Alan.I
امتیاز واکنش
15,100

ارسال های پروفایل ارسال ها دادن مدال درباره

  • ما از اسب افتادیم ولی از اصل نه!
    تو خونمون نبود از پشت خنجر بزنیم؛ ولی خبر نداشتیم از پشت خنجر زدن تو این زمونه رسمه! دست مریزاد دارید همه‌ي اونایی که از شلوارتون به شاخه‌ي درخت آویزونید، ولی فکر می‌کنید رو تخت پادشاهي نشستید...
    بخندید به ما، ولي تهش شاخه مي‌شکنه و میفتید پایین.
    اونوقت ما به شما مي‌خندیم. :))
    وقتی عکس بچه‌تون که شبیه سمندونه رو نشون مي‌دین و مي‌گین:«ببین چه ماهه!»
    لطفا بعدش زل نزنید تو صورت طرف واسه تأیید..
    چون 90 درصد مجبور مي‌شن دروغ بگن و مرتکب گناه بشن. :|
    کاري با لایك کردنا ندارم، دربست مخلص همه هم هستم. دست همه‌ي لایك کننده‌ها هم درد نکنه.
    ولی انصافاً یه سوال برام پیش اومده...
    چجوریاس مثل نینجای سایه، هر پستِ لینكمون تو پروف یه نفر رو لایك مي‌کنید، ولي متن خود تاپیك رو اصلا چك نمي‌کنید؟ :|
    یعني سخت‌تره به جاي شصت بار لایك کردن، یه بار بزنید رو لینك و تاپیك رو ببینید؟ :/
    شاید اونجا فحش نوشتم که شما هم ببینید و فیض ببرید...
    اصلاً شاید یه عکس لو رفته از فلان کس گذاشتم که ببینید...

    بهتر از شصت بار لایك کردنه، خوبیت ندارد آرتروز انگشت شست بگیرید. اون انگشت کاربرداي دیگه هم داره... جدي مي‌گم. :|

    آن شرلیِ قشنگِ من سبز پوشیده *.* :gigtgle:
    [یك لحظه...]
    مادربزرگ برایم از سفر هدیه آورده بود. جعبه‌ی کادو را که باز کردم، از خوشحالی بالا و پائین می‌پریدم و فریاد می‌زدم: «آخ جون... آتاری!»
    آن روزها هر کسی آتاری نداشت؛ تحفه‌ای بود برای خودش!
    کارم شده بود صبح تا شب در دست گرفتن دسته‌ی خلبانی آتاری و هواپیما بازی کردن. مدتی گذشت و من هر روزم را با آتاری بازی کردن شب می‌کردم و هر چه می‌گذشت، بیشتر از قبل دوستش داشتم. خوشحال‌ترین کودک دنیا بودم...
    تا اینکه یک روز خانه‌ی یکی از اقوام دعوت شدیم. وارد خانه که شدم، چشمم خورد به یك دستگاه جدید که پسر آن خانواده داشت. بهش می‌گفتند میکرو. آنقدر سرگرم بازی شدیم که زمان فراموش شد. خیلی بهتر از آتاری بود؛ خیلی...!
    بازی‌های بیشتری داشت؛ دسته‌ی بازی دکمه‌های بیشتری داشت؛ بازی‌هایش بر عکس آتاری یکنواخت نبود و داستان داشت. تا آخر شب قارچ‌خور بازی کردم و هواپیمای آتاری را فراموش کرده بودم.

    Alan.I
    Alan.I
    چه جالب!

    بابا اون خوبه... مترو و اتوبوس خوبه. من پیاده می‌رم و میام. عادت دارم...
    اگه پیاده روی نکنم، پاهام می‌گیره. یه وقتایی دو سه کیلومتری قشنگ پیاده می‌رم. :/
    روشنک.ا
    روشنک.ا
    اتفاقا خیلی خوبه به شرط اینکه هوا و مسیر خوب باشه *.*
    وای منم انقدر دوست دارم پیاده روی طولانی!
    شده ساعت‌ها توی خیابون ولیعصر پیاده روی کردم و فقط لذت بوده :intlove: :gigtgle:
    Alan.I
    Alan.I
    من یه خاطره از اون خیابون دارم، از همون سوتی وحشتناکا -_-

    [خوشبختي ﭼﯿﺰ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺍﺳﺖ؛
    ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﯾﻚ ﻣﻌﺠﺰﻩ.
    ﻭﻗﺘي ﻣﯽﺁﯾﺪ ﮔﺎﻡ‌ﻫﺎﯾﺶ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺳﺖ
    ﻛﻪ ﺷﺎﯾﺪ حتي ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﻮﯼ!
    ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ،
    ﺩﺭﺩﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻣﻐﺰ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺣﺲ ﻣﯽﻛﻨﯽ...
    ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﯾﻚ ﺣﺲ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺍﺳﺖ،
    هیچ ﻛﺲ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ
    ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻤﺎﻥ ﻛﻨﺪ!
    ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ،
    ﺣﺎﺻﻞ ﻧﻮﻉ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ.]
  • بارگذاری
  • بارگذاری
  • بارگذاری
بالا