برگزیده رمان گناهی از جنس بی گناهی | Donyo-o کاربر انجمن یک رمان

نظرتون درباره ی رمانم و شخصیتاش

  • قشنگه - ادامش بده - شخصیتاش عالی ان

    رای 20 95.2%
  • معمولیه - می خوای بده می خوای نده _ شخصیتاش خوبن

    رای 2 9.5%
  • افتضاح و تکراریه - اصلا ندی هاا - شخصیتاش افتضاحن

    رای 0 0.0%
  • نظری نـــــــــــــدارم

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    21

Donyo-o

ناظر آزمایشی رمان + مدیر آزمایشی تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
7/10/18
ارسال ها
581
لایک ها
1,898
امتیاز
4,073
#21
#19
با بهتی آشکار داشت بهم نگاه می کرد . از بهت در اومد و با پوزخند گفت :
_ هه ... دختر جون یعنی می خوای بگی که اصلا از مرگ خودت و مخصوصــــاٌ خانوادت واهمه ای نداری ؟
پوزخندش رفت و با لحنی جدی گفت :
_ ببین دختره ی احمق من هر کاریو که می گم بهش عمل می کنم پس شجاع بازی در نیار چون برای خودت که هیچ برای خانوادت هم بد تموم میشه .
با خونسردی بهش نگاه کردم و مثل خودش جدی گفتم :
_من شجاع بازی در نمیارم ، از خدامه خانوادمو بکشی!
داشتم چرت می گفتم هر چقدر هم که در حقم بدی کرده باشن به مرگشون اونم به دست این پسره روان پریش راضی نیستم !
پسره پوزخند مجددی زد و گفت :
_ به جهنمت خوش اومدی !
ترسیدم بد هم ترسیدم . واقعاٌ باید ازش ترسید .
دستو پام کم کم حسشون داشت میومد سر جاش ولی با این حال پسره قبل از این که بپرسه می تونی راه بری یا نه از موهام گرفتو روی زمین با خشونت می کشیدم .
جیغ می زدم و احساس می کردم پوست کلم داره جدا میشه . عوضی خیلی محکم می کشید .
بی توجه به جیغای من و دستو پا زدنای بی جونم در اتاق رو باز کرد و منو پرت کرد وسط اتاق .
با لحن تفریحی گفت : _ خب ... خب ... اول از کجا شروع کنیم ؟
دستشو گذاشت رو چونش به حالت فکر کردن همون طوری که دستش به کمرش بود با لحن متفکری ادامه داد :
_اوم ... مثلاٌ می تونیم از گاز انبر کمک بگیریم برای شروع .
بعده این حرفش نگاه متفکر و بدجنسشو انداخت به من که وحشت زده و خشک شده نگاهش می کردم . یعنی می خواست با گاز انبر چه بلایی سر منه بدبخت بیاره !
هیچ وقت یادم نمیره سیزده سالم بیشتر نبود که وارد دستشویی کانون شدم ساناز که هفده سالش بود افتاده بود به جون لعیا که شونزده سالش بود و با گاز انبر سعی داشت دندون عقل لعیارو از ته حلقش بکشه بیرونو لعیا هم مثل مرغ تو قفس دستو پا می زد ولی آخرش بیهوش شد و ساناز با پیروزی به دندون عقل العیا که توی گاز انبر بود نگاه می کرد .
هیچ وقت دهنه پره خونه لعیا و دستای خونیه ساناز که گاز انبر توش بودو یادم نمیره ! هیـــچ وقت !
به خودم که اومدم دیدم سلطانی با اون چشمای شرورش خیره شده به منو گاز انبر لعنتیو داره تو دستش تکون می ده .
با لکنت گفتم : _ چ..چی .. کا..کار ...م..می.خ..خوای .. ب.. بک..بکن..ی ؟
نگاه شرورشو دوخت به چشمای وحشت زدمو با بی رحمی گفت :
_ بی دندونت کنم . ببینم اون طوری هم می تونی حرفه مفت بزنی یا نه ؟
با وحشت بهش نگاه می کردم یعنی همون بلایی که ساناز سره لعیا آوردو می خواست سره منه بیچاره بیاره !
به خودم اومدم الان وقته فکر کردن نیست الان وقته التماسه ، التماس به این مرده خودخواه که منو فقط به خاطر حرفامو ضربه ای که به پاهاش زدم می خواد مجازات کنه .
همون طور که اشکام بی مهابا صورتمو خیس می کرد با چشمای پر از التماسو ترسم گفتم :
_تو رو به ولای علی ... تو رو به جون مادرت قسمت می دم که کاریم نداشته باش هر کاری بخوای برات می کنم .
با هیجان در حالی که با دست بی جونم اشکامو از روی صورتم پاک می کردم ادامه دادم :
_اصلاٌ .. برات کار می کنم .. مواداتو می فروشم . خیلی به کارت میام تو رو خدا نکن .
پسره پوزخندی زدو گفت :
_انقدر آدم دارم که بخواند برام مواد بفروشند .. ولی خب ( شصتشو به دور لبش کشیدو ادامه داد ) کسی پیدا نمیشه که بخوام بهش گوشمالی بدم .
این حرفش که تموم شد به سمتم یورش آوردو قبل از این که بفهمم چی شد گاز انبرو انداخت تو دهنمو سعی کرد دندونه عقلمو که اون ته بودو بکشه .
از بس فشار روم بود و درد داشت این کارش بدون اینکه بخوام از حال رفتم .
 
آخرین ویرایش

Donyo-o

ناظر آزمایشی رمان + مدیر آزمایشی تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
7/10/18
ارسال ها
581
لایک ها
1,898
امتیاز
4,073
#22
#20
با سوزش غیر قابل تحملی روی مچ دستم پلکای سنگینمو به سختی و با درد باز کردم . با دیدن این مرتیکه ی سادسیمی وحشت دوباره کل وجودمو گرفت .
به دستم که خیلی خیلی یه چیز عجیبی می سوخت نگاه کردم نگاه کردنم با جیغ پر از درد و کر کنندم یکی شد .
مردک روانی سیگار روشنشو با بی رحمی تمام روی دست من فشار می داد . سیگارو از روی دستم برداشتو پرت کرد اون طرف و تو دهنی محکمی بهم زد طوری که احساس کردم لبم ورم کرده .
با اخمای در هم گفت : _ دختره ی نفهم حتماٌ باید این حنجرتو هم پاره کنم تا که دیگه جیغ جیغ نکنی؟
خواستم حرفی بزنم ولی به سرفه افتادم . تا حالا تو عمرم انقدر بلند جیغ نزده بودم برای همین فکر کنم حنجره ی بیچاره ام تعجب کرده .
درد دستم و ل*با*م و دهنم که به خاطر دندونم عجیب غیر قابل تحمل بود با سرفه های خشکم باعث شده بود مرگو از هر وقت دیگه ای نزدیک خودم ببینم .
سرفه ام که تموم شد به چشمای بی رحم این مرتیکه ی عقده ایه عوضی خیره شدم و با صدایی که به خاطر سرفه هامو جیغ هام دو رگه شده بود گفتم :
_ خدا وکیلی تو فقط داری به خاطر حرفا و حرکت اون روزم توی بیابون منو اینجوری زجر کش می کنی ؟
به اینجای حرفم که رسیدم سرفه ی بلند و نسبتاٌ طولانی کردم و ادامه دادم : _ یا اینکه مثله همه دشمن خونیمیو به خونم تشنه ای ؟
پوزخند مزخرف همیشگیشو زد و گفت : _ تو آخه کی هستی که من باهات دشمنی دیرینه داشته باشم دختر بچه ی بدبخت بدشانس ؟
با درد حاصل از دهنم و دستم گفتم : _ پس چرا ؟ هان ؟ پس چرا داری منو برای یه بچه بازیه احمقانه مجازات می کنی ؟ چرا داری منو برای یه طرف داری بی جا از یه آدمه بی جا تر مجازات می کنی؟
پوزخندی زد و هیچ چیزی نگفت و به سمت دره اتاقی که توش بودیم و بی شباهت به انباری نبود ، رفت اما قبل از خارج شدن روشو برگردوند به سمت منو گفت :
_ دیگه مجازاتت نمی کنم فردا هم میفرستمت جایی که از اینجا خیلی دوره اینطوری لا اقل به دردم می خوری!
وای خدای من وقتی جمله ی اولشو شنیدم نزدیک بود از خوشحالی بال در بیارم ؛ اما وقتی جمله ی دومشو گفت هزار تا حس بهم دست داد اولیش کنجکاوی برای اینکه چه جای دوری منو می فرسته دومیش ترس از این که جایی می خواد منه بدبختو بفرسته چه جوری به درد این می خورم !
اما با این حال بی حال و خسته تنه پر از دردم که توقع داشت بیشتر از این آسیب ببینه رو از روی صندلیه آهنی سرد و زنگ زده برداشتم و انداختم روی زمین سرد و سفت و دستامو گذاشتم زیر سرمو خوابو مهمون چشمای بی روحم کردم .


****

_ هی دختر ... با توام ... تن لشتو جمع کن .
با صدای نکره ی همون مرتیکه ی چشم آبی پلکامو به سختی از هم باز کردمو با صدای ضعیفی گفتم :
_ میشه بهم آب بدی ؟
_ اینجا کافه نیست که در خواست آب کنی . حالا هم تن لشتو جمع کن زودتر باید بریم .
تازه یادم افتاد که منو ، سلطانی عقده ای می خواد یه جای به قول خودش دور بفرسته . اما مسئله اینه کجا !
با صدای نخراشیده ی این مردک سرد و یخی حواسمو دادم بهش :
_ من از این در رفتم بیرون تا بیست بلند میشمرم اگه اومدی بیرون که هیچ اگر نه مجازاتی می کنمت که با خودت بگی کاش آیهان مجازاتم می کرد !
ترسیدم . به خاطر همین با شماره ی یکی که گفت از جام پریدمو سریع روسری که منو یاد پرنیان بی شرف رو سرم مرتب کردمو با عجله به سمت در فلزی اتاق وحشت رفتم و به سرعت ازش خارج شدم که چشم آبیو دیدم و اون هم تا چشمش به من بدون هیچ حرفی راه افتادو منم پشتش .
فقط تو دلم از خدای مهربونم که تازگیا بد نا مهربون شده بود می خواستم ادامه ی این سرنوشت کذایی و به دور از خنده و خوشیه منو به خیر کنه اما دروغ چرا نه چشمم آب می خورد و نه به دلم افتاده بود .
 

Donyo-o

ناظر آزمایشی رمان + مدیر آزمایشی تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
7/10/18
ارسال ها
581
لایک ها
1,898
امتیاز
4,073
#23
#21
دنبالش توی راه روی سرد و تاریکی که چراغش روشن خاموش می شد راه می رفتم . وقتی از در بزرگ فلزی که با صدای قژ مانندی باز شد رد شدیم انتظار داشتم نور بخوره به چشمم اما در کمال تعجب ، شب بود هوا از داخل راهرو هم تاریک تر بود !
با صدای چشم آبی که واقعاٌ اسمشو یادم رفته بود حواسمو بهش دادم :
_ این چشم بندو ببند به چشمات ، من باهات نیستمو یکی دیگه میبرتت .
به چشم بند نگاه کردم یعنی باید اینو ببندم به چشمام ؟ اینجوری که کلافه میشم !
بر خلاف حرف های درونم چشم بندو ازش گرفتم . اونم با لحن جدی گفت : اونا مثل من نیستند که جیغ جیغ کنیو حرف اضافه بزنی چیزی بهت نگند .
با تکون دادن سرم حرفشو تائید کردمو با اشاره ای که به چشم بند کرد فهمیدم باید ببندمش و البته بستمش.
دستمو بدون هیچ ملایمتی کشیدو منم به دنبالش تند تند و با گام های بلند راه می رفتم . یه صدایی اومد که فکر کنم در ماشینو باز کردند و صدای اون بوده باشه .
به دنبال صدا کسی بدون حرف گردنمو سفت گرفت و مجبورم کرد که خم شم و با صدای زمخت خشنی گفت : _ هی ... پاتو بیار بالا .
بعد از این حرفش سریع پامو آوردم بالا که خورد با سطح صافی و اومدم بالا و سرم هم بی خبر از همه جا سرمو آوردم بالا که محکم خورد به یه چیز سفت ولی خب حقیقتاٌ جرعت نکردم بگم اخ .
کسی با دستش منو پرت کردو منم افتادم یه جای سفت که مطمئنم کف ماشینه .
هیچ کدومشون هیچ حرفی نمی زدند و منم مگه جرعت می کردم لام تا کام حرفی بزنم ؟
ماشین بعد از مدت زمان تقریباٌ زیادی متوقف شد . با نا ملایمتی های فردی که نمی دیدم کیه پیاده شدم از ماشین و شروع کردم به راه رفتن .
با صدایی که خطاب به من بود ایستادم : _ هی دختر ... به ایست . چشم بندتو هم بردار .
ایستادمو چشم بندمو هم با کمی مکث برداشتم . هوا گرگ و میش بود . دستی که هولم داد باعث شد که چند قدم جلوتر برم اما برای جلوگیری از اینکه دوباره این غول بیابونی هولم بده خودم قدم برمی داشتم . یه جایی انگار وسط بیابون بود و یه کارخونه ی قدیمی بود . یکی شون جلو راه می رفت و یکی دیگه اشون هم پشتم بود و اینو از صدای قدماش می فهمیدم .
فقط خدا می دونست اینجا چه قبرستونیه می خوان چه بلایی سره منه بدبخت بیارند .
بالاخره رسیدیم به اون کارخونه که معلوم نبود سرنوشت نحس من از اون جا بهتر میشه یا بدتر ، و مطئنن بدتر میشه که بهتر نمیشه .
وارد کارخونه که شدیم دستگاه های بزرگ و فرسوده اولین چیزی بود که به چشم می خورد و صدای ناله ها و هق هق که معلوم بود مالِ چند تا دختره نه یک دختر
اولین چیزی بود که به گوش می خورد .
از هق هق های دخترا مطمئن شدم بخت سیاه و نحس من مثله همیشه سیاه و نحس می مونه و هی چوقت هم دنیای لعنتی به روم نمی خنده !
این غول بیابونی که پشتم بود هولم داد ولی از خودم ضعف نشون ندادم و نخوردم زمین و فقط در حد چندتا قدم رفتم جلو تر .
به پشت دستگاه ها که رسیدیم با صحنه ای مواجه شدم که مشابه اونو تو کانون دیده بودم نه یک بار نه دوبار بلکه بارهای زیادی دیده بودم .
پنج تا دختر بودند که دو تا شون خوشگل بودن اما سه تای دیگه اشون خیلی معمولی بودند .
چهار تاشون پاهاشونو تو دلشون جمع کرده بودند و چونه اشونو تکیه داده بودند به زانو هاشون و هق هق و ناله می کردند ولی یکی شون بی توجه به هق هقای اونا چشماشو رو هم گذاشته بود و به دستگاه تکیه زده بود و پاهاشو دراز کرده .
رفتم کنار همون دختر نشستم . اون دوتا مرده هم رفتند پی کارشون .
با صدای آرومی که به خاطر جلوگیری از پیچیدن صدام تو فضا بود گفتم :
_ میشه بهم بگی اینجا چه خبره و می خواند با ما چی کار کنند ؟
دختره بدون اینکه چشماشو باز کنه مثل خودم با صدای آرومی گفت :
نمی دونی ؟ ( پوزخندی در همون حالت زدو ادامه داد ) اینا مارو آوردند اینجا تا تیکه تیکمون کنن و تیکه هامونو بفروشن .
با بهت بهش تا چند دیقه نگاه می کردم . حتی سنگینیه نگاهمم باعث نشد تا چشماشو باز کنه .
نمی دونستم واقعا باید چی بگم حتی نمی تونستم حرفشو باور کنم .
خنده ی ناباوری کردم و با تحیر گفتم : _ حتماٌ داری شوخی می کنی مگه نه ؟
 

Donyo-o

ناظر آزمایشی رمان + مدیر آزمایشی تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
7/10/18
ارسال ها
581
لایک ها
1,898
امتیاز
4,073
#24
#22
دختره چشماشو بازکرد و خیره شد به چشمای متعجب و وحشت زده . وای چه قدر چشماش عجیب بود ؛ سفیدی چشماش مثله خون قرمز بود و سیاهی چشماش عجیب سیاه و سگ دار بود .
بعد از یکم تامل و خیره شدن توی چشماش با لحن جدی که وحشت و به تک تک سلول های بدنم منتقل می کرد گفت :
_ تو پنج دیقه بیشتر نیست که کنار من نشستی اون وقت من چه شوخی با تو دارم ؟ هان ؟
با من من گفتم : _ خب ... آخه ... یه چیزی گفتی که .. خب ...
حرفمو با خشونت قطع کردو گفت : _ ببین من حقیقت محضو بهت گفتم ، نگفتم تا مثله این دختر ها بشینی آب غوره بگیری ؛ بهت گفتم تا خودتو نجات بدی .
با لحن آرومتری که الان وحشتناک تر از قبل بود گفت : _ اینا با هیچ احد و الناسی شوخی ندارند ، جلوی چشم خودم مهتاب یکی مثله همین دخترا ، یکی مثله منو تو رو تیکه تیکه کردند .
احساس کردم یکی داره به گلوم چنگ می زنه ، داره خفم می کنه .
با صدایی که از ته چاه بیرون میومد گفتم : _ مارو تیکه تیکه می کنن که چی بشه ؟ اصلا به چه دردشون می خوره اجزای بدن ما ؟
به اطراف نگاهی انداخت و وقتی دید اون دخترا هنوز دارند آب غوره می گیرند و خبری از اون غول تشنای بی خاصیت نیست آروم گفت :
_ تا حالا قاچاق اعضای بدن انسان به گوشت خورده ؟
تو یه کلمه مختصر و مفید می تونم بگم لال شدم . آره به گوشم خورده بود ولی دقیق نمی دونستم چیه .
لبای خشک و ترک خوردمو با زبونم تر کردم و با صدایی که خودم به زور شنیدمش گفتم : _ نه .
پوزخند تلخی زد و با تلخی گفت : _ توی قاچاق اعضای بدن ، بدنتو تیکه تیکه می کنن و بعد ...
خیره شد به چشمای از وحشت گرد شدمو و ادامه داد : _ تیکه ها و اجزای بدنتو می فروشند .
مکثی کرد و ادامه داد : مثلا قلبتو به یکی می فروشند کلیه هاتو به یکی دیگه .
با بهت ل**ب زدم : _ من ... من نمی خوام بمیرم . باید فرار کنم ، اره باید فرار کنم.
روانی شده بودم باورم نمی شد که آخر دنیا اینجوری باشه برام ، باورم نمی شد حتی قبر هم در آینده ندارم و هر عضوی از بدنم دسته یکیه .
حتی فکر کردن بهش هم موهای تنمو سیخ می کرد .
بهم خیره شده بود با دقت طوری که انگار می خواست با نگاه کردن بهم تا ته وجودمو ببینه .
نگاهش عجیب نافذ و با دقت بود طوری که تا مغز و استخون آدم رسوخ می کرد .
بعد از مکث طولانی گفت : _ منم نمی خوام اینجا تیکه تیکه بشم ، منم می خوام فرار کنم ولی نیاز به کمک دارم . اگه باهم متحد باشیم راحت می تونیم فرار کنیم .
نگاهی به اطراف کرد و دوباره به من نگاه کردوبا لحن آرومی ادامه داد : _ اینجا سه نفر بیشتر مراقب ما نیستند و چون دیروز دختری که قصد فرار داشتو جلومون تیکه تیکه کردند فکر می کنند چشممون ترسیده و دیگه جرأت فرار نداریم .
ترسیده نگاهش کردمو گفتم : اگه نتونیم فرار کنیم ؟ اگه گیر افتادیم ؟ اگه تیکه تیکمون کنن چی ؟
بی حوصله پلکاشو چند ثانیه روهم گذاشتو نفسشو فوت کرد و بعد از مکث کوتاهی پلکاشو از هم باز کرد و گفت :
_ ببین دختر جون معلومه که سنت کمه و شاید به همین خاطره که می خوام به هم کمک کنیم . چون نمی خوام یه دختر جوون هجده نوزده ساله تیکه تیکه بشه . تو هنوز زندگی نکردی . اما مسئله ی گیر افتادنمون ... ببین اگه گیر بیفتیم تیکه تیکه میشیم اما اگه گیر نیفتیم زنده می مونیم و هر کی میره پی زندگیه خودش ولی اگه فرار نکنیم گزینه ی دوم و امیدی وجود نداره به قطع می تونم بهت بگم اینا بدون هیچ شوخی تیکه تیکه امون می کنن.
راست می گفت باید زندگیمو مثله همیشه با ریسک روی جونم پیش می بردم .
من عادت دارم به این مدلی زندگی کردن ، سختی کشیدن ، درد کشیدن ، بی محبتی کشیدن ؛ کلا اینجوری زندگی کردن برای من عادی شده یعنی اگه نشده باشه هم باید عادی بشه ، باید ، چون من به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت نمی تونم روی این کره خاکی زندگی آروم و خوبی داشته باشم .
 

Donyo-o

ناظر آزمایشی رمان + مدیر آزمایشی تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
7/10/18
ارسال ها
581
لایک ها
1,898
امتیاز
4,073
#25
#23
باید سریع تر به این دختر جدی می گفتم که قصد همکاری باهاشو دارم وگرنه امکانش بود که قید شراکت با منو بزنه و خودش تنهایی فرار کنه ؛ به همین خاطر با صدای ضعیفم که ناشی از شوک بزرگ امروزم بود گفتم :
_ من حاظرم باهات شراکت کنم تا باهم بزنیم به چاک اما ... اما قول بده هوامو داشته باشی بهم قول بده وسط فرار کردن پشتمو خالی نکنی .
بی حوصله گفت : باشه قول میدم حالا هم تا اینا دارن ناهار کوفتشون می کنند بلندشو چون بیست دیقه ی دیگه برایه ما ناهار میارند و ماهم فقط بیست دیقه وقت داریم بزنیم به چاک .
عجیب بود برام که این دختر که گروگانه چه جوری از زمان خبر داره ، درسته که اینجا یه پنجره ی کوچیک هست که خیلی بالاست و روزو شبو میشه از نوری که ازش خارج میشه بفهمیم اما خب چطوری یک نفر می تونه ساعت دقیق ناهار خوردنو بدونه ؟ سوالی که تو مغزم رژه می رفتو ازش پرسیدم :
_ تو از کجا می دونی ساعت چنده ؟
پوزخندی زد و با لحن شمرده شمرده ای گفت : _ منو دست کم نگیر دختر ! از ساعت این مرتیکه ای که تورو آورد دیدم .
واقعا چه دختر تیز و جلبی بود ، میشد روش حساب باز کرد ، البته امیدوارم .
بلند شد و روبه دخترا که با نگاه اشکیشون بهش نگاه می کردند با صدای آروم و وحشتناکی گفت :
_ دخترا اگه تا وقتی نیومدند اینجا یه کدومتون نخاله بازی در بیاره و بره بزاره کف دستشون من می دونم و شما نفله ها .
دختری که بیست و پنج شش سالش می خورد گفت : _ توکه می گفتی همتونو نجات میدم چیشد؟ حالا می خوای با این دختره که یه ساعتم نیست اومده در بری؟
چشم مشکی با عصبانیت کنترل شده ای از لابه لای دندونای به هم چسبیدش گفت :
_ ببین دختر منو روانی نکن .
چشمای دختره پر از ترسو و نفرت شد و دیگه هیچ حرفی نزد و روشو برگردوند. بقیه هیچ حرفی نمی زدند انگار جذبه و جبروت خاصی این دختر چشم مشکی داشت .
به طرف پنجره ی بلندی که گوشه ی این انباری منفور بود رفت و منم پشت سرش راه افتادم .
حالم از خودم بهم می خورد . منی که توی کانون برای خودم حکم فرمایی می کردم و علم آدم ازم حساب می بردن حالا پشت این دختره عصبانی مثله اردک راه افتادم .
به کمد فلزی که حدود یک متری با پنجره فاصله داشت نگاهی انداخت و به سمتش رفت .
یک سمت کمدو گرفت اومد بلندش کنه که چشمش به من که مثله چوب خشک وایساده بودمو نگاهش می کردم افتاد .
با خشم کنترل شده ای گفت : _ دختر چرا مثله چنار وایسادی داری برو بر منو نگاه می کنی بیا سر اینو بگیر بی سرو صدا بیاریمش زیر پنجره .
دیگه داشتم از کوره در میرفتم . اما خب خودمو کنترل کردمو به سمتش رفتم .
آروم سر دیگه ی کمد فلزی بدترکیبو گرفتمو باهم بدون ایجاد صدایی کمدو گذاشتیم .
دختره در کمد فلزیو با احتیاط باز کرد که صدای قژی کرد منم سریع سرفه با صدای بلند کردم که طبیعی باشه و صدای قژ کمد تو صدای سرفه ام گم بشه ، که همینم شد .
 

Donyo-o

ناظر آزمایشی رمان + مدیر آزمایشی تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
7/10/18
ارسال ها
581
لایک ها
1,898
امتیاز
4,073
#26
#24
دختره پاشو گذاشت روی یکی از طبقات داخل کمدو خودشو کامل بالا کشید . الان روی سقف کمد بلند فلزی نشسته بود و فاصله خیلی کمی با پنجره ی بدون حفاظ و شیشه داشت . خودشو بیشتر بالا کشید و به سختی از پنجره خارج شد و فقط دوتا دستاش بود که سفت پایین پنجره رو گرفته بود که بعد از چند لحظه دستاش از پایین پنجره رها شد و چند ثانیه بعد صدای گوپی اومد . باید منم همین طور می رفتم ؛ آره باید زودتر فرار کنم وگرنه معلوم نیست چه به سرم میاد .
سریع به وسیله ی طبقات کمد فلزی بی سر و صدا خودمو بالا کشیدمواول پاهامواز پنجره خارج کردم و دستام آویزون پنجره بود درست مثله دختره .
با احتیاط و نفس نفس زنون با پایین نگاه کردم ؛ آه از نهادم بلند شد . چقدر ارتفاعش زیاد بود .
حتما اون صدای گومب هم از افتادن اون دختره بوده . فکر کردنو گذاشتم کنارو دلمو زدم به اقیانوس . دستامو ول کردمو افتادم پایین .
پاهام خیلی ، حتی بیشتر از خیلی درد گرفت اما الان وقت جا زدن و آه و ناله کردن نبود . الان فقط وقت فرار بود و فرار !
تازه نگاهم به این دختره خورد که رنگش مثله گچ شده بود و پاهاشو ماساژ می داد . خب حق هم داشت ، خیلی ارتفاعش زیاد بود .
سرشو تند تند به چپو راست تکون دادو ل**ب پایینشو به دندون گرفتو بلند شد ،منم اومدم بلند بشم که تازه فهمیدم پاهام در حد مرگ درد می کنه .
واقعا خیلی درد می کرد جوری که اشک تو چشمام حلقه زد . دختره با خشونت خطاب به من گفت :
_ ببین منو دختر،منم حالم اصلا خوش نیست حالا هم بهتره به جای چس ناله کردن بلندشی چون الاناست که اینا بفهمند ما نیستیمو بیفتند دنبالمون .
دیگه صبرم لبریز شد ؛ درسته بهش می خورد از من بزرگتر باشه اما دیگه خیلی داشت پررو بازی برای من در میاورد . منم زور تو کتم نمیره هر چند که تا الان بدترین زور ها تو کت و کول منه بدبخت رفته . با دندون های قفل شدم غریدم : منو ببین دختر ( اینو گفتم تا مثله خودش گفته باشم ) تو نه رئیس منی و نه حق دستور دادن به منو داری . با هم شریک شدیم که فرار کنیم ولی این دلیل نمیشه که بخوای با من این جوری حرف بزنی . اینو محکم بکن تو گوشت چون یه حرفو یک بار بیشتر تکرار نمیکنم.
خودم از این لحن خشن و جدی و با جذبه ام متعجب شده بودم دختره که دیگه هیچی . با تعجب گفت : خب ... من.
به هر سختی بود بلند شدم و گفتم : _ لطفا بریم تا همینجاش هم دیرمون شده .
دختره که تازه به خودش اومده بود اخماشو کشید تو هم و گفت : _ باشه ، دنبالم بدو .
بعد از این حرف خودش شروع کرد به دویدن منم پشت سرش شروع کردم به دویدن . درد پاهام مانع میشد تا تند تر بدوام اما چاره ی دیگه ای نبود .
اگه می خواستم مرگ درد ناکیو تجربه نکنم و همچنان توی این دنیای بی شرف زنده بمونم باید می دویدم .
اما صدای :" وایسید بی شرفا " که مدام تکرار می شد از فاصله ی دور وحشتو به جونم انداخت و همین باعث شد تا سرعت بیشتر به پاهای بی جونم بدم .
دختره با سرعت می دوید انگار نه انگار که از اون ارتفاع پریده . با دیدن جاده تو اون بر و بیابون انگار پاهای بی جونم قدرت مضائف گرفتند .
با سوزش عمیقی که توی مچ پام حس کردم دیگه نتونستم بدوام محکم خوردم زمین اما اون دختره همچنان مثله کانگورو می دواید .
سرمو به عقب بر گردوندم ولی با دیدن یکی از اون مرتیکه های نره غول وحشت به تک تک سلول های بدن بی جونم منتقل شد . فکر اینکه اگه الان با سوزش عمیق پای سمت چپم بلند نشم و ندوام ، تیکه تیکم می کنن و حتی در آینده یه قبر خشک و خالی هم ندارم باعث شد بلند بشم و علی رقم سوزش شدید پاهام شروع کنم به لی لی دویدن . به جاده که رسیدم انگار که دنیا رو با یه آرامش عمیق بهم هدیه داده باشند از جاده رد شدم ولی صدایی که از فاصله ی اون طرف جاده می گفت به آخر خط رسیدی باعث شد دنیا از همیشه برام سیاه تر و تار تر شد ؛ اما خودمو نباختم و به سمت سر پایینی که اینطرف جاده بود قدم برداشتم که پاهام سر خورد و به سمت سر پایینی غلط می خوردم . دردم اومد ؛ خیلی هم دردم اومد ، درد سنگایی که تو تنم فرو می رفت و سوزش پای سمت چپم که هنوزم نمی دونم واسه چیه و چرا انقدر می سوزه به کنار درد نا ملایمتی زندگی و خانواده ام و خدا هم به کنار .
 
آخرین ویرایش

Donyo-o

ناظر آزمایشی رمان + مدیر آزمایشی تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
7/10/18
ارسال ها
581
لایک ها
1,898
امتیاز
4,073
#27
#25
وقتی متوقف شدم تازه فهمیدم که چه درد عمیقی داره پای سمت چپم و تازه داشتم درد زیاد دندونم هم درک می کردم .
واقعا حالو روزم جای تأسف که براش کم بود جای گریه و مویه و ناله داشت . حالم داشت از تموم آدما و خودم بهم می خورد ؛ حتی الان حالم از درخت سبز و قشنگی که روبه روم بود به هم می خورد . تنفر داشتم از زندگیه اسفبارم از خودم از مامانم از بابام بیشتر از همه از پریا که باعثه بیشتر بدبختی های زندگیم اونه .
به سختی نشستم . به اطرافم با درد نگاه کردم . اون دختره داشت بدو بدو به سمتم میومد . برام جالب بود که سر قولش موند ولی واقعا حتی این هم دیگه نمی تونست خوشحالم کنه . بهم رسید و با وحشت درحالی که نفس نفس میزد گفت : _ چ...چرا ... ان ... وای ... انقدر ( دولا شد و دو تا دستاشو گذاشت رو دوتا زانوهاشو گذاشت و همچنان نفس نفس زنون ادامه داد ) رنگت ... سفید شده ؟
پلکامو از درد پای سمت چپم و دهنم روی هم فشار دادم و با مکث کوتاهی از هم بازشون کردم و با درد گفتم : _ نمیدونم . پای چپم خیلی درد می کنه می خوام از دردش بمیرم میفهمی ؟ می خوام بمیـــــرم !
با چشمای گشاد بهم نگاه می کرد بالاخره به حرف اومد و بعد از مکث نسبتاً زیادی گفت : _ ببینم پاتو دختر !
بعد از این حرفش خم شد و پامو که از درد زیاد دلم می خواست بکنمش و بندازمش دور با دستش بلند کرد که فریادم به هوا رفت :
_ چی کار می کنی دخـــــتر !؟
فریادم باعث شد پام از دستش بیوفته زمین که بدتر دردو حس کردم و فریاد بلندتری زدم : وایــــــــی .
با بهت بهم نگاه کرد و گفت : _ دختر تو ... تو تیر خوردی . داره خون ازت میره ؛ اگه کاری نکنیم میمیری !
حرفش که تموم شد انگار که دنیا تموم شده . خودمو دیگه مرده میدیدم و منتظر عجلم بودم . اما نگاه وحشت زده ی این دختر و تنهاییم و درد بی حد و اندازه ی پای سمت چپم باعث شده بود که با صدای بلند بزنم زیر گریه . دختره وقتی دید دارم مثله ابر بهار اشک می ریزم گفت : وای آخه چرا گریه می کنی آخه ؟ گفتم اگه کاری نکنیم میمیری ولی ما یه کاری می کنیم مطمئن باش . تازه منم کنارتم اگه تنها بودی باید اینجوری های های گریه می کردی . منم میدونم الان درد داری ولی خب امیدت به خدا باشه .
با داد شروع کردم به خالی کردن عقده هایی که ده ساله داره رو قلبم سنگینی می کنه : _ من ... آره همین منی که می بینی ( با مشت کوبید تو سینمو با نهایت عجز ادامه دادم ) یه بدبخت بیچارم که مامانو بابام نخواستنم ؛ منو محکومم کردن ، به کاری که نکرده بودم . اون عوضیا حتی راضی شدند برم پای چوبه ی دار ، ولی از شانس من خدا حتی نمی خواست من کنار مادر و پدر بی معرفتم که هرچند با نگاه پر از کینه ای منتظر مرگم هستند بمیرم . آره اون خدای لعنتی که فقط برای بقیه خدا بوده با اینکه همیشه به یادش بودم حتی راضی نبود که آروم پایه چوبه ی دار بمیرم ؛ اون خدای لعنتی می خواست من تنها و بی کس تو غربت و میون چهارتا درخت بمیرم ! می خواست من با مرگ تدریجی جون بدم ، میدونی چرا ؟ چون منه بدبخت بیچاره از وقتی پامو تو این دنیای نحس گذاشتم رو پیشونیم نوشته بود سیاه بخت .
نفس نفس میزدم . حرفام واقعیت محض بود درد جسم خستم کم نشده بود اما درد روحم یکم فقط یکم تسکین داده شده بود .
دختره ه تازه از بهت در اومده بود با لحن غمگینی گفت : _ کفر نگو دختر امیدت به خدا باشه ؛ بالاخره یه روزی هم تو کوچه ی شما عروسی میشه.
این حرفش نه تنها آرومم نکرد بلکه باعث یکی از زخمام که خیلی وقت بود یادم رفته بود سر باز کنه ، نازنین .
این حرفش منو یاده یار همیشگیم نازنین ترین نازنینم انداخت که همیشه دستشو مینداخت دور گردنمو با لحن کوچه بازاریه مخصوص خودش می گفت :
_ آبجیه قشنگم انقدر به خودت فشار نیار یه روز از همین روزام تو کوچه ی تنگ و تاریک ما عروسی میشه .
هم خودش هم من اونروزا می دونستیم که اگه تو کوچه ای که ماهستیم بالفرض هم یه روزی عروسی بشه ما نیستیم ، ما اول آخرش طعمه ی مرگ بودیم ؛ ما آخرش اعدام می شدیم . ولی منه بد شانس منه بدبخت زنده موندم و نازنین عزیزم فکر کنم همین روزا اعدام شده .
با فکر اینکه دیگه هیچوقت قهقه های بلند و نعره زدناش تو دعوا هاشو حرف زدنامون باهم از پشت دیوار انفرادی و نمی تونم داشته باشم احساس کردم قلبم یه لحظه نزد.
 

Donyo-o

ناظر آزمایشی رمان + مدیر آزمایشی تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
7/10/18
ارسال ها
581
لایک ها
1,898
امتیاز
4,073
#28
#26
با صدای دختره از فکر نازنیم در اومدمو حواس نصف نیمه امو دادم بهش :
_ حالت خوبه ؟ یه حرفی بزن دختر نصفه جونم کردی .
نگاهمو از بید مجنون روبروم کندم و دوختم به چشمای مشکی خالصش که الان قرمز تر از قبل بود . با صدایی که از ته چاه میومد بالا گفتم :
_ درد ... دارم .
خیره به چشمام بود ؛ انگار می خواست اوج غم و دردمو از چشمام بکشه بیرون ؛ نتونستم بیشتر به چشماش نگاه کنم .
منو به یاد بهار می انداخت . دختری که با چشمای خودم شاهد اعدامش بودم ، نه فقط من بلکه تمام بچه های کانون شاهد اعدامش بودیم .
با صدای پر از بغضی گفت : _ دردت طبیعیه به خاطر تیر خوردنت . اما نگران نباش نزدیک اینجا یه روستا هست که البته اگه منه نادون ازش نمی اومدم بیرون الان پیش داداشم بودم و درگیر این مسائل نمی شدم .
ته صداش غم خاصی بود اما انقدر حالم بد بود که حوصله ی تجزیه و تحلیل صدای پر غصه ی این دخترو که حتی اسمشو هم نمی دونم ، نداشتم .
بدون حرفی شال چروکشو از سرش برداشت و پای تیر خرده ی سمت چپمو بست . چون محکم می بست از درد زیاد اشکام گوله گوله پایین می اومد . با تموم شدن کارش دردمو به روی خودم نیاوردم و با ته مونده ی انرژیم به سختی بلند شدمو لی لی کنون بهجلول قدم برداشتم . هیچوقت دلم نمی خواست اینجوری بمیرم . شاید پای چوبه ی دار موقع مردن ترس داشتم اما خوشحال بودم که حداقلش در کنار خانواده ی بی معرفتم میمیرم ، نه بین چهارتا درختو و کنار یه دختر که حتی اسمش هم نمیدونم .
دختره م بلند شد و خودشو بهم رسوند و بی هیچ حرفی دست سمت راستمو انداخت دور گردنش و باهم به سمت روستایی که ازش میگفت قدم برداشتیم .
یک ساعتی بود که هردومون در حالی که روزه ی سکوت داشتیم راه میرفتیم . خسته شده بودم درد پام وحشتناک تر از چیزی بود که بشه تحملش کرد اما راه دیگه ای نبود اگه می خواستم زنده بمونم باید این دردو تا اون روستا تحمل می کردم . بدون فکر کردن خودمو انداختم رو زمین دیگه نمی تونستم . الان دیگه پای سمت چپم وحشتناک درد می کرد و پا و دست سمت راستم هم خسته بود . با صدای دختره به خودم اومدم : _ چرا نشستی ؟
_ اگه می خواستند دوباره ... بگیرنمون ... تا ال ... آن ... گرفته ... بودنمون .
دختره نفس عمیقی کشید و با آرامش جالبی که تو لحنش بود گفت : _ معلومه که دیگه نمی گیرنمون . فکر کردی اگه می خواستند و می تونستند بگیرنمون اینجا بودیم ؟ نه خیر ... روی تخته آماده ی تیکه تیکه شدن بودیم .
با جمله ی آخرش سیخ شدن موهای تنمو به وضوح حس کردم . بدون هیچ گونه کجکاوی و همینجوری پرسیدم : _ چرا نمی خواند و نمی تونند ؟
با همون لحن ارامش بخش گفت : _ چون اگه دنبالمون کنن امکان داره هویتشون لو بره و دستگیر بشند و این برای اونا یعنی ... نابودی باندشون .
خندم گرفته بود از این که از اول زندگیم تا الان سرو کارم با پلیس جماعت بوده حالا هم که با خلافکار جماعت ؛ ای خدا به ناز کرمتو .
دختره نشست کنارمو با نرانی گفت : _ تو چرا مثله کسایی که تیر خوردند رفتار نمی کنی ؟
با تعجب نگاه پر آبمو که از درد پر از آب شده بودو بهش دوختمو با لکنت ناشی از درد زیاد گفتم : _ چه ... چطو... ر ؟
نفس عمیقی کشید و گفت : _ گریه و زاری نمی کنی و با وجود دردی که داری یک ساعت با یه پا و لی لی کنون تا اینجا اومدی .
جوابشو ندادم چون خودمم نمی دونستم این تلاشام با وجود دردی که دارم به خاطر زنده موندنمه یا چیز دیگه ای .
 
بالا