م.س.علیپور
امتیاز واکنش
2,379

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • تو را با غیر می‌بینم، صدایم در نمی‌آید
    دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید

    نشستم، باده خوردم، خون گرستم، کنجی افتادم
    تحمل می‌رود اما شب غم سر نمی‌آید

    توانم وصف مرگ جور و صد دشوار‌تر ز آن، لیک
    چه گویم جور هجرت ؟ چون به گفتن در نمی‌آید

    چه سود از شرح این دیوانگی‌ها، بی‌قراری‌ها ؟
    تو مه بی‌مهری و حرف منت باور نمی‌آید

    ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف
    که این دیوانه گر عاقل شود دیگر نمی‌آید

    دلم در دوریت خون شد، بیا در اشک چشمم بین
    خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی‌آید ؟

    |مهدی اخوان ثالث|
    کاری به کارِ هم نداشته باشیم!
    یکی دیوانه ی اهل بیت است،
    یکی فقط احترام می گذارد،
    یکی هم اعتقادی ندارد!
    یکی با شرکت در مراسماتِ مذهبی و هیئت و حرم ، حالش خوب می شود،
    یکی در تنهایی،
    یکی هم جورِ دیگر!
    یکی باور دارد،
    یکی باور ندارد!
    اعتقاد ، یک مسئله‌ی کاملا شخصی‌ست...
    کافیست فقط انسان باشیم،
    کافیست در رفتارهایمان افراط نکنیم تا اعتقادمان برای سایرین، قابلِ احترام باشد،
    کافیست باورهایِ ما موجبِ رنجش و آزارِ هیچ کس نشود .
    کمالِ اعتقادِ ما، به نوعِ رفتار و گفتارِ خودمان وابسته است!
    حسین ، برایِ آزادگی جنگید‌،
    تا زیرِ بارِ ظلم و تحمیل و اجبار نرفته باشد.
    بیایید دیگران را اسیرِ اعتقادات و باورهایِ خودمان نکنیم!
    هیچ آدمی برده ی طرزِ نگرشِ هیچ آدمِ دیگری نیست،
    انسان ها حقِ انتخاب دارند.
    خوب باشیم و به جایِ خشونت و تعصب ، انسانیت را گسترش دهیم،
    بدون شک ، غایتِ تمامِ آیین ها رسیدن به کمالِ انسانی‌ست.

    |نرگس صرافیان طوفان|
    درود :) :rose:
    رمان «زان دم که دیدمت» به درخواست خودم به بخش رهاشده منتقل میشه. نه به خاطر اینکه از نوشتن خسته شده باشم! من عاشق این رمان هستم و خب دوست دارم تمام انرژیم رو صرفش کنم اما فعلا سرم شلوغه. انشالله سال بعد که قلمم پخته‌تر شد، این رمان رو ادامه میدم.
    شما عزیزان رو تگ کردم چون خوانند‌های ثابت بودید و دوست داشتم خبر داشته باشید.
    اگر اسم کسی رو جا انداختم عذر‌ می‌خوام.
    ممنون که تا اینجا با رمانم همراه بودید.:heart:
    @Dylan
    @Melika K
    @M.Madadi.Z
    @♕پرنسس♕
    @آیهان عامرنژاد
    @sama_shams
    چیزی که بیشتر از همه نگرانم می‌کند، طرز برخورد بعضی از آدم‌هاست.
    از آدم‌های متعصب و تندرو و از متجاوزان میترسم. از همه‌ی آن‌ها که خود را عقل کل می‌دانند. از همه‌ی آن‌ها که هیچ‌وقت به خود شک نمی‌کنند. آن‌ها برای جامعه خطرناک‌اند.
    |ویسواوا شیمبورسکا|
    گذر زمان یه همچین چیزیه.
    وقتی کنار کسی که دوسش داری باشی،وقتی شاد باشی، وقتی سرت شلوغ باشه، زمان تند میگذره.
    اما وقتی که انتظار میکشی...امان از وقتی که انتظار میکشی! انگار عقربه‌های ساعت جون میکنن تا بتونن به اندازه‌ی یه ثانیه برن جلو.
    وقتی که انتظار میکشی فرق نمیکنه که چقدر سرت شلوغ باشه. حواست کاملا معطوف میشه رو اون کسی که منتظرشی. در روز چندبار چشمت بی‌اراده زوم میشه رو ساعت و حرکت کندِ عقربه‌هاش. انگار حتی این عقربه‌ها هم خسته شدن از این طعم گس انتظار، از این مهجوریِ ناتموم.


    |رمان زان دَم که دیدمت|
  • بارگذاری
  • بارگذاری
  • بارگذاری
بالا