در حال تایپ رمان دختری به نام سوزان | sara.gh کاربر انجمن یک رمان

وضعیت رمان چجوریه؟

  • خیلی خوبه .ازش خوشم اومد

    رای 2 50.0%
  • خوبه .

    رای 1 25.0%
  • ضعیفه اصلا خلاقیت نداره

    رای 1 25.0%
  • خیلی بده بهتره اصلا ننویسیش

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    4
  • نظرسنجی بسته .

Devil's Daughter

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
7/7/18
ارسال ها
104
لایک ها
310
امتیاز
1,853
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#1
کد رمان: 1406
ناظر: PaRIsA-R

نام رمان:دختری به نام سوزان
نام نویسنده:sara.gh
ژانر:اجتماعی .غمگین.همخونه ای.وکمی هم کل کل
خلاصه:دختری به نام سوزان که بچه ی سر راهی بوده و توسط یه خانواده ی دیگه ای بزرگ میشه.و توی یه تصادف همه ی خانواده ی ناتنی اش رو از دست میده .و توسط پسری به نام مهرداد با خانواده ی واقعی اش اشنا میشه.باید دید که چه اتفاقاتی برای سوزان خواهد افتاد.از جدالی بر سر یک ثروت تا قربانی شدن سوزان به خاطر همان ثروت
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,415
لایک ها
18,725
امتیاز
5,723
سن
21
محل سکونت
تهران
#2
coch_1_-_copy_%283%29.jpg



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Devil's Daughter

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
7/7/18
ارسال ها
104
لایک ها
310
امتیاز
1,853
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#3
رمان دختری به نام سوزان
به قلم:SARA.GH
ژانر :اجتماعی.غمگین.وکمی هم طنز.
مقدمه:

رمانی نوشتم کاملا واقعی هست اما اسامی اشخاص عوض شده.گاهی وقتا همه ی ماها توی زندگیمون به مشکلاتی برخورد میکنیم که شاید رد شدن از اونها کار اسونی نباشه.اما کسب تجربه های جدید از ویژگی های انسان هست.فقط گاهی وقت ها زمان میتونه همه چیز رو عوض.نباید تسلیم شد.چون زندگی درست از همون لحظه ای که شکست میخوری و دوباره بلند میشی شروع میشه.
SARA.GH
 
آخرین ویرایش

Devil's Daughter

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
7/7/18
ارسال ها
104
لایک ها
310
امتیاز
1,853
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#4
سوزان:

توی اتاق نشستم و زل زدم به دیوار اتاقم. در اتاقمو میزنن.صدای امیر میاد (داداش ناتنی ام)-بدو دیگه دختر دیر شد.الان چالوس ترافیکه.-باشه اومدم.تعجب نکنین من بچه ی این خانواده نیستم.البته خانوادم بهم گفتن که یه اقایی منو تحویلشون داده و رفته.اونا هم منو بزرگ کردن.خب منم به خاطر این موضوع افسرده شده بودم .اما کم کم دیگه به حالت عادی برگشتم.اونا منو مثل دختر خودشون بزرگ کرده بودن.وبه قول خودشون برای اونا من هیچ فرقی با امیر ندارم وحتی من از اون هم عزیزترم.!قرار بودبرای هفته ی بعد که 22 سالم میشد جشن تولدمو شمال بگیرم. از جام بلند شدم.چمدونمو برداشتم .توی اینه به خودم نگاه کردم.دیگه خیلی وقت بود که ارایش نمیکردم.موهای خرمایی ام رو زیر شال درست کردم.چشمای ابی خوش رنگی داشتم.همیشه بقیه از قیافم تعریف میکردن.از اتاق اومدم بیرون.نیم ساعت بعد توی جاده بودیم.-اووف چقد شلوغه.-حق با توِئه دخترم.الان سبقت میگیرم.سرعتمون خیلی زیاد شده بود.جلو یه پیچ خیلی تند بود وما هر لحظه بهش نزدیک تر میشدیم.داد زدم-یا خدا. پرت شدیم پایین و تاریکی مطلق.*******************
 
آخرین ویرایش

Devil's Daughter

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
7/7/18
ارسال ها
104
لایک ها
310
امتیاز
1,853
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#5
چند روزه که چشمام بسته است.نمیتونم هیچ واکنشی نشون بدم.اما امروز همه ی تلاشم رو کردم و دستم و تکون دادم.پرستار با خوشحالی از اتاق رفت بیرون و چند دقیقه ی بعد چند نفر وارد اتاق شدن.یه دکتر بود و چند تا پرستار.دیگه میتونستم خوب همه جارو ببینم.-دخترم اسمتو یادته؟من کی بودم؟اهان یادم اومد من ارمیا بودم.ارمیا سلطانی.همینو هم به دکتره گفتم.-دخترم متاستفم ولی توی اون تصادفی که کردی همه ی خانوادت فوت کردن وتو زنده موندی.بهت تسلیت میگم.یه اقایی بیرون ایستاده میخواد تورو ببینه اون بهت خون داده میخوای ببنیش؟سرم رو به معنای اره تکون دادم.به خاطر فوت خانوادم خیلی ناراحت شدم.اونا خیلی برای من زحمت کشیده بودن.اشک از چشمام اومد پایین.در اتاق باز شد و یه مرد جوون که بهش میخورد 29 باشه وارد اتاق شد..ورزشکار بودنش رو هر ادمه کوری میتونست از بازو های عضلانیش بفهمه.چشماش مشکی بود.مثل شب.کیف سامسونتش رو روی مبل کنار اتاق گذاشت و گفت:-سلام.من مهردادم .مهرداد پناهی.حالت بهتره؟-سلام بله.مرسی.شنیدم شما به من خون داده بودید.-اره .............(ادامه دارد)
 
آخرین ویرایش

Devil's Daughter

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
7/7/18
ارسال ها
104
لایک ها
310
امتیاز
1,853
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#6
.یعنی درواقع اونروز اومده بودم بیمارستان تا دوستم که اینجا کار میکنه رو ببینم.اون بهم گفت که یه دختره به خون احتیاج داره و گروه خونیه من
بهش میخوره منم اینکارو انجام دادم
.نگاهش به گردنبندم که روی میز بود افتاد.-اون ماله توئه؟-اره .یه یادگاریه.-اینو کی بهت داده؟-از بچگی داشتمش.-اسمت چیه؟-ارمیا.ارمیا سلطانی.چطور؟-هیچی.ببینم پشت اون گردنبند یه نوشته ی عجیب و غریب نیست؟اون از کجا میدونست؟-چرا.-تو خودتی!؟پووف بیا اینم خل شد.-صبر کن الان میام.از اتاق رفت بیرون.نیم ساعت دیگه هم توی اون اتاق بودم.این پسره هم یه جوری با شک نگاهم میکرد.در اتاق باز شد و یه مرد دیگه ای که انصافا اونم خیلی خوشتیپ بود وارد اتاق شد.به من نگاهی انداخت وروبه اون پسره مهرداد گفت- مهرداد مطمئنی خودشه؟-کاری نداره با یه ازمایش میفهمیم.بعدشم فعلا که خال زیر گردنش و گردنبندی که داره اینو ثابت میکنه.-هی هی تو از کجا میدونی من یه خال خورشیدی اونم زیر گردنم دارم؟-وقتی ازمایش دادی بهت میگم.
 
آخرین ویرایش

Devil's Daughter

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
7/7/18
ارسال ها
104
لایک ها
310
امتیاز
1,853
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#7
.-چه ازمایشی؟من هیچ ازمایشی نمیدم.-اصلا تو چرا اینقدر حرف میزنی؟مگه خانوادت فوت نشدن؟پس الان باید ساکت باشی مگه نه؟بهم برخورد ولی با این حال گفتم:-اولا به توچه ؟ثانیا اونا خانواده ی واقعیم نبودن.یعنی من ماله یه خانواده ی دیگه بودم اما اونا منو پیدا کردن.مهرداد با بهت رو به اون پسره گفت:-اینم نشانه ی سوم.من میگم خودشه.حالا تو بگو نه!
چند دقیقه بعد یه پرستاره اومد و یه چند قطره ازم خون گرفت.از اون پسره هم گرفت.- من میخوام برم خونه ام .میشه بگین از من چی میخواین؟بعد هم روبه مهرداد گفتم:-خون تو رو هم که پس دادم.-فعلا نمیشه هیچ جایی بری.-چرا؟-چون میخوایم جواب ازمایش بیاد.-اووف.در باز شدو اون پرستار دوباره اومد داخل و یه برگه داد دسته مهردادو رفت بیرون.مهرداد هم در پاکت رو باز کرد.و خوند.روبه اون پسره گفت:-جواب مثبته.اون خودشه.هر دوتاشون با بهت نگاهم میکردن.-وا چیه؟-لعنت بهش.الان باید پیداش میشد؟ ببین مهرداد فعلا به مامانت اینا و اقا بزرگ خبر نده.-باشه به کسی درموردش چیزی نمیگم.از اتاق رفت بیرون.-خب دیگه میشه الان از این بیمارستان چندش اوربرم بیرون؟-ببین این پسری که الان اینجا بود اسمش سامیاره.تو گفتی که بچه ی اون خانواده نبودی درسته؟-اره.و اون گردنبند هم ماله توئه؟-اووف اره.خب که چی؟-تو خواهر سامیار هستی.-یعنی چی؟-ازمایش دی ان ای هم اینو ثابت کرده.-اگه اون داداشه منه پس مامانو بابام کی ان؟-اونا به رحمت خدا رفتن.مامانت زنه خیلی زیبایی بود.اون میشد زن عموی من.توی اتاق عمل وقتی تورو به دنیا اورد از دنیا رفت.چون شبیه مامانت بودی اسمت رو سوزان گذاشتن.-سوزان.......سوزان!-اره به معنای سوزاننده و اتشینه!حالا بزار ادامش رو بگم. اون گردنبند هم متعلق به مامان بزرگه.اونو به عنوان یه هدیه بعد از تولدت توی گردنت انداخت. -پس چرا من گم شدم؟ خانواده ای که منو بزرگ کرده بودن گفتن من گم شده بودم
.-بابای تو یعنی عموی من دشمنای زیادی داشت.یکی از اونا برای اینکه داغه تورو به دل بابات بزاره تورو یه هفته بعد از به دنیا اومدنت دزدید و برد.بابات با تلاش زیاد تونست چند وقت بعد اون ادم رو پیدا کنه و ازش حرف بکشه.اون گفت که تورو تحویل یه خانواده ی دیگه داده.اونا هر چقدر دنبالت گشتن دیگه نتونستن پیدات کنن.و نکته ی اخر!.بابابزرگ یعنی بابای بابای تو قبل از اینکه تو به دنیا بیای شرط گذاشته بود که باید تو زن من باشی و اگرنه هر دو پسرش رو از ارث محروم میکرد.به علاوه ی اینکه اونا دیگه حق اوردن اسم اقا بزرگ رو نداشتن.بعد از اینکه تو به دنیا اومدی اقا بزرگ گفت که باید شرطش رو اجرا کنن.بابای تو و بابای من هرچه قدر اصرار کردن فایده ای نداشت.اقا بزرگ مرغش یه پا داشت.اخرش هم حرف خودش رو به کرسی نشوند.و یه عقد دائم بین منو تو خوند.
 
آخرین ویرایش

Devil's Daughter

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
7/7/18
ارسال ها
104
لایک ها
310
امتیاز
1,853
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#8
بعد از اون هم که یه هفته بعد تورو دزدیدن.-چرا سامیار اینطوری کرد؟-چیزه زیاد مهمی نبود.یکم اعصابش از کار خورد بود.من میرم کارهای ترخیصت رو انجام بدم.-ممنون.من باید هرچه زودتر برگردم خونه ام.-برگردی؟-اره دیگه مگه قراره بمونم؟-اهان اونوقت کجا قراره بمونی؟-خونه ی خودم.-هی یادت نره که تو الان دیگه دختر اون خانواده نیستی.پس چون هیچ وصیعت نامه ای هم وجود نداشته که ثابت کنه اموال ماله توئه.همه چیز متعلق به دولت میشه.پس الان هیچ خونه ای هم وجود نداره-باشه مهم نیست میرم خونه ی یکی از دوستام.-نمیشه.نمیخواد بری سر بار دوستات بشی.بعدشم مثلا تا کی میتونی اونجا بمونی ؟یه هفته؟یه ماه؟ فوقش دو ماه نگهت دارن.بعدش دیگه باید از اونجا بری.پس با من میای خونم.جوابی نداشتم که بگم.حرفاش درست بودن.وقتی دید جوابی ندارم پوزخندی زد و از اتاق رفت بیرون.پسره ی از خود راضی.اصلا انقدر پوزخند بزن تا دهنت مثل میمون کج بشه:/ پاهام درد میکرد.از روی تخت بلند شدم.یه پلاستیک کنار تخت بود داخلش رو باز کردم یه مانتو نقره ای رنگ نسبتا بلند بود با یه شلوار جین.کار این پسره است.ولی این بداخلاق از کجا میدونست که سایز من اینه؟ خیلی بیشعوره !همه رو پوشیدم شال رو هم سرم کردم .روی تخت نشستم تا بیاد.چند دقیقه بعد وارد اتاق شد.-بلند شو بریم.بدون حرف پشت سرش راه افتادم ولی به خاطر اینکه پام درد میکرد خیلی کند راه میرفتم.اون گند اخلاق هم هر از چند گاهی برمیگشت عقب و با عصبانیت نگاهم میکرد .اخرش کلافه شد و برگشت کنارم و گفت:-نمیتونی یه کم تندتر بیای؟هه منم مثله خودش گفتم:-نه !میدونی چرا؟چون همه مثله تو کور نیستن و میتونن ببینن و بفهمن که پام ضرب دیده و درد میکنه.به همین خاطر هم نمیتونم تند راه برم.هنوز دو قدم برنداشته بودم که توی هوا معلق شدم.-به چه حقی منو بغل کردی؟بزارم زمین! مدام جفتک میپروندم.-اه چه مرگته؟تموم تنم خاکی شد.-بزارم زمین.با عصبانیت نگاهم کرد-که دوباره مثله پنگوئن های فلج راه بری و بقیه هم منو مسخره کنن؟ پسره ی نفهم کند ذهن!خدا که بهش عقل نداده؟فقط از دار دنیا بلده یا پوزخند بزنه یا گند اخلاق باشه .اصلن من چرا دارم با این مریض روانی میرم خونش؟
 
