نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم اجتماعی رمان دل‌شکن | سهیلا زاهدی نویسنده انجمن یک رمان

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
مژده بود، رفیقی که چند لحظه پیش دربه‌در دنبال آدرسش می‌گشت، لبخند عمیقی روی لب‌ می‌نشاند و با بغض و خستگی زمزمه می‌کند:
- چقدر دلم برات تنگ شده بود!
مژده با چشم‌هایی که از شور و شعف ستاره باران شده‌اند با قدم‌های بلند سمتش پرواز می‌کند و محکم نفس را همراه دلوینش به آغوش می‌کشد. صدای ناله‌ی دلوین بلند می‌شود و باعث می‌شود، مژده سریع خودش را کنار بکشد و با هیجان و عجله به چشم‌های نیمه باز و شاکی دلوین زل می‌زند و می‌گوید:
- ببخشید بیدارت کردم زیبای خفته!
نفس نگاه خندانش را از مژده می‌گیرد و سرش را لای موهای نامرتب دلوین فرو می‌کند و زمزمه می‌کند:
- تو بخواب مامانی، فردا هم وقت داری شاکی بشی!
مژده دست دراز می‌کند و کمی بیشتر به مادر و دختر نزدیک می‌شود و دلوین را به زور و خواهش از بغل نفس که سست و بی‌حال است می‌گیرد و غر می‌زند:
- خودت داری از خستگی بی‌هوش میشی بعد با منم لج می‌کنی! هنوزم یک دنده‌ای!
با برخورد در ماشین به بدنه‌اش نگاه هر دو نفرشان سمت ماشین کشیده می‌شود. مردی قد بلند با طمانینه سمت‌شان می‌رود. با دیدن صورت جاوید ابروهای نفس بالا می‌پرد و با ذهنی پر از سوال نگاه‌ش را سمت صورت کشیده‌ی مژده سوق می‌دهد.
مژده: داداشمه! همون که وقتی بچه بودیم رفت ایتالیا!
سری به نشانه‌ی تفهمیم تکان می‌دهد و لبخندی به صورت خندان جاوید می‌زند. او همان نفر سوم بازی آشنایی‌شان بود، همان بازی که سه پسر قد و نیم قد جلوی سه تا دختر بچه می‌نشستند و با سکه‌ی سیاهی شیر یا خط بازی می‌کردند.
مژده چند قدم سمت عمارت برمی‌دارد و با لبخند و خرسند زمزمه می‌کند:
- خوبه که اومدی، بیا بریم داخل! چمدون‌هات رو هم همون‌جا بذار جاوید میاره برات‌.
نفس لبخند گرمی به او که جلوتر از او با تمرکز سمت عمارت قدم برمی‌دارد تا مبادا با آن کفش‌های پاشنه بلند میخی زمین بخورد می‌زند، نفس عمیقی می‌کشد و چمدان‌هایشان را چنگ می‌زند و پشت سرش راه می‌افتد. حالا که از دغدغه‌ی فکری سرپناه ذهنش آرام شده است دوباره افکار و احساسات مختلفش سمتش هجوم می‌آورند، وقت زیادی نداشت و هر آن ممکن بود پدرش از جایی که انتظارش را نداشت بیرون بیاید و او بدون انجام دادن هدفش دست از پا دراز‌تر برگردد.
در دلش آرزو می‌کرد کاش رادوین سریع‌تر برای آزمایش دست بجنباند، تا دخترکش را دست پدرش به امانت بسپارد و خودش خاتمه دهد به دردهای ریز و درشت چندین و چند ساله‌ی خودش و رادوین.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
***
رادوین عصبی دور حیاط سوت و کور عمارت قدم می‌زند، ورودش، حرف زدنش و رفتنش همه مثل یک زلزله‌ی چند ریشتری مهیب بود که تمام زخم‌ها و دردها و دلتنگی‌هایی که در این نه سال زیر موفقیت‌هایش پنهان‌شان کرده را زیر و رو کرده است.
با حرص و خشم سنگ ریزه‌ای که زیر کفشش است را سمتی شوت می‌کند و از ته دل و با صدایی که از غم و اندوه و شک! شکی که ذره به ذره در جانش رخنه کرده رو به آسمان می‌کند و هوار می‌کشد.
- چرا؟ چرا باید الان بیاد؟ چرا این درد رو این عذاب جهنمیت رو تمومش نمی‌کنی؟! خدایا بسه دیگه! بسه!
صدایش لزرشی خفیف بر جان و تن همه‌ی درختان خفته‌ی باغ و کارگرانی که بی‌صدا گوشه‌ی حیاط در حال جمع کردن وسایل جشن هستند می‌اندازد! آهی پرسوز می‌کشد و با کف دست روی سرش می‌کشد. تحمل این همه اتفاق یهویی برایش سخت است از همه بدتر هضم کردن دختری که ادعا دارد پدرش است!
با خشم سری تکان می‌دهد و زمزمه می‌کند.
- باید برام ثابت بشه! وگرنه این شک لعنتی جونم رو می‌گیره!
گوشیش را از داخل جیب شلوارش برمی‌دارد و بین مخاطبینش می‌چرخد با دیدن نام دکتر سریع تماس را برقرار می‌کند و خشمگین دور خودش می‌چرخد. از خودخوری زیاد پوست لبش را با دندانش می‌کند و طعم گس خون را به جان می‌خرد.
به بوق چهارم که می‌رسد صدای دکتر داخل گوشی می‌پیچد و رادوین لب بی‌جانش را ول می‌کند و با هول و ولا می‌گوید:
- آه! آقای دکتر نه وقت سلام و علیک دارم نه احوال پرسی، یک راست میرم سراغ اصل مطلب! آزمایش DNA همون که ثابت می‌کنه... .
دکتر جوان با آرامش میان حرفش می‌پرد و می‌گوید:
- می‌دونم منظورت چه آزمایشی! خبر مثل بمب توی شهر پیچیده، می‌دونم سوالت اینه که چند روز زمان می‌بره! اصلش بیست روز طول می‌کشه... .
رادوین نمی‌گذارد حرفش را تکمیل کند، دست‌هایش را که به‌خاطر تیشرت آستین کوتاهی که در آن هوای سرد پوستش دون‌دون شده بود را پر خشم در هوا تکان می‌دهد و میان حرفش می‌پرد:
- خیلی زیاده!
خنده‌ی کوتاه و پر از آرامش دکتر پشت تلفن به گوشش می‌رسد و با آرامش جوابش را می‌دهد.
- بذار حرفم رو تموم کنم آقا رادوین! اما چون شمایین می‌تونم توی ۷۲ ساعت تحویلش بدم!
رادوین کمی با حرف دکتر آرام می‌شود و عضلات سفت شده‌ی گردنش را شل می‌کند. سرش را پایین می‌اندازد و تشکری زیر لب می‌کند و به تماس پایان می‌دهد.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
آهی می‌کشد و دوباره دست بی‌قرارش سمت موهای کوتاه پشت سرش می‌رود و روی آن‌ها کشیده می‌شود، تنها یک چیز می‌خواست آن هم اثبات دروغ بودن حرف‌های دختر تاجر معروف. دور خودش می‌چرخد و نگاهی به آسمان گرفته شب می‌اندازد. ذهنش خاطرات سفید و سیهی را به یاد می‌آورد که برخی از آن‌ها مانند عسل شیرین هستند و برخی مثل زهر تلخ و ناگوار‌. موبایلش که هنوز در مشتش قرار دارد به صدا در می‌آید، نگاه قیری رنگش را از آسمانی که تناسب عجیبی با رنگ چشم‌هایش دارد می‌گیرد. گوشیش را بالا می‌آورد و جلوی صورتش نگه می‌دارد اسم جاوید را که می‌بیند تماس را وصل می‌کند و دستش را داخل جیب شلوارش فرو می‌برد، با همان ژست سمت عمارت قدم برمی‌دارد و جواب تلفن را می‌دهد. صدای جاوید که پر از هیجان و بهت است در گوشی می‌پیچد و باعث می‌شود قدمی که برداشته است همان‌جا کنار گلدان‌های بزرگی که گل‌هایش خشک شده با‌یستد.
- راستش خواستم بهت گفته باشم که این دختره، همین دختر حکایت خونه‌ی ماست!
ادای همین کلمات ساده هم برای جاوید سخت است، رفیقش را خوب می‌شناخت و رادوین از آدم‌هایی که پشت سرش زیرزیرکی کاری انجام بدهند متنفر هست.
جاوید: و بد برداشت نکن توی اون ذهن مریض‌ت، انگار با مژده‌ی ما سال‌هاست که رفیقه!
رادوین‌ سری تکان می‌دهد و باشه‌ای ضعیف زیر لب زمزمه می‌کند و بدون خداحافظی تلفن را قطع می‌کند. درد عشق نفس مانند دندان درد است، درست مانند درد دندان که فقط شب‌ها پیدایش می‌شد و خواب را حرامت می‌کرد.
قدم‌های کوتاه و سستی برمی‌دارد، آن یار قدیمی قبل از آن که یار او باشد و دختر حکایت و قصه‌ها شود رفیق صمیمی مژده بود، مژده‌ای که در به‌در سال‌ها پیش دنبال دلیل نبودن رفیقش می‌گشت، در‌به‌در دنبال پیدا کردنش بود. اما بعد از یک سال تب بی‌قراری مژده هم انگار خوابید که به روزهای سابقش برگشت، دیگر به رادوین به چشم یک جانی نگاه نمی‌کرد.
همین مژده بود که پای نفس را به مازندران کشیده بود و باب آشنایی آن‌ها شد.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
خسته و درمانده بود دوستداشت به همان چندساعت لعنتی که اثری از آن یار قدیمی نباشد برگردد. به همان نامزدی که به خواسته‌ی مادرش قبول کرده بود، به همان لبخندهای الکی.
- اینقدر حضورش برات سنگینه؟!
صدای نرم و کشدار دختری که نام نامزدش را یدک می‌کشید باعث می‌شود نگاهش را کمی بالا بیاورد به صورت بهم ریخته از آرایشش نگاه می‌کند. او نیز مثل خودش آواره است، بین رفتن و ماندن اسیر شده است‌.
فکرهایش بهم ریخته که به پای زن و بچه‌ی از راه رسیده‌ی مرد رویاهایش بسوزد، یا افسار پاره کند و موهای آن مسافر خارجی را تا جان دارد بکشد؟
رادوین نگاهش را از نگاه آسمانی دخترک می‌گیرد و شرمنده سری تکان می‌دهد و قدمی سمت او که جلویش روی چند پله‌ی گرد که محیط باغ و حیاط عمارت را از هم سوا کرده می‌رود و زمزمه می‌کند:
- از من می‌پرسی؟ ببین چقدر حضورش، حرف‌هاش، عطر نفس‌هاش سنگین بود که آرایش چند میلیونی صورتت به طرز فاجعه باری پایین ریخته!
برایش حرف رادوین دردناک و پر از طعنه است. نفس سنگین شده‌اش را آرام بیرون می‌دهد و با چشم‌های درشت‌اش رد نفس‌های به جا مانده‌ی رادوین را دنبال می‌کند، از این مرد و عمارت فقط یک چیز می‌خواست آن هم این است که او را به عنوان خانوم عمارت بپذیرند. فقط می‌خواست این مرد با آن پوست برنزه‌اش که در آن فضای نیمه تاریک تیره‌تر شده، امیدی هر چند کوچک به او بدهد، که آن مسافر خارجی با آن دختر بچه جایی میان خوشی ناخوش شده‌اش نخواهد داشت. اما وضع رادوین و صورت اخمو و نگاه پریشانش خلاف انتظارش را بیان می‌کند.
رادوین نفسش را سنگین بیرون می‌دهد و نگاهی به لباس محلی دخترک که پر از نگین‌های ریز و درشت و سکه‌های طلایی است می‌اندازد، باید او را برای هر اتفاقی آماده می‌کرد تا وقتی خودش بین منجلاب ندانسته‌ها، تردید‌ها و شک‌هایش دست و پا میزد تقلاهای این زن هم قوز بالا قوز نشود.
- ببین صدف!
صدایش به قدری بم شده که صدف با اشتیاق نگاهش می‌کند و لب‌های باریکش را روی هم می‌فشارد تا از خوشی پس نیوفتد.
- نمی‌دونم قراره چی پیش بیاد اما اگه اون دختر بچه، دختر من بود تو حق نداری... .
صدف سریع میان حرفش می‌پرد و کلامش را می‌برد:
- قول میدم از دخترت مثل بچه‌ی خودم مراقبت کنم!
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
***
آرام موهای فر خورده‌ی دلوین را شانه می‌کرد و لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشانده بود. اتاقی که مژده برای آن‌ها آماده کرد یک اتاق با تم سفید و صورتی است، اتاقی بزرگ که تمام امکانات رفاهی را داشت تنها چیزی که کم داشت یک آشپزخانه‌ی جمع و جور بود. کش مویی که یک یونیکورن بزرگ به آن وصل است را از میان کش موها و سنجاق سرهای گوناگون دلوین که داخل یک کیف کوچک صورتی رنگ برداشت و موهای نرم و فندقی رنگش را بالای سرش جمع می‌کند، شانه‌های کوچک دلوین را نرم با نوک انگشت‌هایش می‌گیرد و صورت خواب‌آلودش را به سمت خود می‌چرخاند. لبخندی به ابروهای جمع شده‌ی روی صورتش می‌زند و چند تار موی نازک را مهمان پیشانی دلوین می‌کند، زیادی در آن مدل مو و آن لباس خواب سفید با عکس‌های یونیکورن بامزه شده است.
- مامان من خوابم میاد!
از وقتی بیدارش کرده غر میزد و شاکی است. صورت ریزه‌میزه‌اش را میان دست‌هایش می‌گیرد و چشمکی برایش می‌زند و می‌گوید:
- قول میدم وقتی از آزمایشگاه برگشتیم بذارم هرچقدر که دوست‌داری بخوابی!
لب‌های باریک صورتی رنگش را غنچه می‌کند و ابروهایش را به طور بامزه‌ای بالا می‌اندازد و می‌گوید:
- اوف! باشه!
سمتش خم می‌شود و لپش را محکم می‌بوسد.
- حالا بدو برو یک لباس خوشگل تنت کن تا منم آماده بشم!
دلوین تند‌تند سری تکان می‌دهد و از تخت‌خواب بزرگ سفید رنگ پایین می‌پرد سمت چمدان‌هایشان که دم در قرار داشتند می‌رود.
نفس دم عمیقی می‌گیرد و سمت پنجره‌ سر می‌چرخاند، هوا بارانی و انگار آسمان هم به حال او و دخترکش گریه می‌کند، صبح زود جاوید و مژده دم اتاق‌شان آمده بودند و جاوید با من‌من و نگرانی گفته بود که رادوین وقت آزمایش گرفته و باید خیلی زود آماده شوند. مژده نگران دلوین بود که نکند این نوع رفتار و پرخاشگری‌های رادوین اثر بدی روی آن کودک هشت‌ساله بگذارد. اما نفس قبل از آمدن‌شان به ایران خیلی آرام و با لحنی که دخترکش نترسد و تاثیر منفی از رفتارهای پدرش نگیرد برایش گفته بود که چه چیزی در انتظارشان است و متقاعد‌اش کرده بود که پدرش مرد بدی نیست.
آن ماضی دردناک فقط برای او بد بود نه برای دخترش و نه برای اعضای خانواده‌اش. فقط و فقط برای او بد بود، برای او کوه بی‌اعتمادی بود.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
درمانده نگاه بی‌روح و ماتش را از قطره‌های بارانی که با ضرب به شیشه‌های پنجره می‌خوردند برداشت و نگاهش روی دلوینی ماند که با ذوق پیراهن قرمز رنگش را داشت با پالتوی گوجه‌ای رنگش ست می‌کرد و لبخند زیبایی روی لب‌هایش نشسته بود. کاش می‌توانست تمام کودکی‌ها و لبخندهای دخترکش را در تمام تار و پوتش حفظ کند تا با دلی سیر پایان دهد به جانی که زیادی روی زمین سنگینی می‌کرد.
بغضش این روزها خر گلویش را می‌گرفت و اشک تا پای ریختن می‌آمد و او هر لحظه و هر ثانیه با درد و لبخندی گس آن را می‌بلعید.
دم عمیقی می‌کشد و بغضش را همراه خراشیدگی دردناک گلویش قورت می‌دهد و آرام و بی‌رمق از تخت دونفره پایین می‌آید برای لحظه‌ای اتاق با تمام وسایلش دور سرش می‌چرخد و دلش ضعف می‌رود. به سختی دستش کمد کوچکی را که فقط از آن پالتوی کرمی رنگ و شالش آویزان است چنگ می‌زند و جلوی افتادنش را می‌گیرد.
نفس‌های عمیق و کشداری می‌کشد و در دلش برای خودش زمزمه می‌کند:
- الان وقت این کارها نیست نفس! وقت تنگه!
به زور لای چشم‌هایش را باز می‌کند که همزمان می‌شود با باز شدن یهویی در اتاق و پیدا شدن قامت رادوینی که سینه‌ی پهنش تند‌تند بالا و پایین می‌رود، انگار که با سرعت تمام پله‌های ویلای مژده را دویده باشد.
با چشم‌هایی که تا عمق سلول‌های نفس نفوذ می‌کند نگاهش می‌کند و زمزمه می‌کند:
- حاضری؟!
لب‌هایش به قصد لبخند زدن کج و کوله می‌شود و اخم ناخودآگاه روی چهره‌ی تکیده‌اش می‌نشیند.
- به شما یاد ندادن قبل از ورود به اتاق دوتا خانوم در بزنین رادوین‌خان؟!
نگاه رادوین شرمنده سمت دیگری می‌چرخد که با صورت شاکی و طلبکار دلوین که دست به سینه‌ نگاهش می‌کند می‌نشیند، آن‌قدر ذهنش بهم ریخته بود و در ذهنش با نفس خیالی بحثش شده. نفهمیده است که بی‌هوا و با اعصابی کنترل نشده داخل اتاقش پریده.
سرش را پایین می‌اندازد و با حالت بامزه‌ای دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیم بالا می‌آورد و می‌گوید:
- معذرت می‌خوام حواسم نبود! پایین منتظرتونم!
حرفش را می‌زند و سریع از اتاق بیرون می‌رود، دلوین و نفس نگاه معناداری بهم می‌اندازد و سری از روی تاسف برای رادوین تکان می‌دهند.
نفس سریع همان شال و پالتوی دیشبی‌اش را از جالباسی برمی‌دارد. ابروهایش را بالا می‌اندازد و رو به دلوین می‌گوید:
- بدو بریم!
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27

دلوین با لبخند سمت مادرش می‌رود و دست‌های سرد و یخ‌زده‌ی مادرش را می‌گیرد و لبخندی گرم به رویش می‌زند.
نفس، نفسش را با آه فوت می‌کند و همراه دلوین از اتاق بیرون می‌رود، پذیرایی جمع و جور طبقه‌ی بالا را دور می‌زند و از پله‌هایی که نرده‌های باریکی با شکل‌های پیچ در پیچ دارند سرازیر می‌شوند پایین پله‌ها مژده با استرس و نگرانی قدم می‌زند و هر از گاهی ناخن‌هایش را میجود، جاوید به دیوار گچی پشت سرش تکیه داده و عمیق در فکر است. با شنیدن صدای پای مادر و دختری که زیادی برایش عجیب و دوست‌داشتنی هستند نگاهش را از کتونی‌های سفید رنگش می‌گیرد و بالا می‌آورد با دیدن آن دو نفر سریع تکیه‌اش را از دیوار می‌گیرد و با چشم و ابرو به مژده که مثل اسپندروی آتش است اشاره می‌کند. مژده رد نگاه قهوه‌ای رنگ برادرش را می‌گیرد و با دیدن نفس که مصمم و جدی پله‌ها را پایین می‌آید، ژاکت طوسی رنگ گشادش را بیشتر دور تنش می‌پیچد و با نگرانی سمت پله‌های سنگی می‌رود و باز حرف‌های دیشبش را تکرار می‌کند:
- نفس تو مطمئنی؟ می‌دونی این رفتارهای رادوین چقدر می‌تونه روی روحیه‌ی دخترت تاثیر بذاره؟
لبخند کم جانی روی لب می‌نشاند و کمی سمت شانه‌ی مژده خم می‌شود و عطر شیرینش مشامش را پر می‌کند، جدی و محکم اما با لحن آرامی که فقط مژده بشنود زمزمه می‌کند:
- دلوین با این کار مشکلی نداره از قبل بهش گفتم، اما دقیق نمی‌دونه چیه پس اینقدر جلز و ولز نکن و محیط رو براش ترسناک نشون نده! لطفاً!
مژده نگران سری تکان می‌دهد و پوکر فیس از نفس فاصله می‌گیرد. درمانده لبخندی به صورت کنجکاو و مهتابی دلوین که عجیب شبیه مادرش است می‌زند. جاوید بدون هیچ حرفی سمت در می‌رود و در را برای مادر و دختر باز می‌کند نفس تشکری می‌کند و بعد از یک خداحافظی کوتاه از خانه بیرون می‌آیند. مژده و جاویده به در تکیه می‌دهند و آن‌ها را نظاره می‌کنند که گیج به اطراف نگاه می‌کردند.
باران به شدت می‌بارید و از ناودون‌ها و شیروانی‌های ویلا جاری بود، برخلاف ویلاهایی که دیده بودند خانه‌ی مادر مژده دیزاین غریبی داشت، از بیرون شبیه یک خانه‌ی قدیمی هست اما داخل آن کاملا متفاوت مدرن است. حیاط را آب برداشته است و قطرات باران تند با سطح آبی برخورد می‌کردند و به جای یک صدای نرم و دلنگیز، صدای بلند و کمی وهم برانگیزی ایجاد می‌کردند. رادوین کنار ماشین چتر به دست با چشم‌های سوزان و خاص نگاه‌شان می‌کرد. خواست سمت ماشین بروند که رادوین قدم جلو برمی‌داردو چند قدم فاصله را طی می‌کند. از پله‌ها بالا می‌رود و چتر را بالای سر مادر و دختر می‌گیرد. فاصله‌ی میان رادوین و نفس را دلوینی پر کرده است که با نگرانی اما شادی زیر پوستی نگاه‌شان می‌کرد. قلب نفس پر شده بود از حس‌های خوب و بدی که به یکباره سمت قلبش روانه شده‌اند. رادوین نگاهش را از چشم‌های پر از چالش و دلفریب نفس می‌گیرد و نامحسوس عطر ملایم یاسی تن نفس را که فضا را پر کرده می‌بلعد. آب دهانش را قورت می‌دهد که حرکت سیبک گلویش از چشم‌های نفس دور نمی‌ماند با صدایی که گرم و خشدار بود آن دو را مخاطب قرار می‌دهد و لب میزند:
- بریم!
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
نفس آرام سری تکان می‌دهد و دست دلوین را می‌گیرد. نگاهی به ماشین لکسوس رادوین می‌اندازد چرا حس می‌کرد قیافه‌ی آن ماشین خشن و جذاب زیادی به رادوینی که کنارش چتر به دست ایستاده شبیه‌ است؟ پلک‌هایش را آرام روی هم فشار می‌دهد و هوایی برای نفس کشیدن از هوای سرد می‌گیرد. هوایی که با رایحه‌ی عطر دارچینی رادوین عجین شده است. سریع پلک‌هایش را بعد از فرستادن بوی تند داریچین به ریه‌هایش باز می‌کند و قدمی برمی‌دارد.
بدون هیچ حرف یا طعنه‌ای سوار ماشین می‌شوند. رادوین فقط از داخل آینه‌ی ماشین به دلوینی نگاه می‌کند که در صندلی عقب ماشین در بغل مادرش لم داده است، دنبال شباهتی بین خودش و دلوین می‌گردد و هر چقدر که نگاه می‌کند بیشتر شبیه نفس می‌شود، انگار نفس یک کپی از بچگی‌های خودش را ساخته است و برای رادوین آورده. همیشه آرزو داشتند که یک دختر داشته باشند و برای همان دختر در تراس خانه‌ی‌شان بنشینند و از حکایت‌ها و اتفاقاتی که برای‌شان رخ داده است، تعریف کنند. اما بعد از آن ماجرا هر دو باور کرده بودند که مال هم نیستند. انگار زمین و زمان قسم خورده بودند که آن دو نفر هیچ وقت بهم نرسند. شنیده بودند شیطان به این دلیل به آدم سجده نکرد چون عاشق حوا بود. حال زمین و زمان و سرنوشت انگار دست در دست هم داه بودند که حوا را از آدم بگیرند و تقدیم شیطان کنند.
***
رادوین با کف دستش محکم روی چانه‌ی گردش که ته ریش‌هایش کمی بلند شده است می‌کشد. استرس تمام جانش را گرفته و در ذهنش تصویرسازی‌های مختلفی از جواب آزمایش می‌کرد خودش را برای هر نوع جوابی آماده می‌کرد اما ته دلش آرزو داشت که دلوین دخترش باشد، پاره‌ی جانش باشد.
دم عمیقی می‌گیرد و روی صندلی انتظار نقره‌ای رنگ فلزی می‌نشیند و پاهایش را از هم باز می‌کند، سرش را پایین می‌اندازد و قلنج انگشان استخوانی دست‌هایش را بااسترس می‌شکند.
در اتوماتیک بزرگی که سمت چپش قرار داشت باز می‌شود و مردی با قد کوتاهی که لباس آزمایشگاه به تن داشت و زیر آن همه ماسک و کلاه فقط چشم‌های میشی رنگش مشخص است بیرون می‌آید و با صدایی که ذوق و شوق دارد او را مخاطب قرار می‌دهد:
- رادوین‌خان برو شیرینی بیار!
با شنیدن صدای دکتر سریع خودش را جمع می‌کند و بلند می‌شود و سمت دکتر که برگه‌ای در دست دارد می‌رود. منظورش را نمی‌فهمید برای اینکه دلوین دخترش بود باید شیرینی می‌داد یا برای اینکه دخترش نبود! چیزی به سنگینی یک تن زهر در قلبش فرو می‌ریزد، شک و دودلی دوباره به سمتش هجوم می‌آورند.
با گیجی و چشم‌های گود رفته به چشم‌های ریز به زور پیدا شده‌ی دکتر می‌نگرد. دکتر معنای نگاهش را درک می‌کند و برگه را جلوی چشم‌های مات و سرگردان رادوین تکان می‌دهد و می‌گوید:
- رادوین‌خان اون دختر کوچولوی بامزه دختر خودتونه! تبریک میگم!
جانش در می‌رود و دوباره به کالبد سر شده‌اش برمی‌گردد تا کلام تایید دکتر را بشنود، با بغض لبخندی می‌زند و به زور زمزمه می‌کند:
- خدا اجرت بده دکتر!
با چشم‌های براق و لبخند محوی برگه را از دست‌ دکتر که دستکش آبی رنگی پوشیده است می‌قاپد و سمت در خروجی پا تند می‌کند و بلند می‌گوید:
- شیرینت هم محفوظه دکتر!
خوش‌حال است، آن قدر که می‌توانست تمام شهر را شیرینی بدهد...حسی شیرین در خونش جریان پیدا می‌کند. با لبخند از آزمایشگاه بیرون می‌آید اما با یادآوری حرفی که به نفس زده لبخندش روی صورت برنزه‌اش می‌ماسد. نوک زبانش را با حرص و خشم گاز می‌گیرد، لعنت بر زبان سرخی که بی‌موقع باز می‌شود. لعنت!
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
نفس نگاهی به دلوین که مشغول تماشای تلوزیون است، می‌اندازد. روی زمین روی شکم خوابیده و پاهایش را یکی در میان تکان می‌دهد. بالشت ابری سفیدی را زیر سینه‌اش قرار داده و نگاهش به انیمیشن در حال پخش است و هر از گاهی همراه بابا اسفنجی و پاتریک می‌خندد.
حریص و سیری ناپذیر نگاهش می‌کند، می‌خواهد برای تمام وقت‌هایی که قرار است بدون دلوین سپری کند تصویر دخترکش را در ذهن و قلبش حک کند.
- نگران نتیجه‌ی آزمایشی؟!
با حرف مژده که با تردید حرفش را بیان کرده مبهوت و با چشم‌هایی که نم اشک در آن نشسته است سمتش برمی‌گردد، روبه‌رویش با سینی حاوی چای ایستاده است و نگاهش نگران بین او و دخترکش می‌چرخید. لبخند بی‌جانی می‌زند و کمی روی مبل فانتزی کاربنی رنگ جابه‌جا می‌شود. بغض سنگ شده‌اش را به سختی قورت می‌دهد و نگاهش را معطوف پذیرایی بزرگ خانه که گوشه به گوشه‌ی آن با دیزاین خاص و مبل‌های خاصی تزئین شده‌اند می‌چرخاند. گوشه‌ای از پذیرایی درست روبه‌روی پنجره‌ی بزرگ و نورگیری کتابخانه‌ی جمع و جوری قرار داشت که کنارش دو صندلی چرم به رنگ قهوه‌ای قرار گرفته است. آهی می‌کشد و نگاهش را از آن گوشه می‌گیرد و معطوف نگاه مژده می‌کند. آرام قطره اشک لجوجی که از چشم‌هایش سرخورده است با نوک انگشت اشاره‌اش می‌گیرد و با بغض سری تکان می‌دهد.
- نه! اما دلم گیره... با خودم میگم کاش به جای اومدنم به ایران میرفتم یک کشور دیگه! اما بازم میگم حداقل دخترم پیش باباش جاش امنه!
مژده سری تکان می‌دهد و سینی شیشه‌ای را که طرح گل ارکیده دارد را روی میز مربعی چوبی می‌گذارد و کنار نفس جا گیر می‌شود.
- چرا فکر می‌کنی جای دلوین پیش پدرش امنه؟ چرا یه جوری حرف میزنی انگار خودت قرار نیست باشی؟!
نفس هول شده نگاهش را از شکلاتی‌های بی‌قرار مژده می‌گیرد و خودش را بیشتر مچاله می‌کند.
- چون می‌دونم رادوین می‌تونه پدر خوبی باشه تا یک معشوقه‌ی وفادار!
مژده که می‌بیند نمی‌تواند حرفی از نفس بیرون بکشد و دلیل اصلی آمدنش را بفهمد مغموم نگاهش را سمت دلوین سوق می‌دهد. اما ذهنش درگیر نفسی است که در آن هودی سفید گشاد در خودش مچاله شده و چشمان بغض کرده‌اش هر از گاهی حریص روی دلوین می‌نشیند. نفسی که کنارش نشسته و حرف میزند خیلی با نفس نه‌سال پیش فاصله داشت، کم می‌خندید البته باید می‌گفت خندیدنش را در این چند روز ندیده است. فقط لبخندهای بی‌جانی را نثارش می‌کرد که از هر گریه‌ای تلخ‌تر و سوزناک تر بود. موهای فندقی‌اش را همیشه مرتب و زبیا درست می‌کرد اما الان او فقط به موهای دلوین می‌رسید و موهای خودش پریشان و مواج بودند. اما باز هم زیبا بود.
مژده نگاهش را از دلوین می‌گیرد و خم می‌شود و استکان‌های چای را برمی‌دارد و یکی از استکان‌ها را جلوی صورت غمگین نفس می‌گیرد و لب می‌زند:
- یکم بخور، با طعم دارچین درستش کردم! هنوزم این طعم رو دوست‌داری؟!
نفس استکان را از دست مژده می‌گیرد و پاهایش را که تا لحظه‌ای پیش زیر دلش جمع کرده بود را پایین می‌آورد و مرتب و خانومانه روی مبل می‌نشیند و تشکری می‌کند و ادامه می‌دهد:
- هنوز هم بو و عطر دارچین رو دوست‌دارم آرامش بخشه!
مژده لبخند مهربانی روی لب‌های ظریف رژ خورده‌اش می‌نشاند و مژه‌های بلندش را از روی رضایت روی هم فشار می‌دهد. رفیق بودند اما بیشتر از یک رفیق است برایش هر دو تک دختر بودند هر چند اگر سیاوش را فاکتور می‌گرفتند نفس تک فرزند شاهین شمس بود. هردو کمبود نداشتن خواهر را، با بودن در کنار هم پر می‌کردند. اما الان سال‌های سال بود که هر دو تنها بودند. هر دو دغدغه‌های فکری متفاوتی داشتند.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
سطح
28
 
ارسالی‌ها
831
پسندها
24,377
امتیازها
39,673
مدال‌ها
27
نفس قلپی از چایش می‌نوشد و رایحه‌ی دارچین را با تمام وجودش می‌بلعد و لبخندی کوچک روی لب‌های برجسته‌ی زرشکی رنگش می‌نشاند و رو به مژده که ابروهای هاشور خورده‌اش در هم است می‌گوید:
- راستی مامانت کی قراره از مشهد برگرده؟
مژده موهای فر کوتاهش را پشت گوشش می‌فرستد و با حالتی که بی‌میل بودنش را نسبت به برگشت مادرش نشان دهد صورت کشیده و زاویه‌دارش را کج و کوله می‌کند و نگاه قهوه‌گونش را دور میز می‌چرخاند و با دیدن قوطی گرد و سبز رنگ کرم مرطوب‌کننده سمتش کمی خودش را به جلو می‌کشد و قوطی را بر می‌دارد و در همان حالت که مشغول باز کردن درب قوطی است می‌گوید:
- فردا قراره بیان! حالا دلم تنگه مامان که هست اما، اما یک بدبختی دیگه‌ی که داریم اینه که الان چندسالی هست دختردایی‌هام با ما زندگی می‌کنن و دوست ندارم به این زودی برگردن!
نفس اخم با نمکی روی صورتش می‌نشاند و با چشم‌هایش حرکت دست مژده را که مشغول کرم زدن روی پوست دستش هست تعقیب می‌کند، کنجکاو می‌پرسد:
- چه‌طور؟!
مژده زیر لب طوری که نفس نشنود غر می‌زند که اگر رادوین نفس را زلزله می‌داند قطعاً او نیز می‌بایست دایی زاده‌هایش را طوفان و سونامی معرفی کند. انگشتان کشیده و باریکش را خشن ماساژ می‌دهد و با حرص می‌گوید:
- چون که سه تا دختر شیطونن که اصلاً به حرف هیچ احد و ناسی گوش نمیدن! اگه اومدن ببینیشون می‌فهمی!
نفس لبخند محوی می‌زند و با انگشت اشاره‌اش به دست‌هایش اشاره می‌کند و زمزمه می‌کند:
- پس لنگه‌ی خودتن، وقتی اینقدر با حرص به جون دست‌هات میوفتی!...هنوزم این عادت رو داری؟!
مژده شاکی به چشم‌های خمار نفس زل می‌زند و اخمی روی پیشانی کوتاهش می‌نشاند و با تن صدایی که خنده در آن موج میزند می‌گوید:
- دست درد نکنه واقعاً! من که یک دختر آروم بودم تو بودی شر به پا می‌کردی!
دست‌های کرم خورده‌اش که کمی براق شده بودند بالا می‌آورد و لبخند عمیقی می‌زند.
- تو که می‌دونی من وسط یک بحث مهم حتی بحث مرگ و زندگی هم باشه مرطوب‌کننده می‌زنم، نمی‌دونم چرا اما خونسرد نگه‌م می‌داره!
نفس سری تکان می‌دهد.نگاهش را پیراهن گشاد مژده می‌گیرد به این فکر می‌کند که او همان موقع‌ها هم لباس‌های گشاد که رنگ‌های خنثی داشتند به رنگ‌های شاد ترجیح می‌داد. قلپی از چای خوش‌رنگش می‌نوشد و لبخندی به عادت‌های قدیمی‌اش می‌زند و زمزمه می‌کند:
- برو پیش اونی بگو که نشناستت، من بدبخت همیشه جور کارهای تو رو می‌کشیدم!
حرفش که به آخر می‌رسد هر دو نگاه معناداری بهم می‌کنند و می‌خندند مژده بلند و بی‌پروا! نفس آرام و ریز.
با باز شدن در ورودی خنده‌ی هر دو نفرشان قطع می‌شود و متعجب به در ورودی نگاه می‌کنند. خوبی خانه‌ی آن‌ها این بود که در ورودی درست روبه‌روی دیدشان بود. رادوین با حالت گیج و شوکه‌ای وارد راهروی کوچک می‌شود و پشت سرش جاویدی که لبخند مهربانی کنج لب‌هایش نشانده است. مژده متعجب نگاه‌شان می‌کند و نفس با دیدن صورت رادوین و آشفتگی‌اش به خوبی متوجه می‌شود که بالاخره جواب آزمایش آماده شده است. همان روز که به آزمایشگاه رفته بودند، از دکتر زمان دقیق تحویل را پرسیده بود و امروز همان روز است. پوزخندی گوشه‌ی لبش می‌نشیند، گفته بود که دوست‌دارد شرمندگیش را ببیند؟ چقدر این آشفتگی‌ ماضی نامردش به مزاجش خوش نشست.
نگاه رادوین سراسیمه داخل خانه می‌چرخد درست مثل آدمی که وسط بازار شلوغ فرزندش را گم کرده است. نفس را در پذیرایی بزرگی که تم سفید و یاسی رنگی دارد کنار مژده که با چشم‌های درشت و کنجکاو شده می‌نگردش پیدا می‌کند.
با پاهایی که ذره ذره جان از کف‌شان بیرون می‌رود چند پله‌ی کوتاه را که پذیرایی و راهرو را از هم جدا کرده طی می‌کند و روبه‌روی نفسی که بدون ذره‌ای نرمی با فکی منقبض شده نگاهش می‌کند، می‌ایست و با صدای تحلیل رفته‌ای می‌نالد:
- دلوینم کجاست؟!
پوزخندی تلخ روی صورت استخوانی و لاغر نفس می‌نشیند، بالاخره شکش بر طرف شده است. دلوین، دلوینش شده است! بااخره ته اسم دخترکش میم مالکیت گرفت. رادوین بی‌توجه به پوزخند گزنده‌ی نفس نگاهش دور پذیرایی می‌چرخد و بالاخره دلوین را پشت مبل تک نفره‌ی کاربنی رنگی که مقابل تلوزیون قرار داشت پیداش می‌کند، با بغض و التماس آغوشش را برایش باز می‌کند. چشم‌هایش غم و شرمندگی را داد می‌زند اما دلوین اخمی به وسعت تمام بدی‌هایی که این چند روز دیده است، روی پیشانی بلندش می‌نشاند و از روی مبل پایین می‌آید و با حالت دو سمت پله‌ها که قسمت غربی خانه قرار داشت می‌دود.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا