در حال تایپ رمان بود و نبود | ف.سین کاربر انجمن یک رمان

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
248
لایک ها
1,815
امتیاز
3,113
#1
کد رمان: 1314
ناظر: ..~atena~..
28760

نام رمان: "بود و نبود"

نام نويسنده: ف.سين كاربر انجمن يك رمان
ژانر: تراژدي، اجتماعي، عاشقانه
خلاصه:
نخِ زندگي هر كس، به زندگي كسِ ديگري گره خورده؛ گره هايي كه گاهي باز مي شوند و باعثِ رهايي اند و گاهي هم درهم مي پيچند و آغازكننده ي يك زندگي مبهمِ دو نفره و سراسر غم و درد هستند! بود و نبود، روايتگرِ بودن ها و نبودن ها، زندگي هاي متفاوت، تو در تو و به هم گره خورده با پايان هايي شايد شيرين و شايد تلخ است؛ شيرين به تلخيِ قهوه و تلخ به شيرينيِ عسل...!
 
آخرین ویرایش

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,436
لایک ها
19,365
امتیاز
5,723
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#2
coch_1_-_copy_%283%29.jpg



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
248
لایک ها
1,815
امتیاز
3,113
#3
مقدمه:
رسم عشـق و عـاشقي اين است جــآنا؟
دسـتانِ سردم با بودنت گـرم،
با نبودنت منجـمد و يـخ!
بودنـت تلفيقي از آرامـش و اضطراب است
و
نبودنـت بي رحمـانه تر از بودنتـــ
بدان كــه:
تضـادِ بود و نبودت بلاييست آسمـاني!
***
گاهي براي چه بودن ها كه ريسك نكردند...
مجنون براي بودن ليلي و فرهاد براي بودن شيرين!
هر دو براي عشق، وارد راهي شدند تنها براي بدست آوردنِ بودنِ معشوقشان
امـا
تو نيز بدان كه گاه همه چيز بودن نيست!
او در كنارت است ولي انگار نيست، عاشقت است ولي انگار نيست. بودنش همچون نبودنيست از جنس غم و درد!
هنگامي كه رفت، خاطره هاي بودنش زنده مي شوند و در ذهنت جان مي گيرند.
آري، حال دلت تنگ مي شود تنها براي بودنش، ولي بدان كه دير است، خيلي دير...
او در نبود است و تو در بودن
و
هيچ چيز جانسوز تر از اين نيست.​
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
248
لایک ها
1,815
امتیاز
3,113
#4
قبل از شروع مجدد، دوست داشتم چند جمله اي رو بنويسم...
از اونجا كه فعلاً وقتي براي ويرايش نيست، پارت ها دير به دير گذاشته مي شه!
برخي قسمت ها رو تغيير ندادم اما تصميم گرفتم همه ي رمان رو به صورت سوم شخص بنويسم. دوستاني كه از قبل مطالعه كردند، مي تونن دست نگه دارند تا به همون قسمت ها برسيم. با توجه به وقفه اي كه افتاد، مطالعه براي يادآوري بد نيست.

"سپاس از حضورتون"

پست اول:

خانه اين بار برعكسِ هميشه سوت و كور است، ديگر رنگ و بوي گذشته را ندارد، ديگر بوي خوشِ غذا هاي رنگارنگ و محبوب، شامه اش را نوازش نمي كند، ديگر هيچ چيز مثل سابق نيست و نمي شود زيرا؛ ديگر اويي نيست كه در را باز كند و خوش آمد گويد.
در سفيد را بيشتر به عقب هُل مي دهد و وارد مي شود. بلافاصله صداي خنده هاي دختركـ در گوش هايش مي پيچد.
لبخند تلخي مي زند و همه چيز را از نظر مي گذراند و در آخر، به سمت اتاق خواب مي رود.
نگاهش روي پاركت هاي سفيد سُر مي خورد. قطرات خون يكي پس از ديگري، بر زمين ريخته شده اند و از آن روز، كسي نبوده كه دستي بر سر و روي اين خانه بكشد.
مي داند كه او وسواس دارد تا همه چيز تميز و منظم باشد و مي انديشد زودتر كسي را آورد تا همه چيز را تميز كند و برق بيندازد. هنوز هم اميد دارد كه او مي آيد و نمي خواهد خانه را اينگونه ببيند.
وارد اتاق مي شود و شش روز پيش را به خاطر مي آورد. شكست خورده آمده بود تا معذرت خواهي كند اما دُردانه اش را پخش بر زمين ديد. شايد دير فهميد كه چه كسي دوست است و چه كسي دشمن، شايد دير فهميد چه كسي عاشق است و چه كسي ادعاي دوست داشتن مي كند!
نگاهش را به سمت ميز مطالعه سوق مي دهد و با ديدن سي دي اي به همراه يك نامه، متعجب قدم هايش را بر مي دارد.
مي خواهد نامه را باز كند اما نظرش عوض مي شود. سي دي را برداشته و با قدم هايي بلند، از اتاق خارج مي شود. تلويزيون را به برق مي زند و دكمه ي پاور دي وي دي پلير را مي فشارد. لرزش دستانش را مهار كرده و سي دي را قرار مي دهد.
روي كاناپه مي نشيند و كنترل را از زير بالشت بنفش، بر مي دارد و تلويزيون را روشن مي كند. بلافاصله تصويرِ دختركـ، بر صفحه ي تلويزيون نمايان مي شود.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
248
لایک ها
1,815
امتیاز
3,113
#5
پست دوم:
دختركـ دوربين را تنظيم كرده و روي تختي كه روكش نيلي رنگي دارد مي نشيند.
به چهره ي بي روح دختركـ چشم مي دوزد. دلش مي گيرد. چقدر ضعيف و پژمرده شده بود و او حتي متوجه اين موضوع هم نشده بود. افسوس كه تا كنارمان هستند، قدرشان را نمي دانيم و فكر مي كنيم ماندن در كنارمان، وظيفه ي شخصي آن هاست.
دختركـ سرش را به زير انداخته و با انگشت هاي دستش بازي مي كند، به يكـ باره به لنز دوربين خيره شده و بي وقفه مشغول صحبت مي شود:
-سلام. فكر كنم يك سلام خشكـ و خالي، بهتر باشه! از كجا شروع كنم و چي بگم رو نمي دونم، فقط مي دونم كه دلخوري هام رو نمي تونم تو اين كلمات و جمله هـا جا بدم.
سرش را در بين دستانش مي گيرد و پس از مكثي نه چندان طولاني، مجدداً به صفحه ي تلويزيون چشم مي دوزد.
-نمي دونم وقتي اين ويديو رو مي بيني، كنارت هستم يا نه! مي دونم خيلي سرزنشم مي كني، از اين كه چرا پنهان كردم و چيزي راجع به اين موضوع بهت نگفتم. شايد چون مي دونستم از همون اول، تنها هستم و تنها مي مونم، من تنها پا تو جاده زندگي گذاشتم و تنها ازش خارج مي شم و دوباره به نقطه ي اول برمي گردم.
قطره اشكي از گوشه ي چشمان قهوه اي دختر، به پايين مي چكد و دل او را بي طاقت تر از قبل مي كند. دختركـ ادامه مي دهد:
-بعد از اين كه رفتم، نه عذاب وجدان داشته باش و نه ناراحت باش. من بخشيدمت چون يك عاشق، در همه شرايطي و هرچي هم كه بشه، معشوقش رو مي بخشه. ببخشيد كه نشد مثل اون دختر باشم، ببخشيد اما من، هيچ وقت عادت نداشتم به چيزي تظاهر كنم و اداي كس ديگه اي رو در بيارم. من، منم، هميني كه مي بيني؛ شايد از نظرت نفرت انگيز به نظر بيام اما حقيقتاً نفرت انگيز لقب آدم هايي بدتر و پليد تر از عاشقي مثلِ منه.
دختركـ لحظه اي مكث مي كند و نفسش را با درد بيرون مي فرستد و مجدداً شروع به صحبت مي كند:
-ممنون كه لحظات قشنگي رو برام ساختي، ممنون كه براي ادامه راه بهم اميد دادي، ممنون كه با همه ي بدخلقي هات كنارم بودي. من جمله ي "دوستت ندارم" رو از اين خاطره هاي قشنگ حذف كردم، لطفاً تو هم فكر كن كه هيچ وقت چنين جمله اي رو بهم نگفتي.
او مرد است، قانوناً نبايد اشك بريزد اما مگر مي شود چنين ويدويي را ديد و بي تفاوت بود؟
-در آخر حرف هام، مي خوام بگم كه هيچ وقت و هيچ زمان، دل هيچ كس رو اينطوري نشكن مهيار، دل شكستن هنر نيست، اين كه غرور يكي رو جريحه دار كني و احساسش رو به سخره بگيري و شخصيتش رو خرد كني، هنر نيست. فقط ازت مي خوام كه دل نشكني.
زمزمه كرد:
-دل نشكن، دل نشكن.
همه ي محتواي روي ميز را با يك حركت، بر روي زمين پخش كرد و داد زد:
-نـــه!
***
 
بالا