ویژه رمان حد طوفان | ف.سین کاربر انجمن یک رمان

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
248
لایک ها
1,815
امتیاز
3,113
#41
چشمانش را باز كرد و زودتر از هميشه از رخت خواب دل كند.
رو تختي بنفش با خط هاي زرد رنگ افقي، عجيب به هم ريخته شده بود اما او اصلا حوصله مرتب كردنش را نداشت و اين كار را به عهده آيسل كه همسر حسين آقا بود، گذاشت.
او عادت داشت تا هر صبح دوش كوتاهي بگيرد، پس بدون آنكه برنامه اش را به هم بريزد، به سمت حمام رفت و با قدم هايي بلند، وارد آن شد.
ده دقيقه بعد، با روپوشي سفيد و موهايي آشفته و خيس، از حمام خارج شد. وقت را تلف نكرد و سرسري حاضر شد.
مقصد خانه مادرش بود. بعد از آن هم بايد به شركت مي رفت تا اوضاع را مديريت كند.
سوار ماشين شد و مانند هر صبح، تشكري از حسين آقا كرد و از خانه اي كه به عمارت شبيه بود، بيرون زد.

نيم ساعتي طول كشيد تا به آن خانه برسد. ماشين را پارك كرد اما دوست نداشت پياده شود. سرش را روي فرمان گذاشت و خود را لعنت كرد كه چرا پايش به اينجا باز شد.
اين همه راه را آمده بود و بهتر بود كه پياده شود. هر چه بادا باد...
از ماشين خارج شد و جلوي در ايستاد. خواست زنگ را فشار دهد كه همان موقع در عمارت ابتكار ها باز شد و آن پسر با ماشين آخرين مدل خود، درست روبرويش قرار گرفت.
خون در رگ هايش منجمد شد. با قدم هايي بلند وارد عمارت شد اما صداي پشت سرش او را متوقف كرد:
-آفتاب از كدوم طرف در اومده كه جناب بهزاد، أحوالي از منِ حقير نمي گيرن؟
پوزخند زد و بدون آنكه برگردد گفت:
-حال كسي رو مي پرسم كه لياقت داشته باشه نه شما جناب ابتكار و اين آخرين باريه كه جمال روي شمارو زيارت مي كنم.
ابتكار از پشت سر ابرويي بالا انداخت و نوچي گفت و ادامه داد:
-سخت در اشتباهي جناب، به زودي زود، هم رو ملاقات مي كنيم.
خنده عصبي اي سر داد و گفت:
-زهي خيال باطل.
و راهش را كشيد و بي توجه به اين ابتكارِ زبان دراز، به سمت درِ اصلي حركت كرد.
عمارتي سه طبقه با تمي يكدست سفيد. عمارتي كه باغش پر بود از درختان و گل هاي شادابي كه هر روز زيبا تر و قشنگ تر از قبل مي شدند.
راه سنگ فرش مانند را طي كرد. در دو طرفش، پايه هاي بلند مشكي رنگي كه در رأس آنها لامپ هاي ال اي دي قرار داشت، حسابي خود نمايي مي كردند.
درِ عمارت توسط يكي از خدمه باز شد. خدمه سلامي داد و خوشآمد گفت اما او تنها سر تكان داد.
بي توجه از پله ها بالا رفت. اين خانه را مثل كف دست بلد بود. هر چه نباشد، سالهاي زيادي را در اين خانه سپري كرده بود.
-بنيامين؟ چرا اينقدر با عجله؟ خوش اومدي عزيزم.
نگار، نگاري كه قرباني نفرت بين اين دو پسر كه فكر مي كردند نسبتي با هم ندارند، شده بود.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
248
لایک ها
1,815
امتیاز
3,113
#42
نگاري كه فكر مي كرد عاشق بنيامين است زيرا؛ بنيامين دست نيافتني بود. او قسم خورده بود كه بنيامين را عاشق كند و نمي دانست اين حسي كه از آن حرف مي زند، تنها حسي بچه گانه و زود گذر است.
بي توجه به نگار، به سمت اتاق كار مادرش رفت و بدون در زدن، وارد شد.
زهرا، به هنگام ورود او، حرفش را خورد و رو به شهاب گفت:
-شهاب عزيزم، بقيش بمونه براي بعد!
