در حال تایپ رمان سیاه مثل سفید | مبینا ن - ی کاربر انجمن یک رمان

نظرتون درباره رمان سیاه مثل سفید چیه؟

  • عالیه

    رای 15 93.8%
  • خیلی خوبه

    رای 0 0.0%
  • متوسطه

    رای 1 6.3%
  • بده ادامش نده

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    16

Mobiii

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/14/18
ارسال ها
528
لایک ها
1,514
امتیاز
3,873
محل سکونت
سفینه ای دور افتاده
#1
کد رمان: 1428
ناظر: cinder

25927


بنام خدا
نام رمان:سیاه مثل سفید
نام نویسنده:مبینا ن - ی
ژانر:ترسناک،تخیلی
خلاصه:
تمام ما انسان هستیم.
انسان هایی هستیم که روز به روز یکی دیگر از صفحات زندگیمان را ورق میزنیم و زندگی می کنیم.
اما در این میان،دختری پیدا می شود که صفحات دفتر سرنوشتش با بقیه فرق دارد.
ورق هایی از جنس واقعیت دارد اما واقعی نیست.
رنگی از سپیدی ها دارد اما سفید نیست.
جوهری به رنگ مشکی دارد اما مشکی نیست.
و زندگی در میان آشوب ها و واهمه دارد،اما قلمش از جنس عاشقی است.
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,415
لایک ها
18,725
امتیاز
5,723
سن
21
محل سکونت
تهران
#2
coch_1_-_copy_%283%29.jpg



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Mobiii

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/14/18
ارسال ها
528
لایک ها
1,514
امتیاز
3,873
محل سکونت
سفینه ای دور افتاده
#3
مقدمه:
شب،شاعرانه نیست .چشمانت را باز کن .مرا ببین !
به واقعیت نزدیک شو...
در اصل، نبود من خیال توست.
یادت باشد! پشت سرت را هرگز نمیبینی .در اینه بنگر!
جیغ بزن،وحشت کن.بترس و مرا جاودانه کن!


#پارت_1:
کلافه دستی تو موهای مشکیم کشیدم. پس این کلیدو کجا انداختم.
رو تخت نشستم .نگام به کیفم افتاد.بهش چنگ زدمو، با عجله زیر و روش کردم. ولی تنها چیزی که توش نبود کلید بود.
با عصبانیت بلند شدمو با پام محکم به پایه تخت زدم.
_اخ... پام نابود شد...
نشستم زمینو پامو نگاهی انداختم.نگام به زیر تخت افتاد
_جلل خالق اینجایی پس...
دستمو دراز کردمو کلیدو ور داشتم و با حرص توی کیفم انداختمش.
پا تند کردمو مانتوی مشکی بلندمو پوشیدم و یه شال سادم رو سرم انداختم.
توی آینه نگاهی انداختم.
با نگاه کردن به خودم،فقط و فقط تنهایی و توی چشمای سبزم میدیدم.
پدر و مادرم وقتی یازده سالم بود تصادف کرده بودن و فوت کرده بودن.
آهی کشیدمو از اینه دل کندم.
نگاهی به خونه ی نقلی و سادم انداختم همه ی برقا روشن بود اخه از تاریکی وحشت داشتم.
وجود چیزیو کنار پام حس کردم قدمی عقب رفتم با دیدن گربم، لبخندی زدم و خم شدم و بلندش کردم.
_هی چطوری دختر؟
سرشو به دستم مالید که لبخندم بیشتر شد. گوشیم زنگ خورد.همونجوری که لوسی تو بغلم بود جواب دادم
_سلام عرفان
_کجایی پس؟
_ سلامت کو .دارم راه میافتم بابا
_مادمازل لطفا سریع تر دیرمونه هواپیما میره ها
_ خب بره
_هوف کم حرف بزن راه بیافت سر کوچه ایم.
بدون گفتن چیزی،گوشیو قطع کردم.
عرفان پسر عموم بود.هر دومون و عمو به اصرار به فرانسه میخواست بفرسته تا دانشگاه رو اونجا ادامه بدیم. من بودم که دلم نمیخاست برم وگرنه عرفان خیلی شوق داشت .البته تنها نبودیم چند تا از دوستای عرفان هم همرامون میومدن .
از فکر بیرون اومدمو لوسی و زمین گذاشتم و ساکامو جلو در بردم برگشتم برقا رو خاموش کردمو سریع کیفمو برداشتم.
_لوسی بیا بریم
مطیع دنبالم راه افتاد درارو قفل کردم و از خونه بیرون زدم.ماشین عمو رو سر کوچه دیدم به سمت ماشین رفتم عرفان با عجله پایین اومدو در حالی که هی غر میزد ساکارو پشت ماشین گذاشت و رو بهم گفت:
_چیه؟ به جای اینکه منو نگاه کنی برو سوار شو
درو باز کردمو نشستم لوسی پرید تو بغلم .سلامی به عمو کردم.
عمو مهران: سلام، دخترم می خوای این گربه رو هم ببری ؟
_ اره عمو میخام پیشم باشه
عرفان تو ماشین نشست و گفت: خوب بزارش خونه ی ما نمیخورنش که...
_ شده توام جا بزارم لوسیو نمیزارم
خنده ای کرد
_ دستت درد نکنه یاس
_خاهش میکنم پسر عمو
لبخندی زدمو سرمو به شیشه تیکه دادم و به اهنگی که پخش میشد،گوش سپردم.
تا فرودگاه به لطف پر حرفی های عرفان چیزی از اهنگ نفهمیدم
به محض اینکه رسیدیم عرفان با عجله پیاده شد .پوزخندی زدم و به همراه عمو رفتیم داخل.
عرفان مشغول حرف زدن با دوتا پسر و دوتا دختر دیگه بود.
بهشون که رسیدیم سلام کردیم.و عمو با چند تا زن و مرد میانسال احوال پرسی کرد.
عرفان معرفیشون کرد و اول به پسر موبور اشاره کرد: سینا و با مکث گفت:و سپهر.
سپهر اما موهای قهوه ای داشت و شباهت بی اندازه ای به سینا
عرفان نوبتی اسم دخترارم گفت: مهرسا و فرشته
به مهرسا حس خوبی نداشتم اما فرشته دختر شیرینی بود و همینم باعث شد،لبخند کوچیکی بهش بزنم.
به هیچ کدوم محلی ندادمو سعی کردم با اطراف خودمو مشغول نشون بدم .
مهرسا: اوم عرفان کی میریم پس؟
اه اه چه لوس خوب مثل ادم حرف بزن حالمون بهم خورد.
_بزار اهورا بیاد میریم
و با کمی مکث گفت : اوناهاش اومد
به جایی که نگاه میکرد چشم سپردم. پسری مو مشکی با قیافه ای جذاب که جلب توجه میکرد.هیکلشم خوب بود از برانداز کردنش دست برداشتم و به بچه ها نگاه کردم.
اهورا، سلامی به جمع کرد و وقتی نگاهش به من رسید نگاه سردی بهم انداخت.سرد و مغرور
سرد تر از خودش به چشماش زل زدم که به تای ابروشو بالا انداخت.
به ساعت مچیم نگا کردم ساعت ۲۲:۱۰ بود و ما ده دقیقه دیگه پرواز داشتیم.
بلاخره بعد پر حرفی هاشون و نمک ریختن عرفان،راه افتادیم
عرفان عمو رو بغل کرد.
حالا نوبت من بود.عمو خیلی برام زحمت کشیده بود.
به سمتش رفتم با محبت گونشو بوسیدم و ازش خداحافظی کردم و بقیه هم از خانواده هاشون خدافظی کردن اما اهورا فقط از یه دختر و یه زن چهل پنجاه ساله که حدس میزدم مادرش باشه خدافظی کرد.
بی اراده بغض کردمو به یه گوشه ی نامعلوم زل زدم تا این لحضه بگذره.
با نشستن دستی روی شونم بالا رو نگا کردم که فرشته رو دیدم
فرشته: حالت خوبه؟
سری تکون دادمو راه افتادم بقیه بچه هاهم دنبالم مهرسا اشکاشو پاک کرد و سریع خودشو به اهورا رسوند و ور زدنش شروع شد.
پاسپورتامونو نشون دادیمو صندلی هامونو پیدا کردیم ایول کنار پنجره بودم سریع نشستم عرفان هم کنارم اهورا جلومون نشستو سینا هم کنارش.کنارمونم،رو صندلی های کناری سپهر و فرشته جا خوش کردن.
مهرسا با ناراحتی به سمت اهورا رفت وگفت: اهورا من جام اونوره
_خب؟؟
مهرسا،اشاره ای به سینا کرد .اهورا بیخیال از پنجره بیرونو نگا کرد و سینام که این حرکت رو دیده بود با یه خنده ی بزرگ،خودشو تو جاش وول میداد(جا خوش می کرد)
مهرسا رفت و سر جای خودش نشست.
یه زن جوون اومدو مثل همیشه کمربند و درای اضطراری رو گوش زد کرد.عرفان کمر بندشو بست و به من زل زد.
_چته؟
_ کمربندتو ببند
_خوشم نمیاد
_میبندیش یا خودم ببندم؟
بی حرف نگاهش کردم که خیلی جدی جلو اومد
_خیلی خب خودم میبندم توام
لبخندی زد و تکیه داد به صندلیش.
تو فکر بودم که یهو یاد لوسی افتادم.کمربندو باز کردمو با هول داخل هواپیما رو نگا کردم.
عرفان: چی شده؟
اهورا و سینا نگامون کردن.
_لوسیو جا گذاشتم
سه تایی شروع کردن به خندیدن...
_نیشتو ببند عرفان،به جای این کمکم کن پیداش کنم.
عرفان باخنده درو اطرافو بین صندلیا رو نگا کرد.
از پنجره بیرونو دیدم.
_لوسی!
باعجله راه افتادم که همون زن جلومو گرفت.
_خانوم هواپیما میخاد پرواز کنه
_ببخشید گربم...گربم جامونده وایسین الان میام.
کنارش زدمو به سمت دره هواپیما حرکت کردم.
پله رو داشتن جمع میکردن که پریدم روش.
_خانوم!!!
رفتم پایین
_لوسی!!!
نگاهم کردو دوید سمتم،گرفتمش بغلمو به سمت پله ها رفتم.
_ببخشید..
رفتم داخلو سرجام نشستم...هنوزم میخندیدن.
_ رو اب بخندین....چشم غره ای رفتم.
هواپیما یکم تکون خورد و اوج گرفت نگام به مهرسا افتاد که با ترس صندلیشو چنگ میزد.
پوزخندی زدم و برگشتم.
گوشیمو از کیفم بیرون کشیدمو هندزفریامو توی گوشم گذاشتم و آهنگcome with me nowرو پلی کردم.
چند ساعتی گذشته بود. به بچه ها نگاه کردم عرفان خواب بود.
سیناو اهورام که از اول راه داشتن حرف میزدن .فقط میتونم بگم،ماشالله به این فک!
فرشته هم خواب بود و سرش رو شونه سپهر بود.
مهرسام که اصلا مهم نبود نگاهش نکردم.
چشامو بستم که یکم بخوابم که باز تکونا شروع شد بیرونو نگاه کردم که دیدم داره فرود میاد.فحشی نثار شانسم کردمو مشغول دید زدن بیرون شدم.
عرفان و بیدار کردم و رفتیم تا وسایلمونو بگیریم و خونه ای که دوست عمو پیدا کرده بود برامون و پیدا کنیم.عرفان گفته بود عکس خونه رو دیده و خونه ی بزرگیه..
بی اراده،شونه ای بالا انداختم.
ساکامونو که تحویل گرفتیم،دوتا تاکسی گرفتیمو عرفان ادرسو گفت و حرکت کردیم. فرشته و سپهر و عرفان و من تو یه تاکسی بودیم.
به مردم‌نگاه کردم. هر کی مشغله فکری خودشو داشت و هرج و مرج بینشون، منو جذب تماشا کرده بود.
حدود نیم ساعتی حرکت کردیم به یه جای سرسبز رسیدیم که خونه هاشم خیلی کمتر بودن اما داخل شهر بود.
بنظرم اینجا خیلی بهتر از اون شلوغی طاقت فرسا بود !
 
آخرین ویرایش

Mobiii

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/14/18
ارسال ها
528
لایک ها
1,514
امتیاز
3,873
محل سکونت
سفینه ای دور افتاده
#4
#پارت_2
بلاخره تاکسی وایسادو حساب کردیم .نگاهی به اطراف کردم خونه های شیکی جلورومون بودن داشتم رو به اون قسمت می رفتم که صدای اهورا میخکوبم کرد.
_ببخشید اما از اینوره
بهش نگاه کردم پوزخندی رو لبش بود که خواستم خفش کنم به خونه های اونوری اشاره میکرد اونام خونه های شیک و بزرگی بودن اما فضای این یکیا بهتر بود جاده رو رد کردمو رفتم کنار عرفان. راه افتادیم...
عرفان مدام برگه رو میخوند اما هنوز حرکتی نکرده بود.
کلافه برگه رو از دستش کشیدم.
منطقه ی.... پلاک13 راه افتادم.روی یه تابلوی پوسیده چوبی اسم منطقه نوشته شده بود .
پلاک 13....13...پلاک 13...پ
بی اراده به سمت رود خونه ای که اونجا بود رفتم و بزرگ ترین خونه رو نگاه کردم بدون اینه پلاک هارو بخونم به خونه نزدیک شدم .
خونه ها همه ویلایی بودن اما بنظر میرسید که این خونه قدیمیه یا اینکه بهش نرسیدن!
روبه روی خونه سه تا درخت بهم چسبیده بودن و توی نمای خونه رنگ سفید خودشو بیشتر نشون میداد.
چند تا پله داشت پامو رو اولی گذاشتم خواستم زنگ بزنم
که کنار زنگ پلاک رو دیدم...پلاک 13!
سینا : ایول یاسی خانوم چه دقیق
_یاس!
_چی؟
عرفان به جام جواب داد: بدش میاد اسمشو جور دیگه بگی
سینا چیزی نگفت
زنگ و زدم اما کسی بازش نکرد سه باری میشد که زنگو زده بودم دست به کمر عرفانو نگاه کردم..
عرفان: به من چه خونه نبودن اینم تقصیر منه؟
_نمیخای زنگ بزنی به عمو؟
_عه عه چرا خوب شد گفتی ...
گوشیشو در اورد و بعد از چند بار تماس گرفتن بلاخره جواب داد_بابا سلام....اره رسیدیم... اره الان جلو خونه ایم پیداش کردیم اما درو باز نمیکنن...باشه منتظریم خداحافظ...
_چی گفت؟
_گفت خالیه دوستش الان میاد کلید دست اونه
فرشته: دانشگا یکم به اینجا دور نیس ؟
عرفان: نه اتفاقا بخاطر این اینجا رو گرفتن چون فاصلش با دانشگاه ده دقیقه اس و قیمتشم خوب بوده
سری تکون داد و چیزی به سپهر گفت که نشنیدم.
روی اول پله نشستمو با لوسی سرگرم شدم که یه ماشین سفید نزدیکمون ایستادو یه مرد با موهای جوگندمی که تقریبا همسن عمو بود پیاده شد
نگاهمون کرد انگار دنبال یه چیزی میگشت روی من مکث کوتاهی کردو سریع به عرفان نگاه کرد
مرد: به سلام عرفان ...خوبی پسرم؟ چه بزرگ شدی...
_عمو مهرداد؟ سلام .مرسی خوبم شما خوبی...
رو بوسی کردن.
_ای شکر!.. معرفی نمیکنی؟
همه رو معرفی کرد و رسید به من خواست چیزی بگه که مهرداد گفت: میدونم یاس!
سری تکون دادم سلام کردم
بعد حرفاشون بلاخره رضایت داد که درو باز کنه کلید قدیمی ای رو توی در چرخوند که با صدا باز شد اول از همه وارد خونه شد.
رفتم تو و وقتی لوسی اومد تو درو بستم محو تماشای خونه شدم با اینکه قدیمی بود اما خیلی بزرگ و دلنشین بود
خاک همه جارو گرفته بود. وسایل خونه تقریبا تکمیل بودن و میشه گفت نو!
خونه دو طبقه بود وپایین با چند تا پله ی چوبی به طبقه ی بالا وصل میشد.
روی بیشتر چیزا پارچه ی سفید کشیده شده بود.
صدای ناله مانند لوسی رو شنیدم بهش نگاه کردم به یه گوشه خیره شده بود.انگار که از یه چیزی ناراحت بود.
همه بچه ها حواسشون پیش گربم بود.
رفتم طرفش که ارومش کنم که یهو زیر پام خالی شد.جیغ کوتاهی کشیدم و پامو گرفتم.
_اخ
عرفان: چی شد یاس؟
_نمیدونم ...آی پام گیر کرده
باعجله به سمتم اومد
صفحه ی چوبی زیر پام شکسته بود.
_تکون نخور الان درش میارم
از یه طرف پام و تقلا های عرفان رو اعصابم بود از یه طرف صدای لوسی.
احساس کردم پام کمی ازاد شده.محکم پامو کشیدم که با اعتراض عرفان همراه شد.
اما لوسی ساکت شد و به گشتن توی خونه ادامه داد
شونه ای بالا انداختم .و دوباره به دید زدن ادامه دادم.
یه ربی گذشته بود که مهرداد رفت
خسته روی مبلا ولو شدیم.
فرشته : یاخدا کی اینجا رو تمیز کنه.
سینا:یه استراحت میکنیم با هم جمعو جورش میکنیم.
هر کی یه اتاق برداشت .به اندازه ی کافی تو خونه اتاق بود و این خوبیش بود. سه تا اتاق پایین و سه تا بالا با یه انباری بزرگ. از بالا خوشم نیومد ترجیح دادم اتاق طبقه پایینو ور دارم شانسی در یکیو باز کردم که با دیدن پنجره رو به بیرون نیشم باز شد!سینا و مهرسا و سپهر و فرشته بالا رفتن و اهورای بی اعصاب و عرفان پایین موندن.
اهورا اتاق رو به روی اتاق منو ور داشت و عرفانم کناری.
روی تختم دراز کشیده بودم که در اتاقم زده شد.
_بیا تو.
فرشته اومد تو و اروم درو بست
نشستم و لبخندی به روش زدم
_مزاحم نیستم که؟
_نه بیکارم ..
نشست کنارم.
_اوم میای بریم بیرون؟
_الان؟
_اره باید به سری خرید بکنیم برا خونه سپهر خوابه نمیخام بیدارش کنم
_باشه تا حاظر میشی یه دوش میگیرم و سریع میام
لبخند مهربونی زد و بیرون رفت.
پاشدم یه لباس استین بلند ساده ی سرمه ای و یه شلوار مشکی ور داشتم و پریدم تو حمومی که کنار اتاقا بود.
بعد اینکه خوب خودمو شستم حوله امو رو سرم انداختم اومدم بیرون همون موقع اهورا از اتاقش اومد بیرون بدون اینکه نگاش کنم رفتم تو اتاقمو موهامو که تا کمرم میشدو شونه زدم و دم اسمی بستم یه برق ل**ب زدم که صورتم خیلی بیروح نباشه.کیفم رو برداشتم زدم بیرون فرشته اماده از پله ها اومد پایین.
با هم از در زدیم بیرون و یکمی پیاده رفتیم و بعدش تاکسی گرفتیم
_عرفان پسر عموته درسته؟
_اوهوم، تو سپهر چه نسبتی دارین؟
لبخندی زد و گفت: راستش نامزدیم سینا هم داداش دوقلوشه.
یه تای ابرومو انداختم بالا
_جدی؟ دوقلوان؟
_ اره شباهت خیلی زیادی دارن دقت نکردی؟
_چرا اتفاقا ولی فکر میکردم اگه برادرن سینا باید بزرگتر باشه.
ادامه راهو درباره چیزای مختلفی حرف زدیم .رسیدیم و یکم خوراکی و وسایل برا تمیز کردن خونه گرفتیم خریدامون زیاد نبود یه ساعتی بیشتر طول نکشید اما واقعا خسته شده بودم
کیسه های خریدو محکم گرفتم و باز یه ماشین گرفتیمو برگشتیم خونه
وقتی رسیدیم همه بیدار بودن و مهرسا رو مبل با حوصله و ناز ناخوناشو لاک میزد.
بخاطر بوی لاک جلو دماغمو چند دقیقه ای گرفتم و به اطرافم نگاهی انداختم یه تمیز کاری اساسی نیاز داشت.
فرشته: پاشو دیگه سپهر اینجا رو زود تر جمع کنیم هفته دیگه دانشگاست.
پسرا به زور بلند شدنو هر کی مشغول یه کاری شد
اول غذای لوسیو یه گوشه گذاشتم و بعد دستمالی دستم گرفتمو یه صندلی اوردمو کنار پنجره ها گذاشتم
اروم رفتم بالاشو با حوصله شیشه هارو تمیز کردم
دستمو دراز کردم که بالا رو تمیز کنم...
یهو صندلی شکست و محکم خوردم رو زمین
آی خدایا اگه میخای لت و پارم کنی یه خبر بده اماده باشم.
نشستم و دستمو به کمرم گرفتم.
عرفان سریع اومدو کنارم نشست
_ خوبی ؟ چرا حواست نیس؟
_ خودش شکست خوب چیکار کنم.
مهرسا خنده ی مسخره ای کردو گفت: تو کار نکن یه کاری دستمون میدی با دست و پا چلفتی بازیات.
از خشم خونم به جوش اومد اما خونسرد گفتم: شما حواست باشه لاکت پاک نشه
چش غره ای رفت. دختره ی پرو دوساعته داره پارچه رو مبلا رو ور میداره و حواسش فقط به اینه لاکای مسخرش پاک نشن.
دست عرفانو جلوم دراز شده بود تا کمکم کنه اما بدون اینکه دستشو بگیرم بلند شدم و باپام به صندلی زدم
یه صندلی دیگه اوردم و بازم مشغول شدم ایندفعه خداروشکر تا تموم شدن کارم بلایی سرم نیومد.
شب شده بود و ساعت اینجا الان یک شب بود از اونجایی که اصلا نخابیده بودم دیشب تو هواپیما خیلی خوابم میومد پس بدون حرف راهی اتاقم شدمو تا روی تخت دراز کشیدم خوابم برد.
مادرم با خنده ایستاده بودو صدام میزد دویدم سمتش که سر و صورتش خونی شد...
_مامان؟
افتاد جلوی پام.
خم شدمو تو بغلم گرفتمش چشاش بسته بودن
_ مامان ؟ مامان
یهو بلند شدو با چشمایی که سفید شده بود نگام کرد.
از خواب پریدم. کل بدم و عرق سردی پوشونده بود.
به برقای خاموش نگاهی کردم لرزه به تنم افتاد .
خیلی سریع دویدمو برقو روشن کردم نفس عمیقی کشیدمو
کل اتاقو نگاه کردم ولی یکم اروم شدم باز دراز کشیدم اما خابم نبرد.
بغضی توی گلوم مهمون شده بود. این چند سال دیگه بهش عادت کرده بودم.
اجازه آزاد شدنو بش دادم و قطره های اشک اروم اروم روی گونه هام جاری شدن
پتو رو روی سرم کشیدم و بعد اینکه خالی شدم به خواب رفتم.
صب با صدای بچه ها بیدار شدم بالشتو از زیر سرم ور داشتمو انداختمش روی صورتم و فشارش دادم تا شاید خابم ببره
اما اونقد جیغ و داد کردن نشستمو از جام دل کندم.
بلند شدمو ابی به صورتم زدم و به چشمای پف کردم نگاهی انداختم همینو کم داشتم.
اب سردو ریختم توی صورتم تا کمی پف چشمام بخابه اما فایده ای نداشت. بعد خشک کردن صورتم رفتم تو اشپز خونه بچه ها داشتن صبحونه میخوردن.صب بخیری زیر ل**ب گفتم و چایی برای خودم ریختم و نشستم. به میز زل زده بودمو توی سکوت صبحونمو میخوردم.
سنگینی نگاهی و حس کردم سریع بچه ها رو نگا کردم که چشام تو چشمای اهورا قفل شد . سریع و سرد نگاهشو ازم گرفت و با صبحونش بازی کرد.خب کوفت کن دیگه ناز میکنی
مهرسای نچسبم کنارش نشسته بودو هی براش فک میزد.
میزو جمع کردیم وقتی تموم شد عرفان گف که بریم و دوری بزنیم
تیپ مشکی_اسپرتی زدمو خارج شدم انگار همه بیرون بودن و اخرین نفر من بودم.. لوسی و گذاشتم تو خونه و درو قفل کردم.
به سمت ماشین عرفان رفتم .اهورام پشت یه ماشین مشکی نشسته بود.مهرسام جلو نشسته بودو یه ریز حرف میزد
اهورا کلافه دستی تو موهاش کشید چشم ازش گرفتمو سوار شدم
به سمت برج ایفل راه افتادیم وقتی رسیدیم یه گوشه روی چمنا کنار هم نشستیم .مثل همیشه تو فکر بودم اما سعی میکردم یه چیزیو یادم بیارم اما بیفایده بود مشغول حرف زدن با فرشته بودم که عرفان و سینا بلند شدن تا چند تا بستنی بخرن.توی این هوا واقعا میچسبید
حدود سه ساعتی نشستیم ساعتای پنج به طرف خونه برگشتیم.
چون کلید دست من بود درو خودم باز کردم و وارد شدم
به بدنم کش و قوسی دادم .لوسی و صدا زدم تا برم حمومش کنم واقعا تو این چند روز بهش نرسیده بودم.
_لوسی؟
منتظر موندم اما نیومد. نگاهی به خونه انداختم بچه ها خسته رو مبلا نشسته بودن .بیخیال اونا شدم و دنبال گربم گشتم.
به طرف اتاقم رفتم که....
_لوسی!!!!!
با جیغم بچه ها اومدن.
اشکام روی گونه هام میریختن.نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.
نشستمو اروم سرشو که خونی بودو تو بغلم گرفتم
_هی پاشو، تو دیگه نمیر لعنتی پاشو
با دستم قفسه سینشو فشار میدادم تا شاید قلبش بازم شروع به تپیدن کنه اما فایده ای نداشت گریم شدید تر شده بود
عرفان: یاس،بسه ولش کن یه حیوونه دیگه.
_خفه شو!
واقعا اعصابم بهم ریخته بود بهش وابسته بودم دست خودم نبود.
به گرنش که بیخ تا بیخ بریده شده بود نگاهی کردم ،دستام کاملا از خونش قرمز بودن.
اخه با چی این بلا سرش اومده بود. بچه ها تنهام گذاشتن و رفتن توی نشیمن
مهرسا بالا اورد و بعد خودشو مثل همیشه به اهورا چسبوند
بعد از نیم ساعت بلاخره خسته شدمو گرفتمش بغل و بردمش بیرون.
کنار درختا روی زمین زانو زدمو با تکه چوبی که پیدا کردم شروع به کندن زمین کردم و لوسی و نوازشی کردم و اخرین اشکامم برای نبودش ریختم.از وقتی خیلی کوچیک بود پیداش کرده بودم.
خاکارو روش ریختم و تکیمو به درخت دادم چشمامو بستم.
نمیدونم چقدر گذشته بود که بلاخره از جام بلند شدم رفتم تو خونه.فرشته و مهرسا مشغول درست کردن غذا بودن بدون اینکه به خودم زحمتی بدم رفتم تو اتاقمو خسته روی تخت دراز کشیدم چشمام گرم شد .
 
آخرین ویرایش

Mobiii

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/14/18
ارسال ها
528
لایک ها
1,514
امتیاز
3,873
محل سکونت
سفینه ای دور افتاده
#5
#پارت_3
روزا خیلی سریع گذشتن و ما فردا صب باید به دانشگا میرفتیم تا کارامونو راه بندازیم .هر کاری میکردم خوابم نمیبرد کلافه تو جام دراز کشیده بودمو به سقف زل زده بودم. کتابایی که تو این چند روز گرفته بودم روی زمین پخش بودن.اصلا حوصله ی درس نداشتم ولی چون رشتم تجربی بود باید زیاد میخوندم بیخیال روی شکمم دراز کشیدمو با گوشیم سرگرم شدم. نگاه خیره ای رو روی خودم حس کردم سریع تو جام نشستم و اتاقو نگاه کردم اهورا دست به سینه و طلبکار به چارچوب در تکیه داده بود .
اه خدا نکشتت ترسیدم
_یه در بزنی بد نیست!
_درباز بود.
_هوف...چیکار داری؟
یه دستشو مشت کردو جلو ل*ب*ا*ش گذاشت
_عه عه...خیلی پرویی تازه من چی میخام؟ این لامپ کوفتیو خاموش کن نورش میاد تو اتاق پنج روزه دارم تحملش میکنم .
موهای ژولیدش با حالتش باعث شد خندم بگیره اما خیلی سریع جدی شدم و گفتم: خب در اتاقتو ببند مجبورت نکردن بازش بزاری
_تو چی تو رو مجبور کردن با لامپ روشن بخابی ؟
سریع کلید کنار درو زد و لامپو خاموش کرد .
پاشدم که روشنش کنم پام روی یکی از کتابا رفت و خوردم زمین .
نگاهش کردم مغرور وایساده بودو منو نگاه میکرد
_راه رفتنم بلد نیستی ...
_ کسی از تو نظر خواست؟
بلند شدمو کلیدو زدم و دستمو به دیوار تکیه دادم و اون یکی دستمو به کمرم زدم.
دوباره خاموشش کرد که روشنش کردم با حرص کلیدو فشار داد.
خواستم روشنش کنم که روشن نشد چندبار کلیدو زدم اما فایده نداشت.
_بیا. خیالت راحت شد؟
همونجوری که به طرف اتاقش میرفت گف : چجورم!
ته دلم خالی شد .این که داره میره دویدمو لباسشو از پشت چنگ زدم. متعجب برگشت طرفم که نگاهش کردم.
_چته؟
_خودت خرابش کردی تا درستش نکنی نمیری.
_تو میخای جلومو بگیری؟
_نه منم بات میام.
کلافه دستی تو موهاش کشید
_الان من از کدوم گوری برات لامپ بیارم که بزاری کپمو بزارم مزاحم؟
شونه ای بالا انداختم.
_خیلی ترسویی از سنت خجالت بکش .
بدون مکث لباسشو ول کردمو با حرص تو چشاش نگاه کردم که لبخند موزی ای زد و به طرف اتاقش رفت.
بغضم گرفت اخه اینم ترس بود من داشتم؟ این همه چیز تاریکی اخه؟
تکیمو به دیوار راه رو زدم و همونجا موندم و محکم چشامو بستم و با خودم گفتم:
_نترس ،نترس چیزی برای ترسیدن نیس.
دستی رو شونم نشست که نفسم حبس شد .
_منم نترس بچه
اهورا بود .
لامپه توی دستشو جلو صورتم گرفت بیا اینو برات بجاش بزارم
جلوتر راه افتاد که لبخندی زدم و دنبالش رفتم.
لامپو وصل کردو برقو روشن کرد بدون اینکه صبر کنه تا چیزی بگم سریع به اتاقش رفتو درو بست .
روی تختم دراز کشیدمو سریع به خواب رفتم.
صب با غرغرای فرشته بلند شدمو موهامو بی حوصله گوجه ای بستم و صورتمو شستم .رفتم تا یه چیزی کوفت کنم و دانشگاه برم.
بچه ها حتی اهورا شوق داشتن . به ساعت بزرگ توی نشیمن نگاه کردم یه ساعت وقت داشتم پس باحوصله صبحونه خوردم و بلند شدم و لباسو شلوار ساده و شیکی پوشیدم و موهامو شونه کردم و باز گذاشتمشون و کفشای سفید و کیف سفیدمو ورداشتم و یه دفترو تو کیفم جا کردمو زدم بیرون.
مثل همیشه اخرین نفر بودم کلیدو ور داشتم خاستم درو قفل کنم که صدایی از طبقه ی بالا شنیدم.مشکوک داشتم رو به پله ها میرفتم که عرفان گفت:
_بدو دیگه دیر شد .
سعی کردم به اون صدا فکر نکنم زدم بیرونو سوار ماشین عرفان شدم
سریع میروند برای همین طولی نکشید که رسیدیم.
پیاده که شدیم پا تند کردن که به کلاس اول برسن و بقیم کارای عقب افتادشون تو دانشگاه رو درست کنن.
به تبعید از بقیه سرعتمو بیشتر کردم که تازه یادم افتاد یه ساعت دیگه کلاسم شروع میشه.
راهمو عوض کردم و روی نیمکت سفید حیاط دانشگاه نشستمو با گوشیم سرگرم شدم.
به ساعت مچیم نگاه کردم .پنج دقیقه دیگه کلاسم شروع میشد .
وارد کلاس شدم کلاس تقریبا پر شده بود و دخترا و پسرا مشغول حرف زدن باهم بودن صداشون واقعا غیر قابل تحمل بود.
فرشته و سپهر کنار هم نیمکت جلو نشسته بودن و اروم باهم حرف میزدن از اونجایی که الان زیست شناسی داشتیم فهمیدم رشته اونام تجربیه .
یه جای خالی پشت فرشته پیدا کردم یه دختر تپل که موهاش طلایی بود اونجا نشسته بود رفتم کنار میزش و به فرانسوی گفتم: جای کسیه؟
لبخند دلنشینی زد :نه میتونی بشینی.
جواب لبخندشو دادمو نشستم .
چند دقیقه ای گذشته بود که نگاهم بی اراده به در کلاس افتاد.
یه پسر با موهای مشکی لخت که چشمای سبز کمرنگی که رنگش واقعا خاص بود .
صورت جذاب و هیکل تکش و اما غرورش باعث شده بود بیشتر دخترا بهش زل بزنن.
انگار که متوجه چیزی شده باشه سریع نگام کرد اما فقط چند ثانیه طول کشید.خیلی سرد!
بی تفاوت نگاهمو ازش گرفتم.
استادمون یه زن خوشتیپ و جدی بود اما اصلا بداخلاق نبود بعد سلام و معرفی کردن خودش لیست و برداشت و مشغول حظور غیاب کردن شد.
دختر کناریم اسمش امیلی بود.
_یاس یاسی؟
دستمو بردم بالا نگاهی بهم کرد و اسمای بعدیو خوند .
_لئوناردو برک؟
خانوم اسمیت(استاد)نگاهی به کلاس انداخت
_لئوناردو برک؟؟؟
کنجکاو نگاهی به عقب انداختم که چشمم به همون پسره افتاد که به میز جلوش خیره شده بود. پسر کناریش که فکر کنم دوستش بود ضربه ای به دستش زد گنگ نگاهش کرد که اشاره ای به استاد کرد.
دستشو سریع برد بالا برگشتم که نگاهمو نبینه و فکر نکنه کسیه.
خانوم اسمیت اسم چندتا کتاب گفت و بعد سریع درسو شروع کرد با دقت بهش گوش میدادمو چیزایی رو که میگفت یاداشت میکردم.
به محض اینکه پایان کلاسو اعلام کرد بلند شدمو وسایلمو جمع کردم و جواب خداحافظی امیلی و دادم و سریع به محوطه بزرگ دانشگاه رفتم .
بچه ها رو دیدم دستی براشون تکون دادم .
یه ربی حرف زدیم که عرفان و سینا بلند شدن تا به کلاس بعدیشون برسن .هر دو معماری میخوندن.بقیم بلند شدن و به طرف ماشین اهورا رفتن.منم منتظر تعارفی بودم که برم اما اون قدری که فکر میکردم ادب و شعور نداشت .
فرشته گفت که باهاشون برم اما لبخند زوری زدم و گفتم
_اوم نه مرسی به دوستم قول بیرون رفتن دادم!
سری تکون داد و نگاه اهورا رو دیدم که سریع ازم چشم برداشت و رفتن .ل*با*م آویزون شد.
یاس،مرده شورتو ببرن دوستت کجا بود که باش بیرون بری .الان کدوم گوری برم.
به طرف در دانشگاه رفتم و تاکسی گرفتم .الان موقع خوبی بود که کتابامو بگیرم .
ازش خواستم که به یه کتاب فروشی بزرگ برسونتم.
یه پسر جلو نشسته بودو مرتب با راننده حرف میزد.پس این فقط عادت ما ایرانیا نبود!
توی کتاب فروشی داشتم دنبال کتابایی که خانوم اسمیت گفته بود میگشتم.
وقتی تموم شدن،به سمت قفسه ی کتابای تخیلی که واقعا عاشقشون بودم رفتم دستمو رو جلدای مختلف کتابا میکشیدمو اسماشونو میخوندم یه کتاب برداشتم .داشتم میرفتم که یکی از کتابا روی زمین افتاد
رفتمو ورش داشتم خواستم بزارمش سرجاش که اسمش کنجکاوم کرد."تاریکی مطلق،نوشته ی ...." یاد ترسم از تاریکی افتادم .شاید این کمکی بهم میکرد. اونم برداشتم و بعد حساب کردن خسته به خونه برگشتم .
بعد یه استراحت حسابی و خوابی که به چشمام هدیه داده بودم یه دوش گرفتمو رفتم و توی درست کردن غذا به فرشته کمک کردم مهرسا روی مبل لم داده بودو فیلم عاشقانه ای رو نگاه میکرد پوزخندی زدم که از دیدش دور نموند.
به کارم مشغول شدم.
داشتم سیب زمینی خورد میکردم که احساس کردم صدای ناله مانندی شنیدم دست از کار کشیدم و گوش دادم.
_توام شنیدی؟
_چیو؟
_صدارو
_نه صدایی نشنیدم خیالاتی شدی
سری تکون دادم حق با اون بود.
دوباره مشغول شدم عرفان کلاسش تموم شده بودو اومده بود خونه . بلند سلام کرد و اومد تو اشپزخونه
_خسته نباشین دخترا
تشکری زیر ل**ب گفتیم .
چاقوی تیزی دستم بودو اروم اروم کارمو میکردم عرفان اومد روی میز جلوم نشست مشغول خوردن کیکی شد.
دوباره اون صدارو شنیدم .ناله! هر لحظه انگار بهم نزدیک تر میشد.
تا اینکه کنار گوشم مثل جیغ شد ...
از صدای بلند ترسیدمو چاقو رو ،روی انگشتم زدم
اما مهم نبود به اطرافم نگاه کردم.
نفس نفس میزدم.
عرفان: یاس؟ هی یاس چی شدی؟ دستتو بریدی چرا حواست نیست.
بهش نگاه کردم: چیزی نیست
انگشتمو جلو صورتم گرفتمو خونشو نگاه کردم بلند شدم و زیر شیر اب گرفتمش
توهم زدی یاس .فقط همینو کم داشتی!
میزو چیدیم ومثل قحطی زده ها به جونش افتادیم.
رفتم تو اتاق خوابم نمیبرد از طرفی فردام کلاس نداشتم .
کتاب تاریکی مطلق رو که گرفته بودمو جلو روم گذاشتم اما حسابی فکر مشغول صدایی بود که غروب شنیده بودم. مث همیشه فقط لامپ اتاق من روشن بود.
کتاب رو باز کردم.
نوشته ی بزرگ صفحه ی اول باعث شد مجذوب کتاب بشم
"سفید یا سیاه فرقی نمیکند ،شب یا روز ،ما زنده ایم.دستت را به من بده ،زاده ی تاریکی شو!"
داستانش ترسناک بود تقریبا اما خب، باور کردنی نبود این باعث میشد ادامش بدم و زیاد نترسم. اما با این وجود چند دقیقه یه بار اتاقو نگاه میکردم.
اما همش ترس نبود کنجکاوم بودم!
حدود بیست صفحشو خوندمو کتابو بستم و خابیدم.
فرداش خیلی کسل کننده بود من و اهورا و مهرسا فقط کلاس نداشتیم و مهرسا هر دفعه بحث کسل کننده تری و پیش میکشید
اهورام سعی میکرد یا خودشو با گوشیش سرگرم کنه یا کتابای ریاضی و فیزیک و از این چیزا .هیچ وقت نمیتونم ریاضی و تحمل کنم.
نفسمو با حرص بیرون دادمو تصمیم گرفتم تو خونه گشتی بزنم .
نگام به طبقه ی بالا افتاد به سمت پله ها رفتم این دومین باری بود که اونجا میرفتم!
بعد از اینکه اتاقارو نگاهی کردم به سمت انباری رفتم تا یه نگاهی بهش بندازم چون هیچ کدوممون روزای اول زحمت تمیز کردن و داخل شدن بهشو به خودمون نداده بودیم دستم رو دستگیره بود که دستی رو شونم نشست و باعث شد جیغ کوتاهی بزنم.
اهورا بود.
_عادته؟
_چی؟
_اینکه مث جن ظاهر شی؟
پوزخندی زد.
_خانوم کوچولو خواستم بگم لامپش خرابه اینجا فضولی نکن .
دستمو از روی دستگیره ور داشتم .
_واقعا خجالت آوره ،من میخوام ببینم چیز بدرد بخوری اینجا پیدا میشه یا نه اگه میخوای بیا فضولیتو بکن
چشم غره ای رفتم اما نتونستم حس کنجکاویمو خاموش کنم پس دنبالش راه افتادم .
انباریش پر تخته چوب شکسته و پارچه و کمد خراب و یه سری صندلی و پارچه بود . یه گیتار گوشه ی اتاق بود نصفشم شکسته بود.
هر جاشو نگاه میکردی پر از تار عنکبود بود . یه سری اسباب بازی کهنه هم توی کارتون بالای کمد بود.
داشتم با نور کم اتاق ،اتاقو انالیز میکردم که یهو صدای اهنگی که یدفعه پخش شد و فضای خوف ناک اتاق ،باعث شد تا نزدیکی سکته برم و برگردم. به اهورا که سی دیو توی دستگاه گذاشته بودو بهم میخندید نگاه کردم و به متن اهنگ گوش دادم.

Sadly one Sunday I waited and waited
With flowers in my arms for the dream I'd created
I waited 'til dreams, like my heart, were all broken
The flowers were all dead and the words were unspoken
The grief that I knew was beyond all consoling
The beat of my heart was a bell that was tolling

Saddest of Sundays

Then came a Sunday when you came to find me
They bore me to church and I left you behind me
My eyes could not see one I wanted to love me
The earth and the flowers are forever above me
!The bell tolled for me and the wind whispered, Never
But you I have loved and I bless you forever

Last of all Sundays



ترجمه:


یکشنبه ی غمگین

یکشنبه ای غمگین بود، من منتظر ماندم و ماندم
با گل هایی در دستم برای رویایی که ساخته بودم
منتظر ماندم تا زمانی که رویاهایم مانند قلبم شکستند
گل ها همه مردند و حرف ها نگفته ماندند
غمی که حس کردم فراتر از همه تسلیتها بود
ضربان قلبم مثل ناقوس کلیسا می زدند

غمگین ترینِ یکشنبه ها

سپس یکشنبه ای آمد که تو برای یافتن من آمدی
آنها مرا در کلیسا دفن کردند و من تو را پشت سرم جا گذاشتم
حال چشمانم نمی توانستند ببینند آن کسی را که همیشه آرزو داشتم دوستم بدارد
حال زمین و گل ها برای همیشه بالای سرم هستند
ناقوس برایم به صدا در آمد و باد زمزمه کرد: هرگز!
اما تویی که عاشقت بودم و همیشه ستایشت خواهم کرد

آخرینِ همه یکشنبه ها

▪اهنگ gloomy sunday از billie holiday
(برای درک حس و حال رمان پیشنهاد میکنم حتما اهنگو گوش بدین و همچنین میگن که این اهنگ باعث اتفاقای بدی شده و این حقیقت داره.)
 
آخرین ویرایش

Mobiii

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/14/18
ارسال ها
528
لایک ها
1,514
امتیاز
3,873
محل سکونت
سفینه ای دور افتاده
#6
#پارت_4
اهنگ هنوزم پخش میشد...
یهو به خودم اومدمو به اهورا که هنوز خنده توی چهرش مونده بود گفتم: امروز چند شنبس؟
خنده ی کوتاهی کرد و گفت: یک شنبه.
به دستگاه نگاهی کردم و بازم به اهورا که انگار تازه متن اهنگو متوجه شده بود و لبخندش کم کم محو میشد
_خیالاتی شدی بابا یه اهنگه دیگه.
یهو در چوبی انباری با صدا بسته شد.
جیغ کوتاهی کشیدم اتاق تاریک شده بود.
_اهورا؟ اهورا کجایی؟ من...من از تاریکی میترسم لطفا بیا اینجا ..
صداش میزدم اما جواب نمیداد
یهو یه نفر از پشت پخم کرد که افتادم زمین.
صدای خنده ی اهورا بعدش بلند شد.
_وای خدا.. تو دیگه کی هستی اخه اینقد ترسو بلند شدمو لگدی به پاش زدم که خم شدو پاشو گرفت سریع رفتم بیرون .اینجا دیوونه نشم خیلیه.
شب بعد اینکه با بچه ها میز شامو جمع کردیم یکمی اون کتابو خوندم تا خوابم برد.صب سریع بلند شدمو بعد اینکه صبحونمو خوردم موهامو بافتم و یه لباس مشکی استین بلند که مدلش گشاد بود و با یه شلوار لی جذب پوشیدمو فقط یه برق ل**ب کمرنگ زدمو از اتاق رفتم بیرون.
وقتی که به دانشگا رسیدیم به طرف کلاس رفتم و امیلی و دیدم خاستم به طرفش برم که لئوناردو رو که مشغول حرف زدن با دوستش بود رو پشت سرش دیدم .شونه ای بالا انداختمو و به من چه ای زیر ل**ب گفتمو کنار امیلی نشستمو مشغول حرف زدن باهاش شدم که احساس ضعف و سردرد شدیدی به سراغم اومد.از حرف زدن دست برداشتمو سرمو رو میز گذاشتم که صدای نگران امیلی رو شنیدم.
_خوبی؟ چت شده صورتت داره قرمز میشه
نمیتونستم نفس بکشم اما یهو راه نفسم باز شد .بی اراده به میز پشتی نگاه کردم و مشکوک لئو رو نگا کردم.
سرد نگاهم کرد و سری به معنی چی میخوای تکون داد. بی اینکه جوابی بدم برگشتم که استادمون وارد شد سعی کردم به درس گوش بدم تقریبا هم موفق شدم.
کلاس که تموم شد با امیلی به کافه ای که تو محوطه ی دانشگاه بود رفتیم
کنار یه پنجره یه میز بود به طرفش رفتم که قبل ما لئو و دوستش و یه دختر اونجا رو گرفتن با ل**ب اویزون به صندلی پیدا کردمو نشستم روش. قهوه ای سفارش دادیمو منتظر موندیم امیلی از خانوادش میگفت.
_تو چی یاس خانوادت ،چیکار میکنن؟
نگاه خیره ای رو ،روی خودم حس کردم نگاهی به اطراف انداختم اما همه سرشون تو کار خودشون بود.
_مردن.
_اوه متاسفم!چطوری؟
بازم اون نگاه خیره!
بی اراده گفتم: ترجیح میدم دربارش حرفی نزنم!
بحث و عوض کردیم.
چند دقیقه نگذشته بود که صدای شکستنی اومد!
به اون میز نگا کردم که دیدم لئوناردو خشمگین وایساده و سر دوستش فریاد میکشه و مخلفات میزو روی زمین پخش کرده سریع از کافه زد بیرون.
این چش بود!
بعد اینکه قهوه مونو خوردیم بلند شدیم و به کلاس بعدی رفتیم دیگه لئوناردو رو ندیدم. بهتر پسره ی نچسب.
امروز فقط من سه تا کلاس داشتم.واقعا روز خسته کننده ای بود.
تاکسی گرفتمو به سمت خونه رفتم.
پامو رو پله های خونه گذاشتم که یه پیرزن رو دیدم که وارد خونه ی کناریمون شد.
لباسای عجیبی تنش بود.
وارد خونه شدمو سلامی کردم.
همون لحضه برقا رفتن ولی چون هوا روشن بود اصلا مهم نبود برام. خدا کنه تا شب بیاد .
باید رو ترسم کار میکردم. اینجوری واقعا فایده نداشت به اندازه کافی جلوی اهورا ضایع شده بودم. خداروشکر برقا یه ساعت بعدش وصل شدن.
شب بعد اینکه درسا رو دوره ای کردم خابیدم.
چون فرداش کلاسی نداشتم دیر پاشدم
اهورا و مهرسا و عرفان کلاس داشتن .
منو سینا و فرشته و سپهر فقط خونه بودیم.
آبی به صورتم زدم که متوجه ی کبودی روی صورت و گردنم شدم دستمو روی کبودیا میکشیدم.
لباسمو با یه جهش دراوردم که دیدم بعله .پوست بدنم بدتر از صورتمه.
همه ی بدنم کبود شده بود .اما درد نمیکرد. مشکوک لباسمو تنم کردمو رفتم پیش بچه ها.
کمی نگذشته بود که سینا گفت: یاس؟ صورتو .... گردنت چی شده؟
_ام نمیدونم ...چیزی یادم نیس شاید حساسیته.
_میخای ببریمت دکتر؟
_نه فکر نمیکنم لازم باشه فقط یه کبودیه.
سری تکون داد . قرار شد پاسور بازی کنیم چهار نفری دور هم نشستیم.
منو سینا یه تیم ،فرشته و سپهر هم یه تیم
مسغول بازی کردن شدیم . صدامون کل خونه رو گرفته بود البته بیشتر سینا و سپهر با هم کل مینداختن و فرشته هم از سپهر دفاع میکرد.
خنده ای کردم که نگام به پاسورا افتاد!
درکمال ناباوری حرکت چندتاشونو روی زمین میدیدم
خندم قطع شد و نفسام به شماره افتاد.
نه،نه این امکان نداره.من دارم دیوونه میشم!
سینا: مگه نه یاس؟
_هان؟
_میگم توام دیدی تقلب کردن؟
_کیا؟
_حالت خوب نیستا سپهر و فرشته دیگه .این پاسورا رو جا به جا میکنن وقتی حواسمون نیس دوباره باهاشون بازی میکنن
نگاهی به فرشته کردم.
ترسو توی چشمام دید.
فرشته:خوبی؟
با شک سری تکون دادم.
سپهر: ما تقلب نکردیم جر زنی نکن کار خود ،خودته داداش!
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: بازی بسه من خسته شدم سریع بلند شدمو ابی به صورتم زدم.
تا غروب که بچه ها اومدن روی مبل نشیمن نشسته بودمو فکر میکردم.
بعد اینکه شام خوردیم عرفان گفت که فیلم خریده تا نگاه کنیم واقعا حوصلم سر رفته بود .
مهرسا: فیلم چیه؟
عرفان ابرویی بالا انداخت و گفت:ترسناک!
ل*با*م اویزون شد. تو این وضعیت فیلم ترسناکو کجای دلم بزارم. مهرسا گفت:اهورا تو نگاه میکنی؟
_با اجازت!
_ پس منم نگاه میکنم بات.
اهورا شونه ای بالا انداخت و بهم زل زد.به اهورا که منتظر بود کنار بکشم نگاه کردم.
بمیری الهی تو چه میدونی امروز چی به سرم اومده.
_خب، نگاه کنین شما من واقعا خستم فردام ساعت هشت کلاس دارم.
لبخندی زدم که سینا و اهورا باهم گفتن: نگو خوابت میاد بگو میترسی!
_ نمیترسم.
سینا: خب میترسی نگاه نکن مجبورت نکردیم
هوف. چه گیری دادن.
نگام به مهرسا افتاد یعنی من از این دختره ی لوس ترسو ترم؟
_حالا که فکر میکنم دوست دارم منم نگاه کنم.
داشتیم میزو جمع میکردیم که اهورا اومد کنارمو جوری که فقط من بشنوم گفت:فک کنم امشب باید همه ی لامپای خونه رو روشن بزاری.
با حرص نگاهش کردم که شونه ای بالا انداخت .
عرفان سی دیو توی دستگاه گذاشت و بعد اینکه یکم چیپس و پفک و از این چیزا اوردیم و برقا رو خاموش کردیم همه نشستم پای تلوزیون.
و فیلم شروع شد .مهرسا مث کَنه به اهورا چسبیده بودو ولش نمیکرد به قیافه ی کلافه ی اهورا نگاهی کردم و حقته ای زیر ل**ب بهش گفتم و لبخندی زدم و نگاهمو به تلوزیون دادم
فیلم واقعا ترسناکی بود و بدنم یخ زده بود . و چیزی که فیلمو بیشتر برام ترسناک میکرد که بعضی از اتفاقاتش برام افتاده بود! مثل کبودی بدنم!
آب دهنمو قورت دادمو حواسمو فیلم دادم با هر صحنه ی ترسناک هر کدوممون تو جامون تکونی میخوردیم که صدای شکستن ظرفی کنارم اومد .جیغی کشیدمو دستمو روی قلبم گذاشتم . مهرسا و فرشته هم دست کمی از من نداشتن.
به کنارم نگاه کردم که اهورا ظرفی و کنارم شکسته بود.
_بخدا تو مریضی ، تو سالم نیستی قسم میخورم!
اهورا همچنان که میخندید رفت سرجاش و مشغول دیدن ادامه ی فیلم شدیم.
چند دقیقه ای نگذشته بود که دوباره صدای شکسته شدن چیزی از آشپز خونه بود.
گفتم: اهورا اصن خنده دار نیس ، کلکت قدیمی شد دیگه.
_میدونم خنده دار نیست اما باید بگم که قسم میخورم ایندفعه من نبودم.
هممون برگشتیم طرف اهورا.
فرشته: ت..تو نبودی؟ پس کدومتون بود؟
هممونو با رنگای پریده بهم نگاه کردیم.
 
آخرین ویرایش

Mobiii

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/14/18
ارسال ها
528
لایک ها
1,514
امتیاز
3,873
محل سکونت
سفینه ای دور افتاده
#7
#پارت_5
اهورا بلند شدو برقا رو روشن کرد اما کسی جرئت نزدیک شدن به اون آشپز خونه رو نداشت.به اهورا نگاه کردم .همونجوری که بهم نگاه میکردیم سری تکون دادیم و دوتایی به طرف آشپزخونه راه افتادیم
مهرسا: م...من یه دقیقم اینجا نمیمونم.
به آشپزخونه رسیدیم اهورا اول رفتو لامپو روشن کرد.
از شجاعتش خوشم اومد. به سمتش رفتم و دست به کمر به شیشه های کف آشپزخونه نگاه کردم.
اهورا:حتما موشی چیزی بوده.
_فکر نکنم اینجا موش داشته باشه
بهم نگاه کرد.
که همون موقع برقا قطع شد .اومدو کنارم وایساد. به لباسش چنگ زدم.
_بنظرت داره چه اتفاقی میافته؟
_دقیق نمیدونم!
اینو که گفت برقا دوباره وصل شد به شیشه ها نگاه کردم.
این غیر ممکنه!
یه چاقو وسط شیشه ها گذاشته شده بود که نوک چاقو به طرف من بود.
به اهورا نگاه کردم .
اهورا: این چاقو از اول اینجا بود؟
سری به شونه ی نه تکون دادم .
_رنگت پریده ترسو.
_میخوای بگی خودت نمیترسی؟
_من غلط بکنم همچین حرفی بزنم.
آب دهنمو قورت دادم
یهو زد زیر خنده.
_چه مرگته؟ کار تو بود باز؟
_نه فقط خنده داره مطمئنم دارین تلافی میکنین!
_احمق من کنارت وایسادم بچه هاهم اونجان چجوری تلافی کنم؟
یهو خندش قطع شدو اخمی کرد.
_اوم حق باتوعه
نگاهی به آشپزخونه کردو رفت بیرون منم دنبالش.
فرشته: چی بود؟
_نمیدونیم فقط شیشه هارو دیدیم.
گفتم: و یه چاقو!
با یاد اوری چاقو لرزه ای به تنم افتاد .
تا نزدیکای ساعت پنج بیدار موندیم و همه نزدیک به هم نشسته بودیم داشتم بیهوش میشدم اما ترس اجازه ی روی هم افتادن پلکام رو بهم نمیداد.
ساعتای شیش مهرسا از اهورا خواست تا باهاش به طبقه ی بالا بره تا وسایلاشو جمع کنه و به خونه خالش که توی پاریس بود بره
اخیش داره میره . تحمل کردنش واقعا سخته.
اهورا بر خلاف دفعه های قبل سریع بلند شد و رفت تا کمکش کنه.
خنده ای به این کارش کردم که از دیدش دور نموند و چشم غره ای بهم رفت.
مهرسا و اهورا با چند تا چمدون اومد پایین نمیتونستم خندمو کنترل کنم. اومد پایینو تک تک از همه خدافظی کرد و گفت
_یکم که ترسم ریخت دوباره میام پیشتون
لبخندم محو شد و به اهورا نگاه کردم.
دست کمی از من نداشت.
زیر ل**ب گفت: نیومدی هم نیومدی
چون نزدیکمون بود منو فرشته شنیدیم فرشته لبشو گاز گرفت تا نخنده .
عرفان گفت که بیرون کار داره و خودش میرسونتش.
اهورا درو بست و پاهاشو یکم از هم فاصله دادو و دستاشو رو به بالا گرفت و با یه حالت خنده دار که تا حالا ازش ندیده بودم گفت: هر چی هستی ممنونم ازت ،ممنون!
خنده ی کوتاهی کردم و به اتاقم رفتم اون روز هممون تو فکر دیشب بودیم!
ساعتای هفت خواستم بخابم که یادم افتاد امروز کلاس دارم
خدا لعنتتون کنه گفتم که میخام بخابم فیلم نگاه نمیکنم.
بلد شدمو تو اینه نگاهی به خودم انداختم زیر چشام سیاه شده بود ابی به صورتم زدم مثل همیشه حوصله آرایش نداشتم.بازم یه تیپ مشکی زدمو موهامو باز گذاشتم و کتابامو توی کیفم گذاشتم.
عرفان هنوز نیومده احتمالا دیگه نمیومدو از همونجا میرفت دانشگاه.
از اتاق زدم بیرون همه اماده بودن سوار ماشین اهورا شدیم و حرکت کردیم جلو دانشگاه پارک کرد و هر کی سر کلاس خودش رفت.
وارد کلاس شدم.
دوست لئوناردو جامو کنار امیلی گرفته بود .
الان کجا بتمرگم من؟! یه صندلی خالی بود فقط اونم کنار اون پسره ی روانی لئو!
نمیخورتت که یاس . رفتم و روی صندلی کنارش نشستم.
نگام نکرد، البته منم نگاهش نکردم.
با انگشتاش روی میزمون ضربه گرفته بود و واقعا روی اعصابم بود.
_میشه نکنی؟
_ناراحتی برو یه جای دیگه بشین
چه صدای گیرایی داره این!
_دوستت جامو گرفته بش بگو پاشه با کمال میل!
_من تو کارای دوستم دخالت نمیکنم.
و شدید تر روی میز ضربه زد برگشتم نگاهش کنم تا ببینم دردش چیه که نگاهم از پنجره پشتش به بیرون افتاد. خدای من!
پوزخندی روی ل*ب*ا*ش بود.
بلند شدمو کنارش زدم و خودمو به پنجره رسوندم بقیه ی بچه ها هم همین کارو کرده بودن.
یه دختر مو بلوند خودشو انداخته بود پایین و دور تا دورش خونی بود.هممون به طرف حیاط رفتیم و در اخر لئوناردو رو دیدم که بیخیال روی صندلی لم داده بود.
بیخیالش شدمو پا تند کردم.
بچه ها دور اون دختر جمع شده بودن و هر کی یه چیزی میگفت: عشقش ولش کرده بابا!
_نه این اواخر یه جوری شده بود .همش توهم میزد .اون دیوونه شده بود!
چند قدم عقب رفتم .توهم؟
به سمت کلاس رفتم تا وسایلمو ور دارم .حسی بهم میگفت فقط از اینجا دور شو!فرار کن.
وارد کلاس شدم لئوناردو پشتش به من بودو از پنجره به اون جسد نگاه میکرد
دستای لرزونمو جلو بردمو کیفمو چنگ زدم که گوشیم افتاد زمین.
برگشت به طرفم. خم شدم تا گوشیمو ور دارم که گفت: فکر نمیکردم از یه جسد اینقد بترسی.
_ب.. به تو مربوط نیست!
چند قدم نزدیکم شد گوشیمو ته کیفم انداختمو پشتمو بهش کردم که برم.
_سعی کن زبون درازی نکنی وگرنه بد میبینی طعنه ای بهم زدو از کنارم رد شد.
خواستم چیزی بگم که سریع ازم دور شد
لعنتی. از اسمون و زمین برام بد شانسی میباره. کلاسا امروز حتما تعطیل بودن.
یه تاکسی گرفتمو رفتم خونه درو باز کردم و خواستم به اتاقم برم که صدای عرفانو شنیدم انگار با یکی حرف میزد.
عرفان:اما این درست نیست!
مهرداد: درستی و غلطیشو منو تو تعیین نمیکنیم عرفان اینو بفهم!
ساکت شدن یهو در اتاق باز شد و مهرداد اومد بیرون
هول شده بود : سلام دخترم ... تو اینجا چیکار میکنی مگه دانشگاه نداشتی؟
_چ..چرا اما یه دختر خودکشی کرد و کلاسا لغو شدن..
نگاهی به عرفان انداخت. و بعد رو به من گفت: اهان چه بد خب دخترم اگه کاری نداری من رفع زحمت کنم
سری تکون دادم که از در رفت بیرون ...
فکرم واقعا آشفته بود...
نگاه مشکوکی به عرفان انداختمو وارد اتاقم شدم...
صحنه های این چند روز جلوی چشمم رژه میرفتن دره کمدمو باز کردم و یه لباس راحتی بیرون کشیدمو درشو بستم لباسا رو پوشیدم برگشتم که روی تختم دراز بکشم که در باز کمدو دیدم!
من مطمئنم بستمش... دوباره به طرفش رفتمو بستمش...
اما اتفاقی نیافتاد با مکث پشتمو به کمد کردم برگشتم که دیدم با صدای ریزی باز شد.
نفس نفس میزدم. به طرفش رفتمو محکم بستمش جوری که صداش تو کل اتاق پیچید.
ازش فاصله گرفتم که محکم باز شدو به کمد کنارش خورد .
جیغ بلندی کشیدم و روی زمین نشستم و گوشامو گرفتم .
پشت سر هم جیغ میکشیدم بچه ها ریختن توی اتاق...
اهورا کنارم زانو زد...
_اروم باش برق که قطع نشده چته تو
تو این شرایطم دست بردار نبود.با دستای لرزون به کمد اشاره کردم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
_اون...اون کمد خود به خود باز میشه!
عرفان: یاس کمد درش بستس!
به کمد نگاه کردم نه،نه من نبستمش.
بلند شدمو بازش کردم و محکم بستمش .اما اتفاقی نیافتاد.
دوباره کارمو تکرار کردم.
فرشته: یاس عزیزم،مال فیلم دیشبه هممون ترسیدیم
_من توهم نزدم...
عرفان: یاس؟
جیغ زدم: من توهم نزدم!!!!
فرشته کنارم وایساد و دستمو گرفت و رو تخت نشوندم :_اروم باش! باشه ؟
اهورا: عرفان خودتم میدونی اشتباه میکنی هممون دیشب دیدیم چی شد.
_خب که چی؟
اهورا کلافه دستی تو موهاش کشید .
به طرف آشپزخونه رفتم چاقو و شیشه ها هنوز روی زمین بودن
بچه ها دنبالم اومدن.
سر جای دیشبم وایسادم.
تازه به سر چاقو توجه کردم که روبه من بودو سرش کمی خونی بود که الان خشک شده بود.
این بی معنی نمیتونه باشه!
 
