h.kouhi
امتیاز واکنش
421

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • میدونی...فکر میکنم خیلی خوبم
    فکر میکنم آدم معتقدیم
    فکر میکنم احترام سرم میشه
    فکر میکنم زود قضاوت کردن تو مرام من نیس
    ولی حالیم نیس بعضی از کارایی که میکنم نشون میده که

    به بیماری "بیشعوری" دچارم!

    سلام دوست عزیز یک رمان خالص و ناب :rolleyessmileyanim:
    ممنون میشم یه سر بزنی❤
    :105: :105: :105:
    View media item 7870تولد تولد تودت مبارک
    مبارک مبارک
    تولدت مبارک
    :ura::ura::ura:
    ❤آخه محشری تو❤
    تولدت مبارک باشه خانوم خانوما
    ایشالا به همه آرزو های خوبت برسی
    :icon12::icon12::icon12:
    شخصیت های اصلی این دو رمان کلکل نمیکنند؛ تخریب نمیکنند؛ همخانه نمیشوند؛ ازدواجشان هم اجباری نیست؛ استاد و دانشجو هم نیستند؛ هر دو زیبا و جذاب و بی نقص هم نیستند..!
    دو شخصیت اصلی این رمان عاشق اند...عاشق! :)

    خوشحال میشم که حداقل برای دو سه پارت اول رمانم وقت بذارید...اگه لذت بردید، خوشا به حال نویسنده...اگه لذت نبردید، لطفا نقص ها و ایرادها رو بِهِم گوشزد کنید :)
    سپاس و درود.

    «آخ مليكا گريه نكن. جون هر كي دوست داري گريه نكن. همه چي رو برات توضيح مي دم. ديروز بعد از اينكه تورو رسوندم خونه، تو راه برگشت الينا نامي زنگ زد و گفت...»
    پريدم وسط حرفش؛ كاري كه اون روز ها خوب بلد شده بودم. اخمام رو توی هم بردم و با صدايي كه بيشتر شبيه جيغ بود گفتم:
    «بسته بسته اينقدر دروغ تحويل من نده، من همه چي رو مي دونم. اصلا مي‌دوني چيه؟ الان که فکر می کنم می بینم پیمان خیلی بهتر از توئه. تو لیاقت منو نداری آرشا. حالم ازت بهم مي خوره، از زندگيم برو بيرون، ديگه دوستت ندارم بهتره توام ديگه دوستم نداشته باشي»
    #رمان_محکوم_به_حبس_ابد
    #علیرضا_شاه_محمدی

    لینک رمان
  • بارگذاری
  • بارگذاری
  • بارگذاری

آخرین بازدیدکنندگان

بالا