اختصاصی رمان سلطه‌گران_کتاب برگزیده‌ی سیاهی|phantom.hivo کاربر انجمن یک رمان

از کدوم شخصیت بیشتر خوشتون میاد؟

  • محمدمهدی"یارا"

    رای 1 50.0%
  • امیرمهدی"دانیار"

    رای 1 50.0%
  • سوران

    رای 0 0.0%
  • نیک‌آیین

    رای 0 0.0%
  • دیار"فاطمه"

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    2
  • نظرسنجی بسته .

phantom.hivo

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
7/15/18
ارسال ها
93
لایک ها
288
امتیاز
1,113
سن
15
#31
فاطمه:«خوبی؟!»
قلبم داشت آروم می‌شد. حتی دیگه نفس درد گرفتنم نداشت. طعنه‌وار ل**ب زدم:«عالیم!»
فاطمه:«استراحت کن.»
بلافاصله بعد از این حرف، از اتاق خارج شد. نمی‌فهمیدم چه بلایی داره سرم میاد یا اومده... همه چی توی هم پیچیده بود.
ایلیا:«خوبی؟»
به سمتش برنگشتم. خیره به دیوار رو به روم ل**ب زدم:«عالی!»
ایلیا:«همین الان از بیمارستان برگشتیم.»
نیک‌آیین:«و من حالم بهتر از این نمی‌شه!»
به سمت در برگشتم. نیک‌آیین با لبخند نرمی توی چهار چوب در ایستاده بود.
_«خوبی؟!»
نیک‌آیین:«یکی باید این رو از تو بپرسه.»
از روی تخت بلند شدم و به سمت نیک‌آیین رفتم. زیاد توی زمینه‌ی احساسی آدم موفقی نبودم. تنها کاری که کردم، این بود که خیلی آروم ل**ب زدم:«معذرت می‌خوام.»
مشتی به شونه‌ام زد و گفت:«من و تو که این حرفا رو نداریم.»
ایلیا:«ناهار آماده هستا!»
نیک‌آیین:«تو برو... ما هم الان میایم.»
ایلیا لبخندی زد و از اتاق خارج شد.
_«می‌تونم جای زخمت رو ببینم؟»
نیک‌آیین:«حرفشم نزن! مگه تو گذاشتی لباس عوض کردنت رو ببینم؟!»
ل**ب زدم:«کینه‌ای!»
نیک‌آیین:«بیا بریم بیرون... دستپخت دانیال خوردن داره!»
چشمکی بهم زد و بدون اینکه فرصتی برای نشون دادن عکس‌العمل بهم بده، دستم رو گرفت و دنبال خودش تا آشپزخونه کشید. زورگو!
امیرمهدی:«خوبی؟»
_«من؟ آره.»
هامین:«دقت کردی امروز زیاد می‌خوابی؟!»
امیرمهدی:«دلش می‌خواد. به تو چه؟!»
دیدن اینکه رفتارشون ذره‌ای با من فرق نکرده با اون کارم، باعث شد لبخندی هر چند کوچولو بزنم.
***
مامان:«بیرون حسابی خوش گذشت؟!»
امیرمهدی:«جای شما خالی...»
مامان:«اون که حتماً... ناهار خوردین؟»
امیرمهدی خمیازه‌ای کشید و گفت:«آره مامان... من که دارم قش می‌کنم! با اجازه...»
با گفتن این حرف خیلی بی‌حس و حال راهی اتاقش شد.
مامان:«می‌دونستی رنگت خیلی پریده؟!»
نمی‌فهمیدم چرا مدام این سوال رو از من می‌پرسیدند! با سوال پرسیدنشون رنگ من میومد سر جاش؟!
_«بله مامان... یکم ضعیف شدم.»
ایلیا:«چیز خاصی نیست.»
مامان اول به صورت ایلیا نگاه کرد و نمی‌دونم چی توی صورت ایلیا دید که نفس راحتی بیرون داد و گفت:«بیا آشپزخونه.»
_«آخه واسه چی؟!»
مامان:«کلی خوراکی مقوی برات درست کردم.»
بعد از این حرف، مامان برای رفتن به آشپزخونه پیش قدم شد. کف دست و پیشونیم رو بهم کوفتم. عجب غلطی کردم! ای کاش مامان کلیک کرده روی امیرمهدی می‌موند. من محبت نمی‌خــــــــوام!
ایلیا ریز می‌خندید. اینکه از دستش سکته نمی‌کردم با این قلب ناقصم، واقعاً یه معجزه بود.
به هر حال، توی خونه‌ی ما محوریتی وجود داشت به اسم مادر سالاری؛ بنابراین تسلیم شدم و به سمت آشپزخونه راه افتادم. دلم پیشاپیش برای معده‌ی درمونده‌ام می‌سوخت...
وارد آشپزخونه که شدم، پشت میز نشستم. مامان میز رو به زیباترین شکل ممکنه تزئین کرده بود. حوصله‌ی مامان توی این کار لایق ستودن بود.
مامان:«بفرما... ایلیا جان، می‌شه ما رو یه لحظه تنها بذاری؟»
مامان چشمکی به ایلیا زد که از چشمم دور نموند. ایلیا تعظیم کوتاهی کرد و گفت:«حتماً بانو.»
بعد از زدن این حرف چشمکی به من زد و آشپزخونه رو ترک کرد. درک نمی‌کردم ایلیا چرا باید می‌رفت بیرون... شونه‌ای بالا انداختم. چون و چراش زیاد هم مهم نبود.
چای سفید روی میز رو به سمت خودم کشیدم و تیکه‌ای کیک کاکائویی توی بشقابم گذاشتم.
مامان:«چرا انقدر کم؟!»
تجربه می‌گفت دیر بجنبم مامان گیر دادنای بی‌سر و تهش رو شروع می‌کنه؛ پس خیلی سریع جواب دادم:«بقیه‌اشونم می‌خورم. به نوبت...»
مامان:«آه... ترسیدم. یه لحظه فکر کردم مریض شدی!»
چشمام رو توی کاسه‌ی چشمام گردوندم. من همین الانش هم با وجود نارسایی قلبیم مریض هستم. چیزی نگفتم. دوست نداشتم مامان رو ناراحت کنم.
مامان درست روی صندلی کناریم نشست. خواستم یکم کیک بردارم که مامان پیش دستی کرد و تیکه‌ای کیک از تیکه کیک توی بشقابم برداشت و توی دهنم گذاشت.
متعجب نگاهش کردم که آروم خندید و گفت:«اشکالی داره اگه خودم بخوام عصرونه بهت بدم؟!»
تیکه کیک رو قورت دادم و با وجود اینکه هضم نکرده بودم چی شد، ل**ب زدم:«نه... اصلاً.»
 

phantom.hivo

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
7/15/18
ارسال ها
93
لایک ها
288
امتیاز
1,113
سن
15
#32
مامان:«خیلی وقت بود چیزی دهنت نکرده بودم.»
_«من بزرگ شدم.»
مامان:«بچه اگه صد ساله هم بشه، واسه مامان و باباش چیزی جز یه بچه نمی‌تونه بشه.»
نفسی بیرون دادم. تغییر یهویی مامان رو درک نمی‌کردم! اصلاً نمی‌تونستم هضم کنم چی به چیه!
مامان:«یارا...»
خیلی آروم و مهربون صدام کرد. توی چشمای مامان خیره شدم. چشمای مهربون و خوشگلی داشت. رنگ چشمای مامان عسلی بود و وقتی بهش خیره می‌شدی، دلت می‌خواست توی دریای عسلی مهربونیش عرق بشی...
و من، پسر لوس مامان این غرق شدن رو بیشتر از همه می‌خواستم.
دستای مامان دو طرف صورتم رو قاب گرفتند. صورت مامان بهم نزدیک‌تر شد.
مامان:«من می‌خوام تو یه چیز رو بدونی یارا.»
حرفی نزدم. مامان سرش رو پایین انداخت و چند ثانیه بعد، دوباره سرش رو بالا آورد. می‌تونستم حدس بزنم که توی اون چند ثانیه، داشته فکر می‌کرده.
مامان:«من متوجه نشدم! امیدوارم من رو ببخشی.»
چیزی از حرفای مامان نمی‌فهمیدم. چی رو باید می‌بخشیدم؟!
مامان:«مهدیار بهم گفت که من نسبت به تو، یه کوچولو زیادی دارم به امیرمهدی محبت می‌کنم.»
مهدیار اسم بابا بود. فکر نمی‌کردم بابا همچین چیزی رو بفهمه!
_«این اصلاً مسئله‌ی خاصی نیست.»
مامان:«مهدیار می‌گفت تو زیر پوستی ناراحت می‌شی.»
_«گفتم که مامان...»
مامان:«من فقط خواستم بگم که یه مامان، همه‌ی بچه‌هاش رو به یه اندازه دوست داره. اگه می‌بینی گاهی بیشتر به امیرمهدی توجه می‌کنم به خاطر اینه که می‌خوام یه ذره از محبت‌هایی که باید توی بچگی بهش می‌کردم و نتونستم بکنم رو جبران کنم... همین!»
_«می‌دونم مامان.»
مامان:«تو و امیرمهدی برای من یکی هستین.»
یه جور خاصی، آروم گرفته بودم!
مامان بو*س*ه‌ای به پیشونیم زد و خیلی آروم گفت:«خوبه که من رو درک می‌کنی.»
لبخند محوی زدم. مامان هر کاری هم می‌کرد، من تهش بازم حتی شده یه کوچولو، به امیرمهدی حسادت می‌کردم. حسادت نا به جایی بود ولی... دست خود منم نبود! عادت کرده بودم محبت مامان و بابا فقط برای خودم باشه... فقط.
طعم این خودخواهی خیلی شیرین بود. شیرین و خواستنی!
***
به محض اینکه در اتاق رو بستم، ایلیا از حموم بیرون اومد.
ایلیا:«حموم رو آماده کردم.»
_«ممنون... واقعاً بهش نیاز داشتم.»
یه راست به سمت حموم رفتم. وان از آب سرد پر شده بود. لباسام رو در آوردم و توی سبد لباسای کثیف انداختم.
نگاهی به باند دستم انداختم. با احتیاط بازش کردم. جای زخم اون خنجر هفت‌تا بخیه‌ خورده بود و هنوز هم کمی می‌سوخت و درد می‌کرد.
خیلی آروم وارد وان شدم. آب سرد وان پوستم رو تازه می‌کرد. حس خوبی بهم می‌داد.
یهو یه دست داغ گردنم رو از پشت گرفت و به زور سرم رو رو به جلو هل داد. وحشت کرده بود. سرم زیر آب رفته بود و نمی‌تونستم نفس بکشم. داغی دستش کم نمی‌شد. دستش آتیش بود!
با دستام به دستش چنگ زدم و خواستم از گردنم جداش کنم اما یه کوچولو هم دستش شل نشد. سرم رو به چپ و راست تکون می‌دادم و داد می‌زدم ولی آب صدام رو توی خودش خفه می‌کرد.
صدای خش‌دار به زور کنترل شده‌ای رو کنار گوشم شنیدم:«من تو رو می‌کشم و انتقام برادرم رو از اون لعنت شده می‌گیرم. با لذت بمیر! چون من از جون دادنت لذت می‌برم!»
کم کم دستام شل شدند. نفسی برام نمونده بود. بدنم رفته رفته بی‌حس و سوزش گردنم بیشتر می‌شد. انگار آهن داغ روی پوستم گذاشته بودند.
عملاً کم آوردم. چشمام به حالت نیمه باز رسیده بودند. داشتم از حال می‌رفتم.
این آخر خط من بود؟
یهو فشار دستش از روی گردنم برداشته شد. سریع سرم رو از زیر آب بیرون آوردم و نفس عمیقی کشیدم. هوا رو با تموم توانم به درون ریه‌هام می‌کشیدم و نفس نفس می‌زدم.
با صدای شکستن چیزی سرم گردش کرد. آینه‌ی حموم ریز ریز شده بود ولی کسی رو نمی‌تونستم ببینم. آب دهنم رو قورت دادم و از‌ وان بیرون اومدم. می‌تونستم حضور دو نفر رو توی حموم حس کنم!
غیر ارادی قدمی به عقب برداشتم. حس می‌کردم اون دو نفر به من نزدیک‌تر شدند. توی همین فکر بودم که با پخشیدن آب توی وان روی بدنم، چشمام درشت شدند.
می‌تونستم موجودی رو با صورت حیوون مانند ببینم که توی وان افتاده بود و دست و پا می‌زد!
عقب عقب رفتم و دستی روی قلبم گذاشتم. بازم درد گرفته بود.
 
آخرین ویرایش

phantom.hivo

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
7/15/18
ارسال ها
93
لایک ها
288
امتیاز
1,113
سن
15
#33
نتونستم دووم بیارم و روی زمین افتادم. تا حد امکان توی خودم جمع شده بودم و دندونام رو روی هم فشار می‌دادم.
ایلیا:«آقای جوان!»
چشمای بسته شده‌ام رو باز کردم. ایلیا خواست به سمتم بیاد که همون موجود حیوون مانند به سمت من اومد و ایلیا برای مخافظت از من با اون درگیر شد. درد قلبم لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. مثل ماری که پوست می‌ندازه توی خودم می‌پیچیدم و سعی می‌کردم جیغ نزنم تا مامان نفهمه؛ نمی‌خواستم همچین صحنه‌ی دل‌انگیزی رو ببینه! نیشخندی به این فکرم زدم که درد بدی توی سرم پیچید.
قلبم رو ول کردم و با دستام سرم رو قاب گرفتم و فشارش دادم. می‌خواستم از تنم جداش کنم! دردش غیر قابل تحمل بود. نتونستم خودم رو کنترل کنم و جیغ بلندی زدم که آسیب دیدن تارهای حنجره‌ام رو حس کردم‌...
نفسم رو بریده و ترسیده بیرون دادم. جسم متلاشی شده‌ی اون نیمچه حیوون جلوم بود! تنها چیزی که یادم میومد یه درد بود. یه جیغ بلند و...
آب دهنم رو قورت دادم و قدمی به عقب برداشتم. نگاهی به دستام انداختم. از زیر تک تک ناخنام خون میومد و دستام تا آرنج خونی بودند!
ایلیا:«آقای جوان!»
با ذهنی پر شده از سوال به سمتش برگشتم. نه از درد قلبم خبری بود و نه از درد سرم!
_«چی... شد؟»
ایلیا با چشمای درشت شده نگاهم می‌کرد. نمی‌تونستم بفهمم چی به چیه. خیسی صورت و طعم نحس خون رو توی دهنم به وضوح حس می‌کردم.
زمین رو نگاه کردم. از صورتم خون چیکه چیکه می‌کرد! خون اون موجود بود یا...
_«خون روی صورتم از چیه ایلیا؟!»
ملتمس نگاهش کردم. یه جورایی هنگ کرده بودم. ایلیا با ل**ب‌های لرزون گفت:«از چشما، بینی و دهنت خون میاد!»
جا خوردم! این یه چیز طبیعی نبود. این حتی واسه منی که پرستار و پدرخونده‌ام یه دورگه‌ بود، طبیعی نبود.
مامان:«یارا... یارا!»
هر دو به خودمون اومدیم. الان یه مسئله‌ی مهم‌تر مطرح بود. مامان چیزی نباید می‌فهمید و من و ایلیا، هر دو خونی شده بودیم.
امیرمهدی:«مامان به جون یارا چیزی نیست.»
مامان:«یارا... یارا... کجایی؟»
ایلیا از همون جایی که ایستاده بود، بلند گفت:«من و آقای جوان توی حموم هستیم.»
مامان:«چرا یارا جیغ زد؟! این در لعنتی حموم چرا باز نمی‌شه؟!»
ایلیا:«سوال اول،کمی سر به سر آقای جوان گذاشتم و قلقلکش دادم برای همین عصبانی شد و جیغ زد. سوال دوم، من در وضعیت مناسبی نیستم.»
مامان:«یارا حالش خوبه؟»
ایلیا نگاهی بهم انداخت. بلند جواب دادم:«من خوبم...»
حجم زیادی از خون از دهنم بیرون زد و باعث شد نتونم ادامه بدم. به سرفه کردن افتاده بودم و خون بالا میاوردم. به زور و با صدایی که سعی می‌کردم عادی باشه، ادامه دادم:«مامان.»
مامان:«مطمئن باشم؟»
با همون دهن پر خونی که حالم رو بهم می‌زد، جواب دادم:«البته.»
مامان:«خیالم راحت شد.»
خون زیادی داشتم از دست می‌دادم و ضعیف شده بودم. همه چیز رو محو و نسبتاً سیاه می‌دیدم. سرفه‌ی دیگه‌ای کردم و با بالا آوردن مشت دیگه‌ای خون، از حال رفتم...
***
فاطمه:«محمدمهدی... محمدمهدی...»
چشمام رو آروم باز کردم. فاطمه تا خرخره روم خم شده بود و با چشماش صورتم رو کنکاش می‌کرد.
فاطمه:«به هوش اومدی؟!»
بدون اینکه فرصت بده تا جوابش رو بدم کف دستش رو به پیشونیش کوبید و گفت:«این چه سوالیه که من از خودم می‌پرسم؟!»
کمرش رو صاف کرد و از جلوی دیدم کنار رفت. حالا بقیه رو هم می‌تونستم ببینم.
امیرمهدی:«سکته‌ام دادی به مولا.»
سوران:«خون زیادی از دست داده بودی. سه چهار لیتر خون بهت تزریق کردم تا به هوش اومدی.»
_«ایلیا کجاس؟»
سوران:«رفته خون دزدی... خیلی بی‌حالی. تا خود صبح باید بهت خون تزریق بشه.»
فاطمه:«صورت میت از تو بیشتر رنگ داره.»
با مکثی کوتاه، آروم‌تر ادامه داد:«چرا مواظب خودت نیستی؟!»
نتونستم جلوی درشت شدن چشمام رو بگیرم. من هیچ وقت به این جنبه‌ی فاطمه عادت نمی‌کردم! با هر منطق و مسیر و شخصیتی هم که حساب می‌کردم، این رقم حرف زدن با فاطمه به هیچ وجه من الوجود جور در نمیومد!
 

phantom.hivo

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
7/15/18
ارسال ها
93
لایک ها
288
امتیاز
1,113
سن
15
#34
ایلیا:«خوبی؟!»
به سمت ایلیا برگشتیم. مثل اکثر مواقع خیلی یهویی ظاهر شد. بی‌حال جواب دادم:«بد نیستم.»
ایلیا:«این حرفت برام شبیه یه جک بامزه‌اس! شبیه میت شدی.»
_«اوه... می‌دونم.»
ایلیا ابرویی بالا انداخت و پرسید:«مگه گفتم نمی‌دونی؟!»
فاطمه:«گیر نده... حالش خوش نیست.»
ایلیا ریز خندید و گفت:«چشم، خانم جوان.»
مشکوک بود! چپ چپ ایلیا رو نگاه کردم که خیلی بی‌تفاوت، رو به سوران گفت:«اینم چیزایی که خواسته بودی.»
بعد از این حرف، کیسه‌های خون توی دستش رو که واضح بود از بیمارستان دزدیده، به سوران داد و روی تخت، کنار پاهام نشست.
دستی نوازش‌گونه روی گونه‌ام کشید که سرم رو به سمت مخالف برگردوندم و اخم کردم. اصلاً از این کارا خوشم نمیومد. لوس بازی محض بودند!
ایلیا به واکنشم ریز خندید و دستش رو عقب کشید.
ایلیا:«چه آقای جوان بد اخلاقی!»
_«حرف... نزن.»
ایلیا:«اوه... چشم آقای جوان.»
به طرز غیر عادی‌ای کلافه شده بودم. احساس بی‌قراری می‌کردم. اینکه نتونی از جات تکون بخوری، واقعاً حس بدی به آدم می‌ده.
سعی کردم بشینم که متوجه شدم بیشتر از دو سه سانت نمی‌تونم تکون بخورم! ضعفی که داشتم این اجازه رو بهم نمی‌داد. در حالت عادی خودم کم خون بودم، حالا که دیگه جای خود داشت.
به هر حال، سوران کمکم کرد تا بشینم. این جوری بهتر بود. کمی توی جام جا به جا شدم و به بالشت پشت سرم تکیه دادم.
ایلیا:«حالت خیلی بده!»
امیرمهدی:«این رو بهش تلقین نکن. بدتر می‌شه.»
ایلیا:«من نمی‌فهمم تو چی می‌گی!»
امیرمهدی کلافه گفت:«مهم نیست. نبایدم بفهمی.»
ایلیا:«چهره‌ات خیلی بامزه شده!»
امیرمهدی چپ چپ نگاش کرد. حق با ایلیا بود. ل**ب‌های نسبتاً صورتی رنگ و باریک ایلیا، مثل بچه‌ها آویزون شده بودند و جلوه‌ی بامزه‌ای به صورتش می‌دادند.
ایلیا:«دارم کم کم می‌ترسما!»
تا ایلیا به خودش بیاد، سر آستین کتش داشت می‌سوخت!
ایلیا:«مگه دستم به اون دانشمنده نرسه، یه بلایی سرش میارم کف کنه!»
امیرمهدی:«هر کار خواستی بکن.»
سوران:«چرا راه دور می‌ری؟! بزن دانیال رو سرویس کن.»
فاطمه با حرص و عصبانیت مشهودی، زیر ل**ب غرید:«حرف نزنی نمی‌گن لالی سوران.»
سوران:«شوخی بود.»
فاطمه:«شوخیشم جالب نیست.»
امیرمهدی:«بیخیال... به حرف گربه سیاهه که بارون، برف نمی‌شه.»
فاطمه آروم ل**ب زد:«فکر کردن بهشم وحشتناکه!»
برای یه لحظه بدنش خیلی شدید لرزید و به سرعت آروم شد.
سوران:«معذرت می‌خوام.»
فاطمه با کمی مکث گفت:«مهم نیست... بیخیال! من زیادی حساسم.»
سوران:«خوبه خودتم قبول داری!»
فاطمه:«حالا پر رو نشو.»
سوران دست به سینه به چشمای فاطمه خیره شد و گفت:«من پر رو هستم. مشکلیه؟!»
با پارچ آبی که فاطمه روی سرش خالی کرد، فهمید آره. مشکلیه...!
***
نور... نور... نور...
هنوز خوابم میومد ولی چشمام خود به خود باز شدند. خمیازه‌ای کشیدم و سر جام نشستم.
-:«یه صبح دیگه... یه صدای توی گوشم می‌گه...»
دستام رو روی گوشام گذاشتم. صدای آهنگ به قدری بلند بود که دیوارای اتاقم می‌لرزیدند! پرده‌ی گوشم در شرف پارگی بود که صدای آهنگ خوابید.
نفس راحتی بیرون دادم و پرسیدم:«چه خبره؟!»
ایلیا ریز خندید و جواب داد:«فکر کنم بانو رایا بود.»
_«رایا؟!»
ایلیا:«البته... نیمه شب گذشته رسیدند.»
ناباور نالیدم:«مامان نگفته بود!»
ایلیا:«بانو روشا خواسته مادرت رو غافلگیر کنه و برای همین، چیزی مبنی بر اومدنش به مامانت نگفته.»
_«مگه خاله روشا هم اومده؟!»
ایلیا با دیدن قیافه‌ی داغون و ناباور من، بلندتر خندید و گفت:«البته... خانوادگی اومدند.»
_«پس سایا هم...»
ایلیا نیشخندی زد که سوالم رو نپرسیده، جوابش رو گرفتم.
زیر ل**ب زمزمه کردم:«بدشانسی تا چه حد آخه؟!»
 

phantom.hivo

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
7/15/18
ارسال ها
93
لایک ها
288
امتیاز
1,113
سن
15
#35
ایلیا:«حمام رو آماده کردم. پانسمان زخمت هم باید عوض بشه.»
پوفی کردم و پتو رو کنار زدم. روی تخت‌خواب نشستم و خودم رو به سمت لبه‌ی تخت کشیدم.
ایلیا:«راستی، صبح زیبات بخیر!»
چپ چپ نگاهش کردم و دمپایی‌های پلاستیکیم رو پوشیدم. از روی تخت بلند شدم و راه حموم رو در پیش گرفتم. ایلیا پشت سرم میومد.
وارد حموم شدم و خواستم لباسام رو عوض کنم که ایلیا گفت:«صبر کن.»
متعجب نگاهش کردم!
ایلیا:«دیروز بخیه‌ی زخمت پاره شد. سوران دوباره برات بخیه زد.»
جلوتر اومد و در حین کمک کردن به من توی در آوردن لباسام، ادامه داد:«دیروز تحت تاثیر مسکن و آرام‌بخش بودی ولی امروز نه...»
با کمی مکث گفتم:«فقط یکم می‌سوزه. همین!»
ایلیا:«خوبه.»
تموم لباسام رو با کمک ایلیا در آوردم و توی وان پر شده از آب سرد، خزیدم. ایلیا بازوی پانسمان شده‌ام رو گرفت و به آرومی پانسمانش رو باز کرد‌. نگاهم رو از زخمم گرفتم. خیلی، بد شده بود! ظاهر ناخوشایندی پیدا کرده بود.
ایلیا:«روشنه که غیر عادیه!»
به ایلیا نگاه کردم. به زخم بازوم خیره شده بود.
_«چیزی شده؟!»
ایلیا:«فعلاً که نه!»
گنگ نگاهش کردم. چی می‌گفت؟!
_«منظورت چیه؟!»
ایلیا:«حتمی نیست ولی ممکنه کل بدنت رو درگیر کنه.»
_«چی؟!»
ایلیا:«بریدگی!»
جدی گفتم:«می‌شه انقدر مبهم حرف نزنی؟»
ایلیا:«اوه... البته که می‌شه.»
مکث کوتاهی کرد. به چشمام خیره شد و گفت:«شبیه یه فروریزی داخلیه... خراشی که ایجاد کرده توی تموم بدنت پخش می‌شه و بدنت از درون تیکه تیکه می‌شه!»
چشمام رو بستم و سرم رو کمی پایین گرفتم. مرگ چندان جالبی نبود!
_«راهی برای درمانش هست؟!»
ایلیا:«نه!»
ناباور نگاهش کردم. به چشماش خیره شدم. چشماش سرخ رنگ شده بودند و براق! شاید اگه می‌تونست، گریه می‌کرد!
آهی کشیدم و پرسیدم:«گفتی ممکنه نه حتمی... می‌شه این حرفت رو برام بازتر کنی؟!»
ایلیا:«اون جن تمریح بود. یار شیطان... اگه در عهد با شیطان بوده باشه حتمیه ولی اگه در عهد با شیطان نبوده باشه، زخم خنجرش همچین بلایی سرت نمیاره.»
_«احتمال اینکه شرایط من با مورد دوم همخونی داشته باشه، چنده؟!»
ایلیا:«صفر درصد!»
شوک دوم! نمی‌فهمیدم چی به چیه... این جور مردن رو دوست نداشتم. درک نمی‌کردم. ذهنم تهی شده بود.
ایلیا:«حدس می‌زدم، سکوت کنی!»
_«این... وحشتناکه!»
پلکام‌ رو روی هم فشار دادم. دوست نداشتم گریه کنم. اگه روزای آخر عمرم بود...
سرم رو به چپ و راست تکون دادم. نمی‌خواستم دیوونه‌ی یه احتمال صد درصدی بشم.
_«باید یه راه نجات باشه.»
ایلیا:«شاید...»
_«دنبالش بگرد.»
ایلیا:«حتماً این کار رو می‌کنم.»
_«الان حتی حس حموم کردنم ندارم!»
بدون حرف دیگه‌ای، از توی وان بیرون اومدم. ایلیا آب وان رو خالی کرد و شیر آب سرد دوش رو باز کرد. زیر دوش آب سرد ایستادم. سری رو به بالا گرفتم و چشمام رو بستم.
یعنی خط آخر دفتر تقدیر من رو یه مرگ دردناک پر می‌کرد؟!
این تصور من از مرگم نبود. من از مرگم تصوری نداشتم. با دیدن دمپایی‌های پلاستیکی جدیدی که ایلیا جلوی پام گذاشت، به خودم اومدم. پاهام رو شستم و دمپایی‌ها رو پوشیدم. از زیر دوش بیرون اومدم.
ایلیا شیر آب رو بست و بعد از خشک کردنم، مشغول پانسمان کردن زخم نفرین شده‌ی بازوم شد. غیر عادی به جلوم خیره شده بودم. به کاشی‌های سفید حموم... این دست خودم نبود!
ایلیا:«تیک عصبی گرفتی؟!»
_«به مرگم فکر می‌کنم.»
ایلیا:«انقدر زود ناامید شدی؟!»
_«ناامید نیستم. اگه بودم که نمی‌گفتم دنبال راه نجاتم بگرد. من فقط واقع بینم، همین! با تموم تلاش‌های تو،‌ من بازم پتانسیل مردن رو دارم.»
ایلیا:«من مواظبتم... مثل تموم این سالا.»
_«تو خوبی‌ ایلیا... دوست دارم!»
ریز خندید و گفت:«حس می‌کنم داری وصیت‌نامه‌ات رو می‌گی!»
لحظه‌ای کوتاه فکر کردم و آروم ل**ب زدم:«نمی‌دونم. شاید...»
 
آخرین ویرایش
Similar threads Forum Replies Date
دلنوشته های کاربران 23
تایپ رمان 1
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
نقد توسط کاربران انجمن 1
بالا