در حال تایپ رمان صاحب قلب یک خون آشام | n.ghasemi کاربر انجمن یک رمان

n.ghasemi

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/26/18
ارسال ها
33
لایک ها
555
امتیاز
2,590
#1
کد رمان: 1445
ناظر: PaRIsA-R



نام رمان : صاحب قلب یک خون اشام

نویسنده: n.ghasemi \ کاربر انجمن یک رمان

ژانر : تخیلی عاشقانه

خلاصه : داستان درمورد دختری به اسم سارا‌... سارا نیوتون دختری که عاشق ماجراجویی و تصمیم میگیره ماجراجوییشو از جزیره ای به اسم اژدها شروع کن.....

ازش چیزی نمینویسم تامزه اش نپره.....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,415
لایک ها
18,725
امتیاز
5,723
سن
21
محل سکونت
تهران
#2
coch_1_-_copy_%283%29.jpg



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

n.ghasemi

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/26/18
ارسال ها
33
لایک ها
555
امتیاز
2,590
#3
اول یه توضیح بدم جزیره اژدها یه جای واقعی هست و اینکه رمان خارجی هست...‌

❤سارا❤
اخه الان وقت بارون گرفتنه.... غلط کردم که مثلا ماجراجویی مو از اینجا جزیره اژدها شروع کنبودن وهام کاملا خیس شده بود و دورم ریخته بود. همون لحظه پام لیز خورد و رفتم توی لجن ها. بلند شدم و لنگون لنگون راه‌ افتادم حس کردم یه چیزی به سرعت نور از بغلم رد شد.... چیزی با شتاب بهم برخورد کرد و خوردم به د‌رخت.....
❤ ارتور❤
بازم شروع شد . دورمون حلقه زده بودن و ما سه نفر بودیم... من.... فلورا... لیام.... و بازم درگیری شروع شد.. به چیزی برخورد کردم اما توجه نکردم و ادامه دادم...... درگیری تموم شده بود برگشتم به چیزی که خورده بودم نگاه کردم نه ادم.... رفتم بالا سرش و یه دستش و زیر کمرش و بلندش کردم و دوئیدیم....
این رمان دومیم لطفا لایک کنید
 

n.ghasemi

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/26/18
ارسال ها
33
لایک ها
555
امتیاز
2,590
#4
بلندش کردم و دوئیدم... گذاشتمش روی تخت خودم و اومدم پایین.... فلورا:« وقتش برگردیم پیش کارولین و الکس» من:« باشه اول باید حافظه ی دختر رو پاک کنیم.»
❤ سارا❤
چشام و باز کردم و از روی تخت بلند شدم... اینجا اتاق من نیست که! همه اتفاق ها از ذهنم رد شد. بارون... برخوردم به درخت... و اون درگیری غیر طبیعی( به خاطر سرعتشون) از تخت اومدم پایین و در اتاق و باز کردم و اومدم بیرون. از پله ها اومدم پایین.... و رفتم سمتی که صدای صحبت می اومد. زمانی که رسیدم بهشون با صدای نسبتا بلندی گفتم:« سلام» ‌. برگشتن سمتم و دختر بلند شد اومد سمتم... اون به طرز باور نکردنی زیبا و باوقار بود... صورتی سفید بدون هیچ گونه لکی و چشمای سبز... امد کنارم و دستش گذتشت پشت سرم و به سمت جمع هدایتم کردو گفت:« سلام... من فلورام اسم تو چیه.» من :« سارا... سارا نیوتون.» سرشو تکون داد دستش و گرفت سمت یه پسر گفت:«اسمتم مثل خودت زیباست... اون لیام... و اینم آرتور.» لیام بهم لبخند زد... برگشتم سمت ارتور.... خدای من اون خیلی خیلی خوشگل وزیبا بود... می خواستم چشمام ازش بگیرم اما یه نیرویی از طرف اون من و به طرف خودش جذب میکرد... با پوزخند نگاهم میکرد. برای یه لحظه پوزخندش عمیق تر شد و لحظه بعد صورتش و ازم گرفت و به فلورا نگاه کرد
 

n.ghasemi

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/26/18
ارسال ها
33
لایک ها
555
امتیاز
2,590
#5
به فلورا نگاه کرد . فلورا من و به سمت مبل هدایت کرد و من و پیش خودش نشوند. فلورا:« سارا! می خوام یه کاری کنم شاید یکم درد داشته باشه.» گیج سر تکون دادم.
فلورا به چشمام نگاه کرد و بعد چند ثانیه سرگیجه گرفتم.! اما به ثانیه نکشید که سرگیجه جاش و به سردرد وحشتناک داد. با دستام سرم و فشار دادم و صدای جیغم بلند شد. بعد چند لحظه که صورتش و ازم گرفت و دردم اروم شد.
❤آرتور❤
با تعجبی که از فلورا بعید بود برگش سمتم. فلورا:« نمیشه!.. نمی تونم.» لیام:«یعنی چی که نمی تونی؟.» فلورا:«یعنی نمی تونم وارد ذهنش بشم.»من:« یعنی چی؟... تو وارد ذهن همه میشی. خون اشاما، گرگینه ها، حتی انسان ها.» چند لحظه سکوت شد که فلورا با تردید گفت:« پریا چی؟.» لیام:« بس کن فلورا. دیگه پریا وجود ندارن.» ناراحت سرش و انداخت پایین. فلورا:« خب امتحانش که ضرر نداره..». من:« باشه امتحان می کنیم.» مطمئنم که اون یه پری نیست. من خودم اخرین پری رو کشتم.. مارکوس! همون که باعث از بین رفتن خانواده ام شد. ایستادم جلوی سارا و به چشماش نگاه کردم. امکان نداره اون الان باید از درد‌ به خودش بپیچه نه به من نگاه کنِ. فلورا:«دیدی نمیشه.» این امکان نداره
❤سارا❤
پریا!،خون اشاما؟!،گرگینه ها؟!. دارن چی میگن؟ افسانه میگن.؟ لیام:« حالا چیکارش کنیم. فلورا:«ارتور! اون یه پری.» کی پری؟ من؟ ارتور:« اون می تونه یه برگ برنده باشه.» بالاخره زبون باز کردم و گفتم:« چی دارین میگین.» صدام تحلیل رفت بود. همون لحظه صدای شکستن شیشه ها و حدود ۱۵ نفر با لبابود. ریختن داخل. لیام:« لعنتی...» سه نفرشون دایره ای ایستادند و درگیری شروع شد.
فقط ۷ نفر دیگه مونده بودن خستگی از حرکاتشون پیدا بود. جالب اینجا بود که هیچکس به من توجه نمی کرد. ناگهان بازوم کشیده شد و درد غیر تحملی و حس کردم.و جیغم بلند شد.
 

n.ghasemi

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/26/18
ارسال ها
33
لایک ها
555
امتیاز
2,590
#6
جیغم بلند شد. و همه جا ساکت شد. چشمام و باز کردم. مشکی پوش ها افتاده بودن و میلرزیدن درست مثل کسی که تشنج کرده. دستم کشیده شد و از پنجره پرت شدم پایین. با اینکه ارتفاع کم بود ولی پام درد گرفت و آخم بلند شد. ارتور:« فلورا!» فلورا:« می خواستم امتحان کنم.»
و ماشینی جلوم ایستاد و فلورا من و پرت داخل و خودشم سوار شد ارتور هم جلو نشست و مرد یونیفرم پوش پا روی گاز گذاشت. بعد از چند دقیقه جلوی کشتی نسبتا کوچکی ایستاد. فلورا پیاده شد و من هم پیاده شدم و پشت فلورا حرکت کردم. قدم هام و تند تر برداشتم تا بهش برسم. اون نسبتا سریع حرکت میکرد، وارد کشتی شدیم و روی صندلی های روی عرشه ی کشتی نشستیم
( ۴۰ دقیقه بعد )
شب شده بود و ما بعد خوردن شامی که فقط من خوردم و دوباره روی عرشه نشستیم و فلورا هر ۲ دقیقه یه چشم غره به لیام میرفت‌ . توی این نیم ساعت فهمیدم که لیام و فلورا ازدواج کردن و قراره بریم جزیره دیگه پیش الکس و کارولین.و از همه وحشتناک تر و واقعر تر انکه اون ها خون اشام هستند. و من هنوز هم منتظرم که با سیلی یا لیوان اب از خواب بیدار بشم.
فلورا:« من حوصلم سر رفت شما از سکوت خسته نشدید.؟» لیام خیلی تند و با لحنی که عصبانیت ازش پیدا بود گفت:« انتظار داری چیکار کنیم. اگه تو اون کار و نمیکردی شاید الان میتونستیم کاری کنیم.»
فلورا فقط یه نگاه ناراحت به لیام انداخت و سمت پله هایی رفت که به سمت اتاق ها میرفت رفت ازشون پایین رفت، چند دقیقه بعد لیام هم از همون راه رفت.
❤ارتور❤
دارم دیوونه میشم! این دختر همه ی ذهنم و درگیر کرده من به این دختر یه حس خاص دارم . سارا از جاش بلند شد و به سمت پله ها رفت. الان خودم تنها بودم و بهتر میتونستم فکر کنم. می خواستم فکرم و روی کارامون و اون خون اشام ها، و اینکه من هنوز قدرت کامل رو ندارم و باید جفتم رو پیدا کنم. من جفتم رو پیدا کرده بودم اما اون لیاقت نداشت. و جالب اینجاست که همه میگن اون جفت تو نبوده . مگه عشق چیزی دیگه ای هست؟!!. با صدای جیغ دوئیدم سمت صدا و در ۲ ثانیه وارد اتاق و منبع صدا شدم که اتاق سارا بود. فلورا بالا سر سارا ایستاده بود و اروم باهاش صحبت میکرد . فلورا:« نفس عمیق بکش... دم باز دم.» ولی اون فقط میگفت مارکوس! اون مارکوس رو میشناس
 

n.ghasemi

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/26/18
ارسال ها
33
لایک ها
555
امتیاز
2,590
#7
اون مارکوس و میشناس. فلورا:« اروم باش» کم کم اروم شد. فلورا:«‌حالا بگو چه خوابی دیدی.» سارا:« خواب مردی و دیدم با خالکوبی روی گردنش که دنبالم میدوئید و می گفت من منتظرتم.» امکان نداره من اون و کشتم! لیام:« بهتره اول بفهمیم که اون پری هست یا نه.» فلورا:«من مطمئنم! جیغی که زد و یادتون نیست؟» من:« بهتره امتحان هم بکنیم.،» کشتی ایستاد و فلورا بلند شد. فلورا:« رسیدیم! بریم خونه بعد یه کاری میکنیم.» و دست لیام و گرفت و رفت بیرون. سارا با ترس و تعجب بهم نگاه میکرد. من:« بلند شو بریم یه کاری بکنیم.» و از اتاق اومدم بیرون و رفتم بالا پیش لیام ایستادم.
❤سارا❤
دروغ چرا! من ماجراجویی دوست دارم و اگه من ادم خوبه باشم خیلی هم لذت می برم!
از اتاق اومدم بیرون و رفتم بالا با دیدن ارتور که با این همه اتفاق بازم نسبتا لباسش تمیز بود بر خلاف من که تاپ سفیدم خاکی و گلی بود و شلوار جین ام پاره شده بود. دست کشیدم به تاپ ام و یکم تمیزش کردم. همراه فلورا داخل ماشین نشستم و بعد چند دقیقه وسط جنگل ایستاد. پیاده شدیم. خیلی جنگل اشنا بود. من:« جزیره فلورس !؟» فلورا:« اره. درسته.» به خونه که درون تاریکی وحشتناک به نظر میرسید. پشت سر فلورا به سمت دختر و پسری که درحال صحبت بودن رفتیم. فلورا که به دختر رسید اون و به اغوش کشید و زمانی که خوش و بش به اتمام رسید فلورا به‌سمت من اشاره کرد و گفت:« این همونه.!.. سارا.» دختر و پسر برگشتن‌ سمتم. مثل تمام کسانی که امروز دیده بودم زیبا بودن. دختر؛:« من کارولین هستم!... این هم الکس هست.» و به پسرِ کناریش اشاره کرد.، مثل تمام طول امروز سر تکون دادم.؛
روی مبل های سالن نشسته بودیم و فلورا با خوشحالی به ساعت نگاه میکرد. بعد از نگاه به ساعت با خوشحالی بلند شد. فلورا:« وقتشه!» وقتشه؟ وقت چی؟ کارولین با شمع اومد سمتم و دستم و گرفت. دستم و کشیدم که محکم تر گرفت و با اطمینان بهم نگاه کرد و شمع و زیر مچم گرفت. سوزش خیلی خفیفی داشت. اون یکی دستم و گرفت و کار و تکرار کرد.
درد شدیدی احساس کردم. صدای جیغم بلند شد. دستم و از دست کارولین کشیدم بیرون.، دردم اروم نمیشد و صدای جیغم بلند تر شد. بعد از چند دقیقه دردم اروم شد. همه چیز و تار میدیدم. پلک هام افتاد روی هم دیگه و اخرین چیزی که شنیدم این بود که« چرا نشونش نصفه است.»
 

n.ghasemi

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/26/18
ارسال ها
33
لایک ها
555
امتیاز
2,590
#8
❤ ارتور ❤
فلورا :« چرا نشونش نصفه است .»به مچ دستش نگاه کردم .‌من :«باید کاملش کن.!».
لیام :« این طول می کشه !... برای نبرد لازمش داریم .». کارولین :« اگه خودش تنها باشه! » فلورا :« ما که نمی تونیم کمکش کنیم .» . الکس :« ارتور می تونه .». اگه برای نبرد‌ کمکمون کن ، راحت تر پیروز می شیم . ! هرچند الان هم راحت می تونیم پیروز بشیم .! . من :« اون می تونه کمکمون کنِ.» با پایان حرفم بحث اون 4 نفر بدون دخالت من شروع شد ....
سارا تا چند دقیقه دیگه بیدار میشد .! و من با هر نفسی که میکشیدم عطر سارا رو استشمام میکردم و بیشتر دلم خون می خواست . خون هر کسی نه ! خون سارا‌.!!
سارا تکونی خورد و با نالهچشماش و باز کرد . فلورا به سرعت اب اورد و به خوردش داد. حالش که بهتر شد کارولین گفت:« درد داری ؟». با گیجی سرش و بلند کرد و گیج نگاهمون کرد . کارولین یه بار دیگه سوالش و تکرار کرد . کارولین :« گفتم درد داری .؟» سرش و به چپ و راستبع علامت بود
تکون داد. فلورا :« فکر کنم گرسنه باشه ؟». کارولین با لبخند سمت دیگه ی سارا نشست . کارولین :« یک شنبه است ! ناهار با شماست.» پسرا با ناراحتی به سمت اشپزخونه حرکت کردن و من هم به ظاهر پشتشون اما همه ی ذهنم و بوی لذت بخش سارا گرفته بود
❤ سارا ❤
به نشونم نگاه کردم . یعنی واقعا ممکنه من یه پری باشم ؟ خون اشام ها و گرگینه ها وجود داشته باشن ؟ شاید دارم خواب می بینم .؟..... کارولین :« مطمئن باش که تو پری هستی . و ما هم خون اشامیم . » از کجا فهمید دارم به چی فکر میکنم ؟.
فلورا :« نگران نباش ما فکرت و نمی خونیم .». با تعجب نگاهش کردم . من :« مطمئنی فکرم و نمی خونی ؟» فلورا :« بالا خره حرف زد . اره مطمئن باش فقط حدس زدیم به چی فکر می کنی.». کارولین :« الان حدس میزنم کلی سوال توی ذهنت میتونی هر چقدر خواستی سوال بپرسی .!»
من :« هر چی باشه ؟». کارولین :« اره .»
من :« مارکوس کیه ؟» . با کمی تاخیر فلورا جواب داد :« اونم یه پری بوده... یا هست. اون می خواست که همه زیر سلطه اش باشن.... » بقیه اش وکارولین ادامه داد :« بعد از اینکه که مرد... یا کشتنش .، پسرش جیمز راهش و ادامه داد تا الان که نوبت اون که از دنیا پاک بشه....». نمایی که از مارکوس که در خواب دیده بودم در ذهنم نقش بست . سوال بعدی که مغزم و خیلی درگیر کرده بود و پرسیدم .من :« کی . مارکوس و کشته ؟.». فلورا و کارولین نگاهشون درون اشپزخونه و .... و روی ارتور چرخید. ارتور!.. یعنی ارتور مارکوس و کشته . ارتور نگاهش سمت ما چرخید. یعنی اون واقعا مارکوس و کشته ؟؟
 
Similar threads Forum Replies Date
مصاحبه با نویسندگان اختصاصی 2
مصاحبه با نویسندگان افتخاری 1
مصاحبه با نویسندگان افتخاری 1
مصاحبه با نویسندگان افتخاری 1
مصاحبه با نویسندگان افتخاری 1
بالا