• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم تراژدی رمان تَلَنگْ | آرزو توکلی نویسنده برتر انجمن یک رمان

کدام بخش در تَلَنگ دل‌نشین‌تر است؟

  • احساسات

    رای 6 40.0%
  • شخصیت پردازی

    رای 2 13.3%
  • قلم

    رای 2 13.3%
  • توصیفات

    رای 2 13.3%
  • بیتا

    رای 3 20.0%

  • مجموع رای دهندگان
    15

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/14/18
ارسالی‌ها
2,340
پسندها
33,340
امتیازها
64,873
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
کد رمان:2663
نام ناظر: @MehrnazParsa

عنوان:
تَلَنگْ
نویسنده: آرزو توکلی
ژانر: #درام #اجتماعی #عاشقانه
تگ:
ویژه، رتبه دوم تراژدی
[ATTACH type="full"...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Afsaneh.Norouzy

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
تاریخ ثبت‌نام
6/4/19
ارسالی‌ها
3,642
پسندها
73,477
امتیازها
71,673
مدال‌ها
49
{ به نام داعیه سرمتن‌ها }

400083900371_76646.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "


آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "


و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/14/18
ارسالی‌ها
2,340
پسندها
33,340
امتیازها
64,873
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
•بسم الله نور•
مقدمه:
من پناه بودم...
من در میان شانزده‌سالگی‌هایم پناه بودم...
در میان برق شیطنت نگاهم مادر بودم...
پناهی که جور خودخواهی عزیزانش را کشید.
بیتایی که غرق شد، در غرور، در دروغ، در هر آنچه که نباید... غرق در ندانم‌کاری‌ها!
حال تو کیستی؟
و این جاذبه‌ی لعنتی تو چه نام دارد که تمام من را کن‌فیکون کرده است؟! و این کدام قانون نیوتون است که در تو صدق کرده و قوانین مرا تحت جاذبه‌ی خود در دوردست‌ها معلق نگه داشته‌ای؟
 
آخرین ویرایش

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/14/18
ارسالی‌ها
2,340
پسندها
33,340
امتیازها
64,873
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
***
از پشت کانتر با پریشانی جثه‌ی ریزش را تکان می‌دهد. حرکات ریتمیک، ممتد و سراسر انرژی منفی‌اش کم‌کم حد تحملم را رد می‌کند، نفس عمیقی می‌کشم از بن جان، شاید چاره‌ای باشد برای این دخترک پاندول مانند!
نگاهش می‌کنم، عمیق، جدی، محکم! آن تاپ مشکی با خطوط بی‌ربط و نامتوازن رویش که از هر رنگی درونش پیدا می‌شود، هیکل بی‌نقص و سفیدش را بیشتر به نمایش می‌گذارد؛ گویا مریم زنده شده است! مریمی در قامت بارانِ سرکشِ من، دخترک من!
- وقتی یک بار گفتم نه یعنی نه.
بر‌افراشته، مو‌های حنایی بافته شده‌اش را به عقب پرت می‌کند. طفلک ریشه‌ی بی‌چاره‌ی موهایش! دخترکم چون پدرش موهایش به هیچ و پوچ بند است. پیشانی کوتاهش چین می‌خورد، حرص دارد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/14/18
ارسالی‌ها
2,340
پسندها
33,340
امتیازها
64,873
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
تغییری در میمیک چهره‌ام ایجاد نمی‌شود. نیاز به اخم هم که نیست پس همان‌طور صامت نگاه خیره‌ای به سویش پرتاب می‌کنم و کاش این عادت شوم کودکی از من دور شود که با خیره شدن در نگاهی پُقی به خنده نیوفتم.
- بهت گفتم نه و شما هم حق نداری به اون مهمانی بری... روشن شد باران؟ نمی‌خوام روی حرفم حرفی بشنوم‌
در جای می‌ماند و برای این ناز پرورده‌ی نازک نارنجی هیچ‌گاه قاطعیتِ کلامِ بُرّان من عادی نمی‌شود.
چیزی در نگاه شیشه‌ای‌اش می‌شکند، پر از دلخوری به سمت اتاقش پا تند می‌کند.‌ دلخوری که نشات می‌گیرد از منِ دیکتاتور! راضی به غمش نیستم اما قرار نیست همه‌ی درخواست‌هایش را قبول کنم، خصوصاً که این یکی اصلا معقول نیست.
پشت صندلیِ چرمِ میزِ تحریرِ گوشه‌ی اتاق سکنا می‌گزینم و تن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/14/18
ارسالی‌ها
2,340
پسندها
33,340
امتیازها
64,873
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
از جا بلند می‌شوم به سمت تخت یک نفره‌ی گوشه‌ی اتاق می‌روم. رو تختی زرد رنگ با خال‌های بنفش، برخلاف یاسی رنگ‌های اتاقم روی مغزم پیاده روی می‌کمک. باران بود با سلیقه‌ی عجیب و غریبش!
تنم را اینبار به آغوش سرد تخت سپردم و وقفه‌ی طولانی را شکستم.
- نیلوفر؟ چرا حرف نمی‌زنی؟
تلنگر لازم بود که به آنی بغض گیر کرده میان گلویش می‌شکند و آوای بلند اشکش به گوش می‌رسد.
پریشانی را به راحتی می‌شد از صدایم تشخیص داد، بی‌قرار به پهلو چرخیدم و نگاهم به عکس چهارنفره‌مان گره خورد:
- بازم؟
دوباره بینی‌اش را باحالت زننده‌ای بالا می‌کشید و این حرکتش حقیقتا حالم را بر هم می‌زند.
به آرامی ضربه‌ای به پیشانیم می‌زنم و به زور فشاری به تارهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/14/18
ارسالی‌ها
2,340
پسندها
33,340
امتیازها
64,873
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
دلخور نگاهم می‌کند، چیزی در عمق نگاهش شکسته است اما... کافیست در آغوش بگیرمش تا هرچه در آن قلب مهربانش است پر بکشد.
- کمرت درد می‌کنه؟
***
پشتش می‌نشینم و دست سوی کمر خم شده‌اش می‌برم، حاملگی بود و هزار دردسرش. طفلکم نمی‌توانست بر شکم بخوابد، بغضم پر رنگ‌تر از همیشه می‌شود اما همچنان استوار بر جای می‌ماند:
- کمرت درد می‌کنه؟
بی‌کلام می‌خندد و دستم سوی کمرش می‌رود، دستم روی رد کبود کمربند می‌نشیند و او... او نمی‌گرید، آرام می‌خندد که خدای ناکرده آبی‌های پر غرورم به اشک ننشیند. می‌خندد و رو می‌گیرد خدای ناکرده چشمم به بالشت خیس از اشکش نیوفتد:
- خوبم بیتا!
***
- خوبم باران!
سرم به دوران می‌افتد اما، باز بی‌اراده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/14/18
ارسالی‌ها
2,340
پسندها
33,340
امتیازها
64,873
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
نفس عمیقی می‌کشم و دست‌های سردش را میان دست‌های همیشه گرمم می‌گیرم. تپش شدید قلبش را از این فاصله هم حس می‌کنم.
***

روبه‌رویش، دو زانو می‌نشینم، دو جام عسل براقش از تلالو اشک، شیشه‌ای شده است. بتادین را روی دستش می‌ریزم که جیغش به هفت آسمان می‌رود. اشک لانه کرده در چشمان پسرکم، فرو می‌ریزد و من اما... من نمی‌گریم! من از تبار آن چشم آبی‌های قسی القلب هستم. با دست تمیزم دست زیر چانه‌ی کوچکش می‌بدم و سرش را بالا می‌آورم. پسرکم لب بر می‌چیند. نگاه پر از پریشانی‌اش، قرار را از تنم می‌گیرد. پارچه را روی دستش می‌گذارم:
- آروم باش بردیا!
***

- آروم باش بردیا!
نفسی می‌کشم و حجم انبوه خاطرات منحوس را پس می‌زنم. یخبندان وجود سرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/14/18
ارسالی‌ها
2,340
پسندها
33,340
امتیازها
64,873
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
لپ تاپ را می‌بندم و روی عسلی برش می‌گردانم. به کجا چنین شتابان! نیشخندی بدو بدو خودش را به لب‌هایم می‌رساند و جا خوش می‌کند. خیالش راحت است که دل انداخته و شانزده سال ماندگار شده، خیالش راحت است که با آن همه شکوه و عظمت خاندان افخم، به آپارتمانی نقلی قناعت می‌کند و شکوفه جانش را با فراغ بال در آغوش می‌گیرد.
آرام می‌خزم میان حجم لطیف و نرم گل‌بافت. زردی آزار دهنده‌ی رنگش دیگر تغییری در احوالم ندارد. حال همان زردی آزار دهنده تنم را در برمی‌گرد و این ماهیت زندگی بیتاست، بیتا مجبور است از احوالات پریشان، از دست حال خرابی‌هایش، از نفس تنگی‌هایش، پناه برد به آن‌چه و آن‌که نباید. و من از درد به سوی خود درد برای درمان پناه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/14/18
ارسالی‌ها
2,340
پسندها
33,340
امتیازها
64,873
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
فنجان قهوه که جلویم قرار می‌گیرد، سرم را بالا می‌آورم و به زنی که با چهره‌ای تکیده خیره‌خیره نگاهم می‌کند، چشم‌ می‌دوزم. چین‌های روی پیشانی سفیدش و گوشه‌ی چشم‌هایی قهوه‌ای تیره‌اش، چیزی دوست‌داشتنی بودن چهره‌اش کم نمی‌کند. زیر لب تشکری می‌کنم در جواب جمله‌ی "نوش جونتون خانوم، با شیر بادوم درست کردم." سری تکان می‌دهم. جرعه‌ای از قهوه‌ام می‌نوشم. میلم در نطفه خفه شده اما چند لقمه‌ای از مربای دست ساز زری خانم می‌خورم و از جا بلند می‌شوم.
- زری خانوم بچه‌ها رو یک ساعت دیگه صدا کنید، بردیا رو زود‌تر؛ امروز دانشگاه داره... حواستون باشه باران صبحانه بخوره، بعد از مدرسه هم حق نداره جایی بره، راس ساعت باید اینجا باشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا