انجمن یک رمان

مهمان گرای شما برای استفاده کامل از امکانات انجمن (ارسال رمان،مطالعه رمان ها) باید در انجمن عضو شوید. اگر آشنایی کامل با عضویت در انجمن را ندارید اموزش زیر را مطالعه کنید
آموزش ثبت نام در انجمن
جهت عضویت کلیک کنید

رمان ماجراهای فراطبیعی | Ha:Da کاربر انجمن یک رمان

سطح رمان چطوریه؟

  • خوب

  • متوسط

  • بد


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Dark writer

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
5/29/17
ارسال ها
483
لایک ها
2,033
امتیاز
3,683
#1
کد رمان : 1112
ناظر : PaRIsA-R


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



نام رمان :ماجرا های فراطبیعی
نام نویسندهdark writer
ژانر:ترسناک،تخیلی،هیجانی

خلاصه:ی پسر نوجوون...14 ساله...مرموز...به راستی او کیست؟یا...چیست؟موجودی از قعر شب؟از دنیای زیرین؟یا...فرشته ای از آسمان ها؟یا شایدم موجودی زمینیست؟یا شاید هم همه حدس ها اشتباه است و او انسانی بیش نیست...
خب لازمه بگم این رمان جزو سری رمان های دنیای تاریک ماوراء هستش.مجموعه رمان های دنیای تاریک ماوراء داستان زندگی دو شخصیت اصلی هستش.مهران (بازی کثیف اجنه) و داروین (فرزند شب) این دو به ظاهر به هم ربطی ندارند و هرکدوم رمان های جدایی دارن.اما بعد ها ها اتفاقی میفته که این دوتا مجبور میشن باهم همکاری کنن و...
برنامه ای که من واسه ی دنیای تاریک ماوراء دارم "فعلا" 5 جلد هستش.دو جلد مربوط به داروین که یکیش همین فرزند شب هستش و بعدی هم بعد از این مینویسم.سه جلد هم راجب مهران که اولیش بازی کثیف اجنه بود که تقریبا کامل نوشتمش ولی هنوز وقت نکردم این جا بزارم.امیدوارم لذت ببرید.
 
آخرین ویرایش

monika_m

معاونت سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
3/28/17
ارسال ها
197
لایک ها
2,578
امتیاز
2,933
محل سکونت
مشهد
#2


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**
به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Dark writer

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
5/29/17
ارسال ها
483
لایک ها
2,033
امتیاز
3,683
#3
قسمت اول/ شروع بازی
هدیه:
اه بازم هیچی به هیچی.این دفعه هم ی خرابه ی خالی دیگه و ی شکست دیگه برای من.همون جوری داشتم راه میرفتم و سرم پایین بود که ی دفعه به پسره خوردم و افتادم زمین.تا خواستم پسره رو به بار فش ببندم چشام روی صورتش ثابت موند.ی پسر 13و14 ساله با پوست سفید مثل برف،موهای بلند و شکلاتی که ی طرفش رو روی چشمش ریخته بود و چشم های قهوه ای که انگار ادم رو هیپنوتیزم میکنن.به خودم اومدم.پسره با ی نیشخند مرموز دستش رو به سمتم گرفتم که بلند شم.منم به جایی که دستش بگیرم با عصبانیت از رو زمین بند شدم و شروع کردم به با عصبانیت حرف زدن:
_هی مگه کوری؟
پسر با همون نیشخندش:به من چه تو توی زمان بدی جلو رام سبز شدی.
از حرفش حرصم گرفت.تا خواست اعتراضی کنم دستش رو به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت.
پسر با همون نیشخند رو مخ:میدونم به زودی میای دنبالم.برای همین اسمم رو بهت میگم که کارت رو راحت ترکنم.اسمم داروین هستش.به بچه های تو این محل بگی منو میشناشن.و آم راستی.ی نصیحت دوستانه.سمت اونا نرو.اخر عاقبت نداره.هرچند میدونم گوش نمیدی...
و منم با بهت داشتم به رفتن اون پسر مرموز نگاه میکردم...

داروین:
همونطور که داشتم به خونه نزدیک میشدم،نگاهی به ساعت مچیم انداختم.دو شب بود.یک ساعت دیگه پدرو مادر و برادرم بیدار میشن برای سحری.باید تا بیدار نشدن سریع ی دوش بگیرم که منو با این کت و شلوار پاره پوره و سر و صورت خونی مالی نبینن.جلوی در خونه رسیدم.ی خونه ی خیلی بزرگ و درندشت و قدیمیه حیاط دار که دو طبقه بود و دو طبقش هم مال خودمون بود.کلید رو از جیبم در اوردم و درو بازکردم.وارد حیاط شدم و از کنار تاب گذاشتم و به اسختر وسط حیاط رسیدم.کیف سامسونگم رو که توش وسایل کارم بود رو کنار استخر گذاشتم وسریع پریدم توی استخر و بدنم رو آب کشیدم.بعد از اب تنی از استخر اومدم بیرون.نگاهی به اب که یکم سرخ شده بود کردم.دستام رو چند بار تو هوا تکون دادم و خون رو از اب جدا کردم و تو هوا معلق کردمش.کل خون رو ریختم روی کت و شلوار پاره ام و کت و شلوارم هم در آوردم و انداختم دور.اروم و بی صدا وارد خونه شدم و در رو بستم و منتظر شدم تا سحر شه...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Dark writer

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
5/29/17
ارسال ها
483
لایک ها
2,033
امتیاز
3,683
#4
لیلی:
ساعت 2 شب بود و پدر مادرم خواب بودن.همه چراغ ها خاموش بود و من رو کاناپه لم داده بودم و درحالی که اب میوه میخوردم،فیلم ترسناک چراغ ها خاموش رو نگاه میکردم.فیلم رسید به جایی که یه هو اون یارو روحه خبیث،دایانا جلوی دوربین ظاهر شد و من زهر ترک شدم.دستم رو رو قلبم گذاشتم و چند تا نفس عمیق کشیدم.اب میوم رو تموم کردم و همونطور که چشمم به تلوزیون بود دستمال پارچه ای کنار دستم رو برداشتم و دهنن رو تمیز کردم.دیدم دستمال خیسه.دستمال رو گرفتم جلو چشمام.دیدم ازش داره خون میچیکه.تا خواستم جیغ بزنم اون دستمال رو از جلو چشمام کنار گرفتم که با دیدن تصویر رو به روم جیغم خفه شد.مردی سیاه پوش که کلاه لباسش مانع دیدن صورتش میشد و فقط یک جفت نور قرمز در تاریکی بی انتهای صورتش دیده میشد.حتی نتونستم حیغ بزنم!به سرعت دویدم و به سمت در خروجی رفتم.داشتم میدویدم که ی دفعه محکم به ی چیزی خوردم و افتادم زمین که دیدم اون دوتا نور قرمز داخل تاریکیه به انتها زل زده به من.بلند شدم و به سرعت به سمت اُپن رفتم و قرآن رو برداشتم.به محض خوندن اعوذ و به الله و بسم الله و چند آیه از سوره بقره،دیدم پودر های سیاهی مثل دود توی هوا شناوره...
 

Dark writer

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
5/29/17
ارسال ها
483
لایک ها
2,033
امتیاز
3,683
#5
رامین:

از رختکن بیرون اومدم و درحالی که نگاه رضایت انگیزی به بازو های بزرگم مینداختم،از باشگاه خارج شدم.به محض خروج از باشگاه دیدم لیلی جلوی در وایستاده.تیپش مثل همیشه بود.ی کشف مشکی بدون پاشنه و ی چادر عربی.لیلی یکم زیادی دینی عه!نگاهم رو از لباساش به صورتش انداختم.وحشت کردم!چشم هاش مثل خون قرمز بود.رنگ چشم هاش قهوه ایه و الانم چون سفیدی چشم هاش قرمز شده و پایین چشمش هم یکم سیاه شده و چروک خورده،شبیه خون آشام های تو سریال خاطرات خون آشام و اصیل ها شده!
_لیلی؟این جا چیکارمیکنی؟این چه وضعیه؟
لیلی: و علیکم
_پوووف سلام!حالا میگی چیشده یا نه؟
لیلی:این جا نمیشه.بیا بریم پارک بالا.
از توی پیاده رو درحالی که ماشین ها توی خیابون بودن و ساعت 3 ظهر بود،کنار هم داشتیم حرکت میکردیم.نگاهی به لیلی انداختم.ی دختر سید و مذهبی 17 ساله.سه سالی هست میشناسمش.من و لیلی و هدیه مثل ی اکیپ میمونیم.همیشه باهمیم.از توی فضای مجازی باهم آشنا شدیم.
روی یک نیمکت توی پارک نشستیم که صدای لیلی رشته افکارم رو پاره کرد:
لیلی:شب بود.ساعت دو شب.همه چراغ ها خاموش بود و من داشتم فیلم ترسناک چراغ ها خاموش رو نگاه میکردم.همونطور که حواسم به فیلم بود ی دستمال برداشتم تا صورتم رو تمیز کنم.وقتی دستمال رو به صورتم زدم دیدم پره خون عه.تا به خودم اومدم دیدم ی مرد هیکلی که کلاه لباسش مانع دیدن صورتش میشد و تنها چیزی که از صورتش دیده میشد تاریکی محض و یک جفت چشم قرمزه،جلو رومه.سریع دویدم قرآن رو برداشتم و وقتی یکی دو آیه خوندم دیدم فقط ی سری گرده مثل پودر سیاه توی هواست.

داشتم با جدیت به صورت لیلی نگاه میکردم و سعی میکردم این موضوع رو هضم کنم که لیلی گفت:
لیلی: تو بهم نخندیدی؟یعنی باور کردی؟
_اگه هرکس جزتو اینو بهم میگفت بهش میگفتم برو عمو جون خودت سیاه کن ما خودمون دودکشیم.ولی تو...هیچ وقت دروغ نمیگی.ببینم به هدیه گفتی؟
لیلی:نه هنوز به هیچ کس نگفتم.
از روی نیمکت بلند شدم،کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:
_پاشو زنگ بزن به هدیه بگو بیاد همون کافی شاپ همیشگی.مثل این که باید ی جلسه بزاریم...
 

Dark writer

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
5/29/17
ارسال ها
483
لایک ها
2,033
امتیاز
3,683
#6
هدیه:
با دهن باز داشتم به لیلی و رامین نگاه میکردم.مگه همچین چیزی ممکنه؟باورم نمیشه!
رامین:دهنت ببند.مگس میره
با همون دهن باز به رامین نگاه کردم.ی پسر 20 ساله.چشم و مو قهوه ای،پوست جوگندمی.عینکیه ولی اصلا خرخون نیست!سه چهار ساله میره بدن سازی و کلاس های هنر های رزمی،برای همین خیلی به هیکلش مینازه.معمولا هم مثل الان ی کفش اسپورت،شلوار جین ابی و تیشرت میپوشه.
رامین: هی با تو ام؟
_هان؟ببخشید چیزی گفتی؟
لیلی:اه بیخیال بابا.ی فکری به حال این قضیه بکنید.باور کنید من میترسم شب تو خونه مون بمونم!
نگاهی به لیلی کردم.ی دختره فوق مذهبی.چشم و مو قهوه ای.پوستشم برنزه.کلا معمولیه.ولی بشدت مذهبی.ولی من موندم این انقد مذهبیه چطوری با ی پسر غریبه مثل رامین میاد کافی شاپ؟؟؟خدا داند!
لیلی:هی هدیه با تو ام!چت شده امروز؟
_هان؟اهان هیچی.
لیلی:هیچی و کوفت.ی فکری به حال منه بدبخت بکن!
_چیکا کنم مثلا؟
رامین:تو شب تا صبح کارت رفتن به خرابه ها و احضار جن و این کوفت و زهر ماریاس.از ما میپرسی چیکا کنی؟؟
_سرم تو این چیزا هست،ولی خو من هیچ وقت موفق نشدم جن ببینم!ولی خب...پوووف.باید قطعات پازل رو کنار هم بزاریم:
_ی دختر مذهبی،ساعت دو شب،ماه رمضان،و ی موجودی به احتمال زیاد جن.
رامین:خب؟
نمیدونم چرا ی هو انگار ی جرقه تو ذهنم زده شد،بلند شدم و بلند فریاد زدم:
_داروین!
نصف کافی شاپ به سمت ما برگشتن.خجالت زده نشستم که رامین گفت:
رامین:چته چرا داد میزنی خل و چل؟آبرومون رو بردی!
_ببخشید دست خودم نبود.
لیلی:حالا میخوای بگی این داروین کیه یا نه؟
_نه.یعنی...نمیدونم.فکرنکنم ربطی به این جریان ها داشته باشه.
رامین:اه خو درست حرف بزن بفهمیم چی میگی؟
مو به مو جریان داروین رو براشون تعریف کردم.
لیلی:خب؟
_خب چی؟
لیلی:خب بقیش؟
_خب بقیه نداره دیگه
رامین:اه ساکت شین دیگه هی خب خب راه انداختن واسه من!اه.هدیه،منظور لیلی اینه این پسره چه ربطی به ما داره؟
هدیه:نمیدونم.گفتم که هویجوری ی دفه اومد ذهنم.
لیلی:ولی من فکر کنم این پسره ی کاره ای هست.
رامین و من همزمان:چرا؟
لیلی:چون وقتی اسمشو گفته و گفته بزودی خودت میای دنیالم،خو حتما ی چیزی میدونه دیگه.
هدیه:اینم حرفیه
رامیین درحالی که صندلیش رو کشید عقب و بلند شد گفت:
رامین:خب،مث که ما با این آق داروین ی صحباتی باید بکنیم...
 

Dark writer

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
5/29/17
ارسال ها
483
لایک ها
2,033
امتیاز
3,683
#7
رامین:

هدیه:ایناهاش.رسیدیم.این جا همون کوچه ای هستش که قبلا دیدم.
به اطرافم نگاه کردم.ی کوچه ی کاملا معمولی.ی خیابون و خونه و چند تا بچه ی 12,13 ساله که داشتن فوتبال بازی میکردن.البته تنها نکتش ی باغ خرابه بود.
_خب حالا این یارو رو از کجا پیدا کنیم؟
هدیه:گفتش هروقت خواستم پیداش کنم به بچه هایی که این جا بازی میکنن اسمش بگم.
لیلی:من میرم ازشون بپرسم.شما همینجا باشید.
به سمت بچه ها رفتم و به دروازه بان یکی از تیم ها گفتم:
_سلام آقا پسر.اسم شما چیه؟
پسر:سلام.محمد رضا.
_اقا محمد رضا این جا داروین میشناسی؟
ی هو دیدم محمد رضا و کل بچه های اون جا زدن زیر خنده!
لیلی:چرا میخندین؟
محمد رضا:هیچی...عه اها داروین داره میاد سر کوچه اس.
نگاهی به سر کوچه انداختم که دیدم ی پسر جلف داره میاد!!!
★★★
هدیه:باورم نمیشه.این همون داروینه؟اون کاملا همه چیش معمولی بود.این یکی...ی تیشرت یقه هفتی آبی که تا پایین سینه هاش باز بود!ی گردنبند صلیب نقره،ی پلیور چرم آبی،با ی شال آبی خیلی براق!ی شلوار چسب لوله تفنگی آبی.یا خدا.این موهاش قهوه ای بود که...الان طلایی شده.موهاش ولی مثل دفعه قبل ریخته بود ی ور چشمش.و چشماش...چشمای قهوه ای اون دفعه هیپنوتیزمم کرد...این بار آبی خوش رنگ بود!به چشماش نگاه کردم،دوباره هیپنوتیزم شدم.احساس میکردم دارم توی دریای آروم غرق میشم و هیچی جز نگاه کردن به این چشم ها نمیخوام.
داروین:الو خانم؟غریق نجات بیارم ی وقت غرق نشی؟
اینو گفت زد زیره خنده.به خودم اومدم.الان داروین رو به روی ما بود.چطو...چطور فهمیده بود من تو تصورم داشتم تو چشماش غرق میشدم؟
رامین:داروین تویی؟
داروین:با اجزه بزرگترا بله.
اینو گفت و دوباره زد زیره خنده.
★★★
رامین:
پسره ی بیشور.منو مسخره میکنی؟ی مشت به سمت صورتش زدم که دستمو گرفت،و ی لگت تو شکمم زد که دو منر پرت شدم اون ور!
داروین:الو دوست عزیز.فکرنکنم دعوا بهترین شیوه کمک گرفتن از من باشه ها.ولی اگه دلت کتک میخواد،بهت میدمش!
از جام بلند شدم لباسام رو تکوندم و درحالی که میدویدم سمتش فریاد زدم:
_بچه پرو
اون حتی به خودش زحمت نداد که گارد بگیره.اولین لگت رو که بهش زدم پام رو گرفت و ی لگت زد به اون یکی پام و منو محکم انداخت زمین و پرید نشست رو قفسه سینم.
داروین:داش همیشه اینو یادت باشه،واس هرکی لاتی،واس داروین شکلاتی اوکی؟
بعدم از رو قفسه سینم بلند شد.خواستم دوباره حمله کنم که لیلی جلوم رو گرفت.
لیلی:چته تو؟حتما هرجا میری باید دعوا راه بندازی؟
_نه لیلی.من چون این بچه بود خواستم بهش آسون بگیرم.مگرنه قصد زدن باشه میکشمش من اینو
داروین:خسته نمیشی انقد کری میخونی؟
خواستم برم بزنمش این بچه پرو رو که لیلی مانع شد.
لیلی:ببین آقا داروین،ما قصد دعوا نداریم.
داروین:قصدشم داشتین،توانشو نداشتین.
هدیه:میزاری آبجی لیلی حرفش بزنه یا نه؟
داروین:جناب فعلا برو شنا کن که غرق نشی.
دیدم هدیه سرخ شد و حرف نزد.
_هی تو حق نداری با هدیه اینجوری حرف بزنی.
داروین:بزنم کی جلومو میگیره؟تو؟هه
_لیلی ی دقیقه ول کن من برم حال این یارو رو بگیرم
لیلی:اه ساکت شو دیگه.ببین آقا داروین،ما ی مشکلی داریم میتونی کمکون کنی یا نه؟
داروین:اره.کاری نیس که من نتونم بکنم.
لیلی:خوبه.پس کجا راجب مشکلمون صحبت کنیم؟
داروین:همین فست فودی بالا...مهمون من....
★★★
 

Dark writer

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
5/29/17
ارسال ها
483
لایک ها
2,033
امتیاز
3,683
#8
هدیه:
بین داروین و لیلی داشتم به سمت فست فودی حرکت میکردم.رامین هم کنار لیلی بود.همونطور که درحال حرکت بودیم،ی دفعه ی زن حدودا 30,31 ساله دوید به سمت مون و خودش رو پرت کرد جلوی پای داروین!!
زن:تروخدا داروین.التماست میکنم.خواهش میکنم.
در حالی که همه گی با تعجب به داروین و اون زن زل زده بودیم،داروین با ی لبخند استرسی رو به ما گفت:
داروین:چیزی نیست.الان حلش میکنم.
و بعد با ی اخمی که از داروین بعید بود رو به زنه گفت:
داروین:محله ی منو از کجا پیدا کردی؟
زنه در حالی که جلوی داروین زانو زده بود و گریه میکرد:چند ماه دنبالت گشتم.همه ی راه های غیرممکن رو انجام دادم برای پیدا کردنت.
داروین با اخم غلیظ:برو...دیگه هم نمیخوام ببینمت.
زنه با گریه:التماست میکنم داروین.خواهش میکنم.
داروین با فریاد: گفتم برو!
زن:لطفا...
ناگهان دیدم داروین زیر لب چیزی گفت.ی هو در کمال تعجب مردمک های زنه اُفقی و به رنگ بنفش شد و سفیدی چشم هاش سیاه شد و آروم آروم و بدون هیچ حرفی از ما دور شد و ما با تعجب و دهن باز این صحنه رو تماشا میکردیم...
★★★
 

Dark writer

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
5/29/17
ارسال ها
483
لایک ها
2,033
امتیاز
3,683
#9
((رامین))
ی نگاه به فست فود فروشی که توش بودم انداختم.تِم مشکی قهوه ای داشت.در واقع ما توی ی آکواریوم بزرگ بودیم!دور تا دور مون دیوار های شیشه ای بود که پشت دیوار ها یک عالمه ماهی های رنگاورنگ و حتی در کمال تعجب یک کوسه بود!کلا هم سه تا میز بیشتر توی فست فودی نبود.فکرنکنم این جا ی محل برای عُموم باشه.احتمالا این جا واسه آدم های خاص هستش.واقعا هم همینطور بود چون از تریپ افراد حاضر توی اون دوتا میز دیگه مشخص بود میلیاردر نباشن دیگه میلیونر رو هستن! من و لیلی و هدیه به خاطر تیپ افتضاح مون سرخ شده بودیم.فقط داروین توی میز ما بود که به خاطر تیپ خوبش با اعتماد به نفس داشت نگاهمون میکرد.شیک ترین جایی بود که تو کل عمرم رفته بودم.اصلا این بچه پول این جارو از کجا آورده ؟!
داروین:خب؟
_چی خب؟
داروین:خب ی نفر توضیح بده اون اتفاق رو!
هدیه با لحن کنایه ای گفت:ظاهرا که جناب همه چی دان تشریف داری!دیگه سوال کردنت چیه؟
داروین نیشخند زد و طوری دستاش رو به هم غلاب کرد و روی میز گذاشت که انگار از صحبت کردن راجب این موضوع لذت میبره!
داروین:خب،ببین اساسا سرنوشت آدم ها توی دوتا کتاب نوشته شده.یک کتاب توش اتفاقات کُلی رو نوشته که احتمال تغییر دادنش هم هست.یعنی اون اتفاق میتونه نیفته.بعضی جن های قدرتمند میتونن این کتاب رو بخونن.اما ی کتاب دیگه هستش که توش اتفاقات کامل و با جزئیات رو نوشته که کاملا صددرصد هست و عوض نمیشه.به اون کتاب هیچ کس جز خدا دسترسی نداره.هر جن و شیطان قدرتمندی که بخواد نزدیک اون کتاب شه شهاب سنگ بارون میشه.متاسفانه جزئیات و دلایل و راه حل اتفاقی که برای اون دوست تون (اشاره به لیلی) افتاده توی اون کتاب اصلی هستش که کسی بهش دسترسی نداره.توی کتاب سرنوشت لیلی که من بهش دسترسی دارم،راجب اون اتفاق و اتفاقات مربوط به اون که قراره در آینده براش بیفته فقط دوتا کلمه نوشته: مرگ احتمالی!
به قیافه بهت زده هدیه و قیافه ترسیده ی لیلی نگاه کردم.با عصبانیت مشتم رو کوبیدم رو میز و و تقریبا فریاد زدم:
_تو الان چه زری زدی؟مرگ لیلی؟ تو ک..ن داری ی بار دیگه اون حرفو بزن.شده خودم خواهر و مادر اون جن ها رو به گ... بدم نمیزارم حتی ی خط روی لیلی بیفته.
داروین درحالی که سعی میکرد آرامشش رو حفظ کنه گفت:
داروین: هی مواظب حرف زدنت باش و صدات هم بیار پایین.این جا چاله میدون نیست که هرجور عشقت کشید حرف بز...
و ناگهان به جایی خیره شد و حرفش رو قطع کرد...
★★★
 
آخرین ویرایش

Dark writer

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
5/29/17
ارسال ها
483
لایک ها
2,033
امتیاز
3,683
#10
((هدیه))

داروین وقتی دید دو نفر با هیکل فوق العاده غول پیکر و عینک دودی با کت و شلوار مشکی به سمتمون میاد حرفش رو قطع کرد.اون دونفر نزدیک میز ما متوقف شدن و یکی شون که قد بلند تر بود گفت:
بادیگارد قد بلند: جناب داروین مشکلی پیش اومده؟نیازی هستش که این پسره ی گستاخ رو ادب کنیم؟
وقتی صحبت از ادب کردن رامین اومد لیلی ی جیغ خفیف کشید.داروین ی نگاه به من،ی نگاه به لیلی،ی نگاه به رامین و ی نگاه به بادیگارد ها کرد.انگار توی ی دوراهی گیر کرده بود که رامین رو گوشمالی بده یا نه.در حالی که منو لیلی ملتمسانه بهش نگاه میکردیم از آخر طاقت نیاورد،پوفی کرد و چشماش رو تو حدقه چرخوند و گفت:
داروین:نیازی نیست.شما به کارتون برسید.
بادیگارد ها نیمچه تعظیمی کردند و آروم از ما دور شدند...لب های لیلی که از استرس مثل گچ سفید شده بود آروم تکونی خورد و از داروین تشکری کرد.من هم به داروین سری تکون دادم اما رامین فقط به داروین زل زده بود.سکوت بدی در جریان بود.داروین و رامین بدجوری به هم خیره شدن بودن.میترسیدم اگه این سکوت ی دقیقه دیگه ادامه پیدا کنه ی دعوای خونینی بشه پس تصمیم گرفتم اون سکوت رو بشکنم:
_داروین؟
داروین ی نیمچه پوزخندی زد و هوم ای گفت.
_گفتی ی سری جن های قوی میتونن اون کتابی که سرنوشت کُلی رو نوشته بخونن.ولی تو که جن نیستی!پس چطوری از اون کتاب خبر داری.
داروین نیمچه پوزخندش رو به ی لبخند مرموز تبدیل کرد...قیافش ترسناک شده بود.چشم های آبیش هم برق زد.با شک و ترس و بریده بریده گفتم:
_توکه...جن نیستی...هستی؟
ی دفعه زد زیر خنده.خنده که چه عرض کنم.داشت قهقهه میزد.
لیلی با استرس زیر لب بسم اللّه گفت که این حرکتش باعث خنده ی بیشتر داروین شد.وقتی دیگه ی دل سیر خندید رو به لیلی گفت:
داروین: چرا بسم اللّه میگی؟معلومه که من جن نیستم.
لیلی:پس چطوری به اون کتاب دسترسی داری؟
داروین: خب منم روش های خودم رو دارم.
و بعد چشمکی به لیلی زد
ای وای!چرا چشمک زد؟دعا میکردم که رامین خونسردیه خودش رو حفظ کنه... اما دیگه دیر شده بود.رامین ی چاقوی ضامن دار از جیبش در آورد و نعره کشان اونو به سمت چشم داروین زد و میخواست چشمش رو از حدقه در بیاره.میخواستم چشمام رو ببندم تا این صحنه رو نبینم اما ی دفعه...درکمال تعجب دیدم چاقو توی فاصله یک میلیمتری با چشم آبی عه داروین سَرِش کج شد و به سمت پایین رفت!جالب اینه که داروین حتی پلک هم نزد!فقط خیلی سرد و خنثی و به رامین نگاه کرد و بعد...چاقو بی هیچ دلیلی توی دست های رامینه متعجب آتش گرفت و از دستش افتاد روی زمین.هنینطور که شعله های آتش روی چاقوی به زمین افتاده میرقصیدند ما با تعجب به چاقو و چهره سرد و خنثی ی داروین نگاه میکردیم...
 
Similar threads Forum Replies Date
تایپ رمان 1
تایپ رمان 1
تایپیک های دنباله دار 1
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 14

بالا