در حال تایپ رمان تفنگدار عشق | Reihaneh-k83 کاربر انجمن یک رمان

Reihaneh-k83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/17/18
ارسال ها
17
لایک ها
43
امتیاز
40
#1
کد رمان:1444
ناظر رمان:cinder
نام رمان :
تفنگدار عشق

نام نویسنده :
Reihaneh-k83 @Reihaneh-k83


ژانر:
طنز - عاشقانه - پلیسی - معمایی

خلاصه :
روشنک دختری با دلی از جنس شیشه ، پشتکاری آهنین و اراده ای فولاد گونه. سروانی که در دل جدی بودنش ، برق شیطنت چشمانش همه را متعجب می سازد . کسی که در مسیر زندگی خود با 2 فردی آشنا می شود ، که پیمودن راه زیستن را برای وی سخت و دشوار می سازنند . کسانی که به واسطه ی یک ماموریت در اداره آگاهی ، که به عهده ی تیمشان گذاشته شده ، با یکدیگر آشنا می شوند . اینان که از هر غریبه ای برای او غریبه ترند ، با سپری شدن زمان اصلی ترین و صممیمی ترین اجزای زندگی روشنک می شوند.

مقدمه:
من یک تنفگدارم

سرسخت و آغشته شده با شیطنت

در میان دوستی و محبت می غلتم

تا عشق و احساس را جست و جو کنم

آری

من تفنگدار عشقم
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
237
لایک ها
4,301
امتیاز
3,013
#2

coch_1_-_copy_%283%29.jpg






نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید



لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Reihaneh-k83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/17/18
ارسال ها
17
لایک ها
43
امتیاز
40
#3
مقدمه:من یک تفنگدارم

سرسخت و آغشته شده با شیطنت

درمیان این گیتی سرارسر دروغ می غلتم

تا عشق و احساس را جست و جو کنم

و آنقدر می جویم

تا پلیدی و نژندی را بزدایم

آری

من تفنگدار عشقم


پارت 1:

با کلافگی نگاه دوباره ای به برگه ها و عکس های روبه روم کردم. هیچی ازشون سر در نمی اوردم. در حالی که با عصبانیت مقنعه سبز یشمیم رو از سرم در می اوردم، دوباره چشمام رو به سمت برگه ها سوق دادم. خواستم سرم رو بچرخونم که نکته ای توجهم رو به خودش جلب کرد. با چشمای ریز شده و چینی که از فرط تعجب روی پیشونیم باقی مونده بود ، خط درج شده روی پرونده رو خوندم:
محمد راقبیان به دلیل دیر زدن آمپول فلج اطفال، در راه رفتن مشکل بسیار دارد.
عجیب بود. هیچ کدوممون به این نکته توجه نکرده بودیم. از خوش حالی نمی دونستم باید چیکار کنم. با لبخندی که به هیچ وجه نمی تونستم پنهانش کنم بشکنی توی هوا زدم. دستامو به سمت آسمون دراز کردم و با صدای جیفیم گفتم:
- وای خداجونم! دستت طلا اوس کریم!
داشتم با خدا درد و دل می کردم که یهو در باز، و گروهبان محمدی با گارد وارد شد. منم هول شدم و اسلحه ای که کنارم بود رو برداشتم. با گذاشتن یه پام روی میز صندلی، چرخ دار چرمم رو به سمت عقب روندم . نشونه گیری کردم و خواستم شلیک کنم که دیدم محمدی قرمز شده و لپ هاش پر از باده. نگران از میز پایین اومدم و به سمت ستوان راه افتادم. با ترس دستمو و شونش گذاشتم و گفتم:
-هی. ستوان. هی. محمدی. هی یاروئه . هی. چی شدی؟
به زور دهنشو باز کرد و با خنده ل**ب باز کرد:
- ق.... قربان...... اس.... اسلحتون
دستمو از روی شونش برداشتم و به اسلحم نگاه کردم . با نگاه کردن بهش متوجه شدم این تفنگ آبپاشیه که رها اورده بود گذاشته بود تو اتاق . با فکر کردن به اتفاق صبح لبخندی گوشه ی صورتم جا خوش کرد . سریع به حالت جدیم برگشتم . و با خونسردی به ستوان محمدی گفتم :
جریان امروز رو فراموش کن و اگر فراموش نکنی 3 ماه باید کارگزینی کنترل مورس رو به عهده بگیری .
سریع احترام گذاشت . بله قربانی حواله ام کرد و رفت . هه می دونستم واحد مورس رو به سختی پاس کرده . از خوشحالی پیدا شدن یکی از معما های بزرگ و اصلی پرونده لبخند گنده ای زدم و به سمت پرونده رفتم . سریع جمع و جورش کردم . ظاهر شلخته و نامرتبم رو هم درست کردم . خودم رو به آینه ی قدی اتاق رسوندم . چشمای خاکستریم ، جدی تر از هر موقعی بود . لبای کوچکم که به نارنجی میزنه ، هرموقع که طرح لبخند روش بشینه الان کاملا بستست. خودم این رو می خواستم. هنگام کار اونقدر جدی بودم که گاهی خودم هم ، خودم رو نمیشناختم . با قدم های جدی و استوار از اتاق بیرون اومدم . خون تو رگام جریان پیدا می کرد وقتی احترام درجه های بالاتر رو نسبت به خودم می دیدم . تو دلم بهشون خندیدم و سوار ماشین شدم . وقتی دستم روی فرمون ماشین نشست ؛ فکرم به سمت روز هایی که بابا قرار بود منو بفرسته زیر دت یه سروان اخمو و خشک ، پرواز کرد. چون همه ی ستوان ها زیر دست یه سروان کار آموز هستن . اما من پامو تو یه کفش کرده بودم که پیش بابا باشم . طبیعتا بابا زیر دستاش همه سرگرد بودن . اما خوب چه می شه کرد . بالاخره رفتم و زیر دست بابای خودم شدم . همه فکر میکردن من یه سرگردم و ستوان ها و سروان ها بهم احترام می ذاشتند . با فکر کردن به احمق بودنشون و بی توجهیشون به درجه های زیر چادرم ، پوزخندی گوشه ی لبم جا خوش کرد . با ترفیع درجم اگه موافقت می شد می تونستم به طور رسمی کار خودمو توی ادراه شروع کنم ولی فعلا که جوابی نداده بودن . با بیرون اومدن نفسم از گلوم ، آهی هم خودش رو آزاد کرد . رفتم داخل و ماشین رو توی گوشه ی حیاط خونه پارک کردم . با خستگی رفتم توی اتاقم . خودمو با همون لباس روی تخت ولو کردم . اتاقم دم کرده بود . از گرما نمی تونستم راحت بخوابم اما با فکر حل پرونده فعلی کمی فکرم رو مشغول کردم و به خواب فرو رفتم .
 
آخرین ویرایش

Reihaneh-k83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/17/18
ارسال ها
17
لایک ها
43
امتیاز
40
#4
پارت2:

با شنیدن صدای روشنا از خواب پریدم . ولی از رو نرفتمو چشمامو بسته نگه داشتم. داشتم دوباره به خواب قشنگم رسیدگی می کردم که صدای جیغ جیغوی روشنا گوشم رو خراشید.

- پاشو اه زودباش دیگه روشنک.

با بی حوصلگی دهنمو باز کرم جوابشو دادم:

- د می ذاری بکپم یا می خوای به ادامه دادن چرت و پرتات برسی؟

- نمیذارم . میخوام ادامه ی سخنان گهر بارم رو برات بگم.

با شنیدن صدای لبریز از غرورش چشمامو باز کرد . دستی به موهام کشیدم و ملحفه ی نازک رو از روی پام کنار زدم ؛ بعد از کشیدن خمیازه ی مختصری ، توی چشماش زل زدم و گفتم

-حرفات بیش تر به حرفای گهر بار بدون ه شباهت داره.

ولی خوب بعد از شنیدن جیفش که منو صدا می زد از حرفم یکم ، فقط یکمی منصرف شدم.

-خوب حالا بسه دیگه چی کار داری کله ی سحر منو بیدا کردی؟

دستاشو با حالت با مزه ای به کمرش زد و عین این پیرزنا شروع به غرغر کردن کرد .

- بابا برات مرخصی رد کرده که جنابعالی با من بیای بیرون خریدای تولد رو کنی.

با اسم تولد مثل برق از جام پاشدم که روشنا خندش گرفت با حرص مرضی نثارش کردم و بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم.خوب اینجا که معلومه همه برای چی میرن. اومدم بیرون دیدم روشنا کلشو کرده تو کمدم دنبال لباسه. پاور چین و آهسته ، بدون اینکه تولید صدا کنم ؛ نزدیکش رفتم. دیدم نه بابا اصلا حواسش نیست با صدای ترسناک گفتم

- هو هو پخ.

با قیافه ی سکته ای روشو برگردوند .این قدر قیافش بامزه بود که پقی زدم زیر خنده . دستمو گرفتم زیر دلمو می خندیدم.اونم با حرص منو نگاه می کرد. من و روشنا باهم تو یه روز ولی با اختلاف سنی 3 سال به دنیا اومدیم . اون امروز وارد 23 سال و من وارد 26 سال می شم.خندم که بند اومد بهش گفتم:

- براچی کلتو کردی تو کمد من.

چشماشو مظلوم کرد و گفت:

- میدونی من چه قدر دوست دارم.

با قیافه و لحن پوکرفیسانه روبهش گفتم:

- خر شدم بردار.



نیشش گشاد کرد و عین قورباغه بالا پایین پرید . به تیپش نگاه کردم یعنی یه جورایی از پایین به بالا اسکنش کردم.شلوار جذب آبی نفتی ، مانتوی خوشدوخت آبی آسمونی و روسری آب نفتی که به شکل لبنانی رو سرش نشسته بود.سوتی کشیدمو گفتم:

- چه کردی.

پشت چشم نازک کردو گفت:

- ما اینیم دیگه.

اومدم لباس بپوشم گفت:

-روتختت برات گذاشتم.

بعدم رفت بیرونو دروبست . به تخت نگاه کردم . شلوار جذب سبز تیره مانتوی کوتاه سبز روشن و روسری سبز تیره .سریع پوشیدمشون و موهای قهوه ای روشنم که فر درشت داشت و تا پایین کمرم میرسید رو شونه کردم . از بغل کشیدمشون و خیلی محکم و سفت بستم. این کار باعث شد چشمام کمی کشیده به نظر بیاد . چون چشمام کاملا گرد بود و هیچ حالتی نداشت رفتم رو صندلی میز آرایشم نشستم یه خط چشم نازک بالای چشمای خاکستری کشیدم کشیدم و غرق لذت شدم. یه رژصورتی کم رنگ به ل*با*م زدم همینم زیاد بود من خیلی خوشگلم اعتماد به نفسم تو حلقتون سریع پاشدم و رفتم بیرون خیلی دوست داشتم وایسم تو حیاط درختای بهار نارنجو بو کنم ولی دیر میشد. پس سریع رفتم از گوشه حیاط سونوتا ی مشکیمو راه انداختم و تو کوچه منتظر روشنا شدم.اما تا اومدم شیشه رو بدم پایین چشمم به یه آینه ،کف ماشین، افتاد برش داشتم توشو نگاه کردم .اولین چیزی که دیدم، چشمام بود. با دیدنشون دوباره یادش افتادم . یاد کسی که که نمیدونم الان زندست؟ نیست؟ کجاست؟ چه شکلیه؟ با نا امیدی آهی کشیدم . کاش بابا هیچ وقت پلیس نبود. کاش. خوبیش این بود صورتم مثله همیشه خیس نبود.
 
آخرین ویرایش

Reihaneh-k83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/17/18
ارسال ها
17
لایک ها
43
امتیاز
40
#5
پارت 3:
باحس سوراخ شدن پهلوم برگشتم و روشنا رودیدم ؛ که داشت با عصبانیت پهلوم رو درل کاری می کرد . در این بین روشنک روشنک هم از زبونش نمی افتاد . متاسفانه این یکی از عادت های بدش بود . البته یکی ها . یعنی می شه گفت قطره ای از اقیانوس . از بس که این بشر عادتای بد داشت . با حرص رو بهش کردم و گفتم :

- چیه ؟

با خونسردس ذاتیش که متاسفانه به مامان رفته بود ، گفت:

-سه ساعته دارم صدات میکنم انگار نه انگار.

نفس عمیقی کشیدم و جوابشو دادم:

- تو فکر بودم .

دیگه حرفی نزدیم و به سمت پاساژ همیشگی راه افتادم. روشنا خواب بود . ملاحظه فرمودین ؟ اینم یکی از عادتای افتضاحشه. آخه یه کی نیست به این خواهر من بگه : (( مگه اومدی تو گهواره )) . روشنا هر موقع شبانه روز ، با هر کسی ، و در هر وضعی توی ماشین در حال حرکت می نشست؛ خواب زود مهمون چشماش می شد. به همین خاطر هم بابا نه ماشنشو دستش می داد، ونه براش ماشین می خرید . هه هه . اینقدر سر همین موضوع تا به حال اذیتش کردم، که نگو و نپرس. یه بار بهش گفتم : (( تو شب عروسیت تو ماشین خوابت می بره . داماد ناکام می مونه )) با فکر کردن به کل کلامون لبخند کوچیکی صورتم رو تزیین کرد. تو خواب مثل فرشته ها می شه فرم و شکل صورتش کاملا شبیه منه و فقط رنگ چشماش با من فرق میکنه . آبی تیره. آروم صداش زدم و باهم رفتیم تو ی پاساژ و دنبال لباس گشتیم . آروم آروم قدم بر میداشتم . موقع خرید همیشه آروم بودم . مغازه ها رو یکی یکی رصد کرد . ولی چیز جالبی به چشمم نمی خورد . بعد نیم ساعته عزم رفتن کرده بودم، که روشنا با ذوق یه لباسیو نشونم داد. یه پیراهن آبی کاربنی بود که دامن ساده و کوتاهی از جنس گیپور داشت که زیرش آستر میخورد . با لا تنش گیپور آبی کاربنی بود با آستر ، که یقه گردی داشت . آستیناشم سه رب بود و از جنس حریر . دامنشم آستری هم رنگ بالا تنه داشت و روشم با پارچه حریر چین های زیبایی داده شده بود . رفتیم تو . به فروشندش که یه دختر جوون بود گفتم:

- اون لباس کد 547 رو برام بیارین

بله ای گفت و رفت آوردش داد دستم. اتاق پرو دقیقا روبه روی میز فروشنده بود پیراهنو دست روشنا دادم . بعد از چند لحظه درو باز کرد درو باز کرد لبخندی روی لبش بود واقعا برازندش بود و به چشماشم میومد . با ذوق گفت :
- خوبه روشنک ؟


- یه چرخ بزن و پشتتو بکن

وقتی میچرخید دامنش چرخ می خورد

- آره عالیه . به چشماتم میاد

فروشنده با لبخند یه پارچه حریر آبی کاربنی و یه زنجیر اورد. پارچه حریر و مثل کمربند ساده بست و اوردش پشت حریر بلندش مثل دنباله بود . زنجیر روهم روی حریر مدل دار بست و به روشنا یاد داد چجوری ازش استفاده کنه . بعدم رفت . به ساعتم نگاهی انداختم . به روشنا گفتم سریع لباسشو در بیاره تا برای من چیزی بخریم . بعدم از اتاق بیرون اومدم .

در اتاق پرو رو بستم رفتم تا حساب کنم که دیدم خانمه نیست یکم منتظر موندم حوصلم سر رفت لباسارو سر سری نگاه کردم در همین حین چشمم به یه کت دامن شیک بادمجونی افتاد .

رفتم تو اتاق پرو بغلی و تنم کردم خیلیییی قشنگ بود و بهم میومد . سر استین هاش و یقه و پایینش شکوفه ریز سفید داشت . همزمان با بیرون امدنم روشنا منو دید و گفت

- خیلی نازشدی آبجی

- مرسی گلم
رفتم پول اونا رو حساب کردم . کفشم مطمئن بودم داره . خودمم داشتم . پس باهم از پاساژ بیرون اومدیم. سوار ماشین شدیم .پوف ترافیک افتضاحه. از سر حرص پوفی کشیدم . چقدر به مامان و بابا گفته بودم بریم روستای خونوادگی بابا تو کاشان . ولی هر دو مخالفن . بابا میگه موقعیت شغلی اینجا بهتره . سریع شیشه رو دادم پایین و نفسای عمیق کشیدم. این قلب ضعیف، منو از پا در نیاره خوبه . روشنا که حال خراب منو دید با نگرانی دریچه کولرو روبه من کرد. بهش لبخند زدم و دستشو فشردم تا مطمئن شه خوبم. گوشیه روشنا زنگ خورد. برش داشت و شروع کرد صحبت کردن ترافیکم کم کم روون شد.


- سلام مامان جون گل گلاب چطور مطوری؟

-

نگاهی به من کرد و به مامان گفت

- طبق معمول خاموشه شاید

-

- باشه چشم خداحافظ

با لحنی طلبکارانه به من گفت:

- خانم خانما گوشیتو خاموش کردی مامان نگران شده بود

محکم به پیشونیم کوبیدم که دستم پوکید هی تکونش می دادم تا دردش کم شه تو همین حال محکم به در خورد و باعث شد بیشتر تکونش بدم خنده ی روشناهم که هیچی اصلا بند نمی اومد. درد دستم که کمتر شد گفتم :

- حالا مامان چی می گفت؟

- گفت برید فروشگاه سر خیابون این لیستو بخرید
بعدم شروع کرد به خوندن لیست از توی موبایلش داشت یه ریز میخوند که با حرص و اخم گفتم:


- اهه بسه دیگه سرم رفت
دهنش رو که عین غار باز بود تا مورد بعدیو بگه بیشتر باز کردو گفت:


- ژله و کرم کارامل و توت فرنگی و بستنی وانیلی لیتری از فروشگاه و 3 تا بسته چیپس 5 کیلویی از مغازه حاج قاسم و 2 سطل ماست موسیر اینا مونده بود نخوندم . نیششو از این ور صورتش تا اونور به صورت هم زمان کش داد . صورتمو به شکل چندش برگردوندمو ایشی گفتم

- اونوقت مامان سه تا بسته چیپس و 2 سطل ماست موسیر می خواد ؟ تو دوباره پول مفتکی دیدی؟

- نمیدونی مفتکی خوردن چه حالی میده که؟

-نه که همیشه خرجاتو خودت میدی؟

-بابام که میده

- من حریف تو یکی نمیشم

-میدونم مارمولکم خودم . ازم تعریف نکنید . خواهش می کنم
و هی دولا می شد و دستشو روی سینش می ذاشت . نه .این بشر پرو تر از این حرفاست . روبه روی فروشگاهی که مامان گفته بود پارک کردم و گفتم :


- بپر پایین بگیر بیا
اخمی کردو گفت


- امر دیگه؟
نیشمو براش باز کردمو کارتمو بهش دادم گفتم :


- اینم بگیر
با عصبانیت رفت توی مغازه سر نیم ساعت برگشت تو ماشین با 4 ،5 تا کیسه پرو پیمون از خرید از خرید از سوپر مارکت به صورت تنهایی متنفر بود .
 
آخرین ویرایش

Reihaneh-k83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/17/18
ارسال ها
17
لایک ها
43
امتیاز
40
#6
پارت4:
با اومدن روشنا به سمت خونه روندم. تو ماشین سکوت همیشگی برپا بود. نه این که آدم کم حرفی باشم ، نه، به هیچ وجه. ولی بعد اون اتفاق کم تر حرف می زنم ؛ کم تر می خندم؛ بیشتر فکر میکنم و بیشتر آه عمیقی کشیدم . از نظر خودم طبیعیه . طبیعیه که کسی که چند سال با هاش زندگی کردی ، با گریه هاش گریه کردی ، با خندیدن هاش خندیدی ، وقتی خوشحال بود از اون شاد تر بودی و وقتی هم که غم مثل حریر روی چشمای قشنگشو میپوشوند ، خودتو به آب و آتیش می زدی تا یه لبخند رو ل*ب*ا*ش بیاری رو از دست بدی ، امیدت به زندگی کم بشه. ماشین رو گوشه پارک کردم .

بابا داشت روزنامه می خوند و مامان تلویزیون نگاه میکرد رفتم گونه ی هر دوشونو بوسیدمو بهشون سلام دادم جوابمو که دادن مامان گفت که مهمونا الان می رسم .چشمی گفتمو رفتم بالا طبقه ی پایین با پله های مارپیچ از طبقه ی بالا جدا می شد. طبقه ی بالا 5 تا اتاق داشت. سمت راستی مال من و بغلش مال روشنا بود از اون سه تا هم یکیش برای مامان بابا بود و اون یکی که یکم بزرگتر و با در چرمی بود اتاق کار بابا بود که فقط خودش توش میرفت و قرار شده بود بعد استخدام رسمیم تو اداره اجازه ی ورود من تو اون اتاقو صادر کنه. این 4 تا اتاق بغل هم بودن . اصلا دوست نداشتم به اتاق پنجم فکر کنم . اتاقی که تمام زندگیم و همه بهترین خاطره هام توش بود، حالا تبدیل شده بود به اتاق مهمان. چه اسم مسخره ای!

رفتم تو اتاق و یه دوش درست و حسابی گرفتم. لباسم رو پوشیدم یکم به وسایل آرایشیم نگاه کردم کلمو توشون کردم در حال دیدزدنشون بودم که در باز شد ای بابا این روشنا هنوز نمیدونه عین گاو سرشو نباید بندازه پایین و اعصاب منو به گند بکشه ؟ با اخم صورتمو بالا گرفتم که بهش چیزی بگم ولی اخمم از بین رفت و با دیدنش چشام برق زد آرایشی که کرده بود خیلی زیبا بود. یهو بادم خالی شد و گفتم :

- نامرد این طوری کی منو نگاه میکنه؟هان؟

خندید

-چیه؟ دوباره لنگ آرایشگری برای صورتت

-اوهوم

-من عرعرم مگه خوب بیا برات ارایش کنم

با اینکه خیلی دلم می خواست بهش بگم تو از اولم خر بودی. ولی به زور جلوی خودمو گرفتم. چون می دونستم میره و من عین گودزیلا باید بیام بیرون.

عین خری که بهش تی تاب داده باشن ذوق کردم و نشستم رو صندلی میز آرایشم. وقتی داشت آرایشم میکرد به مدل موهاش نگاه کردم موهای لخت مشکی و بلندشو دورش ریخته بود
-روشنا برگرد

با تعجب گفت :

_هان؟

- برگرد دیگه

وقتی برگشت موهاشو به شکل پاپیون گوشه ی سرش درست کردم .موهاش اینقدر بلند بود که قسمتیشون رو که با کلی پیچ و تاب از لای پاپیون در آورده بودم تا به شکل بند پاپیون باشه تا زیر کمرش می رسید .

بچم تا موهاشو دید ان قدر ذوق زده شد که نگو 4،5 تا ماچم کرد و بین هرکدومشون میگفت مرسی روشنک جونم، ،مرسی آبجی بزرگه . بهش گفتم :

--اگه می خوای تشکر کنی یه ارایشو درست و حسابی بکن منو

با دقت به کارش نگاه کردم . چشمای خاکستریمو توی حصار خط چشم مشکی قرار داد و با سایه نقره ای و مشکیی، رنگی بودنشو نمایان تر کرد. خواست لنز خاکستری رو از توی کشو در بیاره که گفتم :
- لازم نیست .
تعجب کرد . کم پیش میومد از لنز هم رنگ چشمام استفده نکنم . لنر رو روی میز گذاشت و با شک پرسید :
- چرا ؟ یعنی باور کنم که نمی خوای اون لکه سرمه ای و بپوشونی؟
با اطمینان و لحنی محکم جوابشو دادم :
- نه . دیگه نیازی نیست .
با صدای آروم تر ادامه دادم :
- شاید اون رنگ چشماشو نپوشونه
نشنید. شایدم....منظورمو نفهمید. چون حواسش نبود . چون....اصلا اون زمان نبود. با لحن قبل از شک و تردیدش گفت :من که خیلی وقته گفتم نیازی نیست.
ریملی که خیلی دوسش داشتمو بزد تا مژه های بلندو مشکیم ناز تر بشه. یه رژ گونه و رژگلبهی هم برام زد تا آرایشم تکمیل شه باذوق ازش تشکر کردم می خواست بره بیرون که صداش زدم و ناخناشو با لاک آبی کاربونی رنگ زدم و روشو طرح دادم.

روشنا هم با دقت رو انگشتام یه کاری کرد که خیلی خوشگل شد ولی من نفهمیدم چی کار داره می کنه .

وقتی روشنا رفت بیرون موهامو سشوار کردم و ساده دورم ریختم ویه تل نقره ای تیره با شکوفه های بادمجونی روی موهام گذاشتم از توی آینه یه ب*و*س قشنگم برای خودم فرستادم . کفش پاشنه 5 سانتیم رو پوشیدم و بندهاشو بستم از اتاق بیرون اومدم و برای احتیاط درشو قفل کردم و کلیدشو توی گلدون کنار در گذاشتم. نرده ها بهم چشمک میزدن اما مهمونا پایین بودنو زشت بود وگرنه می رفتم. والا . من فقط از نگاه چپولکی مامانم هراس دارم . وگرنه من ؟ خجالت ؟ اونم از مهمونا ؟ پس خانومانه از پله ها پایین رفتم . اول با فامیلای بابا با فارسی بعدم با فامیلای مامان به آلمانی احوال پرسی کردم . البته همشون فارسی بلد بودن ولی من همیشه آلمانی باهاشون صحبت میکردم البته نوه های مادر جون(مامان مامانم)ایرانی اصل بودن و باباهاشون ایرانی بودن با اونا فارسی صحبت میکردم. با روشنا رفتیم ته حیاط که اکیپ جوونا بود. اصلا حواسشون به ما دوتا نبود آخه رها و رویا ویالون و گیتار میزدن و رهام آهنگ می خوندند. خلاصه سه قلوها مجلسو می چرخوندند. با دقت به آهنگ گوش دادم . از آهنگش فهمیدم باید قشنگ باشه
 
آخرین ویرایش

Reihaneh-k83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
7/17/18
ارسال ها
17
لایک ها
43
امتیاز
40
#7
پارت 5:
بانو جان

فرفری موی غزل ساز منی

بانو جان

عشق خاموش غزل های منی

بانوجان

تو از این حال دلم بی خبری

بانوجان

جز دل من به کسی دل ندهی

بانوجان،بانوجان،بانوجان

دل من گرمای دست تورا میخواهد

برق اغوا گر چشمان تورا میخواهد

باد هم اغوای این همه موی فر شد

اهنگ بانو جان/امیر حسین گلاب

وقتی خوندنشون تموم شد براشون دست زدم . رفتم جلو و با لحن دانش آموزی گفتم:

-آقا اجازه اینایی که گفتین شامل موهای فر درشتم میشه؟

رها با خنده گفت

-- اگه اون موفرفری وروجک شیطون فامیل ما باشه چرا که نه؟

تارا به پسری شاره کرد و گفت:روشاک جان ، اینم روشنک و خواهرش روشنا صاحب تولد . با شنیدن اسمش قلبم از جا کنده شد . حس کردم به قدری تند می زنه که همه صداشو بشنون . جلوی دیدم کاملا تار بود . همه می دونستن روشنکی که تو سخت ترین شرایط شغلیش دووم اورده ، توی این مسئله کم میاره . به روشاک نگاه کردم یه پسر قد بلند . بهش می خورد 30 یا 31 سالش باشه . هنوز بابت ا سمش توی شک بودم . دست و پاهام می لرزید اما لرزششون نا محسوس بود. اولین عک العمل از جانب اون ود

-روشاک زند هستم 30 سالمه

-خوشبختم ولی... به جا نیوردمتون

- پسر سرهنگ زند هستم . همکار پدرتون

سرهنگ زند رو می شناختم ولی تا حالا در مورد خانوادش تحقیقی نکرده بودم . زند دوست قدیمی پدرم بود . از تعجب زیاد ، نا خود آگاه کشیده گفتم :

  • آهان
شیطون نگام کردو عین خودم گفت

- بله

روبه تارا گفت:

--بقیه رو معرفی میکنی؟

رادوین و تارا همزمان گفتن:

- بعد شام . گشنمونه

همه خندیدیم روبه روشاک گفتم:

خدایی ببین چه زوج خلاقی داریم؟ هماهنگی تاکجا؟

نگرانیم برطرف شده بود . با روشنا رفتیم سر میز های سه نفره کوچولوی تو حیاط تا شام بخوریم . روشاک گفت:

- منم اومدم

- خوش اومدی
غذا که تموم شد مهمونا کم کم متفرق شدن و ما جوونا رفتیم تو حیاط . شروع کردم به معرفی کردن بروبچ.

- ایشون آقا رادین 29 ساله پسر عمه مهسان عمه ی بزرگمه و ایشونم خانومش تارا خانوم 25 ساله و اون دختر بچه ی ناز 4 ساله که چشمایعسلی داره دخترشون تیارا ست.

-- هنگامه دختر 20 ساله عمو آرسان و آپامه جون،رها و رهام و رویا سه قلوهای 25سالمه موزیسین خانواده فزندان عمه پریسان و آقا سعید هستند.این از خانواده پدریم.خانواده مادریم هم از مهردوخت دختر 26 ساله خاله مهرانه و آقا حسین و نوید پسر 28 ساله دایی مهرداد و نورا جون تشکیل میشن. منو روشنا رو هم که تارا معرفی کرد.

روشاک با لحن زاری گفت:

--نگو بازم هستین؟

با خنده گفتم

-- نه . تموم شد

--خدا رو شکر من روشاک 30ساله و خواهرم روناک 25 ساله فرزندانه رونا به منش و سرهنگ سپهر زند هستیم.

یکم دیگه حرف زدیم بعدش رفتیم بالا و کادو هارو باز کردیم. عمه مهسان و آقا حمید یه روسری قشنگ برای من و روشنا اورده بودن.

تارا و رادین هم برای هر کدوممون یه عطر گرون قیمت و خوش بو اورده بودن.هنگامه اینا هم دامن چین دار مشکی که یک پاپیون گوشش داشت برای من اورده بودن.

یه دامن لاله ای هم برای روشنا اورده بودن.

از هنگامه تشکر کردم و خواستم کادوی بعدی رو باز کنم که رها گفت:

-- روشنک ما داریم میریم کادوی ما رو باز کن .

--باشه......اوممم ..کدومه؟

رهام به سمت میز رفت و یه جعبه ی بزرگ در اورد و گفت

--این از طرف ما سه قلوها به توعه.

بعدش رفت یه جعبه هم اندازه ی اون با کاغذ کادوی متفاوت داد به روشنا و گفت:

--اینم برای روشنا خانم .

ازشون تشکرد کردیم ولی وقتی بازش کردم دهنم از تعجب باز موند. نه این امکان نداشت .همون گیتاری که بغل پاساژ دیده بودم و خواستم بخرم ولی رویا نذاشت.سریع بلند شدم رویا و رها رو بغل کردم و دوباره ازشون تشکر کردم.

آقا جون و خانم جون(پدر بزرگ و مادربزرگ پدریم)یه سرویس طلا ی قشنگ اوردن و کلی من و روشنا رو شرمنده کردن.

خاله مهرانه هم برای من یه مانوی کرم که شکوفه های قرمز و زرد داشت خریده بود و برای روشنا هم یه مانتوی گلبهی رنگ که توش از پارچه های گل گلی صورتی استفاده شده بود و انصافا به تنش می نشست اورده بودن.نورا جون و خانواده هم یه کارت هدیه که نمیدونم مبلغش چه قدر بود .خیلی دوست داشتم وارسیش کنم ببینم چه قدره ولی خوب زشت بود . تارا و روشنا هم که عادت منو میدونستن با چشم و ابرو اشاره کردن آبرو داری کنم. مادر جون و پدرجون(مادربزرگ و پدر بزرگ مادریم) هم کارت هدیه. یعنی انقدر حرص خوردم که نگو خوب حداقل مبلغش رو می نوشتن دیگه.اه. روشاک هم از طرف خانوادش یه گردنبند یا زنجیر نازک که وسطش یه فرشته ی کوچولو داشت برای من و دستبند ظریف نقره برای روشنا اورده بود.از روشاک که تشکر کردم بابا اومد سمتم و گفت:


--خوبه حالا نوبت کادوی ماست

و یه دونه پاکت داد دستم.خیلی تعجب کردم آخه مامان و بابا هیچ وقت برای تولدم بهم پول نمیدادن.مامان که تعجبم رو دید گفت:

--پول نیست .اینطوری چشماتو قلمبه نکن

--پس چیه
 
Similar threads Forum Replies Date
دلنوشته های کاربران 23
تایپ رمان 1
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
نقد توسط کاربران انجمن 1
بالا