انجمن یک رمان

مهمان گرای شما برای استفاده کامل از امکانات انجمن (ارسال رمان،مطالعه رمان ها) باید در انجمن عضو شوید. اگر آشنایی کامل با عضویت در انجمن را ندارید اموزش زیر را مطالعه کنید
آموزش ثبت نام در انجمن
جهت عضویت کلیک کنید

کامل شده رمان تحفه نجس | پريا قاسمى كاربر انجمن يك رمان

كدام شخصيت بيشتر مورد پسند شماست؟!


  • مجموع رای دهندگان
    28
وضعیت
موضوع بسته شده است.

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
256
لایک ها
2,266
امتیاز
3,113
#1
کد رمان :1038
ناظر: Sima.81

ویراستار: بهار قربانی
نام رمان: تحفه نجس
نويسنده: پريا قاسمى، کاربر انجمن يك رمان
ژانر: اجتماعى، عاشقانه، جنايي، پليسي
خلاصه:
مي‌خواهم از دردي بگويم كه بوي گنــاه و نجاستش، تمام شهر را پر كرده است.
دختركی نوجوان و شهرستانى، با مشكلاتي در پرورشگاه مواجه مي‌شود و مشکلاتی که او را مجبور می‌کنند تا براي تامین آینده و خوشبختیِ برادر كوچكترش، از آنجا فرار کند.
دست سرنوشت، او را به خانه‌اي می‌کشاند که خانهء فساد مي‌خوانيمش. در مابین این کشاکش‌ها، آشنایی با فردی، تقدیر دیگری برای دخترک رقم می‌زند
.

پ.ن: اين رمان براي افراد احساسى و روحيهء لطيف توصيه نمي‌شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

monika_m

معاونت سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
3/28/17
ارسال ها
197
لایک ها
2,578
امتیاز
2,933
محل سکونت
مشهد
#2


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست درتاپیک زیر اعلام کنید.


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.
** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **
با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
256
لایک ها
2,266
امتیاز
3,113
#3
پيش گفتار:
می خواهید بخوانید این نوشته‌های مرا... بدانید که دست رنج فکر، شب و روز من است.
پوزخندی زنید! تحقیری کنید، توهینی کنید، بدانید حاصل افکار من است!
اگر این نوشته‌های بنده‌ی حقیر بر دلتان نشست و لبخند بر لبتان آورد؛ با صلواتی بر اموات حلال کنید لبخندهایتان را!
من آن دست به قلم که می‌نویسد افکارش را؛ نه آن کس که نویسد برای جذب خواننده؛ متنش را.
من آن فرد لبخند زنان که می‌خواند عقایدتان را، نه آن خوش اندیش که می‌بیند فحاشیتان را.
به نقد خوب و درستتان محتاج هستم. نخواهم بخشید آن تخریب ساز نوشته‌هایم را.
بخوانید ز این نجاست روزگار لاکن؛ بدانید، ندارد "تحفه نجس" قصد توهین، به فرد و یا قومیت خاصی را.
#پریا_قاسمى

***
مقدمه:
می‌دانستیم نگاهت سر آغاز حبه‌ای شیرین بود.
آن‌ چنان شیرین که به نام عشق خواندیمش؛ لکن چنان از چشمان تو مست شده بودیم که یادمان رفت این زهری که دارد ما را سست، مغزمان را فلج و قلبمان را تسخیر می‌کند، همان گناه تلخی است که به اشتباه عشق شیرین خواندیمش.
جاوید آن قلب تپنده‌ای است که هرم نفس‌هایمان را مدیونش هستیم.
می‌دانی جاوید، تو آن حبه‌ی شیرینی که با تحفه‌ی نجسی عوضت کردیم.
گفتی از بطن تولد نافمان را با بدبختی بریدند، پس خوشبختی با ما دشمنی دارد.
تو گفتی باید ساخت با این بدبختی، شاید خوشبختی دلش به رحم آمد و به مای یتیم نگاهی هم انداخت.
ببخش جاویدمان! حرفت را زمین انداختیم وخواستیم خوشبختی را برایت بیاوریم اما افسوس بدبختت کردیم.
آهای زمانه! من مردم را می‌خواهم. این تحفه‌ی نجس ارزانی‌ات.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
256
لایک ها
2,266
امتیاز
3,113
#4
به نام حكيمي كه سوگند داد مرا به قلم
در شیشه‌ای را بی‌حوصله باز کرد و کفش‌هایش را بی‌هوا داخل خانه پرتاب کرد.
صدای جیغ مانندش را به گوش اهالی خانه رساند:
- هی بچه‌ها...! ببین چی آوردم براتون...! بیاین دیگه!
دخترها کنجکاو از صدای شیدا که مژده‌ی آوردن چیزی را برایشان می‌داد به سمت او جمع شدند و بعد از سلام و احوال پرسی بی‌رمق همیشگی، منتظر به او چشم دوختند.
ساغر بی‌حوصله رو به شیدا کرد و غرید:
- مگه ما علاف توییم شيدا؟ چی آوردی که این‌طور ما رو سر پا نگه داشتی؟ یاللّه کار داریم!
شیدا با خشم به او نگاه کرد و گفت:
- هوی...! مراقب دهن کثیفت باش! مگه کورین؟ پشت سرم آدم به این بزرگی رو نمی‌بینین؟
دختر‌ها مسخره او را نگاه کردند و بعضی‌ها پوزخند و بعضی‌ها فحش‌های کوچک و بزرگ نثارش می‌کردند.
با تعجب به عقب چرخید و با دیدن جای خالی شخص مورد نظرش اخم‌هایش در هم رفت.
زیر لب خشمگین زمزمه کرد:
- ای تو روحت دختره‌ی دهاتی! من رو کرده مسخره‌ی این تازه به دوران رسيده‌ها.
در اتاق که نیمه باز بود را کاملا باز کرد و رو به دخترک کز کرده در گوشه‌ی راهرو گفت:
- هی دختر! مگه نگفتم بیا تو؟ پس چرا عین موش کز کردی اون‌ جا؟ یالله بیا داخل!
دخترک، نامطمئن، دستان برادرش را گرفت با قدم‌های محکم و دلی لرزان وارد خانه‌ای شد که شیدا درب اتاقش ایستاده بود.
با ورودش به آن خانه شکه شد. میشد گفت حدود ده دختر در آن‌جا با وضع‌های نامناسبی حضور داشت.
درست است که در شهرستان بزرگ شده بود اما می‌دانست به این دخترها و این خانه‌ها چه می‌گویند.
ناخواسته اخمی کرد و برادرش را محکم به خودش چسباند.
صدای همهمهء دخترها از بدو ورودش خانه را پر کرده بود.
شیدا رو دخترها کرد و با صدای جیغ مانندش گفت:
- معرفی می‌کنم... یک عضو جدید. ببینید چه خوشگله!
دختر‌ها خندیدند و بی‌توجه به پسرک همراه آن، با او حرف می‌زند؛ اما دخترکمان با لبانی بسته تنها آن‌ها را نظاره می‌کرد.
- هی دخی! چرا فرار کردی؟ معتادی؟ خانواده درست و درمون نداشتی؟
صدای دختر مو شرابی حرف مخاطب قبلی‌اش را قطع کرد:
- به لباس‌هات هم که نمیاد بی‌خانمان باشی. بگو ببینم! این کاره‌ای؟
شیدا خنده‌ی مرموزی کرد و گفت:
- بچه‌ها از شهرستان فرار کرده. کسی رو نداره. خودش هست با همین یه‌دونه گل پسر خوشگل.
دخترها دوبار به سمتش هجوم آوردند. اخمش را تشدید کرد و سرش را پایین انداخت.
صدای لوتی گرانه‌ی زنی او را از این حال مسخره نجات داد.
- بچه‌ها دارید اذیتش می‌کنید. بیاید برید گمشید به کارهاتون برسید تا این دختره هم جا گیر بشه! دِ برید دیگه!
دخترها به ناچار بر حس کنجکاویشان غلبه کردند و به دستور ساغر از آن دخترک جدید دور شدند. چشمانش را به سیاهی زن مو بلوند دوخت.
تنش یخ کرد. حسی در آن نگاه بود که او را به لرزه انداخته بود.
ساغر هم همان‌گونه به تازه وارد گندمی رنگ چشم دوخت. نمی‌توانست از او چشم بردارد.
آن دختر با آن چشمان سبز او را به یاد خاطره‌ای تلخ می‌انداختو آن‌قدر تلخ که چشمانش پر از نفرت شده بود.
- اسمت چیه؟
بالاخره یک نفر در این خراب شده یک سوال مناسب از او پرسیده بود.
پلک آرامی زد و آب دهانش را قورت داد. میشد در تک به تک حرکاتش آرامش و اطمینان را حس کرد.
بالاخره انتظار ساغر اخم‌آلود را به پایان رساند.
- معصومه. اسمم معصومه است.
یک تای ابروان ساغر بالا پرید و پوزخندی بر لبان خود نشاند.
صدای شیدا دوباره به گوش رسید:
- ساغر حسودیت شد؟ دیدی چه صدای قشنگی داره. از تو هم قد بلند و خوشگل‌تره.
ساغر بی‌توجه به اراجیف بچگانه‌ی شیدا به معصومه چشم دوخت.
پوزخندش و حس سردی نگاهش به خاطر قد بلند و چهره‌ی زیبا‌تر از خودش نیست، بلکه به‌خاطر اسمی است که به هیج وجه مناسب این خانه‌ی لعنتی نیست.
نگاهش را به پسرک دوخت. سفید و تپل بود با چشمانی به رنگ سبز گربه‌ای. شاید هشت سالی را سن داشت.
لبخند محوی به چهره‌ی بدون احساس پسرک زد و پشت به آن‌ها کرد و به روی مبل زوار در رفته مشکی رنگ خانه جای گرفت.
بی‌توجه به تازه وارد‌ها تی‌وی را روشن کرد. چشمانش را به صفحه دوخت و با خود اندیشید:«یک قربانی دیگه.»
چشمان سبز تازه وارد عجیب بر روی مخش بود. او قبلاً آن چشمان را دیده بود؛ به همین سبزی و به همین معصومیت.
دوباره حس‌های منفور گذشته به سمت او هجوم آورده بودند و او را از خود بی‌خود کردند.
شیدا متعجب به ساغر چشم دوخت که با حرص به تی‌وی خیره شده است. برایش عجیب بود؛
ساغری که یکی از ضد ورزشی‌ها به‌خصوص ضد فوتبالی هست، چه‌گونه به بازی استقلال خوزستان با ذوب آهن اصفهان آن‌گونه خیره شده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
256
لایک ها
2,266
امتیاز
3,113
#5
- ببخشید خانم، میشه بگید ما کجا بریم؟!
صدای لطیف معصومه که شیدا را مخاطب قرار داده بود، اخم را بر چهره‌ی ساغر روا ساخت.
شیدا به او نگاه کرد و با لبخند زننده‌اش گفت:
- آره خوشگله. تو یه اتاق استثنایی پیش من داری. دنبالم بیا عروسک‌!
معصومه از صفت‌هایی که به او داده شد، اصلا خوشش نیامد. شاید به این دلیل که صفت‌های زیبا با لحنی بد به او القاع شده است. دستان پسرک را بیش‌تر فشرد و او را به همراه خود به اتاقی که شیدا او را استثنایی خطاب کرده بود آورد.
لبخند محوی زد. یک اتاق که نه، بلکه یک اتاقک استثنایی بود. شاید به زور پنج متری را داشت.
- خب دیگه، فعلاً این‌جا می‌مونی تا ببینیم با شما دوتا باید چی‌کار کنیم.
معصومه نگاهی مستقیم به شیدایی انداخت که با آن موهای رنگ شده‌ی پر کلاغی قصد پنهان کردن سنش را داشت؛ لکن خط‌های چروک دور چشم و لب‌هایش را نمی‌توانست با آن آرایش غلیظ پنهان کند.
- ممنون! همین هم خوبه.
شیدا لبخند مرموزی زد و گفت:
- خب، پس شما فعلاً این‌جا بساطت رو پهن کن، من برم بچه‌ها رو بفرستم سر کار! آها، راستی، الان مریم واستون رخت خواب میاره.
از تمام حرف‌های شیدا تنها کار دختران بود که برایش نا‌مفهوم واقع شده بود. آخر کدام کاری ساعت ده و نیم شب شروع می‌شود؟
لحظه‌ای تنش گر گرفت. انگار یادش رفته بود این راهی که درش پا گذاشته است در حوالیه مرداب است، نه دریا.
- خیلی ممنون پس!
شیدا بی‌توجه به او لبخند دندان نمایی به پسرک زد و لپ او را کشید و گفت:
- واو! چه پسر خوشگلی! شوهر من میشی؟
پسرک نه حرکتی کرد و نه لبخندی زد. همانگونه سرد و جدی او را می‌نگریست.
بالاخره لبانش کش آمد و به پوزخندی شبیه شد و رو به شیدا گفت:
- انگار شما تو شوخی‌هاتون هم به سنتون توجه‌ای ندارید.
لبخند به طور واضحی از لبان شیدا کنار رفت. متعجب به لحن و سخن بزرگسالِ پسرک، به چهره‌ی جدی‌اش خیره شد.
نامطمئن پرسید:
- چند سالته؟
پسرک جوابی نداد و همان‌گونه سرکش با آن چشمان سبز وحشی به او خیره شد.
معصومه که اوضاع را نابسامان می‌پنداشت، فوراً گفت:
- هشت سالشه خانم.
شیدا پوزخندی زد و از آن‌جا دور شد و همان‌گونه زیر لب فحشی داد که اخم‌های خواهر و برادر را درهم کرد.
معصومه با دقت به چهره‌ی برنز زن لاغر اندام خیره شده بود که چگونه با چهره‌اي درهم وسایل خواب را برای آن‌ها پهن می‌کرد.
به رسم ادب لبخندی زد و گفت:
- ممنون مریم خانم!
مریم بی‌حوصله پاسخ داد:
- خواهش.
به دیوار تکیه زد و نفسی عمیق کشید. صدای پسرک او را از حال و هوایش بیرون آورد:
- آجی معصومه، میشه سرم رو بذارم رو پاهات؟
لبخندی به حرف برادرش زد. او دلش غنج می‌رفت برای همین خواسته‌های برادرانه که سر تا سر عشق و محبت را در برداشت. با لبخند نابش به او نگاه کرد. آخر مگر میشد به این چشمان گربه‌ای و چهره‌ی سفید و گوشت آلود جواب منفی داد؟!
- عزیز منی تو. آخه این هم اجازه گرفتن داره قربونت بشم؟
پسرک خوشحال سرش را روی پاهای خواهرش گذاشت. دستان خواهرش را در دست گرفت و بوسه‌ای نرم زد.
آن‌قدر بوسه‌اش از احساس برادرانه پر بود که بغضی کوچک گلوی معصومه را به چنگ انداخت.
- آجی، نگران نباش! همه چی درست میشه.
معصومه نفسش را آه مانند بیرون فرستاد و گفت:
- تو که کنارمی دیگه نگران هیچی نیستم. می‌میرم اگه نباشی. یادت نره ما به‌خاطر اینکه کنار هم خوشبخت زندگی کنیم اومدیم شیراز! تا وقتی تو همین‌جور تو بغلم باشی و من صدات رو می‌شنوم، نگرانی واسم مثل یه شربت آبلیمو از اونایی که کوکب خانم درست می‌کرد، میشه. یادته شربت‌هاش رو؟
پسرک لبخند محوی زد و گفت:
- آره، یکی از دلایلی اینکه تابستون رو دوست داشتم همین بود.
معصومه دستی بر سر برادرش کشید و گفت:
- بخواب عزیز خواهر، بخواب!
پسرک به اطاعت از خواهرش چشمانش را بست و در رویایی کودکانه غرق شد. معصومه همان‌گونه که بر دیوار آبی رنگ اتاقک پنج متری تکیه داده بود، به رفت و آمد دخترانی نگاه می‌کرد که با وضعی نامناسبی در حال جنب و جوش و خداحافظی بودند.
دلش می‌خواست درب اتاق را ببندد تا دخترانی که در آینده نه چندان دور خود، او هم یکی از آنان میشد را نبیند؛ اما نه توانی داشت و نه حوصله‌ای. چشمانش را بست و به اعماق وجود خودش سفر کرد. او از این زندگی چه می‌خواست؟
آیا فرار راه درستی برای خوشبختیشان بود یا فقط یک عمل جاهلانه؟
تلخی زندگیش‌اش از کی شروع شد؟
با دقت که فکر کرد دریافت دقیقاً از زمانی که آن سانحه تصادف برای پدر و مادرش رخ داد و او علاوه بر داغ عزیز مزه‌ی آوارگی را هم حس کرد.
بوی عطر تند و تیزی به مشامش رسید.

آرام چشمانش را باز کرد و به ساغری روبه‌رو شد که با آن چشمان بادامی مشکی رنگش با دقت به او خیره شده است. خیرگی که حتی از پلک زدن هم غافل است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
256
لایک ها
2,266
امتیاز
3,113
#6
كمي معذب جابه‌جا شد و سر برادر كوچكش را بر روي بالشت گل‌گلي فيروزه‌اي رنگ گذاشت.
نگاهش را به سمت ساغر تكيه داده به ديوار انداخت و خيلي آرام گفت:
- چيزي مي‌خوايد؟
ساغر اما در دنيايي ديگر سير مي‌كرد. دنيايي كه با خود و تفكراتش، گذشته‌اش هم همراهش بود و سوالي كه از بدو ورود دخترك ذهنش را عجيب به بازي گرفته بود.
«آخر چرا؟!»
چرا بايد با ديدن آن دو چشم سبز و آن چهره‌ي جدي و معصوم به ياد تلخي گذشته‌اش بيافتد. او بايد اعتراف مي‌كرد از سبزي چشمان آدميان بيزار است. تكيه‌اش را از ديوار گرفت و زانواني كه بغل زده بود را از حصار دستان آزاد و رو به جواب معصومه گفت:
- مي‌دوني اينجا كجاست؟!
دخترك متعجب از جواب ساغر كه هيچ ربطي به سوال او نداشت ابرويي بالا انداخت. سوال آن زن مو بلوند يقينا تلخ‎ترين سوال دنياست؛ زيرا جوابي دارد به تلخي سوال.
لبخند محزوني زد و نگاهش را از چشمان بادامي زن مو بلوند گرفت و به چهره‌ي سفيد و گوشت‌آلود برادرش انداخت.
- بله. مي‌دونم اينجا كجاست.
جواب محكم و غمگين معصومه دل ساغر را لرزاند. صداي لطيفش كه حقيقتي محض را از زبان معصومانه‌ي دخترك به ساغر رساند، رنجش را بيشتر كرد.
- چرا اومدي اينجا؟ فكر مي‌كني اگر اينكاره بشى زندگيت عالي ميشه و تو هم به اوج خوشبختي ميرسي؟ نه جانم. نه تنها يه چندرغاز گيرت مياد بلكه عذاب وجدان و شرم از خودت عين خوره مي‌افته به جونت و تا خودت رو خلاص نكني ولت نمي‌كنه. راهي كه اومدي اشتباست.
معصومه متحير به او نگاه كرد. او بارها اين سخنان را در ذهنش براي خود تكرار كرد و انگار تازه به عمق ماجرا پي برده باشد با چشماني درشت ساغر را نگريست. نگاهي ترسيده كه دوباره قلب ساغر را لرزاند. او داشت با آينده خود و پسرك چه مي‌كرد؟ شك و ترديد تمام جانش را در برگرفته بود.
نگاهي به برادر زيبارويش انداخت و نفسي عميق كشيد. او يقينا كار درست را انجام داده بود؛ زيرا كه با ماندنش نه تنها تباهي خود را حاصل مي‌شد، بلكه عذاب و نابودي پسرك را هم با چشم مي‌ديد.
شايد خيلي تلخ و مزحك باشد كه با خود بگويد در اين آوارگي و تنگدستي شيدا، برايش يك فرشته بود. كاري را هم شيدا برايش مَد نظر داشت بي‌ترديد بهتر از تلخي و رنج آينده‌اي بود كه علناً با چشم در آن شهرستان مي‌ديد.
- چاره چيه ؟ وقتي بدوني تنها آينده‌ات تو همين راه تامين ميشه! من حتي ديپلم هم ندارم كه برم كار كنم. حتي حاضر بودم برم كلفتي كنم، اما آخه كدوم زن خونه‌اي يه دختر جوون رو مي‌ذاره بياد خونه‌اش كار كنه؟ يا كدوم مردي بدون چشم بد بهم نگاه مي‌كنه؟ اونم مني كه نه پدر دارم و نه مادر؛ خودمم و اين بچه. از اينا فاكتور بگيريم؛ نميشه كه كارتون خواب بشيم، به نظرت ميشه؟ من وقتي اومدم تو اين خونه دست و دلم لرزيد اما پا پس نكشيدم. من همه كس اين بچه‌م. نميشه كه بدون فكر، آينده‌اش رو خراب كنم.
بار دگر حرف‌هاي فداكارانه‌ي دخترك دلش را لرزاند.
پوزخند تلخ زد و گفت:
- به چه قيمت؟
معصومه اما بدون فكر فورا و جدي جواب داد:
- وقتي همه كس يه نفر باشي كه هر روز با عشق نگاهت مي‌كنه و تنها اميدش تو اين دنيا تو باشي، قيمت برات ارزشي نداره. تمام فكر و ذهنت ميشه خوشبختي كسي كه تو همه كَسِشي.
درست است تلخ بود اما حقيقت بود. حرف معصومه همانند خنجري بر قلب ساغر او را به رنج آورد. گذشته‎اش بار دگر به مغز معيوبش هجوم آورد.
عصباني گفت:
- تو يه دختر بچه‌ي بي‌فكري. تو يه احمقي، احمق... هر اتفاقي كه بيافته تو نبايد فرار مي‌كردي. بايد مي‌ايستادي و با مشكلات مي‌جنگيدي!
دستش را به سمت در نشانه گرفت و مستقيم به چشمان معصومه زل زد و گفت:
-همه‌ي اين آدم‎ها يه ترسوان, يه بزدل به تمام معنا. اصلا چرا راه دور؟ خودِ من ... اين حرفايي كه بهت مي‌زنم نصحيت نيست اينا عوعو سگانهء منه كه داره بهت ميگه عين يه سگ پيشمونم
.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
256
لایک ها
2,266
امتیاز
3,113
#7
معصومه باور داشت. او باور داشت كه ساغر نه تنها سرگذشت زنان اين خانه را بيان مي‌كند، بلكه داشت آينده دخترك را به او نشان مي‌داد.
معصومه اما لبخند آرامي زد كه باعث شد ساغر نفسي به همان آرامي لبخند بگیرد، گفت:
- مي‌دوني... فرخزاد حرف جالبي زد، مي‌گفت: من از آن آدم‌هایی نیستم که وقتی می‌بینم سر یک نفر به سنگ می‌خورد و می‌شکند دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت! من تا سر خودم نشکند، معنی سنگ را نمی‌فهمم!
ساغر از سخن دخترك كه نقلي زيبا از فروغ فرخزاد بود شگفت زده شد.
خواست چيزي بگويد كه دخترك زود‌تر لب گشود:
- شما چي؟ خودتون چرا نايستاديد تا بجنگيد؟
سوال كوتاه معصومه ساغر را به فكر وا داشت. ساغر با نگاهي تند و تيزش به او نگريست و با اخم گفت:
- هر جنگي مناسب جنگيدن نيست. هر اتفاقي هم اتفاق نيست. من اگر مي‌موندم قطعا خودم، خودم رو از جنگ و زندگي خلاص مي‌كردم؛ ولي نموندم. فرار كردم تا انقدر زجر و عذاب بكشم تا به دنيا، دنيا صداي ناله‌ام برسه. من گذشته‌اي رو براي خودم رقم زدم كه عذاب الانم شده. همه چيز رو نمي‌تونم بهت بگم؛ ولي بدون جنگي وجود نداشت براي جنگيدن.
معصومه، گنگ از تلخي حرف‌هاي ساغر كه گذشته‌ی نا‌مفهوم زن چشم بادامي را بيان مي‌کرد، او را نگريست. متعجب شد.
لحن سرد و نفرت ساغر را نمي‌توانست درك كند.
آخر مگر چه بر سر او آمد كه اين‌چنين مي‌نالد و خود را سِزاوار عذاب و گناه مي‌داند؟
نا‌مطمئن گفت:
- ش... شما چرا؟ چرا اومدين اين‌جا؟ چه اتفاقي توي جنگ زندگيتون افتاد؟ گذشته‌ي شما چيه؟
ساغر از سوالي كه هيچ يك از اعضاي اين خانه‌ي خراب، جوابش را نمي‌دانستند بر آشفت و رو به دخترك گفت:
- گذشته‌ام خط قرمز منه. من از علت اومدن تو حرفي نزدم، زدم؟ پس تو هم از من سوال نپرس!
معصومه خود را سرزنش كرد كه چرا اين‌چنين در آداب معاشرت بي‌دقتي كرده است. ساغر راست مي‌گويد. او راجع به گذشته و علت آمدن معصومه كنجكاوي نكرده بود كه دخترك حق پرسيدن علت تلخي گذشته‌اش را داشته باشد.
- معذرت مي‌خوام.
ساغر بي‌توجه به عذر خواهي معصومه نگاهي كوتاه به پسرك غرق خواب انداخت و با نگاهي نافذ و سياه آن چشمان سبز را كاويد و با سردي به چهره‌ی گندمي رنگ دخترك خيره شد و به اين باور رسيد كه او واقعا زيباست.
آرام لب زد:
- من خوشبختي رو پیدا کردم. خوشبختي‌، از دست دادن تمام امیدم بود.
ساغر بعد از گفتن حرفش لبخندي محزون زد و بدون گفتن حرفي دگر با شانه‌هاي خميده از اتاقك آبي رنگ بيرون رفت.
معصومه اما نگاهي به برادر غرق در خوابش انداخت و با عشق او را نگريست، لبخندي از شوق زد و گفت:
- خوشبختي يعني همه كس يه پسر بچه ملوس باشي كه هر روز به اميد بوسه‌های تو از خواب بيدار ميشه.
بـوسه‌اي نرم بر روي لپ‌های گوشت‌آلود پسرك زد و آرام در كنارش و در گرمي آغوشش به خواب رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
256
لایک ها
2,266
امتیاز
3,113
#8
***
شب بساط تاريكی‌اش را با شانه‌هايي افتاده جمع كرد و جايش را به روز و روشنايي داد.
صداي بلند همهمه نتوانست ادامه خواب را برايش امكان پذير كند.
چشمانش را محكم روي هم فشرد تا بلكه بتواند لحظه‌اي ديگر به هم‌آغوشي خواب برود.
دستان سرد و تُپلي كه روي صورتش قرار گرفت، خواب را به طور كامل از او ربود. آن بوسه‌هاي كوچك روي گونه‌هايش هم مي‌دانست دلپذيرترين عاشقانه‌هاي دنياست.
در يك حركت ناگهاني پسرك را در آغوش گرفت و او را غرق بوسه كرد. پسرك فارغ از همه‌ي دنيا، زيبا مي‌خنديد. معصومه نگاهي به برادرش انداخت كه سخت مشغول فكر كردن است. دستش را روي دستان برادرش گذاشت و نگران پرسيد:
- چيزي شده عزيزم؟
پسرك نگاهش را به خواهرش دوخت و سوال‌هايي را كه مدام در ذهنش بازي مي‌کردند را به زبان آورد:
- آبجي، اين‌جا كجاست؟ اينا كي‌ان؟ ما دقيقاً مي‌خوايم چي‌كار كنيم اين‌جا؟
سوالات پسرك همانند چاقويي تيز، قلبش را فشرد. معصومه خوب مي‌دانست كه اين كودك، یك كودك معمولي نيست. حقا كه او از يك آدم بزرگ هم بيش‌تر مي‌دانست.
البته به پسركي كه از شش سالگي خواندن را شروع كرد و هفت سالگي كتاب‌هاي پائولو كوئيلو را به دست گرفت، دروغ گفتن كمي سخت ميشد.
او مي‌دانست كه آدم‌هاي كتاب‌خوان، صرفا يك روانشناس دقيق هستند چه بزرگ و چه كوچك.
لبخندي مصنوعي روي لب نشاند و گفت:
- عزيز خواهر، اين‌جا خونه‌ي دوستم شيداست. ديديش كه! همون كه ما رو آورد اين‌جا. اين‌جا كمكمون مي‌كنن تا زماني كه من يه كار و خونه خوب پيدا كنم اين‌جا بمونيم. مي‌توني تحمل كني؟ هوم؟!
پسرك لبخندي دندان نما زد. از آن لبخند‌هايي كه فقط مخصوص خواهرش بود.
- بله خواهر جانم، متوجه شدم. ولي آبجي، زياد خودت رو خسته نكن! منم هر كمكي كه از دستم بر مياد حتما حتما انجام ميدم.
- الهي من قربونت بشم برادر كوچيكه! همينكه من خنده‌ات رو مي‌بينم كلي انرژي مي‌گيرم. چه كمكي بهتر از همين خنده‌ي شيرينت؟!
پسرك خواست چيزي بگويد كه صداي مريم لاغر اندام حرف آن‌ها را به تعويق انداخت.
- بچه‌ها، بيايد صبحانه! چه‌قدر شماها مي‌خوابيد تنبل‌ها؟!
معصومه با شرمندگي او را نگريست و گفت:
- بله، ببخشيد! الان ميايم.
مريم يك‌ تاي ابروانش را بالا انداخت و گفت:
- اوهو...! چه مؤدب!
معصومه با كمك برادرش وسايل خواب را جمع كرد و بعد از شستن دست و صورتشان به نزديكي سفره‌ي پهن شده بر روي زمين رفتند.
صداي فرياد شيدا آن‌ها را متعجب كرد:
- آخه لامصبا! من چند بار بايد بگم راس ساعت هشت و نيم اين‌جا باشيد؟ دِ آخه چند بار بگم بي‌صاحاب‌هاي گور به گور شده؟ دفعه ديگه هشت و نيم شد هشت و سي پنج دقيقه، پرتتون ميدم تو سطل زباله. ببين گفته باشم‌ها!
معصومه متعجب از حرف‌هاي شيدا به او نگاه مي‌كرد كه چگونه جنب و جوشي براي دير كردن يكي از اعضاي اين خانه مي‌كند.
شايد كمي اميدوار شد به اينكه شيدا مي‌تواند مثل يك حامي اين‌چنين مراقب او باشد.
يكي از دختران كه رقيه، نام داشت با دو به سمت آشپزخانه رفت، به گونه‌اي كه سرعت و شتابش توجه دختران را جلب كرد.
وقتي آمد دستانش را پشت سرش قايم كرده بود. رو به روي شيدا ايستاد و با طمانينه پياز بزرگي را جلوي شيدا گرفت. درحالي كه شيدا از خوي شيطنتش باخبر بود زياد تعجب نكرد.
- شيدا جون، حرص نخور، بيا پياز بخور!
جمله‌اش آن‌قدر بامزه بود كه جمع را به خنده وا داشت، حتي ساغر هم لبخندي به خوشمزگي رقيه زده بود.
شيدا بي‌توجه به رقيقه، بلند بلند غر زد:
- شما‌ها شاهد بودين كه من چند بار به گلنار گفتم كه با اين پسره رامين نگرده. ببيند، ببينيد تو رو خدا! از ديروز عصر تا حالا نيومده مرده شور برده .
صداي مريم خطاب به شيدا به گوش رسيد:
- زنگ زدي به موبايلش؟
- هوي مريم! من از صبح دارم به كي زنگ مي‌زنم په؟ هوف! كثافت خاموشه. وايسا، وايسا بياد! ديگه حق نداره پاش رو بذاره تو اين خونه، دختره‌ي هر جايي.
شيدا نگران بود. نگران آن‌كه اگر جايشان لو برود و يا گلنار بلايي سرش بيايد، او بايد پاسخگو باشد و يا شايد قرباني شود. هر چه كه بود، او فقط به موقيعتش فكر مي‌كرد و بس.
دخترها بر سر سفره صبحانه جمع شده بودند. شيدا رو به آنها گفت:
- من ميرم ببينم اين دور اطراف از ديروز تا حالا نيومده. شماها بخوريد تا من بيام!
دختران بي‌اهميت به شيداي سبزه، مشغول خوردن صبحانه شدند.
ساغر رو به روي معصومه جاي گرفت و به خوردن با آرامش او نگاه كرد.
دقيقا خواهر و برادر همانند هم غذا مي‌خوردند؛ با سرهای پايين و لقمه‌هاي كوچك و آرام .
- هی خوشگله! تو چند سالته؟
معصومه با صداي رقيه سرش را بلند كرد و چشمانش را به سياهي پر از شيطنت رقيقه دوخت. شايد بيست و پنج سالي را سن داشت.
- هفده سالمه. مرداد ماه ميشم هجده.
- اِه! پس بچه‌اي.
دخترك لبخندي زد و در پاسخ به رقيه گفت:
- تا شما بچگي رو تو چي ببينيد.
رقيه بي‌توجه به حرف معصومه دوباره پرسيد:
- از كجا اومدين؟
- شهرستان
- آها...! بابا ننه ندارين؟
- خير، فوت شدن.
- كس و كاري، چيزي، هيچي نداريد؟
- نه، پدر و مادرم تو پرورشگاه بزرگ شدن و ازدواج كردن.
- متاسفم! ولي خداييش خيلي رمانتيكه‌ ها!
معصومه خواست بگويد كجاي بي‌كس كاري رمانتيك است؛ اما به جايش دم فرو بست.
ساغر حواسش به تك تك حركات دخترك بود كه با آرامش پاسخ رقيه را مي‌داد.
رقيه نگاهي به پسرك آرام انداخت كه تا كنون حرفي نزده بود.
رو به معصومه با خنده گفت:
- داداشت خيلي شبيه‌اته. چند سالشه؟
- بله، همين‌طوره. هشت سالشه.
- اوه! ماشالله! حالا اسمش چي هست؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
256
لایک ها
2,266
امتیاز
3,113
#9
معصومه خواست لب باز كند و پاسخ رقيه را بدهد كه صداي بی‌امان آيفون همه را متعجب كرد، انگار شخصي دستش را روي زنگ گذاشته باشد و تمام حرص و غصه‌اش را بر آيفون بيچاره خالي كند.
زهرا زن قدكوتاه و ريز اندام آن خانه به سمت آيفون رفت و همان‌طور زير لب غرغرش را به گوش اهالي خانه رساند:
- اي خدا از دست اين شيدا! چند بار بهش گفتم يه آيفون تصويري بگير تا حداقل از صداي نكره اين آشغال راحت بشيم؟ آخه سي‌صد تومن كه جايي از اون زنه رو نمگيره.
زهرا گوشی آیفون را برداشت و گفت:
- ها... کيه؟
پاسخ را كه گرفت، متعجب دكمه را زد و با همون تعجب به سمت افردا خانه كه با كنجكاوي او را مي‌نگريستن بر گشت، شانه‌اش را بالا انداخت و گفت:
- شيدا بود.
- واس همين اين‌قدر تعجب كردي كوتوله؟
صداي مريم اخم را بر چهره‌ي زهرا روا ساخت.
- كوتوله و درد بي‌درمون، كثافت بيشعور! اصلا خودت رو نگاه كردي تو آيينه؟ پوستت عين كباب كرگدن شده.
زهرا كه حسابي روي قدش حساس بود نتوانست جلوي زبانش را بگيرد. مريم هم كه كلي پول براي برنز كردن پوستش از دوست پسر‌هايش كش رفته بود، حرصش گرفت و از جايش بلند شد و به سمت او رفت و گفت:
- حرف مفت نزن! ها؟ چيه؟ مي‌سوزي كه واسه تو خرج نمي‌كنن و نمي‌تونن دست رد به سينه‌ي من بزنن؟ بيا برو كاسه و كوزه‌ات رو جمع كن عامو!
- بچه‌ها تمومش كنيد!
آن دو كه حال رو به روي هم ايستاده بودن و براي به رخ كشيدن زبانشان به افراد آن خانه فرصت را غنيمت شمردند، به ميانجي‌گري كردن ساغر توجه‌اي نكردن.
- آره ديگه شرمنده مريم خانم، ما كه مثل شوما از تو شيكم مادرمون خراب زائيده نشديم.
مريم ديگر نتوانست تحمل كند و دست‌هاش را بالا برد تا موهاي زهرا را دانه به دانه از سر كوچكش جدا كند كه در با شتاب باز شد.
دستان مريم به طرز عجيبي همان‌گونه خشك شده ماند، نگاهش از زور تعجب ديدني شده بود.
تك به تك اهالي خانه شكه شده بودند. صداي نفس هيچ يك به گوش نمي‌رسيد. گلوي زهرا خشك شده بود و حيرت تمام بدنش را به لرزه انداخته بود.
همه و همه به ميان در به شيدايي زل زده بودند كه صداي نفس نفس زدنش، همانند گلوله‌اي جان همه را مي‌گرفت.
حتي صداي شكستن ليوان چاي معصومه كه با شدت به ظرف پنير بر خورد كرد نتوانست كسي را از شك خارج كند.
صداي شيدا جاني دوباره به رگ‌هاي يخ بسته اهالي خانه رساند.
- اَه...! بيايد مردم ديگه...! بيايد كمكم!
كه جرات مي‌كرد به كمك شيدا برود و دست بر آن موجودي كه تمام لباس‌هايش دريده شده بود و چهره‌اش از زور كبودي و زخمي به حيواني درنده تشبيه شده بود، نزديك شود.
خون‌مردگي‌هايي كه تمام بدن آن زن را گرفته بود حال همه را بهم زد. رقيه با دو به سمت دستشويي رفت و شروع به عق زدن كرد.
كه باورش ميشد آن زني كه چيزي ازش باقي نمانده همان گلنار افاده‌اي باشد؟ ساغر زودتر از همه به خودش آمد و به كمك شيدا، گلنار بي‌نوا را كشان كشان به داخل اتاقي برد. خوبي آن خانه داشتن اتاق‌هايي بود كه شب‌هايي براي مهمان‌هاي مهمي اماده ميشد.
معصومه اما صدايش بالا نمي‌آمد؛ لرزش دستانش بدجور توي ذوق مي‌زد.
البته بقيه اهالي هم دست كمي از دخترك نداشتند؛ ولي معصومه تازه مي‌خواست در اين راه پر از گناه قدم بگذارد و حال ديدن گلناري كه آن‌طور كتك خورده بود و خبر از يك درنده وحشي را به آن مي‌داد بدجور دلش را لرزانده بود. نمي‌توانست پَرش بي‌هواي پلك چپش را تحمل كند، آرام نگاهش را به برادر كوچكش دوخت.
با ديدن اينكه هنوز آداب پدر را به جا مي‌آورد و سر سفره تمام حواسش را معطوف غذا خوردن مي‌کند از اين بابت براي اولين بار خوشحال شد. او بايد بر مي‌گشت. او نمي‌خواست گلنار ديگري شود كه آن‌طور دريده شدنش زبان زد خاص و عام گردد.
- آبجي معصومه جان، صبحانه‌ات رو بخور؛ چون صبحانه يكي از مهم‌ترين وعده‌هاي غذايي در طول روز انسانه.
آخ كه شيرين زباني برادرش را چه‌طور ناديده بگيرد و به خاطر خودخواهي خودش آينده او را خراب كند؟!
- چشم برادر خوشگلم، تو بخور منم مي‌خورم!
سخت بود كه هنگام حرف زدن با برادرش لرزش صدايش را پنهان كند؛ اما توانست، آخر او دختر روزهاي سخت بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
256
لایک ها
2,266
امتیاز
3,113
#10
با صداي غرغر‌هاي شيدا و اشك و گريه‌ی اهالي خانه نتوانست خودش را كنترل كند، بنابراين با پاهای سست و بی‌رمقش؛ قدم‌هايش را آرام و آرام طي می‌كرد، گويا اين مسير هرگز تمامی ندارد. شايد هم او دلش می‌خواست كه هيچ‌وقت پايش به آن اتاق نرسد.
- هوي دختر! بيا برو بتمرگ صبحونت رو بخور! بيا برو بچه!
مريم بود؛ اما بايد مي‌رفت؛ بايد مي‌رفت تا ببيند براي خوشبختي برادرش مي‌خواهد تن به چه كاري بدهد؛ بايد بداند روزگاري هم او اين‌چنين مي‌شود. البته نه تنها او بلكه تمام اين زنان كه در اين‌جا شكه شده‌اند و برخي بي‌خيالی طي كرده‌اند. او بايد مي‌رفت و مي‌ديد.
- خوردم.
مريم از جواب كوتاه و سردي لحن دخترك پوزخندي زد و راهش را از او جدا كرد و زير لب گفت:
- دختره‌ي مزخرف!
به غير از ساغر و شيدا كسي ديگر جرات آمدن به آن اتاق را نداشت. انگار كه به غير از گلنار بیچاره كه حالا، بيش‌تر به يك گوشت قرباني تشبيه شده بود؛ معصومه سومين نفر در آن اتاق بود.
شيدا مشغول تميز كردن گلنار شده بود؛ اما هر چه مي‌كرد حتي يك دَهم، هم از گلنار تميز نميشد و بيش‌تر حالش بهم مي‌خورد.
عصبي زير لب غريد:
- اَه...! دختره‌ي نج*س! اصلا تميز نميشه لامصب.
معصومه انديشيد" شیدا راست مي‌گويد، آخر او نجس شده بود و نجاست به آساني پاك شدني نيست."
ديدن گلنار با آن وضعيت، دل و روده‌اش را به هم زد و حس بازگشت اسيد از معده به حلقش، تلخ‌ترين ماجرا بود. نا‌مطمئن لب زد:
- حالش اصلا خوب نيست. خيلي وضعش خرابه. چرا نمي‌برينش دكتر؟
شيدا عصبي دستمال الكُي را پرت كرد و با اخم گفت:
- ببريمش دكتر؟ اگه پامون به دكتر برسه نميگه واس چي اين آشغال رو آوردين؟ دكترا سيريشن و تا ته توي قضيه رو در نيارند ول كنت نيستند. اون‌ وقته كه پليس مي‌ريزه سرمون و باس بريم يه عمر جفت يه مشت قاتل و دزد بخوابيم. جدا از اينكه رامين مياد مي‌كشدمون. من ريدم تو اين زندگي كه همش باس گندكاري‌ها دخترا رو جمع كنم... اَه!
معصومه علناً دهانش بسته شد و با انزجار نگاهش را به گلنار انداخت كه از زور زخم و كتك حال بهم زن شده بود. گلنار حالش بد، خراب بود و شيدا مي‌دانست كاري از دست او بر نخواهد آمد. ساغر نيم نگاهي به معصومه انداخت سپس رو به شيدا كرد و گفت:
- ببين! اين داره مي‌ميره. اين‌طور فايده نداره. يه زنگ بزن به رامين، بگو خودت اين بلا رو سرش آوردي، خودت هم باس درستش كني! اون آشنا ماشنا زياد داره. بگو يه دكتر بياره واسمون!
شيدا چشمانش برقي زد و گفت:
- اي ساغي كلك! بدجور اين مخت كار مي‌كنه‌ ها. كجا بودي تو اين مدت؟
بعد هم انگار اتفاقي نیافتاده باشد خنديد و با خنده موبايلش را برداشت و شروع به شماره گيري كرد و از اتاق خارج شد.
ساغر نگاهش به معصومه افتاد، كه عين ماتم زده‌ها به گلنار خيره شده است.
- هي...! بيا برو بيرون دختر!
- چه‌طور اين بلا سرش اومد؟
ساغر نمي‌خواست با گفتن حقيقت تن دخترك را بلرزاند بنابراين گفت:
- تصادف كرده.
معصومه اما تيزتر از اين حرف‌ها بود، آرام نگاهش را به ساغر چرخاند و جدي گفت:
- تصادف كرده؟ هه...! پس جاي اين چنگ و دندون رو صورت و بدنش چيه؟ چرا رو سينه‌هاش رَد چاقو و خونه؟ تصادف اين‌طور لباس‌ها رو پاره مي‌كنه؟ ها ساغر؟!
ساغر اخمي كرد و لبانش را محكم بهم فشار داد و با خود انديشيد "دروغ گفتن به اين دخترك حماقته محضه".
- هووف! گروهي ريختن روش. سر دسته‌اش هم همون دوست پسرش رامين بود.
معصومه گنگ نگاهش كرد، به هيچ وجه مفهوم گروهي را درك نمي‌كرد. چشمان متعجب سبز رنگش كه حال با رگه‌هايي از قرمزي احاطه شده بود را به سياهي چشمان ساغر دوخت و گفت؟
- يعني چي؟
ساغر عصبي نگاهش كرد و با غيض گفت:
- يعني پنج نفري بهش تج*اوزكردند. حالا بيا برو رد كارت! رنگت پريده دختر.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.
Similar threads Forum Replies Date
متفرقه کتاب 13
تایپ رمان 1
تایپ رمان 1
تایپیک های دنباله دار 1
تایپ رمان 1

بالا