شهاب سر تكان داد و با خنده گفت:
-مادر و پسر رو تنها مي ذارم.
رفت و در طوسي را پشت سرش بست.
نفس حبس شده اش را بيرون داد و با اوقات تلخي ل**ب زد:
-موضوع چيه؟
زهرا موهاي مشكي تازه رنگ شده اش را به داخل روسري آبرنگي گران قيمتش هدايت كرد.
صورتي كشيده و پوستي گندمي داشت و كك و مك هاي خيلي كمرنگي، در زير چشمان گود افتاده اش، نمايان بودند. ل**ب و بيني نه چندان بزرگ و معمولي اي داشت.
دستان كشيده اش را در هم گره زد و رو به بنيامين گفت:
-بنشين.
بي حرف نشست و به زهرا چشم دوخت.
-مي دوني كه تا حالا چيزي ازت نخواستم ولي...
كلافه غريد:
-مقدمه چيني نكن مامان، اصل مطلب چيه؟
زهرا كه خوب پسرش را مي شناخت، باز هم به سراغ اصل مطلب رفت:
-شركت آريانا و همچنين شركت خودت، متعلق به آقا بزرگه و رادوين رياست آريانا رو بر عهده گرفته. پسرم خيلي براش زحمت كشيد. شب و روزش همين شركت بود و تلاش مي كرد كه سر پا نگهش داره. براي اين شركت، هشت سال دوري رو تحمل كرد. آقا بزرگ داره بر مي گرده. براي اينكه اين شركت رو به نام رادوين بزنه، يه سري شروط گذاشته، يكي از اين شرط هاش، شراكت شركت تو و شركت آرياناست، مي خواد ميونه شكر آبتون، درست شه. هم براي شركت خودت خوبه و هم شركت آريانا، آقا بزرگ احتمالا براي تو هم اين شرط رو گذاشته. لطفا قبول كن و هر دو شركت رو نجات بده بنيامين.
مستانه خنديد:
-مطمئني نگرانيت براي دو شركته؟ تو فكر مي كني من قبول مي كنم؟
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
248
لایک ها
1,815
امتیاز
3,113
#43
ادامه داد:
-مامان ميفهمي چي ميگي؟ چند بار جلوي من پسرم پسرم نكن؟ منم پسرتم، منم از خونتم، پاره تنتم. سخته؟ سخته اين رو قبول كني و دو چشمي به من و دوردونت نگاه نكني؟ من چي؟ مگه من براي سر پا نگه داشتن اين شركتي كه داشت ورشكست مي شد، تلاش نكردم؟ آريانا يك شركت موفق بود و شركت توسكا در معرض سقوط، چطور من شركتم رو سر پا كردم و نتيجش شد صعود ولي رادوين تو همين نقطه مونده؟ چرا بي منطقي؟
عصبي غريد:
-ديگه پا تو اين خراب شده نمي ذارم، شنيدي؟
به سمت در رفت. دستش را روي دستگيره سرد و فلزي گذاشت اما حرف زهرا، ميخكوبش كرد:
-مي دوني كه تا اين زمان، هر كاري براي خوشبختيش انجام دادم. اگه اون غصه بخوره و ناراحت شه، قيد خودمو هم مي زنم.
و چه ساده شكست دل پسرش را
دل شير مردش را
دل پاره تني كه از گوشت و خونش بود
چه بي رحم است چنين مادري!
چطور دو چشمي مي بيند پسرانش را؟
چطور فرق مي گذارد بين دلاورانش؟
دستانش را مشت كرد. سخت بود برايش. انتخاب، دشوار ترين كار ممكن است. از يك طرف ناراحتي زني كه با همه بدي ها و بي رحمي هايش، به اصطلاح مادر بود، ناراحتش مي كرد و از يك طرف برادري كه برادر خوني اش بود، با اين تفاوت كه پدر ها يكي نبودند، شركت هم به بارش اضافه شده بود و هر آن ممكن بود كه آقا بزرگ بخواهد، اختياراتي كه به أو داده است رد و او را بر كنار كند.
هق هق زهرا بلند شد و همين باعث شد تا تلنگري در او رخ دهد.
علاقه اي كه هنوز نمرده بود، بر منطق پيروز شد.
نفسش را با فوت بيرون فرستاد و ل**ب زد:
-يكي بود، يكي نبود، زير گمبد كبود، كسي بود كه تنها بود... يادته هميشه همين رو اول قصه هات برام مي خوندي؟ تو تنها نبودي ولي من تنها بودم.
ادامه داد:
-سر حرفم هستم. ديگه پامو اينجا نمي ذارم ولي...ولي پيشنهادت رو قبول مي كنم. فقط بخاطر شخص خودت نه شركتم. بهش بگو اول هفته ديگه براي قرارداد بياد شركت.
در را باز كرد و خواست خارج شود كه زهرا با چهره اي شاد و صدايي كه به خاطر گريه، گرفته و دو رگه شده بود، گفت:
-بنيامين؟
جواب داد:
-نمي خوام حرفي بزني يا تشكر كني.
به سمت در رفت و به سرعت از اين عمارت كه حس خوبي را نسبت به آن نداشت، بيرون زد.
كه فكر مي كرد او در عين جديت، اينقدر مهربان و سخاوتمند باشد؟
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
248
لایک ها
1,815
امتیاز
3,113
#44
حكمتش چيست را كسي نمي داند اما هميشه اول هفته ها خيلي زود از راه مي رسند. درست است، همان شنبه هايي كه همه از آنها نفرت دارند.
شايد شنبه، واقعا هم روز نحسي است.
مانند هميشه، طبق برنامه عمل كرده و كار هاي روزانه اش را انجام داد.
شنبه، بي حوصله تر از آني بود كه بخواهد در انتخاب لباس درنگ كند و به دنبال يك كت و شلوار خوب بگردد، پس سرسري حاضر شد و از خانه بيرون زد.
طبق معمول، مقصد شركت بود. آنقدر فكرش درگير اتفاقات پيش آمده بود كه نفهميد كي رسيد.
از ماشين آخرين سيستم خود پياده و به سمت شركت رفت. اينبار خواست از پله ها برود تا كمي وقت تلف كند.
بالاخره رسيد اما همين كه چشمش به جاي خالي آرام خورد، اخم ميان ابروهايش پررنگ تر شد. نبود آرام آزارش مي داد، درست برعكس ديگر منشي ها!
وارد اتاقش شد و در را به هم كوبيد.
همه كارمندان، كنجكاو به در سفيد اتاق مي نگريستند و نمي دانستند چه شده!
انگار همه چيز دست به دست هم داده بود تا او را عصبي و از خود، بي خود كند.
شماره اتاق مديري ها را گرفت و تلفن را در كنار گوشش قرار داد.
صداي طناز در گوش هايش پيچيد و او به اين فكر كرد كه طناز، چه صداي بلند، تيز و كر كننده اي دارد.
-بله؟ بفرماييد.
لبش را تر كرد و پرسيد:
-فروغ كجاست؟ دير كرده!
طناز خود را جمع و جور كرد و پاسخ داد:
-چيزه...مشكل داشت، نشد كه بياد يعني؛ مياد ولي كمي با تأخير.
عصبي و شمرده ل**ب زد:
-از من كه اجازه نگرفت، گرفت؟ به چه حقي بدون هماهنگي من اينكار رو كرده؟
-ولي حسيني...
دستي درون موهايش كشيد، چشم بست و ادامه داد:
-بحث حسيني و فروغ جداست.
طناز كه جا خورده بود، سكوت كرد. تازه فهميد كه چه گفته است و نمي دانست اين كلمات چگونه در دهان چرخيدند و جاري شدند!
طناز سرفه اي سر داد و بحث را از موضوع اصلي، منحرف كرد:
-جناب بهزاد، همين الان مينا گفتن كه مهمون داريد.
نفسش را كلافه بيرون داد و گفت:
-كي هست؟
-آقاي ابتكار!
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
248
لایک ها
1,815
امتیاز
3,113
#45
زاويه ديد آرام:
حال پرستو چندان مساعد نبود و او، وقتي به اتاقش مي رفت تا براي رفتن به شركت حاضر شود، پرستو را ديد كه دست بر صندلي گرفته و قلبش را ماساژ مي داد. براي كمك رفت اما...
همچون هميشه از طرف پرستو، به عقب هُل داده شد اما نرفت، نخواست مادرش را تنها بگذارد.
بالاخره به هر جان كندني بود، حاضر شد.
در تاكسي نشسته بود و به اين فكر مي كرد كه چرا همه چيز اينقدر سريع و بي وقفه مي گذرد و او حتي فرصت اين را پيدا نكرده تا جبران كند؟!
تاكسي جلوي شركت توقف كرد. هزينه را حساب كرد و پياده شد.
با دو به سمت شركت رفت و به هنگام ورود به شركت، مينا و طناز را رؤيت كرد كه با عجله به سمتش مي دويدند. سرعتش را كم كرد و ايستاد تا خستگي در كند.
مينا در حالي كه زودتر از طناز رسيده بود، تند تند ل**ب زد:
-عصبانيه...خيلي هم عصبانيه.
او اما بي خبر از همه چيز، با گيجي پرسيد:
-از كي حرف مي زنيد؟ كي عصبانيه؟
طناز بر پيشاني كوبيد و جواب داد:
-عموي من، خب بهزاد ديگه.
مينا در حالي كه اخم كرده بود، مشتي به بازوي طناز زد و گفت:
-نميشد عمت باشه؟ پدر من چيكارست؟
سپس دست هايش را در سينه جمع كرد و از طناز، روي برگرداند.
طناز قهقهه اي سر داد اما حال گرفته او، با شوخي هاي طناز و مينا هم خوب نشد. طناز و مينا، با ديدن قيافه وا رفته آرام، دست از شوخي اي كه هدفش، بهتر كردن حال او بود، برداشتند.
نمي خواست آنها را ناراحت ببيند، پس بالإجبار لبخندي زد. چهره ي اين دو دختر عمو، با ديدن اين لبخند، ذوق زده و شاد شد و او به اين فكر كرد كه با يك لبخند، شايد بشود يا دنيا را هم تغيير داد. لبخند مرحم خيلي از زخم ها، دليل حال خوب انسان ها و بسياري از ذوق ها و شادي هاست. كاش بتوانيم اين لبخند را با أجبار هم بر ل**ب آوريم كه نكند ديگران غصه بخورند. لبخند بزنيم حتي اگر حال دلمان آنچنان خوب نيست.
با گفتن "من رفتم"، به سمت آسانسور رفت و دكمه طبقه مورد نظر را زد.
به هنگام باز شدن در آسانسور، از آن خارج شده و به سمت ميزش رفت و پس از برداشتن دفتر كوچك يادداشتش كه جلدي مشكي داشت، به همراه يك عدد روان نويس، راهي اتاق بهزاد شد.
به عادت هميشه، تقه اي به در زد و با اجازه ورود بهزاد داخل شد اما كاش نمي شد...
چه مي ديد؟ باورش براي او، سخت بود. مسبب بدبختي هايش، درست روبرويش بود و اين يعني؛ اوج بدبختي!
رادوين ابتكار برگشته بود، اينبار با يك هدف، نابودي زندگي از هم پاشيده آرام براي هميشه!
نگوييد اين داستان كليشه است، نگوييد اين احتمال غير ممكن است، نگوييد از بين اينهمه انسان، چرا آرام و چرا اين شركت؟ سرنوشت را دست كم نگيريد، او هر چيزي را امكان پذير مي كند.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
248
لایک ها
1,815
امتیاز
3,113
#46
[آرام اما طوفاني | قسمت چهل وسوم]

دفتر با بدترين حالت ممكن از دستش افتاد. او در اين دنيا نبود، او در خيالات و خاطرات مبهم غرق شده و نمي دانست كه دقيقا كجاست!
دنياي او، تاريك تر از هر زماني شده بود. بايد قوي مي ماند، نبايد زمين مي خورد.
با رمق آخرش، خم شد و دفترچه را برداشت. با قدم هايي بي جان، به ميز بهزاد نزديك شد.
-صبح بخير.
آخي عميق از قفسه سينه اش خارج شد، آهي كه حتي دل سنگي رادوين را هم به درد آورد. با حروفي مقطع، ل**ب زد:
-ص..صبح بخير
بهزاد به عادت هميشه، دستانش را در هم حلقه كرد و با همان جديت در كلامش گفت:
-خوب، توضيح بديد.
او حتي حوصله نداشت كه حرف بزند اما مجبور بود:
-اگه مي شه، بعداً، الان مهمان داريد.
رادوين پوزخندي زده و روي برگرداند. بهزاد اما بي خبر از همه چيز، داغ دلش را تازه تر كرد:
-اينجا غريبه اي نيست خانم فروغ! آقاي ابتكار ازين به بعد، با شركت خودمون كار مي كنن، قراره خيلي ببينيدشون.
صداي قلبش شنيده نمي شد. قلبش انگار نمي تپيد، انگار زمان براي او متوقف شده بود.
به صندلي كناري دست گرفت و گفت:
-م...من امروز كمي ناخوش هستم. اگه مي شه، برم سركارم.
بهزاد كه نمي دانست او چه فشاري را تحمل مي كند، سريعاً گفت:
-قراره يك پرونده مهم رو برسي كنيد. بايد صبر كنيد تا بيارنش.
سپس تلفن را برداشت و شماره يكي از اتاق هارا گرفت. از شانس بد آرام، تلفن پاسخ داده نشد و بهزاد در حالي كه زير ل**ب غرولند مي كرد، ادامه داد:
-خودم مي رم، همينجا صبر كنيد.
بهزاد با قدم هايي بلند، از اتاق خارج شده و او و رادويني كه به گرگ بي شباهت نبود را در اتاق تنها گذاشت.
آن دو كه حال در اين اتاق تنها مانده و از در نيمه باز، غافل بودند، هر كدام به يك چيز فكر مي كردند.
سكوت...
تيك تاك ساعت روي ديوار...
صداي آرام كولر...
دست رادويني كه بر روي دسته صندلي ضرب گرفته بود و دنيايي كه هر لحظه برايش گنگ تر مي شد، دست به دست هم داده بودند تا او را به جنون برسانند.
با حركتي آني، روبروي رادوين قرار گرفت و پرخاش كرد:
-اومدي باز من رو نابودي كني؟ اينبار بدتر؟ اينبار وحشت ناك تر و دردناك تر؟
رادوين اما خونسرد، لبخند چندشي زد و پاسخ داد:
-اگه پا روي دمم بذاري، آره. مي شم كابوس هر شبت.
چشمانش از اشك لبريز شدند. اين مرد چقدر بي أنصاف بود، اين مرد او را به ويرانه مي كشاند.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
248
لایک ها
1,815
امتیاز
3,113
#47
[آرام اما طوفاني | قسمت چهل و چهارم]

-اگه يك قدم از خط قرمز هام رد شي، هيچي برام مهم نيست، پا مي ذارم رو حرمتي كه تو شكستي و من نشكستم.
قطره اي اشك پايين چكيد كه با خشم آن را پس زد و ادامه داد:
-تو باعث شدي، دليل اصلي مرگ بابام تو بودي...تو بودي.
اخم ميان ابروان رادوين پررنگ تر شد و در جواب او گفت:
-تو خودت مقصر بودي، تو گند زدي به زندگيتون، تو اعتماد كردي نه من! باعث و بانيش من نبودم آرام...
داد زد:
-اسم من رو به زبان نيار.
بلند شدن رادوين همانا و پر شدن فاصله طويلشان همانا!
قدمي به عقب برداشت كه رادوين سريعا همان فاصله كوتاه را هم پر كرد و شمرده شمرده گفت:
-ببين منو، اگه گند بزني به اهدافم، تباه مي شي.
قطره ديگري از اشك ها، چهره اش را خيس كردند. عجيب بود، انگار تمام غرور، شخصيت و قدرتش را در مقابل اين مرد گرگ صفت، فراموش كرده بود و چه ساده اشك مي ريخت.
-تو من رو تباه كردي. تو هشت سال پيش من رو تباه كردي. از اين دختري كه روبروته بترس، از آدمهايي كه چيزي براي از دست دادن ندارن بترس، اونا تو رو تو اين بازي كيش و مات مي كنن.
سيلي اي كه به او زده شد، برق را از سرش پراند.
گاهي نمي شود چيزي گفت، بايد سكوت كرد. انساني كه روبرويمان است، با شنيدن سخناني كه به مذاقش خوش نمي آيند، از خود بي خود مي شود. او دوست ندارد سر از كار حقايق تلخ و قانون دنيا و طبيعت در آورد.
***
اشك ها ديدم را تار كرده و قطره قطره بر روي دفتري مي چكند كه اسرار نهفته اين سال هاي گذشته را برملا مي كند.
مي خواهم قبول كنم كه تمام شده اما قبلش مي خواهم ببينم كه هم اكنون كجا هستم! در كدامين جايگاه؟
سرچشمه تنها نوري كه پس از اين ساعت شب مي تابد، چراغ خواب سفيد رنگيست. چهره اش كه زير آن نور، ناواضح شده است، آرامش را به دلم اعطا مي كند.
من ديگر آنجا نيستم، من با دست و پايي گم شده، در اتاقي نيستم كه اوايل دلم را به ويرانه كشاند، من نزد او هستم، اويي كه تكيه گاه و مدافعم است.
از پشت ميز بلند شده و به سمت تخت مي روم. بر روي زمين و در كنار تخت مي نشينم و از نزديك به چهره اش خيره مي شوم.
دستم را لابلاي موهايش به حركت در مي آورم. چهره اش را لمس مي كنم تا بدانم كه واقعيست. آري هست.
ديگر كابوس نمي بينم، هرچه كه بوده تمام شده است. در خوشي ها غرق شديم، به آرزوهايمان رسيديم. چه بهتر از اين؟
***
 

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
248
لایک ها
1,815
امتیاز
3,113
#48
داد زد:
-من اون ساده چند سال پيش ها نيستم. عوض شدم، تغيير كردم. ديگه خفه نمي شم، بسه.
بازوهايش أسير دستان مردانه ي ابتكاري شد كه چشمانش از فرط عصبانيت سرخ رنگ شده بودند.
صداي اين مرد را از بين دندان هاي به هم چفت شده اش شنيد:
-بيخيال...انگار دوست داري كه باز هم وارد بازي بشي.
ادامه داد:
-اين رو خوب تو گوشت فرو كن: "بازي با من عواقب سنگيني رو به دنبال داره" اگه ببازي، هيچ وقت نمي توني بلند شي چون من زودتر دست به كار مي شم و فلجت مي كنم.
ترس سراسر اعضاي بدنش را محاصر كرد، آري او از مرد روبرويش ترسيده بود و مي دانست كه اين ابتكار، هيچ حرفي را بي منظور به زبان نمي آورد.
-اينجا چه خبره؟
نگاه هر دويشان، به سمت چهره گنگ بنيامين بهزاد سوق يافت.
كم كم حلقه دستان رادوين شُل و از هم باز شد. ضربان قلب ها كند شده بود.
-گفتم اينجا چه خبره؟ شما هم رو مي شناسيد؟
او اما همچون هميشه، در مقابل اين مرد محكم و استوار ايستاد تا نكند همه فكر كنند او ضعيف شده!
ل**ب زد:
-چيزي نشده جناب بهزاد، سو تفاهم پيش اومده بود براي ايشون. آها...اون پروندست؟ من ببرمش ديگه نه؟
سپس بي آنكه مجالي دهد، به سمت بهزاد رفته و پرونده را از او گرفت. لرزش دستانش را مهار كرد و تند تند گفت:
-من مزاحم نمي شم، با اجازتون.
 

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
248
لایک ها
1,815
امتیاز
3,113
#49
در را به هنگام خروج بست و دستش را روي قسمت سمت چپ قفسه سينه اش گذاشت و پي در پي نفس عميق كشيد. زير چشمانش را با انگشت، پاك كرد و پس از كشيدن نفسي عميق، به سمت ميزش رفت.
بايد به آرمان مي گفت؟ راز چند ساله اش را مي گفت و اين مرد را معرفي مي كرد؟
به خودش تشر زد. اگر آرمان مي فهميد، همه چيز به هم مي ريخت. ترجيح مي داد كه از اين مرد غريبه اي كه سالهاست آرمان از او مي پرسد كيست، حرفي نزند. بهتر است اين دو براي هم غريبه بمانند.
كاش سكوت نمي كرد.
مشغول برسي آن پرونده شد و در همان حين، سعي كرد به جز كارش، به چيزي فكر نكند و تمركز داشته باشد كه نكند اشتباه كند.
ساعت ها و دقيقه ها سپري مي شدند و او غرق در همين يك پرونده چند صفحه اي بود. فكر كه درگير باشد، براي خواندن و برسي يك صفحه، يك روز هم كم است.
صدايي از اتاق بهزاد به گوش رسيد. گوشهايش را تيز كرد:
-خستم كردي ديگه. گمشو! من فقط به خاطر مامان اين كار رو كردم خوب؟ فكر بيخود رو تو سرت پرورش نده.
صدايي رادوين هم بلند شد:
-تو كاره ي من نيستي. براي من اداي آدمهاي با فهم و شعور رو در نيار، تو خودتم به اين شراكت نياز داري و دفعه آخر كه بخواي برام تأيين تكليف كني و سوال پيچم كني، كاري مي كنم كه از به دنيا اومدنت پشيمون شي.
هنوز مشغول تجزيه و تحليل اين حرف ها بود كه در به شدت باز شد و رادوين از اتاق خارج شد. ترسيده از جا پريد. رادوين حركت كرد اما در يك قدمي او متوقف شد. تيز به سمت آرام برگشت و غريد:
-تو نحسي. هر چي مي كشم از دست توئه. برات دارم...خيلي بد!
به خود لرزيد. حتي متوجه خروج رادوين از شركت هم نشد.
لعنت به آنهايي كه روز هارا بر آدم حرام مي كنند أما شب ها، ياد و خاطره هايشان، در ذهن مرور مي شوند. اين انسان ها را نمي شود به راحتي از ياد برد.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
248
لایک ها
1,815
امتیاز
3,113
#50
سر جايش نشست و ميخكوب روبرويش شد. چندي بعد، تلفن كرم رنگ كناري اش زنگ خورد. آن را برداشت و پاسخ داد:
-بله؟
صداي عصبي و كلافه بهزاد در گوش هايش پيچيد:
-اون پرونده رو مي خوام، همين الان!
به پرونده روبرويش خيره شد و با توجه به اينكه صفحه آخرش بود، به اين فكر كرد كه حتما همه اش را برسي كرده و مشكلي نداشته، پس پاسخ داد:
-الان مي آرم خدمتتون.
و تلفن را سرجايش گذاشت. پاهايش توان حمل وزنش را نداشتند و هنوز هم مي لرزيدند. با هر جاكندني كه بود، ايستاد و پرونده را بست.
لبخند كوچكي به ل**ب زد و به سمت اتاق بهزاد رفت.
***
-آرامش قبل از طوفان؟
-اره مامان، خانم معلممون گفته بايد باهاش انشا بنويسيم.
لبخندي به ل**ب مي زنم و مي گويم:
-خوب باشه، بنويس!
ادامه مي دهم:
-انسان ها، در مشكلات كه غرق مي شوند، به جاي دفاع از حقشان خفه مي شوند. مرداب اين مشكلات، با تقلا كردن ها، آنها را بيشتر در خودش غرق مي كند و اين يعني؛ هيچ راه فراري نيست! آدمها در اين مواقع، نه اميدي دارند و نه تكيه گاهي... پس سعي مي كنند خود را به بي تفاوتي بزنند، بي دليل مي خندند و مي خواهند فراموش كنند هر آنچه كه شده است را! فكر مي كنند به آرامش رسيده اند اما زمان كه بگذرد، مشكلات دوباره برايشان ياد آور مي شوند، خشمگين مي شوند؛ همچون طوفاني خواهند شد كه به اين زودي ها آرام نمي شود. آنها در اين طوفان، خودشان را هم از ياد مي برند. طوفان، خودِ واقعي آدم هارا با خود مي برد. آن آرامش اوليه، بعد ها طوفان خواهد شد... مشكلات را دست كم نگيريد، آدم هارا نرنجانيد و نشكنيدشان. آرامش اوليه آنها، آرامش قبل از طوفان است، پس مراقب باشيد.
نفس عميقي مي كشم و مي پرسم:
-نوشتي؟
لبخند دخترانه اي مي زند و مي گويد:
-اينقدر قشنگ قشنگ گفتي كه يادم رفت بنويسم.
بلند بلند و با يكديگر مي خنديم.
دخترم! پاره تنم! كاش هيچ وقت، غمگين نشوي. بلند بلند بخندي و زندگي روي خوش را به تو نشان دهد. خوشبختي ات آرزويم است، پس خوشبخت شو!
***
اين پارت، تقديم به:
Lady Green @Lady Green عزيزم كه كلي انرژي رنگي منتقل مي كنند...
 
آخرین ویرایش
بالا