در حال تایپ رمان استیج | رویا نظافت کاربر انجمن یک رمان

رمانم چطور بود؟

  • خیلی خیلی عالی بود

    رای 3 75.0%
  • خیلی خوب بود

    رای 1 25.0%
  • خیلی افتضاح بود

    رای 0 0.0%
  • اصلا نخوندم

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    4

تصویر رویا

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
2/14/18
ارسال ها
266
لایک ها
613
امتیاز
3,113
#11
part_7#

شاممون توی سکوت خورده شد و قدم زدیم و یکم خوش و بش کردیم و اومدیم خونه.در کل روز خوبی بود اگه پوزخند مسخره اون پسره و یکم بحث با سپیده رو سانسور بگیریم.
حوصله نداشتم به محض رسیدن به خونه؛فورا شب بخیر گفتم و رفتم بالا.باید برا کنفرانس فردا هم آماده میشدم و هیچی هم نخونده بودم.بیخیال شونه ای بالا انداختم و وارد اتاقم شدم و در رو قفل کردم.سریع پنجره هارو باز کردم و یه هوای خنک توپ به صورتم خورد که چشامو بستم و نفس عمیق کشیدم.لباسامو با لباس خواب راحتیم عوض کردم و موهامو وسط سرم جمع کردم.الحق که هیچ کجا خونه آدم نمیشه.آرایشمو با دستمال مرطوب پاک کردم.هوس نقاشی کرده بودم.خوب بود برا روحیه ام.یعنی علاوه بر روحیه ام؛عاشق نقاشی با رنگ روغن بودم.
لباس کارمو پوشیدم و شروع کردم ولی قبلش اهنگ هایی که دانلود کرده بودم رو زدم بخونن تا منم نقاشیمو بکشم.شروع کردم اول زمینه رو با مداد کشیدم.بعد رنگ هارو باهم ترکیب کردم و زدم روی بوم.واقعا حال خوبی بود اینکه فقط خودت باشی و تو خلوتت نقاشی بکشی.
تمام هواسم روی نقاشی بود و همینطور قلمو به دست داشتم تصویر یه پیاده رو،با کلی درختای بزرگ با برگ های زرد و نارنجی.نقاشیم داشت پائیز رو نشون میداد که یه دختر زیر اون درختا داشت برای خودش قدم میزد.واقعا جای قشنگی بود.نقاشی روح آدمو به پرواز در میاره واقعا.
آهنگی که داشت میخوند هواسمو جمع خودش کرد.عجب آهنگ قشنگی داشت
نه باورم نمیشه تو میری
چشمایی که برام میمرد قهره
قدم قدم میگذری و عطرت
تو کوچه پس کوچه این شهره
اسم من حتی توی فالت نیست
دوری ازم عین خیالت نیست
چشمای تو دردمو درمونن
خیلیا جز من عاشقت بودن
من هنوز عاشقتم رسما
به تو وابسته ام به تو وابسته ام
رفتی هنوز منتظرت هستم
به تو دلبستم،به تو دلبستم...
اسم تو که میاد دلم میلرزه
پیش خودم تورو میبینم هنوز
سخته خودت اینجا نباشی و من
تو خاطرم برات بمیرم هر روز...
رفتی ولی خاطره هات مونده
من موندم و این دل وامونده
مردم این شهر منو میشناسن
به اسم یه عاشق دیوونه...
من هنوز عاشقتم رسما
به تو وابستم به تو وابستم...
رفتی هنوز منتظرت هستم
به تو دلبستم به تو دل بستم...
آهنگ (علی متین_هنوز عاشقتم)
وای خدایا عجب اهنگی داشتا.خیلی ناز خوند زدم دوباره بخونه.صداش چه قشنگ بود.این تازه واردا هم عجب اهنگایی میخونن ها بعضیاشون.از صداش خوشم اومد یه آرامش عجیبی توی صداش موج میزد که منو وا دار میکرد دوباره گوش کنم اهنگو.به نقاشیمم میخورد اهنگ مخصوصا اونجاش که میگف(قدم قدم میگذری و عطرت، تو کوچه پس کوچه این شهره)نمیدونم چقدر گذشته بود که کمرم درد گرفته بود.آروم لباس کار رو در اوردم و کش و قوسی به بدنم دادم.نقاشیم هنوز کار داشت واسه همین گذاشتمش کنار.وقت درس بود باید یه ساعتی هم درس میخوندم تا اخراجم نکنه اون گودزیلای وحشتناک.منظورم استاد سمیر بود.بهونه دسش میدادم حذف واحدم میکرد.آهنگو قطع کردم و گوشی رو انداختم توی شارژ و ساعت رو روی شیش کوک کردم.نگاهی به ساعت انداختم.دو ونیم شب رو نشون میداد.بهترین زمان برای درس خوندن بود.نشستم روی تخت و مشغول خوندن شدم.
 

تصویر رویا

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
2/14/18
ارسال ها
266
لایک ها
613
امتیاز
3,113
#12
part_8#

خب بسلامتی تموم شد و خلاص شدم.برای فردا آماده بودم.همه چیزو مرتب کردم و چک کردم و به تخت گرم و نرمم پناه بردم.واقعا که اگه میپرسیدند بهترین جایی که تاحالا رفتی کجا بوده؟بدون شک میگفتم تختم.به سقف زل زده بودم و فکرم درگیر اتفاقای امروز بود مخصوصا پوزخندی که پسره تحویلم داد.
طولی نکشید که چشام گرم شد و به خواب رفتم.
^^^^
(رایان)


بازم مثل همیشه دیرم شده بود.بلز قرار بود به استدیو دیر برسم.اح گندت بزنن!اعصابم خورد بود سوار ماشین شدمو با سرعت بالایی رانندگی کردم.یه بار نشد سر موقع برسم به این خراب شده !
همونطور که نگام به روبه رو بود،فهمیدم چراغ قرمز شد!لعنتی باید چند دقیقه هم اینجا معطل میشدم.
عینکمو جابه جا کردم و زدم وسط موهام.چشام قفل چراغ بود که ببینم کی تموم میشه که سنگینی نگاهی روم احساس کردم.آروم به سمت چپم نگاه کردم که دیدم یه دختره مثل بز وایساده منو نگاه میکنه.مگه باغ وحشه که اینجوری چسبیده به شیشه.یه پوزخند تحویلش دادم و رومو برگردوندم.چه چشای وزغی هم داشت بی ریخت!
اوف!بالاخره سبز شد.گازشو گرفتم و پیش به سوی استدیو.
^^^^^
(باران)


با آلارام گوشی از جام بلند شدم.چشام گیج خواب بود.دوروز تعطیلی تنبلم کرده بود.مثل یه میخ سرجام نشسته بودم یه خمیازه عمیق کشیدم و چشامو ماساژ دادم.بابا چی میشد این دانشگاه نبود اصلا تو دنیا.اصلا علمی نبود دانشی نبود.با چشمای بسته راهی دسشویی شدم همونطور که داشتم میرفتم پام به یه چیزی خورد و تق!افتادم.
یه جیغ خفه ای کشیدم و خواب از سرم پرید.مچ پام درد میکرد.بالاخره چشامو بلز کردم ببینم به چی خوردم که پام اینجوری شکست.با دیدن بوم نقاشی به هین بلند کشیدم و سریع نقاشیمو جمعش کردم.خدارو شکر که آسیبی ندیده بود.نفس راحتی کشیدم و آروم و با چشمای باز راهی دسشویی شدم.گندت بزنن استاد سمیر که هر وقت با تو کلاس دارم باید بلایی سرم بیاد.
 
Similar threads Forum Replies Date
دلنوشته های کاربران 23
تایپ رمان 1
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
نقد توسط کاربران انجمن 1
بالا