انجمن یک رمان

مهمان گرای شما برای استفاده کامل از امکانات انجمن (ارسال رمان،مطالعه رمان ها) باید در انجمن عضو شوید. اگر آشنایی کامل با عضویت در انجمن را ندارید اموزش زیر را مطالعه کنید
آموزش ثبت نام در انجمن
جهت عضویت کلیک کنید

در حال تایپ رمان آرام اما طوفانی | ف.سین کاربر انجمن یک رمان

ف.سين

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/13/18
ارسال ها
108
لایک ها
575
امتیاز
2,803
محل سکونت
سرزمين رويا(:
#1
IMG_5661.JPG

كد رمان:1169
ناظر:cinder
نام رمان: آرام اما طوفاني

نام نويسنده: ف. سين
ژانر: غمگين، اجتماعي، عاشقانه


خلاصه:
همه اشتباه مي كنند اما اشتباه هر كس با ديگري متفاوت است.
اشتباه يكي كوچك است و اشتباه ديگري بزرگتر
آني كه اشتباهش بزرگتر است، تاوان سنگيني پس مي دهد.
تاواني سخت !
با اين حال، قوي و مقاوم مي شود در برابر همه مشكلات و تلاش مي كند براي زنده ماندن، تلاش مي كند براي شروعي دوباره.
درياي طوفاني و مواج دلش، آرام نگرفته. داستان او، داستاني طوفاني مي سازد، داستاني درست هم رنگ دلش. پارادوكس طوفاني درونش و ظاهر آرامَش، خاطره هايي پديد مي آورد. هرگاه جمله اي را ديدي كه او را به يادت آورد، اين نام برايت تداعي مي شود:
" آرام اما طوفاني"

نقد رمان:
نقد و بررسی - رمان آرام اما طوفاني / ف. سین/ کاربر انجمن یک رمان
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
942
لایک ها
12,266
امتیاز
4,773
سن
21
محل سکونت
تهران
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ف.سين

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/13/18
ارسال ها
108
لایک ها
575
امتیاز
2,803
محل سکونت
سرزمين رويا(:
#3
سخن نويسنده: (مهم)
آرام اما طوفاني اولين رمانيه كه مينويسم، نزديك دو بار هم ويرايش شده و سعي كردم كه كم و كاستي نداشته باشه. از اونجا كه اين رمان، يك رمان اجتماعي هم هست، اوايل رمان، برخي اتفاقات شكل گرفتن و هر كدوم به نوبه خودشون پيامي رو ميرسونن و طولاني بودن توضيحات اوليه، به همين دليل هست.


مقدمه:
آسمان را مرخص میکنم.

دیگر به هوا هم نیازی ندارم.

تو خودت را مثل آسمان، مثل هوا، مثل نور

پهن کرده ای روی همه لحظه هایم!

بعداز تو ديگر هیچ دلی، دلم را نمی لرزاند.

دلت قرص...


"بِسْم الله الرحمن الرحيم"
[آرام اما طوفاني | قسمت اول]

زاويه ديد آرام:
ساعت از نيمه هاي شب گذشته بود و او بي هدف در پياده رو ها قدم مي زد.
باد هوهوكنان در حال وزش بود. دستانش را درون جيب هاي باراني اش جا و به راه رفتن ادامه داد.
روز ها برايش تكراري و كسل كننده ميگذشتند.
براي خودش و براي اينده اش ، هيچ هدفي نداشت.
او زنده نبود، فقط زندگي ميكرد.
روي نيمكتي آهني كه كمي زنگ زده بود و نمناك بود، نشست.
نيمكت يخ بود اما برايش انچنان اهميتي نداشت.

به درياي طوفاني و مواج روبرويش چشم دوخت.
او خودش را به دريا تشبيه ميكرد.
دريايي كه دلش بشكند، بي رحم و دل سنگ ميشود و قصد دارد دل هر بني بشري را بسوزاند.طوفاني مي شود.آنقدر ناآرام كه هر كس و ناكسي را با خودش ميبرد و غرق ميكند و بعد پسش ميزند.
دريا در عين سادگي و زيبايي اش،بي رحم نيز هست.
چه به سر دخترك ناآرام امده بود؟
دو سال،غريب و تنها و عاري از هر حسي زندگي ميكرد و مرده متحركي بيش نبود.

از روي نيمكت بلند شد و قدم زنان به سمت آپارتمانش حركت كرد.
حدودا نيم ساعتي طول كشيد تا برسد.
سوار اسانسور شد و با زدن دكمه شماره[٧]چشمانش را بست.
از همه چيز خسته بود.از خودش،از زندگي،از گذشته و آينده اي كه پيش رو دارد.
با صداي خانمي كه اعلام ميكرد به طبقه مورد نظر رسيده ايد،چشمانش را باز كرد و از اسانسور خارج شد.
جلوي درب واحدش ايستاد و كليد را از جيبش بيرون اورد و آن را درون قفل در،جا داد.
در با صداي جيرجيرك مانندي باز شد.
دو سال در اين خانه زندگي ميكرد و هر بار كه واردش ميشد،ترس تمام وجودش را فرا ميگرفت.هنوز هم به اينجا ماندن عادت نكرده بود.
با استرس و قدم هايي لرزان،به سمت كليد برق رفت و به سرعت ان را پايين زد.
با ديدن خانه كه در سكوت مطلقي فرو رفته و مانند گذشته مرتب است،نفس حبس شده اش را بيرون داد و در را بست.
باراني اش را از تنش در اورد و آن را گوشه اي پرت كرد و روي كاناپه دراز كشيد.
چشمانش را روي هم فشار داد تا خوابش ببرد.
انگار امشب از همان شب هايي بود كه بايد تا صبح بيدار ميماند و چشم روي هم نميگذاشت.
أز روي كاناپه بلند شد و بلافاصله صداي اشنايي در گوشش زمزمه شد:
"من و تو،هيچوقت ما نميشيم"
 
آخرین ویرایش

ف.سين

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/13/18
ارسال ها
108
لایک ها
575
امتیاز
2,803
محل سکونت
سرزمين رويا(:
#4
[آرام اما طوفاني | قسمت دوم]

سرش را در بين دستانش گرفت و قطره اشكي سمج روي گونه اش سر خورد كه سريعا آن را با دست پس زد.
او حق نداشت اشك بريزد،حق نداشت گريه كند و ناراحت شود،چون مقصر همه اتفاقات پيش امده خودش بود،نه كس ديگري.
چشمش به قاب عكس روي ميز خورد،به سمتش رفت و آن را برداشت و به خانواده اي كه روزي شاد بود و هيچ غم و غصه اي نداشت،چشم دوخت.
دلش براي آن روزها تنگ شده بود،براي مادرش،براي آرمان و نسترن و بيش از همه براي پدرش.
مي گويند "دختر ها پدري هستند".
خوب هستند ديگر.تنها مرد زندگي هر دختري پدرش است.آنهايي كه هستند و ادعاي مرد بودن مي كنند،نامردي بيش نيستند.
بعد از پدرش چه كسي مانند كوه،پشتش قد علم ميكرد و تكيه گاهش مي شد؟
تنها تكيه گاهش،خودش بود و دوست نداشت به جز خود به كسي تكيه كند.

با ترديد شماره آرمان را گرفت و موبايل را در كنار گوشش قرار داد.
يك ماه از اخرين تماسشان ميگذشت و او از آرمان خواهش كرده بود تا خودش نخواسته باشد،آرمان با او تماس نگيرد،آرمان هم پس از چند روز مخالفت و دلخوري،بالاخره قبول كرد.
هنگامي كه نا اميد شده بود و تصميم بر قطع كردن تماس داشت،صداي خواب آلود و گرفته آرمان در گوشش پيچيد.
-بفرماييد؟
چقدر دلش براي اين صدا تنگ شده بود.
-الو،بفرماييد؟شما؟
صدايش را صاف كرد.
-آرمان؟
آرمان با شنيدن صداي آرام،خواب از سرش پريد و با صدايي كه از فرط هيجان ميلرزيد،نام آرام را صدا زد.
-سلام
-سلام قربونت برم من،خوبي؟
بي حال جواب داد:
-فكر كنم خوب باشم،شما خوبيد؟نسترن خوبه؟مامانم چطوره؟
شنيدن كلمه"مامان"از زبان آرام،همه انرژي آرمان را از بين برد.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/13/18
ارسال ها
108
لایک ها
575
امتیاز
2,803
محل سکونت
سرزمين رويا(:
#5
[آرام ام طوفاني | قسمت سوم]

با اين حال سعي كرد خوب به نظر برسد و با صدايي كه حال كمي پايين تر امده بود، در جواب سوالات آرام گفت:
-ممنون ماهم خوبيم، نسترن هم خوبه، خيلي دلتنگته.
آهي كشيد گفت:
-منم دلم واسش تنگ شده،آرمان؟
-جانم؟
-مامانم بهتره؟
ولي آرمان بجاي جواب دادن به سوالش، سوالي ديگر پرسيد:
-آرام ميشه برگردي؟
با بغض لب زد:
-اين بحث خيلي وقته كه تمام شده. من رو ميشناسي. ميدوني اگه برگردم،نميتونم دوام بيارم. ميدوني يارآوري خاطرات آرومم نميكنه بلكه ذره ذره من رو ميكشه پس از من نخواه كه برگردم.
آرمان كه تحملش تمام شده بود عصباني داد زد:
-ميگم برگرد چون مامان حالش خوب نيست.
پاهايش سست شد.
اين آرام به اصطلاح قوي، با شنيدن اين جمله زمين خورد.
تنها سلاح براي نابودي اين آرام،تنها و تنها خانواده اش بود.
موبايل از دستش افتاد و تنها صداي ترسيده آرمان را مي شنيد.
صدا كم كم تحليل رفت و تنها صدايي كه در گوشش مي پيچيد،صداي بوقي بود كه عجيب روي اعصاب و روانش تأثير گذاشته بود.
در آن لحظه نفس كشيدن را هم از ياد برده بود و سرش به شدت درد گرفته بود.
كي اشك هايش صورتش را خيس كرده بودند؟
به موبايل چنگ زد و مجددا شماره آرمان را گرفت.
به دقيقه نرسيده بود كه آرمان جواب داد و صداي ترسيده اش به گوش آرام خورد.
-آرام؟آرام؟ توروخدا يه چيزي بگو!
با صداي لرزاني پرسيد:
-مامانم چشه؟
آرمان سعي كرد آرامش كند اما مگر مي شد؟
بلند تر داد زد:
-ميگم مامانم چشه؟
اما جوابي از سوي آرمان دريافت نكرد.
ترس تك تك سلول هاي بدنش را در بر گرفته بود.
قبل از اينكه آرمان بخواهد چيزي بگويد،موبايل را قطع كرد.
تصميمش را گرفته بود.
بايد هرچه سريعتر به ايران بازميگشت.نه خودش مهم بود، نه درس نصفه و نيمه اش و نه آن خاطرات لعنتي.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/13/18
ارسال ها
108
لایک ها
575
امتیاز
2,803
محل سکونت
سرزمين رويا(:
#6
[آرام اما طوفاني | قسمت چهارم]
شب را تا صبح، با چشم باز سپري كرد.
نه تنها او،بلكه آرمان هم تا صبح چشم روي هم نگذاشت و هربار كه به آرام زنگ ميزد،آرام رد تماس ميداد.
به سمت سرويس رفت و در آينه به خودش نگاهي انداخت.
چهره بي روح و رنگ پريده اش و آن چشماني كه از فرط بي خوابي و گريه، قرمز رنگ شده بود، نشان از حال بدش ميداد.
آبي به صورتش پاشيد، نه يك بار، نه دوبار، بلكه اين كار را چندين بار تكرار كرد.
از سرويس خارج شد و بلافاصله صداي زنگ موبايلش را شنيد.به سمت موبايلش رفت و به صفحه آن خيره شد.
با ديدن نام سدنا،سريعا موبايل را برداشت و تماس را وصل كرد.
-جانم سدنا؟
-آرام جان بليط رو رزرو كردم.
با لحن قدرداني گفت:
-ممنون سدنا، خيلي لطف كردي.
-خواهش ميكنم عزيزم، امروز ساعت12، سفرت بي خطر!
به ساعت نگاهي انداخت. حدودا يك ساعتي وقت داشت. پس مختصر و كوتاه با سدنا حرف زد و خيلي زود مكالمه را به اتمام رساند.سپس به سمت اتاقش رفت تا وسايلش را جمع كند.

نگاهي سرسري به همه جاي خانه انداخت.
دلش براي اينجا هم تنگ مي شد اما بايد مي رفت.
چمدانش را برداشت و با بستن در به سمت اسانسور حركت كرد.
چه موانعي پيش رويش بود؟چه بر سرش مي امد؟
خودش هم ميدانست كه برايش سخت ميگذرد اما چاره چه بود؟
چطور با يك عالم خاطره،حسرت و پشيماني در آن تهران بزرگ زندگي ميكرد؟
او حاضر بود خودش را فدا كند تا اعضاي خانواده اش كوچك ترين اسيبي نبينند.
يك بار خانواده اش را رها كرد و از راه نادرست رفت و در عوض ، هزار بار پشيمان شد و يك عالم حسرت را به تنهايي بر روي دوشش حمل كرد.
به اندازه كافي به خانواده اش،درد، رنج، سختي و مشقت را هديه داده بود. نمي خواست بيش از اين، آزارشان بدهد.
 

ف.سين

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/13/18
ارسال ها
108
لایک ها
575
امتیاز
2,803
محل سکونت
سرزمين رويا(:
#7
[آرام اما طوفاني | قسمت پنجم]

از اسانسور خارج شد و به سمت در خروجي اپارتمان رفت.
با ديدن تاكسي زرد رنگي كه جلوي در ايستاده بود، نفس عميقي كشيد و سوار شد و پس از گفتن مقصد، سرش را به شيشه پنجره تاكسي تكيه داد.
او آرام فروغ بود، دختر احمد فروغ و پرستو صالحي. چشمان به رنگ شبش، يادگاري پدرش بودند و صد البته كه بخشي از زيبايي هايش را هم از مادرش به إرث برده بود.
زمان به سرعت ميگذشت. وقتي به خودش امد كه تاكسي توقف كرده بود.
پول تاكسي را حساب كرد و با برداشتن چمدان بسيار سنگينش، پياده شد.
وارد فرودگاه كه شد، خانمي شماره پروازش را اعلام كرد.
ديگر وقتش بود، بايد مي رفت، مي رفت تا با آينده پيش رويش مقابله كند.
آرام قوي مي رفت و معلوم نبود كه قوي باز مي گردد يا نه؟
***
به دور و برش نگاهي انداخت.
خودش را در ميان آنهمه آدم غريبه احساس ميكرد.
حمل آن چمدان سنگين برايش سخت و هواي اين تهران الوده به شدت نفس گير بود.
آسمان خاكستري اين تهران، دلش را ميزد. او به آسمان آبي و عاري از هر دودي عادت كرده بود، نه آسمان خاكستري دلگير.
غمگين و درمانده، مجددا نگاهي به دور و برش انداخت. خودش را بي كس و كار احساس ميكرد اما او كه تنها نبود.
مسلما اگر به آرمان خبر مي داد، آرمان براي استقبال مي آمد اما خودش نخواسته بود. نمي خواست براي آرمان زحمت و دردسري درست كند.فكر مي كرد إضافي است.
دسته چمدانش را با دو دست نگه داشت و خواست آن را بلند كند كه مردي به او تنه زد و بي تفاوت از كنارش گذشت.
تعادل خود را حفظ كرد اما چمدان از دستش افتاد و چپه شد.
چشمان مشكي رنگش پر از اشك شد.
به خودش تشر زد:
-هيس...چيزي نيست آرام. گريه نداريم. چرا اينقدر بي توقع شدي تو دختر؟تا بوده همين بوده. آدماي اين دنيا بي رحمن، بايد عادت كني.
مجددا چمدان را برداشت و با ديدن تاكسي، درست آنطرف خيابان لبخند كوچكي زد.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/13/18
ارسال ها
108
لایک ها
575
امتیاز
2,803
محل سکونت
سرزمين رويا(:
#8
[آرام اما طوفاني | قسمت ششم]

نيمه هاي آسفالت بود و به دور و برش توجهي نداشت اما با صداي بوق متمدد ماشيني تازه به خود آمد و به پژوي نقره اي رنگ كه در چند سانتي متري او توقف كرده بود،چشم دوخت.
راننده كه مردي چاق،تقريبا كچل و بي اعصاب بود،از ماشين پياده شد و داد زد:
-آبجي حواست كجاست؟ميزدم بهت خوب بود؟
آهي كشيد و در دل گفت:
" اي كاش كه ميزدي"
نيم نگاهي به راننده انداخت و زيرلب كلمه "ببخشيد" را گفت و سوار تاكسي شد.
چشمانش را بست و دندان هايش را چفت هم كرد تا آن بغضي كه راه گلويش را سد كرده است،راه باز نكند.
راننده آدرس را پرسيد و او تنها آدرسي كه در خاطر داشت را به راننده داد.

جلوي درب سبز رنگ و زنگ زده ايستاد.
مردد بود در بزند يا نه ؟
بالاخره دل را به دريا زد و با دستش محكم به در كوبيد.
يعني ميشد باز هم مادرش در را باز كند و گونه اش را ببوسد و خوش آمد بگويد؟
بايد به خيال بأطلش پوزخندي مي زد و مي گفت:
"زهي"
پيرزني با صورت سرخ و تپل و چادر سفيد رنگ گلدار،در را باز كرد.
پيرزن در نگاهش اشنا نبود.
-جانم دخترم؟با كي كار داري؟
لبش را با زبان تر كرد و پرسيد:
-ببخشيد منزل خانواده فروغ؟
پيرزن لبخندي زد و گفت:
-دخترم خانواده فروغ ، حدودا يك سال و نيم پيش، اين خونه رو به من و دخترم واگذار كردند.
سرش را پايين انداخت و با صداي گرفته اي گفت:
-باشه ممنون.
پيرزن كه انگار فهميده بود حالش زياد خوب نيست،با خوشرويي پرسيد:
-مي خواي يك ليوان آب واست بيارم؟
از خدا خواسته سريعا قبول كرد.
پيرزن پس از مدتي با ليواني آب از راه رسيد و آن را به دستش داد.
نگاهي قدردان به پيرزن انداخت و آب را لاجرعه سر كشيد.
نفس حبس شده اش را بيرون داد.
-ممنون، لطف كرديد.
سپس ليوان را به دست پيرزن داد.
پيرزن مهربان به او لبخندي زد و در جواب تشكرش گفت:
-خواهش ميكنم دخترم، خداحافظ.
سپس در را به رويش بست.
حال چه ميكرد؟
 
آخرین ویرایش

ف.سين

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/13/18
ارسال ها
108
لایک ها
575
امتیاز
2,803
محل سکونت
سرزمين رويا(:
#9
[آرام اما طوفاني | قسمت هفتم]

راه چاره اي نداشت.
تنها راهش هم تماس گرفتن با آرمان بود.
موبايل را أز جيب كيف مشكي رنگش بيرون آورد و شماره آرمان را گرفت.
زياد طول نكشيد كه آرمان جواب داد و صداي دادش در گوش آرام پيچيد.
-معلوم هست كجايي آرام؟مي دوني چند بار بهت زنگ زدم؟كي ميخواي دست از اين عادتت برداري؟اصلا تو به جز دردسر درست كردن، كار ديگه اي هم بلدي؟
خيلي جلوي خودش را گرفت تا اشكش نريزد اما از درون شكست، همانند يك شيشه شكست و خرد شد.
بغضش را قورت داد و با أوقات تلخي پرسيد:
-آدرس خونه؟
صداي آرمان كمي پايين آمد:
-آرام كجايي؟
-آرمان آدرس خونه رو بده.
باز هم صداي داد آرمان بلند شد:
-لعنتي تو با كي لج كردي؟با خودت يا بامن؟كجايي؟
نفس عميقي كشيد.
-تهران
او يادش نرفت كه آرمان چه حرف هايي را نثارش كرد اما در عوض، آرمان چه زود فراموش كرد و با صداي هيجان زده اي گفت:
-واقعا؟ بگو كجايي بيام دنبالت!
-نمي خوام، آدرس رو بده، خودم ميام.
آرمان كه حال كمي آرام تر شده بود،با لطافت گفت:
-خواهش ميكنم آرام، روزمون رو خراب نكن.
واقعا او روزشان را خراب كرده بود؟
مگر آرمان نبود كه هرچه دلش خواست به او گفت؟حال طلبكار آرام هم شده بود؟
باز هم سكوت كرد و سپس با گفتن "آدرس رو برات مي فرستم" تماس را قطع كرد.
آدرس را فرستاد و منتظر شد تا آرمان از راه برسد.

نيم ساعتي گذشت كه با ديدن آرمان در آن پژو پارس سفيد رنگ، ماتش برد.
نگاهش قفل همان دو تيله مشكي رنگ شد، چيزي كه هردو از پدر به إرث برده بودند.
آرمان بلافاصله از ماشينش پياده شد و به سمتش آمد.
وقت را هدر نداد، چمدان را رها كرد،به سمت آرمان رفت و خودش را در اغوش برادرش پرت كرد.
يكي يكدانه عجيب دلش هواي برادرش را كرده بود.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/13/18
ارسال ها
108
لایک ها
575
امتیاز
2,803
محل سکونت
سرزمين رويا(:
#10
[آرام اما طوفاني | پست هشتم]

اين دخترك به اصطلاح قوي، در عين سرسخت بودن، زيادي مهربان بود.
چقدر زود فراموش ميكرد و چقدر زود ميبخشيد. البته نه همه را، اين دخترك همه را نمي بخشيد، حتما بايد يكي از انسان هاي روي كره زمين را از بقيه انسان ها جدا مي كردند، كسي كه آرام به شدت از او بيزار و متنفر شده بود.
آري اين دخترك از يك نفر به شدت كينه به دل گرفته بود.

از يكديگر جدا شدند. آرمان به سمت چمدان رفت و پس از گذاشتن آن در صندوق عقب، به همراه آرام سوار ماشين شد.
سكوتي تلخ بر فضا حاكم بود.
او كه انگار كمي كلافه شده بود، خودش براي شكستن اين سكوت پيش قدم شد و رو به آرمان پرسيد:
-كي خونه رو عوض كرديد؟
آرمان نيم نگاهي به او انداخت و جواب داد:
-وقتي رفتي مالزي، تصميم گرفتم خونه رو بفروشم. مامان حالش خيلي بد بود، نخواستم با موندن تو اون خونه بيش از اين اذيت شه.
با بغض لب زد:
-يادگار بابامون رو فروختي؟ اينقدر ساده بود؟
آرمان با شنيدن اين جمله اش، زهرخندي زد.
-چه توقعي داري آرام؟ تو اون شرايط چيكار ميكردم؟
پاسخي نداشت تا بخواهد جواب سوالات آرمان را بدهد، در عوض سوالي ديگر پرسيد:
-مامان؟ مامان چي؟
-آرام مامان خيلي وقته كه به خودش سر نزده، فراموش كرده خودش رو، ديگه هيچ اثري از اون ماماني كه ميشناختي، نيست. شده زني كه هر شب و هر روز كارش گريه كردنه. افسرده شده، به من و نسترن هم گوش نميده. آرام ميدوني چيه؟
با صدايي كه به زور از حنجره اش بيرون مي امد، گفت:
-چيه؟
-براي اولين بار تو زندگيم ميترسم، ميترسم بلايي سر مامان بياد و اونوقت....
حرف آرمان را قطع كرد:
-اونوقت من خودم رو تا اخر عمرم، نمي بخشم.
آرمان با لحني تأسف بار و ناراحت لب زد:
-كاش آرام! كاش زمان به عقب برمي گشت، شايد تصميم درستي ميگرفتي.
صدايش اوج گرفت:
-مگه جرم من چي بود آرمان؟عاشق شدن؟مگه تو عاشق نشدي؟
-همه عاشق ميشن اما انسان خودش انتخاب ميكنه كه عاشق چه كسي بشه.
در حالي كه سعي داشت اشك نريزد، گفت:
-اشتباه ميكني آرمان، اين تصميم رو قلبمون ميگيره نه خودمون!
 
آخرین ویرایش

بالا