انجمن یک رمان

مهمان گرای شما برای استفاده کامل از امکانات انجمن (ارسال رمان،مطالعه رمان ها) باید در انجمن عضو شوید. اگر آشنایی کامل با عضویت در انجمن را ندارید اموزش زیر را مطالعه کنید
آموزش ثبت نام در انجمن
جهت عضویت کلیک کنید

کامل شده رمان مردی حکم میدهد | مهلا جعفری کاربر انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

مهلا جعفری

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/17/18
ارسال ها
257
لایک ها
1,332
امتیاز
3,113
#1
کد رمان: 1212
ناظر: NOSHIN
ویراستار: monir


نام رمان: مردی حکم می‌دهد!
نام نویسنده: مهلاجعفری
ژانر: عاشقانه، اجتماعی


خلاصه:
داستان در مورد برادرانی روایت می‌کند که زیر سایه‌ی شیرزنی همچون کوه، قد کشیده‌اند، مردانگی می‌کنند و دم نمی‌زنند.
اما زندگی گاهی چیزی دیگر می‌خواهد؛ آیا همان نورچشمی مادر می‌مانند؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
942
لایک ها
12,266
امتیاز
4,773
سن
21
محل سکونت
تهران
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

مهلا جعفری

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/17/18
ارسال ها
257
لایک ها
1,332
امتیاز
3,113
#3
گاهی عاشق تو را دوست داشتن، می‌شوم.
گاهی عاشق تو را بیرون کشیدن از اتاقک سیاه و خزان زده خیالم می‌شوم.
گاهی دوست دارم با همین دستان که روزی آن‌ها را سفید و ظریف خود می‌خواندی و آرزویش نوازش موهای مواج و پرکلاغیت بود، آن‌چنان بر گوشه صورتت بنوازم که اثرش از لابه‌لای ته ریش زبر و قشنگت که آن هم از حماقت‌های عاشقانه من بود پیدا شود و بگویم لعنتی‌ترین شعر عاشقانه من،
دلیل ثانیه‌های پراحساس من.
رفیق لحظه‌های ناب من، هنوزم دوستت دارم برگرد!

«نازگل»
بوی ماکارونی خوش عطر مامان کل حیاط رو برداشته بود با لذت بو کشیدم؛ چادرکشیم رو در آوردم و در حالی که لبه حوضچه کوچیک حیاط باصفامون می‌نشستم مامان رو صدا زدم:
-مامان؟ مامان خانم؟ زری خانومی؟
در باز شد و مامان با همون عکس‌العملی که فکر می‌کردم، لب پایینش رو به دندون گرفته بود و با دست دیگه‌‌اش گوشه صورتش رو گرفته بود، بیرون اومد؛ با لبخند نگاهش کردم.
-زهر زردآلو زری خانومی، چه خبرته صداتو انداختی رو سرت و جیغ می‌کشی؟
صداش رو پایین آورد و ادامه داد:
-همین مونده صدات بره خونه عبداللهی و...
-عبداللهی با شنیدن زری خانومی دل و دینش رو بر باد بده.
محکم زد تو صورتش.
-الهی من بمیرم، این حرفا چیه می‌زنی، می‌دونی داداشات سر برسن...
با صدای باز شدن در هر دو برگشتیم، بله خود آقا خوش‌تیپا بودن، دوباره برگشتم سمت مامان.
-برو، زبون نریز ور پریده.
رفتم سمتشون و مدل سربازایی که به مافقشون احترام می‌ذارن احترام گذاشتم و جدی گفتم:
-سلام جنابان.
امیرکیان با همون لبخند دخترکشش نزدیکم شد.
-سلام جغله، توکی اومدی؟
-همین الان.
امیرحسین با سرعت از کنارم رد شد و داد زد:
-میگم بوی دود میاد، نگو این جزغاله خونست.
از حرص جیغی کشیدم و دویدم سمتش که وایستاد و سمتم برگشت.
-زهرمار، چرا جیغ می‌زنی؟ خوشت میاد صدات بره بیرون؟
با ناراحتی نگاهش کردم، بازم یادم رفته بود که امیرحسین زیادی غیرتیه، با همون اخم رفت تو خونه و اصولا از عذرخواهیم خوشش نمیاد، دستای کیان رو شونم نشست و در حالی که من رو با خودش می‌برد تو خونه گفت:
-به دل نگیر جغله امیرحسینه دیگه، می‌شناسیش که.
-آخه این چه وضعشه؟ این چه القابیه به من می‌دین، جزغاله، جغله...
نذاشت حرفم رو بزنم موهام رو بهم ریخت و رفت سمت اتاقش.
-حرص نخور، پیر میشی.
با خنده به چشمای قهوه‌ایش که حس پدرم رو در من زنده می‌‌کرد، نگاه کردم؛ به این فکر کردم که چه‌قدر عاشق داداشامم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهلا جعفری

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/17/18
ارسال ها
257
لایک ها
1,332
امتیاز
3,113
#4
به کارت عروسی توی دستم هزاره و چند باره نگاه کردم و متنشو دوباره خوندم، غزاله چه‌طور تونستی؟ چه‌طور تونستی همچین کاری کنی؟ نگاهمو تو چهار دیواری اتاق سفید و گلبهیم که با یک میز مطالعه کرمی، کمد لباسی به همون رنگ به سادگی اما مرتب پر شده بوده و تختم که به رنگ گلبهی گوشه‌ی دیگه‌ای از اتاق مزین شده بود چرخوندم، انقدر حالم گرفته بود که حتی نتونستم خودمو به تخت برسونم؛ رو قالیچه کوچیک و فانتزی کرم گلبهیم دراز کشیده بود،1 ماه دیگه که بیاد، باید چی بهش بگیم؟
یادم میاد از سه روز پیش که رفتم پیش غزاله...
-غزاله؟ تو چی‌کار کردی؟چه‌طور تونستی؟
-از من چه توقعی داری نازگل؟ بذار منم توضیح بدم.
-مگه چه‌قدر منتظر موندی، همش یک ماه دیگه مونده بود.
-بحث من سر صبر نیست من دیگه...
نذاشتم حرفشو بزنه انقدر عصبانی بودم که دلم می‌خواست خفش کنم، از خونشون که یک کوچه با ما فاصله داشت خارج شدم، اشکی که از گوشه چشمم چکید رو با سر انگشت گرفتم که صدای در اومد، بلند شدم و رفتم تو پذیرایی، امیرحسین و امیرعلی بودن که مامان در رو براشون باز کرده بود، سلامی دادم و با بی‌حالی رفتم تو آشپزخونه، مامان مشغول درست کردن سالاد شیرازی بود، نزدیکش شدم.
-مامان چرا صدا نزدی من بیام.
چاقو رو از دستش گرفتم که امیرکیانم وارد خونه شد وطبق عادتش اول گفت مامان؟
این عادت امیرکیان بود، هر وقت وارد خونه می‌شد، اول مامانو صدا می‌زد، جونش به مامان وصل بود، مامان هم باید بار اول جواب می‌داد وگرنه خونه رو زیر و رو می‌کرد تا پیداش کنه.
خلاصه سفره رو انداختیم و نشستیم پای سفره، پس امروز غذا طبق علاقه امیرعلی بود؛ امیرعلی برادر سومم بود، ملقب به لجبازترین فرد خونه، خدا قسمت نکنه به یه چیز گیر بده تا انجام نشه هیچ‌کس در امان نیست، امیرعلی از لحاظ چهره خوبه اما تیپش از چهره،اش هم بهتر بود، ابروهای کشیده و باریک مشکی که از نزدیک کمی پیوسته بود، چشمای مشکی و کمی کشیده با دماغی کوچیک و لبای کوچولو و باریک، در واقع چهره‌اش ترکیبی از مامان و بابابود، اما بیش‌تر بابا و میشه گفت یک پسر جذاب.
دست از فکر و خیال برداشتم و شروع کردم به میل غذا.
-میگم فنچل، درسا رو چی‌کار‌ کردی؟
هوفی کشیدم، فنچلم اسمی بود که از طرف امیرعلی به بنده می‌رسید.
-هیچی، امروز با اون امینی از دماغ فیل افتاده کلاس داشتیم.
قاشقمو به تقلید از امینی استاد‌عملیمون که ازش متنفر بودم با اون اخلاقش، مدل خودکار رو به بالا گرفتم و رفتم تو حس.
-دخترم؟ فتحی؟ حواستو جمع کن، اگه این بارم اشتباه کنی باید کل فصل رو دوباره کنفرانس بدی.
همشون به دیوونه بازی و اداهای من می‌خندیدن، خودمم خنده‌ام گرفته بود، انقدر ادای این امینی رو،در می‌آوردم دیگه عادت کرده بودن. همگی مشغول بودیم که یک دفعه در باز شد، همگی با شوک نگاهمون رفت سمت کسی که روبه‌رومون بود.
صدای قاشق چنگالا هم قطع شده بود، همه با صدای مامان از شوک خارج شدیم و رفتیم سمتش.
-امیرمحمد؟ مادر کی اومدی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهلا جعفری

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/17/18
ارسال ها
257
لایک ها
1,332
امتیاز
3,113
#5
بعد از به آغوش کشیدن مامان نوبت ما بود که بریم به استقبال، خودمو انداختم بغلش.
-داداشی دلم برات تنگ شده بود، کی اومدی؟
با لبخند نگاهم کرد.
-سلام ژیگوله، تو که هنوز بچه‌ای!
-نخیر، کو؟ 3 سانت بلندتر شدم، 18 سالمم کامل شده، کجای کاری؟
موهامو بهم ریخت.
-حالا می‌ذاری به بقیه سلام کنم یا نه؟
رفت سمت امیرکیان، مردانه مشتاشونو بهم زدن، امیرکیان بغلش کرد.
-می‌بینم مردتر شدی.
-سربازیه دیگه، بخوای نخوای مردت می‌کنه.
امیرکیان برادر بزرگ‌تر من بود، مرد زندگی ما، در عین با محبت بودنش، جدی نمیگم غرور داشت اما جدیت و جذبش ذاتی بود و در مدیریت فوق‌العاده، در واقع امیرکیان قبل این‌که برادر باشه در نقش پدرمون بود، می‌دونم برای ما خیلی سختی کشیده که تو سن 33 سالگی هنوز مجرد بود، دوست داشت اول ما به همه چیز برسیم؛ با تمام وابستگی به مادرم شبیه پدرم بود، چشم‌های قهوه‌ای، ابروهای کوتاه و قهوه‌ای و موهایی به همین رنگ والبته حالت‌دار که جون می‌داد دست ببری توش، الهی کوفت زنش بشه. بینی کشیده و استخوانی و لبای باریک و کشیده.
خوش و بشمون که تموم شد با شوخیای امیرعلی نشستیم سر سفره، مامان با خوش‌حالی زایدالوصفی براش غذا کشید، امیرمحمد در حالی که لباسش رو عوض کرده بود از دست‌شویی حوله به دست خارج شد.
-می‌بینم که هنوز بیکارین و زن،داداشی توخونه نمی‌بینم.
امیرعلی با دهن پر گفت:
-اونم میاد ایشالله‌، تو بگو چی شد یک ماه زودتر اومدی؟ نکنه فرار کردی؟
نشست سر سفره.
-فرار؟ نخیر آقا امیرعلی، چون راه دوربودیم و استعلاجی زیاد داشتم و بدون خطا کم کردن.
مامان: الهی من قربونت برم، انقدر بچم صاف و صادقه که اونا هم فهمیدن.
یک دفعه سه تای دیگه زدن زیر خنده، من و مامان با تعجب، امیرمحمدم با حرص نگاشون می‌کردیم
-وا! شما چتونه؟
امیرحسین: هیچی، مامان یاد چیزی افتادم.
اما من که می‌دونستم کاسه‌ای زیر نیم کاسشون بود‌، بعد از صرف غذا با ظرف میوه وارد پذیرایی شدم که امیرمحمد گفت:
-آخ، موبایلمو چک نکردم، 5 ماهه بهش سر نزدم.
و من با استرس به داداش کیان نگاه کردم، بقیه هم حس منو داشتن، اما قبل این‌که موبایلشو ببینه چیز بدتری دید، خاک تو سر من کنن که کارتو گذاشته بودم رو میز تلفن، برش داشت و برگشت سمت ما.
-به به عروسی؟ چه‌قدر دلم تنگ شده بود واسه یک مهمونی، حالا عروسی کی...
مکث کرد روی متن کارت، همش چشمش روی متن کارت می‌چرخید، چشم دوخته بودیم بهش، با دستایی لرزون ظرف میوه رو گذاشتم رو عسلی، با اخم به مامان نگاه کرد.
-میگم مامان؟ فقط یه آقای صالحی تو محل هست، نه؟
به دیوار پشت سرش تکیه زد، انگار چیزی داشت کمرشو می‌شکست، مامان با چشمای اشکی نگاهش می‌کرد.
-مطمئنن غزاله که خواهری به نام غزاله نداره، یک دونه داره که اونم اسمش غزله پس این...
سر خورد، روی زمین نشست و دوباره به کارت نگاه کرد، من می‌دونم که بغضشو قورت داد که اشکش جلوی داداشاش که با یک دست مشت شده سرشونو پایین انداخته بودن، مبادا شکستن غرور برادرشونو ببینن، بریزه.
-پس این آی اضافه چیه که وسط اسمشه؟ احتمالا اشتباه چاپ شده نه مامان؟ تو که خبر داری؟
و بازم سکوت.
-فردا... فردا عروسیه غزالست؟ آره نازگل؟
با چشمای پر اشکم سرمو تکون دادم، نگاهشو ازم دزدید که اشکشو نبینم، بدون هیچ عکس‌العملی راه افتاد سمت اتاقش.
-امیرمحمد مادر؟
هیچی نگفت، رفت تو اتاق، اما من دیدم، من کمر شکسته‌ی داداشمو دیدم که نتونست دیدن اسم یک مرد دیگه رو کنار اسم عشقش ببینه.
من اشک نریختش، بغض سر باز نکردشو دیدم که فهمید باید فردا صدای آهنگ عروسی عشقشو ببینه و هیچی نگه.
«امیرمحمد»
غزاله، غزاله! چند بار دیگه بایدب خونم تا باورم بشه؟ این همون غزاله منه؟ لعنتی باید باورم بشه؟چرا این‌جا نشستم؟ چرا نمیرم ببینم دروغه؟ فورا رفتم سمت کمد، نصف لباسام آبی بود، فقط چون غزاله دوست داشت.
یه تی‌شرت لی پوشیدم و رفتم بیرون.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهلا جعفری

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/17/18
ارسال ها
257
لایک ها
1,332
امتیاز
3,113
#6
همه برگشتن سمتم، الان وقت هیچی نبود. رفتم سمت در که صدای کیان متوقفم کرد.
-صبرکن.
برگشتم سمتش.
-کجامیری؟
-(سکوت)
-نگو که داری میری یه دختر شوهردار رو ببینی.
کپ کردم، صداشو برد بالاتر.
-آره؟ نگو که داداش منی و قراره بری ناموس یکی دیگه رو ببینی! آره؟
فریادش لرزوندم، من داشتم چی‌کار می‌کردم؟
-تو شیر مادری رو خوردی که هنوزم که هنوزست حجب و حیاش زبونزد همس؟ تو همون کسی هستی که پسرای خیابون جرئت ندارن به خواهرت نگاه کنن که اگه امیرکیانو امیرحسینو امیرعلی نیستن مبادا به گوش امیرمحمد برسه؟ حالا می‌خوای بری به یک دختر که فردا شب عروسیشه و قراره واسه همیشه زن یکی دیگه بشه چی بگی؟
چشمامو بستم، آخ داداش به قلبم دیگه چی‌کار داری؟ هنوز چشمام بسته بود.
-پس هری، برو؛ برو مردیتو ثابت کن اما موقع برگشت قبل این‌که پاتو تو خونه بذاری اسم مرد رو از شناسنامت خط بزن، بعد بیا.
برگشت که بره، ندیدم که هشت چشم دیگه که چهارتاش گریون بود و داشتن منو می‌دیدن هم هستن، غرور من که شکسته، بذار بازم بشکنه.
-داداش؟
ایستاد اما برنگشت.
-من مرد نیستم... من مرد نیستم که عشقم فردا عروسیشه و من هنوز زنده‌ام، بذار بریزه، کی گفته گریه مال مرد نیست؟
-دو ساله که یک روزم مرخصی نگرفتم که مبادا، دو سال بشه دو سال و یک روز، زودتر بیامو عقدش کنم، حالا که اومدم باید بشینم و عقدشو با یکی دیگه ببینم، سه ساله شب و روزم غزالست، اون وقت میگی مرد نیستم و باید یک روزه فراموشش کنم؟
نزدیکش شدمو دستمو گذاشتم رو شونش.
-مرد نیستم داداش، کسی که غرورش بشکنه مگه می‌تونه مرد باشه؟
برگشت، این چشمای کیان بود که اشکی بود؟ محکم بغلم کرد، چه‌قدر خوبه که امیرکیان هست، چه‌قدر خوبه!
نمی‌دونم چند ساعت بود که این‌جا پشت ماشین نشسته بودم، باید می‌موندم، امشب غزالم عروس می‌شد، باید تو لباس عروس ببینمش، من می‌دونم خوشگل شده؛ حتما خوشگل شده. اون چشمای خاکستری که با هر بار نگاهش دل و دین امیرمحمد رو بر باد میده مگه میشه قشنگ نشه؟ چشمامو بستم.
-امیرمحمد؟
-جون امیرمحمد، خب راست میگم دیگه.
-اصلا چه‌طوره موهامم درست کنم واست بریزم بیرون؟
اخم کردم.
-تو غلط کردی که موهاتو، تو خیابون بریزی بیرون، تازه واسه آرایشم شوخی می‌کنم مبادا جدی بگیری!
-می‌دونم آقامون.
-من می‌خوام شب عروسیمون خوشگل کنی.
-امیر!
از ته دل به خجالتش خندیدم.
-جان امیر؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهلا جعفری

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/17/18
ارسال ها
257
لایک ها
1,332
امتیاز
3,113
#7
با صدای جیغ وسوت چشمامو باز کردم، دیگه نتونستم بغضمو پنهان کنم، چه‌قدر ناز شده بود بی‌شرف! اون چشمای درشت و خاکستریش، دماغ کوچولوش، لبای قلوه‌ای و صورتی که الان قرمز شده بود، همه صورتش در حصار آرایش بود اما من همشو بدون اونا هم حفظ بودم، ایستاده بودند و جمعی جلوشون می‌رقصیدند.
-سلام خانومی، نکن... نکن اون خنده‌ها رو نامرد! خندت فقط واسه من بود! ای بی‌غیرت چرا آوردیش این‌جا، دارن همه می‌بیننش؟ دیدی گفتم تو لباس عروس چه‌قدر قشنگ میشی؟ نگفتی امیرمحمد بدون تو چی‌کار کنه؟ چرا اصلا این‌طوری شد؟ نامرد تو نمی‌ذاشتی یک دختر از کنارم رد بشه، محکم بهم می‌چسبیدی تا بفهمن با منی.
حالا دستاشو گرفتی؟ آرشم انقدر قشنگ صدا می‌زنی؟
قبل این‌که بشینه تو ماشین اول اطرافو نگاه کرد، امیرمحمد دیگه نیست، چی رو می‌بینی آخه؟
سرمو تکیه دادم به دیوار پشت سر، 1 ساعت گذشت تا صدای جیغ و بوق ماشینا قطع شد، با کف دو دستم چشمامو مالیدم که سوزشش کم بشه. با وزنه‌ی هزار کیلویی روی دلم پا شدم و راه افتادم سمت خونه، غزاله من مادر نداره، نکنه آرش اذیتش کنه! نکنه دست روش بلند کنه! گ*ه خورده دستش رو غزاله من بلند بشه!
کی رسیدم خونه؟ غزاله با من چه کردی؟ زنگ رو فشار دادم، حوصله در آوردن کلید از جیبمو نداشتم. دستمو به دیوار گرفتم تا نیوفتم، در باز شد.
-امیر محمد؟ معلومه کجایی؟ مامان از وقتی اومده دنبالته!
کنارش زدمو رفتم تو.
-ولم کن امیرعلی حال ندارم.
-همچین عزا گرفته میگه کی رو از دست داده! دختره...
نفهمیدم کی برگشتمو یقشو گرفتم.
-حرف دهنتو بفهم امیر! اون دختر هر کی باشه عشقم بوده، حق نداری ازش بد بگی!
با پوزخند اعصاب خرد کنی دستمو از یقش جدا کرد.
-هه، آره خیلی عزیزه؛ انقدر که با داداشت دست به یقه شدی!
رفت تو خونه، من با داداشمم بد کردم، حالم انقدر بد بود که نتونم رو پام وایستم، همین که خواستم در اتاقو ببندم صدای مامان متوقفم کرد.
-امیر مادر؟
-نترس، نه رگمو می‌زنم نه خودمو به دار می‌کشم، نه مرگ موش می‌خورم.
در رو بستم و همونجا نشستم، چشمامو بستم.
-امیرمحمد اذیت نکن، منظورم اینه همیشه آبی بپوش، بهت میاد عجیب.
-نه، من خاکستری ترجیح میدم.
شیطون پرسید: چرا خاکستری؟
-حالا!
خودش می‌دونست به خاطر رنگ چشماشه که عاشق خاکستریم.
-امیر! از دست تو.
به لرزش موبایلم توجهی نکردم، با بی‌حالی ساعتو نگاه کردم، 4:30 صبح بود، لرزشو قطع کردم.
غزالم الان خواب بود‌، دوباره لرزش با بد عنقی جواب دادم.
-اه، بله؟
سکوت.
-حرف بزن، لالی؟
-امیرمحمد؟
ایستادم! همه چیز ایستاد؛ چند بار صدا رو حلاجی کردم که مبادا اشتباه کنم، آخه این صدا رو حفظ بودم، با شتاب بلند شدم.
-غزاله؟
-خودمم امیر، خوبی؟
-غ... غزاله... مگه شوهرت نیست؟ چرا زنگ زدی ؟
-رفته دوش بگیره.
چشمامو بستم که فکر نکنم چرا رفته دوش بگیره.
-پس تو چرا زنگ زدی؟
صداش بغض داشت.
-امشب فهمیدم اومدی، مامانت به مامانم گفته بود.
-غزاله، چرا؟
بالاخره بغضش شکست.
-امیرمحمد بابام شک کرده بود؛ گفت اگه با کسی رابطه ندارم پس به آرش جواب بدم، نتونستم وگرنه منو می‌کشت، به خدا به حرفم گوش نکرد، منو ندید.
-فقط همین؟
هق هق می‌کرد، بازم نتونستم بغضمو مهار کنم‌.
-گریه نکن... گریه نکن خانومی!
-امیر...
-جان امیر؟ دوستش داری؟
(هق هق)
-قول بده خوشبخت بشی.
-امیر؟
-امیر نه، بگو جان امیرمحمد خوش‌بخت میشم.
-نگو امیر، نگو امیر محمد.
-اذیتت کرد به خودم بگو، امیرمحمدت که نمرده، خب؟
بازم هق هقش گوشمو پر کرد.
-قول ندادی.
تند تند تو اتاق راه می‌رفتم و می‌گفتم تا آرش سر نرسه.
-قول بده، بگو جان امیرمحمد خوش‌بخت میشم.
-ج... جا... جان امیرمحمد ... خوش‌بخت میشم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهلا جعفری

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/17/18
ارسال ها
257
لایک ها
1,332
امتیاز
3,113
#8
-به آرش بگو غزاله،ی من شبا تا باهاش حرف نزنی خوابش نمی‌بره.
-امیر...
-هیس! فقط گوش کن، حتما بگو... بگو غزاله من از عطر شیرین بدش میاد، بگو... بگو از تاریکی می‌ترسه، غزالمو همین‌طور ول نکنه بره...
-امیر.
-جان امیر، برو بخواب، برو فردا روز اول زندگیته خانومی، باید پاشی غذای شوهرتو درست کنی مگه نه؟
-م...من... روی بازوی آرش خوابم نمی‌بره، من دستای محکم تو...
-هیس! غزاله نگو این حرفا رو، لامصب نگو که پاشم بیام یه بی‌آبرویی بار بیارم.
-چرا دیروز که اومدی، نیومدی ببینمت؟
-خواستم بیام که امیرکیان می‌دونی چی گفت؟ گفت می‌خوای بری پیش ناموس مردم؟ غزاله من اهل ناموس دزدیم؟
هق هقش مث مته رو اعصابم بود.
-نه... ت... تو... امیرمحمد منی
-می‌بینی انقدر نامرد شدم که دارم با یه دختر شوهردار حرف می‌زنم.
-تو مرد منی.
-نه، غزاله مرد تو دیگه آرشه.
-امیر؟
با صدای آروم و خش‌داری گفتم:
-جان امیر.
-حالا با یکی دیگه ازدواج می‌کنی؟
سکوت.
-هر موقع، هر موقع خواستی ازدواج کنی بگو از تهران برم تا نبینم جان امیر گفتنات مال کس دیگه‌ای شده.
بازم هق هق.
-خداحافظ امیرم.
و بوق.
«امیرکیان»
خسته و کلافه سرمو به صندلی تکیه دادم و کرواتم رو شل کردم، حالم از این روزای شلوغ بهم می‌خورد، تقه‌ای به درخورد.
-بفرمایید.
در باز شد و محبی منشی بخش من اومد تو.
آقای فتحی؟ لیست مستخدمین جدید اومده باید ببینید،امروز ساعت 6 عصر میان تا شما ببینیدشون
-دیگه؟
مورد دیگه این‌که خانومه امیلی روبن این دفعه این بخش هستن؛ به مدت 12 روز در ایران اقامت دارند و از شما خواستن که در لابی ملاقاتتون کنن.
-تموم؟
-بله.
-می،تونید برید.
اه، استراحت به ما نیومده، کرواتمو دوباره سفت کردم و رفتم بیرون، با آسانسور زدم لابی، سرمای داخل اتاقک باعث شد گمی احساس آرامش کنم، اما چیزی نکشید که در باز شد، خارج شدم و رفتم سراغش، در قسمت چهار نفره روی مبل یک نفره قسمت آخر سالن نشسته بود، کامل بهش نزدیک شدم که اونم بلند شد.
-HELLO MISS I...
-صبر کنید! من ایرانی هستم.
کمی تعجب کردم و به چشم‌های آبیش خیره شدم.
-عذرخواهی می‌کنم، با توجه به اسمتون همچنین چهره‌تون مشخص نشد. کارتون چیه؟ می‌تونم کمکتون کنم؟
-من شما رو قبلا هم در این هتل دیدم، باید مدیر یکی از بخش‌ها باشید.
-درسته.
-راستش من می‌خواستم بیش‌تر با شما آشنا بشم.
پوزخند محوی زدم.
-متاسفم، من این‌جا کار می‌کنم، وقتی برای آشنایی ندارم.
-اه... من راستش... من...
-من باید برم.
همین که اومدم برم نگهم داشت.
گفت:
امیرکیان!
با اخم نگاهش کردم.
-ببخشید آقای فتحی.
-متاسفم خانم محترم من باید برم.
راه افتادم سمت دفترم، حرفای خسته کننده!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهلا جعفری

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/17/18
ارسال ها
257
لایک ها
1,332
امتیاز
3,113
#9
آخرین برگه رو امضا کردم و رو به محبی گفتم: آخرین نفر از مستخدمین رو دهمین به بعد بفرسته داخل.
با بی‌قراری تلفنو برداشتم و شماره رو گرفتم بعد 5 بوق تماس برقرار شد.
-بله؟
-سلام جغله، گوشیو بده مامان.
-سلام داداش، خوبی منم خوبم، خبر سلامتی، بی‌کارم.
-زبون نریز بچه تو ساعت کاریم، گوشیو بده مامان.
-چشم، مامان؟ بیا خان پسرته
از پشت گوشیم عطرشو حس می‌کردم.
-الو؟
-الو عشقم؟
-سلام مامان جان، خوبی؟ کجایی تو؟ ناهار نیومدی، چیزی خوردی.
-خانوم گل یکی یکی بپرس، خوبم، هتلم، ناهارم خوردم.
-خب مامان نگرانت بودم، گوشی رو هم جواب نمیدی که.
-وقت کاری از دسترس خارج می‌کنم، وقتمو می‌گیره اما تو زنگ بزن به تلفن دفتر، غلط کرده کسی که جواب تو رو نده.
-قربونت برم مادر، می،دونم.
-خدا نکنه تاج سر، کاری نداری من قرار ملاقات دارم.
-نه مادر، برو.
-چیزی لازم نداری؟
-نه، امیرحسین کلی خریده کرده، هیچی لازم نیست.
-بگو به جا این کارا سریع یه زندگی درست کن.
-تو که می‌دونی چه‌قدر غده، تازه یکی نیست واسه خودت بگه.
-زندگی من که تویی.
-الهی فدات بشم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهلا جعفری

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
1/17/18
ارسال ها
257
لایک ها
1,332
امتیاز
3,113
#10
-من دلم می‌خواد زن تو رو کناربقیه زن‌داداشات ببینم.
-خب، هستی کنارشون دیگه.
با حرص صداش خنده‌ای کردم.
-امیرکیان!
-چشم مادر من ،چشم، بعدحرف می‌زنیم، باشه؟
بعد خداحافظی کوتاه، نفر بعد وارد شد، نگاهی سرسری بهش انداختم و در حالی که خودکارم رو برمی‌داشتم گفتم بشینه.
-سلام
به چهره دختر روبه‌روم نگاه کردم، چهره مظلومی داشت، لباسایی نسبتا رنگ و رو رفته، اما معلوم بود قبلش لباسای گرونی بودن، باجدیت جوابشو دادم،
-سلام، خودتون رو معرفی کنید.
-رویا راد هستم.
صدای بم و پایینی داشت‌، از اعتماد به بنفس کمش معلوم بود بار اوله که مصاحبه می‌کنه.
-منظورم معرفی کامل.
-22 سالمه، تا دوم دبیرستان بیش‌تر نخوندم.
با خجالت سرشو انداخت پایین، با لحن آرام‌تری ادامه داد:
-با رفت و آمد هم مشکلی ندارم چون خونمون نزدیکه و طبق فرمتون هیچ مشکلی نیست.
تعجب کردم، خونه‌ای که تو همچین منطقه‌ای و نزدیک به یک هتل 5ستاره بود، کم خونه‌ای نبود، سعی کردم کنجکاویمو بذارم کنار، لابد یه چیزی بود دیگه.
-خب خانم راد، شما مثل 4 نفر دیگه که انتخاب شدن یک ماه به صورت آزمایشی کار می‌کنید، اگر مشکلی پیش نیومد دو نفرتون انتخاب میشین، درضمن وقت شناسی خیلی مهمه.
-بله، چشم.
-می‌تونید برید، خانم محبی راهنماییتون می‌کنند.
چشم آرومی گفت و رفت بیرون، دختر آرومی معلوم می‌شد.
کلید انداختم و وارد خونه شدم، چراغا همه روشن بود، در رو بستم و راه افتادم سمت خونه، کرواتمو شل کردم، این لعنتی چه تاثیری تو قوانین داره آخه، با پوشیدن دمپایی وارد شدم که همه جز امیرمحمد توهال نشسته بودند، با لبخندپاسخ سلامشونو دادم.
-می‌بینم جمعتون جمعه.
امیرحسین: بی‌خود بحثو عوض نکن.
با تعجب نگاهش کردم.
-کدوم بحث؟
-همین که چه معنی میده چند شبه دیر میای؟
با جدیت ساختگی راه افتادم سمت اتاق.
-سرت تو لاک خودت باشه بچه.
امیرعلی: آی آی، نگفتم کاسه‌ای زیر نیم کاسشه.
عجب مارمولکین، خوبه یک ساعت پیش با امیرحسین حرف زده بودم، لباسامو با تی‌شرت و شلوار مشکی عوض کردم، ساعت 23:40 رو نشون می‌داد، هوفی کشیدم، چه‌قدر زمان زود گذشته بود، رفتم آشپزخونه، مامان داشت غذا گرم می‌کرد.
-چرا غذا گرم می‌کنی خانومی؟
-واسه تو مادر، شام نخوردی که.
-من نمی‌خورم، میل ندارم.
حس کردم چیزی می‌خواست بگه، رفتم نزدیکش، یه دستمو تکیه دادم به کابینت، به مامان که نیم‌رخش سمت من بود نگاه کردم و بازم به این نتیجه رسیدم امیرحسین خوشگلیشو از مامان گرفته بود، بهم نگاه کرد اما نگران بود.
-چیه مادر؟ چیزی شده؟
دوباره سرشو به قابلمه گرم کرد، نباید نگرانیش رو می‌دیدم، زیر گاز رو خاموش کردم که برگشت سمتم.
-چی شده؟
-امیرکیان نگرانم، محمد بچم چند روزه لب به غذا نزده.
اخمامو در هم کشیدم و نگاهمو منحرف کردم.
-خودم قصد داشتم باهاش حرف بزنم، خواستم کمی آروم بشه.
راه افتادم سمت اتاقش، تقه‌ای به در زدم و واردشدم، به پشت دراز کشیده بود وساعد دست راستشو گذاشته بود رو چشماش، در رو بستم و کنارش روی تخت نشستم.
-قبلنا وقتی بچه بودی می‌خواستی دوچرخه امیرعلی رو سوار بشی، اجازه نمی‌دادم و می‌گفتم برات بزرگه، می‌اومدی همین‌جوری می‌خوابیدی، الانم برا چیزی که برا تو نشده اومدی و همین‌طوری خوابیدی.
-می‌خوای بگی ضعیفم؟
-مردی که به هر راهی کشیده میشه ضعیف نیست، بریده هست، بریده از هر چیزی، بی‌پولی، خیانت، زندگی.
سکوت
تو برای عشقت جنگیدی اما نشد، نشد که بشه، حالا هم اومدی و...
پوزخندی زد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.
Similar threads Forum Replies Date
تایپ رمان 2
تایپ رمان 1
تایپ رمان 1
تایپیک های دنباله دار 1
تایپ رمان 1

بالا