنتی‌شان هنوز پابرجاست! من این سنتی بودن و قانون مدار بودن این خانواده را همیشه تحسین می‌کردم‌.
سعید درب جلوی ماشین را برای مادربزرگ باز می‌کند. عمو نادر روی صندلی راننده می‌نشیند.
در طی راه تنها مادر جون بود که میکروفون در دست گرفته و از زمین و زمان برای این جدایی و فاصله طولانی شکایت می‌کرد.
- مادر جون شما خونِ خودت رو آلوده نکن. مامان منم که کاری نکرد؛ شما خودت دلت نمی‌خواد بچه هات پیشِ خودت باشن؟
چادرش را جلوتر کشید و تار موهای جوگندمی‌اش را داخل کشید.
- تو هم حرف های من رو نمی‌فهمی. مادرت پسرم رو ازم جدا کرد، کم نبود؟ نوه‌ام رو هم جدا کرد. به خدا هر روز و هر شب بعد از پدرت می‌گفتم که اون خیر از جوونیش نبینه!
به یکباره چیزی که نباید، از دهانم پرید.
- ولی خیر دید دیگه. داره عروسی می‌کنه با یه مرد پولدار!
هر سه به سمتم برگشتند. عمو نادر که چشم هایش گرد شده بود‌ و اختیار ماشین را از دست داده بود. سعید هم کمی متحیر شد اما چهره مادر جون برزخی تر از همه بود.
- بی‌آبرومون کرد پس! حداقل از تو خجالت می‌کشید. تو این سن و سال عروسی هم حتما می‌خواد بگیره؟! بعدش هم شکمش بالا میاد و دوباره تو این سن میشه مامان! الان که تو رو باید عروس کنه خودش عروس شده! وامصیبتا... من رو ببین. سی سالم هم نشده بود که با یه نوزاد و یه دختر و پسر ده- دوازده ساله تنها شدم و آقابزرگت مُرد! به خدا هیچی نگفتم! خم به ابروم نیاوردم. بچه هام رو تنهایی به دندون گرفتم. اون وقت این بی‌آبرو داره ازدواج می‌کنه! اعتبارِ ما ها هم که هیچی.
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#16
عمو‌ نادر وسط حرفش می‌پَرَد.
- خان جون زندگی خودشه، به خودش مربوطه!
در دل کلامش را تحسین کرده و در زبان می‌گویم:
- راستی حالِ زن عمو چطوره؟!
نگاه هر سه شان رنگ می‌بازد. خان جون مانند کسانی ست که از عروس شانس نیاورده اند!
سعید با چشم های ژاپنی‌اش نگاه تمسخر آمیزی به من می‌اندازد که دلم می‌خواهد در پاسخش سیلی محکمی روانه صورت خربزه مانندش کنم!
- تو چقدر از خانواده پدرت خبر می‌گیری که حتی نمی‌دونی زن دایی دو ساله طلاق گرفته؟!
- واقعا عمو؟! مگه زندگی تون چش بود که جدا شدید؟ شما که‌ هم رو خیلی دوست داشتید!
خان جون سرش را به نشانه تاسف تکان می‌دهد.
- زنَک به پسرِ من می‌گه مشکل از توئه! به خدا مشکل دار خودشه. ننه اش دیر این رو پس انداخت! بهش گفتم جمیله ما تو خانواده مون از این بی‌آبرویی ها نداشتیم، بیا و از خیر جدا شدن بگذر... اما رو به روی من واستاد و راست راست تو چشمام زُل زد و گفت من طلاق می‌خوام. دختره چشم سفیدِ اجاق کور!
عمو از آیینه جلو‌ نگاهی به من انداخت و چشمکی حواله‌ام کرد‌. یعنی بعدا برایت می‌گویم ماجرا از چه قرار است‌.
بعد از چند دقیقه به خانه پدری رسیدیم‌. دلم هوای کوچه پس کوچه اینجا را کرده بود. دیدن دیوار های آجری این حوالی قند را در دلم آب می‌کرد.
آدم نمی‌توانست در برابر زیبایی این کوچه که هنوز هم خانه هایش سنتی ساخت هستند و از برج ها و ساختمان های جور و واجور و بلند خبری نیست؛ از خود مقاومتی نشان دهد و دهانش باز نشود.
عمو درِ حیاط را باز کرد و دوباره سوار ماشین شد تا ماشین را داخل ببرد.
حیاط بزرگ خانه ی آقابزرگِ مرحوم و حالا خان جون مانند همان چند سالِ پیش دست نخورده بود‌. دو درخت این طرف و آن طرف آن بودند که بلندایشان به بالاترین قسمت ساختمان خانه می‌رسید.
اگر مادرم را نمی‌شناختم فکر می‌کردم که به خاطر پول‌ و منصب این خانواده با پدرم ازدواج کرده!
از سنگ فرش ها به سمت پله های ورودی می‌رفتیم که سعید خداحافظی کرد و گفت که با پدرش کار دارد و باید به مغازه برود.
خم شده بودم و با پایین نگاه می‌کردم که خان جون ضربه ای به شانه‌ام زد.
- می‌بینی مادر... از وقتی آقابزرگت رفت اون گلدون وسطی خشک شده و کسی بهش نمی‌رسه.
نگاهم از بالای میله ها به گلدان هایی که کنار هم چیده شده بودند و دور تا حوض آبی رنگ بودند، افتاد.
از آن بالا حیاط زیبا تر بود و همین طور چشم گیر تر. اگر می‌دانستم دوباره به همچین جایی باز می‌گردم بچه های دانشگاه را هم دعوت می‌کردم تا چشم شان کور و مات این زیبایی ها شود‌.
داخل می‌شویم. مبل های سلطنتی، فرش های دست‌بافت با طرح ماهی و لوستر های طلایی و بزرگ از همان ابتدا چشم مهمان را به تحسین وا می‌دارد. روی اولین مبل جا خوش می‌کنم.
- مادر جون چقدر اینجا قشنگه! چی‌ می‌ذارید تو این خونه که رنگ غم و بدبختی ها رو می‌شوره و پاک می‌کنه؟! انگار نه انگار اینجا همون خونه ایه که بابا بعدش تصادف کرد، همون خونه ای که آقا بزرگ وسط حوضش سکته کرد و مرد، همون جاییه که خبر شهادت شوهر و پسر عمه فاطی رو آوردن! و همون جاییه که جمیله طلاق گرفت!
عمو به جای خان جون پاسخ می‌دهد و در را پشت سرش می‌بندد.
- چون مشکلات رو بیرون درِ این خونه چال می‌کنیم تا تو خونه حداقل آرامش رو داشته باشیم! تو هم سعی کن در سکوت فقط از آرامش اینجا لذت ببری که تو تهران گیرت نمیاد!
- عمو؟ جمیله‌ چرا رفت؟ وقتی داشت می‌رفت چی گفت؟!
پوزخندی زد و پیراهنش را در آورد.
- از این دیالوگ فیلمی ها! از اینایی که هر شب می‌شست پاش. گفت که تو توی زندگی باختی نادر، تو نمی‌تونی وارثی برای این همه ثروت بیاری. منم اگه با تو بمونم می‌بازم!
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#17
پست جدید با تاخیری بس طولانی! منتظر نظر هاتون هستم تا زیر پام علف سبز شه؛)
این هم از عروس ِ به قول مادر سوگلی خانواده رمضانی!

- این طور که مشخصه هر دم از این باغ یک مشکل جدید سرش رو می‌ندازه پایین و میاد تو!

نمی‌دانند خنده شان بگیرد یا گریه!

بی‌‌رمق به سمت اتاق مهمان می‌روم. به گوشی‌ام نگاهی می‌اندازم و با دیدن نام "مامان" به سرعت شماره اش را می‌گیرم. یک بوق، دو بوق، سه بوق... نه مثل آنکه سرگرم مراسم است و جواب دخترش را نمی‌دهد.

- بله؟

صدای مردی پشت تلفن می‌پیچد.

- ببخشید شما؟

صدا کمی مسن به نظر می‌آید.

- شما زنگ زدی به گوشی خانومِ من!

ای لعنت بر تمام معادله های دنیا که من بی‌سواد هیچ وقت پاسخ ایکس را درست نیاوردم. چطور نفهیده بودم این مرد دارد مرا بازی می‌دهد و به سخره می‌گیرد؟!

- گوشی مامان رو بده به خودش! برای چی تو برداشتی؟!

از صدایی که پشت تلفن می‌آید متوجه ورود مادرم می‌شوم. حتما محسن دارد دندان هایش را روی هم می‌ساید و حرص می‌خورد.

- الو نیل؟ تو بی‌خبر از من کجا رفتی هان؟ جواب من رو بده. الان خونه اونایی؟ نیل‌...‌ الو؟

سکوت می‌کنم دلم می‌خواهد تمام نگرانی هایش فقط و فقط برای من باشد. دلم برای این سوالات هر‌چند کلیشه ای غنج می‌رود‌. آخ مادر نکند یک شب دیر به خانه بیایم و نگرانم نشوی چون دلت خوش به دیگری باشد!

- سلام مامان. منم دوست دارم!

نفس آسوده ای می‌کشد.

- اگه دوستم داری چرا بی‌خبر از من رفتی؟ نگفتی ترس از دست دادنت مثل خوره تو جونم می‌افته؟

بی‌ربط پاسخ می‌دهم:

- مادر جون هم سلام می‌رسونه! راستی می‌دونستی جمیله از عمو نادر طلاق گرفته؟!

مشخص است تلفن در دستانش خشک شده و زبانش از این خبر ناگهانی بند آمده. روی تخت دراز می‌کشم.

- بله مامان خانوم. تو که می‌دونتی واسه پول زنِ عمو شده، چرا شوکه شدی؟

دوباره صدایش نمی‌آید. داد میزنم:

- مامان؟

صدایی آرام آن طرف خط، روی تمام تصورات خط بطلان می‌کشد.

" عروس خانوم نمیای بله رو بگی چرا؟ اون تلفن رو بذار زمین بیا دیگه. خدا رو شکر نیل رفت وگرنه آبرومون رو پیش آقا محسن اینا می‌برد.

صدای شوهر خاله بود! ای بر پدر آن کسی که تو را شوهر ِ خاله ی ما کرد!

تلفن را قطع می‌کنم. انگار آن ور خط مادر در جای دیگری سیر می‌کند جایی که منِ نیل جایگاهی ندارم!

صفحه اینستاگرامم را باز می‌کنم. استوری ها پی در پی و پشت هم برایم باز می‌شوند.

ساحل عکس جدیدی در کافه گذاشته در حالی که دست خودش و آن جنس مذکر ناشناس روی میز و به هم گره خورده. متنش از این قرار بود: من و عشقم، یه شب خاطره انگیز!

حماقت ساحل، موریانه ای شده بود و تمام وجودم را می‌خورد. او که قرار بود دور این پسر را خط بکشد!

شماره‌اش را می‌گیرم. به یک بوق نرسیده پاسخ می‌دهد.

- سلام به خانوم بی‌معرفت.

- ساحل معلوم هست داری چه غلطی می‌کنی؟!

می‌توانم آن موهای بلوندش را که به عادت همیشگی با انگشت در حال فر کردنش هست تجسم کنم‌.

-‌ نیل من اشتباه کردم. با اون دختری که اون روز باهاش بود کات کرده. اونم آخرین قرارشون بود. الان فقط من رو داره! فقط و فقط من...

- تو هم که ساده، باور کردی؟ بابا اینجا ایرانه نه اروپا! تازه تو اروپاشم قرار خداحافظی ماچ و بوسه نداره.

- تو به من حسودی می‌کنی نیل؟ می‌دونم چون همه عاشق من میشن و کسی عاشق تو نمیشه این حس رو نسبت به من و اون داری. ولی خب سعی کن بر حسادتت غلبه کنی عزیزم!

- اکی من حسود. به خاطر دوست حسودت از رابطه ای که توش نفر سومی بکش بیرون! این رو من نمیگم تجربه دیگران میگه! من که می‌دونم آخر این عشقم عشقم ها تنفری بیش نیست!
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#18
سلام و شب تون خوش!

دوستان این رمان اجتماعی و رئال هست و نباید ازش انتظار دور بودن از زندگی واقعی و اتفاق های خارق العاده داشت. فعلا هم اوایل رمان هست و کند پیش میره، تا تک تک شخصیت ها معرفی بشن؛ هیجان‌اش کمه! سعی من بر اینه که کمی تا حدودی از معضلات و مشکلات جامعه رو بنویسم نه صرفا با نوشتن یک داستانِ بی‌پایه و اساس بگم آقا منم رمان دارم پس نویسنده‌ام! و اینکه فعلا شخصیت مذکر نداریم دلیل نمیشه کلا نباشه؛ اتفاقا پایه و اساس اواسط و پایان رمان روی اون مذکره می‌چرخه که فعلا قصد اومدن نداره؛)

شما قصد نظر دادن ندارید؟
http://forum.1roman.ir/styles/default/xenforo/smilies/negash/boredsmiley.gif
***
گوشی را روی میز پرت می‌کنم. دلم جهانی دیگر می‌خواهد، جهانی به دور از مردم! جهانی به دور از این فرشِ دوازده متری دست بافتِ این اتاق با طرح ماهی های بهم گره خورده‌اش، دلم ز غوغای جهان فارغ بودن می‌خواهد، می‌خواهم تنها باشم. ولیکن که مهمان عزیزی قرار است بیاید! پنجره اتاق را می‌گشایم تا کمی هوا عوض شود. پیراهن آستین کوتاه و شلوار گشادی می‌پوشم. موهایم را باز دورم رها می‌کنم و در آخر یکی از موسیقی های بی‌کلام را با صدای بلند می‌گذارم‌. دفتر و خودکارم آماده است؛ حیف که خانوم جون این ها میز ندارند! می‌نویسم از هر چه هست در دنیا... و ماجرایی بی‌ربط به داستان مریم و مادرش‌. می‌نویسم از دیدن آن دختری که چهار سالِ پیش بر اثر اسید پاشی، تمام زندگی‌اش رنگِ مرگ گرفت اما خود را نباخت. دختری که ساحل و امثال من هیچ وقت در زندگی مان نمی‌توانیم به مانندش باشیم. دختری که در این شهر، تنها دوستم بود. کسی که قرار بود به زودی دوباره ببینمش! مه‌دخت دختر دایی پدرم و نور چشمی مادر جون. هر چه زمزمه می‌کنم را روی برگه خالی می‌کنم‌.

- نیل با شال صورتش را می‌پوشاند و دست هایش را در جیب کرده و به سمت خانه ی معشوقه اش می‌رود. اما عاشق چه می‌داند که معشوق از دیدنش با آن چهره بیزار است!‌ در می‌زند اما مجنون است که دیگر عاشق لیلی نیست!"

صدای در زدن و صدایی آشنا باعث می‌شود دفتر و قلم را روی تخت بگذارم و به سمت درب بروم.

می‌بینمش. نگاهش هنوز هم گرم است، هنوز هم چشم های سبزش مانند تیری تمامم را نشانه می‌گیرد. سخت در آغوشش می‌گیرم و محکم فشارش می‌دهم.

- نیل چقدر بزرگ شدی تو دختر!

- تو هم چقدر پیر شدی خوشگله!

دستانم را شل می‌کنم تا بیرون بیاید. با هم به سمت تخت می‌رویم و می‌نشینیم. صدای موسیقی را قطع می‌کنم. دستی به صورت ور آمده‌اش می‌کشد.

- خوشگل؟!

لعنت بر آن کسی که برای هیچ و پوچ اسید را روی صورت زیبا ترین دوست من ریخت!

- بله... بله و باز هم بله! چند تا خواستگار رو رد کردی بانو؟! من رو رد نکن من نیازت دارم! میشه با من ازدواج کنی؟

لب هایش به خنده باز می‌شوند.

- از وقتی این شکلی شدم، خواستگار نداشتم شکر خدا تو اولیشی!

- چقدر پسرا این زمونه بد سلیقه شدن. من اگه پسر بودم یکی عاشق خودم می‌شدم و یکی عاشق تو.

از آن ابروهای پر پشت و مشکی اش تنها مداد ابرو مانده!

- بی‌خیال کوچولوی من‌. تو چه خبر؟ مامانت خوبه؟ هنوزم با عمه مشکل دارن؟! اتفاقا بعد از طلاق جمیله همین عمه خانوم می‌گفت باید نادر با مه لقا ازدواج کنه!

- مگه خبر نداری؟ مامانم ازدواج کرد...

چشم هایش گرد می‌شوند.

- مبارکه...! خودت چی کارا می‌کنی؟

- از دانشگاه میرم خونه از خونه هم میرم دانشگاه! مه‌دخت تلفنی که باهات حرف می‌زدم گفتی که از دانشگاه انصراف دادی. دلیلش رو خودم می‌دونم اما تو آدمی نبودی که جا بزنی!

- جا نزدم نیل. از نگاه های پر ترحم شون داشت حالم بهم می‌خورد. همه اونایی که تا دیروز برای اینکه با من باشن خودشون رو می‌کشتن بعد از اینکه این بلا سرم اومد، فقط سرشون رو به نشونه تاسف تکون می‌دانند! از این همین ظاهر بینی ها بدم می‌اومد. حتی از شرکتم اخراجم کردن!

مادر جون داخل اتاق شد. نگاهی به ما انداخت و ظرف میوه ای را روی تخت و بین مان گذاشت.

- دو تا نفس های من در یک قاب! خدا کنه از این به بعد همیشه کنار هم باشید.

- مادر جون زیاد شبکه دو رو می‌بینی؟ آره می‌خوام مه‌دخت رو با خودم ببرم تهران... یه کم آلودگی بخوره مغزش باز شه

- مگه تو می‌خوای بری؟ حتما می‌خوای پیش شوهر مادرت بمونی؟ نیل یه بار دیگه حرف از رفتن بزنی من می‌دونم و تو!

از روی تخت بلند می‌شوم‌. دستم را لای موهایم می‌کنم. چقدر این سال ها لاغر شده خان جون گوشتالوی من!

- مادر جون بذارید در این مورد خودم تصمیم بگیرم. من نمی‌تونم مادرم رو تنها بذارم!
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#19
سوال: اگه مرد و یا زنی صورت شون سوخته باشه، حاضرید باهاشون رابطه ای شروع کنید یا نه؟
این پست هم تقدیم به روشنکِ جان

مادرم! آخ مادرم کی دیگر مادر بشود؟! چرا تماس نمی‌گیرد؟ چرا بعد از قطع کردن تلفن دوباره زنگ نزد؟ جواب مشخص بود؛ سرش جای دیگری گرم است! آدم ها تا جایی آن سرِ لامصب شان را گرم کنند، دیگر یادشان می‌رود تویی هم بودی!
***
- وای مه‌دخت! اینجا رو ببین! من عاشق این خرس گنده هام.
به سمت فروشگاه برمی‌گردد.
- کوچولو... برو با بزرگ ترت بیا!
از کنار خرس پشمالوی قهوه ای که می‌گذریم، خیسی چشم های مه‌دخت وجودم را به آتش می‌کشد! از آن بد تر نگاه های مردم است. که انگار دارند هیولا می‌بینند و یا یک غریبه ی از جنگ برگشته!
- بریم بستنی بخوریم؟!
آرام و بی‌صدا سرش را به نشانه نه تکان می‌دهد‌ و گوشه ی شالش را جلوی صورتش می‌گیرد.
- زود تر بریم خونه.
نگاهش می‌کنم؛ دلم برای آن چشم های گستاخ قدیم که حالا جایشان را به دو تیله ی مظلوم و صامت تغییر دادند تنگ شده است‌. نمی‌دانم این چه رسمی‌ست که تا درد طرف مان را می‌فهمیم، شروع می‌کنیم به گفتن درد ها و مشکلات خودمان؛ تا بفهمد از خودش بدبخت‌تر هم هست! حیف که بدبختی های ما در دنیای واقعی خریدار ندارد.
- می‌دونی چقدر سخته که از فردا که برگردی خونه یه مرد و یه بچه دیگه هم تو خونه‌ات باشن؟! تازه دیگه مامانت منتظر تو نمی‌مونه و با اونا ناهارش رو می‌خوره. تا حالا شده بین بودن و نبودن پیش خانواده ات، نبودن رو انتخاب کنی؟! تا حالا مجبور شدی یه دوستِ احمق و ساده لوح رو تحمل کنی و دم نزنی؟ تا حالا یه درس سه واحدی رو با نمره یک افتادی؟!
متعجب نگاهم می‌کند اما باز هم برای فرار از نگاه های مردم سرعت راه رفتنش را بیشتر می‌کند.
- تو نمی‌فهمی‌نیل، تو هیچی نمی‌فهمی!
و بدون توجه به من پیش می‌رود انگار نه انگار که من هنوز در خیابانم!
با برخورد فرد سنگینی به بازویم، نیم متر کج می‌شوم.
با دیدنش هاج و واج می‌مانم. حسام کجا، اینجا کجا؟!
وسطِ خیابان، من و او، رژ قرمز لب هایم، سرمه زیر چشم هایم، شالی که باز بودن کاملش اجازه ی ریخته شدن فر موهایم را روی شانه داده و مانتوی تنگِ نیلی؛ رو به روی کسی ایستاده ام با شانه های پهن که قد متوسط به بالایش را بلند تر نشان می‌دهد، آستین پیراهن چهارخانه‌اش را اندکی بالا داده و دو دکمه بالایی پیراهنش را نبسته‌ و موهای پر پشتش و مشکی اش را بالا داده. هر دو از این تماس شوکه ایم. صدای مه دخت از نگاه های خیره ام به چشم های بادامی و عسلی رنگ حسام می‌کاهد.
- نیل، ببخشید یهو تنهات گذاشتم! آخه... هیچی بیا بریم تا خونه.
حسام عقب گرد می‌کند و سلام کوتاهی به مه‌دخت می‌کند!
او هم دانشگاهیه من است آن وقت مانند بز به من نگاه می‌کند و به جای سلام، چشم غره حوالی‌ام می‌کند، آن وقت به مه‌دخت ناشناس می‌گوید سلام! عجایب المخلوقات.
با نیش باز به سمتم برمی‌گردد.
- این خانوم آشناتونه؟! مجرده؟!

و به سمت مه‌دخت می‌رود. پسری که دورش را د.ا.ف و شاخ هایی احاطه کرده بودند حالا چشمش دختری را گرفته که صورتش...‌ هیچ! انگار پسری هم پیدا شده که ظاهر بین نباشد! البته باطن بین هم نیست که اگر بود در یک نگاه عاشق نمی‌شد! از هر دیدی که به این دو می‌نگریستم هیچ ربطی بهم نداشتند! حسود نیستم اما چرا جایی که بعد از مدت ها به تنها کسی که از ابتدای ترم اول در قلبم جاخوش کرده بود، برخورد کردم و موقعیت برای هر چیزی جور شده بود، باید یکهو مه‌دختی سر برسد که دوباره من دیده نشوم و به چشمش نیایم.
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
686
لایک ها
8,849
امتیاز
4,073
محل سکونت
تهران
#20
قبل از من، مه‌دخت پاسخ می‌دهد:
- به به ما چشممون به جمال شما روشن شد! پدر خوبن؟ حاج خانوم هنوز پاشون رو عمل نکردن؟ حنا جون چه کار می‌کنه با کنکور؟
منِ بهت زده از آشنایی قبلی حسام و مه‌دخت نزدیک شان می‌شوم و در یک قدمی مه‌دخت می‌ایستم.
- شما که از حال و روز خانواده ما خبر دارین. حداقل من ماهی یه بار میام اینجا ولی شما همیشه هستین.
مه‌دخت تبسمی می‌کند و دست هایش را در هم گره می‌زند‌.
- من خیلی وقته سراغ عمو اینا رو از بابا نگرفتم. یعنی این روزا انقدر درگیر بودم که از همه غافل شدم. راستی این خانوم، نوه عمه‌ام هستن.
حسام پوزخندی می‌زند و سرش را پایین می‌گیرد و به چشم های من خیره می‌شود.
- بله می‌شناسم خانوم رمضانی رو!
مه‌دخت هیجان زده نگاهی به من و نگاهی به حسام می‌کند و از من می‌پرسد:
- واقعا؟ از کجا‌هم رو می‌شناسید؟ حسام پسرِ دوست قدیمی پدر هستن‌. مثل برادر می‌مونه برای من! به خصوص که الان بعد از چند ماه دوباره دیدمش یاد دوران راهنمایی افتادم. یادته حسام؟
حسام سری به نشانه بله تکان می‌دهد و به صورتِ مه‌دخت چشم می‌دوزد.
- چرا بخشیدیش؟ دوباره زندگی یکی دیگه رو خراب می‌کنه مگه غیر از اینه؟
مه‌دخت شالش را دوباره جلوی صورتش می‌گیرد و ماسکش را تا پایین گودی چشمانش بالا می‌آورد.
- بعد از این همه وقت من رو دیدی که این حرفا رو بزنی؟
- ولی...
نگذاشت حسام ادامه بدهد و حرف را عوض کرد.
- تو یه دانشگاهید؟ آره؟
آرام و شمرده شمرده می‌گویم:
- آره.
تلفن همراه حسام به صدا در می‌آید.
- سلام مامان... بله تازه رسیدم شیراز... اگه گفتی کی رو دیدم؟... دختر آقا حمید. حمید کلاه دوز دیگه. بله عشقِ بابا و باعث سرکوفت هاتون به من.
با سر به مه‌دخت اشاره می‌کنم.
- تو باعث سرکوفت هاشی؟!
مانتوی طلایی رنگش را مرتب می‌کند و دوباره دستش به سمت شال آجری رنگش می‌رود تا روی صورتش را بپوشاند. کاش می‌توانستم حداقل این عادتش را ازش بگیرم تا فکر نکند چهره اش غیر قابل تحمل هست. البته این ناشی از افکار مردمِ مثلا دلسوز ماست که با گفتن جمله هایی مثل" آخی، بیچاره"، " ببین با دختر مردم چی کار کردن؟ چقدر داغون شده" ، " الهی بگردم دیگه کی حاضر میشه باهاش ازدواج کنه!" تمام آرامش افرادی مانند مه‌دخت را ازشان می‌گیرند.
- بعدا برات میگم.
بعد از تمام شدن مکالمه، رو به مه‌دخت می‌گوید:
-بعدا دوباره می‌بینمت. خداحافظ.
و بدون آنکه منتظر پاسخ گویی بماند راهش را پیش می‌گیرد.
منی که همیشه ی خدا ادعایم می‌شود که زود قضاوت نمی‌کنم، با آن فکر های عشق و عاشقی بین مه‌دخت و حسام خودم را پیش خودم خراب کردم. آدم پیش هر کس خراب شود، الا جلوی خودش، که بد ترین نوعِ تخریب شخصیتی ست!
 
Similar threads Forum Replies Date
نقد توسط کاربران انجمن 1
تایپ رمان 1
تایپ رمان 1
تایپ رمان 1
تایپیک های دنباله دار 1

بالا