saba_a82
امتیاز واکنش
912

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • مدرسه كه می‌رفتيم
    هربار كه دفتر مشق‌مون رو جا می‌ذاشتيم معلم‌مون مي‌گفت:
    مواظب باش خودت‌ رو جا نذارى
    و ما مي‌خنديديم و فكر مي‌كرديم
    نميشه خودمون‌ رو جا بذاريم!
    بزرگ كه شديم بارها و بارها
    يه قسمت از خودمون رو جا گذاشتيم،
    توى يه خاطره،

    و اون موقع بود که حرف معلممونو میفهمیدیم;)
    سلام ممنون میشم اگه رمانم ر بخونید ونقدش کنید
    مرگ از عشق پرسید:
    + چه چیز تو را انقدر زیبا جلوه می دهد و مرا انقدر تلخ؟
    عشق جواب داد:
    - دروغی که در من هست و حقیقتی که در توست...!
    تولدِ بهـاره بهـارِ! (:
    خوشحال می شـم شرکت کنید. :rose:

    «آخ مليكا گريه نكن. جون هر كي دوست داري گريه نكن. همه چي رو برات توضيح مي دم. ديروز بعد از اينكه تورو رسوندم خونه، تو راه برگشت الينا نامي زنگ زد و گفت...»
    پريدم وسط حرفش؛ كاري كه اون روز ها خوب بلد شده بودم. اخمام رو توی هم بردم و با صدايي كه بيشتر شبيه جيغ بود گفتم:
    «بسته بسته اينقدر دروغ تحويل من نده، من همه چي رو مي دونم. اصلا مي‌دوني چيه؟ الان که فکر می کنم می بینم پیمان خیلی بهتر از توئه. تو لیاقت منو نداری آرشا. حالم ازت بهم مي خوره، از زندگيم برو بيرون، ديگه دوستت ندارم بهتره توام ديگه دوستم نداشته باشي»
    #رمان_محکوم_به_حبس_ابد
    #علیرضا_شاه_محمدی

    لینک رمان
    آن پیرمرد سیگار می‌کشد`!
    آن جوان سیگار می‌کشد`!
    آن جوان با آن پیرمرد فرقی ندارند`!
    یکی جسمش پیر است آن یکی روحش:)

    پیر پیره دیگه :)
    خیلیامون پیر شدیم دوست من`..
    ممنون میشم بهم رای بدید عکس شماره 4
    از هیتلر پرسیدند :
    چرا از میان جنگ و عشق،
    جنگ را برگزیدی؟

    پاسخ داد:
    در جنگ یا زنده میمانی یا میمیری
    امّا در عشق
    روزی هزار بار میمیری و زنده میشوی:)
  • بارگذاری
  • بارگذاری
  • بارگذاری
بالا