》MAHYA《
امتیاز واکنش
582

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • بزن رو لینک بالا حتما رمانم رو بخون:eaea:
    خلاصه:یه بار وقتی کوچیک بودم، مامانم برام یه جوجه رنگی خرید.خیلی دوستش داشتم. این‌قدر که هرجا می‌رفتم با خودم می‌بردمش.
    یه روز یه گربه توی حیاطمون اومد و جوجه‌ی من رو خورد. به خونش تشنه بودم. هر وقت روی دیوار می‌دیدم، که با ناز و عشوه داره راه میره با سنگ می‌زدمش، ولی اون از رو نمی‌رفت!
    یه روز واسش تله گذاشتم. یه جوجه دیگه خریدم و گذاشتم توی تله؛ این جوجه هم به قشنگی جوجه قبلیم بود. گربه با دیدن جوجه به سمتش حمله ور شد و وقتی مشغول خوردن جوجه شد، اسیر تله ی من شد.
    با خوشحالی انداختمش توی گونی و بردمش سمت رودخونه. با تمام نفرتم پرتابش کردم داخل آب درحال جریان.
    وقتی برگشتم خونه همش به دو تا جوجه ام فکر کردم. من به خاطر انتقام یه جوجه دیگه رو کشتم. تازه جوجه اولم هم به همراه بقیه جوجه هایی که گربه خورده بود رفت توی رودخونه.
    از اون روز فهمیدم که انتقام گرفتن همیشه آسون نیست؛ تاوان داره!
    ممنون می شم لایک کنی
    لطفا توی نظرسنجی شرکت کن عزیزم
  • بارگذاری
  • بارگذاری
  • بارگذاری

آخرین بازدیدکنندگان

بالا