انجمن یک رمان

مهمان گرای شما برای استفاده کامل از امکانات انجمن (ارسال رمان،مطالعه رمان ها) باید در انجمن عضو شوید. اگر آشنایی کامل با عضویت در انجمن را ندارید اموزش زیر را مطالعه کنید
آموزش ثبت نام در انجمن
جهت عضویت کلیک کنید

ویژه رمان تقصیر | بهار قربانی کاربر انجمن یک رمان

بهار قربانی

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
4/4/17
ارسال ها
349
لایک ها
2,149
امتیاز
3,363
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
#1
کد رمان : 1162
ناظر : PaRIsA-R


نام رمان: تقصیر
نویسنده: بهار قربانی
ژانر: اجتماعی
خلاصه: تقصیر آرزوهای مردیست که راوی است. داستان در ابتدا روایتگر زندگی سپهر و دو همسرش است. همسرانی که از وجود یکدیگر بی‌خبرند و سپهر نیز سعی در پنهان نگاه داشتن این رابطه‌ها دارد. با ورود فرزندان سپهر به داستان مشکلات سپهر بیشتر می‌شود. در میانه با شخصیتی جدید به نام احسان آشنا می‌شویم که راوی داستان تا به آن لحظه بوده و مسیر زندگی خانوادهء سپهر را تغییر می‌دهد.

سخنی با خواننده:
تقصیر داستانی بود که سه بار نگارش کردم و هر بار از نگارش آن به سبک‌های گوناگون ناراضی بودم. آخرین باری که این داستان را نگارش کردم از آن راضی بودم. سبک نگارش به گونه‌ای بود که هر فصل راوی تغییر می‌کرد و هر کس از فصل جدید، شروع به خواندن می‌کرد داستانی جدید میافت؛ طوری که به داستان قبلی و بعدی مرتبط بود اما اگر قبلی و بعدی را نمی‌خواند حس نمی‌کرد قطعه‌ای از پازل گم شده. از صمیم می‌خواستم تقصیر را با همین سبک انتشار دهم. اما اهالی دست به قلم و کارشناس، اینگونه به من گفتند که این روش اصولی نیست و نویسندهء حرفه‌ای باید به جای چند راوی از سوم شخص برای نگارش داستانش استفاده کند. این شد که با خود گفتم بگذار تا این روش را بیازماییم و اگر خوشمان آمد و کار خوبی از آب در آمد این تقصیر بیچاره را با همین روش انتشار دهیم. اما در نیمه راه، جنون باعث شد دست به خودکشی داستان بزنم و روشی جدید پیش بگیرم.
تقصیر عزیز مرا ببخش که هر بار تو را به گونه‌ای تغییر می‌دهم اما تغییراتِ درد‌آور، حاصلِ‌ دل نشین دارند دست کم برای من!
شاید خواندن پایان داستان شوکه کننده باشد و این نویسندهء سراپا تقصیر، دیوانه به نظر برسد اما حالِ من با اینگونه نوشتن خوش‌تر است.
مقدمه:
درد...
سه حرفی و کوتاه است اما تاثیرات فراوانی دارد.
کودکی را دیدم گریان نه برای اینکه درد داشت چون مادرش در جواب به او گفته بود «درد»! درد کودک هم از سختی همین حرف مادر بود. بی‌منظور و دوست داشتنی.
دختری دیدم سالم و زیبا که افسرده شده بود. بیماری نداشت، سختی نداشت، فقط نمی‌توانست فراموش کند. گاهی یادآوری درد دارد.
مردی دیدم که بسیار می‌خندید. خندهء تلخی بود و من فهمیدم گاهی سکوت درد دارد.
بعضی دردها تغییر می‌دهند. نه آدم را؛ همه چیز را...
یکی گفت از درد بی‌دردی.
دیدم کسی برای خودش درد می‌خرید تا احساس زندگی کند. بی‌دردی هم درد دارد.
پ.ن: به دلیل مشغله، ممکن است پست گذاری کمی کند پیش برود. پیشاپیش از دوستان و خوانندگان عذرخواهی می‌کنم.
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
942
لایک ها
12,266
امتیاز
4,773
سن
21
محل سکونت
تهران
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از ۱۵پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

بهار قربانی

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
4/4/17
ارسال ها
349
لایک ها
2,149
امتیاز
3,363
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
#3
فصل اول:سپهر یا سهند؟
آشپزخانه‌ای ساکت. زن و مرد، دو طرف میزی نشسته بودند و فقط صدای برخورد چاقو با ظرف پنیر، سکوت را می‌شکست. زن با دقت لقمه می‌گرفت و زیر چشمی به مرد نگاه می‌کرد و مرد به این فکر می‌کرد که رفتار همسرش، عجیب شده.
حالت عادی در زندگیِ نسترن و سپهر، نسترن هیچ نگاهی به سپهر نمی‌انداخت و هیچ حرفی هم نمی‌زد اما سه روز اخیری که سپهر بعد از کار به خانه می‌آمد حس می‌کرد نسترن قصد گفتنِ موضوعی را دارد و نمی‌تواند بگوید.
سپهر که از این حالتِ جدید و مرموز خسته شده بود، سعی کرد سر صحبت را باز کند.
-نسترن!
نسترن سر بالا آورد و با نگاهی بی حس به سپهر نگاه کرد و دست از هم زدن چایش شیرینش کشید. سپهر چشمان نسترن را می‌دید که منتظر بود اما حسی شاملِ کنجکاوی یا محبت یا نگاه یک همسر مهربان در نگاه نسترن نبود. انگار منتظر بود سپهر زودتر حرفش را بزند تا دوباره سکوت شود.
سپهر:من باید سه روزی برم اصفهان.
نسترن سر تکان داد و مشغول نوشیدن چای شد. سپهر از این سکوت در آزار بود. این سکوت در زندگی مشترک سالها بود که همراه سپهر و نسترن بود.
اشتباه نکنید! سپهر از زندگی مشترکش با نسترن ناراضی نبود. نسترن همسر نمونه‌ای بود. شاید زیاد از حد خوب بود. مدرک دکترا داشت، پژوهشگر تاریخ و استاد دانشگاه بود. تمام اعمال و رفتارش حساب شده و از روی مطالعه بود. غذاهایی که می‌پخت همه از نوع عجیب و مقوی بودند. در خانهء سپهر و نسترن از کله‌پاچه و قرمه‌سبزی چرب خبری نبود. سبزیجات ارگانیک و روغن‌های غیر مضر گیاهی استفاده می‌کردند. تزئینات غذا و دسر و دستمال سفره‌ها همه با سلیقه و عالی بودند و طراحی دکور خانه با مد روز بود. در مسائل زناشویی نیز نسترن همه چی تمام بود چون مطالعات زیادی می‌کرد و می‌خواست همه چیز اصولی و همه چیز تمام باشد. یکی از عللی که باعث می‌شد نسترن به این رفتار وسواس گونه دچار بشود این بود که سپهر دو دهه از زندگی خود را کشوری دیگر سپری کرده بود نسترن حس می‌کرد اگر کم و کاستی داشته باشد به چشم سپهر می‌آید و آن عیب و ایراد را به روی نسترن می‌آورد اما بعد از پنج سال زندگی مشترک متوجه این موضوع نشده بود که سپهر اهل شکایت کردن نیست و حاصل تمام این اتفاقات سکوتی شد که بین سپهر و نسترن قرار گرفت.
نسترن:سپهر!
سپهر با سرعت سر بالا آورد و به نسترن نگاه کرد. بعد از سه روز سکوت و مِن مِن کردن، نسترن قصد حرف زدن داشت و سپهر بیش از حد کنجکاو بود.
-بله؟
-من می‌خواستم یه مقدار کارم رو سبک کنم
-چرا؟ اتفاقی افتاده؟
-می‌دونی که قرار ما این بود که تا پایان دوران تحصیلم بچه دار نشیم.
چهرهء سپهر کدر شد. حدس میزد که نسترن، پروژهء دیگری قبول کرده و می‌خواهد مدرک دیگری بگیرد و این شروع را برای خبر دادن به سپهر انتخاب کرده. بار اولی نبود که سپهر این کلمات را می‌شنید اما این بار نتوانست جلوی تلخ شدن کلامش را بگیرد.
-این بار چه مدرکی می‌خوای بگیری؟
 
آخرین ویرایش

بهار قربانی

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
4/4/17
ارسال ها
349
لایک ها
2,149
امتیاز
3,363
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
#4
نسترن بی جواب از جا بلند شد و وارد اتاق خواب شد. سپهر عادت کرده بود که سوال‌هایش بی جواب بماند. نفس عمیق کشید و از پشت میز برخواست و به سمت در خانه رفت. تا مثل هر روز برود شرکتش و سر خودش را با کار گرم کند. کفش‌هایش را به پا می‌کرد که نسترن به سمتش آمد. کمر راست کرد و به صورت نسترن نگاه کرد. با بیچارگی به این فکر کرد که چرا نسترن به جای حرف زدن دوست دارد از چهره اش حرف‌هایش خوانده شود! نسترن بعد مکثی کوتاه برگه‌ای به سمت سپهر گرفت. سپهر می‌دانست که نباید بپرسد ماجرای برگه چیست. پس بی جمله‌ای برگه را گرفت و نگاهی انداخت. برگهء آزمایش بود. بلافاصله ذهن سپهر به بیماری‌های محلکی فکر کرد که ممکن است نسترن را وادار به سبک کردن کارش کنند؛ اما با دیدن تنها فاکتور داخل برگه، سر بلند کرد و مات صورت نسترن شد.
خدا رو شکر که به صورت نسترن لبخند بود. چون فکر بعدی سپهر ترسناک‌تر بود. اگر به صورت نسترن لبخند نبود، سپهر به این فکر می‌افتاد که نسترن قصد سقط جنین دارد تا باز هم درس بخواند و فعالیت اجتماعیش را گسترش دهد.
سپهر: جدی میگی؟ [با سر تکان دادن نسترن، خندهء سپهر شاد تر و با صدا شد]-چند ماهه؟
-یک ماه و نیم
-بهترین خبری بود که تا امروز شنیدم
خم شد و به پیشانی نسترن بوسه‌ای زد.
نسترن: خوشحالم که خوشحال شدی.
-ولی از این به بعد باید کمتر کار کنی
-می‌دونم
-به مامان شهلا زنگ می‌زنم بیاد پیشت
-مامان خودم هست
-چیزی لازم نداری؟
-نه
-دکتر رفتی؟
-آره
-دختره یا پسر؟
-معلوم نیست
-نپرسی! بذار سورپرایز باشه
-باشه
-الان خوبی؟
-آره
-می‌خوای نرم اصفهان؟
-بیخود نگرانی
-فقط سه روز میرم زود برمی‌گردم
-باشه
-تنها نمونی! حتما به مامانت بگی بیاد! می‌خوای خودم زنگ بزنم؟
-نه خودم میگم
-الان کجا میری؟
-قرار شد کارم رو سبک کنم
-آره آره راست میگی. برو دانشگاه! هر چی زودتر کارت رو سبک کنی بهتره. مطمئنی چیزی نمی‌خوای؟
-آره. برو! نگران نباش! اتفاق خاصی نیوفتاده
-چی چی اتفاق خاصی نیوفتاده؟ از این خاص تر؟
-نمی‌دونستم انقدر خوشحال میشی!
-دوستت دارم
-من هم دوستت دارم. برو! دیرت شد.
-می‌خوای نرم؟
-خداحافظ
خم شد و صورت نسترن رو بوسید و به سمت آسانسور رفت. وقتی صدای بسته شدن در را شنید. با خودش فکر کرد شاید آن بوسهء آخر زیادی بوده. نسترن حتی منتظر نمانده بود سپهر وارد آسانسور شود و بعد در را به رویش ببندد. سپهر به این رفتارهای خشک عادت داشت و به علاوه انقدر از خبر پدر شدنش خوشحال بود که چیزی نمی‌توانست این خوشحالی را زایل کند.
پشت فرمان و در راه شرکت بود که فکرش مشغول آینده شد. از این به بعد جنگ نسترن با زن‌های همکار و دوست و آشنا و همسایه شروع می‌شد. حتما عجیب ترین سیسمونی سال را می‌خواست و روش‌های تربیتی بچه را با چین و ژاپن مقایسه می‌کرد. سپهر متوجه شد که با فکر کردن به این چیزها تا چه حد کلافه می‌شود و همین فکرها که حتما درست هم بودند مانع از این می‌شد که از پدر شدن مسرور باشد. به این فکر می‌کرد که نسترن، رفتن به کلاس‌های آموزشی را اجبار کند و ساعت‌ها را طاقت فرسا برای کارهای بیهوده تلف کند.
به فکر راه حلی بود که به شرکت رسید.
 

بهار قربانی

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
4/4/17
ارسال ها
349
لایک ها
2,149
امتیاز
3,363
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
#5
سپهر و خواهرش ستاره، دههء اول زندگیشان را تجربه می‌کردند که به فرانسه فرستاده شدند. ستاره در همان کشور ازدواج کرد و سپهر بعد از پایان تحصیلاتش به ایران برگشت تا تجارت خودش را راه بیندازد. ازدواج سپهر و نسترن ازدواجی کاری بود برای مستحکم کردن قراردادی که بین پدر سپهر و پدر نسترن بود اما شرکت و تجارت سپهر از پدرش جدا بود.
وارد شدن به شرکت، کاری بود که هر روز به صورت معمول انجام می‌گرفت اما آن روز سلام‌هایی که از سوی کارمندان شرکت به سمت سپهر سرازیر می‌شد به نظر دلنشین‌تر می‌آمد. روزش را خوب شروع کرده بود و حال بهتری نسبت به روزهای دیگر داشت. وارد دفتر شد و پشت میزش نشست. منشی بعد از زدن دو ضربه به در وارد دفتر شد.
تنها دلیلی که باعث می‌شد سپهر این منشی را در شرکت خود نگاه دارد، مادر سپهر بود. این منشی به سفارش مادر سپهر معرفی شده بود اما نه برای کار بلکه برای جاسوسی و سپهر از این موضوع به خوبی باخبر بود اما طوری رفتار می‌کرد که باعث ناراحتی منشی و بعد مادرش نشود. سپهر از این می‌ترسید که با شرایط موجود و کم شدن کار نسترن، روابط نسترن با مادرش بهبود پیدا کند و منشی به جای یه نفر برای دو نفر جاسوسی کند و دنبال اطلاعاتی بیشتر از چیزی که مادرش می‌خواست بگردد.
ساعت دوازده ظهر بود و ذهن سپهر از مسائل خانوادگی خالی شده بود و روی کارش تمرکز کرده بود. چشمش به مانیتور بود و نقشه‌های پروژهء جدیدش را بررسی می‌کرد. پروژهء ساخت مجتمعی تجاری همراه با پارکینگ طبقاتی بود. از مانیتور چشم گرفت و شروع به ماساژ دادن شقیقه‌هایش کرد. از آن روزهایی بود که علاوه بر کار زیاد، مشغله فکری هم باعث آزارش شده بود.
در اتاق زده شد. سپهر تکیه به صندلیش زد و اذن دخول داد. مردی که وارد شد، از جمله اشخاصی بود که سپهر از دیدنش خوشحال نمی‌شد اما لبخند زد و سعی کرد گرم برخورد کنه.
-سلام جناب کرمی! بفرمایید!
-چه سلامی؟ من که به شما گفتم، قیمت این جنس مصالحی که شما می‌خواید بالا رفته؟ یا قیمت پرداختی رو بالا ببرید یا دور قرارداد رو خط بکشین
-ما قبلا توافق کرده بودیم. چه طور قرارداد رو تغییر بدیم؟ مدیر مالی شرکت هم براتون توضیح داد
-من که می‌دونم می‌تونی مهندس! یا قیمت رو بالا ببر یا از مصالح خبری نیست
-جناب کرمی این یعنی تهدید؟ می‌خوای بزنی زیر قرارداد؟
-شما اینجوری فکر کن مهندس!
سپهر کلافه شده بود. می‌دانست که این آدم قصد کلاه برداری دارد و کوتاه آمدن در مقابل چنین آدمی دستش را برای ادامهء رزالت باز می‌کند.
سپهر: باشه با این شرایط، باید بگم قرارداد فسخه.
-بله؟! نشنیدم.
سپهر کمی از پشتی صندلی فاصله گرفت و نزدیک به میز شد.
- شنیدین. قرارداد فسخه. شرکت ما دیگه از این لحظه با شرکت شما قراردادی امضا نمی‌کنه. کارتون تموم شد. می‌تونید برید
سپهر در دل می‌ترسید اما چهره‌ای مطمئن به خود گرفته بود. مصالحی که از کَرمی می‌خواستند نوع خاصی بود و غیر از این فرد، کس دیگه‌ای را برای تهیه سراغ نداشتند و کس دیگه‌ای غیر از سپهر دنبال این مصالح نبود. به هم زدن این قرارداد به نفع هر دو طرف بود.
کرمی: من که می‌دونم با این کار، حکم ورشکستگیت رو امضا کردی!
سپهر می‌دانست که این ورشکستگی فقط برای خودش نیست. سعی کرد خونسرد بماند. پوزخندی به لب آورد.
-شما نگران ورشکستگی من نباش! چون یکی هست که با همون قیمت، همون مصالح رو، با همون کیفیت، برامون تهیه می‌کنه. هر چند قیمت بالاتر هم بدم دیگه از شما خرید نمی‌کنیم.
اخم غلیظی به صورت مرد نشست.
کرمی: نکنه اون علی مرادیِ نامرد رو جایگزین کردین؟
سپهر از اینکه کرمی، این طور خودش رو لو داده بود و جای خودش یک نفر دیگر را معرفی کرده، خوشحال شد.
-اگه دیگه کاری نداری می‌تونی بری
-پشیمون میشی مهندس، مرادی به سه ماه نکشیده قیمت هاش رو چهار برابر می‌کنه
-این کاریه که همیشه خودت میکنی پس فرقی به حال من نمی‌کنه من خیلی کار دارم اگه حرفی نداری برای کارهای فسخ قرارداد با مهندس سعیدی صحبت کنین!
-باز هم میگم پشیمون میشی
به محضِ خروج کرمی، سپهر با منشی تماس گرفت و خواست جلسه‌ای فوری بگذارد و تمام کارمندان در سالن اجتماعات جمع شوند. اما منشی گفت که وقت نهار است و جلسه را برای بعد از وقت نهار ترتیب می‌دهد. سپهر مشغول نوشتن متنی شد تا صحبت‌های برای جلسه را تنظیم کند. چند خطی ننوشته بود که صدای زنگ گوشی‌اش رشتهء افکارش را به هم ریخت. با دیدن شمارهء روی گوشی لبخند به لبش آمد. به سرعت دکمهء اتصال را زد.
-سلام خوشگله!
 

بهار قربانی

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
4/4/17
ارسال ها
349
لایک ها
2,149
امتیاز
3,363
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
#6
-سلام سهند کجایی؟
-همین الان این پیرمرد رو رسوندم سر قرارش. منتظرم برگرده ببرمش خونه‌اش. بعدازظهر پیشتم.
-وای! راست میگی؟ عالیه! چقدر می‌مونی؟
-اوم! امروز و امشب و فردا و پس فردا، در بست در خدمت خانومم
-خیلی خوبه! من هم فردا پس فردا کلاس ندارم ساعت چند میای؟
-فکر کنم پنج!
-می‌تونی دنبال من هم بیای؟ کلاسم همون حول و حوش تموم میشه
-آره عزیزم منتظرم باش!
-عاشقتم!
-می‌دونم!
-پررو!
[سپهر از ته دل خندید]-کار نداری هانیه جان؟
-دیر نکنی‌ها منتظرم!
-چشم!
-فعلا!
وقتی تماس را قطع می‌کرد هنوز لبخند به لب داشت. از جا بلند شد و با همان لبخند چند قدمی دور دفتر چرخید. نگاهش به منظرهء شهر افتاد که از پنجره اتاق نمایان بود و ناگهان لبخندش خشکید. سر برگرداند و به گوشی‌اش که روی میز بود نگاه کرد. دوباره روی صندلی نشست و گوشی را برداشت. شمارهء نسترن را گرفت. مدت زیادی منتظر ماند و تماس برقرار نشد. یکی از عادات نسترن همین بود که آنقدر به مخاطب روی گوشی و شمارهء درج شده نگاه می‌کرد تا تماس قطع شود. اکثر مواقع آنقدر مشغله داشت که فرصت پاسخ گویی نداشت. اما این بار با تمام تاخیری که داشت پاسخ داد.
نسترن: بفرمایید!
سپهر: سلام!
-سلام!
-خوبی؟
-آره.
-کجایی؟
-پیش مامانم.
سپهر از این خبر خوشحال نشد. در دل "خدا به خیر کندی" گفت ولی در لحنش تغییری ایجاد نشد.
- رفتی دانشگاه؟
-آره!
سپهر از این جواب‌های کوتاه کلافه شد.
-می‌تونی کارِت رو سبک کنی؟
-آره مشکلی نیست
-مواظب خودت باش! کار داشتی حتما زنگ بزن!
-باشه خداحافظ!
بدترین چیز برای یک مرد این است که بداند همسرش هیچ نیازی به او ندارد و سپهر هر روز با همین حس بد سر و کله می‌زد. برای لحظه‌های کوتاه و شیرینی این حس را داشت که باردار شدن نسترن تغییری در رفتار نسترن ایجاد می‌کند و وابستگی و محبت بیشتری بینشان را پر میکند اما اشتباه می‎‌کرد. نسترن همان نسترن بود.
سپهر نگران بود. نگران خودش، نسترن و فرزند آینده‌اش. دوست داشت با نسترن صحبتی کامل داشته باشد اما روی جنبه و منطق نسترن به هیچ عنوان حسابی باز نمی‌کرد.
سپهر همچنان تحت تاثیر رفتارش با کرمی بود. با خود فکر کرد باید مقتدارانه پیش برود و این بار کوتاه نیاید. شش سال از زندگی مشترکشان می‌گذشت و هر بار سپهر زیر بار خواسته‌های نسترن له می‌شد و این بار، به خاطر فرزندی که قرار بود به دنیا بیاید احساس وظیفه می‌‌کرد. حس می‌کرد این کوتاه آمدن‌ها این بار پاسخگوی بهبود شرایط زندگیشان نیست.
سپهر مطمئن بود که می‌تواند قبل از به دنیا آمدن بچه وضعیت سرد و خاکستری خانه‌اش را درست کند.
 

بهار قربانی

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
4/4/17
ارسال ها
349
لایک ها
2,149
امتیاز
3,363
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
#7
منشی:همه تو سالن منتظر شمان
سپهر آنقدر در فکر بود که متوجه ورود منشی نشده بود.
-ده دقیقهء دیگه اونجام
وقتی در جلسه به صورت رسمی لغو قرارداد با کرمی اعلام شد کارمندان همه دچار تشویش و نگرانی شدند. سپهر اسمی از علی مرادی آورد و این بار سعیدی، سپهر را تایید کرد.
سعیدی معاون، مشاور و امینِ سپهر بود. پیش از اینکه سعیدی در شرکت سپهر مشغول کار شود، خود صاحب شرکتی بود و ورشکست شد و این سپهر بود که ارزش سعیدی را به درستی یافت و او را به عنوان معاون و دست راست استخدام کرد زیرا می‌دانست تجربه، خود دانشی عظیمی است.
قرار بر این شد که سعیدی به دنبال علی مرادی برود و کارهای عقب افتاده را هر چه زودتر به گردش بیاندازند. آن روز سپهر نمی‌دانست همین علی مرادی بهترین دوستش می‌شود.
ساعت چهار و نیم بود که سپهر عزم رفتن کرد. همیشه در دفترش یک دست لباس سفید داشت. لباس‌هایش را عوض کرد و شرکت را به مدت دو روز به سعید سپرد و به سمت دانشگاهِ هانیه به راه افتاد. بین راه تماما به نسترن فکر می‌کرد به اینکه بعد از این سه روز و دوباره دیدن نسترن باید چه بگوید و چه واکنشی نشان دهد. برای لحظه‌ای فکرش از نسترن دور شد و نگاهش به کنار خیابان افتاد. فروشگاه صنایع دستی، مغازه‌ای بود که سپهر به دنبالش می‌گشت. به دنبال هدیهء مناسبی برای هانیه بود. بعد از کمی جست و جو، جعبه آرایشی، مینا کاری شده خرید و کادو کرد و از گل فروشی همان حوالی یک دسته رز هم خرید و کادو و گل‌ها را روی صندلی‌ عقب ماشین گذاشت و سعی کرد تا رسیدن به دانشگاه فکرش را از نسترن خالی کند.
اما فکری به مراتب بدتر در سرش آمد.
سوزی.
دوست دختر سپهر در زمان اقامتش در پاریس. سوزی و سپهر در یک دانشگاه و در رشته‌های مختلف تحصیل می‌کردند. سوزی علاقهء خاصی به فرهنگ ایرانی داشت و یکی از دلایل دوستی‌اش با سپهر همین علاقه بود. اکثر اوقات مشترک سپهر و سوزی صرف دیدن صنایع دستی، قالی و کتاب‌هایی راجع به ایران می‌شد. سپهر به این چیزها علاقه‌ای نداشت تنها چیزی که می‌خواست وقت گذراندن با سوزی بود. دختر جذابی که همیشه شاد و سرزنده بود و نمی‌گذاشت سپهر اصلیت خود را فراموش کند حتی اگر خودش اینگونه می‌خواست. ذهن سپهر پرت شده بود به نمایشگاه فرش دست بافی که همراه سوزی رفته بودند و حرفی که سوزی زده بود:«طرح‌های فرش ایران زنده‌اند. انگار حرفی برای گفتن دارن.» سپهر معنی حرف سوزی را نمی‌فهمید فقط به دست‌های خسته‌ای فکر می‌کرد که این فرش‌ها را بافتند و کارگرانی که حمل کردند و مرد چاقی که به قیمت کلان می‌فروخت و کسب درامد بسیار می‌کرد. اگر سوزی نبود سپهر خیلی چیزها را فراموش می‌کرد. سوزی بود که دوباره فارسی را به یاد سپهر آورد. اگر سوزی و این یادآوری‌هایش نبود، سپهر هرگز فرانسه را ترک نمی‌کرد.
صدای زنگ گوشی سپهر سوزی و خاطراتش را آتش زد. هانیه بود.
-جانم هانیه جان؟
-کجا موندی سهند؟
-سه متری دانشگاهم
-پس چرا من نمی‌بینمت؟
-الان می‌پیچم می‌بینی.
هانیه را از دور دید که چادر مشکی بر سر داشت و نگاه به سمتی اشتباه داشت. جلوی در دانشگاه پارک کرد و از ماشین پیاده شد و در را برای هانیه باز کرد. هانیه که از این کار خیلی خوشش آمده بود مرسی را با لحنی کشیده گفت و با لبخند دندان نمای بزرگی داخل ماشین نشست. سپهر در ماشین را بست و در جای خود پشت فرمان قرار گرفت و ماشین را به راه انداخت.
هانیه: این کارها رو از کی یاد می‌گیری سهند؟
-کدوم کارها؟
-مثلا همین در باز کردن برای خانم‌ها؟
-خانم‌هایی در کار نیست. من فقط برای دو تا زن در باز کردم. تو و سوزی...
نسترن با همهء غروری که از خودش نشان می‌داد، پیش چشم سپهر آنقدر محترم نبود که این کار را برایش بکند.
هانیه: چشمم روشن! سوزان کیه؟
-دوست دختر فرانسوی رئیسم
-اون وقت جنابعالی چه کاره بودی اون وسط که براش در باز کردی؟
-من راننده بودم دیگه
سپهر دروغ نمی‌گفت. خودش رئیس خودش بود و کسی که همیشه در گردش‌ها همراه سوزی ماشین را می‌راند سپهر بود. اما از خودش عصبانی بود. آنقدر به سوزی فکر کرده بود که ناخوداگاه پیش هانیه از اون نام برده بود.
هانیه:این سوزان خانم، ایران چه کار می‌کردن؟
-تا حالا ایران نیومده
-حتما می‌خوای بگی شما فرانسه بودی!
-انقدر عجیبه؟
-تو فرانسه رفتی؟!
-آره خب! گواهی نامه بین المللی دارم می‌خوای ببینی؟
هانیه چشم درشت کرد و دوباره بار پلک زد.
-نــــــه!
-آره! شوهرت رو دست کم گرفتی!
-خیلی نامردی چرا زودتر نگفتی؟
-چون نپرسیده بودی
-آخه من کف دستم رو بو کردم بدونم تو سفر خارجی رفتی؟ دیگه کجاها رفتی؟
-فکر کردی این سفرهای کاری که میرم همش ایرانه؟ این رئیسم تازگی‌ها داره با شرکت‌های خارجی قرارداد می‌بنده
این هم دروغ نبود.
هانیه: باید همش رو تعریف کنی
-این سه روز کمپلت در اختیار شمام هرچی خواستی تعریف می2کنم
-اصفهان خوش گذشت؟
-بدون شما که خوش نمی‌گذره!
-چاخان نکن!
-من راننده‌ام. کجاش خوش می‌گذره؟ ولی...
دست برد عقب و کادو و گل را برداشت.
سپهر: برای خانمم سوغاتی آوردم.
این بار دروغ گفت.
-وای سهند! مرســـی![گل ها رو بو کرد و آرام روی پا گذاشت و مشغول باز کردن کادو شد.]-چقدر این خوشگله!
سپهر هیچ وقت این دست حرکات و این لحن پر از شوق و محبت را از نسترن ندیده بود. لبخندش عمیق تر شد.
-خوبه؟ دوستش داری؟
-سلیقه‌ات خیلی خوبه!
-می‌دونم!
صورت هانیه ترکیبی از اخم و لبخند داشت. شروع به صحبت کرد و سپهر تماما گوش شده بود. نه برای شنیدن حرف‌های هانیه؛ برای شنیدن صدای هانیه.
 
آخرین ویرایش

بهار قربانی

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
4/4/17
ارسال ها
349
لایک ها
2,149
امتیاز
3,363
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
#8
هانیه، سپهر را با نام سهند می‌شناسد. برادر سپهر که بیست و پنج سال پیش مرده بود.
سپهر سال‌های زیادی در فرانسه تنها بود و تنها سرگرمی که داشت این بود که هر از گاهی در غالب سهند فرو برود و با تیپی سراسر سفید کارهایی بکند که از سپهر سر به زیر و مظلوم بعید بود. وقتی ستاره، خواهر سپهر، ازدواج کرد و سپهر با سوزی آشنا شد، این سهند شدن‌ها کمرنگ شد. سپهر به ایران برگشت و شرکتی راه انداخت و سهندِ متمرد و خالفکار و شیرین زبان به طور کامل از بین رفت. سپهر خالصی ماند که شیطنت مخفی نداشت. با نسترن ازدواج کرد و تا سه سال فکر می‌کرد زندگی همین است. تا اینکه دست زمانه سهندِ گم شدهء وجود سپهر را زنده کرد. روزی که مطمئن شد با نسترن خوشی و شادی ندارد و دنبال سرگرمی گشت و با عده‌ای جوان کوچک‌تر از خودش دوست شد و شروع کرد به دروغ سر هم کردن و سهند شدن و لذت بردن از این وضعیت. این دروغ‌ها تا جایی ادامه پیدا کرد که گواهی هویت و مدرک تحصیلی جعلی ساخت و به خواستگاری هانیه رفت.
هانیه دختری بود از خانواده‌ای متوسط. هادی برادر هانیه بود که باب آشنایی هانیه و سپهر شد.
سپهر که چند وقتی بود با هادی دوست بود بهانه اینکه قصد کمک به هادی را دارد تا مواد را ترک کند وارد خانهء پدر هانیه شد و انقدر رفت و آمد کرد که خواستگاری کردنش امری عادی جلوه کرد.
خانه‌ای که هانیه و سپهر در آن زندگی می‌کردند، بزرگ نبود اما آرامش داشت و سپهر بعد از سال‌ها تحمل تنهایی در آن خانه حس‌های مثبتی را تجربه می‌کرد.
***
سپهر: چه عالی که خونه‌ایم...
هانیه: چای می‌خوری؟
-حتما
-دو دقیقهء دیگه حاضره
سپهر لباس راحتی پوشید و با شلوارکی که به پا داشت، روی مبل لم داد و با خودش فکر کرد اگر نسترن با این لباس‌های شلخته و این فرم نشستن مواجه شود چه فکرهایی می‌کند!
کنترل تلوزیون را برداشت و مشغول گشتن شد و در این گشتن‌ها به فیلمی خاطره انگیز رسید. فیلمی که نخستین اکرانش را با سوزی در سینما دیده بود. حالا فیلم دوبلهء فارسی شده بود و قسمت‌های مهمی حذف شده بود و دیالوگ‌ها تغییر پیدا کرده بود. دقایقی نگذشته بود که سپهر متوجه شد به شدت عصبانی شده. تمام خاطرات خوبی که همراه این فیلم با سوزی تجربه کرده بود خراب شده بودند به خاطر دوبله و سانسوری که تنها قصدش خانوادگی کردن یک فیلم خارجی بود. سپهر سعی داشت دیالوگ‌ها را با همان صداها و لهجه‌ها به یاد بیاورد. فیلم به قسمت‌هایی رسیده بود که دیگر نه نیازی به سانسور داشت نه تغییر دیالوگ و فقط صحنه‌های اکشن باقی مانده بود و این بار سپهر با خیالی راحت فیلم را تماشا می‌کرد که فیلم قطع شد سپهر سرگردان دنبال علت این قطع شدن بود که با اذان و مناجات مواجه شد. با حرصی نهفته تلوزیون را خاموش کرد. هانیه با سینی چای از راه رسید و کنار سپهر نشست نگاه به تلوزیون خاموش انداخت و بعد به سپهر نگاه کرد.
هانیه: آقامون چرا ناراحته؟
-فقط خسته‌ام
-می‌خوای اونجوری که هادی یادم داده پشتت رو ماساژ بدم خستگیت در بره؟!
-دست هادی درد نکنه این کار رو یادت داد!
پشت به هانیه کرد تا مشغول ماساژ دادن شانه و گردن و کمرش بشود. چند دقیقه‌ای سکوت برقرار شد.
هانیه: حالا میگی چرا ناراحتی؟
-وسط فیلمم اذون گذاشتن
-همین؟!
-خب... آره!
هانیه دست ماساژ کشید و رو به روی سپهر نشست.
-یه سوال ازت بکنم ناراحت نمیشی؟
-من که صبح تا شب کارم پاسخگویی به شماست
-نه جدی!
-بپرس!
-چرا نماز نمی‌خونی؟
سپهر شوکه شده بود. نمی‌دانست جواب این سوال را چگونه بدهد. همیشه برای سوالات هانیه جوابی در آستین داشت اما این بار از پاسخگویی عاجز شده بود. اگر سوزی نبود فارسی حرف زدن و ایران را هم فراموش می‌کرد. اسلام و نماز جای خود داشت! سوزی بود که سپهر را وادار می‌کرد دربارهء ایران و اسلام حرف‌های مختلف بشنود. اما سپهر علاقه‌ای نداشت. برای سپهر اهمیتی نداشت. دوران مدرسه همراه دوستانش به کلیسا می‌رفت و اشعار مذهبی می‌خواند. وقتی مجلس بزمی برپا بود مهمانی که اول می‌رسید سپهر بود و اکثر شرط بندی‌هایی که می‌کرد به جای پول، مشروب را معیار و جایزه می‌گذاشت. حالا هانیه از او می‌پرسید چرا نماز نمی‌خواند؟ سپهر شاید دو بار اتفاقی در تلوزیون نماز جماعت دیده باشد.
هانیه: ناراحت شدی سهند؟
 

بهار قربانی

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
4/4/17
ارسال ها
349
لایک ها
2,149
امتیاز
3,363
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
#9
-نه عزیزم...! تو... دوست داری نماز بخونم؟
-به دوست داشتن من نیست! تو مسلمونی، تحصیل کرده‌ای، خودت باید بدونی که نماز خوندن چقدر مهمه!
-ولی آخه سه دفعه تو روز زیاد نیست؟
-اگه خدا رو با قلبت دوست داشته باشی کم هم هست
-مسیحی‌ها مجبور نیستن این همه عبادت کنن
-ولی کشیش‌ها بیشتر از این ها عبادت می‌کنن
-من کشیش نیستم
-مسیحی هم نیستی، مسلمونی
-پرچم سفید من بالاست! تسلیم تسلیم!
-نه اینجوری نمیشه
-می‌خواستی نماز بخونم من هم گفتم می‌خونم
-من می‌خوام خودت بخوای
-خودم می‌خوام
-جدی؟
-جدی!
-چایت یخ کرد
-مرسی
حین نوشیدن چای، هانیه به این فکر می‌کرد که بهتر است موضوع صحبت را عوض کند. زیرا شاهد در خود فرو رفتن سپهر بود و دوست نداشت وقتی همسرش بعد از مدت‌ها به خانه برگشته ناراحت باشد.
هانیه:حالا جدی گفتی رفتی فرانسه؟
-آره
-ایفل هم دیدی؟
لبخند به لب سپهر آمد.
-آره
-خندیدی. یالا بگو یاد چی افتادی!
لبخند سپهر عمیق تر شد.
-یه بار با سوزی و چندتا از دوست‌هاش زدیم بیرون. شب خوبی بود یاد اون افتادم. تا وقتی دور ایفل بودیم خوب نبود بعدش رفتیم یه جایی که خیلی خوب بود.
-آها! اون وقت کجا؟
-بستنی فروشی
-خودتی!
-چی؟
-دوست‌های سوزی دختر بودن یا پسر؟
-هر دو. تایلر و دوست دخترش و دختر خالهء سوزی و چندتا از بچه‌های دانشگاه و... سخت نگیر!
-دانشگاه؟!
-دانشگاه سوزی
-ولش کن! من رو گیج کردی
-من شام می‌خوام
-چی می‌خوای؟
-قرمه سبزی
-یکم طول میکشه. تا موقعی که من فکر می‌کنم چه جوری تو این وقت کم غذا بپزم تو هم نمازت رو بخون!
هانیه وارد آشپزخانه شد اما سپهر با خودش درگیر بود. نمی‌دانست چطور وانمود کند نماز خوانده و از طرفی از گول زدن هانیه خسته شده بود. از جا بلند شد و نزدیک در آشپزخانه ایستاد.
-هانیه!
-جان!
-تو خودت نماز نمی‌خونی؟
-چرا ولی اول کارهای شام رو می‌کنم
سپهر مستاصل شده بود. برای اولین بار خودش را ناتوان در کاری می‌دید. حرف‌های سوزی را در ذهن بالا پایین می‌کرد می‌دانست باید وضو بگیرد اما نمی‌دانست چه طور. می‌دانست نماز پر از جملات عربی است اما نمی‌دانست چه جملاتی.
سپهر:بیا با هم نماز بخونیم!
 

بهار قربانی

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
4/4/17
ارسال ها
349
لایک ها
2,149
امتیاز
3,363
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
#10
-پس دور قرمه سبزی رو خط بکش!
-باشه فردا.
هانیه از آشپزخانه بیرون آمد
سپهر: کجا میری؟
-وضو بگیرم
-خب همین جا بگیر!
-تو ظرفشویی؟
-آره چه اشکالی داره؟
هانیه: خب تو همین جا وضو بگیر! من میرم سرویس
-حالا یه بار اینجا وضو بگیر!
-حالت خوبه سهند؟ همچین کلافه‌ای
-فقط می‌خوام وضو گرفتنت رو ببینم
-مطمئنی خوبی؟
-آره
-یعنی تو تا حالا وضو گرفتن من رو ندیدی؟
-اونجوری نه. می‌خوام ببینم چه جوری وضو می‌گیری
هانیه خواست حرفی بزند اما حرف در دهانش خشکید. برای لحظه‌ای رنگ نگاهش کدر شد. سپهر زود متوجه این تغییر حالت هانیه شد.
-چی شده؟
-بلد نیستی وضو بگیری سهند نه؟
-تو خودت از کجا یاد گرفتی؟
-مامانم، مدرسه، تلوزیون، رساله این چیزها رو آدم از بچگی یاد می‌گیره
-مامان نداشتم، نمره‌هام پایین بود، تلوزیون نگاه نمی‌کردم، رساله هم نمی‌دونم چیه
-سهند داری جدی حرف میزنی؟
-هنوز اونقدر مسخره نشدم که با همچین چیزی شوخی کنم
-کاش زودتر بهم می‌گفتی!
-زودتر یعنی قبل ازدواجمون؟
-خاله شیرین که نماز می‌خونه
هانیه سرپایین انداخت تا صورت سرخ شده‌اش را پنهان کند. خاله شیرین، خالهء حقیقی سپهر بود و تنها کسی که از هویت واقعی سپهر باخبر بود و تنها کسی که سپهر همراه خود به خواستگاری آورده بود.
-هانیه...!
هانیه تمام سعیش را کرد که لبخند بزند.
-خودم بهت یاد میدم ولی باید قول بدی چندتا کتاب هست بخونی! چون من نمی‌تونم همه چیز رو توضیح بدم! قول میدی بخونیشون؟
-معلومه!
-پس من الان یه کلاس خصوصی برات می‌ذارم. فردا با هم می‌ریم اون کتابهایی که گفتم رو جور می‌کنیم. شب هم می‌ریم شاه عبدالعظیم!
-اونجا چرا؟
-چون اونجور که معلومه شما با خدا قهری باید آشتیت بدم!
سپهر از خودش عصبانی بود. چهار ماه بود که هانیه ازدواج کرده بود و این چهارماه آنقدر مرموز بود که هانیه جرات پرسیدن از گذشته را نداشت و این روز با شنیدن اسم سوزی راهی برای سوال پرسیدن پیدا کرده بود.
روزهایی که با هانیه بود تماما خوشی بود اما این سه روز تبدیل به کلاس احکام شده بود. سپهر ناراضی نبود. هدفش از ازدواج با هانیه کسب تجربه‌های متفاوت بود و حالا داشت تجربه می‌کرد. کتاب‌هایی را می‌خواند که پیش از این نخوانده بود و به این فکر می‌کرد که اگر این کتاب‌ها نسخهء فرانسوی داشتند چقدر از سرگردانی خودش و سوزی کم می‌شد.
***
 
Similar threads Forum Replies Date
نقد توسط کاربران انجمن 1
تایپ رمان 3
تایپ رمان 1
تایپ رمان 1
تایپیک های دنباله دار 1

بالا