قصه کودکانه: آهوی زیبا | روشنک.ا کاربر انجمن یک رمان

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,414
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران
یکی بود ، یکی نبود
غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

سال‌ها پیش توی جنگل بزرگ و سرسبز یک آهوی زیبا متولد شد.آهو کوچولوی قشنگ ما به خاطر زیباییش که هر روز بیشتر و بیشتر میشد ، روز به روز مغرور و مغرورتر میشد.سال‌ها گذشت و آهوی قصه‌ی ما به اوج زیبایی رسید اما اونقدر از خود راضی شده بود که هیچ حیوون دیگه‌ای رو توی جنگل قبول نداشت و با همه بد رفتاری می‌کرد ؛ چون فکر می‌کرد خودش از همه بهتره ! یک روز این آهوی خوشگل قصه‌ی ما توی مرداب گیر میفته.اونجا مدام فریاد می‌زنه : کمک ! کمک ! کمکم کنید ! من دارم می‌میرم !
وقتی می‌بینه کسی صدای اونو نمی‌شنوه شروع به گریه می‌کنه که ناگهان صدای ضعیف میمونی که از درخت آویزونه رو می‌شنوه: آهو چی شده ؟ چرا گریه می‌کنی ؟
آهو با صدایی که از ناراحتی می‌لرزید می‌گه : من توی مرداب گیر کردم ! میشه تو کمکم کنی بیرون بیام ؟
میمون عصبانی میشه و میگه : نه ! تو همیشه به من بی توجهی می‌کردی و می‌گفتی که من زشتم
آهو با گریه میگه : ببخشید ! خواهش می‌کنم منو ببخش
میمون به حرفش گوش نمیده و میره.آهو همونجا گریه می‌کنه تا اینکه یک گورخر میاد و آهو رو می‌بینه.متعجب از آهو می‌پرسه : آهو چی شده ؟ چرا گریه می‌کنی ؟
آهو که خوشحال شده یک نفر دیگه هم پیدا شده میگه : من توی مرداب گیر کردم ! میشه تو کمکم کنی بیرون بیام ؟
گورخر میگه : نه ! تو همیشه منو مسخره میکردی که چون راه راهم زشتم ! من کمکت نمی‌کنم !
گورخر میره و آهو دوباره گریه میکنه.تقریبا همه‌ی حیوانات جنگل آهو رو می‌بینن ولی کمکش نمی‌کنن و میرن تا اینکه زرافه‌ میاد اونجا و بدون اینکه سوالی بپرسه آهو رو نجات میده.آهو خیلی خوشحال میشه و کلی ازش تشکر می‌کنه که یهو میمون میاد و میگه : آهو با کی حرف می‌زنی ؟
آهو خوشحال میگه : با همین زرافه که با اینکه من مسخره‌ش کردم به من کمک کرده !
میمون پوزخند میزنه و میگه : آهو ! زرافه از وقتی بچه بوده گوشاشو از دست داده ! اون اصلا نمی‌تونه بشنوه !واسه همین وقتی مسخره‌ش می‌کردی نمی‌فهمیده چی میگفتی !
 

بالا