آخرین ویرایش

Mobiii

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/14/18
ارسال ها
528
لایک ها
1,514
امتیاز
3,873
محل سکونت
سفینه ای دور افتاده
#8
#پارت _6
روی کاناپه نشسته بودمو با استرس پامو روی زمین میکوبیدم.
همه مشغول کارای خودشون بودن. باید یه فکری میکردم واقعا نمیخواستم مثل اون دختر زندگیمو با یه ارتفاع پایان بدم!هوا تاریک شده بود.
به سمت اتاقم رفتمو بدون اینکه برقو روشن کنم درو بستم.پرده اتاقو کشیدم.تاریک تاریک شده بود. باید با ترسم روبه رو میشدم.
نفس نفس میزدم . رو تخت نشستمو و چشمامو به اطراف دوختم .
اونقدر اتاق ساکت بود که صدای قلبمو میشنیدم.
صدای گریه ی یه بچه رو پشتم شنیدم برگشتم. اما چیزی اونجا نبود .یهو صداش به خنده تبدیل شد.
عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود‌.
صدای ناله ....بازم صدای ناله شنیدم که بهم نزدیک میشد دستامو رو گوشام گذاشتم.
_خفه شو!خفه شو من ازت نمیترسم...
پلکامو بهم فشار دادم.
یهو احساس کردم یه چیزی از کنارم رد شد .خیلی سریع دوباره و دوباره تکرار شدو و هر دفعه که رد میشد فقط یه چیز رو اروم میگفت: !help me
بدنم به لرزه افتاده بود تا حالا اینقدر نترسیده بودم.
بس بود. دیگه نمیتونستم همونجوری که گوشامو گرفته بودم از اتاق زدم بیرونو درو بستم.
تو آینه ای که توی راهرو بود نگاه کردم.
رنگم حسابی پریده بودو بدنم یخ زده بود.چهرم از همیشه بیروح تر شده بود. به نشیمن رفتم بچه ها نشسته بودن و پاسور،بازی میکردن.
اهورا نگاهی بهم انداخت.نگاهش کم کم رنگ تعجب گرفت.
خواست چیزی بگه که احساس ضعف شدیدی کردم .پاهام سست شدو دیگه چیزیو حس نکردم!
با خنک شدن صورتم چشامو باز کردم.
کم کم همه چی یادم افتاد .شاید داشتم دیوونه میشدم .شب غذا رو توی سکوت خوردیم و همه رفتن تا بخوابن. نمیخواستم به اون اتاق برم . لامپ نشیمنو روشن کردمو روی مبل دراز کشیدم اما هر چند دقیقه یک بار خونه رو نگاهی مینداختم.
ساعتای سه شب بود.تشنم بود بلند شدم تا برم آب بخورم.
وارد آشپز خونه شدمو لیوان آبو به سمت ل*با*م بردم که یهو یه چیزی بهم برخورد کرد و به دیوار پشتم خوردم.
نگاه کردم ببینم کار کیه اما کسی تو آشپز خونه نبود همینطور که اطرافو نگاه میکردم یهو یه چاقو دقیق کنار سرم به دیوار خورد.
پا تند کردمو اومدم بیرون که اهورا رو دیدم که با چشمای خمار از خواب نگاهم میکرد.
_چرا بیداری؟
_ه..همینجوری!
_بازم که رنگت پریده .چرا اینقد ترسویی؟
آب دهنمو قورت دادم‌ و به سمت آشپزخونه اشاره کردم.
اخم ریزی کرد و به اونجا رفت.منم دنبالش رفتم اما،
خدای من! هیچ چاقویی اونجا نبود.
طلب کار نگاهم کرد: خوب چه چیزی اینجا برات غیر عادیه؟
دستامو به سرم گرفتمو روی میز نشستم.
_نمیدونم چرا باورم نمیکنید! شما...شما همتون میدونین من دارم راست میگما، اما خودتونو به اون راه زدین.من دیوونه نشدم و دارم راست میگم.
_ببین خانوم کوچولو داد نزن! نگفتم الکی میگی یا توهم زدی اما اینجا چیزی نمیبینم الان!
همون لحظه روی یکی از ظرفا که فلزی بود و همه چیز توش معلوم بود سایه ی سیاه بلندی رو پشت سرم دیدم دستای لرزونمو روی قلبم گذاشتمو برگشتم..
هیچی اونجا نبود . توی ظرف نگاه کردم اونجام نبود.
_یاس؟ با تواما...
_هوم؟
_هوف ،هیچی اگه میترسی میتونی بیای تو اتاق من بخوابی .فردا کلاس داریم.
مشکوک نگاهش کردم که نگاهی با حرص بهم انداخت.
_من کاریت ندارم، فعلا کسای دیگه ای کارت دارن.
سری تکون دادمو دنبالش رفتم.
در اتاقو بست و کش و قوسی به بدنش داد.
با پروییت تمام گفتم : تختت مال منه!
باهم دویدیم به سمتش که من سریع تر روش دراز وشیدمو لبخند پیروزمندانه ای زدم.
دست به کمر نگام کرد که سریع چشامو بستم،خیلی خسته بودم. یهو یکی از روی تخت هولم داد که با سر خوردم زمین.
ترسیده چشامو باز کردم که نکنه بازم اون سایه باشه که اهورا رو خندون روی تخت دیدم.
_یکم مهمون نوازی بد نیستا!
_ خودت داری میگی مهمون ، تو مزاحممی ،مزاحم!
_ببخشیدا خودت گفتی بیا یه تخته دیگه تو میتونی رو زمین بخوابی اصلا.
_ توام میتونی....ناراحتی برو بیرون پیش اون خوشگلا بخواب.
با ل**ب و لوچه ی آویزون به طرف بالشت و پتویی که روی زمین گذاشته بود رفتمو خوابیدم ،چیزی طول نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم.
چند نفر که صورتاشونم معلوم نبود روی سرم وایساده بودنو با هر چیزی که به دستشون میومد به بدنم ضربه میزدن.
دردشو با تموم وجودم حس میکردم.
با گفتن هینی از خواب بیدار شدم. بدنم خیس خیس بود.
اه این چه خوابی بود دیگه .اهورا خواب بود.
دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم و موفق هم شدم. صب با بدنی کوفته بیدار شدم .بدنم چرا اینقدر درد میکنه انگار که کتک خورده باشم!
با یاد آوری خواب دیشب اخمام توهم رفت.اخ..دستم چرا اینقدر درد میکنه.آستینمو بالا زدم.یا خدا! دستم کبود کبود بودو روش جای چنگ های بزرگ خود نمایی میکردن.
از کبودیای قبلی خیلی شدید تر بود.
بلند شدمو توی آینه ی قدی اتاق اهورا به خودم نگاه کردم بیشتر بدنم همون وضعو داشت و حتی گردنمم کبود شده بود و زیر چشمام سیاه تر از همیشه!
اهورا توی اتاق نبود . رفتم بیرونو آبی به صورتم زدم.خنکیش کمی حالمو جا اورد.
با حولم دست و صورتم و خشک کردم و زدم بیرون.
همه سر میز بودن.
صب بخیر ارومی گفتمو برای خودم چایی ریختم و نشستم.
مشغول صبحونه حوردن شدن که صدای عرفانو شنیدم+دیشب تو اتاقت نبودی.
قبل اینکه جوابی بدم اهورا گفت: آره پیش من بود .یکمی ترسیده بود.
عرفان نگاهی به گردنم انداخت خواستم مشغول بشم که گفت: وقتی سایه مادر پدر بالا سرت نباشه همین میشه دیگه!
خوب تیکشو فهمیدم ،خیلی خوب. هم من هم اهورا! باورم نمیشد این حرفو به من زده.
سکوت خیلی بدی ایجاد شده بود.
به دستای مشت شده ی اهورا نگاه کردم.
زیر چشمی نگاهش کردم و لیوان توی دستمو با تموم قدرتم فشار دادم که با صدای بدی شکست و چای داغ روی دستای لرزونم ریخت.
چاقوی بزرگی که روی میز بودو ور داشتم.قصدم فقط سرجا نشوندنش بود .وگرنه من قاتل نبودم!
بلند شدمو چاقو رو توی میز با قدرت فرو کردم و خم شدم طرفش.
دندونامو به هم فشوردمو و گفتم: جرئت داری یه دفع دیگه حرفتو تکرار کن.
بلند شدو با پوزخند گفت : چیه؟ دروغ میگم؟
سیلی بهم زدم که دستشو روی گونش گذاشت.بی غیرت تر و پست تر از تو توی زندگیم ندیدم عرفان یاسی!
نمیخوام چشمم به چشمای نحست بیافته سعی کن جلوم آفتابی نشی وگرنه بد میبینی!
عرفان که از حرفش پشیمون شده بود خواست چیزی بگه .
همونجوری که از آشپزخونه میزدم بیرون گفتم: خفه خون! صدای نحستو نشنوم.
بغض گلومو گرفته بود. بی اراده اشکام روی گونه هام چکیدن که سریع پاکشون کردم و حاظر شدم امروز واقعا حوصله هیچ کیو نداشتم،هیچ کی!
تنهایی بیرون زدم که نگاه اون پیر زن روم قفل شد اهمیتی ندادمو یکمی که پیاده رفتم تاکسی گرفتمو ، ادرس دانشگاه رو بهش دادم، ده دقیقه بعد روی به روی دانشگاه بودم حساب کردم و پیاده شدم.
هنوز هم تو دانشگاه حرف هایی درباره ی اون دختر شنیده میشد اما خیلی کم... انگار توی این بیست و چهار ساعت به فراموشی سپرده شده بود.
بدون اینکه به کسی نگاه کنم مغرور وارد کلاسمون شدم و جواب امیلیو خیلی سرد دادم و روی صندلی نشستم.
و هر چیزی که میپرسید رو سر سری جوابی میدادم .خودش فهمید که امروز حالم خوش نیست و دیگه چیزی نگفت.
نگاه خیره ای رو حس کردم .سرمو بالا آوردمو خیلی سرد نگاه کردم .جوری که انگار تمام قلبم یخ زده بودو خالی از هر گونه علائم حیاتی بودم!
نگاهش رنگ تعجب گرفت ، به خودم اومدمو نگاهمو ازش گرفتم و به میز روبه روم خیره شدم.
دوستش که از تعریفای امیلی فهمیده بودم اسمش ادوارده نزدیکمون شدو سلامی کرد .که به خودم زحمت جواب دادنو ندادم.
چند دقیقه ای با امیلی حرف زد و امیلیم هی رنگ عوض میکرد.با ورود استاد رفتو سر جاش نشست .
امروز واقعا نمیتونستم حواسمو به درس بدم.و فقط نگاهم به تخته بودو توی افکارم غرق بودم .بازم اون احساس ضعف به سراغم اومد .سرمو روی میز گذاشتم ،چه مرگم بود.داشتم بیهوش میشدم که یک دفعه به کل از بین رفت.
نفس عمیقی کشیدمو هوا رو با ولع به ریه هام فرستادم تا احساس خفه گیم از بین بره.
 
آخرین ویرایش

Mobiii

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/14/18
ارسال ها
528
لایک ها
1,514
امتیاز
3,873
محل سکونت
سفینه ای دور افتاده
#9
#پارت_7
یک هفته ای از اون ماجراها گذشته بود. توی این چند روز عرفان سعی کرده بود که دوباره رابطه ی بینمونو درست کنه.اما واقعا از چشمم افتاده بود. همه چی تقریبا به روال عادی برگشته بودو حدود پنج روزی میشد که خونه آروم شده بودو هیچ اتفاقی نیافتاده بود. همه بچه ها تقریبا داشتن فراموش میکردن،اما من...من نمیتونستم!
وقتی توی خونه بودم هر کدوم از قدمامو با شک بر میداشتم.بدترین اتفاقی که تو این چند روز افتاد برگشتن مهرسا بود. البته برای اهورا چون زیاد جلوی من افتابی نمیشد.
توی اتاقم روی تخت نشسته بودم و کتاب تاریکی مطلق و میخوندم و یه آهنگ بی کلامم پلی کرده بودم، بهم آرامش میداد.
"روزی ‌که قلبم را به تاریکی پیش کش کردم ، تنم سرد شد!
تاریکی عشق را بلد نبود."
همون لحظه یه چیز سیاه از پشت محکم به پنجره ی اتاقم برخورد کرد. توجام تکونی خوردم و بلند شدم و به طرف پنجره رفتم و بازش کردم با مکث پایین پنجره رو نگاه کردم
که یه کلاغو دیدم که بال بال میزد و گردنش کج شده بود.
داشت جون میداد!
اخمام تو هم رفت.دلم براش میسوخت خم شدم تا ورش دارم که صدای آهنگ میخکوبم کرد!
همون آهنگ یکشنبه ی غمگین درحال پخش شدن بود .سریع برگشتم و نگاهی به اتاق کردم که پنجره با شدت بسته شد. به طرف گوشیم رفتم که دیدم صدا از اونه.مطمئنم که این آهنگو هیچ وقت توی گوشیم نداشتم!
یهو یاد تقویمی که روی دیوار نصب کرده بودم افتادم. امروز،یکشنبه بود!
تنم یخ زد،نه...نه دوباره داشت شروع میشد .من نمیتونستم.
با ترس به کمدا و کل اتاق نگاه میکردم. که یهو در باز شد.
هینی کردم که اهورا رو دیدم.
باحرص گفتم: برای هزارمین بار میگم! در بزن!
خنده ای کرد که چشم غره ای بهش رفتم.
_اومدی بخندی؟
_نه اومدم ببینم چی شده که این آهنگو گوش میدی.
شونه ای بالا انداختمو گفتم:خودش پخش شد حتی یادم نمیاد از کی این آهنگو دارم.
ابرویی بالا انداخت و اومد داخل و به سمت گوشیم رفت و آهنگو جلو زد که اهنگ بیکلامی قضا رو پر کرد.
خواست چیزی بگه که باز همون آهنگ پخش شد . با تردید برگشتو گوشیمو خاموش کرد.
_گوشیتم مثل خودت قاطی داره ها!
یکمی گذشت چیزی برای گفتن نداشتم: داریم میریم بیرون گفتم شاید بخوای بیای.
سری تکون دادم که دیدم قصد بیرون رفتن نداره.
_خب؟
اهورا: چی خب؟
_نمیخوای بری بیرون تا حاظر شم؟
_ اوم....اره الان میرم گفتم شاید بترسی بمونم اینجا نمیری بیافتی رو دستمون.
دست به سینه نگاهش کردم.
_حالا که فکر کنم نمیترسی !
سریع رفت بیرون به حرکاتش لبخندی زدم، واقعا سالم نبود!
سریع لباسی پوشیدمو رفتم بیرون.
چون با عرفان حرف نمیزدم پس تو ماشین اهورا نشستم سینام جلو نشسته بود.
حرکت کردیم .آهنگ ارومی درحال پخش بود که آدم رو به یک خلع خاصی هدایت میکرد.
هیچ کدوممون حرفی نمیزدیم تا اینکه با حرفی که سینا زد دلم ریخت
_اهورا دیشب تو اتاقم خوابیده بودم یهو حس کردم یه نفر سریع از کنارم رد شد بعد از خواب بیدار شدم.واقعا عجیب بود.
اهورا نگاهی بهش انداخت: میدونم! اون خونه واقعا غیر عادیه...
پس احتمالا برای خودشم همچین اتفاقی افتاده بود.
از توی آینه نگاهی بهم انداخت و بعد حواسشو به جاده داد.
صدای ترسیده و لوس مهرسا به گوشم خورد:وای! یعنی هنوز از این اتفاقا میافته؟
به اهورا نگاهی کردم که چشاش برقی زد!
اهورا: اره بابا حتی خودمم دیدمشون چند سری...
سینا زد زیر خنده منم نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم!
بقیه راه هیچی نگفتیمو به بیرون خیره شدیم.
وقتی توی پارکینگ شهر بازی پارک کردن با شوق گفتم:
آخ جون شهربازی خیلی وقته نرفتم!
بچه ها با تعجب نگاهم کردن خودمم از این شوق توی صدام تعجب کرده بودم!
پیاده شدن و اهورا موقعی که پیاده شد گفت:اونوقت بت میگم کوچولو بدت میاد!
بی توجه به بچه ها سریع رفتم تو. یه شهره بازی بزرگ بود که ادمو به وجد میاورد.لبخند بزرگی زدم که فرشته بهم خندید و دستمو گرفت و از همون موقع شروع کردیم.
بلیط میگرفتیم و توی صفای طاقت فرسا وایمیستادیم.
ساعتای دو شب که شد خسته کنار پسرا و مهرسا که فقط چند تا رو امتحان کرده بودن نشستیم.
نفسمو با خستگی بیرون فرستادم و لبخند بزرگی زدم.
اهورا: چه عجب خسته شدی بچه!
_خیلی حال داد مخصوصا برای اینکه تو نبودی.
چشم غره ای رفت .نیم ساعت بعد پاشدیم، که بریم. تو راه ،احساس کردم توی یه ماشین سفید مهرداد دوست عمو رو دیدم.
اخمام توهم رفت نمیدونم چرا حس خوبی بهش نداشتم این اینجا چیکار میکرد. با یاد اوریه اینکه ما توی شهربازی هستیم و ممکنه اونم با خانوادش اومده باشه بیخیال شونه ای بالا انداختم و سوار ماشین اهورا شدم اونقدر خسته بودم که توی راه خوابم برد با وایسادن ماشین از خواب بیدار شدمو یه راست به سمت اتاقم رفتمو با همون لباسا روی تختم دراز کشیدمو به خواب رفتم.
صب زود تر از همه بیدار شدمو با حوصله حاظر شدم. از بچه ها خدافظی کردم و خودم تاکسی گرفتم و رفتم دانشگاه.
همین که پیاده شدم لئوناردو رو دیدم که وارد دانشگا شد. نگاهمو ازش گرفتمو رفتم سر کلاس زیست. فقط چند نفر تو کلاس بودن.امروز زود تر از همیشه رسیده بودم.
امیلی وارد کلاس شد و بعد اینکه بهم سلام کردیم مشغول حرف زدن شدیم.
امیلی: راستی امشب یه مهمونیه بیشتر بچه های دانشگا میان تو نمیای؟
_من که دعوت نشدم.
خنده ای کرد: عیب نداره میتونی به عنوان همراه من بیای.
_نمیدونم اخه...
_ عه بیخیال یاس! بیا دیگه...
_باشه ساعت چند؟
_هفت باید اونجا باشیم.
سری تکون دادم و با اومدن استاد دیگه حرفی نزدیم.
خواستم کتابمو باز کنم که یه تیکه کاغذ رو روش دیدم.با تردید ورش داشتم و نگاهی به اطراف انداختم همه مشغول کارای خودشون بودن.بازش کردم."شاید بهتر بود نمیومدی!"
چند بار جمله رو خوندم .نگاهی به پشت انداختم.هیچ کدوم برام آشنا نبودن.این کار کیه اخه؟
اخمامو توی هم کردمو کاغذو مچاله کردمو داخل کیفم انداختمش.
سرم درد میکرد .این حجم از تخیلاتی که به حقیقت پیوسته بودن برام قابل درک نبود.
کلاس که تموم شد به خونه رفتم اما تمام روز فکرم مشغول امشب بود.
شک داشتم که برم یا نه.بنظرم اون برگه مثل یک تهدید بود یا یک هشدار.حوصلم واقعا سر رفته بود . هوف، نمیشه که بخاطر یه نوشته ی مسخره بترسونمو نرم. هر چی که بود بدتر از چیزایی که توی این چند وقت دیده بودم نمیشد.
با جدیت بلند شدمو بعد یه دوش یه لباس دکلته ی ساده ی مشکی که از کمر تنگ میشد و دنباله ی کوتاهی داشت و پوشیدم موهامو باز گذاشتم و یه تیکشو از جلو بافتم.
یکمی هم آرایش کردم که صورتم بیروح نباشه. یه کفش سفید پوشیدمو سرویس ظریفی و انداختم.
گوشیمو تو کیف سفیدم انداختم و رفتم بیرون همون موقع اهورا حاضر و اماده اومد بیرون و با تعجب نگاهم کرد
_توهم مهمونی دعوتی؟
_اره اگه میدونستم میای نمیومدم.
همونجوری که میرفتم گفتم: الانم دیر نشده.
پوزخندشو حس کردم. بی توجه رفتم سمت در که سینام اومد پایین بچه ها با تعجب نگاهمون میکردن
مهرسا: وا ،اهورا کجا میرین؟
_داریم میریم مهمونی الانم دیرمون شده .سریع رفت بیرون سینام بعد خدافظی کوتاهی دنبالش رفت
منم خدافظی ارومی کردمو رفتم تا تاکسی بگیرم و برم که اهورا کنارم بوق کوتاهی زد.
_سوار شو شبه!
از خدا خواسته نشستمو سه تایی به سمت ادرس مهمونی حرکت کردیم.
 
آخرین ویرایش

Mobiii

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/14/18
ارسال ها
528
لایک ها
1,514
امتیاز
3,873
محل سکونت
سفینه ای دور افتاده
#10
#پارت_8
اهورا جلوی یه خونه با نمای مشکی که خیلی بزرگ بودو تقریبا شبیه قصر بود وایستاد.
پیاده شدیم هنوز محو خونه بودم که اهورا گفت: اگه دید زدنت تموم بریم تو.
جوابشو ندادم و راه افتادم. چند تا مرد سیاه پوش جلوی در وایستاده بودن .
ابروهامو بالا انداختم و رفتم تو.
اوه! چخبره... اینقدر شلوغ بود که چشم چشمو نمیدید یه آهنگ تقریبا خشنم پخش میشد و بیشترشون درحال رقص بودن.
خونه دوبلکس بودو با پله های مارپیچی به طبقه ی بالا راه داشت.
چند تا زن و مرد سیاه پوش هم درحال پزیرایی نوشیدنی بودن.
همینجوری که اطرافو دید میزدم به یکی خوردم
_مع...
با دیدن لئوناردو ادامه حرفمو خوردم ..
نگاه برزخی بهم انداخت.
تمام سردی وجودمو توی چشمام ریختمو نگاهش کردم و یه تای ابرومو انداختم بالا.
سردتر از خودم نگاهم کرد.جوری که کمی احساس سرما کردم.چشم ازش گرفتم که سریع از کنارم رد شد.
پسره ی بیشعور.
برگشتم که بچه هارو پیدا کنم اما نبودن.
کجا رفتن اینا.شونه ای بالا انداختمو رفتم یه گوشه وایستادمو به آهنگ گوش دادم و بقیه رو نگاه کردم.نگاهی رو روی خودم حس کردم برگشتم که یه زن و مرد تقریبا مسن رو دیدم که خیره خیره نگاهم میکردن.
نگاهمو که دیدن چشم ازم گرفتن.
امیلی و از دور دیدم که به سمتم میاد.لبخندی زدم و براش دستی تکون دادم.
_سلام یاس!خوشحالم که اومدی حوصلم داشت سر میرفت.
‌_سلام. گفتم که میام. لیوانی کنارم افتاد روی زمین که ترسیده نگاهش کردم.نکنه اینجام از این اتفاقا میافته.
به یکی از اون مردای سیاه پوش نگاه کردم که گفت_عذر میخوام حواسم نبود.
سری تکون دادم و مشغول حرف زدن با امیلی شدم.
امیلی گفت که این مهمونی لئوناردوعه و به اون زن و مرد پیر اشاره کرد و گفت پدر و مادرشن.
ادوارد اومد و به رقص دعوتش کرد.امیلی لبخندی زدو رفت .کلافه به اطراف نگاه میکردم و شونمو به دیوار تکیه داده بودم.یه زن که سینی تقریبا بزرگی دستش بود به سمتم اومد.
_بفرمایید.ابمیوس.
هوف چه عجب این یکی مشروب نبود.از وقتی اومده بودم فقط مشروب تعارفم کرده بودن.
دست بردمو بعد یه تشکر کوتاه تنها لیوان توی سینیو ور داشتم.
بعد اینکه رفت با مکث لیوان و به ل*با*م نزدیک کردم.
با شک لیوانو نگاه کردم .بیخیال بابا گفت آبمیوس.
همشو خوردم و لیوان و روی میز گذاشتم.
احساس کردم یکی نگاهم میکنه اما هر چی نگاه کردم کسی نبود.
چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس سر درد شدیدی کردم و توی یک لحظه تمام خاطرات زندگیم از جلوی چشمم رد شدن.
چه مرگم شده بود. دستمو روی شقیقه هام گذاشتم. سر گیجم اضافه شده بود.
لعنتی حتما برای اون نوشیدنی مسخره بود.
از یکی از کارکنان اون خونه، پرسیدم سرویس بهداشتی کجاس
به یه در مشکی رنگ اشاره کرد . سریع رفتم طرفش .
صداهای اطرافم گنگ و کلفت شده بودن.
چه بلایی داشت سرم میومد.درو باز کردم و رفتم تو و محکم درو بستم و قفلش کردم.
تو آینه به خودم نگاه کردم.همه چیو شیش تا میدیدم .
چی بخوردم دادن؟
ارایش کرده بودم پس صورتمو ترجیح میدادم نشورم.
انگشتمو داخل دهنم کردم باید بالا میاوردم.
معدم خالی بود برای همین فایده ای نداشت کلافه دستی به موهام کشیدم عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود.حالم داشت بدتر میشد.
توی آینه نگاه کردم که احساس کردم یه سایه پشتمه.از شدت ترس نفس کشیدن یادم رفته بود
سریع برگشتم اما کسی اونجا نبود.حتما بخاطر اون نوشینی بود.
نگاهم به مایع افتاد .با این حتما حالم بد میشد و بالا میاوردم.
چند قطره کف دستم ریختم و بهش زبون زدم .قیافم تو هم رفت. نگاهم به آینه افتاد باز اون سایه .توهمه یاس بهش نگاه نکن. چشماش برق خاص و اما ترسناکی میزد و قیافه ی ترسناکی داشت و موهاش جلوی چشمش بودو نصف صورتشو پوشنده بود اون نصفشم به لطف سرگیجم نمیدیدم. بی اراده ازش میترسیدم .با این فکر که توهمه ترسمو پس میزدم.همینجوری که نگاهش میکردم یهو غیب شد.
قلبم تند میزد.خیلی تند.
بقیه ی مایع رو خوردم .تلخ بود و تحمل کردنش واقعا سخت بود.
یکم دیگه هم مایع، نوش جان کردم، چون توهما داشتن بیشتر میشدن و دیوارا بنظرم تکون میخوردن.
چند دقیقه ای گذشت که معدم سوزش کوتاهی کردو محتویات معدمو بالا آوردم. لعنتی!
دهنمو شستم. گلوم میسوخت. دستی به دلم کشیدمو سریع زدم بیرون.
همه هنوز درحال رقصیدن بودن. حالم هنوزم بد بود.روی یه مبل نشستم و سرمو بین دستام گرفتم و چشمامو بستم.
با شنیدن صدای گرفته هورا بهش نگاه کردم.
_چته؟
چشاش خونه خون بود.
_نمیدونم چه کوفتی به خوردم دادن، تو چته ؟
_هیچی یکم مشروب خوردم
تو خودش بود و انگار بغضی توی گلوش بود.لباشو بهم فشار میداد .
سری تکون دادم .اما چیزی نگفتم شاید دلش نمیخواست حرفی بزنه.هیچ وقت توی درد و دل کردن خوب نبودم.
به پشتی مبل تکیه دادم.
حالم کم کم داشت جا میومد.اما اهورا هی مشروب میخورد و حالش بدتر میشد.سینا رو از دور دیدم وضع اونم خیلی تعریفی نبود.هوف! الان چجوری بریم خونه من که رانندگی بلد نیستم.
چندتا پسر نوشیدنی کنارمون نشستن . نگاه خماری بهم انداختن که سریع بلند شدم و رفتم اونور.
امیلی و ادواردم که از اول داشتن باهم حرف میزدن.
از تنهاییم قلبم تیری کشید.
واقعا چقدر تنها بودم؟
فقط من بودم و من...تنهایی دیگه بهم عادت کرده بود.منم بهش عادت کرده بودم!
تنها جای خلوت سالن پله ها بود. به سمتشون رفتمو روی دومین پله نشستم. آهنگو قطع کردن .سرم واقعا از این آهنگا به درد اومده بود.
چیزی نگذشته بود که صدای کاغذی رو پشتم شنیدم سریع برگشتم.یه تیکه کاغذ رو پله ی چهارم افتاده بود. بلند شدمو و ورش داشتم .نگاهی به اطراف کردم .کسی حواسش نبود.
بازش کردم.به انگلیسی با خطی درهم روش نوشته بود: "بیا بالا!"
لرزه ای به پاهام افتاد.دستمو به پله ها گرفتم همون خطی بود که روی اون یکی کاغذ بود.آره همون بود مطمئنم!
باید میفهمیدم چخبره اما ترسم به پاهام اجازه حرکت نمیداد. ولی بلاخره کنجکاویم موفق شدو اروم اروم رفتم بالا تر.
نگاهی به طبقه ی بالا انداختم. خلوت بود.
یهو یه کاغذ دیگه جلوی پام افتاد.
بازش کردم:"بالا تر..."
بالاتر؟؟ مگه اینجا دوطبقه نیست؟ هر چی سالن رو نگاه میکردم هیچ پله ای رو نمیدیدم.
با شک جلو رفتم و یکی یکی درارو باز کردم.چند تا اتاق خواب و اتاق کار بودن.
اخرین درو باز کردم.یه سالن تاریک بود.نه اینجا دیگه نمیتونم!
چند قدم به عقب برداشتم که یکی از لامپای سالن خود به خود روشن شد!!
ترس عجیبی توی دلم نشست.جوری که صدای قلبمو از توی دهنم میشنیدم.
یه کاغد دیگه جلوی پام بود: "بیا!" اروم رفتم تو که در با صدای بلندی بسته شد.نفسمو حبس کردمو برگشتم دستمو با وحشت روی دستگیره گذاشتم و بالا پایینش کردم اما قفل بود.
نه!اینو کم داشتم!
برگشتمو نگاهی به سالن کردم. اروم جلو رفتم اولین درو باز کردم که پشت بوم خونه بود. حتما منظورش از بالا همینه.
با استرس رفتم و نگاهی انداختم هیچ کی نبود.
اون در هم بسته شد.
یبار همه چیو با خودم مرور کردم .خیله خب، الان من تو بالا ترین نقطه خونم درا هم قفله کسیم نیس بیاد کمکم چه عالی!
دستامو به کمرم زدم.وای خدا کیفم و یادم رفت ! گوشیمم توش بودو نمیتونستم زنگم بزنم. با ترس اطرافمو نگاه کردم.
فقط یه لامپ کوچیک کنار در روشن بود. کنارش وایستادمو ترجیح دادم همونجا بمونم.
احساس میکردم یکی خیره خیره نگاهم میکنه...
 
آخرین ویرایش
بالا