#آلین
نالهی خفهای از گلوم دراومد و چشمهام رو باز کردم.
اولش فقط نور دیدم. یه نور شدید و آزاردهنده.پلک زدم. چند ثانیه طول کشید تا تصویرها شکل بگیرن.
سقف اتاقم که چندتا سوراخ روش محل خیره شدن شبهام بود جلوی چشمم واضح شد.پس توی اتاقم بودم.دردی توی بدنم پیچید.دردی که مثل یه مشت آهنی توی شکمم بود...