نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم اجتماعی رمان دل‌شکن | سهیلا زاهدی نویسنده انجمن یک رمان

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
جاوید قلنج انگشتان استخوانی دست‌هایش را به خاطر پرت کردن حواس خود از بلند شدن هواپیما می‌شکند و نگاهی عمیق به چشم‌های پر تلاطم نفس می‌اندازد و با دم عمیقی شروع به حرف زدن می‌کند:
- توی دیار ما حکایت یک عشق نافرجام هست که سال‌هاست بین مردم نقل میشه، همون داستان کلیشه‌ای دختر پولدار و پسر فقیر...دختر حکایت دختر بزرگترین تاجر پسته‌ی ایران بوده و پسر هم پسر یک کفاش فقیر.
با لب‌های بسته و چشم‌هایی که مردمک ریز مشکی رنگش گاهی تنگ و گاهی گشاد می‌شود با قلب لرزان به حرف‌های جاوید گوش می‌دهد، او افسانه شده بود و خودش بی‌خبر بود؟
جاوید با تاسف سری برای آن دو فنچ عاشق تکان می‌دهد نگاهش به مهمان‌دار هواپیما هست که سمت مسافری خم شده و با او صحبت می‌کند، اما ذهنش پی نفس قصه است، ادامه‌ی حکایت را با لحن غمگین و تاثیرگذاری بیان می‌کند و عرق سرد روی پیشانی بلند نفس می‌نشیند.
- اون دو نفر که زمین تا خدا با هم فاصله داشتند از بچگی بهم دل سپرده بودن! اما یک روز دختر قصه بدون در نظر گرفتن بایدها و نباید به آغوش پسره کفاش برمی‌گرده و درست شبی که بهم می‌رسن... .
کلامش را می‌خورد و نگاهش را از روبه‌رو و مسافرها می‌گیرد و به نفس رنگ پریده اما در عین حال زیبا چشم می‌دوزد، حال نفس به شدت خراب است، از شنیدن ادامه‌ی داستان واهمه داشت که نکند بین مردم رازش فاش شده باشد! به زور آب دهانش را قورت می‌دهد و جسارت به خرج می‌دهد و می‌پرسد:
- اون شب، چه اتفاقی میوفته؟!
جاوید یک دور کامل صورت استخوانی نفس را نگاه می‌کند و بعد متوقف می‌شود روی چشم‌هایی که به جای شور و شعف، ترس و حرف را فریاد می‌زنند.
- دختره ناپدید میشه! یکی میگه خودش رو از صخره پرت کرده و همسفر پرنده‌ها شده! یکی هم میگه خودش رو انداخته توی دریا و عروس دریا شده! یکی دیگه هم میگه عهدشکنی کرده!
لبخند تلخی می‌زنند، نه همسفر پرنده‌ها شد نه عروس دریا! فقط قربانی دست سه‌تا از مردهای زندگیش شده است! یکی دریده بودش و دیگری باورش نکرد، آن یکی هم که انگ نامردی روی پیشانی سیاهش چسباند.
- حالا شما بگین دختره چی شده؟!
جاوید با تن صدایی که اشتیاقش را نشان می‌دهد این سوال را پرسیده است. آب دهانش را همراه بغض متورم و تب‌کرده‌اش می‌بلعد ذهنش تصویری از خودش را نشان می‌دهد، دختری با چشم‌های اشکی و رخت سفید عروسی بالای بلندترین صخره‌ها ایستاده است، اشک صورتش را پر کرده و چشم‌هایش خالی از هر چیزی هستند. دختری که با یک نفس عمیق خودش را به پایین دره‌ پرت کرد. نفس کشداری می‌کشد، یادآوری آن خاطرات سیاه زیادی روی قلبش سنگینی می‌کردند. کمی روی دسته‌ی سیاه صندلی سمت جاوید خم می‌شود و در عمق چشم‌های مشتاقش زل می‌زند و می‌گوید:
- شاید نه پرواز کرده نه توی آب افتاده! شاید از اون بالا سقوط کرده افتاده زمین!
جاوید ابروهایش ناباور بالا می‌پرند. شوکه و هیجان زده می‌گوید:
- تو دیگه کی هستی! دختره رو زدی کشتی؟ فکر می‌کردم یک چیز رمانتیک بگی اما یک تراژدی تلخ رو روایت کردی!
لبخند بی‌ذوقی میزدند و به چشم‌های قهوه‌ای رنگ جاوید که زیر نور چراغ‌ها درخشان دیده‌ می‌شوند زل می‌زند و می‌گوید:
- یک حکایت، یک داستان! زمانی به واقعیت می‌پیوندن، زمانی یک عشق رو به تصویر می‌کشن که یکی از دو نفر مرده باشه...در غیر این صورت اون داستان... .
جاوید که از معاشرت با نفس سر کیف آمده و فوبیا و مزخرفاتش به کلی از یادش رفته است سری از ندانستن تکان می‌دهد، صورت جدی و لبخند تلخ روی لب نفس برای جاوید یک حکایت جذاب باشکلات تلخ صد درصد هست.
نفس با صدای بم شده از ترس، بغض و دلتنگی لب میزند:
- در غیر این صورت، اون حکایت، اون عشق! همه یک دروغه!
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
***
گاهی اوقات لقمه‌ی نانی که آدم می‌خورد ناخواسته در گلویش گیر می‌کند! حس خفگی خواهد داشت اما وقتی یک لیوان آب می‌خورد آن حس خفگی تمام می‌شود! اما امان از روزی که آب در گلوی آدم گیر می‌کند! دردناک‌تر و وحشتناک‌تر از آن حس در آن لحظه وجود نخواهد داشت! نه آب دوای آن درد است نه کوبیدن دستی بر پشت کمر فقط خود آن گلوله‌ی مایع بادرد پایین می‌رود! اشک را مهمان چشم‌ها می‌کند و درست آن لحظه با خودت زمزمه می‌کنی! 《 چیزی که هربار از خفگی نجاتم می‌داد، نزدیک بود خودش خفه‌ا‌م کند!》
حکایت او و دخترش و این شهر باران خورده هم همین است‌. گوشه‌ی حیاط خانه‌ی مردی ایستاده که با لبخند، ذوق، شادی میان جمعیت پای کوبی می‌کرد، برای زنی پای‌کوبی می‌کرد که عروسش او نیست!
بغضش به شدت همان آب گیر کرده در گلویش درد می‌کند، اشک پشت چشم‌هایش چنبره می‌زند و آماده‌ی باریدن می‌شوند.‌ آب دهانش را به قصد قورت دادن می‌بلعد اما ته حلقش گیر می‌کند و به زور پایین می‌رود.
- مامان!
آخ از دلوینش! آخ! نگاهی به سارافن سُرمه‌ای رنگش که به‌خاطر باران خیس شده می‌اندازد و محزون نگاهش را بالاتر می‌آورد به چشم‌های نگران و پر از التماسش می‌رسد که هر آن آماده‌ی باریدن هستند.
- میگم... میگم نمیشه برگردیم؟ بابابزرگ نمی‌تونه یه کاری بکنه؟
دسته‌ی چمدانش را ول می‌کند و کنار پای دلوین روی زانو می‌نشید. قلبش به کاری که می‌خواهد انجام بدهد رضا نیست اما میان بد و بدتر، همان بد را انتخاب کند بهتر است. پدرش را به خوبی می‌شناسد، اگر قرار باشد کسی او را زمین بزند اولین نفر پدرش است و بس! خودش هم مانده است؛ که این حجم از تنفر پدرش نسبت به او از کجا نشات می‌گیرد!
- نه دلوین! نمی‌تونیم برگردیم، بیا بریم و شانسمون رو امتحان کنیم، ببینیم از در این خونه هم پرت میشیم بیرون یا قبولمون می‌کنن! هوم؟ باشه مامانی؟
دلوین بغضش را قورت می‌دهد که باعث چکیدن اشک‌هایش روی گونه‌های یخ زده‌اش می‌شود، نمی‌خواهد از مادرش جدا شود، اصلاً نمی‌تواند! اشک‌هایش سرعت می‌گیرند که قلب نفس برای دخترش ریش می‌شود.
محکم بغلش می‌کند و زمزمه می‌کند:
- گریه نکن مامانی! قول میدم همه چیز درست بشه!
دلوین هق دیگری می‌زند و مثل ابر بهاری می‌بارد، محکم شانه‌های مادرش را بغل می‌کند، نفس محکمتر او را به خود می‌فشارد و می‌گوید:
- دلوین مامانی! من که قرار نیست همین الان برم پس گریه نکن خواهش می‌کنم، به خاطر مامان قول بده که می‌تونی از پس همه چیز بربیای، قول بده که مامانت اگه رفت تو قوی می‌مونی! قول بده دخترم!
دلوین را از خودش جدا می‌کند و بغض چسبیده به گلویش را قورت می‌دهد و به چشم‌های براق و لبالب از اشک دلوین زل می‌زند تا ببیند قبول می‌کند یا نه؟ آرام اشک‌های روی صورتش را پاک می‌کند و زمزمه می‌کند:
- قول میدی؟!
دلوین بی‌میل و با تردید سری تکان می‌دهد، محکم گونه‌ی چپش را می‌بوسد، به این قول احتیاج داشت خیلی زیاد. نفس با ضعف از روی زمین بلند می‌شود؛ تمام این مدت به‌خاطر دلوین طاقت آورده و پس نیوفتاده است. اما رفته رفته نیرویش تحلیل می‌رفت و می‌ترسید قبل از رسیدن پیش او و تحویل دادن دلویش پس بیوفتد.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
لرزان آن حیاط بزرگ و چراغانی را طی می‌کنند، همه چیز زیادی زیباست، میز و صندلی‌های پایه بلند که با گل‌های ارکیده‌ی سفید رنگ تزئین شده‌اند، چراغ‌های ریز و درشت و رنگارنگی که سرتاسر درخت‌های کاج و درخت‌هایی که بعضی برگ‌هایشان ریخته و برخی رنگ باخته‌اند وصل شده‌اند. جمعیتی از زن و مرد با لباس‌های مجلسی که دور گروه رقصنده که همگی دف می‌‌زنند ایستاده‌اند. یکی از رقاص‌ها همان ماضی دردناکش است، جمعیتی که دورش جمع شده‌اند برایش کف می‌زنند، نمی‌داند عروسی است یا حنابندان؟ یا جشن نامزدی؟! هر چه که هست عروس لباس زیبای محلی گلبهی رنگی تنش کرده و آن ماضی نامرد پیراهن ساده‌ی سفیدش را همراه شلوار و کفش مشکی رنگی ست کرده است! او لحظه‌ای به آن محوطه رسید که ماضی نامردش حلقه را در دست عروسش کرد. چقدر آن لحظه درد داشت سمت چپ سینه‌اش.
همراه دخترکش جاده‌ای را که با گل‌های زیبا تزئین کرده‌اند مانند دوتا فرشته طی می‌کنند، اهمیتی نداشت که شالش از روی موهای پریشانش سر خورده و روی شانه‌اش افتاده‌ است، اهمیتی نداشت که چشم‌هایش لبالب از اشک هستند و سفیدی چشم‌هایش رو به قرمزی می‌زند. تنها چیزی که اهمیت داشت دیدن خیانتش بود، پلک نمی‌زند، اشک نمی‌ریزد می‌خواست تمام لحظات را دقیقه به دقیقه، ثانیه به ثانیه ببیند و در ذهنش حک کند! که اگر روزی حقیقت را آن ماضی نامرد درک کرد تمام این ثانیه‌ها را بر ملاجش بکوبد! هر چند آرزوی پوچی برایش است، او فقط دخترکش را به امانت می‌گذاشت و خودش... خودش پی کار نیمه تمام نه‌ سال پیشش می‌رفت. آن وقت تمام می‌شد تمام دردها، زجرها، زخم‌هایی که روی قلبش سنگینی می‌کردند.
به نزدیکی جمعیت می‌رسد و قلبش آنقدر محکم می‌کوبد که در آن هوای سرد و یخ‌زده دلش یک وان پر از تکه‌ها یخ می‌خواست تا کمی از این گر گرفتی رهایی یابد. شاید آن تکه‌های یخ کمکی می‌کردند و تشویش‌های ذهنی و روحی‌‌اش آرام می‌شدند.
نگاه سوزانش را بالا می‌آورد ماضی‌اش وسط چند مرد کت و شلواری ایستاده و مردانه با ریتم آهنگ محلی دور خودش می‌چرخد و هر از گاهی انگشتانش با ریتم دف می‌زنند. مگر دف زدن و رقصیدن آرزوی دیرینه‌ی‌شان نبود؟
عروس کنار همان رقاص‌ها کناری ایستاده است، با لبخندی که خوشبختی و پیروزی را به نمایش می‌کشد آرام و ریز بشکن میزند و می‌رقصد.
کسی توجه‌ای به او و دخترکش که چمدان به دست ایستاده‌اند نداشت، دلوین با چشم‌های گرد شده و ترس نگاه می‌کند و نفس! نفس فقط نفس می‌کشید تا فقط یک کلام حرفش را بزند و بعد برود.
ماضی خوش‌قدش که روی زانوی راستش با آن شانه‌های پهن و ورزیده بر زمین می‌نشیند و می‌خندد قدم پیش می‌گذارد، خبیث نبود اما دلش می‌خواست آن لبخند کذایی را همان‌جا خشک کند! آن لبخند کذایی نحس یک ساعت تمام است که به او و دخترکش دهان کجی می‌کرد، این همه راه نیامده است که او اشک خفه کند و آن مردک لبخند پیش کش کند.
روبه‌رویش می‌ایستد و شوکی به جان ماضی‌اش می‌اندازد و صدای همهمه و ولوله را با همان صدای از ته چاه بیرون آمده می‌خواباند.
- دخترت رو آوردم برات رادوین!
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
همهمه‌ی جمعیت بلندتر از پای‌کوبی چند لحظه پیش می‌شود زنی پشت دستش را با دندانش می‌گزد و با فضولی سمت زن دیگری می‌چرخد و می‌پرسد:
- گفت دخترش؟
دیگری با صدای بلندتری می‌گوید:
- یهو چی‌ شد؟ مگه نگفتن افتاده دریا عروس دریا شده!
- من شنیده بودم که مرده!
نفس سست و بی‌جان به رادوین نگاه می‌کند، همان چند کلمه را هم به زور به زبان آورده و نمی‌دانست مخاطبش شنیده است یا خیر؟ فقط باور داشت کاری را که برایش آمده را قدم اولش را افتضاح برداشته است. حملات عصبی یکی پس از دیگری خودشان را نشان می‌دادند و پیش از پیش نیرویش تحلیل می‌رفت‌. گوشه‌ی لب‌ پایین‌‌اش می‌پرید و قلبش محکم و دیوانه‌وار می‌کوبید، حس گزگزی که در ساق دست‌ها و قفسه‌ی سینه‌اش احساس می‌کرد برایش طاقت فرساست، نفس عمیقی می‌کشد تا کمی بر خودش مسلط شود.
نگاه رادوین پر از بهت، شک و گیجی بالا می‌آید و لبخندش با دیدن چشم‌های لرزان و شفاف دخترک خشک می‌شود، عجیب قلبش با دیدن تن لرزان و صورت رنگ پریده‌اش که باموهای فندقی رنگ قاب گرفته شده می‌لرزد، اما با یادآوری مکانی که نشسته است و زمانی که در آن حضور داشت عصبی می‌خواهد از روی زمین بلند شود و آوار شود روی تن لرزانش که تن ظریفش به یک‌باره فرو می‌ریزد. دست دراز می‌کند تا او را که یک غریبه‌ی آشنا است به آغوشش سنجاق بزند که زودتر از او دستی پیش می‌آید و محکم شانه‌هایش را می‌گیرد، نگاه پر از خشمش سمت صاحب دست‌ها می‌رود و عصبی از روی زمین بلند می‌شود.
جاوید زودتر از رادوین به خودش آمده و تن دخترک را روی هوا قاپیده است. نمی‌دانست مسافر افسانه‌ای چندساعت قبل چطور و چگونه وسط جشن نامزدی رفیقش پیدایش شده است؟ اما هر چه که بود حکایتی که تعریف کرده گویی واقعیت داشته و او بی‌خبر از همه جا بوده است.
نگاهش که به رادوین پر از خشم و صورت کبودش می‌افتد اخم آرام روی پیشانی بلندش جا خوش می‌کند و با لحنی که حرص رادوین را در بیاورد می‌گوید:
- چرا من رو چپ‌چپ نگاه می‌کنی؟ انگار من اون رو از وسط قصه‌ها آوردمش!
قصه بود درست! افسانه بود درست! اما اینکه دستی دیگر او را روی هوا بگیرد و به آغوش بکشد درست نبود! فکش از آن همه نزدیکی و صورت بی‌خیال جاوید منقبض می‌شود، دندان‌هایش روی هم سابیده می‌شوند و چشم‌های درشتش ریز می‌شوند و اخمی غلیظ بین ابروهای مشکی رنگش جا خوش می‌کند. بدون هیچ حرفی و بی‌توجه به همهمه‌ها و نشان کرده‌ی عصبی‌اش خم می‌شود و قبل از آن که جاوید به خودش بیاید دخترک را روی دست‌هایش بلند می‌کند و سمت عمارت می‌چرخد.
دندان قروچه‌ای برای جاوید که در آن لحظه هم دست از شوخی برنمی‌داشت می‌کند و نفس را در بغلش جابه‌جا می‌کند و زمزمه می‌کند:
- این آدم نه قصه‌س، نه حکایت! فقط زلزله‌س!
جاوید خنده‌اش می‌گیرد و به زور لبخندش را قورت می‌دهد. حق را به رادوین می‌دهد، نفس مثل یک زلزله وارد پیست رقص و خوشی رادوین شد و با یک جمله‌ی کوتاه تمامش را زیر و رو کرده است! رادوین تنه‌ای به قامت بلند‌اش می‌زند و سمت عمارت که با چراغ‌های رنگی تزئین شده می‌رود، از درون می‌سوزد که چرا او باید الان ظاهر می‌شد؟ حس غریبی دارد. هم دلتنگش است و هم متنفر از او، هم از وجودش خرسند و هم ناراضی است.
خودش هم نمی‌فهمد که چرا جلوی آن همه آدم و به خصوص نامزدش نفس را با حرص و غیرت از میان بازوهای جاوید چنگ زده و به آغوشش کشیده است؟! دیوانه اگر شکل و قیافه داشت قطعاً شبیه رادوین می‌شد.
در عمارت را نازگل یکی از خدمه‌های مادرش برایش باز می‌کند، ریسه‌های کریستالی که از بالای در ورودی آویزان هستند با برخورد تن رادوین صدای دل‌نشینی ایجاد می‌کنند، راهروی عمارت پر از مهمان‌هایی است که با فضولی و کنجکاوی به او و دختری که در آغوشش است زل زده‌اند. بادیدن چشم‌های فضولی که نظاره‌اش می‌کنند با غیض زمزمه می‌کند:
- خدایا صبر بده! صبر!
بعد هم با حرص در اتاقش را که سمت راست راهرو قرار داشت با پا می کوبد و بازش می‌کند. اهمیتی هم نداشت که زن‌های پشت در اتاق چه فکری درباره‌ی او و این زن غریبه می‌کنند.
نگاهش شراره‌ی آتش است، خشم، نفرت و حس مالکیتی که نسبت به او ناخواسته در خونش به جوش آمد در نگاه قیری رنگش که درست شبیه بخت دخترک است نمایان می‌شود.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
آرام نفس را روی تخت‌خواب قدیمی ساده‌ی دو نفره‌ای می‌خواباند. نفس آرام نفس می‌کشید و رادوین با نگاهی پر از دلتنگی و اندوه صورت نفس را کنکاش می‌کند، همان موهای فندقی فر که آشفته‌تر از هر زمانی هستند، رنگ پوستش که مانند برف است، رنگ‌پریده‌تر و بی‌روح‌تر جلوه می‌کند. دقیق‌تر با چشم‌هایی پر از سوز می‌نگردش هنوز هم لکه‌های قهوه‌ای رنگ روی گونه‌هایش هستند و عجیب دلش لمس همان لکه‌ها را می‌خواست.
آهی می‌کشد و با کف دستش روی موهای کوتاه چندسانتی مشکی رنگش می‌کشد و با لحنی پر از سوز می‌گوید:
- آخ از دست تو! آه... رفتنت بس نبود؟ نامردیت بس نبود؟ حروم شدن اسمت روی زبونم بس نبود؟ الان چرا؟ اونم با یک بچه... .
با یادآوری دختر بچه‌ای که شبیه نفس هست، حرفش در دهانش می‌ماسد. خونش دوباره به جوش می‌آید، معلوم نبود یار بی‌مرامش طی این سال‌ها چه‌طور و چگونه خوش گذرانده که دختر بچه‌ای هفت یا هشت ساله داشت.
خون خونش را می‌خورد و هر چقدر که لبش را می‌جود و از حرص و خشمش دور خودش داخل اتاق خواب بزرگ می‌چرخد و هر از گاهی با نوک کفشش به پایه‌ی مبل دودی رنگ راحتی کنار تخت می‌زند از خشمش کم نمی‌شود. از زیر دندان‌های چفت شده با صدایی که سعی داشت کنترلش کند از خدا صبر طلب می‌کند. باورش نمی‌شود عشق بچگی‌اش آن‌قدر راحت در حقش جفا و نامردی کرده باشد که اینقدر بی‌پروا و بی‌حیا جلویش ظاهر شود و ادعا کند که دخترک، بچه‌ی اوست.
دلش می‌خواست دکور ساده و جمع و جور دودی رنگ اتاقش را پایین بیاورد و آوار شود روی سر زنی که لحظه به لحظه نفس‌های تند می‌کشید و خبر از به هوش آمدنش می‌داد‌.
روی پاشنه‌ی پا می‌چرخد و عمیق و گیرا به تن ظریف نفس زل می‌زند که آرام حرکت می‌کند و چشم‌های بسته و تبدارش را باز می‌کند و نفس عمیق و صداداری می‌کشد.
نفس چشم باز می‌کند چندبار پلک می‌زند تا تصویر تاری که از فضای اطرافش داشت واضح‌تر شود. آرام به کمک دست‌های یخ زده‌ی لرزانش تن کرختش را بالا می‌کشد و نگاهش را بالا می‌آورد، همین حرکت و نگاه‌ کوتاه رادوین را جری‌تر می‌کند که سمتش هجوم ببرد، با فک منقبض شده به کنار تخت می‌رود و با حرص روی صورتش خم می‌شود. خشمگین بازوهای نفس را می‌گیرد و مثل یک ببر زخمی می‌غرد:
- حالا که به هوش اومدی دست دخترت رو بگیر و گم‌شو برو از زندگیم!
بازوهایش از زور فشار دست‌های بزرگ و پرقدرت رادوین درد می‌کنند. ابروهای کم پشت و پهنش را درهم می‌کشد و با فک جمع شده و لب‌های ریز شده می‌نالد:
- ولم کن! دردم میاد!
فشار دست‌هایش کمتر می‌شود اما دست‌هایش را از روی بازوهایش برنمی‌دارد و نرم‌ لباسش را لمس می‌کند. نفس نگاهش آرام سمت صورت سرخ رادوین کشیده می‌شود. رنگ نگاهش جدی می‌شود و با لحن محکمی می‌گوید:
- دخترت نه، دخترمون! دلوین دختر توعه!
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
با غیظ به چشم‌های دریایی نفس زل می‌زند، آنقدر مطمئن و جدی حرفش را ادا کرد که برای لحظه‌ای شک در دل رادوین می‌نشیند. اما باورش نمی‌کند و این را نفس به خوبی از مردمک لغزان چشم‌های رادوین احساس می‌کند. ماضی‌اش مثل همیشه است، مثل همان شب نه سال پیشش...شک و بی‌اعتمادی همانند خون در رگ‌هایش جریان داشت. که اگر این بی‌اعتمادی از بین رفته بود او به جای آن دختر چشم آبی عروس این عمارت می‌شد، اینگونه بازخواست نمی‌شد و دوتایی با هم دلوینش را بزرگ می‌کردند.
نیش زدن و شکستن دل کار رادوین است. پوزخندی به صورت جدی و چشم‌های طلبکار نفس می‌زند و دست‌هایش را از روی بازوهای نحیف نفس برمی‌دارد. با عصبانیت به صورت رنگ پریده‌اش که گیج مردمک‌هایش را تعغیب می‌کند زل می‌زند و با لحنی که تا مغز استخوان آدم را می‌سوزاند با فریاد می‌گوید:
- اون بچه بچه‌ی من نیست! دلیل اومدنت نشون دادن دخترت به من نیست! بلکه وقتی خبر ازدواجم رو شنیدی نتونستی تحمل کنی و دست دخترت که معلوم نیست مال کدوم حروم...!
پشت دست نفس آنقدر محکم روی دهانش می‌خوابد که نمی‌تواند ادامه‌ی حرفش را بگوید، قلب نفس به‌خاطر خشم و نفرت آنقدر محکم می‌زند که دوست داشت رادوین را زیر بار مشت و لگد بگیر و تا جان داشت بزندش، تا بلکه خالی شود عقده‌های چندساله‌اش. نفس‌هایش کشدار و صدادار می‌شوند و قلبش شرحه شرحه! با غیظ به چشم‌های مبهوتش زل می‌زند.
ماضی همیشه ماضی می‌ماند و هیچ تغییری هم نمی‌کند، رادوین همان ماضی نفس است، ماضی که تا می‌توانست، تا جان داشت دل می‌شکند و می‌خندید، برای همین کار زاده شده است.
رادوین شرمنده و متاسف دهانش را با دستش می‌پوشاند، خودش هم نفهمید که چه چیزی بلغور کرده، اصلاً نفس کار خوبی کرد که با پشت دستش خواباند روی دهانی که بی‌موقع و بی‌جهت باز شده است. غرور و خشم نگاهش از چندساعت پیش کمرنگ‌تر می‌شود و رفته‌رفته جایش را به شرمندگی می‌دهد.
نفس اما پر از نفرت است. دلش یک دل سیر دعوا می‌خواست اما الان نه وقتش را داشت نه زمان مناسبی بود!
قلبش تند می‌کوبد و اشک در چشم‌های درشت و کشیده‌اش جوانه می‌زند، بغض سمی که درگلویش نشسته با طعم زهرمار در گلویش بالا و پایین می‌رود تنش می‌لرزد و صدایش...آخ از صدایش که درد را فریاد می‌زند.
- حرف دهنت رو بفهم!
آب دهانش را به سختی قورت می‌دهد و ادامه می‌دهد:
- منو مقصر همه چیز می‌دونی و باورم نداری و نداشتی! هیچ وقت نداشتی!
چشم‌های رادوین تیز سمتش برمی‌گردند و با تن صدایی بم شده و آزردگی می‌گوید:
- من برای اینکه الان باورت کنم، احمق باید باشم!
پوزخندی می‌زند و سرش را با حالت تیک کمی بالا می‌اندازد و با صدایی که نفس نفس می‌زند داد می‌زند:
- نه دختر تاجر، نه! اون رادوین احمق و ساده لوح همون شب مرد!
قلب نفس از این همه تنفر در حرف‌ها و چشم‌های رادوین می‌لرزد نفسی می‌کشد و لب می‌زند:
- پس بذار یکم دلت خنک بشه! امشب بیش از حد به جرم گناهی که نکرده بودم تاوان پس دادم!
امشب با چشم‌های خودش دیده بود کسی که در روح و روانش حک شده دست کس دیگری را گرفت!
رادوین خشن دوباره بازوهایش را می‌گیرد و صورتش را جلو می‌کشد و توی چشم‌هایش می‌تپد!
- ببینم دختر تو برای بهم ریختن اعصابم اومدی اینجا؟ (فریاد می‌زند با عجز)چرا اومدی لعنتی؟!
نفس بدتر و بلندتر از خودش داد می‌زند:
- اومدم اینجا بهت بگم دختر داری! و تو باید ازش مراقبت کنی!
رداوین دست‌های نفس را ول می‌کند و می‌غرد:
- ندارم!
- داری!
یک کلام بدون آن که نگاهی به قامت بلند و صورت دلفریبش بیندازد ادامه می‌دهد:
- می‌دونم باور نمی‌کنی! اما خودت توی هر آزمایشگاهی که فکر می‌کنی جواب درست رو بهت میدن وقت بگیر برای آزمایش DNA!
از کنارش رد می‌شود و سمت در اتاق که رنگ دودیش زیادی توی ذوق می‌زند می‌رود و دستگیره در را که حالت گردی دارد می‌چرخاند و در را کمی باز می‌کند، اما قبل از رفتن روی پاشنه‌ی بلند بوت‌های کرمی رنگش می‌چرخد و برای سوزاندن دل رادوین می‌گوید:
- وقتی جواب آزمایش اومد، دوست دارم ببینم چه‌طوری می‌خوای تو چشم‌های دخترت نگاه کنی و ازش عذرخواهی میکنی! دختر من از تو و تمام بایدها و نبایدهات پاک‌تره!
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
در را باز می‌کند که صدای پر عجز رادوین که از خدا صبر می‌خواهد گوش‌هایش را لمس می‌کند، اما توجه‌ای نمی‌کند و از آن اتاق کذایی بیرون می‌رود دلش چرکین و گرفته بود، حرف‌های رادوین زیادی سنگین بود و برای قلب شکسته و بی‌پناهش زیاد از حد زیاد است. بغضش آنقدر متورم و دردناک شده بود که قطره‌ی اشک سمجی از میان مژه‌هایش سر می‌خورد و گونه‌های یخ زده‌اش را می‌بوسد. اشکش را سریع پاک می‌کند و نفس عمیقی از هوای سرد باغ می‌گیرد و دنبال دخترکش می‌گردد. از آدم‌های چند لحظه پیش خبری نبود و فقط عروس ماضی دردناک و بی‌مرامش همراه چند زن دیگر گوشه‌ی حیاط ایستاده بودند و با چشم‌های از حدقه بیرون آمده برایش خط و نشان می‌کشید. لب‌هایش را کج می‌کند و با تعلل سمت دیگری می‌چرخد، نگران دلوینش بود که مبادا ترسیده باشد و گوشه‌ای کز ترس و تنهایی در خودش مچاله شده باشد.
دلوین روی سکوی سیمانی که چند متر با عمارت فاصله داشت کنار پای جاوید نشسته بود، جاوید آرام موهای نرمش را نوازش می‌کرد و لبخند کمرنگی روی لب‌های باریکش نشانده بود، قدمی سمتشان برداشت، گویی جاوید حس کرده بود که دلوین با نوازش کردن موهایش آرام می‌شود که آرام و خونسرد کنارش نشسته و دلوین ناآرام را آرام کرده بود.
قدم بلندتری برمی‌دارد و آرام و با لحنی که دخترکش، تنها دلیل بودنش در این دنیای کذایی نترسد صدایش می‌زند.
با صدای نفس هر دو نگاه‌شان را از درخت کاج می‌گیرند و دلوین سریع از جایش بلند می‌شود و سمت مادرش می‌دود، نفس زانو می‌زند و آغوشش را برایش باز می‌کند که بدون تردید دلوین خودش را در آغوش مادرش جا می‌دهد. ترسیده بود، مادرش از حال رفته بود و نیم‌ساعتی می‌شد که از وجودش بی‌خبر بود. ترسیده بود که قبل از آن که پدربزرگش مادرش را تحویل پلیس دهد، مردی که نام پدر را یدک می‌کشید پیش دستی کند. تند تند گونه‌های مادرش را می‌بوسد و لبخند را مهمان صورت محزون مادرش می‌کند. با تعلل و نگرانی می‌پرسد:
- من باید بمونم؟ تو می‌خوای الان بری؟
نفس لبخندش را حفظ می‌کند و مادرانه دخترکش را در آغوشش می‌گیرد و از روی زمین بلند می‌شود و سعی می‌کند کمی انرژی به صدای تحلیل رفته‌اش بدهد.
- نه مامان جون! الان قراره من و تو بریم هت...
بایادآوری سیاوش و بلایی که سرش آورده بود لبش را می‌جود، هتل هم نمی‌توانست برود قطعاً پدرش تمام مملکت را خبر کرده بود، همین که به سلامت و بدون دردسر پیش رادوین رسیده بود، خدا به او و دخترکش رحم کرده بود.
- آا... هتل هم نمیشه رفت، اما یه جای خوب سراغ دارم بریم اون‌جا! باشه؟!
دلوین سری تکان می‌دهد، همین که مادرش چند ساعت و یا چند دقیقه بیشتر کنارش می‌ماند، برایش یک دل‌خوشی بزرگ بود. نفس نگاه قدردانی از پشت موهای دلوین به جاوید می‌اندازد و آرام تشکر می‌کند. جاوید دم عمیقی می‌گیرد و از جایش بلند می‌شود، دستش را داخل جیب شلوار پارچه‌ای مشکی رنگش فرو می‌برد و سمتشان قدم برمی‌دارد و با لحنی که طرح لبخند را بر لبان نفس پررنگ کند زمزمه می‌کند:
- خواهش می‌کنم، دختر حکایت!
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
با همان لبخند بی‌جان سری تکان می‌دهد و سمت چمدان‌هایشان که وسط باغ ولو هستند می‌رود، وزن دلوین برای اویی که ضعف داشت سنگین و غیرقابل حمل است، اما تمام عزمش را جمع کرده است تا آرامش دخترش را بهم نزند. از طرفی قلبش از حرف‌های رادوین می‌سوخت و از طرف دیگری هم از مرگ سیاوش واهمه داشت. در یک شهر غریب تک و تنها بدون هیچ سرپناهی با کلی زخم‌های روحی بود، این شهر و آدم‌هایش سال‌ها پیش حکم یک خانواده، اصل و نسب را برایش داشتند. اما حال با گذشت چندسال از آن ماجراها خودش را یک مسافر خارجی غریبی می‌دید. آه بی‌صدایی می‌کشد و محوطه‌ی گل باران شده با گل‌ها‌ را با قدم‌های بلند طی می‌کند و چمدان‌هایشان را که یکی مشکی و دیگری صورتی رنگ است را چنگ می‌زند و با قلبی ضعف کرده و دلمرده سمت در خروجی می‌رود.
جاوید خیره به رفتنشان نگاه می کند، هنوز هم نتوانسته است هضم کند که اتفاقاتی که چند لحظه پیش جلوی چشمش رخ داده بودند واقعی باشند. نفسش را آه مانند فوت می‌کند و پشت موهایش را با نوک تیز ناخن‌هایش می‌خارَد، حال نفس قصه که خوب به نظر می‌رسید اما باید جویای حال پسر کفاش که رفیق فاب و دیرینه‌اش بود می‌شد.
آرام و با لبخندی که ناخواسته روی لب‌هایش نشسته سمت عمارت می‌رود، دست خودش نیست نمی‌تواند به اتفاقات چند لحظه پیش نخندد، حکایتی که برایش مثل افسانه بود و نقل به نقل سینه به سینه بین مردم روایت می‌شد الان به طور زنده جلوی چشم‌هایش اکران شده بود.
در چوبی که از جنس چوب بلوط است و به طرز زیبایی طراحی شده‌است را باز می‌کند و بدون توجه به راهروی پر زرق و برق و مهمان‌های درحال غیبت سمت اولین اتاقی که متعلق به رادوین است می‌رود. در اتاقش را آرام باز می‌کند و رادوین را بین دکور پایین آمده‌ای اتاقش پیدا می‌کند. لبخند تلخی می‌زند و قبل از آن که نشان کرده‌ی رادوین و مادرش با چشم‌های نگران‌شان حرفی بزنند وارد اتاق می‌شود در را به روی‌شان می‌بندد.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
رادوین دست‌هایش را روی زانوهای جمع شده‌اش گذاشته و سرش پایین است. با شنیدن صدای در نگاهش را از خرده شیشه‌های کنار پایش می‌گیرد و به جاویدی که با تاسف برایش سر تکان می‌دهد نگاه پر غیظی می‌اندازد و با نوک انگشتانش نم اشک چشم‌هایش را می‌گیرد، دست خودش نیست اما نسبت به آن زن و آدم‌هایی که خواسته یا ناخواسته کنارش هستند واکنش تندی نشان می‌دهد.
جاوید آهی می‌کشد و سمتش می‌رود، درست کنار دستش همانند رادوین روی زمین می‌نشیند، پای راستش را دراز کرده و پای چپ را زیر دلش جمع می‌کند و به چشم‌های قیری رنگ رادوین زل می‌زند و با لبخندی کج شده می‌گوید:
- یه جوری نگام می‌کنی انگار دشمنتم! بابا یک بغل کوچولو بود(انگشت اشاره و شستش را مماس هم قرار می‌دهد و ذره‌ی کوچکی را نشان می‌دهد و لبخندش را روی لب‌های درشت خوش فرمش حفظ می‌کند)اگه من نمی‌گرفتم قطعاً تا تو بیای دست دراز کنی مغزش متلاشی شده بود.
رادوین با حسرت و بغضی آمیخته به درد بی‌توجه به حرف جاوید زمزمه می‌کند:
- اون آدم...اون...اون زلزله‌ هر وقت اومده، بدبختی‌ها، دلتنگی‌ها، حسرت‌ها آوار شدن روی سرم.
جاوید برادارانه روی شانه‌ی رادوین که برخلاف شانه‌های استخوانی خودش پهن است می‌کوبد و با لحنی که تاسف در آن موج میزند می‌پرسد.
- اگه اینقدر دلتنگش بودی و حسرت داشتنش رو داشتی، چرا الان با وجود اومدنش نگهش نداشتی؟!
رادوین پوزخند تلخی میزند و به تخت‌خواب بهم ریخته‌اش که دقایقی پیش یار نامردش روی آن خوابیده بود زل می‌زند، حرفی برای گفتن ندارد، هرچه بگوید بیشتر زخم روی قلبش شکاف برمی‌دارد و عمیق‌تر می‌شود.
- به جای اینکه زانوی غم بغل بگیری، بهتره یک آزمایش بدی، این‌طوری سوز دلت حداقل کمتر میشه!
بی‌حال و غمگین نگاهش را از تخت می‌گیرد و به صورت استخوانی جاوید نگاه می‌کند. چشم‌های تیله‌ایش بی‌روح و بی‌حس هستند اما صدایش هنوز انرژی کافی برای فریاد کشیدن داشت!
- اگه بعد اومدن نتیجه، دلم بیشتر بسوزه چی‌کار کنم؟
- اگه نسوزه چی؟ یک لحظه فکر کن اون دختر کوچولوی معصوم که اینقدر دلسوز مادرشه دخترت باشه! نیمه‌ی پر لیوان رو ببین!
دوباره روی شانه‌ی رادوین می‌زند و از روی زمین بلند می‌شود و لبخندی چاشنی صورت شیطون و جذابش می‌کند و می‌گوید:
- پاشو رفیق خودت و اون عروس فولاد زره‌ت رو همراه مامانت جمع کن، منم مژده رو ببرم خونه! می‌دونی که نمی‌تونه رانندگی کنه.
سری برای جاوید تکان می‌دهد و در باز می‌شود و جاوید از اتاق بهم ریخته بیرون می‌رود.
رادوین نفس عمیقی می‌کشد و سرش را به تخت تکیه می‌دهد و به سقف بالای سرش زل می‌‌زند. نگاهش روی طرح‌های پیچ در پیچی که روی سقف توسط گچ‌کار ایجاده شده هست اما نگاهش در کوچه پس کوچه‌های دختر تاجری می‌گردد که نمی‌داند یکهو بعد از مدت‌ها چه‌طور جلوی رویش ظاهر شده است!
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
***
نفس دلوین بغل جلوی ساختمان بی‌نقصی ایستاده بود که رنگ سفیدش در آن تاریکی محض هم به‌خاطر نور مخفی‌هایی که گوشه به گوشه‌ی آن کار گذاشته شده رخ نمایی می‌کرد، کمی استرس داشت که نکند دوست عزیزش او را فراموش کرده باشد و او را به یاد نیاورد. به زور آدرس خانه‌ی جدید‌شان را پیدا کرده بود، سال‌ها قبل دوست عزیزش همراه خانواده‌اش در همان عمارتی زندگی‌ می‌کردند که ماضی‌اش حال سکونت داشت و عروسی برای آن عمارت آورده است.
بغضش را قورت می‌دهد و نفسش را با سوز بیرون می‌دهد. قلبش میان حلق و سینه‌اش آشفته، دلتنگ، غمگین و حیران می‌زند. برایش سخت است که آن یار قدیمی که فقط برای او رگ غیرتش متورم می‌شد و داد و قال می‌کرد که الا و بلا تو مال منی! جلوی قلب شیدایش آنقدر بی‌حیا حلقه‌ای دست زنی دیگری بیندازد. شالش را کمی جلو می‌کشد تا موهای افشانش به‌خاطر باد ملایمی که می‌وزد آشفته‌تر نشود. قدمی سست و بی‌جان برمی‌دارد و آن قدم شل و وا رفته باعث می‌شود سکانسی تلخ از زندگیش جلوی چشم‌هایش پخش شود، تا درس عبرتی برای قلب شکسته و ناتوانش باشد که حتی برای یک ثانیه هم شده به داشتن حس عشق نسبت به ماضی‌اش فکر نکند.
نه سال قبل بود که پاهایش همین‌قدر ناتوان و سست قدم برمی‌داشتند. قلبش به قدری شکسته بود که حتی خود خدا هم نمی‌توانست ترمیمش کند، دختر نوجوانی که تازه وارد هجده‌‌سالگی‌اش شده بود و با هزار و یک امید به مملکتی آمده بود که عشقش در آن نفس می‌کشید، اما آن لبخند و شادی در میان تاریکی و وهم شب گم شد. دختری که از برادر خوانده‌اش ضربه خورده بود، پدرش باورش نکرده بود و معشوقه‌ای که انگ نامردی روی پیشانی‌اش نشانده بود، آن شب طولانی‌ترین و زهرآگین‌ترین شب عمرش بود.
- نفس؟!
نفس عمیق و کشداری می‌کشد و به زور از آن خاطره‌ی تلخ بیرون می‌آید، به زور و با مکافات گردنش را می‌چرخاند تا صاحب صدا را ببیند، زنی قد بلند که لباس مجلسی کاربنی رنگی به تن داشت، از میان موهای به شدت فر و پیچ در پیچش با لبخند بزرگی به صورتش زل زده است.
نور چراغ ماشین مشکی رنگی که در چند قدمی زن جوان پارک شده بود روی صورت غرق خواب دلوین و چهره‌ی متحیر نفس افتاده است و چهره‌ی خسته‌شان به خوبی دیده می‌شد.
زن قدم‌های بلند و هیجان زده‌ای برمی‌دارد و با شادی می‌پرسد:
- واقعاً خودتی؟! فکر نمی‌کردم بیای اینجا!
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا