برگزیده رمان هویّت مجهول | فرزانه رجبی نویسنده انجمن یک رمان

فرزانه رجبی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/2/17
ارسالی‌ها
1,584
پسندها
14,753
امتیازها
35,373
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 2671
ناظر: @faezeh_mir

نام رمان: هویّت مجهول
نام نویسنده: فرزانه رجبی
ژانر: #پلیسی #جنایی

تگ: برگزیده
560088_3854f7ae3a93cc8d9518902971fbd8f5.jpg


خلاصه:
این رمان دربرگیرنده‌ی زندگی پر هیجان یک سروان از بخش دایره‌ی جنایی می‌باشد.
علیرام پسری که از هوش، استعداد و غریزه پلیسی بسیار بالایی برخوردار بوده و در حوادث جنایی مختلف که با حضور او انجام می‌شود پرونده با موفقیت به پایان می‌رسد. قتل، خونریزی، معما، تعقیب و گریز همه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Hani.Nt

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
7/22/18
ارسالی‌ها
1,083
پسندها
12,254
امتیازها
33,373
مدال‌ها
4

{ به نام داعیه سرمتن‌ها }



نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "


آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "


و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/2/17
ارسالی‌ها
1,584
پسندها
14,753
امتیازها
35,373
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام خدا

مقدمه:
باید جانشان را بر کف دستانشان بگذارند.
باید به وسط میدان رهسپار شوند.
نه برای آن‌که خودشان را ثابت کنند،
برای آن‌که باید دیگری را نجات بدهند.
خاکسترهای شهر را کنار بزنند، لایه‌های رنگی رنگی‌اش را پاک کنند.
می‌بینی؟ !
در آن زیر یک تارِ عنکبوت بزرگ است که آدم‌ها را به هم متصل می‌کند و عنکبوت‌ها باید پیدا شوند تا قبل از آن‌که کسی را گرفتار کنند.
دنیا تا به این‌ اندازه امن و امان نیست،
یک آدم‌هایی جلو می‌روند تا نگذارند که تو در مخمصه بیافتی.
یک آدم‌هایی باید شجاع بمانند تا تو شب‌ها بدون ترس و واهمه بخوابی.
آن‌ها کار، زندگی و خانواده دارند اما به‌خاطر تو، عنکبوت‌ها را می‌گیرند.
قصهِ‌شان را بخوان؛
زندگی‌شان، پرونده‌هایشان، دردهایشان و نگرانی‌هایشان…
شاید یک عنکبوت بغل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/2/17
ارسالی‌ها
1,584
پسندها
14,753
امتیازها
35,373
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
ساعتی بعد دکتر درخشان همان‌طور که دستان خونین خود را می‌شست برای علیرام توضیح داد و گفت:
- حق با بچه‌های اورژانس بود. جسد کالبد شکافی شد. من توی معده دختر نوشابه و سیانور پیدا کردم. می‌تونم با قطعیت بگم این دختر با نوشابه‌ای که توش سیانور بوده مسموم شده.
- می‌تونی بگی حدودا چقدر طول می‌کشه تا فرد بعد از اینکه که سیانور می‌خوره بمیره؟
- یک میلی گرم از سیانور به ازای هرکیلو از وزن بدن می‌تونه در عرض چند دقیقه یه نفر رو بکشه. سیانور توی معده اسید زیادی ترشح می‌کنه که راه‌های تنفسی سلول‌ها رو می‌بنده و باعث انقباضات شدید و نهایتا مرگ میشه.
علیرام در فکر فرو رفت و زمزمه کرد:
- آخه مگه میشه؟ این دختر که داشته قایق سواری می‌کرده بعدشم با برادرش بگومگو داشته و همون موقع ناگهانی مـ...
بعد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/2/17
ارسالی‌ها
1,584
پسندها
14,753
امتیازها
35,373
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
کف دستانش را به هم چسباند و نوک انگشتانش را چندین بار به پیشانی خود زد:
- من توی کارم ورشکسته شدم و کلی بدهی بالا آوردم. یه خونه داریم که ارث پدرمون هستش. من از مونا خواستم تا خونه رو بفروشیم و من بتونم جواب طلبکارام رو بدم.
علیرام یک چشمش به چشمان مرد و یک چشمش به دستان لرزان او بود و کاملا او را آنالیز می‌کرد:
- خب؟ ادامش؟
- ولی اون راضی نمی‌شد و می‌گفت اون خونه یادگاری هستش و نمی‌خواد با فروختنش مادر پیرمون رو آواره کنه. سر همین موضوع هم توی شهربازی بحثمون شد و من گفتم هرطور شده خونه رو از چنگت در میارم.
علیرام دستانش را زیر بغل زد:
- یه کم بر می‌گردیم عقب‌تر... از وقتی که وارد شهربازی شدی رو تعریف کن.
- بگید دوست دارید چی بشنوید تا من همونو بگم.
- من دوست دارم شما از لحظه ورودت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/2/17
ارسالی‌ها
1,584
پسندها
14,753
امتیازها
35,373
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
- می‌خواستم در مورد این نوشابه که میگن تازه وارد بازار شده بدونم. شما چندوقته که از این نوشابه‌ها توی دکه خودتون می‌فروشید؟
مرد یکی از همان نوشابه‌های با قوطی صورتی رنگ برداشت و مقابل علیرام گرفت و پرسید:
- منظورتون این نوشابه هستش؟
- دقیقا.
- خب این نوشابه تازه دو ماهه وارد بازار شده و من این هفته سومه که دارم به مشتری می‌فروشم.
علیرام به قوطی نوشابه نگاه کرد:
- چه تعداد در روز فروش دارید؟
- من که نمی‌تونم دقیق بگم اقا ولی شاید حدود شصت تا هشتاد تا در روز این اواخر فروش داشتم. اونم بیشتر به خاطر ظاهر شیک این قوطیه که بچه‌ها و نوجوونا رو برای خرید گول می‌زنه.
آراز به سمت یخچال صندوقی شکل کنار دکه رفت و درش را باز کرد. در یخچال فقط تعدادی آب معدنی و بیشتر از همین نوشابه پر شده بود. به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/2/17
ارسالی‌ها
1,584
پسندها
14,753
امتیازها
35,373
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
- دقیقا و باید بگم که به سختی میشه بوی سم رو وقتی با نوشابه مخلوط میشه تشخیص داد.
سرگرد از جوان تشکر کرد و وقتی که از اداره خارج شد رو به علیرام گفت:
- نظرت چیه درخشان؟
- من هنوزم میگم نباید فورا از رضا احمدی رفع اتهام بشه.
- بیشتر توضیح بده.
- من نمیگم رضا احمدی قاتل خواهرشه ولی اینم نمیگم که اون بی‌گناه و باید آزاد بشه. به نظر من اول باید رفت با رئیس شرکت سازنده این نوشابه‌ها صحبت کرد. بعد از بررسی و بازجویی و صحبت کردن باید تصمیم درست گرفت.
- آفرین پسر. تو با من بیا تا بریم جایی که خودت گفتی.
علیرام کلاهش را از روی میزش برداشت و سرگرد رو به آراز گفت:
- سروان مهراد، فورا لوکیشن شرکت سازنده رو پیدا کن و برای من بفرست. ضمنا مقتول رو خانواده‌اش می‌تونن برای دفن ببرن.
آراز فورا پشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/2/17
ارسالی‌ها
1,584
پسندها
14,753
امتیازها
35,373
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
میز قهوه‌ای سوخته رنگِ بزرگ به شکل نیم دایره با تعدادی صندلی که در اطرافش بود. روی میز از همان نوشابه جدید چندین قوطی با دیزاین خاصی چیده شده بود و یک قفسه بزرگ پر از پرونده و پوشه و کتاب در نزدیکی میز دیده می‌شد و دو پنجره به فاصله یک متری از هم که رو به مرکز شهر باز می‌شد. این‌ها تنها وسایل یک اتاق شش در چهار بودند و مردی که چیزی بین پنجاه تا پنجاه‌وپنج سال سن داشت با سری بی‌مو و کت و شلواری طوسی رنگ و کراوات قرمز-مشکی‌اش در راس میز نشسته بود.
سرگرد و علیرام پس از هماهنگی منشی وارد اتاق مرد شدند. مرد که ریش‌های سیاه و سفیدش تازه روییده بودند از جایش بلند شد و با دراز کردن دستش گفت:
- سلام جناب، خوش آمدید.
سرگرد جلوتر رفت و به مرد دست داد و هم‌زمان گفت:
- سلام. سرگرد همایون هستم از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/2/17
ارسالی‌ها
1,584
پسندها
14,753
امتیازها
35,373
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
- چی شده که این‌بار دکتر درخشان به ما زنگ می‌زنه؟
- سرگرد خوب می‌دونی من برای احوال‌پرسی به کسی زنگ نمی‌زنم، برات یه خبر دارم ولی خب خوشایند نیست.
سرگرد گوشی تلفن را از گوش راست به گوش چپ جابه‌جا کرد:
- توی کار من هیچ‌وقت خبرا خوشایند نیستن. گوش می‌کنم عارف.
- امروز ظهر برای همکارم جسد یه بچه سیزده‌ساله رو آوردن که از طبقه اول موسسه آموزش زبان به پایین پرت شده. خب برای تشخیص علت حادثه جسد رو کالبد شکافی کردن. متاسفانه باید بگم توی معده پسربچه آثاری از سیانور پیدا کردیم.
سرگرد از روی صندلی‌اش بلند شد و یک دستش را روی میز گذاشت و خم شد:
- می‌خوای بگی این مورد با پرونده قتل قبلی ارتباطی داره؟
- اونو تو باید بفهمی علی. من فقط لازم دیدم بهت گزارش بدم. چون ممکنه این بچه هم با همون نوشابه‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/2/17
ارسالی‌ها
1,584
پسندها
14,753
امتیازها
35,373
مدال‌ها
12
علیرام پشت سیستم مشغول بررسی سوابق کارکنان اخراجی شرکت بود که با بلند شدن زنگ اس‌ام‌اس موبایلش چشم از صفحه مانیتور گرفت و موبایلش را برداشت:
"سلام. علیرام می‌تونی تلفنی صحبت کنی؟"
به جای جواب دادن با اس‌ام‌اس فورا شماره را لمس کرد و منتظر ماند:
- الو؟
- سلام عماد، خوبی؟
- قربونت برم. تو خوبی؟ کجایی؟
- خوبم منم. اداره‌ام، چیزی شده؟
- راستش می‌خواستم ازت یه خواهش کنم.
علیرام بلند شد و مقابل اسپیلت رفت و هم‌زمان پرسید:
- جونم؟
- علیرام یادته اون شب عاطفه دندون درد شده بود و حالش خیلی بد بود؟
- یادمه.
- ببین عاطفه که خودش حالش خوب نبود و مطمئنم آدرس رو نمی‌دونه. می‌خواستم ازت خواهش کنم آدرس رو از عارف بگیری و برام بفرستی و خودتم با دکتر هماهنگ کنی که بدون نوبت به نسیم یه وقت بده.
علیرام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا