ویژه رمان بهاران بی باران | roro nei30 کاربر انجمن یک رمان

رمان چطوره؟

  • هی قابل تحمل-_-

    رای 0 0.0%
  • چرته تمام عیاره:|

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    27

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + ناظر +منتقد ازمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
2,651
لایک ها
22,051
امتیاز
9,123
سن
16
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#31
ابن پارت رو به ف.سين @ف.سين عزیزم تقدیم می کنم که با تمام کم و کاستی این رمان دنبالم می کنه و تشویقم می کنه.
پارت دوازدهم قسمت دوم
با استرس چشمانم را بستم. چرا این حرف را زده بودم؟ پاک عقلم را از دست داده بودم،، حتی اختیار زبانم در دستم نبود. خواستم کمی حرفم را درست کنم، دهان باز کردم تا سخن بگویم که شهریار به حرف آمد؛ صدایش دستپاچه و کمی هم متعجب بود، من هم اصلا جرات نکردم سرم را بلند کنم.
_ منظورم این نبود باران... من... من اصلا برای این نبود که ...
سکوت کرد، حقیقتا خیلی معذب شده بودم، چرا او را مورد عتاب قرار داده بودم؟ خود که می دانستم او مرا انتخاب نکرده پس چرا از جمله اش ناراحت بودم؟ کلافه بودم، خیلی کلافه؛ چون نمی دانستم که آیا من حق دارم یا نه؟ در پس ذهنم چیزی به صدا در آمد بود که می گفت:
_ باران توروخدا بیا، واقعا نمی دونم دیگه چی کار کنم.
هردو ساکت بودیم که سهیل به حرف آمد:
_ شهریار رفتی اونور آداب معاشرت پر؟ بابا زیر پامون جلو در علف سبز شد.
شهریار تازه به خود آمد و آرام تعارف کرد که وارد پذیرایی شوند ولی هنوز نگاه خیره و جست و جو گرش را احساس می کردم؛ نتوانستم تحمل کنم و به سمت آشپزخانه رفتم. شهریار، سهیل و ستاره را به پذیرایی هدایت کرد؛ پذیرایی جایی واقع شده بود دیدی به داخل آشپزخانه نداشت، به کابینت تکیه زدم و باز بغض کردم، از وقتی که اینجا آمده بودم مانند یک سال پیش، هر روز باید یک وعده بغض می کردم. چرا با این فکر که شهریار من را انتخاب نکرده بود سوختم؟ کلافه کف دستان یخ زده ام را بر روی پیشانی ام گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم؛ دنیایم چقدر پیچیده شده بود، من حالا گناه کارم؟ آیا من واقعا با شهریار محرمم؟ اسم او که در شناسنامه باران است، او باران را زن خود می داند، همه باران را زن او می دانند، من فقط مانند عروسک کوکی، کوک شده بودم که فقط بگویم «بله»!
احساس می کردم گناه کرده ام، من هم دروغ گفتم، هم با نامحرم در یک خانه ماندم، دیگر چه کردم؟ چقدر دیگر گناه کردم؟ منی که مادرم همیشه به من گفته بود پاک دامن باش و نگذار نام دخترانه سفیدت سیاه شود، حال گناه کرده بودم، آن هم نه یکی، بلکه شاید بیش از صدتا!
چشمانم را بسته بودم و سعی می کردم که راحت نفس بکشم که با محاصره شدن دستانم در دستانی گرم شوک زده پریدم؛ شهریار با تعجب از واکنشم جلویم ایستاده بود و دستم را در دست گرفته بود. بغضم آماده شکستن بود اما نمی خواستم بشکند. شهریار با نگرانی به دستم و سپس به چشمانم نگاه کرد، چرا باید نگران کسی شود که به او به راحتی دروغ گفته بود؟
_ چرا دستت یخه باران؟
چشمانم را بستم؛ دیگر واقعا پر شده بودم، من که باران نیستم، چرا باید به من بگوید باران؟
من را در آغوش گرمش کشید، بغضم هر لحظه بیشتر می شد، من از اعتماد شخصی که این همه به من محبت کرده بود سواستفاده کردم، اگر می دانست که من چه کردم و باران نیستم، مطمئن بودم که اینقدر سخاوتمندانه آغوشش را به من هدیه نمی داد.
_ بارانم، ببخشید، نمی دونم چی کار کردم که اینقدر شکننده شدی ول این رو بدون...
مکثی کرد و کنار گوشم زمزمه کرد:
_ به شدت عاشقت شدم.
چشمانم را بستم و عطرش را به ریه هایم کشیدم، امشب باید به او بگویم، من نمی توانم به هیچ وجه دیگر باران بودن را ادامه بدهم.
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + ناظر +منتقد ازمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
2,651
لایک ها
22,051
امتیاز
9,123
سن
16
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#32
یه خوش قلمی از دیروز شروع به خوندن رمانم کرده، اول از همه ازش تشکر کنم، مرسی نارین جان که اینقدر تشویق میکنی: )
پارت سیزدهم قسمت دوم
بغضم در حال شکستن بود، مغزم فرمان خارج شدن از حصار دستانش را می داد اما، نمی توانستم، کنترل اعضای بدنم در دست من نبود، در دست صدایی بود که آرام در گوشم ندا می داد:
« گرم ترین نوع بهارست اینجا»
این جمله آن قدر در گوشم پخش شد تا این که شهریار دستانش را کشید و همان طور که می خندید جلویم ایستاد و با لحنی شوخ طبع گفت:
_ انتظار یه کلیشه داشتم.
با تمام توانم سعی کردم عادی باشم ولی من از بچگی بازیگر خوبی نبودم؛ با صدایی لرزان همان طور که به پایین نگاه می کردم پرسیدم:
_ چی؟
دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا برد و مجبورم کرد به چهره اش نگاه کنم.
_ در همچین مواقعی همه کلیشه ای میشن و می گن منم عاشقتم، نمی دونی این کلیشه چقدر شیرینه.
شوخی اش خنده ای بر لبم نیاورد، فقط توانستم لبخندی فوق العاده مصنوعی بزنم و به سمت یخچال بروم تا برای شام کاری کنم که با جمله آرام و لحن غمگین شهریار خشکم زد.
_ برو بشین من... من درست میکنم شام رو.
خواستم برگردم که از پشت شانه هایم را گرفت وآشپزخانه تقریبا من را بیرون انداخت، البته کمی با ملایمت! ناراحت شده بود، نمی دانم چرا قلبم فشرده شد، من باعث شدم که لحن شهریار غمگین شود؛ با حال و هوایی زار به سمت پذیرایی رفتم، به جلوی ستاره و آقا سهیل نگاهی انداختم،شهریار از آن ها پذیرایی کرده بود، ستاره مشغول تیکه تیکه کردن موز برای سوگند بود، سهیل خان هم کنارش بر روی مبل تکی سفید رنگ نشسته بود و درحال صحبت با همسرش یود، تا من را دید با لبخند خواست چیزی بگوید ولی نمی دانم در چهره ام چه دید که لبخندش محو شد؛ حالت ستاره هم همین طور بود تقریبا با این تفاوت که در نگاهش حسی عجیب مثل شک بود، سوگند زود تر از همه به حرف آمد و همان طور که دهنش درگیر جویدن سیب بود، با دهانی پر از جایش با خوشحالی پرید.
_ خاله باران بیا کنار سوگند بشین.
لبخندی زدم ولی با تمام تلاشم باز هم تلخ بود، کنار سوگند نشستم. سهیل کمی تعلل کرد و برخاست؛ به او که ایستاده بود نگاهی کردم و خواستم چیزی بگویم که زودتر به حرف آمد.
_ من برم به شهریار کمک کنم، شما اینجا بمونید.
و بدون توقف برای شنیدن حرف هایم رفت، سوگند هم غرولند کنان به دنبالش رفت:
_ بابا قبول نیست، شما خوشتیپا کجا می خواید برید؟ منم میام.
لبخندی از غرغر های سوگند به لبم آمد. ستاره من را صدا زد.
_ باران.
_بله.
برگشتم و در چشمان فندقی درشتش که بی هیچ آرایشی خود نمایی می کرد، نگاهی خصمانه دیدم، نگاهش حقیقتا من را ترساند. پوزخندی زد.
_ عادت کردی.
با گیجی پرسیدم:
_ بله؟
چشمانش را در حدقه چرخاند و و همانطور که پوزخندی مشمئز کننده مهمان ل**ب های نازک و ریزش بود گفت:
_ خوب بلدی نقش بازی کنی، بهاران خانوم.
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + ناظر +منتقد ازمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
2,651
لایک ها
22,051
امتیاز
9,123
سن
16
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#33
پارت چهاردهم قسمت دوم
دلشوره ای که از نگاهش گرفته بودم پس بیراه نبود، عرق سردی بر روی کمرم احساس کردم، نفسم را به زحمت بیرون دادم.
_ از کجا... می دونی؟
به چشمان آبیم نگاهی انداخت.
_ خیلی شبیهشی، هم صدات، هم چشمات، اصلا کل وجودت...
سکوتی کرد. بعد از درنگی کوتاه همان طور که با چشمای نافذش چشمانم را هدف گرفته بود ادامه داد:
_ عجیبه هم، چشمات هم همون غم رو تو خودش داره...
با گیجی به او نگاه کردم. منظورش چه بود؟ باران که هیچ غمی نداشت، پس چه می گفت؟
_ ولی بهاران خانوم، نمی تونی منی که پنج سال معلم سرخونه باران بودم رو گول بزنی، اون نه چادر می زد، نه سرش رو پایین می انداخت، نه آروم حرف می زد، بهتره بگم هیچ کدوم از کارای تو رو نمی کرد.
بی آنکه به آن فکر کنم که چه می گویم، سریع پرسیدم:
_ به شهریار خوب چیزی نمی گی؟
چرا این سوال را پرسیدم؟ مگر خودم نمی خواستم که امشب همه چیز را به شهریار بگویم؟ پوزخندی در دلم زدم، خودم هم نمی دانستم می خواهم چه کنم. با دیدن صورت گرد ستاره که از سفیدی به سرخی رفته بود و با نگاهش در حال تیراندازی به من بود، خودم را کمی جمع کردم، چرا عصبی شده بود؟ با جمله ای که گفت پاسخ سوالم را گرفتم.
_ شهریار؟ خیلی زود باهاش راحت شد، خجالت نمی کشی؟ تو نه زنشی، نه عشقش، چرا این قدر بهش چسبیدی؟ می دونی باران چقدر ازت ناراحت میشه؟ وای تو باعث شدی که یه مرد به زنش خ**یا*نت کنه.
چشمانم را بستم، باز آن بغض لعنتی، همه حرف هایش مانند پتکی بر روی سرم کوبیده می شد. هنوز هم ادامه می داد و من را بیشتر تحقیر می کرد، ولی با سوالم سکوت کرد.
_ می دونی زنش کیه؟
خواستم سوال های این چند روز را بپرسم، با بغض سوال هایم را تک تک پرسیدم:
_ من بله رو دادم، ولی باران زنشه، می تونی این رو برام توضیح بدی؟ من حتی نمب شناختمش مجبورم کردن برم سر سفره عقد، اون همش از باران می گه و من نمی دونم جایگزین بارانم یا بهارانم، می تونی بگی چیکار کنم؟ باران می دونی کجاست؟ شهریار می خواد اون باشه نه من، می تونی پیداش کنی؟
چشمانم پر از اشک شده بود و چند قطره هم راه پیدا کرده بودند و راهشان را تا چانه ام پیدا کرده بودند. ستاره دستپاچه به سمتم آمد و همانطور که در چشمانش تعجب موج می زد سعی کرد آرامم کند.
_ وای، وای ببخشید، تو چرا اینقدر حساسی...
در بین حرف هایش ناگهان صدای فریاد شهریار که می گفت« برو ماشین رو روشن کن احمق» من را از جا پراند. اشک هایم را سریع پاک کردم و به دنبال ستاره که با اضطراب به سمت آشپزخانه می دوید، رفتم.
در آشپزخانه سوگند در بغل شهریار افتاده بود و صورتش کبود شده بود، سعی می کرد نفس بکشد ولی نمی توانست، با چشمانی از حدقه درآمده به آن ها نگاه می کردم، ستاره کنار سوگند نشست و با اضطراب شروع به حرف زدن کرد:
_ سوگندم آروم، هیچی نیست، اونا نیستن، کسی نمی زنتت نگران نباش.
شهریار بلند شد و سمت در خروجب رفت، ستاره هم در حال رفتن بود که سریع گفتم:
_ ستاره وایسا من لباس بپوشم.
ستاره سرش را تکان داد و اشک هایش را پاک کرد.
_بدو خواهشا.
 

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + ناظر +منتقد ازمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
2,651
لایک ها
22,051
امتیاز
9,123
سن
16
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#34
پارت پانزدهم قسمت دوم
با تمام سرعت چادر پوشیدم و دنبال ستاره رفتم، شهریار و سهیل زود تر از ما با ماشین شهریار رفته بودند، ستاره سوار ماشین خودشان شد و من هم کنارش نشستم، با سرعت می راند، تا به بیمارستان رسیدیم هرچه سوره و دعا به یاد داشتم را خواندم؛ سوگند چرا حالش بد شد؟ می خواستم بپرسم اما در وضعی نبودند که از آن ها بپرسم.
به بیمارستان که رسیدیم به سمت پذیرش دویدیم. ستاره همان طور که بر روی پیشخوان می زد و سعی می کرد نفس عمیقی بکشد و درست حرف بزند پرسید:
_ خانوم بخش...
ولی صدای سهیل هر دوی ما را از فکر خارج کرد.
_ستاره.
ستاره با بغض و اشک به سمتش رفت.
_ سوگندم کو؟ سوگندم کو سهیل؟
سهیل سرش را پایین انداخت. با هیجان به دهانش نگاه می کردم که با جمله اش نفس حبس شده ام افسار گسیخت و خود را رها کرد.
_ خوبه ولی بی هوشه، امشب باید بستری بمونه.
ستاره نفس عمیقی کشید و همان طور که هق هقش بلند می شد گویی سبک شده باشد خود را در آغوش سهیل انداخت؛ سهیل مشغول دلداری دادنش شد، من هم از کنارشان گذشتم و وارد بخش اورژانس که سهیل از آن خارج شده بود، شدم.
فضای سفید رنگ کل بخش و با تخت های زیادی که با رو تختی های آبی رنگ که با پرده هایشان همرنگ بود، جایی شده بود برای گریه ها و انرژی های منفی و نگرانی های دیگران؛ جلوی یکی از پرستارانی که در حال دویدن بود را گرفتم. چشمان قهوه ای اش را به من دوخت، بیش از حد عجله داشت!
_بله؟
_ ببخشید یه دختر موفرفری کوچولو تقریبا چهار ساله تازه اور...
نگذاشت حرف را بزنم به یکی از تخت ها که پرده اش کشیده شده بود اشاره کرد.
_اون جاست عزیزم.
با سر تشکر کردم و هردو با عجله از هم دیگر جدا شدیم و در جهت های مخالف هم رفتیم. پرده ها را آرام کنار زدم؛ شهریار با همان پیراهن سفید رنگ و شلوار مشکی کتونی که بخاطر آمدن سهیل و ستاره، پوشیده بود بالای سر سوگند ایستاده بود و با موهایی بهم ریخته که مطمئنم بخاطر کلافه بودنش موهایش را اینگونه کرده است دستانش را بر لبه تخت تکیه داده بود. در چشمانش به قدری اضطراب و کلافگی بود که متعجب شدم، سهیل و ستاره هم مانند شهریار استرس نداشتند. سعی کردم او را از آن حالت خارج کنم ولی واقعا نمی دانستم چگونه.
_ ببخشید.
کمی تکان خورد و به من نگاه کرد ولی خیلی زود سرش را کج و از پنجره به آسمان شب نگاه کرد. یعنی نشنید؟ باز هم با همان لحن آهسته گفتم:
_ آقا شهریار.
باز هم عکس العملی ندید.
_آقا...
شهریار حرفش را قطع کرد.
_ یا کورم، یا خیلی عاشقم، چطور نگاهات، حرفات، دوریات رو دیدم و شنیدم، ولی باز عاشقت بودم؟ چرا خیال می کردم تو هم عاشقی؟ باران یه چیزی بگم، تا نتونی اسم یه نفر رو تنها بیاری، اون یه نفر هم تنها اسم زندگیت نمی شه. تا نتونی تنها فقط برای یه نفر سرت رو بلند کنی، اون یه نفد تنها سر بلندیت نمی شه.
به چشمان پریشانم خیره شد.
_ باران این رو بدون، تا نتونی همه این کار ها کنی، تا نتونی قلبت رو با وجود یه نفر گرم کنی، قلب اون به نفر سرد می شه.

**************
هركسي در رابطه اش تا يكجايي پيش قدم ميشود
تو حرف نميزني، او ميزند
تو سراغ نميگيري، او ميگيرد
تو دلتنگ نميشوي، او ميشود
تو هديه نميخري،او ميخرد
تو دوستت دارم نميگويي، او ميگويد
اما
يكجا با هميشه فرق ميكند
تو نميروي، او ميرود!!
ميداني هر ادمي تا يكجايي در رابطه اش پاپيش ميگذارد،
تا رابطه را حفظ كند
اما هرچيزي كه يك طرفه باشد خسته كننده ميشود وآن ادم جا ميزند!
و از يكجايي به بعد ميفهمد تلاش بيهوده است و رفتن بهترين راه...
آنجاست كه ديگر فقط تو ميماني و تو!
***********************
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + ناظر +منتقد ازمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
2,651
لایک ها
22,051
امتیاز
9,123
سن
16
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#35
پارت شانزدهم قسمت دوم
از جملاتش یخ زدم، احساس لرز کردم، چرا اینگونه شده بود؟ لحنش سرد شده بود، سردتر از برف زمستان. مانده بودم چه بگویم؛ نمی دانستم چرا به محبتش عادت کرده بودم، آنقدر زیاد که یک اخمش هم باعث می شد قلبم تیر بکشد. چند دقیقه در سکوت به او که سرش را پایین انداخته بود خیره شدم، نمی خواستم از من ناراحت باشد، بی هیچ دلیلی دلم می خواست لبخند بر لبش بیاورم؛ تنها کاری که در نظرم آمد را انجام دادم.
_ شهریار!
ابتدا می خواست پاسخ ندهد ولی بعد از دو ثانیه با چشمانی متعجب سرش را بلند کرد و نگاهش را به منی که صورت سرخ شده ام را به سمت پنجره کج کرده بودم، دوخت. چند لحظه مکث کرد ولی ناگهان قهقهه ای زد که باعث شد به سمتش برگردم.
به من نگاهی خندان انداخت و دستش را پشت سرش گذاشت و با بی بندی گفت:
_ فکر کنم باید تنبیه شی که درست بشی.
با چشمانی گشاده از شدت خجالت سرم را پایین انداختم؛ نگاه خندان و آرامش را احساس می کردم.
_ باران، اگه یه نفر با کوچک ترین حرفی خوشحال شد، بدون خیلی براش با ارزشی.
از کنارم رد و شد و از تخت دور شد؛ خنده اش برای هزارمین بار در ذهنم اکو شد و یادآوری جمله آخرش باعث شد لبخندی بر روی لبم بیاید؛ با یادآوری عهدی که بستم لبخند از لبانم محو شد. واقعا می توانستم حالا با این همه عادت های بی دعوت به او بگویم که بهارانم؟ زیر ل**ب زمزمه کردم:
_ مهم نیست که من رو خودم نبینه، مهم اینه که من اون رو ببینم.
پرده آبی رنگ کمی کنار زده شد و ستاره وارد شد و با چشمانی سرخ کنار تخت با میله های سفید که کمی رنگش رفته بود، ایستاد و با چشمانی مضطرب به سوگند خیره شد.
حالا که خطر رفع شده بود بهترین فرصت برای پرسیدن بود.
_ ستاره خانوم، سوگند چش شد؟ اون حرفا چی بود که گفتی بهش؟
ستاره همان طور که دستش را در موهای فرفری سوگند فرو برده بود پاسخ داد:
_ شاید اشتباه باشه که بهت می گم ولی خوب چی میشه کرد؟ تو رو تا یه مدت باید تحمل کنیم.
مکثی کرد و بعد از اینکه پتو را روی سوگند مرتب کرد، ادامه داد:
_ سوگند بچه ما نیست، خودشم می دونه.
با تعجب به چهره رنگ پریده سوگند نگاه کردم.
_ اون به خاطر آزار هایی که پدرش بخاطر روان پریشیش سرش اورده آسم عصبی داره، مادرش بخاطر این که پدرش فکر می کرد دزده با چاقو کشته می شه، دقیقا جلوی چشم سوگند، هر موقع سوگند چاقو ببینه که تو هوا تکون می خوره آسم عصبی بهش دست می ده.
این دختر کوچک این همه آزار دیده بود؟ سوال های زیادی داشتم، پدرش حالا کجاست؟ چرا شهریار اینقدر به سوگند وابسته بود؟ وخیلی چیز های دیگر ولی بغضم اجازه نمی داد حرفی بزنم؛ تنها توانستم یک جمله بگویم.
_وای خدای من.
اشک هایم آرام سر خوردند ولی سوالی که ستاره پرسید باعث شد خشکم بزند.
_ چرا به شهریار نمی گی که باران نیستی؟
همان طور که اشک هایم را کم می کردم به کاشی های سفید و براق زیر پایم خیره شدم، با عجز گفتم:
_ خواستم امشب بگم.
به چهره ام نگاه کرد و همان طور که موهایش را که از شالش بیرون زده بود را مرتب می کرد پرسید:
_ چرا نگفتی؟
به سوگند نگاه کردم.
_ می دونی؟ گاهی یه اتفاق تلخ، یه بهونه کوچولو بهت می فهمونه که چقدر خوشبختی، وقتی با انجام ندادن یک کار لبخند زدی، بدون که اون کار یک گناه در حق خودته. واقعا از سوگند ممنونم که بهونه من شده بود!
 

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + ناظر +منتقد ازمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
2,651
لایک ها
22,051
امتیاز
9,123
سن
16
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#36
پارت هیفدهم قسمت دوم
ستاره با گیجی به من نگاه کرد و خواست سوالی بپرسد که شهریار و سهیل داخل شدند؛ در نگاه های قهوه ای سهیل کلافگی موج می زد. در نظرم آمد که سهیل و ستاره چقدر مهربانند که این دختر را زیر بال و پر خود گرفتند، لبخندی زدم؛ سهیل متوجه نگاه من شد و پرسشی نگاهم کرد که به خود آمدم و درجا سرم را انداختم پایین، صورتم به شدت داغ شد. شهریار خنده ای ریز کرد و با لحنی پر از شوخ طبعی گفت:
_ تو هر ساعت باید گوجه شی؟
با این حرف بیشتر داغ کردم که این دفعه سهیل هم خندید؛ شهریار خم شد و از پایین به صورتم نگاه کرد.
_ببخشید، ببخشید، انگور بنفش شد، الانه که بترکه.
چشمام رو بستم، واقعا درحال ذوب شدن بودم ولی خنده ام گرفته بود. بعد از کمی شوخی های شهریار که همه موضوعش این بود که من علاقه زیادی به زمین دارم به همین دلیل به آن خیر می شوم بود، شهریار به سهیل نگاه کرد و مورد خطاب قرارش داد.
_ با ستاره خانوم برید استراحت کنید.
سهیل با اخم سر تکان داد و گفت:
_ بچه ماست ولش کنیم؟
شهریار لبخندی زد و همان طور که دستان سوگند را نوازش می کرد گفت:
_ بابا من نیام مهم نیست تو مدیری نمی تونی نری.
با کنجکاوی به آن ها نگاه کردم، یعنی شهریار رئیس شرکت نبود، سهیل رئیسش بود؛ من واقعا از این چیز ها سردر نمی آوردم، دوست داشتم از شهریار در این مورد بپرسم. سهیل نخواست که برود و ستاره هم همین طور، اما شهریار راضیشان کرد تا بروند و به آن ها گفت که من را برسانند جلوی در بیمارستان که می خواستیم برویم یاد یک جمله مادرم افتادم.
« من زن خوبی نبودم، یه زن خوب همیشه کنار شوهرش می مونه در هر صورت، ولی من چند ساله که کنار همسرم نیستم»
همیشه مادرم را توبیخ می کردم، او خواست کنار پدرم باشد ولی پدرم پیش او نماند ولی باز هم مادرم می گفت اگر زن خوبی بود همسرش رهایش نمی کرد.
ایستادم. ستاره پرسشی نگاهم کرد، لبخندی زدم.
_ شما برید استراحت کنید من می مونم.
سهیل همان طور سوییچ را از جیبش خارج می کرد گفت:
_ ولی شهریار گفت شما رو ببریم.
همان طور که برم یگشتم که بروم لبخندم را کش دادم و گفتم:
_ باید کنارش بمونم.
خیلی زود برگشتم همان جا که دیدم شهریار کپسول اکسیژن را به همراه پرستاران بلند کرده بود و تخت سوگند را به سمت اتاقی می بردند. کنارش رفتم و به جای او تخت را هول دادم؛ با تعجب به من نگاه کرد و خواست چیزی بگوید که مجال ندادم.
_ پیشت هستم.
اولین بار بود احساس کردم مانند یک همسر کنار شهریار ایستاده ام و اولین بار بود که از مفرد خواندنش خجالت نمی کشیدم.
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + ناظر +منتقد ازمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
2,651
لایک ها
22,051
امتیاز
9,123
سن
16
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#37
پارت هیجدهم قسمت دوم
وارد اتاقی شدیم، اتاق بزرگ که رنگ آبی بسیار کمرنگی داشت به صورتی که به سفیدی می زد، یک پنجره بود که نیمی از دیوار را اشغال می کرد، نگاهم را به سمت پرستاران چرخاندم که کنار کمد کوچکی که نمی دانستم چه در آن می گذاشتند، سعی می کردند بدون تکان های شدید، تخت سوگند را از در عبود دهند، تختش را کنار پنجره در یک اتاق گذاشتند و بعد از معاینه اش و گفتن این که اگر تا صبح حالش دوباره بد نشود می تواند برود، از اتاق خارج شدند؛ شهریار کنار تخت سوگند روی صندلی نشست و بعد از این که ماسک تنفسی روی صورتش را کمی جابجا کرد، دستش را به لبه تخت گرفت و به چهره اش خیره شد.
با کنجکاوی به او نگاه می کردم، سوالات زیادی داشتم و باز هم مثل همیشه بعد از دو دقیقه طاقت نیاوردم و گفتم:
_ یه سوال...
برگشت سمتم و به من منتظر نگاه کرد.
_ چرا... اینقدر به سوگند اهمیت می دی؟
گیج به من نگاه کرد و همان طور که دستش را تکیه گاه صورتش قرار می داد پرسید:
_ یعنی چی؟ تو مگه بهش اهمیت نمی دی؟
دستم را جلوی صورتش به معنای نفی تکان دادم.
_ نه نه منظورم این نبود...
ل**ب هایم را بهم فشار دادم و متفکر به گوشه ای از سقف نگاه کردم تا جمله ای برای منظورم پیدا کنم، بعد از کمی تفکر به سمتش برگشتم تا حرفم را بزنم که با دیدن لبخند شیرینش که به صورتم می پاشید، تقریبا لال شدم.
_ می دونم چی میگی باران، من بیشتر از هرکسی نگران سوگند می شم، بیشتر از هرکسی دوسش دارم...
با نگاه عمیق غمگینی به سوگند نگاه کرد و دستش را روی دست های کوچک سوگند گذاشت.
_ چون که... وقت به دنیا اومدنش من بالای سرش بودم، پدرش نبود... وقتی تو بیمارستان بود من کنارش بدم، پدرش نبود، وقتی گریه می کرد برای مرگ مادرش، من بودم، پدرش نبود... وظیفه م بود بمونم چون...
سرش را پایین انداخت، صدایش کمی بغض داشت، همان بغض تنم را لرزاند.
_ بچه دوستم بود، دوستم مریض بود، نابود بود.
به نظرم آمد که شهریار دل خیلی نازکی داشت و دوستی هایش واقعا برایش با ارزش بودند، هر روز چیز جدیدی از شهریار می فهمیدم و هر روز شخصیتش برایم پیچیده تر و البته، دوستداشتنی تر می شد.
نزدیکش رفتم آرام گفتم:
_ نگران نباش، سوگند خوبه، با وجود تو و مادر پدر جدیدش خیلی خوبه.
با لبخند به من نگاه کرد، در نگاهش حسی پر از سپاس گزاری، کمی شادی و قدر شناسی دیدم. بعد از چند دقیقه با قیافه ای خنده دار به کاناپه نگاه کرد و با خنده ای که صورت استوانی اش را به شدت جذاب می کرد گفت:
_ مجبور این رو بگم... عزیزم برو رو اون کاناپه بخواب چون اینجا هیچی نیست.
_ پس تو چی؟
_ من امشب بالا سر سوگند می مونم، فردا تو خونه می خوابم.
آنقدر منگ خواب بودم که با این که متوجه حرفش نشدم سرم را تکان دادم و چادرم را از سرم برداشتم و روی خودم انداختم، همان طور که چشمانم خیره شهریاری بود که با لبخند به من خیره شده بود کم کم خوابیدم.
 

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + ناظر +منتقد ازمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
2,651
لایک ها
22,051
امتیاز
9,123
سن
16
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#38
پارت اول قسمت سوم
صبح که بیدار شدم شهریار با چشمانی سرخ از بی خوابی لبخندی به من زد و بعد ار انجام کار های مرخص شدن سوگند، به سمت خانه سهیل رفت و سوگند را به ستاره سپرد و حالا شهریار روی تخت با همان لباس هایی که در بیمارستان پوشیده بود خوابیده بود و خواب هفت پادشاه را می دید، با کلافگی به او نگاه می کردم، با تعجب به دکمه های پیراهنش نگاه می کردم که تا گردنش هم بسته شده بود. دستم را حائل گردنم کردم و متفکر با خودم گفتم:
_ خفه نمی شه؟
حقیقتا من جای او در حال خفه شدن بودم؛ آخر نتوانستم تحمل کنم و کنارش روی تخت نشستم و خم شدم و آرام دو دکمه بالایی پیراهنش را باز کردم، با لبخند به کارم نگاه کردم و برخاستم و ملحفه ای نازک رویش انداختم؛ بهار بود، ممکن بود گرمش شود.
به سمت کمد رفتم و یک تونیک آستین بلند سبز رنگ و یک شلوار راسته گشاد مشکی برداشتم و بی سر و صدا از اتاق خارج شدم و به سمت حمام که در راهرو بود رفتم.
هر موقع شب را خارج از خانه می ماندم احساس آلوده بودن می کردم، نمی دانستم چرا این جا را خانه خودم می دانستم! جلوی در حمام خشکم زد، این فکرم اشتباه بود، احساس می کردم که با این فکرم حق باران را تصاحب می کردم، بغض کردم ولی خیلی سریع سرم را تکان دادم تا افکار منفی به سراغم نیایند و تا شب احساس بی معرفتی و پوچی نکنم. بعد از این که احساس کردم که کاملا تمیز شدم لباس هایم را پوشیدم و از حمام خارج شدم. موهای خیسم را که به زحمت به زیر گوشم می رسید را دورم باز گذاشته، به سمت آشپزخانه رفتم و چای دم کردم و سفره صبحانه را چیدم و منتظر شهریار ماندم.
به پنیر خیره ماندم، برگشتم به نزدیک دو ماه قبل که باران تازه آمده بود، به شدت از او بدم می آمد چون او در شهر بود و پیش پدری که هیچ وقت ندیدم ناز پرورده شد، تحصیل کرد، بی پدری نکشید، بالاخره مادرش را دید، احترام خاصی داشت، همه او را دوست داشتند؛ خیلی به او حسادت می کردم، برعکس او من کلاس اول را که خواندم مجبور شدم از مادرم مراقبت کنم، درست است که می توانستم به مدرسه بروم ولی بچگی کردم، دلم تهدیدی می خواست درست مانند همه بچه های دیگر که پدرانشان به اجبار هم شده به مدرسه می فرستادنشان، مادرم تا دم مرگ رفت و تنها کسی که با من ماند و پا به پای من گریه کرد، محبوبه خانم بود، اگر خان و محبوبه خانم نبود معلوم نبود من از کجا پول درمان مادرم را جور می کردم، پول درمان سرطانی که حالا هم ممکن است باشد و فقط پنهان شده باشد! به یک باره نگران مادرم شدم، او حالا در خانه تنها بود و غصه می خورد، نکند که از غصه قرص ها و غذایش را نخورد؟ بغض کردم و خواستم تلفن را بردارم و به مادرم زنگ بزنم که دستان مردانه ای که مطمئن بودم دستان شهریار نبود، جلویم دراز شد و یک تکه نان برداشت؛ از ترس خشکم زده بود، که می توانست باشد؟ ترسیدم، بیش از حد ترسیدم و اگر صدایش را نمی شنیدم مطمئن بودم همان جا پخش زمین می شدم.
_ تو که اهل تک خوری نبودی.
با چشمانی گشاد و تعجبی که جای ترس آمده بود برگشتم و به چشمان قهوه ای شهرازی نگاه کردم که نان به آن بزرگی را لوله کرده بود و در حلقش فرو می برد.
 

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + ناظر +منتقد ازمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
2,651
لایک ها
22,051
امتیاز
9,123
سن
16
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#39
پارت دوم قسمت سوم
هنوز درک نکرده بودم، شهراز چگونه به اینجا رسیده؟ چه کسی او را راه داده؟ با گیجی سرم را خاراندم که تازه متوجه بی حجابیم شدم، هینی کشیدم و مانند جت به سمت چوب لباسی رفتم یک شال روی سرم انداختم. با عصبانیت گفتم:
_ خجالت نمی کشی زل زدی بهم؟ چطور اومدی؟ کی راهت داد؟
شهراز، لاابالی به سمت صندلی رفت و همان طور که می نشست لقمه ای بزرگ برای خود گرفت.
_ نه نمی کشم تو کانادا لخت لخت جلوم بودن عادی شده...
با حرص به او نگاه کردم و خواستم حرفی بزنم که قبل از من شهراز، لقمه را در دهانش با انگشت هل داد و با دهانی پر ادامه داد:
_ کسی راهم نداد از رو دیوار پریدم.
با دهانی باز به او خیره ماندم، واقعا این پسر عقل از سرش پریده بود، ناگهان با تصور شهراز که از دیوار می پرد با این لباس سرتاسر مشکی و کلاه بافتنی سورمه ایش، میان تعجبم قهقهه زدم؛ خیلی وقت بود این گونه نخندیده بودم، شهراز هم با لبخند به من نگاه می کرد؛ خنده ام که قطع شد شهراز پاهایش را روی میز انداخت و همان طور که لبخندی خنده دار می زد گفت:
_ خیلی گاف می دی.
با گیجی به او نگاه می کردم که ادامه داد:
_ بهاران نمی دونم چطور شهریار نفهمید تو باران نیستی.
با جمله اش حقیقتا شوکه نشدم ولی اشاره کردم که سکوت کند، از شهراز انتظار داشتم که باهوش باشد ولی برایم هنوز عجیب بود که چگونه مرا شناخته بود، خواستم بپرسم که صدای شهریار آمد.
_ باران...
خمیازه اش را شنیدم و سپس حضورش در آشپزخانه باعث شد که به شهراز اشاره کنم که سکوت کند بهتر است، او هم شانه ای بالا انداخت که حرصم را درآورد.
_ عزیزم امروز...
جمله اش با دیدن شهراز نصفه ماند. شهراز خندید و همان طور که پاهایش که روی میز بودند را تکان می داد، دستش را به نشانه سلام بالا برد.
_ سلام خوشتیپ.
انتظار برخورد صمیمیانه از طرف شهریار داشتم ولی با رفتارش خشکم زد.
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + ناظر +منتقد ازمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
2,651
لایک ها
22,051
امتیاز
9,123
سن
16
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#40
پارت سوم قسمت سوم
دندان هایش را روی هم سایید و از بین دندان هایش گفت:
_ اینجا چه غلطی می کنی؟
شهراز ولی بی توجه به لحن خشنش بلند شد و به سمت یخچال رفت و همان طور که سرک می کشید با لحنی پر از خنده گفت:
_ اومدم عشقم رو ببینم...
با انگشت حالت پریدن را نشان داد و ادامه داد:
_ اونم از رو دیوار.
و با چشمانی که به شوخی خمارشان کرده بود به شهریار نگاه کرد و ب*و*س برایش فرستاد.
_ چه کنم دیگه دلم برات تنگ می شه از این غلطا می کنم.
خنده ام گرفت ولی به نظرم نباید در آن لحظه می خندیدم چون چشمان شهریار بر خلاف تفکرم از خشم سرخ شده بود و نفس های بلند می کشید تا جلوی خود را بگیرد. شهراز با ل**ب و لوچه آویزان به سمتم برگشت.
_ عسل ندارید؟ چه بد! چطور بدون عسل خواستی صبحونه بخوری تو که عادت نداری باران خانوم.
به سوالش اهمیت ندادم، یعنی درستش این است که اصلا سوالش را نشنیدم و فقط به چهره سرخ شده شهریار نگاه می کردم، سرانجام شهریار طاقت نیاورد و دستش را روی اپن کوبید که باعث شد از جا بپرم.
_ همین الان برو بیرون تو جات این جا نیست.
شهراز گویا ااز حرف های شهریار خسته شده باشد، اخم کرد، شاید چون زیاد از او اخم و تخم ندیده بودم به نظرم خیلی وحشتناک آمد.
_ شهریار کاری نکن برم و دیگه نذارم کسی برگرده.
هاج و واج به او نگاه می کردم، منظورش چه بود؟ نمی دانم که بین آن دو چه اتفاقی افتاده بود ولی نگاه های خصمانه و سکوت شهریار در برابر تهدید بی معنی شهراز البته برای من بی معنی، نشان از رابطه بیش از حد شکرآب این دو بود.
لبخند زدم و برای جلوگیری از بحث های بعدی گفتم:
_ این حرفا رو تموم کنید... بیاید صبحونه بخـ...
با نگاه های آن دو که از آن ها آتش زبانه می زد سکوت را مناسب تر دیدم و سرم را پایین انداختم تا بیش از این نگاه هایشان من را ذوب نکند. صدای قدم های شهریار که دور می شدند و سپس بسته شدن در اتاق خواب را شنیدم، بعد از چند ثانیه شهراز از کنارم رد شد و به سمت در رفت؛ برگشت و با صدایی بلند که فکر کنم برای حرص دادن شهریار بود فریاد کشید:
_ من برمی گردم نگران نباشید.
و اخم را از صورتش پاک کرد و همان طور که می رفت لبخندی به چهره ام زد و رفت.
من هم جلوی در آشپزخانه هاج و واج به رفتار این دو فکر کردم.
 
آخرین ویرایش
بالا