ftm._ze
امتیاز واکنش
350

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • امروز روز جهانیِ دوستیه
    به خیلی ها میگیم “ دوست ”…
    به هرکسی که بتوونیم باهاش بیشتر از یه سلام و یه حال و احوالپرسی ساده حرف بزنیم .
    خیلی از این “دوست”ها ، دوست نیستن.
    همکارن ، همکلاسین ، فامیل دورن ، همسایه ن ، یه آشنان
    ”دوست” اونیه که باهاش رازهای مشترک داری.
    اونیه که وقتی دلت گرفت اول از همه شمارهء اونو میگیری.
    اونیه که برای قدم زدن انتخابش میکنی .
    اونیه که جلوش لازم نیست به چیزی تظاهر کنی .
    که اگه دلت گرفت راحت بهش بگی
    اونیه که دستت رو میگیره و میگه “ میفهمم ” .
    که نمیخواد براش توضیح واضح بدی .
    دوست اونیه که همیشه برات گزینهء اوله.
    اونیه که بهت سرکوفت نمیزنه.
    تحقیرت نمیکنه. بهت نمیخنده…
    بقیه یا همکارن، یا همکلاسین، یا فامیل دورن، یا همسایه، یا یه آشنان
    همهء اینا رو گفتم که بگم آدما عوض میشن
    اما معیار دوستی عوض نمیشه.
    برای همین یکی که تا دیروز برات “دوست” بود میشه یه خاطره یا یه همکلاسی قدیمی…
    بعد اونی که سالها همکلاسی قدیمیت بود برات میشه “دوست
    قدر دوستیارو بدونید...
    سلام خوشحال میشم یه سر به ومانم بزنید اگه خوشتون اومد لایکش کنید


    دوست عزیز:ممنون میشم رمانم رو بخونید و دربارش نقد کنید.
    سلام دوست عزیز .
    اومدم تیلیغ رمانم .
    اگه از عاشقانه های تکراری و رمان های کلیشه ای خسته شدی سری به رمان من بزن . عالی نیست اما خاصه و غیرقابل پیش بینی .
    در حال تایپ - رمان جا به جا| ayda2283 کاربر انجمن یک رمان
    صدا های اطرافم و گنگ میشنیدم. سرم تیر می کشید و پلکام سنگین بود. بار اخر سعی کردم و کمی چشمام رو باز کردم، اما چندثانیه بیشتر نتونستم و دوباره روی هم افتادن و خواب و رویا من رو در اغوش کشید. سرمو با دستم فشار دادم تا ذره ای از دردش کم بشه. گیج و منگ نشستم و چند بار پلک زدم تا دیدم درست بشه اما...
    forum.1roman.ir
    لطفا نخونده لایک نزن . مطمئن باش تنها چیزی که نویسنده می خواد مطالعه رمانشه و لایک بدون مطالعه بی ارزشه . لطفا با لایک ها احساست از خوندن رمان و به نویسنده هدیه بده نه لایک هایی از سر اجبار .

    سلام عزیزم خوشحال میشم یه سر بزنی و بخونی:thumbsupsmileyanim:

    «آخ مليكا گريه نكن. جون هر كي دوست داري گريه نكن. همه چي رو برات توضيح مي دم. ديروز بعد از اينكه تورو رسوندم خونه، تو راه برگشت الينا نامي زنگ زد و گفت...»
    پريدم وسط حرفش؛ كاري كه اون روز ها خوب بلد شده بودم. اخمام رو توی هم بردم و با صدايي كه بيشتر شبيه جيغ بود گفتم:
    «بسته بسته اينقدر دروغ تحويل من نده، من همه چي رو مي دونم. اصلا مي‌دوني چيه؟ الان که فکر می کنم می بینم پیمان خیلی بهتر از توئه. تو لیاقت منو نداری آرشا. حالم ازت بهم مي خوره، از زندگيم برو بيرون، ديگه دوستت ندارم بهتره توام ديگه دوستم نداشته باشي»
    #رمان_محکوم_به_حبس_ابد
    #علیرضا_شاه_محمدی

    لینک رمان
  • بارگذاری
  • بارگذاری
  • بارگذاری

آخرین بازدیدکنندگان

بالا