نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم اجتماعی رمان دل‌شکن | سهیلا زاهدی نویسنده انجمن یک رمان

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
کد رمان: 2604
نام ناظر: 'ARMITEN' ARMITEN
تگ: برگزیده، رتبه دوم اجتماعی


نام رمان:‌ دل‌شکن
نام نویسنده: سهیلا زاهدی
ژانر: #عاشقانه #تراژدی #اجتماعی

1roman (1).jpg
خلاصه:
نفس دختری که میان خیر و شرهای ماضی و آتی‌اش گیر کرده. دلدادگی‌ای که در گذشته باعث شکستن بال‌هایش شده بود، هنوز هم گریبان گیرش است شکستگی‌هایش او را از سال‌ها قبل قوی‌تر کرده اما اتفاقی ناخوشایند! خونی که ناخواسته روی زمین جاری می‌شود ناخواسته او را به سمت گذشته‌ی مهر و موم شده‌اش می‌کشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Afsaneh.Norouzy

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,275
پسندها
99,975
امتیازها
74,373
مدال‌ها
51
رمان.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

پس از ارسالِ 35 پست از رمان‌تان مجاز هستید در تاپیکِ زیر درخواست تگ( تعیین سطحِ رمان‌ـان) بدهید:
☆ * تاپیک جامع درخواست تگ برای رمان‌ها * ☆

دوستان عزیز نقد تگ رمان خود را می‌توانید در تاپیک زیر مطالعه کنید.
تاپیک جامع مخزن نقدِ تگ رمان کاربران

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!
"تاپیک جامع درخواست جلد"

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
♥♥تاپیک جامع دریافت جلد♥♥

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
**آموزش ویرایش**

نـکـته‌ی مهــم:
لطفا قبل از شروع به پارت‌گذاری، تاپیک آموزشی زیر را مطالعه کنید.
تاپیک جامع آموزش نکات ویرایشی

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت کتاب یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
به‌نام یزدان پاک
‌مقدمه:
دلم می گیرد؛ به حالِ کودکی
که میانِ یک اشتباه، متولد شد... .
و چه معصومانه کودکی‌اش؛
در تبعیدهایِ اجباری، به تاراج رفت... .
کودکی که ناگزیر بود بزرگ باشد و درک کند... .
که برایِ هم ساخته نشدن را، بفهمد... .
که بلد باشد مردانه با دلتنگی‌اش کنار بیاید... .
کودکی که کودک بود، اما؛
گناهِ دونفر دیگر را؛ به بزرگی‌اش بخشید... .
قبول دارم؛
گاهی جدایی راهِ آخر است... .
اما... .
آه... .
برای معصومیتِ کودکانه‌اش بمیرم!
مگر یک کودک چقدر طاقت دارد؟!
" نرگس صرافیان طوفان"​
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
"نُروژ_اسلو"
نگاهی به لباس‌های پاره شده‌اش که آمیخته با خون است می‌اندازد. پیراهن نقره‌ای که روی تن لرزان و یخ‌زده‌اش شل و نامرتب نشسته، از شانه جر خورده. لب‌های سرد و کبود شده از ترسش را با بغض روی هم فشار می‌دهد. چشم‌های درشت کشیده‌اش لبالب از اشک هستند و قلبش از زور ترس و تنهایی محکم می‌کوبد.
سرش را آرام و با ترس می‌چرخاند و چشم‌های لبالب از اشکش روی هیکل غرق خون افتاده روی زمین قفل می‌شود. هقی میزند و چاقو از میان انگشتان خونی‌اش سر می‌خورد و از دستش می‌افتد. سکندری از زور ترس برخورد دل‌خراش چاقو با کف سرامیکی سالن می‌خورد. با چشم‌های لرزان و دلی لرزان‌تر تمام جان بی‌جان سیاوش را رصد می‌کند. مرده بود؟! کشته بودش؟! دیوانه بود، قاتل هم شده بود؟!
قلبش از تپیدن دست می‌کشد و نفسش میان راه می‌برد. سرش را با پریشانی به چپ و راست تکان می‌دهد قصدش کشتنش نبود. فقط...فقط می‌خواست از خودش دفاع کند! اشک‌هایش همراه با هق بلندش رها می‌شوند و صورت رنگ پریده و بدون روحش را می‌بوسند. قدمی سست، لرزان سمت سیاوش برمی‌دارد. پیراهن سفیدش که بیشتر دکمه‌های آن باز هستند غرق خون است...پوست سفید سیاوش به خاطر روشنایی فضای سالن روشن‌تر و سفیدتر جلوه می‌کند. قدمی دیگر برمی‌دارد که صدای باز شدن در ورودی خانه زنگ هشداری برایش می‌شود. ترسیده با چشم‌هایی که نزدیک است از حدقه بیرون بزند به عقب نگاه می‌کند. راهروی بلند و طویل خانه که تمام پرده‌های بلند خاکستری رنگش جمع شده‌اند، غرق نور کم جان خورشید شده‌اند. از آن فاصله دیدی به در ورودی بزرگ خانه نداشت اما می‌شنید که در خانه بسته می‌شود! با ترس دوباره سر برمی‌گرداند سمت سیاوش و نگاهش مات پیراهن سفید غرق خون می‌شود. صدای بچه‌گانه‌ای که در خانه می‌پیچد قلبش از ترس مچاله می‌شود.
- مامان! مامان کجایی؟!
با هول و ولا دور خودش می‌چرخد و موهای فندقی فرش را چنگ میزند.
باید کاری می‌کرد! باید به خودش می‌آمد تا دخترکش با دیدن آن فضا از ترس قفل نکند!
با دست مشت شده‌اش که لکه‌های خون روی آن هویداست محکم روی قلب بی‌قرارش می‌زند. باید قلب لعنتی‌اش کمی، فقط کمی طاقت می‌آورد تا او خودش را، دخترش را جمع کند و از این خانه‌ی نحس برود. برود و دخترکش را به امانت بسپارد!
آب دهانش را به زور قورت می‌دهد و سمت ورودی پذیرایی می‌رود تا جلوی آمدن دخترکش را بگیرد، اما وسط راه می‌ایستد.
پیراهن ابریشمی آستین‌دارش که ساعاتی پیش رنگ نقره‌‌ایش آرامش بخش بود حال پر از لکه‌های خون است.
صورت پر از اشک و سرخ شده‌اش درهم می‌شود. از ناتوانی خودش به ستوه می‌آید دلش یک جیغ بلند می‌خواهد از همان‌ها که دل و روده‌ات را با تمام عقده‌ها و غم‌هایت بالا می‌آورد و خالیت می‌کند!
- اول باید این لعنتی‌ها رو عوض کنم!
سرش را به تایید حرف خودش تند تند تکان می‌دهد و با حالت دو سمت اتاقش که درست سمت چپ سالن قرار داشت می‌رود. راهروی باریک، طویل و نیمه تاریک را که به خاطر درگیری‌اش با سیاوش بهم ریخته است طی می‌کند. قلبش دیوانه‌وار می‌کوبد. هم از ترس اتفاقی که چند لحظه پیش قرار بود رخ بدهد و هم از فاجعه‌ای که به بار آورده است!
توجه‌ای به اتاق درهمش و وسایل سفید شکسته‌اش نمی‌کند، باید سریع لباس عوض کند و دخترکش را بغل کند! تا دخترکش آن راهروهای باریک و طویل را طی کند چند دقیقه‌ای فرصت داشت. همیشه اولین جایی که دخترکش بهد از بازی کردن دنبال مادرش می‌گشت اتاق کارش است که کنار ورودی خانه قرار داشت.
سمت کمد لباس‌ها که درست روبه‌روی در اتاق قرار داشتند و لباس‌ها شخته‌وار آویزان هستند می‌رود و سریع پیراهنی چنگ میزند. رنگ جیگری لباس او را یاد خون جاری شده از پهلوی سیاوش می‌اندازد و نفس‌اش را به شماره می‌اندازد. عمیق، تند و صدادار نفس می‌کشد. پیراهن دیگری به رنگ آجری برمی‌دارد. با دست‌های یخ زده و لرزانش پیراهنش را از تنش جدا می‌کند.
- مامان!
دستش می‌لرزد و پیراهن تمیزش چندباری از دستش روی زمین می‌افتد. صدای دخترک هشت ساله‌اش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود و قلب او دق می‌کند.
- مامان...مامان... .
لرزان و سریع پیراهن تمیزش را به تن می‌کند. از داخل آینه‌ی شکسته‌ی گوشه‌ی اتاق که هزار تکه شده است و تصویری هزار تکه‌ از او یِ پریشان نمایایان است، نگاه لرزانش روی چهره‌ی ترسیده‌اش می‌نشیند.جز اشک و قرمزی چشم‌هایش چیز دیگری نمی‌بیند. به قصد مرتب کردن موهایش دستش لرزان بند موهای آشفته‌اش می‌شود که نگاهش روی شلوار خونی و انگشتان غرق خونش ثابت می‌ماند. هم از درون و هم از بیرون می‌لرزد. نمی‌خواست صدمه‌ای به او بزند اما...اما سیاوش...سیاوش چاره‌ای برایش نگذاشته بود.
- مامان... .
صدای دخترش لرز داشت، سریع نگاهش را از آن چهره‌ی ترسیده می‌گیرد.
بدون اینکه دمپایی یا کفشی پایش کند با همان پاهای برهنه و بدون احتیاط از روی خرده شیشه‌ها رد می‌شود. سریع روی پارکت‌های سرد خانه می‌دود. قلبش که لحظه‌ای پیش از تپیدن دست کشیده با نشنیدن صدای دخترک کنجکاوش دیووانه‌وار می‌کوبد.
تنها صدایی که در خانه می‌پیچد، صدای برخورد کف پای برهنه‌اش با پارکت‌های خانه‌است. این سکوت حاکم در آن خانه‌ی درندشت، برایش وحشتناک است!
قدمی سمت پذیرایی که دیزاین یاسی رنگی دارد می‌گذارد و با دیدن دخترکش بند دلش پاره می‌شود... .
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
دخترکوچولویش با ترس و چشم‌های گشاد شده بالای سر جسم بی‌جان سیاوش ایستاده است و از زور ترسش سکسکه می‌کند. فقط هشت‌سال سن دارد اما به خوبی درک کرده است که چه اتفاقی داخل خانه‌ افتاده است. به زور گردنش را می‌چرخاند و نگاه دریایی‌ رنگش روی تن ظریف مادرش که پریشان و آشفته سمتش می‌آمد می‌نشیند. به زور لب‌های باریک خشک شده‌اش را باز می‌کند و می‌پرسد:
- اون... اون مرده؟!
صدای لرزان دخترکش به قلب ترسیده‌اش چنگ می‌زند. پاتند می‌کند و سمتش می‌رود باید آرامش کند، توجیحش کند و بعد‌...بعد قانعش کند به نبودنش!
دلوین با بدنی که از ترس روی ویبره‌است بالای سر سیاوش پاهایش شل می‌شود و با زانو روی زمین می‌افتد. دندان‌های ریز و یکدستش روی هم سابیده می‌شوند و نگاهش قفل می‌شود روی قرمزی خون سیاوش.
با سقوط دلوین قلب لرزان نفس هم سقوط می‌کند و با پاهای ضعف کرده سمتش پرواز می‌کند. دلوین با آن بارانی صورتی رنگش با یک متر فاصله بالای سر سیاوش سقوط کرده است و از ترس می‌لرزد.
کنار پاهای کوچک دلوین روی دو زانو می‌نشیند و نگاهش را از مبل‌های سلطنتی یاسی رنگ که قطره‌های بزرگ و کوچک خون روی آن‌ها نشسته است با ترس می‌گیرد و به مردمک‌های لرزان دلوین چشم می‌دوزد. صورت کوچک و ریزش را قاب دستانش می‌کند. با لحنی آرام و پر از نوازش‌های مادرانه صدایش می‌زند.
- دلوین...دلوین مامان من رو نگاه کن! ببین مامانت رو!
دلوین به زور نگاه مخمورش را از پیکر خونی سیاوش می‌گیرد و به چشم‌های شفاف و پر از اشک مادرش سوق می‌دهد. جثه‌ی کوچکش با هر بار سابیدن دندان‌هایش روی هم ناخواسته می‌لرزد. با هر بار لرزش دلوین قلب نفس دق می‌کند و اشکی از گوشه‌ی چشم‌هایش سر می‌خورد.
- ببین مامان جون چیزی نیست!
دلوین با لکنت میان حرفش می‌پرد و لب میزند.
- تو... مامان تو... زدیش؟
نگاه لرزانش دوباره سمت سیاوش می‌چرخد و با ترس می‌گوید:
- مامان! مامان اون حرکت...حرکت نمی‌کنه!
ترسیده و با دلی که رو به موت است از گوشه‌ی شانه‌اش به سیاوش نگاه می‌کند. لعنتی! حتی یک تکان کوچک هم نمی‌خورد تا کمی قلب بی‌قرارش آرام شود! صدای پر از بغض و هراس دلوین حقیقت ترسناک پیش رویش را شفاف‌تر می‌کند.
- مامان...اون... مرده...مامان می‌برنت زندان؟
دهان کوچکش باز می شود و پر از ترس هقی می‌زند. اشک‌هایش از چشم‌هایش سرازیر می‌شوند. ترس از دست دادن مادرش! نابودی همان یک ذره آرامششان قلب کوچکش را فشرده‌تر می‌کند.
- اون وقت من تنها می‌مونم... من... .
آخ دخترکش! آخ پاره‌ی تنش! با سن کمش نگرانش بود، نگران مادری که زیادی ضعیف است.
سرش را تکان می‌دهد و قطره‌های کوچک اشک را از گونه‌های یخ‌زده‌اش که مشخص نیست به‌خاطر ترسش است یا به‌خاطر بازی کردن در هوای سرد بیرون پاک می‌کند و لبخند دردناکی که بیشتر به گریه شباهت دارد تا لبخند، روی لب می‌نشاند.
امیدوارانه می‌گوید:
- دلوین...مامانی گوش بده به من...همه‌ی این‌ها رو می‌دونم، اما باید قبل از اینکه دیر بشه بریم...می‌برمت می‌برمت پیش بابات!
دلوین ناباور و امیدوارانه صورتش را رصد می‌کند تا ببیند شوخی می‌کند یا نه؟ وقتی لبخند مصنوعی مادرش را می‌بیند با تردید و شوک می‌پرسد:
- بابا... بابای من؟ واقعاً؟!
سرش را سمت خودش می‌کشد و حریص موهای بافته شده‌ی فندقی رنگش را می‌بوید و می‌بوسد. زمزمه می‌کند:
- آره بابات. تو همیشه می‌خواستی ببینیش! پاشو مامان جون، پاشو که باید عجله کنیم!
دلوین را در آغوشش می‌گیرد و با دلی ضعف کرده از جایش بلند می‌شود. برای بار آخر نگاهی به سیاوش می‌اندازد. از ترس ضربه‌ای که به پهلویش زده است، جرات نمی‌کند که برود سمتش و علائم حیاتی‌اش را چک کند؛ اما قلب لرزانش مطمئن است که جان کثیفش را گرفته است. سیاوش لعنتی‌ترین فرد زندگی‌اش است و یقین دارد که حتی بعد از مرگش هم سایه‌ی شومش بالای سر زندگیش می‌نشیند و خونش را در شیشه می‌کند!
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
***
قلبش بی‌امان می‌کوبد! حس از دست‌هایش رخت بسته است، فقط به زور دست‌های کوچک و گرم دلوین را بین آن همه سرما احساس می‌کند.
دستش میان دست کوچک دلوین فشرده می‌شود که چشم‌های ترسیده و شفافش را از مهمان‌دار هواپیما می‌گیرد و سمت چشم‌های کنجکاو و نگران دلوین سر برمی‌گرداند. چشم‌های دلوین هنوز هم از شوک اتفاقات چند ساعت پیش گرد و لرزان هستند اما با این وجود لبخند کم‌رنگی روی لب‌های باریکش می‌نشاند و سوالی را که از لحظه‌ی خروج‌شان از خانه ذهنش را به خود مشغول کرده را به زبان می‌آورد.
- مامان کجا میریم؟!
سعی می‌کند لبخندی روی صورت رنگ‌ پریده‌اش بنشاند و با لحنی آرام و گرم جوابش را بدهد، اما دریغ از یک نیمچه لبخند!
لب‌های جیگری رنگش که به خاطر ترس و افت فشار رنگ کبودی به خود گرفته‌اند، یک خط منحنی بدشکلی می‌شوند. آب دهانش را به زور قورت می‌دهد و با صدایی ضعیف که از ته حلقش بیرون می‌آید نجوا می‌کند:
- تهران!
تلفظ کلمه‌ی"تهران" برای دلوین که به سه زبان مسلط است کمی سخت و دشوار است. اما با این حال باز می‌پرسد:
- بابام طاهرانِ؟
لهجه‌ای که برای تلفظ تهران به کار می‌برد ناخودآگاه باعث طرح لبخند ضعیفی روی لب‌های مادرش می‌شود. سمتش خم می‌شود و موهای فندقی رنگش را که با چند عدد گیره‌ی سر که به شکل گل‌های آفتابگردان است جمع شده‌اند با ولع می‌بوسد و با صدای بی‌جانی می‌گوید:
- طاهران نه عزیزم، تهران! نه بابات تهران نیست! اول میریم مسکو اون‌جا یه بلیط میگریم سمت تهران، بعد دوباره یه بلیط می‌گیریم و میریم مازندران!
دلوین با اخم سری تکان می‌دهد.
هیچ‌ کدام از شهرهایی را که مادرش نام برده را نمی‌شناسد اما حس خوبی نسبت به آن شهرها با اسم‌های غریب‌شان دارد.
هرچند از الان حس غریبی می‌کند، همین که مادرش روی موهای بلند فندقی رنگش شال سیاه و سفیدی انداخته و ما بقی مسافرهای زن نیز شال‌های مختلف با رنگ‌ها و سایزهای مختلف روی سرشان است، حس غریبی را نسبت به دیار پدرش در قلب کوچکش به وجود آورده است.
نگاهی به نیم‌رخ زیبای مادرش می‌اندازد. لبخند کمرنگی که روی لب‌هایش است کمی قلبش را گرم می‌کند، سرش را سمت پنجره می‌چرخاند و به آسمان سرمه‌ای رنگ زل می‌زند.
لهجه‌ی دخترکش زیبا و زیادی بامزه بود. دخترکش به خوبی می‌توانست فارسی حرف بزند اما گاهی در بعضی کلمات ناخواسته لهجه می‌گرفت. سری تکان می‌دهد و از آن حس خوب بیرون می‌آید و دوباره دل‌شوره به جانش می‌افتد!...برای خود نگرانی ندارد اما از جانب دخترکش نگران است! می‌ترسد او را تنها بگذارد و زندگیش را به چالش بکشد، اما هدفی که در سر دارد را نیز اگر انجام ندهد، ماجرای سیاوش و دردهایش تمامی نخواهند داشت!
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
آهی می‌کشد و سعی می‌کند کمی، فقط کمی به چشم‌های خسته‌اش که هر لحظه منتظر باریدن هستند اجازه‌ی استراحت بدهد. اما هر بار که پلک‌هایش روی هم می‌افتند تصویر پوزخند روی لب‌های پدرش جلوی چشم‌هایش ظاهر می‌شود. قلبش فشرده‌تر از قبل شده و دست‌هایش ناخواسته مشت می‌شوند.
قطعاً پدرش دنبالش می‌گردد و حتماً دنبالش می‌آید! پدری که تا به امروز که بیست و اندی سن داشت در حقش پدری نکرده بود، در حق سیاوش که فرزند‌خوانده‌اش است کرده بود اما در حق دختر خودش نه! حیف بود نام پدر را آن مردک یدک بکشد!
به خوبی می‌داند که پدرش اگر او را گیر بیاورد در نی‌ نی چشم‌هایش زل می‌زند و یک کلام می‌گوید:
- تا کی می‌خوای خودت رو به دیوونگی بزنی؟! تا کی می‌خوای انگ بی‌شرفی رو به پیشونی سیاوش بچسبونی!
پدرش حتی با دیدن فیلم‌هایی که دوربین‌های مدار بسته‌ی خانه اتفاقات امروز و روزهای گذشته را ضبط کرده بودند، باز هم طرف سیاوش را می‌گرفت!
لعنت به پدرش و لعنت به سیاوش و حتی لعنت به او... .
حال که مسافر است و قرار است بعد از سال‌ها او را ببیند، زخم‌های گذشته‌اش سر باز کرده‌اند و قلب زخمی‌اش را می‌سوزانند. درست مانند زخم‌های عفونی که روی‌شان نمک بپاشی. همانقدر زجرآور، همان‌قدر دردناک!
تصویر پوزخند پدرش محو می‌شود و تصویری از گذشته‌‌ی کدرش، با درد و زجر پشت پلک‌هایش جان می‌گیرد.
دخترکی ضعیف و لاغر اندام که عاجز و ناتوان، تنها و بی‌پناه میان درخت‌های سر به فلک کشیده راه می‌رود و اشک می‌ریزد. از بی‌کسی خودش، از تنهایی و بی‌پناهیش. خودش را می‌بیند که از خودش و دنیایش سیر شده.
آنقدر گذشته‌اش تاریک و ترسناک است که تپش قلبش را پیش از پیش بالا می‌برد... .
سریع پلک‌های دردمندش را باز می‌کند و نفس عمیقی می‌کشد! نفسی که کشدار و دردمند است. بغض بیخ حنجره‌اش را می‌چسبد.
حتی خواب‌ هم برایش حرام شده بود. خشمگین دسته‌ی صندلیش را با ناخن‌هایش خراش می‌دهد و سعی می‌کند جلوی حمله‌‌های عصبی‌اش را با کشیدن نفس‌های مداوم و کشدار بگیرد. نباید الان ضعف از خودش بروز دهد! الان وقتش نبود.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
***
ایران_تهران
هوای بیرون از فرودگاه به قدری سرد و بارانی است که نوک بینی عقابی فرمش را سرخ کرده و موهای قهوه‌ای رنگش نم‌دار شده‌اند و رنگ موهایش تیره‌تر جلوه می‌کند.
از وقتی که موبایلش را روشن کرده یک بند از طرف رفیق عزیزش تماس‌ داشت، اما هنوز وقت نکرده است تا جوابش را بدهد، چمدانش را پشت سرش می‌کشد و نگاهی به کفش‌های چرم ساق‌دارش می‌اندازد، بند یکی از آن‌ها باز شده و ممکن است هر آن زیر پایش برود و با آن قد دیلاق و تیپ خفنش روی زمین پهن شود. عادت پوشیدن این نوع کفش‌ها را هم، هم آن رفیق عزیزش در سرش انداخته است. سری از روی تاسف برای خودش تکان می‌دهد و چمدان را کنار پایش نگه ‌‌می‌دارد. کمر خم می‌کند و مشغول بستن بند کفشش می‌شود. کمر خم شده‌اش را که راست می‌کند دوباره زنگ موبایلش که آهنگ فیلم دارک هست توجه‌اش را به خود جلب می‌کند، ابروهای کوتاه اما پرش را با حالت بامزه‌ای حالت می‌دهد و موبایلش را از داخل پالتوی بلند خردلی رنگش بیرون می‌کشد‌ نام رادوین لبخند عمیقی را روی لب‌های خوش فرم گوشتی‌اش می‌نشاند، تماس را وصل می‌کند و دسته‌ی چمدان را با دست دیگرش می‌گیرد و دنبال خود می‌کشد.
- ها؟ چیه عین مامانم از صبح داری یک بند زنگ میزنی؟! بچه هم که نیستی نگران باشی! مرد گنده شب نامزدیت هم دست از سر کچل ما برنمی‌داری؟!
صدای خنده‌ی سرخوش رادوین از آن طرف خط باعث نشستن اخم ریزی از سر تخسی روی پیشانی بلندش می‌شود. صدای راودین از بین صداهای پشت سرش که صدای آهنگ بزن و بکوب را همراه خود دارد به زور شنیده می‌شود به گوشش می‌رسد.
- خاک تو سر، سر کچلت کنن! تو توی چنین روزی اگه قرار نیست کنارم باشی، قراره کی پیشم باشی؟! زود بیا! مامانم و خواهرت مغزم رو خوردن که چرا جاوید نیست؟ مردم چی میگن!
جاوید نگاهی به شماره‌ی پروازش که روی بلیط دستش حک شده می‌اندازد و نگاهی هم به مانیتوری که شماره‌ی پروازها روی آن به نمایش گذاشته شده. با دیدن شماره‌ی پروازش قدم‌هایش را بلندتر برمی‌دارد و غر میزند:
- خودت من رو می‌فرستی بیام قرداد ببندم، بعدم غر میزنی چرا نیستم؟ بدبخت زن گرفتی، احمق خوش‌حالی نداره که، من بعد باید نق‌های یکی ديگه رو هم تحمل کنی! الانم اینقدر نق نزن که الان از پروازم جا بمونم میام خفه‌ت می‌کنم!
بدون خداحافظی تلفن را قطع می‌کند و توجه‌ای به خنده‌های سرخوش دوست عزیزش که حالا قطع شده نمی‌کند. موبایلش را با عجله داخل جیب پالتوی نرم و مخملش هل می‌دهد و بلندتر گام برمی‌دارد تا هر چه سریع‌تر به پله‌های برقی که نسبتاً شلوغ است برسد با هر گام بلندش لبه‌های پالتویش پرواز می‌کنند و حس خوبی را در رگ‌هایش به جریان می‌اندازند. همین که پایش روی اولین پله قرار می‌گیرد، دختر بچه‌ای با حواس‌پرتی به پایش می‌خورد و باعث شوکه شدنش می‌شود. با اخم به پای دردناکش و کفش‌های کوچک قرمز رنگی که با یک پله فاصله از پای بلندش قرار دارد چشم می‌دوزد.
- دلوین! خوبی؟ حواست کجاست؟!
صدای خسته اما پر جذبه‌ی زنی که با آرامش توام از نگرانی حال دخترک را می‌پرسد عجیب برایش آرامش بخش است. به پشت سرش می‌چرخد و لبخندی به صورت اخمو و تخس دلوین می‌زند. موهایش کمی روی هوا معلق مانده و لب‌های کوچکش را تخس جمع کرده است.
سری برای زنی که کنارش ایستاده است و موهایش را مرتب می‌کند تکان می‌دهد نگاه زن بالا می‌آید و شرمنده لبخندی روی لب‌های کبود رنگش می‌نشاند. زیر لب زمزمه می‌کند:
- شرمنده!
لب بار می‌کند تا بگوید مشکلی نیست اما همان لحظه به بالای پله‌ها می‌رسند و آن دو نفر بدون هیچ نگاه یا حرف اضافه‌ای از کنارش رد می‌شوند.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
چشم‌های درشتِ شفاف و گریزان زن جوان و لباس‌های شیک‌شان عجیب برایش دل‌نشین هستند. از همان فاصله دوباره نگاه‌شان می‌کند. پیراهن آجری رنگی که با شلوار و چکمه‌های ساق‌دار بلند کرمی رنگ ست شده و شالی که روی موهای پریشان و مواج فندقی رنگش نشسته، او را مثل شخصیتی جلوه می‌دهد که از دل قصه‌ها و افسانه‌ها به زور بیرون کشیدنش... ناب و دست نیافتنی!
سری به افکار پوچ و درهمش تکان می‌دهد و پشت گردنش را محکم با نوک انگشتش می‌خاراند و زیر لب غر میزند:
-یه جوری دارم استایل زنه رو برسی می‌کنم انگار استایلیستم! دیرم شد!
***
- نفس!
نگاه خمار و مخمور از بی‌خوابی‌اش سمت دخترکش که آرام مشغول خواندن دفتر خاطراتش است کشیده می‌شود نگاهی به جلد دفتر می‌اندازد، شکلاتی تیره! اخم بین ابروهای نامرتبش می‌نشیند آن دفتر همانند رنگش به تلخی شکلات تلخ است. سریع خودش را سمت دخترکش که کنار دستش نشسته می‌کشد و با لحنی آرام که در آن ترس نیز آشکار است لب میزند:
- مامانی تو که هیچ وقت به این دست نمیزدی!
دلوین نگاهش را از اولین برگ دفتر که نام مادرش کوتاه و مختصر روی آن حک شده می‌گیرد، هیچ وقت دست نمیزد.
- حوصله‌م سر رفته بود! تازه... .
سرش را پایین می‌اندازد که موهای بلند فر فندقی رنگش نیز از شانه‌اش سر می‌خورد و نیم رخش را پنهان می‌کند. قلبش ریتم تندی به خود می‌گیرد و تن صدایش بالا و پایین می‌شود و به زور نفسی از هوای داخل هواپیما می‌گیرد.
- هر وقت می‌خوابم هم خواب سیاوش رو می‌بینم، خودت گفتی زیاد طول نمیکشه برسیم، خواستم نخوابم!
قلبش تیر می‌کشد، دخترکش آنقدر ترسیده که حتی از خوابیدن هم واهمه داشت، آن هم دلوینی که خواب را به غذا و بازی ترجیح می‌‌داد. بغضش را با درد و رنج قورت می‌دهد. سرش را سمت خودش می‌کشد و بغلش می‌کند، موهایش را می‌بوسد. با بغض اما صدای آرامی زمزمه می‌کند.
- نترس! به سیاوش و مامان فکر نکن! به یک چیز خوب فکر کن، مثلاً پیتزا!
لبخندی کوچک روی لب‌های باریک و صورتی رنگ دلوین می‌نشیند، هوس پیتزا می‌کند و چشم‌های درشتش را با لذت می‌بندد، سرش را در سینه‌ی مادرش فرو می‌برد و عطر گل یاسش را می‌بلعد. آب دهانش را قورت می‌دهد و با هوس و دهنی آب افتاده زمزمه می‌کند:
- قول بده وقتی رسیدیم برام بگیری!
بالبخند موهایش را می‌بوید و قول میدمی زمزمه می‌کند.
پلک‌های دلوین آرام روی هم می‌افتند و این‌بار به خواب پر از آرامشی فرو می‌رود. خوابی که نه سیاوشی وجود دارد نه زمینی که پر از خون است!
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
دلوین که به خواب فرو می‌رود. موهای فندقی نرمش را نوازش می‌کند و بوسه‌ای روی لپ داغش می‌کارد، کمی روی صندلی سفت هواپیما جابه‌جا می‌شود و دلوین را سمت صندلی خودش هدایت می‌کند و آرام سرش را به پشتی صندلی تکیه می‌دهد. پوست رنگ پریده‌اش زیر چراغ‌های سفیدرنگ هواپیما رنگ پریده‌تر و سفیدتر جلوه می‌کند. درست مثل برف. دفترش را میان انگشان کشیده‌اش نگه می‌دارد جلد چرمش از فشار انگشتانش چروک می‌شود، دفتر را باز می‌کند و روان نویس مشکی رنگش را که لای برگ‌های سفید دفتر است برمی‌دارد، با دست‌های لرزان و قلبی تپش گرفته می‌نویسد.
- دخترت رو پیش امن‌ترین آغوش هستی بذار... .
کلمات بعدی خود به خود روی دفتر می‌نشینند و قلب آشفته‌اش فشرده‌تر و آشفته‌تر می‌شود.
- خواهرتونه؟!
صدای خشدار مردی که سمت چپش روی صندلی جاگیر شده است باعث لرزیدن قلب ترسیده‌اش می‌شود، ترسیده نگاهش را از دفترش می‌گیرد و سمت صدا می‌چرخد و با دیدن صورت استخوانی و ته ریش‌های قهوه‌ای رنگ مرد جوان لب‌هایش را به قصد لبخند زدن کش می‌دهد، اما به جای لبخند روی لب‌هایش برقی از اشک میان چشم‌های دریایی رنگش می‌نشیند.
همان مرد دیلاقی است که دلوین بی‌هوا با چمدان صورتی رنگش به پایش زد و الان همان مرد درست کنار دستش با شصت سانت فاصله روی صندلی‌ vip هواپیما جا گیر شده است.
سری تکان می‌دهد و لب‌هایش به زور از هم باز می‌شوند و جوابش را می‌دهد:
- نه، دخترمه!
جاوید ابروهای کوتاهش را طوری بالا می‌اندازد که کاملاً روی پیشانی‌ بلندش خط‌های ریز و درشتی می‌افتد.
- اصلاً بهتون نمیاد!
سرش را بی‌هدف تکان می‌دهد، خیلی چیزها به او نمی‌آید و نمی‌آمد، به او نمی‌آید که قاتل باشد! به او آن مردک کفاش هم نمی‌آمد، به او فقط دختر تاجر پسته بودن می‌آید و بس! او پسته‌است، پسته‌ای که دهانش بسته‌است و لبخندی نمی‌زند، حتی پسته بودن هم به او نمی‌آید.
آرام و با بدنی جمع شده زمزمه می‌کند:
- خیلی جوون بودم که مادر شدم!
نگاهش سمت دلوین غرق خواب کشیده می‌شود.
- با هم بزرگ شدیم!
لبخندی کوچک روی صورت استخوانی مرد می‌نشیند و محتاط می‌پرسد:
- پدرش هم با شما داره بزرگ میشه؟
نفس، نفسی می‌کشد نگاهش را از دلوین می‌گیرد و سمت مرد جوان می‌چرخد و کوتاه جواب می‌دهد:
- نه!
جاوید نمی‌داند چرا اما از این "نه" خرسند می‌شود، بی‌جهت و بی‌دلیل از این که مذکری در زندگی زن جوان نیست شاد می‌شود. لبخند رضایتمندی می‌زند که گوشه‌ی چشم‌هایش چین ریزی می‌گیرند و برق خاصی در نگاهش می‌نشیند.
- می‌تونم اسم‌تون رو بپرسم؟
نگاه رنجور و دلخور از گذشته‌اش دوباره روی چهره‌ی جاوید می‌نشیند، این مرد قد بلند خوش خنده عجیب و غریب به نظرش می‌آید! چرا باید بخواهد اسمش را بداند؟
جاوید وقتی سکوت پرمعنا و چشم‌های پر از سوال زن را می‌بیند، خنده‌اش می‌گیرد، رفتارهایش عملاً دست خودش نبود، اما منظوری هم از سوالش نداشت. فقط هراس از بلند شدن هواپیما باعث شده است زن جوان را به حرف بگیرد. هر چند عجیب و غریب بودن و ترس ریزی که در بین حرکات زن دیده می‌شود او را شیفته‌ی خود کرده است.
دست‌هایش را روی هم چفت می‌کند و با لحن محترمانه‌ای می‌گوید:
- شرمنده اگه رنجوندمتون! اما یک مشکلی دارم، فوبیا و از این حرف‌ها که فقط با صحبت کردن می‌تونم کنترلش کنم!
شرمنده نگاه پرسش‌گر و توبیخ‌گرش را پایین می‌اندازد، زود قضاوتش کرده است!
- نفس! اسمم نفسه!
جاوید لبخند گشادی از پایین آمدن موضع زن جوان می‌زند و کمی بیشتر سمتش می‌چرخد، روی دسته‌ی مشکی رنگ صندلی کمی خم می‌شود. با لحنی که شادی در آن موج میزند خودش را معرفی می‌کند.
- منم جاویدم!
نفس دوباره بی‌میل سری تکان می‌دهد، این معاشرت ناخواسته زیاد باب میل دل بی‌قرارش نیست، اما انگار جاوید دست بردار نیست، هواپیما بلند می‌شود و جاوید دوباره لب می‌گشاید:
- نفس! اسمتون برام آشنا و در عین حال غریبه، نه که بخوام بگم چنین اسمی تا حالا نشنیدم‌ها نه! زیاد باهاش روبه‌رو شدم اما نمی‌دونم چرا لحن و تن صداتون من رو یاد یک افسانه می‌ندازه!
نفس کنجکاو و با میل این‌بار سمت چهره‌ی توی فکر جاوید بر می‌گردد.
- چه افسانه‌ای؟!
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا