saba_a82
امتیاز واکنش
931

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • خوشحال میشم شرکت کنی




    در صورت تکراری بودن پست حذف کنید. تشکر‌...
    ‏آقاجان یه کم از چایی رو می‌ریزه توی نعلبکیِ گل سرخ دارش و قبل خوردن می‌گه: «این همه سردرگمی نداره باباجان. براش مهمی؟!...فقط جواب این سواله که باید برات مهم باشه
    بقیه‌اش قرتی بازیِ روزگاره، می‌گذره...»
    زن احساسش را با موهایش نشان میدهد!
    عاشق که باشد رهایش میکند,
    با حوصله که باشد میبافد و می‌آراید,
    عصبانی که باشد با کش دارش میزند,
    و دلش اگر بشکند اولین چیزی که اضافیست موهایش است (:
    سلام ممنون میشم اگه رمانم ر بخونید ونقدش کنید
    تولدِ بهـاره بهـارِ! (:
    خوشحال می شـم شرکت کنید. :rose:

    «آخ مليكا گريه نكن. جون هر كي دوست داري گريه نكن. همه چي رو برات توضيح مي دم. ديروز بعد از اينكه تورو رسوندم خونه، تو راه برگشت الينا نامي زنگ زد و گفت...»
    پريدم وسط حرفش؛ كاري كه اون روز ها خوب بلد شده بودم. اخمام رو توی هم بردم و با صدايي كه بيشتر شبيه جيغ بود گفتم:
    «بسته بسته اينقدر دروغ تحويل من نده، من همه چي رو مي دونم. اصلا مي‌دوني چيه؟ الان که فکر می کنم می بینم پیمان خیلی بهتر از توئه. تو لیاقت منو نداری آرشا. حالم ازت بهم مي خوره، از زندگيم برو بيرون، ديگه دوستت ندارم بهتره توام ديگه دوستم نداشته باشي»
    #رمان_محکوم_به_حبس_ابد
    #علیرضا_شاه_محمدی

    لینک رمان
  • بارگذاری
  • بارگذاری
  • بارگذاری

آخرین بازدیدکنندگان

بالا