ویژه رمان آندر باس | نگار 1373 کاربر انجمن یک رمان

نگار 1373

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی
عضویت
9/3/17
ارسال ها
540
لایک ها
6,027
امتیاز
3,873
سن
23
محل سکونت
همدان
#41
دستی به چشمانش کشید تا شاید خواب از سرش بپرد و با کفشش، به کف ماشین چند ضربه زد و پوفی کشید. از کلافگی دیگر نمی دانست باید چه کار کند و از طرفی ناچار بود تا رسیدن لحظه ی مناسب، منتظر بماند. طاقت نیاورد و به داخل پاکت نگاه سریعی انداخت. در تاریکی محتویاتش را لمسش کرد و در این فکر بود که می تواند حدود پنج دقیقه زمان به دست بیاورد تا آن بمب ساعتی را جاساز و تنظیم کند یا نه. به او گفتند که وقتی این کار را انجام دهد، فرد مورد نظرشان در اثر انفجار در اتومبیلش جان خواهد سپرد و هیچ کس نخواهد فهمید که این کار یک پلیس بوده. مورتیمر می دانست که جرقه های جنگ دارد زده می شود و به زودی جنگی خونین در بین سران مافیا به راه خواهد افتاد. از این که او هم جزوی از جرقه زنندگان این ماجرا بود، به خودش لرزید، و می دانست که همه کار گذاری یک بمب در ماشین یک فرد از اعضای مافیا را تنها کار یک رقیب می دانند.
مورتیمر نه رقیب بود، نه دشمن. فردی بود که دنبال ثروت و قدرت می گشت، و آن ها به او قول هر دو را داده بودند. هر چند حالا می فهمید که این کار خیلی هم ساده و آسان نیست. تصمیم گرفت با کسی که همیشه با او در تماس بود، صحبتی داشته باشد و راه حلی برای این وضعیت از او بخواهد.
از ماشینش پیاده شد و سمت اولین باجه ی تلفنی که دید رفت. داخل شد، در را پشت سرش بست و با نگاه چک کرد که کسی دنبالش نمی کرده. بعد سکه ای از جیبش پیدا کرد، آن را داخل جایگاه مخصوصش انداخت و گوشی تلفن را برداشت تا شماره ای که می خواست را بگیرد. شماره را گرفت و منتظر ماند، چند لحظه بعد صدای خش داری جواب داد:
-الو؟
صدای مردی که به تلفن جواب داد به گوشش آشنا نبود، و باعث شد که با شنیدنش سکوت کند. فرد پشت خط وقتی با سکوت او مواجه شد، چیزی نگفت و تماس را قطع کرد. مورتیمر با افسوس چشمانش را بست و گوشی تلفن را محکم در جایش کوبید. فکرش دیگر به جایی نمی رسید و داشت کلافه می شد که کسی تقه ای به در باجه زد. به سرعت سرش را برگرداند و به فردی که پشت در منتظر بود نگاه کرد. می خواست سلاحش را از غلافش بیرون بکشد که فهمید شخص پشت در، فقط یک زن است و احتمالا خطری تهدیدش نمی کند. در را باز کرد که از باجه بیرون برود و آن زن به جایش وارد شود که زن به حرف آمد:
-آقای هادسون؟
مورتیمر آب دهانش را با وحشت فرو برد و با دقت به صورت زن نگاه کرد. زن احساس کرد که مورتیمر ترسیده و جوابی نخواهد داد، بنابراین خودش گفت:
-نگران نباشید، من یه پیغام برای شما دارم.
"پیغام". این نمی توانست معنی خوبی داشته باشد، و مورتیمر شنیده بود که پیغام های مافیا با پیغام های دیگران فرق هایی دارد. داشت به دنبال راهی می گشت تا آن زن را بدون جلب توجه از بین ببرد که زن ادامه ی حرفش را گفت:
-به من گفته شده که به شما بگم، امشب نباید اون کار رو انجام بدید.
و آهسته و بی حرف از مورتیمر فاصله گرفت و آنقدر از او دور شد که در دل شب از نظرش ناپدید گشت. نفس مورتیمر با شدت رها شد، آسوده خاطر دستش را به باجه ی تلفن گرفت و دست دیگرش را روی قلبش گذشت که با هیجان و اضطراب می تپید. تصور کرده بود که قرار است کارش را بسازند و آن جا را آخر خط زندگی اش دانسته بود. خوشحال و راضی دستش را از روی قلبش برداشت، به ساعت مچی اش نگاهی انداخت و زیر نور چراغ برق خواند: دوازده و هفت دقیقه.
از باجه ی تلفن فاصله گرفت و پیش اتومبیلش برگشت. نرمی چمن های زیر پایش، برایش احساس خوبی به همراه می آوردند، طوری که احساس می کرد در حال گام برداشتن بر روی ابرهاست، نه چمن ها. تا کنار اتومبیلش رسید، بدون معطلی سوار شد و استارت زد تا از آن جا به طرف خانه اش رانندگی کند و تا فرصت دارد، کمی استراحت کرده و نگرانی این لحظه ها را از خودش دور کند.
قبل از آن که حرکت کند، یاد چیزی افتاد. دستش را محکم به پیشانی اش کوبید و غر زد:
-وای لعنتی، یادم رفت!
قبل از آمدنش به این جا باید به جایی سر می زد، که دیگر در این ساعت امکانش وجود نداشت. در گوشه ی ذهنش برای خودش تایمی کنار گذاشت تا فردا حتما با آن شخص ملاقاتی داشته باشد. از یادآوری قیافه ی شخص مورد نظرش، لبخندی روی لبانش نقش بست؛ لبخندی نه از سر خوشحالی، بلکه از سر طمع. ماشینش را استارت زد و بدون آن که جلب توجه کند، از کنار خانه ی انزو فاصله گرفت.
ماشینش از کنار خانه گذشت و در خیابان کم کم شتاب گرفت، مثل هر ماشین دیگری. هیچ تفنگداری به آن غریبه و ماشینش توجهی نشان نداد و همه چیز عادی در نظر گرفته شد. چند دقیقه بعد، در ساختمان باز شد و عده ای از آن جا بیرون آمدند. همگی شیک پوش و آراسته، ولی کمی آشفته حال به نظر می رسیدند که با خروجشان از ساختمان، تفنگداران پیاده شدند تا به آن ها کمک کنند که سوار بر اتومبیل های خودشان بشوند. یکی از تفنگدارها، شخص دون را سوار کادیلاک مشکی چهار دری کرد که در همان حوالی پارک شده بود. هیچ کدام از آن ها خبر نداشتند که تا یک ساعت پیش، قرار بود همان اتومبیل با یک بمب ساعتی، منفجر شود.
در آن بالا هم انزو در حالی که با سردرد شدیدش کنار نمی آمد، پشت پنجره ی خانه اش ایستاده بود و شقیقه اش را با انگشت اشاره اش ماساژ می داد. در دست دیگرش جامی خالی نگه داشته و با آن بازی می کرد. تمام حواسش به بیرون از خانه و نگاه کردن به تفنگدارانش و اطمینان یافتن از آرام بودن اوضاع بود تا این که صدای پارسی از پشت سرش شنید. آن صدا باعث شد که دهان باز کند و بگوید:
-آروم باش فانتوم، اصلا حوصله ی بازی کردن ندارم پسر.
فانتوم نگاه منتظرش را به صاحبش دوخت و با زوزه ی معصومانه ای که کشید، دمش را آهسته تکان داد. انزو با دیدن دور شدن آن ماشین ها، از پنجره فاصله گرفت و با آه بلندی که کشید، جام را روی میز گذاشت و روی اولین مبلی که کنارش وجود داشت، خودش را رها کرد. فانتوم هم چنان به او نزدیک نمی شد و منتظر بود تا انزو دستورش را صادر کند. مودبانه نشسته بود و سرش را کج نگه می داشت تا دل صاحبش را با آن قیافه نرم کند. انزو با چشمان قرمز از خون و خمارش، کمی جثه ی بزرگ و عضلانی فانتوم را تماشا کرد و بعد پرسید:
-هی پسر، چی می خوای؟
فانتوم با خوشحالی پارس دیگری کرد و از جایش برخواست و با یک حرکت به طرف انزو پرید. سگ گرگی اش از این که حالا صاحبش دیگر مهمانی ندارد و تمام توجه اش نصیب خودش می شود، با خوشحالی پنجه هایش را روی ران های انزو گذاشت، صورتش را لیسید و انزو با خنده گفت:
-فانتوم، نکن پسر بد! باشه باشه! باشه سگ حسود...
اسم عجیبش، شدیدا لایق آن سگ بود. فانتوم (Phantom: شبح، روح، هیولا) با پوست نرم سفید- طوسی کم رنگ و درخشانش، کاملا بی سر و صدا حرکت می کرد و هر شخصی با دیدنش اعتراف می کرد که این سگ انگار مستقیما از داخل یک مکان جهنمی بیرون آمده است. ظاهر ترسناکش و ابهت به ارث برده از اجداد گرگش، کاری می کرد تا گاهی انزو هم نتواند باور کند که سگش روزی به او حمله نخواهد کرد. هر چند در طی دو سال، وفاداری اش را دیده و شک نداشت که اتفاقی رخ نخواهد داد.
 

نگار 1373

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی
عضویت
9/3/17
ارسال ها
540
لایک ها
6,027
امتیاز
3,873
سن
23
محل سکونت
همدان
#42
با لحن آمرانه ای به او دستور داد که سر جایش برگردد و خودش هم از روی مبل برخواست که به سمت اتاق خواب برود. سگ گرگی درشت جثه اش هم با آن که دلش می خواست پیش صاحبش بماند، ولی اطاعت کرد. مثل شبحی با چابکی از بین اشیای خانه گذشت و خودش را به دم در ورودی آپارتمانش رساند؛ دور خودش چرخید و همان جا روی زمین نشست و سرش را روی پنچه هایش گذاشت.
انزو آخرین نگاهش را هم به نگهبان شبح مانند خانه اش انداخت و حین رفتن به اتاق خواب، مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش شد. نیاز به دوش گرفتن را در خودش احساس می کرد، ولی بدنش خسته تر از آن بود که به خواسته اش تن بدهد. داخل اتاق که رسید، پیراهنش را به کناری انداخت و کلید برق را زد. اتاقش وسعت زیادی نداشت، ولی با این حال باز هم تختی دو نفره را در خودش جا داده بود. دنج بود و دکوراسیون سفید و قهوه ای اش، به انزو آرامش می بخشید. کنار کمد لباس هایش، آینه ی دیواری قدی ای وجود داشت که مقابلش رفت و نگاهی به پانسمان دست و گردنش انداخت. با اکراه مشغول باز کردنش شد و وقتی پارچه ها را کنار زد، با دیدن اثر زخم چهره در هم کشید.
زخم روی گردنش مثل خراش بد فرمی آنجا جا خوش کرده بود و احتمالا برای همیشه روی گلویش باقی می ماند. زخم بازویش هم چیزی همانند همان زخم، همان قدر زشت و عمیق. آهی کشید و با سر انگشتانش، لمسشان کرد. بعد از تصویر داخل آینه دل کند و به سمت تخت خوابش برگشت.
پتوی کرمی رنگ تخت خواب را کناری انداخت و گوشه ای از آن را اشغال کرد تا مشغول دوباره بستن زخم هایش شود. تختی که به جز انزو، حضور شخص دومی را به خودش ندیده بود. فیلیپ همیشه آن را مایه ی خنده و تفریحش قرار می داد و انزو را دست می انداخت که او هر چقدر که خوش قیافه باشد، در شکار کردن و دل ربودن از دختران، کاملا بی تجربه و دست و پا چلفتیست. شوخی دیگرش هم این بود که بگوید تختش جز انزو، گاهی وقت ها فانتوم را هم به خودش دیده، آن ها وقت هایی که انزو در خانه نبود تا سگش را بابت پریدن روی تخت خوابش مواخذه کند.
انزو با یادآوری این حرف ها، برای خودش شکلکی درآورد و بستن پانسمانش را به پایان رساند. بدون این که شلوار ناراحتش را در بیاورد و لباس خواب بپوشد، با همان وضعیت روی تشک تخت دراز کشید. تخت به خاطر حضورش کمی سر و صدا کرد و دوباره بی صدا شد. انزو به این فکر می کرد که چرا باید تنها باشد؟ اگر الان کسی را کنار خودش داشت، نیازی نبود که خودش به زخم هایش رسیدگی کند؛ یا دیگر نیازی نبود که از همسایه ی فضولش بخواهد تا در مواقع نبودش، از فانتوم نگهداری کند و به او آب و غذا بدهد. از خودش پرسید: چرا کسی رو برای خودم ندارم؟
سنش داشت بالا می رفت و این تنهایی آزارش می داد. از سن ده سالگی تنهایی کشیدن را چشیده و حالا بیست و چهار سال بود که داشت این تنهایی را لمس می کرد.
ده ساله بود که پدر و مادرش را از دست داد. با امید این که رنگ خوشبختی را ببینند و زندگی در شهر را امتحان کنند، اواخر جنگ جهانی اول بود که سال 1917 از سیسیل به نیویورک آمدند. انزو هرگز لحظه ای که از کشتی خارج شد و پایش را در نیویورک گذاشت فراموش نمی کرد. آن زمان حدودا نه سال سن داشت و مادرش در انتظار تولد دختر یا پسری دیگر بود. پدرش می گفت که در آمریکا کار بهتر پیدا می شود و انزو در عالم کودکی چه فکرها که برای خودش نساخته بود. خودش را با خواهر یا برادر آینده اش می دید که دارند در سرزمین رویاها بزرگ و بزرگ تر می شوند و از خانواده های آن ها، در هیچ جا خوشبخت تر پیدا نخواهد شد.
ولی این ها فقط افکاری پوچ بود، افکاری تلخ برای مهاجران که با امید به مهاجرت به کشوری آزاد و قانونمند، به سرعت می پژمرد و نشان می داد که آن ظاهر پر زرق و برق، چیزی جز یک پوسته ی تو خالی نیست. آمریکا سرابی بود زیبا و جذاب، که با نزدیک شدن به آن، جذابیتش رنگ می باخت. انزو با چهره ی زشت فقر در آمریکا آشنا شد. آن ها در سیسیل زمین خودشان را داشتند، زندگی شان شاید سخت، ولی به خوشی می گذشت. اما در آمریکا، پشت نقاب "سرزمین رویاها" بودنش، چیزی جز بدبختی و زجر نشانش نداد.
کار برای مهاجران ایتالیایی به سختی پیدا می شد. اگر هم کاری بود، حقوق زیادی نداشت. پدرش در یک مغازه ی نانوایی مشغول به کار شد و به دنبالش روزهای سخت، شروع. روزهایی که انزو هنوز با یادآوری آن زجر می کشید، دردش را با تمام وجودش به خاطر می آورد و چشمانش را محکم به هم می فشرد.
وحشتناک ترین اتفاقی که در آن جا دید، این بود که بالادستی های زورگوی آن جا، ایتالیایی بودند و از هم وطنانشان به سختی کار می کشیدند و در ازای آن همه کار سخت، پول کمی می پرداختند. از کار روزگار در حیرت بود، که چطور ممکن است دو هم وطن با هم یکسان نباشند؟ و این را در عالم بچگی متوجه نمی شد.
هر روز از عمرش که می گذشت، چهره ی واقعی دنیا را بهتر و واضح تر می دید و تازه می فهمید که اختلاف طبقاتی چه معنی ای داشته. اما با همه ی این ها، باز دل خودش و خانواده اش، خوش شده بود که کودکی که داشت می آمد. مادرش ماه های آخر بارداری اش را می گذراند که آن اتفاق لعنتی افتاد و او را برای همیشه تنها و بی کس کرد.
شب کریسمس بود و انزو در خانه ی اجاره ای محقر و کوچکشان، انتظار بازگشت پدر و مادرش را می کشید. به او قول داده بودند که زود باز می گردند و انزو دلش را صابون زده بود که قرار است با خوراکی هایی که والدینش می خریدند، شکمی از عزا در بیاورد. ولی آن انتظار هیچ وقت به پایان نرسید. هیچ کس به خانه برنگشت، و انزو با خبری که همسایه ی طبقه ی پایینشان به او رساند، فهمید که قرار نیست که کسی برگردد.
روزهای آخر سال سال 1917، شاید بعضی از آدم ها به یاد می آوردند که پسر بچه ی ده ساله ای، در حالی که اشک در چشمان زیبا و آبی به رنگ اقیانوسش جمع شده بود، خودش را دوان دوان مقابل بیمارستان رساند. شاید به خاطر می آوردند که مادر آن پسر با بچه ی درون شکمش، به خاطر تصادف با یک اتومبیل در دم جان سپرده بود، و شاید این را هم به خاطر می آوردند که شوهر آن زن، با راننده درگیر شده و راننده او را کشته و فرار کرده بود؛ راننده ی مستی که هرگز پیدا نشد.
انزو پلک هایش را به هم فشرد و قطره ای اشک از یادآوری آن روزها، از گوشه ی چشمانش بیرون زد و روی گونه اش سر خورد و از کنار گوشش گذشت تا خودش را به بالش پر قویش رساند. دستش را بالا آورد و آویز صلیبش را که خودش از گردن جسد بی جان و سرد مادرش در بیمارستان باز کرده بود، در مشت فشرد. مادرش ماریا، و پدرش فرانکو، همان هایی که داشتند زیر دست یک مشت گردن کلفت لعنتی زندگی را به سختی می گذراندند و تلاش می کردند که انزو رنگ غم را به خودش نبیند، حالا نبودند که ببینند انزو هم جزوی از آن لعنتی ها شده. همان هایی که پدرش آن ها را نامرد و بی وجدان می خواند و انزو در بچگی از روی اجبار سرنوشت، فهمیده بود که اگر می خواهد در جنگ روزگار زنده بماند، باید جزوی از همان ها بشود.
 

نگار 1373

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی
عضویت
9/3/17
ارسال ها
540
لایک ها
6,027
امتیاز
3,873
سن
23
محل سکونت
همدان
#43
به هر حال حتی اگر نمی خواست هم دیگر آن اتفاق افتاده بود؛ دون او را یافته و زیر پر و بال خودش گرفته و بزرگش کرده بود. دونی که به نظرش مهربان می آمد، سخاوتمند بود و قدرتمند. دونی که پشت نقابش، یک گرگ خشمگین تشنه به خون بود. انزو این را خوب می دانست. انزو خودش هم جزوی از دار و دسته ی گرگ ها شده بود، دسته ای که داشتند با رهبری آلفای تیزهوششان کم کم به قدرت عظیمی دست می یافتند.
شاید برای انزو سخت و مشکل می آمد، ولی هر چه که بود، نمی توانست از واقعیت بگریزد. نمی توانست فرار کند و دیگر برای این کار دیر شده بود. وقتی که این راه زندگی را انتخاب کرد، با دستان خودش برای عزراییل مجوز مرگش را امضا کرد. هر لحظه که پایش را از خانه بیرون می گذاشت، آماده ی مردن می شد و خوب می دانست که همه جا افرادی هستند که برای موقعیت و ثروتش دندان تیز کرده اند. خودش این سبک زندگی را انتخاب کرده و حالا هم دیگر جای پا پس کشیدن نداشت.
چشم گشود و به سقف اتاقش خیره شد. افکارش در هوای ذهنش معلق بودند و انزو دیگر نمی خواست زجر بکشد. فعلا یک فکر از بقیه ی فکرها بیشتر او را به خودش مشغول می کرد، این که تنهاست و نیاز به یک همدم دارد. ولی خودش هم خوب می دانست که کمتر زنی پیدا می شود که یک قاتل را دوست بدارد و با این مسائل کنار بیاید. هر چند او آدمی نبود که به این راحتی اجازه بدهد که همسر آینده اش از این قضایا بویی ببرد، و انزو همیشه به قانون امرتا پایبند بود. قانون سکوت، قانونی که افراد مافیا قدرت بی نهایتش را فهمیده بودند. هر کاری که دلت خواست انجام بده و شاهدان را از بین ببر، بعد هم سکوت کن و دم نزن. دیگر چه کسی می توانست ثابت کند که تو کاری کرده ای؟ این بود قدرتی که امرتا به دنبال خود می کشید، و انزو هم قدرت سکوت کردن را با بند بند وجودش فهمیده بود.
از همان شب که جسد پدر و مادرش را دید، سکوت کرد و دم نزد، و از همان موقع بود که فهمید در سکوت کردن قدرتی هست که در هزاران فریاد نیست. انزو دیگر به سکوت عادت کرده بود.
چشمانش را آرام بست و اجازه داد که خواب کم کم در اطرافش پرسه بزند؛ و نگران نبود که کسی پنهانی در خواب به او حمله کند. مگر این که از تفنگدارانش، کسی به او خ**یا*نت می کرد، و سگش را که نگهبان خانه اش بود، از بین می بردند.
در خیالش به خودش گوشزد کرد که روزی می رسد که همه چیز درست می شود. به اوج افتخاراتش می رسد، به همراه زنی که فرزندان زیادی برایش خواهد آورد و خوشبختی اش تکمیل خواهد شد. به این چیزها فکر می کرد و غیر ارادی به خودش امید می بخشید که همه چیز درست خواهد شد. چند ثانیه بعد از افکاری که در ذهن می پروراند، پوزخند تلخی روی لبانش نقش بست و با صدای نیمه بلندی با چشمان بسته به خودش گفت:
-آدما اسم گول زدن خودشون رو گذاشتن "امید".
***
-حقانیت او در یاد و خاطره ای همیشگی جای خواهد گرفت و او از بدگویی ها هراسی نخواهد داشت...
انزو با شنیدن این آواز حزن انگیز با خود اندیشید که ”حقانیت جوزپه؟ از بدگویی هراسی نخواهد داشت؟ واقعا مسخرس” و سعی کرد هم چنان حالت چهره اش را ناراحت نشان بدهد. هر چند موفق نبود و بیشتر شبیه کسی شده بود که بود و نبود جوزپه برایش فرقی نمی کرده.
دیگر به مراسم آمرزش خوانی توجهی نمی کرد. تک تک دعاهایی که می شنید را در حق جوزپه بی اثر می دانست. مگر می شد آن همه آدم بکشی و با چهار کلمه ی دعا، آن هم نه به اختیار خودت، بلکه با خواندن دعای دیگران آمرزیده شوی؟ انزو به خوبی می دانست که جوزپه خیلی به کلیسا سر نمی زد، چه در روزهای یکشنبه، و چه برای گفتن اعترافاتش، نزد هیچ کشیشی نمی رفت. در واقع خودش هم نمی رفت، چون اعترافات آن ها، می توانست زیادی خطرناک باشد. تا جایی که می دانست، کمتر کسی از اطرافیانش به این چیزها معتقد بودند؛ مگر همسر دون و دخترانش.
سرود آمرزش خوانی مثل ناله ی اشباح در کلیسا می پیچید و در سقف بلندش چرخ می خورد. دیدن دیوارهای سنگی و سرد آن جا، انزو را بی حوصله و کلافه می کرد. هر کس دیگری جای او بود، بدون شک از دیدن سقفی با آن بلندی، دیوارهایی از جنس سنگ و پنجره های رنگین و بزرگ احساس آرامش می یافت، ولی احساس آرامش برای شخصی مثل انزو، معنی اصلیش را از دست داده بود.
مراسم با حضور تعداد انگشت شمار جمعیت دوستان جوزپه به پایان رسید. انزو همه ی آن جمعیت را می شناخت، تفنگدارانش، و دوستان خودش، ویوالدی و دسیکا. جز آن ها، زن دیگری هم حضور داشت که پیوسته در حال گریه کردن و پاک کردن اشک های بی وقفه اش بود. جوزپه خانواده ای نداشت، و آن زن بدون شک می توانست معشوقه ی جوزپه بوده باشد. داشت از روی نیمکت چوبی برمی خواست و هم زمان روی سینه اش صلیبی می کشید؛ لباس مخمل سرتاسر سیاهش با آن دامن بلند، کمی نامرتب به چشم می آمد و قامت زن را کمی کوتاه تر نشان می داد. انزو در آن وضعیت به این فکر می کرد که حتی جوزپه هم با کسی در ارتباط بوده، ولی خودش هنوز زندگی اش را به تنهایی می گذراند.
در حالی با جسد جوزپه از محیط کلیسا خارج شدند که انزو باز هم هیچ کدام از دعاهای آمرزش را در حق معاون کشته شده اش، عملی شده نمی دانست. خودش را که نمی توانست گول بزند، کل خانواده به این وضع دچار بودند.
انزو سر تا پا سیاه پوشیده بود، و آن قدر مرتب به نظر می رسید که انگارمی خواهد سر قرار با کسی برود. طوری قدم برمی داشت و به دنبال تابوت پیش می رفت که از دید یک غریبه، شاید تصور می شد که او به عنوان یک ناشناس در مراسم حضور پیدا کرده. باز هم تنها شخصی که در آن جمعیت ناراحت بود و گریه می کرد، همان زن بود.
خاک سرد زمین زیر پای مشایعت کنندگان، سفت و سنگی به نظر می رسید و سرد بودن هوا، به تصور سفت بودن آن دامن می زد. آسمان هم به شدت ابری و گرفته بود و انزو شک نداشت که ممکن است مانند همان روز که جوزپه را کشتند، باز هم بارانی سر بگیرد و آغاز شود. با دیدن این صحنه، تمام اتفاقات آن روز به سرعت از مقابل چشمانش گذشتند و او صورت خونسرد کاوالیر را به خاطر آورد. با خشم دندان هایش را به هم فشرد و وقتی گرفتن انتقام سختش را هم به یاد آورد، قفل فکش باز شد و دندان هایش از فشار مدامشان روی هم، خلاص شدند. این فکر باعث شد که لبخند محو انزو روی لبانش بنشیند و مابقی مسیر تا آرامگاه ابدی معاون سابقش را با آرامش طی کند.
 

نگار 1373

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی
عضویت
9/3/17
ارسال ها
540
لایک ها
6,027
امتیاز
3,873
سن
23
محل سکونت
همدان
#44
مراسم خاکسپاری کوتاه بود و سریع، با مردان سیاه پوشی که گرداگرد تابوت چوبی جوزپه ایستاده بودند. انزو تا لحظه ای که تابوت در زمین فرو رفت، بی حرکت ماند و بعد از شروع خاک ریختن بر سر تابوت، بی مقدمه راهش را کج کرد و به سمت کلیسا بازگشت. کسی از این بابت به او اعتراض نکرد و او به همین خاطر از دیگران ممنون و سپاسگذار بود. تنها در لحظه ی آخر بود که نگاهش به آن دختر گریان افتاد و در دل با خود گفت که او به زودی با غم جوزپه کنار خواهد آمد و با فرد دیگری، زندگی را ادامه خواهد داد. زمان، مرهم و درمان درد زخم های کهنه ی نشسته بر دل.
بی توجه به اطرافش و سردی هوا، به راهش ادامه می داد که احساس کرد کسی دنبالش می کند. به سرعت سر چرخاند تا آن شخص را ببیند و فهمید که یکی از تفنگداران ویوالدی است که دارد با قدم های تند و با شتابی خودش را به او می رساند. از سرعتش کاست و منتظر رسیدن آن تفنگدار شد. تفنگدار با نفس های تندی کنارش رسید و در حالی که به سختی سعی می کرد صدای بلند نفس هایش را به نحوی از بین ببرد، به انزو گفت:
-قربان، همین الان یه خبر رسیده. جنازه رو دیشب رو پیدا کردن.
تصویر گلوله خورده ی کاوالیر در ذهن انزو نقش بست و او سرش را به علامت فهمیدن تکان داد. بدون گفتن کلمه ای حرف، باز هم به راهش ادامه داد و آن تفنگدار هم بی سر و صدا از انزو فاصله گرفت.
انزو به این فکر می کرد که به دون سانتینی به زودی دنبال قاتل افرادی را روانه خواهد کرد و به زودی با این حرکت، جنگ عظیمی بین خانواده ی مورینو و خانواده ی سانتینی شکل خواهد گرفت. اگر کسی خ**یا*نت نمی کرد یا هیچ نفوذی ای وجود نداشت، احتمال این که دشمنان بفهمند قاتل مایکل کاوالیر چه کسی ست، به صفر می رسید. ولی انزو به تجربه می دانست که همه جا نفوذی هست، همه جا دشمنی هست و همه جا خیانتی در حال شکل گرفتن است.
با این افکار، دیگر به ساختمان سیاه رنگ کلیسا رسیده بود و در کنار درخت های خزان زده و گاها بدون برگ، ماشین های پارک شده خیابان را از نظر گذراند. ماشین جدید ویتو که حالا به جای رنگ قدیمش، به رنگ سبز درآمده و پلاکش را هم تغییر داده بودند، در کنار دیگر ماشین ها قرار داشت. انزو به همان سمت قدم هایش را تند کرد و بدون جلب توجه، خودش را به طرفش رساند. نگاه سریعی به اطرافش انداخت و وقتی تا حدودی خیالش از نبود اتفاقات مشکوک راحت شد، در ماشین را باز کرد و در کنار ویتو جای گرفت. هنوز در را نبسته بود که ویتو به حرف آمد:
-مراسم تموم شده قربان؟ پس چرا شما تنهایید؟
انزو پوزخند تلخی بر لبانش نشست و گفت:
-دیدن یه مشت ادا و اطوار مسخره برای آدمی که قرار نیست با اون همه بار گناه بخشیده بشه، تماشا کردن نداره؛ من زودتر از بقیه برگشتم. راه بیفت.
اتومبیل سبز رنگ به آرامی از جای پارکش خارج شد و در طول خیابان کنار کلیسا شروع به حرکت کرد. انزو با اوقات تلخی از پنجره، فاصله گرفتن از کلیسا را تماشا می کرد و ذهنش داشت زیر فکر خبری که شنیده بود، له می شد. آه کوتاهی کشید و با دو انگشت، مابین ابروانش را فشرد و چشمانش را بست. صدای خودش را شنید که داشت به ویتو می گفت:
-بهم خبر دادن که جنازه رو دیشب پیدا کردن. هر لحظه باید آماده ی جنگ باشیم.
انگار اختیار حرف زدنش را از دست داده بود، چون نمی خواست به این سرعت معاونش را با خبر کند. ویتو با چشمانی گرد شده داشت رانندگی می کرد و کلمه ای حرف نمی زد. انزو شانه ای بالا انداخت و گفت:
-البته شاید هیچ وقت نفهمن کار ما بوده. ولی اگه بین ما خائنی وجود داشته باشه که همیشه همه جا خائن هست، به زودی می فهمن و جنگ بدی بین خانواده ها راه می افته.
-ما باید چی کار کنیم؟
انزو خونسرد به نظر می رسید:
-می جنگیم، مثل هر جنگ دیگه ای که تا به حال به راه افتاده.
قسمت جنوبی منهتن در اختیار انزو قرار داشت و انزو در استراتژی های جنگی، بی نظیر. به خودش اطمینان داشت که در صورت بروز هرگونه اتفاق، دشمنی حتی جرات عبور از منطقه ی زیر دست او را به خودش نخواهد داد. تفنگدارانش مخفی شده در ساختمان ها و ماشین های مختلف، هیچ دشمن در حال گذری را زنده نخواهند گذاشت و آن جا معنی اصلی انتقام را به دشمنان نشان می داد.
باید به نزد دون می رفت تا تکلیف را بداند. معلوم نبود دستور دون چه خواهد بود، ولی هر چه که بود، انزو به اوامرش نه نمی گفت. افکارش را کنار زد و به ویتو دستور داد:
-برو به طرف به عمارت دون، باید چیزی رو ازش بپرسم.
ویتو هنوز جوابی به خواسته ی انزو نداده بود که اتفاقی به سرعت شکل گرفت. ماشین قرمزی به سرعت از کنارشان گذشت و در چشم به هم زدنی، چیزی از داخل ماشین به بیرون پرتاب شد. ویتو آن قدر غافلگیر شد که بی اختیار به فرمان چنگ انداخت و بی توجه به هر چیزی که مقابلشان بود، ماشین را به سمت چپ هدایت کرد. صدای ناله ی چرخ ها نشان از اعتراضشان داشت و قبل از این که ماشین به چیزی اصابت کند، با عکس العمل سریع ویتو متوقف شد.
انزو فقط توانست ببیند که مقابلشان، دایره ی وسیعی از زمین در نزدیکی یک اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، آتش گرفته و شعله می کشد. ماشین مهاجم را از پس شعله ها دید که به سرعت دور شد و انزو در حالی که قصد داشت از ماشین پیاده بشود گفت:
-خائنی که بهت گفتم رو یادته؟ انگار ما یه خائن لعنتی تو خانواده داریم...
بعد در را باز کرد و وقتی از ماشین پیاده شد، همان جا ایستاد. هرم گرمای آتش مقابلش به صورتش شلاق می زد و سرمای سرد ماه اکتبر را از خاطرش می برد. مردمانی در اطرافشان جمع شده بودند و با نگرانی صحنه را تماشا می کردند و گاهی هم صدای فریاد به گوشش می رسید.
 

نگار 1373

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی
عضویت
9/3/17
ارسال ها
540
لایک ها
6,027
امتیاز
3,873
سن
23
محل سکونت
همدان
#45
یک اتومبیل اولدزمبیل قدیمی داشت به خاطر کوکتل مولوتوفی که از آن ماشین به قصد از بین بردن انزو به بیرون پرتاب شده بود، در آتش می سوخت. شخصی داشت مردم را از کنار آن ماشین متفرق می کرد و انزو به فکر فرو رفته بود که دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ دوباره برای چه قصد جانش را کرده بودند و اصلا این چه کسی بود که تا این حد اصرار داشت که او را از بین ببرد؟ این ماجرا تا کی ادامه داشت؟
ویتو هم از ماشین پیاده شده بود و آن صحنه را تماشا می کرد. با حیرت گفت:
-قربان، فکر کنم مادر مقدس به ما لطف داشت که سریع متوجه اوضاع شدم، وگرنه الان ما بودیم که داشتیم می سوختیم، نه اون ماشین!
انزو سرش را آهسته به علامت تایید حرف معاونش تکان داد. به او نگاه کرد و گفت:
-باید سریع تر بریم به عمارت، وگرنه نرسیده به اون جا، حتما کشته می شیم.
ویتو اطاعت کرد، هر دو دوباره داخل ماشین نشستند و ویتو از مسیر دیگری که به نظر خودش امن تر بود، به طرف عمارت دون به راه افتاد. فاصله تا آن جا زیاد بود و هر دوی آن ها نگران بودند که باز هم این اتفاق تکرار شود. به محض رسیدن به مقصد، انزو با عجله پیاده شد و یک نفس تا داخل عمارت را دوید.
فیلیپ بی خبر از ورود انزو، داخل پذیرایی نشسته بود و داشت سیگار برگی را آتش می زد. خواهر کوچکش، تزرا، از شیکاگو آمده بود تا چند روزی نزد خانواده اش باشد و مقابلش روی مبل دیگری نشسته و در حال خندیدن به حرف های فیلیپ بود. فیلیپ نیشخندی زد و سیگارش را با دو انگشتش گرفت و گفت:
-کاراشون احمقانس، مثل دیوونه ها حمله کردن و براشون مهم نبود که چی و کی رو می کشن. حتی چند تا از یارای خودشون رو کشتن!
ترزا از شدت خندیدن اشک هایش جاری شده بود و لحن بی خیال برادرش، مثل همیشه او را سرحال می آورد. آنجلا هم در آشپزخانه مشغول پختن کیک خانگی به خاطر بازگشت چند روزه ی خواهرش شده بود و می خواست این ورود ناگهانی را برای همه خوشایند تر کند. کسی خبر نداشت که انزو دارد به آن جا می آید و قبل از این که کسی چیزی بفهمد، انزو مقابل فیلیپ رسیده بود و داشت نفس نفس زنان می گفت:
-فیل، فیلیپ! جنگ، داره جنگ می شه!
فیلیپ که متوجه ورود انزو نشده بود، با حیرت نگاهش کرد و سیگارش را کنار جاسیگاری گذاشت. انزو دستانش را به زانوانش گرفته بود و به سرعت نفس می کشید و بازدمش را از ریه هایش بیرون می فرستاد. ترزا ناگهان بی توجه به حرفی که از انزو شنیده بود، با خوشحالی جیغ زد:
-ببین کی این جاست!
و از جایش برخواست تا خودش را به انزو، برادر خوانده اش برساند. انزو تازه فهمیده بود که ترزا هم در آن جا حضور داشته و با دیدنش، چشمانش از ترس و وحشت گرد شد. صاف ایستاد، لبخندی مصنوعی بر روی لبانش جای گرفت و در حالی که جلو می رفت تا خواهر خوانده ی هجده ساله اش را در آغوش بگیرد پرسید:
-ترزا تو کی اومدی نیویورک؟!
ترزا در جوابش فقط می خندید و در آغوش انزو جای گرفت. انزو با چهره ای خشمگین، نگاهی پرسشی به فیلیپ انداخت که حالا سیگار کشیدن از یادش رفته و پشت سر خواهرش ایستاده بود تا اخبار بیشتری را از انزو بشنود. انزو با چشم به ترزا اشاره کرد و فیلیپ با اشارات او فهمید که حضور ناگهانی ترزا اصلا درست نبوده. ترزا جوان بود و تا به حال متوجه نشده بود که ماجرای جنگ ها از چه قرار است. شاید هم جنگ های رخ داده در زمان کودکی اش را درست به خاطر نمی آورد. خیلی شانس آورده بود که موقع رسیدن به عمارت، هیچ دشمنی قصد جانش را نکرده بود. فیلیپ که دید انزو هر لحظه ممکن است منفجر بشود گفت:
-ولی اگه جنگ بشه که قبلش به ما اخطار می دن، کسی اعلام جنگ نکرده!
ترزا از آغوش انزو بیرون آمد و دستش را به طرف برادرش تکان داد:
-انقدر بحثای خانواده رو وسط نکشید! من نیومدم این جا که این روابط عجیب غریب رو ببینم و بشنوم!
انزو فقط دندان هایش را محکم به هم فشرد و چیزی نگفت. فیلیپ هم سکوت کرده بود و با نگاهش به انزو می گفت که بهتر است به روشی ترزا را دور کند. برای همین انزو با همان لبخند احمقانه، رو به ترزا کرد و گفت:
-آنجلا کجاست؟ خونه نیست؟
-چرا، داره به خاطر ورود من کیک می پزه، تو هم باید امتحانش کنی!
کیک پختن آنجلا بهانه ی خوبی بود که انزو از دست ترزا خلاص شود و به او گفت:
-خوبه، پس چرا واسه تزئین کیک کمکش نمی کنی تا ببینم سلیقت هنوزم مثل قبله یا نه؟
ترزا لبخند درخشانی زد که او را بیش از پیش به خواهر بزرگترش شبیه کرد. با محبت مشتی به بازوی انزو زد و با قهری ساختگی خودش را از آغوش او بیرون کشید تا به طرف آشپزخانه برود. انزو با لبخند رفتنش را تماشا کرد و وقتی از نظرش پنهان شد، لبخندش هم محو شد. فیلیپ با خشم چند قدم جلو آمد و با دقت به انزو خیره ماند و پرسید:
-بازم بهت آسیب زدن؟
-نه، ولی قرار بود که بزنن. بعد از خاکسپاری جوزپه می خواستم برگردم که یکی از تفنگدارا بهم گفت جنازه ی کاپوی دون سانتینی رو دیشب پیدا کردن. یعنی ممکنه فهمیده باشن کار کی بوده؟ پس چرا دوباره به من حمله شد؟
 
بالا