نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم اجتماعی رمان دل‌شکن | سهیلا زاهدی نویسنده انجمن یک رمان

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
836
پسندها
24,584
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 2604
نام ناظر: 'ARMITEN' ARMITEN
تگ: برگزیده، رتبه دوم اجتماعی


نام رمان:‌ دل‌شکن
نام نویسنده: سهیلا زاهدی
ژانر: #عاشقانه #تراژدی #اجتماعی

1roman (1).jpg
خلاصه:
نفس دختری که میان خیر و شرهای ماضی و آتی‌اش گیر کرده. دلدادگی‌ای که در گذشته باعث شکستن بال‌هایش شده بود، هنوز هم گریبان گیرش است شکستگی‌هایش او را از سال‌ها قبل قوی‌تر کرده اما اتفاقی ناخوشایند! خونی که ناخواسته روی زمین جاری می‌شود ناخواسته او را به سمت گذشته‌ی مهر و موم شده‌اش می‌کشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Afsaneh.Norouzy

نویسنده افتخاری
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,275
پسندها
100,009
امتیازها
74,373
مدال‌ها
51
رمان.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
836
پسندها
24,584
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #3
به‌نام یزدان پاک
‌مقدمه:
دلم می گیرد؛ به حالِ کودکی
که میانِ یک اشتباه، متولد شد... .
و چه معصومانه کودکی‌اش؛
در تبعیدهایِ اجباری، به تاراج رفت... .
کودکی که ناگزیر بود بزرگ باشد و درک کند... .
که برایِ هم ساخته نشدن را، بفهمد... .
که بلد باشد مردانه با دلتنگی‌اش کنار بیاید... .
کودکی که کودک بود، اما؛
گناهِ دونفر دیگر را؛ به بزرگی‌اش بخشید... .
قبول دارم؛
گاهی جدایی راهِ آخر است... .
اما... .
آه... .
برای معصومیتِ کودکانه‌اش بمیرم!
مگر یک کودک چقدر طاقت دارد؟!
" نرگس صرافیان طوفان"​
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
836
پسندها
24,584
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #4
"نُروژ_اسلو"
نگاهی به لباس‌های پاره شده‌اش که آمیخته با خون است می‌اندازد. پیراهن نقره‌ای که روی تن لرزان و یخ‌زده‌اش شل و نامرتب نشسته، از شانه جر خورده. لب‌های سرد و کبود شده از ترسش را با بغض روی هم فشار می‌دهد. چشم‌های درشت کشیده‌اش لبالب از اشک هستند و قلبش از زور ترس و تنهایی محکم می‌کوبد.
سرش را آرام و با ترس می‌چرخاند و چشم‌های لبالب از اشکش روی هیکل غرق خون افتاده روی زمین قفل می‌شود. هقی میزند و چاقو از میان انگشتان خونی‌اش سر می‌خورد و از دستش می‌افتد. سکندری از زور ترس برخورد دل‌خراش چاقو با کف سرامیکی سالن می‌خورد. با چشم‌های لرزان و دلی لرزان‌تر تمام جان بی‌جان سیاوش را رصد می‌کند. مرده بود؟! کشته بودش؟! دیوانه بود، قاتل هم شده بود؟!
قلبش از تپیدن دست می‌کشد و نفسش میان راه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
836
پسندها
24,584
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #5
دخترکوچولویش با ترس و چشم‌های گشاد شده بالای سر جسم بی‌جان سیاوش ایستاده است و از زور ترسش سکسکه می‌کند. فقط هشت‌سال سن دارد اما به خوبی درک کرده است که چه اتفاقی داخل خانه‌ افتاده است. به زور گردنش را می‌چرخاند و نگاه دریایی‌ رنگش روی تن ظریف مادرش که پریشان و آشفته سمتش می‌آمد می‌نشیند. به زور لب‌های باریک خشک شده‌اش را باز می‌کند و می‌پرسد:
- اون... اون مرده؟!
صدای لرزان دخترکش به قلب ترسیده‌اش چنگ می‌زند. پاتند می‌کند و سمتش می‌رود باید آرامش کند، توجیحش کند و بعد‌...بعد قانعش کند به نبودنش!
دلوین با بدنی که از ترس روی ویبره‌است بالای سر سیاوش پاهایش شل می‌شود و با زانو روی زمین می‌افتد. دندان‌های ریز و یکدستش روی هم سابیده می‌شوند و نگاهش قفل می‌شود روی قرمزی خون سیاوش.
با سقوط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
836
پسندها
24,584
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #6
***
قلبش بی‌امان می‌کوبد! حس از دست‌هایش رخت بسته است، فقط به زور دست‌های کوچک و گرم دلوین را بین آن همه سرما احساس می‌کند.
دستش میان دست کوچک دلوین فشرده می‌شود که چشم‌های ترسیده و شفافش را از مهمان‌دار هواپیما می‌گیرد و سمت چشم‌های کنجکاو و نگران دلوین سر برمی‌گرداند. چشم‌های دلوین هنوز هم از شوک اتفاقات چند ساعت پیش گرد و لرزان هستند اما با این وجود لبخند کم‌رنگی روی لب‌های باریکش می‌نشاند و سوالی را که از لحظه‌ی خروج‌شان از خانه ذهنش را به خود مشغول کرده را به زبان می‌آورد.
- مامان کجا میریم؟!
سعی می‌کند لبخندی روی صورت رنگ‌ پریده‌اش بنشاند و با لحنی آرام و گرم جوابش را بدهد، اما دریغ از یک نیمچه لبخند!
لب‌های جیگری رنگش که به خاطر ترس و افت فشار رنگ کبودی به خود گرفته‌اند، یک خط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
836
پسندها
24,584
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #7
آهی می‌کشد و سعی می‌کند کمی، فقط کمی به چشم‌های خسته‌اش که هر لحظه منتظر باریدن هستند اجازه‌ی استراحت بدهد. اما هر بار که پلک‌هایش روی هم می‌افتند تصویر پوزخند روی لب‌های پدرش جلوی چشم‌هایش ظاهر می‌شود. قلبش فشرده‌تر از قبل شده و دست‌هایش ناخواسته مشت می‌شوند.
قطعاً پدرش دنبالش می‌گردد و حتماً دنبالش می‌آید! پدری که تا به امروز که بیست و اندی سن داشت در حقش پدری نکرده بود، در حق سیاوش که فرزند‌خوانده‌اش است کرده بود اما در حق دختر خودش نه! حیف بود نام پدر را آن مردک یدک بکشد!
به خوبی می‌داند که پدرش اگر او را گیر بیاورد در نی‌ نی چشم‌هایش زل می‌زند و یک کلام می‌گوید:
- تا کی می‌خوای خودت رو به دیوونگی بزنی؟! تا کی می‌خوای انگ بی‌شرفی رو به پیشونی سیاوش بچسبونی!
پدرش حتی با دیدن فیلم‌هایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
836
پسندها
24,584
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #8
***
ایران_تهران
هوای بیرون از فرودگاه به قدری سرد و بارانی است که نوک بینی عقابی فرمش را سرخ کرده و موهای قهوه‌ای رنگش نم‌دار شده‌اند و رنگ موهایش تیره‌تر جلوه می‌کند.
از وقتی که موبایلش را روشن کرده یک بند از طرف رفیق عزیزش تماس‌ داشت، اما هنوز وقت نکرده است تا جوابش را بدهد، چمدانش را پشت سرش می‌کشد و نگاهی به کفش‌های چرم ساق‌دارش می‌اندازد، بند یکی از آن‌ها باز شده و ممکن است هر آن زیر پایش برود و با آن قد دیلاق و تیپ خفنش روی زمین پهن شود. عادت پوشیدن این نوع کفش‌ها را هم، هم آن رفیق عزیزش در سرش انداخته است. سری از روی تاسف برای خودش تکان می‌دهد و چمدان را کنار پایش نگه ‌‌می‌دارد. کمر خم می‌کند و مشغول بستن بند کفشش می‌شود. کمر خم شده‌اش را که راست می‌کند دوباره زنگ موبایلش که آهنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
836
پسندها
24,584
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #9
چشم‌های درشتِ شفاف و گریزان زن جوان و لباس‌های شیک‌شان عجیب برایش دل‌نشین هستند. از همان فاصله دوباره نگاه‌شان می‌کند. پیراهن آجری رنگی که با شلوار و چکمه‌های ساق‌دار بلند کرمی رنگ ست شده و شالی که روی موهای پریشان و مواج فندقی رنگش نشسته، او را مثل شخصیتی جلوه می‌دهد که از دل قصه‌ها و افسانه‌ها به زور بیرون کشیدنش... ناب و دست نیافتنی!
سری به افکار پوچ و درهمش تکان می‌دهد و پشت گردنش را محکم با نوک انگشتش می‌خاراند و زیر لب غر میزند:
-یه جوری دارم استایل زنه رو برسی می‌کنم انگار استایلیستم! دیرم شد!
***
- نفس!
نگاه خمار و مخمور از بی‌خوابی‌اش سمت دخترکش که آرام مشغول خواندن دفتر خاطراتش است کشیده می‌شود نگاهی به جلد دفتر می‌اندازد، شکلاتی تیره! اخم بین ابروهای نامرتبش می‌نشیند آن دفتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
836
پسندها
24,584
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
دلوین که به خواب فرو می‌رود. موهای فندقی نرمش را نوازش می‌کند و بوسه‌ای روی لپ داغش می‌کارد، کمی روی صندلی سفت هواپیما جابه‌جا می‌شود و دلوین را سمت صندلی خودش هدایت می‌کند و آرام سرش را به پشتی صندلی تکیه می‌دهد. پوست رنگ پریده‌اش زیر چراغ‌های سفیدرنگ هواپیما رنگ پریده‌تر و سفیدتر جلوه می‌کند. درست مثل برف. دفترش را میان انگشان کشیده‌اش نگه می‌دارد جلد چرمش از فشار انگشتانش چروک می‌شود، دفتر را باز می‌کند و روان نویس مشکی رنگش را که لای برگ‌های سفید دفتر است برمی‌دارد، با دست‌های لرزان و قلبی تپش گرفته می‌نویسد.
- دخترت رو پیش امن‌ترین آغوش هستی بذار... .
کلمات بعدی خود به خود روی دفتر می‌نشینند و قلب آشفته‌اش فشرده‌تر و آشفته‌تر می‌شود.
- خواهرتونه؟!
صدای خشدار مردی که سمت چپش روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا