• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان دل‌شکن | سهیلا زاهدی نویسنده انجمن یک رمان

Soheila.Silent

ناظر ازمایشی
سطح
28
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
870
پسندها
23,126
امتیازها
39,673
مدال‌ها
24
کد رمان: 2604
نام ناظر: NEGAH._.pd NEGAH._.pd
تگ: برگزیده


نام رمان:‌ دل‌شکن
نام نویسنده: سهیلا زاهدی
ژانر: #عاشقانه #درام #اجتماعی
IMG_20210910_201702_297.jpg
خلاصه:
نفس دختری که میان خیر و شرهای ماضی و آتی‌اش گیر کرده. دلدادگی‌ای که در گذشته باعث شکستن بال‌هایش شده بود، هنوز هم گریبان گیرش است شکستگی‌هایش او را از سال‌ها قبل قوی‌تر کرده اما اتفاقی ناخوشایند! خونی که ناخواسته روی زمین جاری می‌شود ناخواسته او را به سمت گذشته‌ی مهر و موم شده‌اش می‌کشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Afsaneh.Norouzy

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/19
ارسالی‌ها
4,074
پسندها
94,596
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49
رمان.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

پس از ارسالِ 35 پست از رمان‌تان مجاز هستید در تاپیکِ زیر درخواست تگ( تعیین سطحِ رمان‌ـان) بدهید:
☆ * تاپیک جامع درخواست تگ برای رمان‌ها * ☆

دوستان عزیز نقد تگ رمان خود را می‌توانید در تاپیک زیر مطالعه کنید.
تاپیک جامع مخزن نقدِ تگ رمان کاربران

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!
"تاپیک جامع درخواست جلد"

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
♥♥تاپیک جامع دریافت جلد♥♥

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
**آموزش ویرایش**

نـکـته‌ی مهــم:
لطفا قبل از شروع به پارت‌گذاری، تاپیک آموزشی زیر را مطالعه کنید.
تاپیک جامع آموزش نکات ویرایشی

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت کتاب یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Soheila.Silent

ناظر ازمایشی
سطح
28
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
870
پسندها
23,126
امتیازها
39,673
مدال‌ها
24
به‌نام یزدان پاک
‌مقدمه:
دلم می گیرد؛ به حالِ کودکی
که میانِ یک اشتباه، متولد شد... .
و چه معصومانه کودکی‌اش؛
در تبعیدهایِ اجباری، به تاراج رفت... .
کودکی که ناگزیر بود بزرگ باشد و درک کند... .
که برایِ هم ساخته نشدن را، بفهمد... .
که بلد باشد مردانه با دلتنگی‌اش کنار بیاید... .
کودکی که کودک بود، اما؛
گناهِ دونفر دیگر را؛ به بزرگی‌اش بخشید... .
قبول دارم؛
گاهی جدایی راهِ آخر است... .
اما... .
آه... .
برای معصومیتِ کودکانه‌اش بمیرم!
مگر یک کودک چقدر طاقت دارد؟!
" نرگس صرافیان طوفان"​
 
آخرین ویرایش

Soheila.Silent

ناظر ازمایشی
سطح
28
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
870
پسندها
23,126
امتیازها
39,673
مدال‌ها
24
"نُروژ_اسلو"
نگاهی به لباس‌های پاره شده‌اش که آمیخته با خون بود انداخت، پیراهن نقره‌ای تنش از شانه جر خورده بود، لب‌هایش را با بغض روی هم فشار می‌داد، کارد میوه‌ خوری که در دستش بود هیستریک‌وار می‌لرزید. چشم‌های درشت کشیده‌اش لبالب از اشک بود و قلبش از زور ترس و تنهایی محکم می‌کوبید.
سرش را آرام و با ترس می‌چرخاند، جسم بی‌جان سیاوش کنار میز غذا خوری بزرگ مستطیلی افتاده بود و پارکت‌های سیاه و سفید پذیرایی غرق خون بودند. هقی زد و چاقو از میان انگشتان خونی‌اش سر خورد و از دستش افتاد و سکندری از ترس خورد. صدای باز شدن در ورودی خانه زنگ هشداری برایش بود، در خانه بسته شد و نگاه او مات پیراهن سفید غرق خون بود، صدای بچه‌گانه‌ای که در خانه طنین انداخت قلبش را به درد آورد.
- مامان! مامان کجایی؟!
با هول و ولا دور خودش چرخید و موهای فندقی فرش را چنگ زد باید کاری می‌کرد، باید به خودش می‌آمد تا دخترکش با دیدن آن فضا از ترس قفل نکند و مثل چوب خشک نشود.
با دست مشت شده‌اش که لکه‌های خون روی آن نشسته بود محکم روی قلب بی‌قرارش زد. باید قلب لعنتی‌اش کمی، فقط کمی طاقت می‌آورد تا او خودش را، دخترش را جمع کند و از این خانه‌ی نحس برود، برود و دخترکش را به امانت بسپارد.
آب دهانش را به زور قورت می‌دهد و سمت ورودی پذیرایی می‌رود تا جلوی آمدن دخترکش را بگیرد، اما وسط راه می‌ایستد، پیراهن ابریشمی آستین‌دارش که ساعاتی پیش رنگ نقره‌‌ایش آرامش بخش بود الان پر از لکه‌های خون بود، صورت پر از اشک و سرخ شده‌اش درهم می‌شود. از عاجز بودن خودش به ستوه می‌آید دلش یک جیغ بلند می‌خواهد از همان‌ها که دل و روده‌ات را با تمام عقده‌ها و غم‌هایت بالا می‌آورد و خالی‌ات می‌کند.
- اول باید لباسم رو عوض کنم!
سرش را به تایید حرف خودش تند تند تکان می‌دهد و با حالت دو سمت اتاقش می‌رود، راهروی باریک و طویل و نیمه تاریک را که به خاطر درگیری‌اش با سیاوش بهم ریخته بود طی می‌کند، قلبش دیوانه‌وار می‌کوبد، هم از ترس اتفاقی که چند لحظه پیش قرار بود رخ بدهد و هم از فاجعه‌ای که به بار آورده بود. توجه‌ای به اتاق درهمش و وسایل سفید شکسته‌اش نمی‌کند، باید سریع لباس عوض کند و دخترکش را بغل کند!
سمت کمد لباس‌ها که لباس‌ها شخته‌وار آویزان هستند می‌رود و سریع پیراهنی چنگ میزند، رنگ جیگری لباس او را یاد خون جاری شده از پهلوی سیاوش می‌اندازد و نفس‌اش را به شماره می‌اندازد، عمیق، تند و صدادار نفس می‌کشد، با دست‌های یخ زده و لرزانش پیراهنش را از تنش جدا می‌کند و لرزان و سریع پیراهن تمیزش را به تن می‌کند، از داخل آینه‌ی شکسته‌ی گوشه‌ی اتاق که هزار تکه شده بود و تصویری هزار تکه‌ای از خودش نمایایان بود نگاهی به صورتش می‌اندازد تا مبادا قطره‌ی خونی روی صورتش باشد، جز اشک و قرمزی چشم‌هایش چیز دیگری نمی‌بیند. به قصد مرتب کردن موهایش دستش لرزان بند موهای آشفته‌اش می‌شود که بدتر می‌شود
نگاهش روی شلوار خونی‌اش ثابت می‌شود و هم از درون و هم از بیرون می‌لرزد. نمی‌خواست صدمه‌ای به او بزند اما...اما سیاوش چاره‌ای برایش نگذاشته بود.
سریع شلواری نیز از کمد برمی‌دارد و تعویضش می‌کند. بدون اینکه دمپایی یا کفشی پایش کند، سریع روی پارکت‌های سرد خانه می‌دود و در اتاقش را با ضرب باز می‌کند، صدایی از دخترک کنجکاوش نمی‌آید و این سکوت لعنتی در آن خانه‌ی درن دشت، وحشتناک است.
قدمی سمت پذیرایی که دیزاین یاسی رنگی دارد می‌گذارد و با دیدن دخترکش بند دلش پاره می‌شود.
 
آخرین ویرایش

Soheila.Silent

ناظر ازمایشی
سطح
28
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
870
پسندها
23,126
امتیازها
39,673
مدال‌ها
24
دخترکوچولویش با ترس و چشم‌های گشاد شده بالای سر جسم بی‌جان سیاوش ایستاده است و از زور ترسش سکسکه می‌کند. فقط هشت‌سال سن دارد اما به خوبی درک کرده است که چه اتفاقی داخل خانه‌ افتاده است. به زور گردنش را می‌چرخاند و نگاه دریایی‌ رنگش روی تن ظریف مادرش می‌نشیند. به زور لب‌های خشک شده‌اش را باز می‌کند و می‌پرسد:
- اون... اون مرده؟!
صدای لرزان دخترکش به قلب ترسیده‌اش چنگ می‌زند، پاتند می‌کند و سمتش می‌رود باید آرامش کند، توجیحش کند و بعد‌...بعد قانعش کند به نبودنش!
کنار پاهای کوچکش که بالای سر سیاوش کنار مبل‌های سلطنتی سر خورده می‌نشیند و صورت کوچک و ریزش را قاب دستانش می‌کند و با لحنی آرام و پر از نوازش‌های مادرانه صدایش می‌زند.
- دلوین...دلوین مامان من رو نگاه کن! ببین مامانت رو!
دلوین به زور نگاه مخمورش را از پیکر خونی سیاوش می‌گیرد و به چشم‌های شفاف و پر از اشک مادرش زل می‌زند.
- ببین مامان جون چیزی نیست!
دلوین با لکنت میان حرفش می‌پرد و لب میزند.
- تو... مامان تو... زدیش؟
نگاه لرزانش دوباره سمت سیاوش می‌چرخد و با ترس می‌گوید:
- اما... اما پدربزرگ! اما اون کاری می‌کنه که بندازنت زندان![ هقی می‌زند و اشک‌هایش از چشم‌هایش سرازیر می‌شوند.] اون وقت من تنها می‌مونم... من.
آخ دخترکش! آخ پاره‌ی تنش، با سن کمش نگرانش بود، نگران مادری که زیادی ضعیف بود.
سرش را تکان می‌دهد و قطره‌های کوچک اشک را از گونه‌های یخ‌زده‌اش که مشخص نیست به‌خاطر ترسش است یا به‌خاطر بازی کردن در هوای سرد بیرون پاک می‌کند و لبخند دردناکی روی لب می‌نشاند. امیدوارانه می‌گوید:
- آره بابا این کار رو می‌کنه! اما! اما قبل از اینکه بفهمه باید بریم، می‌برمت پیش بابات!
دلوین ناباور و امیدوارانه صورتش را رسد می‌کند تا ببیند شوخی می‌کند یا حرفش راست است، وقتی لبخند مادرش را می‌بیند با تردید و شوک می‌پرسد:
- بابا... بابای من؟ واقعاً؟!
سرش را سمت خودش می‌کشد و حریص موهای بافته شده‌ی بلوطی رنگش را می‌بوید و می‌بوسد و زمزمه می‌کند.
- آره بابات، تو همیشه می‌خواستی ببینیش! پاشو مامان جون، پاشو که باید عجله کنیم!
دلوین را در آغوشش می‌گیرد و با دل ضعفه از جایش بلند می‌شود، برای بار آخر نگاهی به سیاوش می‌اندازد، از ترس ضربه‌ای که به پهلویش زده بود، جرات نکرده بود که برود سمتش و علائم حیاتی‌اش را چک کند، قطعاً جان کثیفش را گرفته بود. باز هم سایه‌ی سیاه سیاوش روی زندگی نه چندان آرامش سایه افکنده بود، لعنتی حتی بعد از مرگش هم دردسر‌های خودش را داشت!
 
آخرین ویرایش

Soheila.Silent

ناظر ازمایشی
سطح
28
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
870
پسندها
23,126
امتیازها
39,673
مدال‌ها
24
***
قلبش بی‌امان می‌کوبید، دست‌هایش هم از ترس و هم از سرما یخ زده بودند، حس از دست‌هایش رفته بود و فقط به زور دست‌های کوچک و گرم دلوین را احساس می‌کرد. هوای داخل هواپیما گرم بود اما او می‌لرزید.
دستش میان دست کوچک دلوین فشرده می‌شود که چشم‌های ترسیده و شفافش را از مهمان‌دار هواپیما می‌گیرد و سمت چشم‌های کنجکاو و نگران دلوین سر برمی‌گرداند.
دلوین لبخند کم‌رنگی روی لب‌های باریکش می‌نشاند و سوالی را که از لحظه‌ی خروج‌شان از خانه ذهنش را به خود مشغول کرده بود را به زبان می‌آورد.
- مامان کجا میریم؟!
سعی می‌کند لبخندی روی صورت رنگ‌ پریده‌اش بنشاند و با لحنی آرام و گرم نجوا می‌کند.
- تهران!
تلفظ کلمه‌ی"تهران" برای دلوین که به سه زبان مسلط است کمی سخت است. اما با این حال باز می‌پرسد.
- بابام طاهرانِ؟
لهجه‌ای که برای تلفظ تهران به کار می‌برد ناخودآگاه باعث طرح لبخند عمیقی روی لب‌های مادرش می‌شود. سمتش خم می‌شود و موهای فندقی رنگش را که با چند عدد گیره‌ی سر که به شکل گل‌های آفتابگردان است با ولع می‌بوسد و با خنده‌ی بی‌جانی می‌گوید:
- طاهران نه عزیزم، تهران! نه بابات تهران نیست اول اون‌جا پیاده میشیم بعد دوباره یه بلیط می‌گیریم و میریم مازندران!
دلوین سری تکان می‌دهد، هیچ‌ کدام از شهرهایی را که مادرش نام برده را هم نمی‌شناسد اما حس خوبی نسبت به آن شهرها با اسم‌های غریب‌شان دارد.
هرچند از الان حس غریبی می‌کند، همین که مادرش روی موهای بلند فندقی رنگش شال سیاه و سفیدی انداخته و ما بقی مسافرهای زن نیز شال‌های مختلف با رنگ‌ها و سایزهای مختلف روی سرشان است، حس غریبی را نسبت به دیار پدرش در قلب کوچکش به وجود آورده است.
نگاهی به نیم‌رخ زیبای مادرش می‌اندازد، لبخند کمرنگی که روی لب‌هایش است کمی قلبش را گرم می‌کند، سرش را سمت پنجره می‌چرخاند و به آسمان سرمه‌ای رنگ زل می‌زند.
لهجه‌ی دخترکش زیبا و زیادی بامزه بود، دخترکش به خوبی می‌توانست فارسی حرف بزند اما گاهی در بعضی کلمات ناخواسته لهجه می‌گرفت. سری تکان می‌دهد و از آن حس خوب بیرون می‌آید و دوباره دل‌شوره به جانش می‌افتد...برای خود نگرانی ندارد اما از جانب دخترکش نگران است، می‌ترسد او را تنها بگذارد و زندگیش را به چالش بکشد، اما هدفی که در سر دارد را نیز اگر انجام ندهد، ماجرای سیاوش و دردهایش تمامی ندارد.
 
آخرین ویرایش

Soheila.Silent

ناظر ازمایشی
سطح
28
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
870
پسندها
23,126
امتیازها
39,673
مدال‌ها
24
***
ایران_تهران
هوای سرد بیرون از فرودگاه باعث سرخ شدن نوک بینی عقاب فرمش شده بود و موهای قهوه‌ای رنگش به‌خاطر نم باران خیس و تیره‌تر.
از وقتی که موبایلش را روشن کرده بود یک بند از طرف رفیق عزیزش تماس‌ داشت، اما هنوز وقت نکرده بود تا جوابش را بدهد، چمدانش را پشت سرش می‌کشد و نگاهی به کفش‌های چرم پوتین مانندش می‌اندازد، بند یکی از آن‌ها باز شده بود و ممکن بود هر آن زیر پایش برود و با آن قد دیلاق و تیپ خفنش روی زمین پرت شود. سری از روی تاسف برای خودش تکان می‌دهد و چمدان را کنار پایش نگه ‌‌می‌دارد. کمر خم می‌کند و مشغول بستن بند کفشش می‌شود. کمر خم شده‌اش را که راست می‌کند دوباره زنگ موبایلش که آهنگ فیلم دارک بود توجه‌اش را به خود جلب می‌کند، ابروهای کوتاه اما پرش را با حالت بامزه‌ای حالت می‌دهد و موبایلش را از داخل پالتوی بلند خردلی رنگش بیرون می‌کشد‌ نام رادوین لبخند عمیقی را روی لب‌های خوش فرم گوشتی‌اش می‌نشاند، تماس را وصل می‌کند و دسته‌ی چمدان را با دست دیگرش می‌گیرد و دنبال خود می‌کشد.
- ها؟ چیه عین مامانم از صبح داری یک بند زنگ میزنی؟! بچه هم که نیستی نگران باشی! مرد گنده شب نامزدیت هم دست از سر کچل ما برنمی‌داری؟!
صدای خنده‌ی سرخوش رادوین از آن طرف خط باعث نشستن اخم ریزی از سر تخسی روی پیشانی بلندش می‌شود. صدای راودین از بین صداهای پشت سرش که صدای آهنگ و بزن و بکوب را همراه خود داشت به زور شنیده می‌شد به گوشش رسید.
- خاک تو سر، سر کچلت کنن! تو توی چنین روزی اگه قرار نیست کنارم باشی، قراره کی پیشم باشی؟! زود بیا! مامانم و مامانت مغزم رو خوردن که چرا جاوید نیست؟ مردم چی میگن!
جاوید نگاهی به شماره‌ی پروازش که روی بلیط دستش هک شده بود می‌اندازد و نگاهی هم به مانیتوری که شماره‌ی پروازها روی آن بود. با دیدن شماره‌ی پروازش قدم‌هایش را بلندتر برمی‌دارد و غر میزند:
- خودت من رو می‌فرستی بیام قرداد ببندم، بعدم غر میزنی چرا نیستم، بدبخت زن گرفتی، احمق خوش‌حالی نداره که، من بعد باید نق‌های یکی ديگه رو هم تحمل کنی! الانم اینقدر نق نزن که الان از پروازم جا بمونم میام خفه‌ت می‌کنم!
بدون خداحافظی تلفن را قطع می‌کند و توجه‌ای به خنده‌های سرخوش دوست عزیزش که حالا قطع شده بود نمی‌کند. موبایلش را با عجله داخل جیب پالتوی نرم و مخمل مانندش هل می‌دهد و بلندتر گام برمی‌دارد تا هر چه سریع‌تر به پله‌های برقی که نسبتاً شلوغ بود برسد. همین که پایش روی اولین پله قرار می‌گیرد، دختر بچه‌ای با حواس‌پرتی به پایش می‌خورد و باعث شوکه شدنش می‌شود.
- دلوین! خوبی؟ حواست کجاست؟!
صدای خسته اما پر جذبه‌ی زنی که با آرامش توام از نگرانی حال دخترک را می‌پرسید عجیب برایش آرامش بخش بود. به پشت سرش می‌چرخد و لبخندی به صورت اخمو و تخس دلوین می‌زند. موهایش کمی روی هوا معلق مانده بود و لب‌های کوچکش را تخس جمع کرده بود، چشم‌های دریایی‌اش عجیب طوفانی و طلب‌کار جلوه می‌کرد.
سری برای زنی که کنارش ایستاده بود و موهایش را مرتب می‌کرد تکان می‌دهد نگاه زن بالا می‌آید و شرمنده لبخندی روی لب‌های کبود رنگش می‌نشاند. زیر لب زمزمه می‌کند:
- شرمنده!
خواست بگوید مشکلی نیست اما همان لحظه به بالای پله‌ها رسیده بودند و آن دو نفر بدون هیچ نگاه یا حرف اضافه‌ای از کنارش رد شدند.
 
آخرین ویرایش

Soheila.Silent

ناظر ازمایشی
سطح
28
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
870
پسندها
23,126
امتیازها
39,673
مدال‌ها
24
چشم‌های درشت شفاف و گریزان زن و لباس‌های شیک‌شان عجیب برایش دل‌نشین بودند، از همان فاصله دوباره نگاه‌شان می‌کند. پیراهن جیگری رنگی که با شلوار و چکمه‌های بلند کرمی رنگ ست شده و شالی که روی موهای پریشان و مواج فندقی رنگش نشسته بود، او را مثل شخصیتی جلوه می‌داد که از دل قصه‌ها و افسانه‌ها به زور بیرون کشیدنش... ناب و دست نیافتنی!
سری به افکار پوچ و درهمش تکان می‌دهد و پشت گردنش را محکم با نوک انگشتش می‌خاراند و زیر لب غر میزند:
-یه جوری دارم استایل زنه رو برسی می‌کنم انگار طراحم! دیرم شد!
***
- نفس!
نگاه خمار و مخمور از بی‌خوابی‌اش سمت دخترکش که آرام مشغول خواندن دفتر خاطراتش است برمی‌گردد، نگاهی به جلد دفتر می‌اندازد، شکلاتی تیره! اخم بین ابروهای نامرتبش می‌نشیند آن دفتر همانند رنگش به تلخی شکلات تلخ است. سریع خودش را سمت دخترکش که کنار دستش نشسته می‌کشد و با لحنی آرام که در آن ترس نیز آشکار است لب میزند:
- مامانی تو که هیچ وقت به این دست نمیزدی!
دلوین نگاهش را از اولین برگ دفتر که نام مادرش کوتاه و مختصر روی آن هک شده می‌گیرد، هیچ وقت دست نمیزد اما الان کنجکاو شده بود دیگر!
- حوصله‌ام سر رفته بود! تازه [ قلبش ریتم تندی به خود می‌گیرد و تن صدایش بالا و پایین می‌شود و به زور نفسی از هوای داخل هواپیما می‌گیرد.] هر وقت می‌خوابم هم خواب سیاوش رو می‌بینم، خودت گفتی زیاد طول نمیکشه برسیم، خواستم نخوابم!
قلبش تیر می‌کشد، دخترکش آنقدر ترسیده بود که حتی از خوابیدن هم می‌ترسید، آن هم دلوینی که خواب را به غذا و بازی ترجیح می‌‌داد. بغضش را با درد و رنج قورت می‌دهد. سرش را سمت خود می‌کشد و بغلش می‌کند، موهایش را می‌بوسد و با بغض اما صدای آرامی زمزمه می‌کند.
- نترس! به سیاوش و مامان فکر نکن! به یک چیز خوب فکر کن، مثلاً پیتزا!
لبخندی کوچک روی لب‌های باریک و صورتی رنگ دلوین می‌نشیند، هوس پیتزا می‌کند و چشم‌های درشتش را با لذت می‌بندد، سرش را در سینه‌ی مادرش فرو می‌برد و عطر گل یاسش را می‌بلعد. آب دهانش را قورت می‌دهد و با هوس و دهنی آب افتاده زمزمه می‌کند.
- قول بده وقتی رسیدیم برام بگیری!
بالبخند موهایش را می‌بوید و قول میدمی زمزمه می‌کند.
پلک‌های دلوین آرام روی هم می‌افتد و این‌بار به خواب پر از آرامشی فرو می‌رود. خوابی که نه سیاوشی وجود دارد نه زمینی که پر خون است!
 
آخرین ویرایش

Soheila.Silent

ناظر ازمایشی
سطح
28
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
870
پسندها
23,126
امتیازها
39,673
مدال‌ها
24
دلوین که به خواب فرو رفت، موهای فندقی نرمش را نوازش می‌کند و بوسه‌ای روی لپ داغش می‌کارد، کمی روی صندلی سفت هواپیما جابه‌جا می‌شود و دلوین را سمت صندلی خودش هدایت می‌کند و آرام سرش را به پشتی صندلی تکیه می‌دهد، پوست رنگ پریده‌اش زیر چراغ‌های سفید رنگ هواپیما رنگ پریده‌تر و سفیدتر جلوه می‌کرد. درست مثل برف. دفترش را میان انگشان کشیده‌اش نگه می‌دارد جلد چرمش از فشار انگشتانش چروک می‌شود، دفتر را باز می‌کند و روان نویس مشکی رنگش را که لای برگ‌های سفید دفتر است برمی‌دارد، با دست‌های لرزان و قلبی تپش گرفته می‌نویسد.
- دخترت رو پیش امن‌ترین آغوش هستی بذار... .
کلمات بعدی خود به خود روی دفتر می‌نشینند و قلب آشفته‌اش فشرده‌تر و آشفته‌تر می‌شود.
- خواهرتونه؟!
صدای خشدار مردی که سمت چپش روی صندلی جاگیر شده بود باعث می‌شود ابرویی بالا بندازد و نگاهش را از دفترش بگیرد، سمت صدای آشنا می‌چرخد و با دیدن صورت استخوانی و ته ریش‌های قهوه‌ای رنگ مرد جوان لبخند بی‌جانی می‌زند.
همان مرد دیلاقی بود که دلوین بی‌هوا با چمدان صورتی رنگش به پایش زده بود و الان همان مرد درست کنار دستش با شصت سانت فاصله روی صندلی‌ vip هواپیما جا گیر شده بود.
سری تکان می‌دهد و لب‌هایش به زور از هم باز می‌شوند و جوابش را می‌دهد.
- نه، دخترمه!
جاوید ابروهای کوتاهش را طوری بالا می‌اندازد که کاملاً روی پیشانی‌ بلندش خط‌های ریز و درشتی می‌افتد.
- اصلاً بهتون نمیاد!
سرش را بی‌هدف تکان می‌دهد، خیلی چیزها به او نمی‌آید و نمی‌آمد، به او نمی‌آید که قاتل باشد! به او آن مردک کفاش هم نمی‌آمد، به او فقط دختر تاجر پسته بودن می‌آید و بس! او پسته‌است، پسته‌ای که دهانش بسته‌است و لبخندی نمی‌زند، حتی پسته بودن هم به او نمی‌آید. اما آرام و با بدنی جمع شده زمزمه می‌کند.
- خیلی جوون بودم که مادر شدم! با هم بزرگ شدیم!
لبخندی کوچک روی صورت استخوانی مرد می‌نشیند و محتاط می‌پرسد:
- پدرش هم با شما داره بزرگ میشه؟
نفس نفسی می‌کشد و کوتاه جواب می‌دهد:
- نه!
جاوید نمی‌داند چرا اما از این "نه" خرسند می‌شود، بی‌جهت و بی‌دلیل از این که مذکری در زندگی زن جوان نیست شاد می‌شود.
- می‌تونم اسم‌تون رو بپرسم؟
نگاه رنجور و دلخور از گذشته‌اش دوباره روی چهره‌ی جاوید می‌نشیند، این مرد قد بلند خوش خنده عجیب و غریب به نظرش می‌آید! چرا باید بخواهد اسمش را بداند؟
جاوید وقتی سکوت پرمعنا و چشم‌های پر از سوال زن را می‌بیند، خنده‌اش می‌گیرد، رفتارهایش عملاً دست خودش نبود، اما منظوری هم از سوالش نداشته! فقط هراس از بلند شدن هواپیما باعث شده بود زن جوان را به حرف بگیرد. هر چند عجیب و غریب بودن و ترس ریزی که در بین حرکات زن دیده بود او را شیفته‌ی خود کرده بود.
دست‌هایش را روی هم چفت می‌کند و با لحن محترمانه‌ای می‌گوید:
- شرمنده اگه رنجوندمتون! اما یک مشکلی دارم، فوبیا و از این حرف‌ها که فقط با صحبت کردن می‌تونم کنترلش کنم!
شرمنده نگاه پرسش‌گر و توبیخ‌گرش را پایین می‌اندازد، زود قضاوتش کرده بود!
- نفس! اسمم نفسه!
جاوید لبخند گشادی از پایین آمدن موضع زن جوان می‌زند و کمی بیشتر سمتش می‌چرخد و روی دسته‌ی صندلی کمی خم می‌شود. با لحنی که شادی در آن موج میزند خودش را معرفی می‌کند.
- منم جاویدم!
نفس دوباره بی‌میل سری تکان می‌دهد، این معاشرت ناخواسته زیاد باب میل دل بی‌قرارش نیست، اما انگار جاوید دست بردار نیست، هواپیما بلند می‌شود و جاوید دوباره لب می‌گشاید.
- نفس! اسمتون برام آشنا و در عین حال غریبه، نه که بخواهم بگم چنین اسمی تا حالا نشنیدم‌ها نه! زیاد باهاش روبه‌رو شدم اما نمی‌دونم چرا لحن و تن صداتون من رو یاد یک افسانه انداخت؟!
نفس کنجکاو و با میل این‌بار سمت چهره‌ی توی فکر جاوید بر می‌گردد.
- چه افسانه‌ای؟!
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا