کامل شده رمان شاهین سرخ | فاطمه تاجیک کاربر انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

تحت تعقیب

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
5/24/17
ارسال ها
1,502
لایک ها
3,731
امتیاز
6,423
محل سکونت
مخفیگاهم
#1
کد رمان : 1078
ناظر رمان: Cinder

ویراستار: سیده پریا حسینی و
FERESHTE.R

به نام خدا
نام رمان: شاهین سرخ
نام نویسنده: فاطمه تاجیک
ژانر: پلیسی، عاشقانه، معمایی
خلاصه:
نفوذ در یکی از‌ باندهای بزرگ قاچاق مواد مخدر در ایران! این باند با ریاست شخصی خبره به نام شاهین خسروی درحال انجام است. این گروه، هفت سال است که در حال فعالیت می‌باشد. در طی مختل کردن فعالیت باند، دوتن از بهترین افراد دایره ی نیروهای مبارزه با مواد مخدر به داخل باند نفوذ کرده و...!


 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
177
لایک ها
3,745
امتیاز
2,863
#2


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.






لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.





درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.



لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.





و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.





به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.
** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

تحت تعقیب

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
5/24/17
ارسال ها
1,502
لایک ها
3,731
امتیاز
6,423
محل سکونت
مخفیگاهم
#3
سرهنگ کریمی:« ببینید دوستان ضمن عرض خسته نباشد میخوام درمورد پرونده ای حرف بزنم که حدودا هفت ساله داره انواع مواد مخدر رو قاچاق میکنه. رئیس این گروه خیلی خبرست، شخصیه به نام شاهین خسروی حدود سی و یک سال سن داره درحین این‌که خیلی سن نداره ولی خیلی خیلی باهوشه. ما چندین بار خواستیم وارد این گروه بشیم ولی هنوز نتونستیم شخصی رو بفرستیم که شناسایی نشه؛ حتی نزدیک بوده سه نفر از افراد ما توی این پرونده به خاطر شناسایی که علیهشون صورت گرفته کشته بشن».
یکم مکث کرد. همه داشتن به جناب سرهنگ نگاه می‌کردن. جناب سرهنگ که سرش پایین بود سرش رو بالا آورد و گفت:
- به جز یک نفر.
همه کنجکاوانه بهش نگاه می‌کردن. ادامه داد:
- فقط یک نفر از گروه ما تونست توی این گروه ثابت بمونه. یکی از بهترین نیروهای ما! شاید باورتون نشه این گروه هفت ساله مشغوله ولی اون ده ساله که باهاشون داره کار می‌کنه. یعنی قبل از ایجاد باندشون.
سرگرد احمدی:« خب این فرد کیه جناب سرهنگ؟ ماهم می‌شناسیمشون؟»
جناب سرهنگ:« خیر هیچ کس ایشونو نمی‌شناسه و درحال حاضر هیچ کس نباید ایشونو بشناسه!»
سرهنگ احمدی:« یعنی چی؟ یعنی ما نمی‌تونیم بفهمیم ایشون کی هستن؟»
جناب سرهنگ:« خیر؛ برای امنیت بیشتر حتی نیروهای خودمون هم نباید ایشون رو بشناسن».
کسی دیگه حرفی نزد. همه داشتن فکر می‌کردن. به بقیه نگاه کردم. دوازده نفر از بهترین افراد توی دایره مبارزه بامواد مخدر دور یه میز مستطیلی شکل بزرگ نشسته بودیم. مطمئنا همه دارن به کسی فکر می‌کنن که تونسته ده سال باهمچین گروهی کار کنه. واقعا ده سال زمان کمی نیست. مطمئنا طرف خیلی خبره و باهوش بوده که تونسته ده سال تو این گروه بمونه و لو نره!
جاب سرهنگ:« گوش کنید دوستان. ما الان باید یک نفر رو انتخاب کنیم و بفرستیم داخل این گروه تا فعالیت داشته باشه. همون طور که می‌دونید این گروه خیلی قویه و رفتن توش کار هر کسی نیست! می‌دونم برای همتونم سخته و هرکسی که بره داخل این گروه امنیت جانی نداره؛ البته ما پلیس ها هیچ وقت امنیت جانی نداریم و همیشه باید هوشیار باشیم ولی خب رفتن داخل این گروه یعنی رفتن توی دهن شیر!»
یعنی چه کسی رو می‌خواست بفرسته داخل گروه؟! همه افرد به هم نگاه می‌کردن و آخرین نگاهمون هواله ی چشم های جناب سرهنگ بود. همه منتظر بودن که ببینن اسم چه کسی از دهن جناب سرهنگ بیرون میاد. نمی‌شه گفت کسی دلهره و اضطراب نداشت ولی ما زاده این کار بودیم و باید آمادگی این رو داشته باشیم.
جناب سرهنگ:« کسی که باید از دایره ما بره داخل باند خسروی، جناب سرگرد...»
مکث کرد که دلشوره ای بهم دست داد. اکثر بچه های جمع سرگرد بودن ولی خیلی اضطراب دارم. یعنی منم؟ بادستم چادرم رو چنگ زدم. چشمم به دهن جناب سرهنگ بود. مثل بقیه. مطمئنا همه مثل من بودن. جناب سرهنگ سرش رو بالا آورد و اولین نگاهش رو هواله ی چشم های من کرد.
- سرگرد زمانی.
نفسمو آروم بیرون دادم. مشتم که چادرم رو مچاله کرده بود باز کردم آروم آب دهنم رو قورت دادم. نگاه همه به من بود. یعنی من باید می‌رفتم داخل باند؟ ازاین موضوع اصلا نمی‌ترسیدم. من عاشق هیجان و ماجراجویی ام اما دلشورم برای چیه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

تحت تعقیب

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
5/24/17
ارسال ها
1,502
لایک ها
3,731
امتیاز
6,423
محل سکونت
مخفیگاهم
#4
به چهره تک تک بچه ها نگاه کردم و در آخر نگاهم جلب جناب سرهنگ شد. با لبخندگفتم:
- من آماده انجام هرکاری هستم جناب سرهنگ.
سرهنگ هم بهم لبخند زدو گفت:
- خداروشکر می‌کنم که افرادی که داخل دایره ما هستن همه شجاع و قوی ان. ازجانب شما خیالم راحته. می‌دونم از پسش برمیاید؛ گرچه کارآسونی نیست؛ ولی خب ده ساله توسط بهترین فرد گروهمون گره های بسته شده از این باند داره برامون کم کم باز می‌شه وشما شخصی هستید که باید به کمک همون فرد بقیه گره ها و آخرین گره هارو بازش کنید.
بی صبرانه دوست داشتم اون فرد رو ببینم. یعنی من باید به کمک چه کسی روی این پرونده به این بزرگی کارکنم؟ خوشحال بودم که جناب سرهنگ منو انتخاب کرد.
جناب سرهنگ:« بسیارخب دوستان، می‌تونید برید و به کارتون برسید. به زودی باید به صورت پشت پرده با توجه به اطلاعاتی که روزانه از دو نفر داخل باند می‌گیریم به بسته شدن این پرونده کمک کنیم».
کم کم افراد بلند شدن که برن. نشستم تا با جناب سرهنگ حرف بزنم. وقتی همه بچه ها رفتن جناب سرهنگ به من نگاه کردو گفت:
- خب سرهنگ زمانی شما باید به زودی کارتون رو توی باند شروع کنید؛ خیلی زود!
- بله. فقط من از کی باید کارم رو انجام بدم؟ منظورم اینه که...
پرید وسط حرفم و گفت:
- امروز سه شنبه هست شما تا پنجشنبه نهایتا باید به گروه ملحق بشید.
- چه طوری باید وارد باند بشم؟ فکری دارید؟
- ببینید جناب سرگرد، مابه کمک اون فردی که داخل باند داریم تمام کارهای اولیه رو انجامش دادیم. فقط مونده رفتن شما به باند. وقتی که شما می‌رید و اونجا عضو می‌شید نقش کسی رو بازی می‌کنید که خودش باید جزو روئسای اصلیه باند برای انتقال مواد و تجهیزات باشه. از اونجایی که شما تایید شده دایره هستید و توانایی های لازم رو برای انجام این پرونده داید انتخاب شدید.
- جناب سرهنگ اون فردی که از دایره ما داخل باندداره کار می‌کنه چه نقشی داره؟
- متاسفانه شما درطول مدت انجام پرونده هیچ‌وقت نمی‌تونید ایشون رو ببینید.
- یعنی چی؟ متوجه نمی‌شم.
- یعنی اینکه ایشون مبهم می‌مونه تا انتهای پرونده!
- پس... پس من چه طوری باید با ایشون ارتباط برقرار کنم و به کمکشون کارهارو انجام بدم؟
- ما ترتیب اون هارو دادیم. شما هرحرفی رو که می‌خواستید به ایشون بگید یا موضوعی باهاشون درجریان بذارید یا سایر کار ها به کمک گوشی که ما بهتون می‌دیم انجامش می‌دید و این گوشی باید همیشه مخفی بمونه فقط به صورت پیامکی باهاشون ارتباط برقرار می‌کنید.
- خب چرا من نباید ایشون رو ملاقات کنم؟
- همونطور که گفتم ایشون باید تا انتهای پرونده مخفی بمونند. شماهم تحت هیچ شرایطی نمی‌تونید اون رو ببینید و هیچ‌وقت تلاش نکنید تا ببینیدش. متوجه شدید؟
- بله متوجه شدم. خب من الان پنجشنبه چه طوری باید برم؟
- همه کارها انجام شده هست. شما باید برید جایی که ما می‌گیم و اون ها میان دنبالتون. شمارو میبرن منزل رییس گروه یعنی مستقیم وارد بازی می‌شید برای همین خیلی باید حواستون باشه. کوچیک ترین اشتباه ممکن باعث لو رفتنتون بشه. ما با مدارکی که تهیه کردیمو بهتون می‌دیم و اون می‌ره زیر نظر رییس گروه. شما رو تبدیل می‌کنیم به شخصی که سالهاست کارش انجام قاچاق وتهیه مواد مخدره. مثلا شما خودتون مدتهاست که دارید مواد قاچاق می‌کنید به کشور های دیگه و تنها دلیل رفتنتون به داخل گروه پیشرفت و گسترده شدن دایره قاچاق به نفع باند خسرویه. متوجه می‌شید؟
- بله کاملا.
- و نکته دیگه! شما معلوم نیست که کی دیگه بتونید از گروه بیرون بیاید. یعنی نمی‌تونید حتی خانوادتون رو ببینید و باهاشون کوچک ترین تماس رو داشته باشید چون مطمئنا چک می‌شید و تحت نظرید پس هیچ وقت سعی نکنید هیچ جوره باکسی رابطه برقرار کنید.
چی؟ یعنی من معلوم نیست که کی خانوادم رو ببینم؟ وای غیر ممکنه!
- ولی آخه...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

تحت تعقیب

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
5/24/17
ارسال ها
1,502
لایک ها
3,731
امتیاز
6,423
محل سکونت
مخفیگاهم
#5
- می‌دونم کار آسونی نیست ولی حتی کسی که از ما داخل گروه رفته عین این ده سال رو خانوادش رو ندیده. با این که کاملا تایید شده رئیس گروه مورد اطمینانش ولی حتی یکبار هم هیچ تماسی باهیچ کسی جز ما نداشته.
این خیلی سخته اون ده ساله هیچکس رو ندیده. از خانواده دوستان و اقوامش! یعنی من هم باید تا ده سال هیچ کس رو نبینم؟ شاید هم بیشتر! وای خدایا این خیلی بده خیلی!
با صدای جناب سرهنگ به خودم اومدم:
- ببینید سرگرد زمانی، من کاملا شمارو درک می‌کنم ولی کاریه که باید بشه. بودن یک نفر از ما داخل باند کمک کمیه مطمئنا اگر شماهم به اون فرد بپیوندید خیلی زود تر از وقتی که فکرش رو هم بکنید کارشون رو یکسره می‌کنیم.
هیچ کاری نمیتونستم بکنم فقط سرم رو تکون دادم. آروم گفتم:
- کاش انقد زود نمیرفتم داخل گروهشون. من برای بودن با خانوادم فقط یک روز وقت دارم!
سرهنگ چیزی نگفت. یکم گذشتکه بلند شدم و رو بهش گفتم:
- جناب سرهنگ من هرکاری که از دستم بربیاد انجام می‌دم. قول می‌دم از جونم براش مایه بذارم. امیدوارم به روند حل پرونده کمک کنم.
جناب سرهنگ هم بلند شدو مقابلم ایستاد. لبخند زدو گفت:
- موفق باشید جناب سرگرد. من مطمئنم با رفتن شما به گروه خسروی خیلی زود پرونده بسته می‌شه. ما تمام کارهارو انجام می‌دیم. شما می‌تونید برید منزل و مسئله رو باهاشون درجریان بذارید. فقط یه چیزی بهشون بگید که هیچ کس نباید از رفتن شما به داخل گروه چیزی بفهمه هیچکس. می‌تونن بگم شما برای پرونده ای به خارج از کشور منتقل شدید و معلوم نیست که کی بیاید.
حرفش رو تائید کردمو با انجام احترام و گفتن بااجازه از اتاق خارج شدم.رفتم داخل اتاقم. فقط یک روز باید با بهترین آدمای زندگیم باشم؛ فقط یک روز!
وسایلم رو مرتب کردم. بلند شدم چادرم رو مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم. باهمکارایی که دیدم خداحافظی کردم. تک تکشون برام آرزوی موفقیت کردن. دلم شور می‌زد. حالا چه طوری با خانوادم درجریان بذارم؟ سخت ترین قسمت کار همین جاست. چه طوری ازشون دل بکنم و برم؟
بعد اینکه کرایه رو حساب کردم از ماشین پیاده شدم. یه نگاه به خونه انداختم. چه طوری از این خونه که همش خاطرس دل بکنم؟ زنگ در رو زدم. صدای قشنگ خواهر کوچیکم پیچید توی آیفون:
- سلام آبجی الهه.
آخه چه شکلی می‌تونم از عزیزای زندگیم دست بکشم و برم؟ باصدای باز شدن ناگهانی در تکونی خوردم. درو باز کردم و رفتم داخل حیاط. به سرتاسرش نگاه کردم. یعنی من تا چندوقت نمی‌تونم دیگه تو اینجا قدم بزنم؟
الناز:« آبجی چرا وایسادی؟ بیا تو دیگه!»
سرمو چرخوندم به چهره الناز و به تنها خواهرم نگاه کردم. بهش لبخند زدم. از پله ها بالا رفتم و کفشامو درآوردم ورفتم داخل. الناز بغلم کرد. دستامو دورش حلقه کردم و محکم بغلش کردم.
- سلام عزیز دلم.
الناز:« آبجی له شدم چیکار می‌کنی؟»
خندم گرفت. باید محکم ترفشارش بدم! معلوم نیست دیگه کی بتونم دوباره طعم این آغوش رو بچشم. دستامو از دورش باز کردم.
- تنهایی مگه؟
- نه مامان و بابا دارن تلویزیون می‌بینن.
دستشوگرفتم وارد پذیرایی شدیم.
- سلام عرض شد!
مامان: سلام مادر جون خسته نباشی.
بابا: سلام جناب سرگرد بابا. چطوری؟
بهشون لبخند زدم.
- خوبم بابا شما چطورین؟
دوتاشون باهم گفتن خداروشکر.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

تحت تعقیب

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
5/24/17
ارسال ها
1,502
لایک ها
3,731
امتیاز
6,423
محل سکونت
مخفیگاهم
#6
-من لباسام و عوض کنم میام.
مامان:« برو تا میای یه چایی برات بریزم».
-دستتون درد نکنه.
رفتم توی اتاقم. درو بستم و بهش تکیه دادم. اشک توچشمام جمع شده بود. آخه چه شکلی برم؟ خدایا خودت کمکم کن. خودت بهم صبرو تحمل بده. لباسام روعوض کردم. اصلا وقت نیست. باید کم کم قضیه روبراشون بگم. مامان که مطمئنا بدخلقی می‌کنه و تنها امیدم به باباست که بازنشسته همین کاره. از اتاق رفتم بیرون.
مامان:« بیا دخترم چاییتو بخور تا سرد نشده».
کنارش نشستم و تشکرکردم. باید زودتربگم. اما چه طوری؟ سرم پایین بود با انگشتام بازی بازی می‌کردم. چیکار کنم خدا؟ ساکت بودم و باخودم دست و پنجه نرم می‌کردم.
بابا:« چیزی شده الهه؟»
-نه! یعنی چه جوری بگم؟ راستش... من... اوم...
- راحت باش بابا حرفتو بزن.
-من... من باید برم.
باگفتن این حرف نفسمو فوت کردم. چه سخته حرف زدن درمورد یه همچین موضوعی!
مامان:« بری؟ کجابری؟»
- امروز توی اداره گفتن که منتقل شدم به جایی.
مامان که واکنشش رو می‌دونستم خودشو ول داد رومبل و وا رفت.
مامان:« کجا... کجا منتقل شدی؟»
- یه جایی که... یه جایی که اگه برم دیگه نمی‌تونم ببینمتون تا وقتش برسه. یعنی... چه جوری بگم آخه!
بابا:« الهه بابا چرا لقمه لقمه حرف می‌زنی خب درست حرفتو بزن ببینم کجا منتقل شدی؟»
- ببین بابا تو خودت خیلی بیشتر از من توی این حرفه کارکردی درسته؟
باباسرشوتکون داد. ادامه حرفمو زدم:
- امروز من برای انجام پرونده ای منتقل می‌شم به جایی که هنوز نمی‌دونم. یه جایی که تا وقتی پرونده حل نشه من هیچ‌وقت نمی‌تونم ببینمتون. یعنی ممکنه این پرونده یک سال دوسال سه سال ده سال یا حتی بیشتر یاکمتر طول بکشه!
مامان:« یعنی چی؟ مگه می‌شه ؟ لازم نکرده بری. بابات آشنا زیاد داره می‌گه یکی دیگه رو جات بفرستن. مگه الکیه بری و ده سال دیگه بیای بدون اینکه یه بارم ما رو نبینی؟ اصلا امکانش نیست».
- ببین مامان جان می‌دونم سخته. بخدا برای منم سخته. می‌دونم کار آسونی نیست ولی چاره ای ندارم کاریه که باید بشه. من انتخاب شده این پروندم منم باید برم هیچ راهی نیست. بابا شما یه چیزی بگید!
بابا ساکت بود. داشت فکر می‌کرد. برای همه سخت بود.
الناز:« آبجی یعنی می‌خوای ازینجا بری تا ده سال دیگم نمیای؟»
ناراحت بود. بغض داشت؛ مثل من. رفتم کنارش نشستم و بغلش کردم.
- آره عزیزم. من باید برم ولی نه تا ده سال دیگه. مطمئنم کمتراز ده سال طول می‌کشه.
بابا:« کی باید بری؟»
مامان:« چی چیو کی باید بره؟ نباید بره. آقا صابر شما که کم برو بیا نداری تو اداره خب یکی دیگه رو بفرستن نبا....»
بابا پرید وسط حرف مامان و بهش گفت:
- نمی‌شه خانم نمی‌شه. وقتی انتخاب شده ینی نمی‌شه هیچ کاریش کرد. باید بره. توکل به خدا انشالله صحیح و سالم خیلی زود برمی‌گرده.
دوباره رو کرد به من و گفت:
- کی می‌ری بابا؟
- پنجشنبه باید برم.
مامان:« چی؟ یعنی تو پس فردا می‌ری و خدا می‌دونه کی بیای؟! وای خدا چه خاکیه به سرمون شد. هی گفتم نرو سراین کار مگه تو خرجت رفت؟دلشوره بابات کم بود توام بهش اضافه شدی؟»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

تحت تعقیب

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
5/24/17
ارسال ها
1,502
لایک ها
3,731
امتیاز
6,423
محل سکونت
مخفیگاهم
#7
- مامان، عزیزم، توروخدا انقد ناراحت نباشید! الان شما چه بخواین چه نخواین باید برم چاره ایم نیست. پس لطفا این یکی دو روزه باقی مونده رو اینطوریش نکنید. من خودمم حال خوشی ندارم.
مامان:« تو که حال خوشی نداری، تو که خودتم میلت نیست بری پس چرا...»
- مامان جان عزیزم دست من که نیست انتخاب شدم و باید برم. تازه برید خداروشکرکنید قبل من یکی دیگه اونجا رفته که بیشتر کارارو انجام داده. طرف ده ساله اونجاست و حتی برای یک بار نه تماسی باخانوادش داشته نه دیداری. خدارو چه دیدید شاید من که رفتم نهایتش یه هفته دیگشم برگردم».
بابا:« حالا چه جور پرونده ایه؟»
-یه باندیه که حدودا هفت ساله داره مواد قاچاق می‌کنه. درضمن ازاینکه من می‌خوام برم کسی نباید بدونه ها هرکسیم گفت شما بگید برای حل پرونده ای منتقل شده خارج از کشور و معلوم نیست کی بیاد.
مامان:« ای خدا چیکارکنم از دست اینا؟ آخرش منو سکته می‌دین شما دوتا!»
نمی‌دونستم چی بگم. نمی‌دونستم چیکار کنم. من فقط دوروز دیگه باید از پیششون برام اونم خدا می‌دونه تا کی. تازه معلوم نیست زنده از عملیات بیرون بیام یا مرده! روکردم به مامان. آروم گریه می‌کرد. الناز هم کنار من بود. اونم گریه می‌کرد. تنها بابا بود که عجیب توی فکر بود که اگه غرور مردونش اجازه می‌داد اونم به گریه می‌افتاد.
- مامانم عزیزم قربون چشمات بشم گریه نکن دیگه الان باگریه توکه مشکلی حل نمیشه فقط همه رو ناراحت می‌کنی. من تادوروز دیگه میرم عوض اینکه حسابی تواین دوروز خوش بگذرونیم و بیشتر باهم باشیم و حرف بزنیم، اینطوری داریم همدیگه رو ناراحت می‌کنیم. گریه نکن دیگه جان الهه.
مامان با گوشه روسریش که روشونش افتاده بود اشکاش رو پاک کرد و گفت:
- چیکار کنم مادر؟ گریه نکنم چیکار کنم آخه؟
بالبخند گفتم:« هیچی بپر برو یه ماکارانی خوشمزه درست کن که حالا حالا ها دیگه نمی‌تونم مثل اونو بخورم».
باگفتن کلمه حالا حالا حس بدی بهم دست داد. یعنی من حالا حالا ها نمی‌تونم ببینمشون؟ هوف!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

تحت تعقیب

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
5/24/17
ارسال ها
1,502
لایک ها
3,731
امتیاز
6,423
محل سکونت
مخفیگاهم
#8
مامان بدون حرف بلند شد و رفت تو آشپزخونه. از صدای طولانی مدت آب فهمیدم داره بساط ماکارانی رو می‌چینه. به الناز نگاه کردم. زانوهاشو بغل کرده بود و تو فکر بود. بهش نزدیک شدم ودستمو انداختم دور شونش و گفتم:
- آبجی کوچیکه نبینم غصه می‌خوریا. من که برم تو می‌شی ارشد. خوبه دیگه کسیم نیست بهت هی غر بزنه و دستور بده نه؟
الناز بانگاه ناراحتش بهم زل زد. به سختی جلو خودمو گرفتم که گریم نگیره. اصلا وقت گریه نیست. تو گوشش گفتم:
- می‌خوای تو جمع کردن وسایلم کمکم کنی؟
باتکون دادن سرش حرفم و تاکید کرد.
- پس بدو برو تو اتاق تا منم بیام.
بلند شد رفت تو اتاق من و درو هم بست. ما منم تو آشپزخونه بود. بابا هنوز تو فکر بود. بلندشدم و رفتم پیشش.
- بابا؟
- جانم؟
- شما که خودت می‌دونی...
اومد وسط حرفم و گفت:
- می‌دونم بابا؛ مطمئنم کارتو مثل همیشه خوب انجام می‌دی. دعا می کنم صحیح و سالم برگردی پیشمون.
خداروشکرکه بابام توی حرفم مشغول بوده و کارکشتس و می‌تونه خوب درکم کنه.
- تو پاشو زودتر برو وسایلت رو جمع کن که اصلا وقت نیست.
بهش لبخند زدم و با گفتن چشم رفتم تو اتاق. الناز منتظرم روتخت نشسته بود.
- خب خب خب! ازکجا شروع کنیم النازی؟
- من نظارت می کنم تو جمع کن.
رفتم کنارش و یکی زدم پشت سرش و گفتم:
- نه بابا! زیادیت نشه؟ کارت سنگینه خسته نشی یه وقت؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

تحت تعقیب

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
5/24/17
ارسال ها
1,502
لایک ها
3,731
امتیاز
6,423
محل سکونت
مخفیگاهم
#9
الناز خندید و گفت:
- خب تو بگو من چیکار کنم همون کارو بکنم.
- اوم... لباس که نمی‌تونم باخودم بردارم ینی کلا وسایل خاصی نیاز نیست ببرم. البته بجز یه سری مدارک واینجور چیزا.
رفتم سمت دراور. اولین کشو رو باز کردم چیز خاصی توش نبود. به ترتیب کشوهای دراور رو باز کردم تا به آخری رسیدم. مثل اینکه هیچ چیزی نباید بر می‌داشتم چون جناب سرهنگ زحمت همه چیزو کشیده .
- می‌گم الناز من اصلا نباید چیزی با خودم ببرم!
النازمتعجب نگاهم کرد.
- آخه جناب سرهنگ گفت همه چیو خودش آماده کرده.
گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم. جناب سرهنگ بود.
- سلام جناب سرهنگ.
- سلام سرگرد. حالت چطوره؟
- خداروشکر خوبم. شما خوب هستید؟
- بله منم خوبم. زنگ زدم درمورد پرونده باهات حرف بزنم.
- بله درخدمتم بفرمایید.
- فردا ساعت هشت اداره باش. باید توضیحات لازم رو بهت بدم. و اینکه تمام مدارک و چیزهایی که باید باخودت ببری آماد هست و اونا رو هم باید تحویلت بدم. درضمن نیاز نیست چیزی باخودت ببری چون همه وسایل مورد استفادت توسط نفوذیمون تهیه شده.
- بله متوجه شدم.
- بسیارخب پس فردا می‌بینمتون. خدانگهدار.
- خواهش می‌کنم. خداحافظ.
تماس رو قطع کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

تحت تعقیب

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
5/24/17
ارسال ها
1,502
لایک ها
3,731
امتیاز
6,423
محل سکونت
مخفیگاهم
#10
روبه الناز گفتم:
- خب مثل اینکه نیاز نیست هیچی با خودم ببرم. پاشو بریم ببینیم مامان کاری نداره.
باهم از اتاق رفتیم بیرون. بابا هنوز تو فکر بود. مامانم تو آشپزخونه بود. رفتم پشتش از پشت بغلش کردم سرمو گذاشتم رو شونش و عطر تنشو بو کردم. دلم برای این بو تنگ می‌شه. یعنی زنده می‌مونم که باز بو کنمش؟
- کاری نداری مامانم؟
- نه عزیزم تو وسایلاتو جمع کردی؟
- نیاز نیست چیزی باخودم ببرم. همه چیزو جناب سرهنگ آماده کردن.
- یعنی لباسم باخودت نمی‌بری؟
- نه دیگه اگه لازم باشه خودشون آماده می‌کنن.
مامان برگشت و زل زد توچشمام. یه دنیا حرف توش بود و نگرانی یه عالم بغض و گریه توش داشت. منم داشتم! بیشتر از اون نباشه کمترم نبود. بهش لبخند زدم و محکم هم دیگه رو بغل کردیم. آروم اشک ریختم وخودمو بهش فشار دادم. نمی‌خواسم کسی منو از این آغوش گرم جداکنه اما چاره ای نبود. باید جدا می‌شدم. با صدای بابا ازهم دیگه جدا شدیم.
بابا:« یکیم بیاد منو اینطوری بغل کنه».
همون موقع الناز از پذیرایی اومد تو آشپزخونه ودرحالی که بابامو بغل کرده بود روبه بابا گفت:
- مگه من مردم باباجون؟ خودم بغلت میکنم.
همه خندیدم و باهم از آشپزخونه اومدیم بیرون.
*****
آروم به در ضربه زدم و با تایید جناب سرهنگ وارد شدم. بهش احترام گذاشتم و با اشاره دستش آزاد شدم.
- سلام.
جناب سرهنگ:« سلام سرگرد. بیا بشین که وقت نیست».
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.
Similar threads Forum Replies Date
نقد توسط تیم منتقدان انجمن 11
تایپ رمان 1
تایپ رمان 1
دلنوشته های کاربران 2
تایپ رمان 1
بالا