نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان سرزمین اَخگر | شادی روحبخش کاربر انجمن یک رمان

Shadi.Roohbakhsh

منتقد انجمن + طراح
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
10,714
امتیازها
31,873
مدال‌ها
38
کد رمان:2690
نام ناظر: •|SERAPH|• ☆AubeNoire

نام رمان: سرزمین اَخگر
نویسنده: شادی روحبخش
ژانر: #فانتزی #معمایی
سطح:مطلوب

809228_bdbbd23b0d085b9d98f5864822950aea.jpg
خلاصه:
مدت زیادی است که سرزمین شاه آتایمان رنگ خوش به روی خود ندیده است. نور امیدی که می‌بایست تا به‌حال درون دل‌های فسرده شده‌ی این مردم زنده می‌بود... حال دیگر وجود ندارد. البته چه کسی می‌داند؟! شاید راهی برای بازگشت آن خنجر نیرومندِ زمردین وجود داشته باشد ولی افسوس که خنجر هم، همانند امید گمشده‌ی مردمان این سرزمین فرورفته در غبار گمشده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Afsaneh.Norouzy

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,275
پسندها
99,975
امتیازها
74,373
مدال‌ها
51
کتاب 2.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

پس از ارسالِ 35 پست از رمان‌تان مجاز هستید در تاپیکِ زیر درخواست تگ( تعیین سطحِ رمان) بدهید:
☆ * تاپیک جامع درخواست تگ برای رمان‌ها * ☆

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
" تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان "

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
" تاپیک جامع درخواست جلد "

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
" تاپیک جامع دریافت جلد "

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمان‌تان، به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید.
" آمـوزش ویـرایش "

نـکـته‌ی مهــم:
لطفا قبل از شروع به پارت‌گذاری، تاپیک آموزشی زیر را مطالعه کنید.

تاپیک جامع آموزش نکات ویرایشی

به این موضوع هم دقت کنید که حداکثر وقفه بین پست‌های رمان، ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد، به بخش رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.

{ با تشکر، تیم مدیریت یک رمان }

 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Shadi.Roohbakhsh

منتقد انجمن + طراح
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
10,714
امتیازها
31,873
مدال‌ها
38
مقدمه:
قدم می‌گذارد در هیاهوی تاریکی، جایی که ناخواسته از آن دور شده است.
قدم می‌گذارد در میان جمعیتی که، او را نمی‌شناسند اما او، آن‌ها را به خوبی به یاد دارد.
قدم می‌گذارد میان راهی طولانی ودشوار، تا بجنگد برای کسانی که نمی‌شناسند او را اما، او به خوبی می‌داند آن‌ها کیستند.
می‌داند که آن‌ها مردم سرزمینی هستند که روزی، او در میان آن‌ها می‌زیسته وبه دنیا آمده بود. مردم سرزمینی که پدرش، بر آن حکومت می‌کرد.

دانای کل

چشمانش را چند بار باز و بسته کرد تا به تاریکی عادت کند. تاریکی‌ای که سال‌ها بود خون مردم سرزمینش را در شیشه می‌کرده بود و حتی تاریکی‌اش بر دل‌هایشان اثر گذاشته بود. سرزمین، سرزمینی شده بود که هیچ اثری از احساس و امید درونش یافت نمی‌شد.
از روی تخته‌ای قدیمی و کهنه‌ که خودش با تیشه و تبر آن را به شکل سطحی صاف برای استراحت در آورده بود و رویش را با پوستین خرس قهوه‌ای پوشانده بود؛ برخاست. صدای ترق تروق پایه‌هایی که در زیر تخته قرار داده شده بود نشان از قدیمی بودنش می‌داد. بیخیال به سمت در کوچک کلبه‌اش حرکت کرد؛ حتی زحمتی به خود نداد که دستی به سر و رویش بکشد. هرچند که او به هیچ چیزی در این دنیا اهمیت نمی‌داد مگر... یادگاری‌اش!
در کهنۀ قدیمی را باز کرد اما قبل از خارج شدنش نگاهی دیگر به کلبۀ قدیمی و فرتوت خود انداخت. کمان چوبی‌اش که بر رویش حکاکی‌های ریز و درشتی نقش بسته بود؛ کف کلبه افتاده بود. لباس‌هایش هرکدام طرفی دیگر! ظرف‌های غذایش که دیگر بدتر بود به گمان خودش، رویش را خزه‌های سیاه رنگ کوهستانی گرفته بود! سرش را به معنای تاسف برای خودش تکان داد. از کلبه خارج شد که مردم افسرده و خشن دهکده‌اش را دید. عادت ککرده بود به این نوع برخورد؛ برخوردی که درون خودش هم حاکمیت می‌کرد. هرکدام از مردم، خود را مشغول کاری کرده بودند. نگاه‌هایشان سرد بود وبی‌روح!
تا جایی که به یاد داشت؛ از اول همین‌طور بود. به سمت چاه آب حرکت کرد. مه و غبار مهمان همیشگی سرزمینش بودند.آه... سرزمین!
سرزمینی که برایش درون همان دهکده خلاصه می‌شد. دهکده‌ای که جز کلبه‌های خاکستری که تک توک، از دسترس خزه‌ها به دور مانده بودند و مردمی که اخم‌هایشان خود نشانگر دل سیاهشان بود؛ هیچ نداشت!
 
آخرین ویرایش

Shadi.Roohbakhsh

منتقد انجمن + طراح
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
10,714
امتیازها
31,873
مدال‌ها
38
دستش را دراز کرد تا سطل را بردارد. از بوی تعفن آمیز ولزج بودن سطل حالش بهم خورد. چشمانش را بست و نفسش را درون سینه‌اش حبس کرد. چاره چه بود؟ سال‌ها بود که تحمل می‌کرد و اکنون نیز باید تحمل کند.
سطل را به درون چاه عمیق وسط دهکه انداخت. سطل را بالا کشید. لجن‌هایی که به لبه‌های سطل چوبی شکل آویزان بودند نشان می‌داد درون چاه چقدر ممکن است متعفن آمیز و حال بهم زن باشد.
صدای خشن و خشک پیرزن پیر دهکده، که همه او را دایه صدا می‌کردند؛ به گوشش خورد.
- هی، پسر، چرا اونجا ایستادی؟ بیا این خزه‌ها رو، از روی دیوار خونه‌ام بردار.
نفسش را با حرص به بیرون پرتاب کرد. کار هرروزش همین بود! برای لحظه‌ای آرزو کرد که بتواند راه فراری از این دهکده یابد.
با جمع کردن خزه‌های سیاه رنگ از روی در و دیوارکلبه‌های مردم دهکده، روزش را و زندگی‌اش را این گونه می‌گذراند. بیخیال شست و شوی دستانش با آن آب سیاه رنگ شد. به‌سمت کلبه دایه حرکت کرد. گام‌هایی آرام اما استوار بر می‌داشت. مقابل پیر زن ایستاد.
- چی می‌شد اگر انقدر غر غرو نبودی!
دایه با دماغ بزرگ که بر رویش زگیل گوشتی بزرگی قرار داشت با خشم گفت:
- چیزی گفته بچه؟!
قبل از اینکه آلشن بتواند حرفی بزند و مانند همیشه با جملات خشک و سردش، جان او را به آتش بکشد. با صدای شیۀ اسبی نگاهش را به سمت ورودی دهکده داد. سواران سیاه با لباس‌های مختص به خودشان در دو طرف دو مجسمه قدیمی و کهنسالِ ورودی دهکده ایستاده بودند. مشخص بود که آمده بودند برای دریافت غرامت و مالیات بیشتر!
بیخیال نگاهش را گرفت و خنجر کوچکش را از کمربند لباسش خارج کرد. مشغول کندن خزه‌های روییده شده از دیوار خانۀ دایه شد.

سواران همچنان مشغول غارت اموال مردم بودند. نگاهش را به کلبۀ فرتوت خود، داد. یکی از سواران که لباسی سیاه، به همراه ردایی قرمز رنگ بر تن داشت؛ در کلبه‌اش را با لگد شکست.
 
آخرین ویرایش

Shadi.Roohbakhsh

منتقد انجمن + طراح
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
10,714
امتیازها
31,873
مدال‌ها
38
اخم‌هایش را درهم کشید و به سمت سوار، حرکت کرد. دستش را بر روی ردای سوار گذاشت. سوار با چشمان خشن‌که بی‌رحمی و شرارت از آن‌ها می‌بارید؛ نگاهش کرد.
- چیزی برای پرداخت مالیات ندارم.
سوار، با تمسخر نگاهش کرد.
- اشکالی نداره، جاش خونه‌ات رو مثل باقی افرادی که از دادن مالیات سر باز می‌زنند؛ به آتش می‌کشیم.
نگاه خشمگینش را به او داد و مشتی بر صورت سوار فرود آورد. خنجری که درون دستش بود هم باعث شد خطی کوتاه اما عمیق سمت چپ صورت سوار ایجاد شود.
خون نیمی از صورتش را پر کرده بود. چشمان سیاهش با قطرات خونی که از گونه‌اش پایین می‌آمدند تضاد عجیبی داشت. قیافه‌اش ترسناک‌تر شده بود. لبان کبودش را بر هم فشار داد و آلشن را به عقب هل داد.
این کار او، باعث شده بود که سوار خشمگین‌تر از قبل، وارد خانه‌اش شود و آن‌جا را به آتش بکشد. شعله‌های زرد و نارنجی رنگ آتش شعله‌ور تر می‌شد. کلبه‌اش در میان آتش ذره ذره تبدیل به خاکستر می‌شد و هیچ‌یک از مردم دهکده، برای کمک به او، قدمی جلو نگذاشتند.
تلاشی برای خاموش کردن آتش نکرد. چشمانش را که از فرط خشم رو به قرمزی می‌زد به شعله‌های آتش دوخته بود. زبانه‌های آتش درون چشم آبی رنگش منعکس شده بودند.
صدای جلز و ولز ظروف، کمان و هرچیزی که درون کلبه قرار داشت فقط باعث عمیق‌تر شدن نفرتش نسبت به شاه سرزمینش می‌شد. ولی او معتقد بود در دور دست‌ها مکانی که دور از دهکده‌اش قرار دارد و شاید خارج از دهکده چیزهای جالب‌تری و قابل تحمل‌تری قرار دارد.
معتقد که نه... اطمینان داشت! چرا که هرشب مکانی زیبا بارنگ‌هایی جالب درون خواب‌هایش پدیدار می‌شد. احساس می‌‌کرد آن مکان او را صدا می‌زند. دارسی، آن‌قدر مردم سرزمینش را نا امید و سرافکنده کرده بود که دیگر، توانی برای شادی و جشن نداشتند؛ چه رسد به کمک!
بعد از رفتن سواران سیاه و بی‌رحم دارسی شاه، مردم دهکده برای جمع آوری اموال بهم ریختۀ‌شان، به خانه‌هایشان رفتند.
 
آخرین ویرایش

Shadi.Roohbakhsh

منتقد انجمن + طراح
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
10,714
امتیازها
31,873
مدال‌ها
38
در این میان او، بازهم مشغول جمع‌آوری خزه‌های سیاه رنگ از روی در ودیوار دهکده شد. فقط تلاش می‌کرد که خشمش را سر فرصت بر سر این مردم و آن شاه پست خالی کند. منتظر بود؛ منتظر روزی که لذت شیرین انتقام را با چشمان خود تجربه کند. پوزخندی زد و نوک تیز خنجرش را لابه‌لای سنگ‌های نمناک و سیاه رنگ دیوار فرو کرد. آرزوی روزی را می‌کرد که خنجرش را درست مانند همین لحظه درون قلب دارسی شاه فرو کند!
با صدا زدن‌های دُروین، دست از کندن خزه‌ها و تفکرات عجیب و غریب خود برداشت و نگاه بی‌تفاوتش را به او داد.
- آلشِن!
دُروین، وقتی به آلشِن رسید؛ صبر کرد تا نفسش بالا بیاید. همان‌طور که نفس نفس می‌زد؛ دست راستش را بالا آورد وبه نشانۀ صبر، آن را مقابل آلشِن گرفت. موهای طلایی رنگش بر روی پیشانی‌اش ریخته بودند و قطرات آبی از آن‌ها می‌چکید.
بعد از اینکه نفسش جا آمد؛ روی سنگ خاکستری رنگ کنار دیورا خانه آقای بِرس، نشست.
- متاسفم... .
- اگر اومدی بگی متاسفم و این حرف‌های مزخرفت رو ادامه بدی... بهتره بگم حوصله‌ات رو ندارم!
دروین عادت داشت به این گونه برخورد تند و تیز رفیقش، عادت که نه... با این رفتارش زندگی کرده بود. برای همین با خنده گفت:
- باشه... دعوا نداره! فردا بریم چشم اژدها؟!
- نه!
تمام!
همین یک کلام به دروین می‌فهماند که او حال و حوصله‌ی هیچ چیز دیگری را ندارد. چشمان سرد و بی‌روحش خسته به نظر می‌رسید یا او اینطور فکر می‌کرد؟! هرچند دروین به خوبی می‌دانست همه خسته‌اند؛ از این همه قتل و غارت!
نمی‌دانست او شب را کجا سپری خواهد کرد؛ اما به خوبی می‌دانست که او، هیچگاه دوست ندارد خانۀ کسی باشد.
به همین دلیل همیشه تنها مانده بود و کسی، همراهش نبود. تنها کسی که با او دوست بود؛ دُروین بود!
- منتظر کسی هستی؟
- نه، فقط...
- فقط چی؟
 
آخرین ویرایش

Shadi.Roohbakhsh

منتقد انجمن + طراح
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
10,714
امتیازها
31,873
مدال‌ها
38
- شب رو کجا می‌خوای بخوابی؟
پوزخند صدا داری زد. نگاهش را به دوست محبوبش داد.
- نگران من نباش.
- دروین!
با صدای فریاد اقای برس بود که دروین را صدا می‌زد. خشمگین بود درست مثل همیشه!
نگاهشان چرخید سمت مردی که لباس‌های ضخیمی به تن داشت و کلاه بزرگی که از پوست حیوانات عجیب و غریبی که شکار می‌کرد بر سرش بود. دندان‌های سیاهش را به نمایش گذاشته بود و ابروان پر پشت سفید رنگش را در هم کرده بود.
- بیا اینجا... شکار دیر میشه!
دروین با دیدن دهان باز برس که حالت چندشی به خود گرفته بود، چهره‌اش را در هم کرد.
- چندش‌آوره!
از جایش برخاست و با گفتن"الآن میام" دستی برایش تکان داد. رو به آلشن سری به معنای خداحافظی تکان داد.
- زبونت رو تکون بدی هیچی نمیشه!
آلشن بعد از زدن حرفش، به سمت کلبۀ سوخته‌اش حرکت کرد.
نگاهش را به اجزای سوختۀ کلبه انداخت. در میان آن همه خاکستر داغ، فقط یک گردنبند و کمانی از چوب درخت سرو، سالم مانده بود.
به سمتشان حرکت کرد. خم شد و آن‌ها را برداشت. سال‌ها و ماه‌ها بود که می‌خواست از این دهکدۀ شوم، برود. حال، بهترین فرصت برای او بود که برود و از اینجا و این طلسم جاودانی که فکر می‌کرد فقط دهکده‌ی او را در بر گرفته است، رها شود.
تا نیمه شب صبر کرد.
ماه از پشت مه غلیظ محو و مات دیده می‌شد. کمان، گردنبد و مقداری نان خشکیده و کپک زده را درون پارچه‌ای ضخیم شکل قرار داد. به سمت خروجی دهکده، حرکت کرد. نگاهش را برای آخرین بار به دهکده داد. با خود فکر کرد؛ خانه‌های کثیف و پر از خزۀ دهکده، دو مجسمه‌ای که در ورودی دهکده قرار داشت؛ چاه وسط دهکده که هر روز صبح باید از آن با سطل لجزو آن بوی تعفن آمیزش، آب برمی‌داشت و خورشیدی که هیچگاه، در این سرزمین و دهکده طلوع نکرده بود؛ دلش برای همۀ این‌ها تنگ می‌شود؟!
 
آخرین ویرایش

Shadi.Roohbakhsh

منتقد انجمن + طراح
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
10,714
امتیازها
31,873
مدال‌ها
38
خسته‌تر از آنی بود که بخواهد جوابی برای این، سوالش پیدا کند. از دهکده خارج شد که صدای غمناک دُروین را شنید.
- تنها میری بی‌معرفت؟!
ایستاد اما، به عقب برنگشت. می‌دانست که اگر نگاهش کند باید تا ابد العمر او را به دنبال خود بکشاند. همان‌طور که به جلو زل زده بود؛ جوابش را داد.
- تو، خانوادت هستن.
دُروین اما، دستش را بر روی شانۀ آلشِن گذاشت و خندید.
- رفیق، من از بچگی باهات بودم. پس دلیلی نمی‌بینم رفیق نیمه راه بشم!
- این راه شاید برگشتی نداشته باشه... حوصله ندارم که ادمی اضافه بشه به کسایی که از من متنفرن، برگرد!
صدای قهقه‌ی دروین به هوا رفت اما با یادآوری فرارشان دستش را بر روی دهاشن گذاشت.
- تنفر! تو فکر کردی من ازت تنفر دارم؟! داری میگی خانواده؟! خودت خوب میدونی من فقط کسی هستم که اون‌ها بزرگم کردند ولی برای چی؟! برای اینکه شاید بتونم کمک کنم و کار کنم براشون... اوه دست بردار رفیق! نه من بچه‌ی اون‌هام که بخوام از دوریشون اشک بریزم و نه اون‌ها خانواده‌ی من که دلواپس‌ام بشند.
زیر لب زمزمه کرد.
- نگرانی؟! وجود نداره!
بعد جلوتر از او، به راه افتاد. شاید در اعماق قلبش خوشحال بود از اینکه کسی همراهش است که هیچگاه رهایش نمی‌کند اما بی‌تفاوت‌تر از آنی بود که بخواهد شاد بشود و دوستش را در آغوش بگیرد. از جادۀ تنگ و تاریکی که به دهکده ختم می‌شد؛ عبور کردند. درختان بی‌رنگ و رخ، ترس درون دل دُروین را بیش ‌از همیشه می‌کردند. مه و غبار درون جادۀ خاکی که پر بود از لاشه حیوانات دریده شده و بوی حال بهم زنشان، بیشتر از مه درون دهکده بود! هیچ‌کدامشان تا به‌حال، پایشان را از ورودی دهکده فراتر نگذاشته بودند. هیچ‌کدام از دل دیگری خبر نداشتند. یکی درگیر افکار درونی خود، و ترسی بود که در دلش رخنه کرده بود و دیگری، درگیر خوابی که دیده بود! خوابی که شاید سرنوشت این دو نفر راه دست‌خشو تغییراتی سازد اما نه، سرنوشت تمامی این مردمی که درون پوستین جهل خود فرو رفته بودند.
 
آخرین ویرایش

Shadi.Roohbakhsh

منتقد انجمن + طراح
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
10,714
امتیازها
31,873
مدال‌ها
38
هرچه از دهکده دورتر می‌شدند؛ بیشتر خواهان گام برداشتن به سوی مقصدی بی‌هدف، می‌شدند. بی‌توجه به خطرات و اتقاثاتی که در انتظارشان بودند فراغ از آن نگهبانی که لحظه به لحظه تعقیب‌شان می‌کرد؛ نگهبانی که هیچکس او را نمی‌دید مگر آنکه خود او بخواهد تا نمایان شود. عجیب بود اما واقعی!
نیمی از روز گذشته بود که به دشتی بی‌آب و رنگ، با سبزه‌هایی سیاه رنگ و گل‌هایی پژمرده، آبی کثیف با لجن‌های ضخیم و تیره رنگ رسیدند. دُروین با تعجب نگاهش را به ماهی‌هایی که درون آن آب زنده بودند و شنا می‌کردند، داد.
- چجوری زندن تو این آب؟! بدنشون رو نگاه آلشن، یجوریه انگار داخلش دیده میشه!
آلشن بیخیال از نکته‌ی ریزی که دروین بر زبان آورد با صدای خشن گفت:
- تو چجوری از آب کثیف چاه، استفاده کردی؟ این ها هم همون کار رو کردن.
بعد از زدن حرفش، روی تخته سنگی که کنار برکه بود؛ نشست و به خزه‌های سبز شده بر روی آن توجهی نکرد. از درون کمربندش، چاقوی کوچکش را که روی آن اسمش حکاکی شده بود و تهش، زمردی سبز رنگ داشت را در آورد. نگاهش را به اسمش داد و بار دیگر این سوال در ذهنش به وجود آمد که معنی اسمش چیست؟
بارها و بارها با خود فکر کرده بود که چه کسی این اسم را بر روی او و دوستش، دُروین گذاشته است. خسته بود مدام در ذهنش تفکراتی خطرناک گذر می‌گردند. مکانی که حال درونش قرار داشتند؛ مکانی سوت و کور، در عین حال به شدت مخوف بود!
مخوف‌تر از خواب‌های او که نبود، بود؟! او بود که مدام در خواب‌هایش مشغول دست و پنجه نرم کردن با... .
صدای دروین مانع از تفکراتش شد.
- هی رفیق!
همانطور که به دوستش خیره بود زمزمه کرد.
- چی؟
- معلوم هست حواست کجاست؟ نون بهتر نبود بیاری از کلبه‌ی درب و داغونت؟! مزه موش مرده میده!
 
آخرین ویرایش

Shadi.Roohbakhsh

منتقد انجمن + طراح
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,795
پسندها
10,714
امتیازها
31,873
مدال‌ها
38
نفسش را محکم و عمیق، بیرون داد. از جایش برخاست. به سمت دُروین رفت.
- چرا دنبالم اومدی؟
دُروین همانطور که تکه نانی در دهانش بود گفت:
- چون رفیق نیمه راه نیستم. سال‌هاست که باهاتم، زندگی کردم.
بیخیال، تکه نانی را از کولۀ دُروین برداشت وان را به یکباره خورد.
- میگی مزه موش مرده میده... پس چرا می‌خوری؟! هرچند اون آبی که از دهنت راه افتاده کاملاً مشخصه که اصلاً به این تکه نون علاقه نداری.
دُروین حیرت زده نگاهش کرد و تا خواست حرفی بزند؛ صدایی شنید. صدایی عجیب و ترسناک!
رعب و وحشت درون دل دروین رخنه کرده بود؛ سکوت دشت سیاه به یکباره شکسته بود. حق داشت بترسد و چشمانش از ترس گشاد شود یا نه؟!
هردو نگاهشان راه به آسمان خاکستری رنگ بالای سرشان دادند. پرنده‌ای بزرگ و سیاه، با بال‌هایی بزرگ و پهن برو روی سرشان در حال پرواز کردن بود. هردو با وحشت از جایشان برخاستند. آلشن به نسبت دروین کمتر وحشت کرده بود. به خوبی از عواقب این سفر پر ماجرا مطلع بود.
- ا... ای‍... این چیه؟
آلشن دست دُروین را گرفت و به سمت درختانی که کمی آن طرف‌تر از آن‌ها قرار داشتند؛ کشید. درختان تنومند و بزرگ که شاخه‌های ریز و درشتشان مانع از دیده شدن آن دو توسط می‌شد.
دُروین و آلشن، با وحشت نگاهش می‌کردند که صدایی مانند جیغ گوش‌خراش از حنجره‌‌ی پرندۀ نفرت‌انگیز خارج شد. با شنیدن صدا، گوش‌هایشان را محکم گرفتند. صدا به‌قدری ترسناک و بلند بود که آن دو، توان این را نداشتند حتی چشم‌هایشان را باز کنند.
همچنان چشم‌هایشان را بسته بودند و توان این را نداشتند که نگاهی هرچند کوچک، به آن پرنده بیاندازند.
در این هنگام بود که سوزشی درون قفسۀ سینه آلشن، ایجاد شد و او از شدت درد فریاد کشید و بر زمین افتاد.
دُروین با حس وزنی سنگین بر روی پایش، چشمانش را با ترس، کمی باز کرد؛ با دیدن آلشن که بر روی پایش افتاده است و از شدت درد فریاد می‌زند جا خورد.
- ت‍... تو چت شده آلشن؟
اما آلشن، توان حرف زدن نداشت و فقط دردی عجیب و طاقت فرسا را درون قفسۀ سینه‌اش احساس می‌کرد. دردی که شاید فقط در خواب تجربه‌اش کرده بود اما حال به واقعیت پیوسته بود.
دُروین با وحشت کنارش نشست، دست یخ زده‌ی آلشن را درون دستش گرفت.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا