اختصاصی رمان عشق مبارز من | مریم سالاری کاربر انجمن یک رمان

نظر شما درمورد رمان عشق مبارز من چیست؟

  • عالی

    رای 12 66.7%
  • متوسط

    رای 6 33.3%
  • بد

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    18

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
262
لایک ها
1,988
امتیاز
3,113
#1
کد رمان: 1340
ناظر: *AFSOON*
23106

اسم رمان: عشق مبارز من
ژانر: عاشقانه(سبک ورزشی)
نویسنده: مریم سالاری
خلاصه: ارمیتا دختری اهل ورزش کاراته و از تبار کیکوشین دختری که عاشق ورزش کاراته کیکوشین است دختری که به واسطه ی ورزش مورد علاقه اش پا به دنیایی میگذارد که هیچ چیز در موردش نمی دانست
دنیایی پر از شیرینی به همراه سختی فراوان ...
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,415
لایک ها
18,725
امتیاز
5,723
سن
21
محل سکونت
تهران
#2
coch_1_-_copy_%283%29.jpg



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
262
لایک ها
1,988
امتیاز
3,113
#3
عشق مبارز من
مقدمه
عشق واژه ی غربیست از جنس درد
و درد واژه ای است از جنس مبارزه
و مبارزه همان عشق است
عشق ،درد ،مبارزه
تمام داستان همین سه کلمه است
سه کلمه دوست داشتنی

پارت اول
-ارمیتا
-جانم ارتا
-بیایک دست مبارزه، هستی؟
با چشم هایی که میخواست از حدقه بیرون بزنه گفتم: برادر من الان تو منو چی فرض کردی من بد بخت منفی ۶۰بیام با تو ۹۰کیلو مسابقه بدم یه چیزایی میگی ها اخر شبی مخت هنگ کرده برادر من
-چشم غوره ای برام رفت و گفت :خواهر خل گلم من که با صد در صد توانم تورو نمیزنم یعنی حقیقتا دلم نمیاد که خیلی حیف که دلم نمیاد خخ تو بزن من دفاع کنم که حرکات پات قوی بشه اسکل جان ...
سرمو خاروندم با حالت مظلومی گفتم اصلا اسکل هم خودتی همون طور که لباس کاراته ام تو تنم خود نمایی میکرد کمربندم و محکم کردم ، به طرف ارتا که لباس کاراته سفیدشو پوشیده بود و رنگ کمربند مشکی که سه خط طلایی نشونه ی دان سه بود چشمم و نوازش میداد ارتا پوست سبزه و جذابی داشت تمام اجزای صورتش به هم میخوردن بینی متناسب با صورتش و ل**ب هاشم متوسط بود از همه لیشتر سبزه بودن پوستش اونو جذاب میکرد پوست سبزه اش به بابا رفته بود همچنین قد بلندشموهاشم که بهترین موهای دنیا بودن مشکی بودن جنگل مشکی دنیای من خخ
-خب ارمیتا باید با پات به سر من ضربه بزنی باشه؟
-اخه من چه جوری پامو به سر تو برسونم ؟
-با تمرین کردن میشه اومدیم حریفت هم قد من بود میخوای چکار کنی ؟
خندیدم و گفتم :خب اون که دیگه دختر نیست چناره
در حالی که سعی میکرد جدی باشه گفت :زود باش ارمیتا
-باشه ولی فهمیدم خندت گرفته ها!
داد زد :ارمیتا
وبعد شروع کردیم به تمرین هیچ تمرینی قشنگ تر از تمرین با ارتا نیست هیچ تمرینی
...
اخ آرتا یواش تر اخ ای بابا کندی موهامو ارتا بابا نمی خوام تو شونه کنی موهامو ای بابا
-وای آبجی جونم نمی دونی که چقدر کیف میکنم وقتی موهاتو شونه میکشم
-اخ اره اره کیف داره کشیدن این موهای خرمایی با اون شونه کزایی ،راستی سیخ ماهی ببافی ها نری مثل پیر زن ها ساده ببافی خوشم نمیاد.
-حالا اشکال نداره آبجی جونم، آرمیتای داداش هم یک روز پیر میشه و عصا به دست میاد به داداشش که داره دمبل میزنه سر میزنه و میگه داداش شوهرم موهامو نمی بافه تو می بافی ساده ها سیخ ماهی نبافی مال جووناست خخ
-عجبا بچه تو چقدر پرویی ها من عصا به دست بیام اون موقع تو که 10سال از من بزرگتری داری دمبل میزنی اره؟
بعدشم ارتا خان شوهر جونم می بافه موهامو
-اولا ما که پیر نمیشیم آبجی گلم فقط خاطر خواهامونو پیر میکنیم
دوما تو بیخود کردی شوهر کنی همینجا ور دل خودمی جوش نزن
-نه بابا! راستی خاطر خواهاتون، میشه چند تارو نام ببرید
-بله آبجی کوچولو داداش معلومه که میشه
1-همکلاسی هاتون
2-همباشگاهیا تون
3-دختر های فامیل
و...
دیگه اینقدر زیادن که خسته میشم نام ببرم
-الان آرام که هم همکلاسیمه هم همباشگاهیم کی به تو محل داده هان ؟
-به غیر ارام که یکم حیا حالیشه بقیه پررر
منم خندیدم و دیگه ادامه ندادم ارتا هم داشت موهامو شونه میکشید
با خودم گفتم چقدر خوشبختم که چنین خانواده ای دارم مامان بابای خوب و مهربون داداش خوشتیپ و خوش هیکل به روایت چشم چرونای مدرسه قد بلند مو مشکی پوستش برنزه خخ
-راستی ارتا؟
-جانم ابجی
-چیشد مدیریت بازرگانی خوندی خیلی برام سواله
همونطو که شونه رو از لابه لای موهام رد میکرد گفت :حالا چیشده این وقت شب به فکر رشته ی من افتادی؟
-اووم نمیدونم ، حالا بگو
-دوست داشتم پیش مامان بابا کار کنم که کمک احوالشون باشم و اینکه علاقه خاصی به اون شرکت صادرات وارداتی داشتم و دارم
-اهان ، که اینطور ،به نظرم خیلی جالبه تو شرکتی کار میکنی که بابا مدیرشه و مامان معاونش
خندید و گفت اره جالبه
 
آخرین ویرایش

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
262
لایک ها
1,988
امتیاز
3,113
#4
عشق مبارز من
پارت 2
البته داداش گلم واسه خودش یک پا بهترین فایتره فایتر ( رزمی کاری که در مسابقه شرکت میکند فایتر نام دارد)
-اخ ارتا یواش به اینا میگن مو نه کاموا که اینقدر محکم میکشی
-جانم آبجی ببخشید خب آدمی که سال تا ماه موهای به این قشنگی رو شونه نمی کنه حقشه الان درد بکشه
-ارتا خب تو که میدونی عرضه نگه داری از موهامو ندارم چرا نمی زاری کوتاشون کنم هان ؟
اومد روبه روم نشست و با دستش گونه های صورتم و نوازش کرد و تو چشام زل زد و گفت:آخه عشق داداش مگه نمی دونه موهاش شاهرگ منه کوتاه کنه میمیرم هان ؟
با موهایی که تازیر رون پام می اومدن پریدم بغلش و گریه کردم ،نمی دونم چرا؟چرا اینقدر به ارتا وابسته ام کلا دختر احساساتی هستم ولی وقتی ارتا باهام اینجوری حرف میزنه گریه ام میگیره...
تو بغل ارتا گریه میکردم نمی دونم چرا شاید داشتم به این فکر میکردم که اگه خدا ارتا رو یک روز ازم بگیره چکار کنم ارتا بهترین داداش دنیاست بهترین پشتیبان ...
ارتا یکی از مشوق های من برای انتخاب راه خودش یعنی کیوکشین کاراته بوده و هست و خواهد بود
بهترین مربی،بهترین همراهی،
هیچ وقت یادم نمی ره که کارو زندگیشو رها میکرد و میومد همراه من مسابقه تا هوامو داشته باشه که استرس نداشته باشم یادمه یکبار داخل سالن مسابقه راهش ندادن کلی به مربیم سفارش کرد که هوامو داشته باشه اینقدر گفته بود که مربیم عصبی شده بود .
عاشقشم
من و از سینه اش جدا کرد لباسش بخاطر اشک های من خیس شده بود
خندید و گفت :دیدی موهات خراب شد حالا دوباره مجبوری درد بکشی و منم شونه شون کنم و کلی کیف کنم
خندیدم و همین طور که اشکهای روی گونمو پاک میکردم گفتم ای کلک، پس بگو چرا فیلم هندی بازی کردی کی باشه تو داماد شی اون موقع دست از سر موهای من برداری حالا من مهمون امروز فردام بیچاره زنت چی می خواد بکشه با تو 24ساعته می خوای موهاشو شونه کنی و ببافی
خندید و گفت:از زن من بدبخت تر شوهر توعه که به جای 24ساعت 27ساعته می خوای دست بزنی تو موهاش اخ دلم براش کباب شد. خخ
تازه مثل دخترهای احساساتی هم که دست نمیزنی که همین طور محکم دستتو میزنی لای موهای منه بدبخت
که از ریشه در میان بیچاره اون بدبخت که قراره یک عمر تورو تحمل کنه خدا به حالش رحم کنه واقعا !
- من که نفهمیدم تو یکبار میگی باید ور دل تو بشینم یکبار هم که میگی شوهرم بدبخته که همش دست میزنم تو موهاش بالاخره من نفهمیدم ازدواج کنم یا نه؟
- حالا خواهر گلم همچین میگی ازدواج کنم یا نه انگار خاستگارا صف کشیدن اوه اوه در و می بندی از پنجره میان پنجره رو می بندی از شومینه میان بعدشم که صدای جلز و ولز شون می مونه
دوتایی زدیم زیر خنده
مامان و بابا برای یک قرار داد رفتن فرانسه گفتن که زود میان ولی الان یک هفته است که رفتن دلم واسشون خیلی خیلی تنگ شده...
باصدای ارتا به خودم اومدم
-بفرما آبجی جونم اینم بافت سیخ ماهی که دوست داشتی تموم شد .
بلند شدم و یک ب*و*س محکم از گونه های قشنگش زدم و همین طور که ل*با*م چسبیده بود به گونش دستم و زدم تو موهاش که صدای آخرش در اومد
-مرگ نیاد سراغت الهی صد دفعه میگم تو که دست میزنی حداقل درست دست بزن چرا از عقب دستتو میزنی تو موهای آدم که سرش سوت بکشه بعدشم دستشو گذاشت پشت زانوم و اون یکی هم پایین گردنم بلند شد و کلی منو چرخوند دیگه کار از سرگیجه گذشته بود داشتم بالا می آوردم ...
-خوبه آرمیتا خانم خوش میگذره ؟
-وای ارتا غلط کردم منو بزار پایین حالم داره بد میشه
-نخیر خاله سوسکه هنوز زوده باید آدم شی
-داداش خواهش جان ابجی
منو گذاشت زمین با دستش موهایی که خودش بافته بود و نوازش کرد منو محکم کشید تو اغوشش و آروم زیر گوشم گفت سوسک منی تو دختر ، خیلی دوست دارم آبجی کوچولو
-تو هم داداش فیله منی بهترین داداش دنیا
بعد منو از آغوشش جدا کرد
-زود بخواب شیطون بلای داداش که دیر وقته
بو*س*ه ای به گونم زد و شب بخیر گفت و از اطاقم رفت خیلی خسته شده بودم بعد از مسواک پناه آوردم به رخت خواب و دیگه چیزی نفهمیدم .
 
آخرین ویرایش

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
262
لایک ها
1,988
امتیاز
3,113
#5
عشق مبارز من
پارت 3
ای وای بزار بخوابم خخخ نکن دیگه خخخ
با ناراحتی از خواب بلند شدم و گفتم ارتا خیلی نامردی اصلا من مگه بخوابم جای تو تنگ میشه که با پر می افتی به جون کف پای من بدبخت
خندید و گفت نه آبجی کوچولو من جای منو تنگ نمی کنی ولی آخه من که بدون نفس داداش نمی تونم صبحانه بخورم که عشق خودم
تو دلم خندیدم و گفتم عشق تو که من میدونم کیه لامصب از غرورته که نمیری پا پیش بزاری با پری که کف پام کشیده شد جیغ زدمو گفتم آخه دو روز تعطیلم ها این دو روز هم تو نزار بخوابم اه...
بعد هم پریدم بغلش و خواستم ببوسمش که گفت :
نه!نه!نه!
اول دست و صورتتو می شوری مسواک می زنی بعد
با اخم و غرغر کنان سمت سرویس تو اتاقم رفتم ارتا هم طبق معمول داشت کتاب هاو برنامه درسی منو نگاه میکرد خدا میدونه چه خوابی برام دیده
همین طور که مسواک میزدم خودم و تو اینه انالیز میکردم دختری با پوست سفید که این پوست ارثیه مامان بود با ل**ب و بینی متوسط که به صورتم میومد و البته چشای مشکیم که عاشقشون بود موهای خرمایمو از صورتم کنار زدم تا بهتر صورتم و ببینم
-آرمیتا داری دندوناتو مسواک میزنی یا طلای 24عیار؟؟
از سرویس ها بیرون اومدم و گفتم دندونای من از طلای 24عیار هم با ارزش ترن
-بر منکرش لعنت خاله سوسکه
اخ لعنت و محکم تر بگو ارتا جون که حسود زیاد دارم
-می بینم همون حسودا چشمت کردن که خواستگار از یک متری اینجا رد نمیشه
دوتامون زدیم زیر خنده
نخیرشم خواستگارا از تو میترسم نمیان وگرنه کیه که این دختر خوشکل و نخواد
-خب حالا پرو نشو هنوز 17سالته خجالت بکش زشته عه دختر رو چه به این حرفا
بعد هم خندید منم که کلا متعجب بهش نگاه میکردم
-راستی آرمیتا مامان یک ربع پیش زنگ زد گفت 3ساعت دیگه پرواز دارن بدو بریم صبحانه رو بخوریم و پیش به سوی فرودگاه
از خوشحالی سر از پا نمی شناختم
-ارتا جون من راست میگی
-صد دفعه جون تنها خواهر منو قسم نخور بعدشم تو تا حالا از من دروغ شنیدی؟؟
-نه که نشنیدم داداش گلم
بعد هم به ب*و*س محکم رو گونش نشوندم و باهم به طرف صبحانه سیمین جون حرکت کردیم از شدت خوشحالی نمی فهمیدم چی می خورم دلم خیلی واسه مامان بابا تنگ شده بود خیلی...
بالاخره هر جور بود صبحانه رو خوردم و بعد از زدن یک تیپ کرم به طرف در اتاق ارتا رفتم
-ارتا تق تق ارتا ارتایی بیام تو
-بیا عزیزم
-به داداش گلم چه کرده همه رو دیوونه کرده بابا ارتا به فکر این دخترای بد بخت هم باش گناه دارن ها
باهم زدیم زیر خنده
ارتا یک کت اسپرت انابی و شلوار پیرهن مشکی پوشیده بود مو هاشم به حالت قشنگی درست کرده بود جون منی ارتایی
-خب آبجی کوچولو اگه دید زدنتون تموم شد بریم به سمت فرودگاه که الان هواپیما فرود میاد
باهم به طرفBMW مشکی ارتا رفتیم نمیدونم چرا دلشوره دارم ارتا هم فهمیده بود ولی به روم نمی اورد سعی داشت فضای ماشین و عوض کنه واسه همین چند تا آهنگ شاد گذاشت که حال وهوامون عوض شه اما من حالم خوب نبود حس می کردم قراره یک اتفاق بدی بیوفته خدایا خودت بخیر بگذرون.
چند دقیقه بعد گوشی ارتا زنگ خورد یهو حالت چهره ارتا بهم ریخت با عصبانیت داد میزد که دلشوره منو بیشتر میکرد
-چی داری میگی درست حرف بزن
-....
-چی ؟یعنی چی
-...
-این امکان نداره من همین امروز باهاشون صحبت کردم نه
-ارتاچی شده ارتا بگو
اشک می ریختم و به ارتا التماس می کردم
-آرمیتا هواپیما مامان بابا سقوط کرده ولی اروم باش من مطمئنم حالشون خوبه
صداش بوی بغض میداد اختیار اشکامو نداشتم سرعت ماشین زیاد بود نمی دونم چی شد کنترل ماشین از دست ارتا خارج شد داشتیم سمت دره میرفتیم با ضربه ای که سرم به شیشه وارد کرد دیگه چیزی نفهمیدم ...
 
آخرین ویرایش

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
262
لایک ها
1,988
امتیاز
3,113
#6
عشق مبارز من
پارت 4
چشمام و باز کردم حس بدی داشتم خدایا من کجام ارام و بالای سرم دیدم که با جیغ پرستار هارو صدا میزد
-پرستار پرستار بهوش اومد چشماشو باز کرد
صدای ارام تلفیقی از بغض،هیجان و خوشحالی بود چی شده بود من اینجا چکار میکردم یهو انگار یک پارچ آب سرد ریختن روی سرم سقوط هواپیما، مامان بابا، تصادف، ارتا...
با گریه داد میزم مامان بابا ارتا ...
ارتا که کنار ارام و یک خانم تقریبا همسن مامان بود ایستاده بود باهم اومدن پیشم با دیدن ارتا مغزم سوت کشید ارتا لباس مشکی پوشیده بود همین طور ارام و اون خانم که فکر کنم مادر ارامه، ارتا منو که بهت زده نگاش میکردم در اغوشش گرفت گریه میکردم بی قرار بودم
-من مامان بابامو می خوام ارتا بگو اونا زنده ان بگو
-...
-ارتا چرا جوابتو نمیدی؟
-...
-ارتا
نگاهم به ارام که داشت گریه میکرد و مادرش که اشک تو چشماش جمع شده بود افتاد
سکوت ارتا، اشک های ارام ، چشم های مادر ارام، لباس های مشکی شون
درسته من دیگه مامان بابا ندارم درسته
سکوت کردم دیگه چیزی نمی گفتم اشک هام بی اختیار از چشم هام سرازیر می شدن
پرستاری به جمع محزون ما ملحق شد چند دقیقه بعد من رو به بخش منتقل کردن ارام و ارتا همش کنارم بودن مادر ارام که پزشک معالجم بود گاهی بهم سر میزد طاقتم طاق شد از ارتا پرسیدم
-کی می تونم جسد مامان بابا رو ببینم؟
با کمی مکث جواب داد
-جسدشون پیدا نشده یعنی بعد از سقوط هواپیما اتش گرفته چیزی ازشون نمونده
با گرفته ترین صدایی که از ارتا سراغ داشتم این هارو میگفت
اشکی سمجانه از گوشه چشمم چکید ارتا که حالمو دید کنارم روی تخت نشست و بو*س*ه ای به پیشونیم نشوند
ارام هم جمع ما رو ترک کرد که ارتا راحت تر ارومم کنه
ارتا روی صندلی کنار تختم نشست غمگین ترین حالت ممکن ارتا رو داشتم میدیدم
-آبجی جونم از مادر ارام پرسیدم فردا می تونی مرخص شی میریم خونه
با صدایی که تلفیقی از داد و گریه بود گفتم
کدوم خونه کدوم خونه ارتا خونه ی بدون خنده های مامان بابا رو نمی خوام خونه ای که توش صدای مامان بابا نباشه رو نمی خوام نمی خوام من ...
ارتا اجازه ادامه حرف رو بهم نداد منو محکم توی اغوشش گرفت اروم زیر گوشم گفت اروم باش ابجی آروم باش صداش بغض داشت بغض مردونه من فقط تو بغلش زار میزدم اشک هام اجازه هیچ چیز و بهم نمی دادن بدون کنترل من میومدن اونقدر بی تابی کردم و ارتا نوازشم کرد که نفهمیدم کی از هوش رفتم ...
از خواب بیدار شدم مادر ارام بالای سرم بود
-عزیزم بیدار شدی
-اره
-درد داری؟
-نه
-خوبه امروز می تونی مرخص شی عزیزم
-ارتا کجاست؟
-رفته کار های ترخیص رو انجام بده الان میاد
باصدای در نگاهم به سمت در سفید اتاق بیمارستان افتاد ارتا رو دیدم که اومد با یک ساک که به دست چپش بود تازه نگاهم به سمت دست راست ارتا افتاد
-ارتا دستت چیشده؟
-هیچی عزیزم بخاطر تصادفه
-درد داری؟
-نه عزیزم بهش عادت کردم
-عادت کردی مگه چند روز از تصادف میگذره؟
-یک ماه
-یک ماه؟؟
-اره
دیگه چیزی نگفتم با یاد آوری اینکه یک ماهه مامان بابام نیستن اشک تو چشم هام جمع شد ارتا اومد پیشم با دست های مردونه و قشنگش موهامو نوازش کرد
-آرمیتا جان لباس هات تو این ساکه عوض کن بیا
بعد هم با مادر ارام به بیرون از اتاق رفتن و من موندم و کلی خاطره از مامان بابا ی عزیزم ...

تولد تولد تولدت مبارک ارتا داشت شعر می خواند و دست میزد برام و مامان هم همراهیش میکرد و بابا با لبخند منو نگاه می کرد
دخترم شمع هارو فوت کن که آب شدن با صدای بابا خواستم شمع و فوت کنم که ارتا گفت اول آرزو چشم هام و بستم و آرزو کردم
خدایا امسال مسابقات خوبی داشته باشم و بتونم مدال طلای مسابقه با کو رو به دست بیارم
چشم هام و باز کردم و شمع هام و فوت کردم
-آرمیتا خانم ارزو ت چی بود هان ؟البته من که میفهمم چیه
-ارتا این قدر بچه مو اذیت نکن پسر
-خب می خواد مدال طلای مسابقات باکو رو به دست بیاره تو چرا حرص می زنی
-عه مامان من کی حرص زدم هان ؟
مامان خندید
بابا گفت :ارتا خان باید به خواهرت کمک کنی تا به ارزوش برسه
-چشم من نو کر آبجی کوچولو هم هستم

با یاد آوری تولدم اشکی از گوشه چشمم چکید چقدر خوش گذشت اون تولد 4نفره
لباس هام و پوشیدم به طرف در رفتم لباس هام مشکی بودن این باعث می شد دلم بیشتر بگیره هی
مامان بابای خوبم چه زود از پیشم رفتید
بعد از خداحافظی و تشکر از ارام و مادرش به طرف ماشین ارتا رفتیم یک BMWدیگه ای مثل همون ولی سفید کل راه رو ساکت بودیم بعد از رسیدن به خونه و اسفند دود کردن سیمین خانم و حرف هاش و تسلیت گفتناش سریع به طرف اتاقم رفتم و خوابیدم طاقت نداشتم تو خونه ای که کلش بوی مامان بابا ست باشم خواب تنها کاری بود که می تونستم برای فرار انجام بدم ...
 
آخرین ویرایش

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
262
لایک ها
1,988
امتیاز
3,113
#7
عشق مبارز من
پارت 5
به همین سرعت 40روز گذشت امروز 70روزه که مامان بابا نیستن مامان بابایی که حتی قبر هم ندارن که برم سر خاکشون و زجه بزنم خونه پر از مهمونه مامان بابا تک دختر و تک پسر بودن واسه همین از داشتن خاله و عمه و عمو و دایی بی بهره بودیم پدر بزرگم هم چند سال پیش طی یک اتفاق از دنیا رفت درست بعد از مراسم نامزدی بابا و مامان اتفاقی که هیچ وقت رازشو نفهمیدم مادر بزرگمم سر زایمان مامان از دنیا رفت و مامان بابای باباهم دو سال بعد از تولد ارتا تو یک تصادف از دنیارفتن
اینجا فقط دوستان و شریک های بابا هستن که به این مراسم اومدن بعد گذشت زمانی هر کس پی کار خودش میرفت تا اینکه کلا سالن از تجمع انسان ها خالی شد
فقط خانواده آقای شهابی بودن خانواده آقای شهابی شریک چندین و چند ساله پدر بزرگ بوده و بعد از مرگ پدر بزرگ تقریبا با خانواده ما قطع رابطه میکنه تا چند وقت پیش که میاد و دوباره بعد از چند سال به بابا سر میزنه بابا هیچ وقت نفهمید چرا بعد از 28سال یهو سر و کله آقای شهابی پیدا میشه باصدای همسر آقای شهابی که با لبخند زشت و دندون نمایی منو نگاه می کرد به خودم اومدم
-آرمیتا خانم 70 روز گذشته دیگه باید لباس های مشکی تونو در بیارید البته شما یک ماهشو که خواب تشریف داشتی
اعصابمو این حرف زدنش بهم می ریخت می خواست بازم چیزی بگه که با چشم غره ماکان پسرش که دو سال از ارتا کوچک تره ساکت شد ماکان روبه من گفت :آرمیتا مامانم زبونش ...
ارتا اجازه حرف زدن بهش نداد آرمیتا خانم خانمش یادت رفت آقا ماکان
اصلا درک نمی کردم ارتا چرا اینجوری گفت غیرتی میشد ولی نه به این شدت به وضوح میدیدم که از این خانواده متنفره ولی دلیلشو نه حوصله جر بحث نداشتم اعصابم به اندازه کافی خورد بود دلم آغوش مامان و دست نوازش بابا رو می خواست خدا خدا میکردم اینا زود تر برن که آقای شهابی گفت: فکر کنم ارتا و آرمیتا خسته باشن بهتره بریم
کاش از خدا چیز دیگه ای خواسته بودم خداروشکر
بعد از خداحافظی و تعارفات الکی ارتا خانواده آقای شهابی رفتن هوف راحت شدم
به اتاقم پناه بردم پناه گاه همیشگیم برای رهایی از خاطره ها به عکس مامان بابا که روبه روم بود خیره شدم اشکی از چشمم سرازیر شد که باعث شد بغضم بشکنه گریه می کردم و این گریه رو توی بالشم خفه میکردم دلم نمی خواست ارتا گریمو ببینه و تو این همه بد بختی منم بشم قوز بالا قوز گناه داره داداشم
تو این مدت خیلی از درس هام عقب افتاده بودم باید جبران کنم نباید بزارم مامان بابا از دستم ناراحت شن نباید ناراحتی ارتا رو ببینم نباید ...نباید...
از روی تخت بلند شدم موبایلم رو برداشتم شماره آرام رو گرفتم بعد از چند تا بوق صدای مهربونش از گوشی گوشم و نوازش داد
-سلام ارمیتا خوبی عزیزم
-سلام به روی ماهت راستی آرام چرا امروز نیومدی
- اخ ببخشید مامانم شیفت بود منم کسی نبود بیاره
-اشکال نداره
-راستی آرام فردا میای پیشم درس هارو که نبودم باهام کار کنی
-اره عزیزم میام فردا ساعت 9صبح اون جام
-باشه ممنون بای
-بای
صدام اینقدر غمگین بود که حتی آرام هم فهمیده بود پشت گوشی و زیاد سر به سرم نذاشت
به طرف اتاق ارتا رفتم باید بهش می‌گفتم تصمیماتم چیه باید از ارتا کمک بخوام من می خوام هر طور شده روح مامان بابا ازم راضی باشه
-ارتا
-جانم بفرمائید
وارد اتاقش شدم و گفتم
-داداش فردا آرام میاد می خوام تو درست بهم کمک کنه خیلی عقب افتادم با خوشحالی بغلم کرد و گفت عالیه ابجی الا 2ماه از مرگ مامان بابا میگذره باید باهاش کنار بیای
-اهوم درسته
-حالا که خودت گفتی میگم مسابقات هم داره شروع میشه و مسابقه با کو دو ماه دیگه است هنوز هم دلت می خواد شرکت کنی
با لحنی که از سردیش ارتا یخ کرد گفتم :آره من واسه شادی روح مامان بابا هر کاری می کنم
-ماما بابا از اینکه تو افسرده ای ناراحتن درسته عزاداری ،غمگینی ولی باید سعی کنی باهاش کنار بیای
-اگه تونستم چشم
-با لحن ناراحتی گفت قربون چشم گفتنت برم از اتاق ارتا بیرون اومدم به طرف اتاقم رفتم و این قدر روبه روی عکس مامان بابا گریه کردم که نفهمیدم کی زمان گذشت نگاهم به ساعت که افتاد سرم سوت کشید ساعت 2نصف شب بود یعنی 4ساعت داشتم گریه می کردم دیگه این روزا ازبس گریه کرده بودم 4ساعت چیزی نبود چشمان می سوخت سرم و که روی بالش گذاشتم خواب مهمون پاک هام شد ...
 

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
262
لایک ها
1,988
امتیاز
3,113
#8
با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم ساعت 8:15دقیقه بود بعد از مسواک و شستن صورتم یک تونیک شلوار مشکی پوشیدم و شال مشکیم و که پایینش نوار های طلایی داشت انداختم روی سرم
کتاب و دفتر و کتاب کار مداد خودکار و ...برداشتم بردم اتاق مطالعه یادش بخیر بابا همیشه اینجا مطالعه میکرد اشک تو چشمان جمع شد بهش اجازه چکیدن ندادم چشم هام و بستم و سرم و به دیوار تکیه دادم و بازهم یاد آوری خاطرات...

-دخترم لطفا گوجه هارو به من بده
-چشم بابا جونم ...بفرمایید
-ممنون دخترم
باصدای مامان به طرفش بر گشتم
-به به چه کردی اقا الحق که هیچ کبابی به کباب های شما نمیرسه
-نفرمایید خانم کباب پختن ما در مقابل دست پخت شما هیچه
-بابا اینقدر دل و قلوه ندید به هم اینجا جوون مجرد هم هست ها
-خب پسرم تقصیر خودته فکری به حال خودت کن پیر شدی ها
-عه بابا جوون به رعنایی
همه زدیم زیر خنده
هی
چقدر خوش گذشت
با صدای باز شدن در خونه و صدای قدم هایی که هر لحظه نزدیک تر میشد فهمیدم آرام اومده اشک هامو که سمجانه روی گونم در حال حرکت بودن پاک کردم و به طرف آرام رفتم
-سلام من اینجام
ارام موهای مشکی داشت و چشمای درشت حالته ل**ب و بینیشم متناسب بود تقریبا هم قد بودیم اما ارام از من لاغر تر بود
-سلام عزیزم خوبی
خودم رو تو حصار اغوش ارام رها کردم
-دلم خیلی واست تنگ شده بود
-منم همین طور عزیزم همه بچه های مدرسه سراغت و میگیرن
-از فردا میام یعنی از همین شنبه
-عالیه آرمیتا نمی دونی چقدر خوشحال شدم
-عزیزمی ،راحت باش ارتا نیست رفته به کار های عقب مونده شرکت برسه تا دیر وقت هم ممکنه نیاد
-باشه کجا بریم
-اتاق مطالعه بابام
چهره ی ناراحتش از دیدم پنهان نمود باهم به سمت اتاق مطالعه رفتیم ...
خونه مون بزرگ بود و اتاق های زیادی داشت اتاق مطالعه بابا اتاق من ارتا و اتاق مامان بابا همه طبقه ی بالا بودن دیوار های خونه شکلاتی بودن به سلیقه ی مامان ، مامان عاشق رنگ شکلاتی بود اخ خدا
چهار ساعتی میشد داشتیم درس می خوندیم مخم دیگه داشت هنگ میکرد حس میکردم دنیا داره دور سرم می چرخه
-حالت خوبه ارمیتا ؟؟
-نه، نه سرم داره گیج میره
-وای خاک ،به سرم صبحانه خوردی ؟
-نه یعنی اصلا میلم نمیکشه چیزی بخورم
-همونه داری پس میوفتی
آرام کتاب و بست و گفت :فعلا بسه پاشو همراه من بیا
-کجا ؟
-باید چیزی بخوری یا نه
-ولش کن آرام اصلا میل ندارم
-ساکت رو حرف منم حرف نمیزنی، تو نمی خواد بیای برو تو اتاقت خودم برات میارم
میدونستم حریف آرام نمیشم واسه همین پناه آوردم به اتاقم چند دقیقه بعد هم آرام با دوتا بشقاب پر استامبولی اومد با دوغ و سبزی و کلی مخلفات
-پاشو بخور پاشو زود تند سریع
-میل ندارم ارام
-مگه دست خودتو که میل نداری ؟زود بخور زود
باشه ای گفتم و باهم استامبولی ها رو خوردیم انگار جون تازه ای میومد تو بدنم با این حال نصف غذا رو بیشتر نتونستم بخورم
-دستت درد نکنه آرام جان
-به من که نباید بگی باید به سیمین خانم بگی که این غذای به این خوشمزگی و درست کرده
بعد هم ظرف های غذا رو جمع کرد هرچی خواستم کمکش بدم نذاشت
چند دقیقه بعد اومد و باز هم رفتیم اتاق مطالعه سر بحث درس و کتاب
واقعا این چند وقت خیلی عقب افتادم باید جبران کنم باید روح مامان بابا رو خوشحال کنم ...
نگاهم به ساعت افتاد ساعت 6عصر بود مغزم دیگه داشت سوت میکشید
-ارام بسه چند دقیقه استراحت کنیم؟
-باشه عزیزم مطالب زیادی نمونده دیگه تو که ماشاالله باهوشی سه سوت یاد میگیری
لبخندی زدم که بیشتر شبیه تلخند بود سرم رو به صندلی تکه دادم و چشما مو بستم به اینده فکر کردم اینده ای که مامان بابا نیستن اون اینده به چه دردی می خوره هی روزگار،باصدای آرام به خودم اومدم
-میگم ارمیتا مسابقه باکو دو ماه دیگه است تیر ماه میای؟
-اره ارتا بهم گفته
-جواب منو ندادی میای ؟
-اره میام
-عالیه عالی پس یکشنبه باشگاه میبینمت دیگه؟
-اره عزیزم
از خوشحالی زیاد پرید بغلمو گونمو با بو*س*ه اش نوازش کرد
-بریم سر درس ؟
خندید و گفت چشم ارمیتا خانم ما نوکر شما هم هستیم ودر جواب تلخند من رو دریافت کرد ...
ساعت تقریبا 9شب بود با صدایی که شبیه صدای ارتا بود من و آرام بیرون از اتاق رفتیم با دیدن ارتا سلام کردیم ارتا پیشونی منو بوسید و گفت: حالت خوبه آبجی کوچولو
-خوبم
لحنم سرد بود گرفته بود به وضوح افسردگیمو اطرافیانم می‌دیدند
ارتا با ارام مشغول احوال پرسی شد
بعد از لحظه ای با صدای سیمین خانم که اماده شدن غذا رو اطلاع میداد هر سه به طرف میز شام رفتیم
سر میز شام تمام حواسم به ارتا بود الهی بمیرم داداشم چقدر فشار روشه از اینکه ارتا این همه رنج رو به تنهایی به دوش میکشید قلبم به درد اومد ولی هیچ کاری از دستم بر نمیومد هیچ کاری...
بعد از شام مامان آرام اومد دنبالش و آرام رفت کلی ازش تشکر کردم همین طور ارتا
بعد از رفتن آرام و جمع کردن برنامه فردام و مسواک به آغوش خواب پناه بردم و ...
 
آخرین ویرایش

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
262
لایک ها
1,988
امتیاز
3,113
#9
عشق مبارز من
پارت 7
-ارمیتا ...ارمیتا جان ...ابجی پاشو بریم مدرسه ات دیر میشه ها
-سلام داداشی ساعت چنده؟
-هنوز وقت هست ابجی لباس ها تو بپوش بریم صبحانه منتظرتم
-چشم
-چشمت بی بلا نفسی
با لبخند ی که به حرفش زدم که بیشتر شبیه تلخند بود از اتاق بیرون رفت لباس های مدرسمو برداشتم چقدر دلم براشون تنگ شده بود لباس هام و پوشیدم و کیفمو روی شونم انداختم و رفتم سمت میز صبحانه
-سلام صبح بخیر
-سلام دخترم صبح تو هم بخیر
-ممنون سیمین خانم
-ارتا کجاست؟
-صبحانه خوردن رفتن اماده شن
-اهان
بدون هیچ حرف دیگه ای صبحانمو خوردم روی مبل منتظر ارتا نشستم وبازهم تداعی خاطرات

-دخترم صبحانه
-نه مامان جون مدرسه ام دیر میشه ارتا جلو در منتظره راستی شما شرکت نمیرید؟؟
-می رم اما یکم دیر تر یکم کار دارم
-باشه مامان جون
با صدای بوق ماشین ارتا سریع کفش هام و پوشیدم و به سمت در رفتم ...
چقدر زود گذشت ...حالا دیگه مامان نیست...بابا نیست...منم موندم و خاطراتشون...منم موندمو...

باصدای قدم های ارتا بلند شدم و به سمت ماشین ارتا حرکت کردم...

یک ماه بعد...
ایچ ، نی،سان، شی، گو، رک،شیچ،هاچ، کو ،جو (شمارش اعداد در ورزش کاراته کیوکشین)
-خوبه محکم تر برنید بچه ها
به صدای مربیم با تمام قدرت حرکات رو اجرا می کردیم
من کمربند مشکی دان یک دارم و همین طور ارام الان دیگه تقریبا اخرای کلاسه تا پنج دقیقه دیگه تمومه...
-خب بچه ها یک ماه بیشتر تا مسابقات جهانی باکو نمونده میدونم فصل امتحاناتتونه ولی با برنامه ریزی شما میتونید به قهرمانی برسید پس با برنامه پیش برید رژیم غذایی تون هم رعایت کنید حرف های من یادتون نره
همه ی باشگاه یک صدا داد زدیم اوس
-خوبه خسته نباشید
همه به سمت رختکن رفتیم خیلی خسته بودم اخرای اردیبهشت ماه بود و تقریبا صد روز از مرگ مامان بابا گذشته بود و من تو این مدت به غیر از لباس سفید کاراته کیوکشین که اون هم مجبور بودم سفید بپوشم هیچ لباسی به غیر رنگ مشکی نپوشیدم دیگه اون دختر شر شور قبل نبودم ارتا خیلی تلاش کرد از این حالت در بیام ولی تلاشش بی فایده بود و کمک های آرام و مادرش هم هیچ کمکی به تغیر حال من نکرد...
با صدای بوق ماشین ارتا به خودم اومدم وسایلمو جمع کردم از آرام خداحافظی کردم و به طرف ماشین ارتارفتم
-سلام
-سلام خسته نباشی ابجی گلم
-ممنون
همین طور که ماشین رو حرکت میداد گفت: امشب اقای شهابی و خانوادش واسه شام میان پیش ما
از لحنش تنفرشو نسبت به خانواده آقای شهابی حس می کردم ولی نمیدونستم چرا
-آخه چرا امشب من خسته ام امتحاناتم داره شروع میشه کلی کار دارم
-میدونم ابجی منم خسته ام ولی چکار کنم خودشون خودشون رو دعوت می کنن این شهابی زنگ زده به من میگه امشب میایم چی بگم، بگم نیاین نمیشه که
-اره راست میگفت حق با ارتا ست چی بگه بهشون
به مسیر نگاه کردم مسیر خونه نبود
-ارتا کجا میریم؟؟
-میرسم پاساژ یک چند دست لباس نو بخر یم
-واسه چی ؟
-همین طور الکی
میدونستم می خواد حال و هوا م عوض شه واسه همین دیگه چیزی نگفتم و غرق در خاطرات شدم...

-مامان بریم پاساژ فردا جشن تولد آرامه می خوام لباسم سلیقه شما باشه میای باهام
-ابجی مامان خسته است امروز شرکت کارش خیلی زیاد بوده بیا خودم میبرمت
-عه ارتا تو باز به جای من تصمیم گرفتی ، چشم دخترم همراهت میام برو حاضر شو
از خوشحالی محکم پریدم بغلشو گونشو با بو*س*ه ام نوازش دادم و به طرف اتاقم رفتم و حرف های ارتا و مامان بعد از رفتنم از گوشم پنهان نموند
-ولی مامان شما خیلی خسته اید
-تمام خستگی من با خوشحالی تو و آرمیتا از بین میره پسرم
-اما مامان...
-هیس برو استراحت کن پسرم ...

با ایستادن ماشین از خاطرات بیرون پریدم و با صدای ارتا که رسیدن و اطلاع می داد از ماشین پیاده شدم شونه به شونه ارتا قدم میزدم که ارتا جلوی یک مغازه که لباس زنونه داشت ایستاد و گفت :ابجی جونم بریم هر چی دوست داشتی بردار باشه؟
-ولی ارتا من چیزی نیاز ندارم
-تو کی می خوای یاد بگیری رو حرف بزرگترت حرف نزنی هان؟
منتظر جوابم نموند و منو با خودش به سمت مغازه کشوند
-ابجی جونم این چه طوره؟
به کت دامن صورتی ملایمی که آستینش گیپور های هم رنگ خودش داشت اشاره کرد که
لباس قشنگی بود شاید اگه عزا دار نبودم بدون وقفه می خریدمش اما ...
-از رنگش خوشم نمیاد ولی اگه رنگ مشکیشو داره خوبه
با نگاه ارتا فهمیدم که از اینکه نقشه اش برای از عزا در آوردن من خراب شده ناراحته ولی چیزی نمیگه
رنگ مشکی همون لباسو خریدم با چند دست لباس مشکیه دیگه ارتا هم چند دست کت اسپرت و پیرهن و از این چیزا خرید البته لباس صورتی هم خرید که از چشمم دور نموند ارتا نمی دونه که من تا عمر دارم مشکیمو از تنم در نمی آرم...
 

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
262
لایک ها
1,988
امتیاز
3,113
#10
عشق مبارز من
پارت 8
بعد از خرید با ارتا به سمت خونه حرکت کردیم کل مسیر پاساژ تا خونه در سکوت سپری شد نه من حال و حوصله ی حرف داشتم نه ارتا هردو مون خسته بودیم خسته بد ترین نوع خستگی موقعیه که هم جسمت خسته باشه و هم روحت و این حال من و ارتا تو این چند وقته هی روزگار ...
بالاخره رسیدیم از ماشین پیاده شدم به طرف در رفتم و ارتا همراهم میومد با چرخاندن کلید در باز شد بعد از سلام به سیمین خانم به طرف اتاقم رفتم خودم و پرت کردم در آغوش تختم خیلی خسته بودم اصلا حوصله ی خانواده آقای شهابی رو نداشتم مخصوصا مهتاج خانم زن آقای شهابی اه خدا بخیر بگذرونه
باصدای در اتاقم از تخت بلند شدم
-می تونم بیام داخل
-اره
-عه ابجی تو چرا اماده نشدی
-ارتا حوصله ندارم
-نمیشه که فدات شم زشته نیای پیش مهمونا پاشو برو یه دوش بگیر لباس بپوش چند ساعت دیگه پیداشون میشه ها البته امید وارم هیچ وقت پیداشون نشه.
کلا درک نمی کنم چرا ارتا اینقدر از این خانواده بدش میاد حتما اتفاقی افتاده که من خبر ندارم
-باشه داداش الان حاضر میشم
-قربونت برم چشم روهم بزاری گورشون رو گم کردن ،پس من میرم تا تو حاضر شی بعد هم رفت و من رو با کوله باری از خاطره رها کرد...

-آرمیتا سریع تر حاضر شو الان مهمونا میرسن ها
-چشم مامان الان حاضر میشم
خب لباس بنفشی که تا پایین زانوم میومد با ساپورت مشکی پوشیدم شال بنفشمم که که حاشیه مشکی داشت و با صندل مشکی بنفشم ست کردم خب حالا کدوم لاکم ؟؟؟؟
-چی شده ارمیتا خانم به چی فکر میکنی
باصدای بابا به خودم اومدم و گفتم :بابا لباسم بنفشه لاک بنفش هم ندارم چه لاکی بزنم؟
بابا دستشو برد توی جیبش و لاک مخمل بنفشی و بیرون اورد
-این چه طوره؟؟دختر بابامیپسنده؟؟
پریدم بغلشو گفتم:بابایی بهترینی ،بهترین
خندید و بو*س*ه ای و مهمون پیشونیم کرد و گفت:
قابل دختر گلمو نداره...
به خودم اومدم اشکی که از گوشه چشمم چکید و پاک کردم و به طرف حمام رفتم که دوش بگیرم بعد از دوش گرفتم سریع موهامو با سشوار خشک کردم و بعد از شونه کردن با گیره بالای سرم بستم و یکی از لباس هایی که امروز ارتا برام خریده بود پوشیدم لباس مشکی که تا پایین زانویم میومد و روی سینه ، شکم و سر استینش گلدوزی شده بود و پایین دامنش 10سانت تور داشت بعد از پوشیدن شال مشکی و صندل مشکیم کمی آرایش کردم تا صورتم از این بی روحی در بیاد ،به طبقه پایین رفتم کنار ارتا منتظر مهمونا نشستم...
چند دقیقه بعد با صدای زنگ در متوجه اومدن خانواده آقای شهابی شدم با ارتا به پیشوازشون رفتیم بعد از احوال پرسی با آقا و خانم شهابی ماکان جلو اومد گل شرینی که دستش بود رو طرف من گرفت و گفت :قابل شمارو نداره خانمی
از لحنش تمام بدنم سرد شد خداروشکر ارتا چیزی نشنید و گرنه امشب خون به پا میکرد با صدای ارتا که تلفیقی از عصبانیت و خشم بود بود سر چرخوندم طرفش
-سیمین خانم گل شیرینی رو از اقا ماکان بگیرید خسته شدن
بعد هم کنار ارتا نشستم همه سکوت کرده بودیم خشم و نفرت رو تو نگاه ارتا می خوندم ولی دلیلشو نمی فهمیدم همه چیز واسم گنگ و نامفهوم بود
با شکسته شدن سکوت توسط سیمین خانم که میوه و شیرینی تعارف میکرد نگاهم طرفش کشیده شد نگاه خیره ای رو روی خودم احساس کردم که با چشم غره ارتا محو شد درست بود اون نگاه خیره ماکان بود ...
وضعیت رو درک نمی کردم چی شده بود با صدای اقای شهابی نگاهم به طرفش رفت
-خب آقا ارتا ما چند بار از شما آرمیتا جان رو خواستگاری کردیم ولی شما جوابی به ما ندادید گفتیم که پسر ما ارمیتا جان رو اتفاقی جایی میبینه و یک دل نه صد دل عاشق میشه و بعد از تحقیقات فراوان شرکت شما رو پیدا میکنه به ما میگه اول موافق نبودیم ولی بعدش می فهمیم که پدر شما میشه داماد یکی از دوستان قدیمی من خلاصه ماجرا، آرمیتا خانم عروس ما میشی؟؟
اعصابم داغون بود من هنوز عزادارم اون موقع اینا ...

خدایا این فکر حال منو نمی کنن ، باصدای ارتا به خودم اومدم
-شما ها خجالت نمی کشید صد دفعه گفتم بازم میگم خواهر من بچه است هنوز 17سال داره تازه پدر مادر مون و از دست دادیم شما ها این چیزا حالیتون نمیشه نه
ارتا داد میزد عصبی بود رگ گردنش رو می‌دیدم پس دلیل این همه چشم غره و اینکه از خانواده شهابی مخصوصا ماکان بدش میومد این بود
داغون بودم اشکم در اومده بود حالم بد بود که ماکان گفت:ولی آقا ارتا تصمیم رو آرمیتا باید بگیره نه شما
ارتا از خشم سرخ شده خونش به جوش اومده بود تا خواست چیزی بگه گفتم:ارتا یک لحظه ، من خودم جوابشونو میدم
-ولی ارمیتا اونا...
اجازه حرف زدن بهش ندادم رفتم سمت ماکان لبخند روی لبش خود نمایی میکرد ماکان پسر خوش تیپی بود قدبلند داشت و بور بود در همین حد نگاهش کردم بعد سرمو انداختم پایین و دست از دید زدنش برداشتم زبون باز کردم و گفتم :
جواب منو می خوای ؟
-اره خانمی
با این حرفش سرخ شدن بیشتر ارتا رو دیدم چشماش کاسه خون بود
-که جواب می خوای اره بعد هم با تمام قدرتی که داشتم زدم زیر گوشش لبخند از روی لبش محو شد بعد هم روبه آقای شهابی و خانمش گفتم ارتا همه کسه منه کسی هم حق نداره رو حرفش حرف بزنه شما ها هم می تونید از اینجا برید
مهتاج (مادر ماکان) با اخم رو به پسرش گفت:بیا همین و می خواستی سنگ رو یخ شدیم بخاطر نیم الف بچه صد دفعه گفتم دختر خالت چشه هان صد برابر بهتر از این دختره یه لا قبا است
-مامان ساکت لطفا
صدای ارتا گوشم و نوازش داد که میگفت :اگه کارتو ن تموم شد می تونید برید
ارتا گل و شرینی رو دست ماکان داد و هرسه شون رفتن
بعد از رفتن خانواده شهابی به طرف اتاقم رفتم کنترل اشک هام دست خودم نبود دلگیر بودم از دنیا از همه کس از همه چیز خودمو روی تختم پرت کردم و زار زدم من عزدارم و اون موقع خانواده شهابی ...
ارتا در و باز کرد خواست بیاد پیشم که گفتم:میشه تنهام بزاری
اون هم که حالمو فهمید رفت و تنهام گذاشت ...
 
آخرین ویرایش
بالا