آخرین ویرایش

Devil's Daughter

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
7/7/18
ارسال ها
104
لایک ها
310
امتیاز
1,853
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#9
منو گذاشت زمین و سوییچ رو از توی جیبش در اورد.کنجکاو بودم بدونم ماشینش کدومه.رفت سمته یه بی ام دبلیو شاسی بلند.اوووه بابا خفن!الان معلوم شد چرا اینقدر مغروره خوب معلومه دیگه با پوله باباش خورده و خوابیده همین میشه دیگه به خودم اومدم دیدم ماشین رو روشن کرده –هی کجا داری میری؟-اخ خدا این چقدر زبون نفهمه.-هه جالبه منم همین نظر رو راجبه تو دارم.-گوشاتو باز کن ببین بهت چی میگم.بهتره اون زبونتو کوتاه کنی وا گرنه خودم از ته حلقت کوتاهش میکنم تا دیگه یاد بگیری نباید اینطوری حرف بزنی.زیر ل**ب اداشو در اوردم که متاستفانه شنید.-نه مثله اینکه اینطوری نمیشه.یهو با سرعت کشید توی خاکی.من میگم این پسره دیوونست معلوم شد دروغ هم نمیگفتم.کمربند صندلیشو باز کرد و به سمتم خم شد.از چشماش معلوم بود اعصابش خیلی داغونه. انگار که ترسو توی چشمام دید که پوزخند زد
 
آخرین ویرایش

Devil's Daughter

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
7/7/18
ارسال ها
104
لایک ها
310
امتیاز
1,853
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#10
معلوم بود اعصابش خیلی داغونه. انگار که ترسو توی چشمام دید که پوزخند زد –گوشاتو باز کن
خانوم کوچولو.من اعصاب ندارم.یعنی واضح بگم با ادمایی که نتونم باهاشون کنار بیام و بخوان نافرمانی کنن بدجور رفتارمیکنم فهمیدی؟ اون فهمیدیه اخر رو با صدای بلند گفت که زهرم اب شد.پسره ی عنتر.دوباره ماشین رو روشن کرد و راه افتاد .بعد از یک ساعت و نیم رسیدیم به یه عمارت.این پسره ی خشک هم توی راه همش مثله میرغضب ها نشسته بود.فک کنم اینا خانوادگی اینجوری ان.!(خانواده ی اون خانواده ی تو هم محسوب میشن.-خوب بابا).-پیاده شو.همش دستور میده.ولی کنجکاو بودم داخل عمارت رو ببینم.وارد که شدیم یه چند تا زن خدمتکار اونجا بودن.یکیشون که لباساش با بقیه فرق داشت اومد جلو و کت این پسره ی نچسب رو ازش گرفت.مهرداد یا اقای پناهی(حالا چه فرقی میکنه)همشونو صدا کرد.به ردیف وایستادن.-همتون خوب گوش کنین ایشون خانوم کوچیکه هستن.خانوم کوچیک عمته پسره یبیتربیت.ولی حیف که ازش میترسیدم واگرنه نشونش میدادم کوچولو کیه!یه ذره سخنرانی کرد و در اخر هم فهمیدم 3 تا خدمتکار زن تویه این خونه هست یه زن 27 ساله به اسم مینا که معلوم بود دختره خوبیه.یه زن دیگه به اسم لیلا (که اومد کت اون پسره مهرداد و گرفت )بهش میخورد 49 یا 50 سالش باشه بود.که اونم بهش نمیخورد زن بدی باشه.ولی یه دختردیگه به اسم سارینا اونجا بود که بهش میخورد 25 یا 26 باشه.از همون اول یه جوری نگاهم میکرد انگار که ارث باباشو خوردم.خدمتکارش هم مثل خودش وحشیه.(مهرداد و میگه)اصلا از این دختره خوشم نیومد.مهرداد اونا رو مرخص کرد و گفت که صبح زود میان و شب هم میرن.
 
آخرین ویرایش
بالا