اختصاصی رمان عشق مبارز من | مریم سالاری کاربر انجمن یک رمان

نظر شما درمورد رمان عشق مبارز من چیست؟

  • عالی

    رای 12 66.7%
  • متوسط

    رای 6 33.3%
  • بد

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    18

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
262
لایک ها
1,988
امتیاز
3,113
#91
عشق مبارز من
پارت88
ارمیتا
همین طور که ایین داشت بطریو روی سینی جا میداد اریا با فلفل ها اومد دست راستش فلفل قرمز و دست چپش فلف سیاه خدایا خودت به دادم برس نه میتونم بگم حساسیت دارم نه چرا نمیتونم خب خاک برسرت بشه ارمیتا چون روت نمیشه ایخدا حالا چکار کنم ...
اصلا نمیگم جرعت این بهترین راهه فقط میگم حقیقت حداقل به بیمارستان کشیده نمیشم با صدای ایین به خودم اومدم
-خب همگی بیاین جلو
-برادر من همچین میگی همگی فکر کردم ده بیست نفری هستیم
ایین با چشم غوره بهش گفت :اینقدر نمک نریز اریا
-بله بله چشم
هرسه دور سینی استیل که بطری روش بود نشستیم اریا خواست بطریو بچرخونه که ایین گفت :یک لخظه صبر کن بچه ها دولار پشت سر هم نمیتونیم جرعت یا حقیقت انتخاب کنیم باشه؟
-ایین خان اینطور که معلومه شما نا این فلفل هارو تو دهن ما خالی نکنی ول کن نیستی بابا برادر من فلفل گرون شده پس فردا میخوای زن بگیری تشکیل خانواده بدی پولاتو جمع کن اینقدر ول خرجی نکن اخه تا کی من نصیحتت کنم هان تا کی اومدیم من مردم...
ایین اجازه حرف زدن بهش نداد و گفت :اریا اینقدر چرت پرت نگو برادر من بزار بازیمونو بکنیم
-باشه بابا، الان اجازه میدین بطریو بچرخونم؟
-بله اجازه ما هم دست شماست
با حرف هایی که بین اریا و ایین رد و بدل شد فهمیدم کارم ساخته است و امشب حتما بیمارستانی میشم یا خدا امپول راستی اریا گفت ایین زن بگیره مگه زن نداره؟
نه معلومه که نداره وای خدا ایین زن نداشت من حسم گناه نبود من عاشق یک مرد زن دار نبود وای خدایا شکرت از خوشحالی سر از پا نمیشناختم ...
صدای اریا رشته ی افکارمو پاره کرد
-خب اقا ایین افتاده به شما وبنده خب میفرمودید حقیقت یا جرعت؟
-حقیقت
-حالا میمردی بگی جرعت ای بابا خواستم تلافی اون دفعه رو در بیارم که نذاشتی ولی تو هنوز منو نشناختی الان یک سوالی بپرسم حال کنی
-وای اریا وراجی بسه بپرس
-باشه بابا باشه
اریا کمی فکر کرد وچیزی گفت که بند قلب منو پاره کرد ...
-ایین تا حالا عاشق شدی ؟
این سوال منو یاد حقیقت جرعت اون روز ا ارام انداخت یادش بخیر اخ خدا ارام و ارتا خودت حواست بهشون باشه
ایین که نمیدونم از خجالت بود یا از غرور نمیدونم از چی ولی سرش و انداخت پایین وچند دقیقه سکوت کرد
این چند دقیقه زجر اور ترین دقیقه های عمر من بود زجر اور ترین ...
-اره
صداش منو میخ زمین کرد اشک تو چشمام جمع شده بود اما پسشون زدم نگاهمو به زمین دوختم و فقط برای هر دوشون ارزوی خوشبختی کردم نمیدونستم کیه اما مطمئن بودم سلیقه ی ایین حرف ندارم یعنی کی میتونست باشه کی؟
درسته امشب با حرف اریا بهم ثابت شد ایین زن نداره اما فهمیدم که عاشقه عاشق خوشحالی چند دقیقه پیشم نابود شد نابود نابود...
اریا دوباره اون بطریو چرخوند این دفعه نوبت منو ایین شد ایین باید از من میپرسید حالم خیلی گرفته بود خیلی خیلی اینقدر که تلنگری لازم بود تا اشک هام بریزن فقط یک تلنگر...
صدای ایین روحمو نوازش داد
-حقیقت یا جرعت
میدونستم جرعت یعنی فلفل یعنی بیمارستان یعنی امپول یعنی درد یعنی کهیل اما دیگه مهم نبود مهم نبود ...
-جرعت
-ارمیتا خانم مطمئنی جرعت ؟؟
-روبه اریا گفتم: اره جرعت
در حالی که با چشای از حدقه بیرون زده بهم نگاه میکرد روبه اریا گفت خب جرعت انتخاب کرد
-ایین در حالی که لبخند شیطنت امیزی رو ل*ب*ا*ش بود گفت :باشه اریا فلفل هارو بده به من
اریا یک نگاه به ارمیتا کرد یک نگاه به ایین و بعد گفت: ایین گناه داره
ایین داد زد :اریا
-باشه بابا چرا میزنی
ایین دوتا قاشق فلفل که یکیش فلفل قرمز و یکیش فلفل سیاه بود به دستم داد و منم هر دو رو خوردم تیز بود اما مهم نبود دیگه مهم نبود ...
اریا یک نگاه بهم انداخت و گفت :ارمیتا اب میخوای
-از شدت تیز بودن فلفل ها چشمام اشک زده بود ولی گفتم نه نمیخوام اریا با نگرانی بهم نگاه میکرد اما ایین میخندید خنده ی شیطنت امیز اره بخند بخند منم اگه یک مزاحم تو زندگیم داشتم اذیتش میکردم اره اذیت کن اره بخند بخند
ایین اگه عشقتم بود همین کارو میکردی ؟
اره ؟
همه ی این ها تو ذهنم اکو میشد همه جای بدنم میخارید و میسوخت اش چشمام و احاطه کرده بود ولی مهم نبرد نبود اریا و ایین چند دست بتزی کردن و خداروشکر به من نیوفتاد
ناگهان صدای ایین و در حالی که داشتم ازشدت سوزش میسوختم شنیدم
-ارمیتا
-بله
-صورتت صورتت چیشده حالت خوب نیست رنگت پریده ؟
-هیچی نیست به فلفل حساسیت دارم
اریا و ایین با حالت متعجب و نگرانی گفتن :چی
حالم بد بود خیلی خیلی بد میدونستم از یک حدی به بعد فلفل بخورم ممکنه حالت تهوع بگیرم و همین طور هم شد چشمام سیاهی میرفت حالم خوب نبود دویدم سمت سرویس ها صدای نگران ایین میومد داشت دعوام میکرد صداش نگران بود اما دادا میزد ولی من هیچی نمیفهمیدم هیچی ...
 

Maryam @

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/4/18
ارسال ها
262
لایک ها
1,988
امتیاز
3,113
#92
عشق مبارز من
پارت89
ایین
نگرانی کل وجودمو گرفته بود هم نگرانی هم عصبانیت هم پشیمونی نمیفهمیدم، نمیفهمیدم حال خودمو خاک بر سرت ایین چرا اخه چرا بهش فلفل دادی اونم اینهمه
مشتمو به در سرویس ها میکوبیدم و میگفتم ارمیتا حالت خوبه اون هم با صدایی زار بهم میگفت اره اما از صداش معلوم بود داغونه، داغون
داد زدم و گفتم چرا بهم نگفتی حساسیت داری هان ؟چرا ؟
اصلا ببینم تو مگه زبون نداری
-باشه
یعنی چی این چی داره نیگه باشه یعنی چی کاملا معلومه که نمیفهمه چی میگم معلومه حالش چقدر بده بعد از چند دقیقه اومد بیرون سریع با اریا به طرف ماشین رفتیم نمیزاشت من یا اریا حداقل کمکش کنیم البته بیخود کرده اریا کمکش کنه تا وقتی من هستم
تو کی هستی ایین کی؟همونی که مسبب حال بد الانشی اره
همه ی افکارمو با دستی که به موهام کشیدم پس زدم با هر بدبختی که بود سوار ماشین شدیم ارمیتا عقب نشسته بود دلم میخواست بزنمش محکم و محکم بزنمش و بهش بگم یعنی اینقدر برات غریبه بودم که بهم نگفتی نگفتی حساسیت داری چرا اخه چرا یعنی من من...
خیلی عصبی بودم خیلی خیلی تا به بیمارستا رسیدیم مردم و زنده شدم ارمیتا رو بردن بخش حالش خیلی بد شد بود خیلی خیلی بد لعنت بهت ایین لعنت
روی صندلی های بیمارستان نشسته بودم و پاهامو تکون میدادم اریا اومد کنارم نشست و گفت حالش بهتره بخاطر اینکه زیاد فلفل خورده بود بهش سرم زدن و گرنه با یک امپول خوب میشد چرا اینقدر نگرانی گفتم که حالش خوبه
-اریا میکشمش چرا به من نگفت چرا اخه یعنی اینقدر براش ترسناکم اینقدر ازم حساب میبره که نتونست بگه
زل زدم به چشم های اریا و گفتم یعنی اینقدر من براش غریبه ام تا این حد
اریا سرشو پایین انداخت و گفت:ببین ایین تو رفتاری از خودت نشون دادی که اون واقعا نه روش میشه باهات حرف بزنه نه بهت چیزی بگه و البته ازت میترسه خب در ضمن ایین تو تا وقتی که از علاقت بهش نگفتی فقط واسش یک مربی هستی فقط،یک مربی ...
اره اریا راست میگفت من فقط واسش یک مربی بودم یک مربی
اعصابم داغون بود به طرف اتاق ارمیتا رفتم
اتاقی با چند تا تخت خالی که ارمیتا روی یکشون دراز کشیده بود رنگ سفید چندش اوری رنگ دیوار ها بود
رنگ سفید ملافه ها چندش اور تر از دیوار ها بود کلا بیمارستان همه چیزش چندش اوره همه اش بوی مریضی و بیماریه همش اتاق خالی بود به غیر از یخچال و یک تلویزیون دیگه چیزی نداشت نمیدونستم مگه ارنیتا چقدر باید اینجا باشه که اوردنش تو این اتاق ...
بیمارستان خوبی نبود اما نزدیک ترین بیمارستان بود و مجبور شدیم ارمیتا رو اینجا بیاریم
ارمیتا صورتش بهتر شده بود ولی اثار کهیل هنوز روی صورتش بود لعنت به من که باعث شدم صورت سفید ارمیتا اینجوری به قرمز تبدیل بشه لعنت...
چشاشو باز کرد و صدام زد
-‌ایین
اولین باری بود که صدام میزد حسه خاصی داشتم نمیدونم خودم خواستم بگم یا از دهنم پرید گفتم:جان ایین
چند لحظه ای سکوت کرد و بعدش گفت :ببخشید من واقعا دارم واست درد سر درست میکنم همش بخاطر من میوفتی تو دردسر بخدا اگه میدونستم ارتا کجاست میرفتم پیشش و اینقدر واست درد سر ساز نمیشدم ...
خدای من چیشده بود که ارمیتا این حرف هارو میزد چرا اینجوری میگفت
اخمی کردم و گفتم :دیگه نبینم اینجوری حرف بزنی ها کی گفته تو مزاحمی کی گفته درد سر سازی هان؟
اصلا من اومدم معذرت خواهی کنم واسه فلفل ها حالا جامون عوض شد خخ
اونم خندید ولی خندش مثل تلخند بود ختده ی واقعی نبود ارمیتا چیشده بود چی دلیل این رفتاراش چی بود؟
نگاهی بهش انداختم چهره اش از درد به هم پیچیده شده بود
اخ لعنت به من که مسبب درد کشیدنشم لعنت به من...
 
بالا