نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قاضی پرونده | مرضیه حیدرنیا نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع marzieh_h
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 141
  • بازدیدها 2,490
  • Tagged users هیچ

marzieh_h

نویسنده افتخاری
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,357
پسندها
15,936
امتیازها
38,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 2735
ناظر: - سوگ - Loris

نام رمان: قاضی پرونده
نام نویسنده: مرضیه حیدرنیا
ژانر: #اجتماعی #عاشقانه
خلاصه: اتفاقات از دل سوءتفاهم‌ها بیرون می‌زنند، از دل کلاه قاضی بر سر گذاشتن و قضاوت کردن. آن زمان سرنوشت عده‌ای به عده‌ای دیگر گره می‌خورد ناخواسته و گاهاً غیر منتظره. تصویر سیاهی از یک زندگی، نگاه حزن آلود کسی را می‌پوشاند که قرار است در تقابل دو اتفاق و فراز و نشیب‌های پیش آمده دل ببازد به کسی که تمام عمر از او و امثالش کینه به دل گرفته بود.
پ،ن: کلاً خلاصه نویس خوبی نیستم.:458047-6dc8ffbbdef9cc2a2419e3bb0fa8d8d5:
 
آخرین ویرایش

Hani.Nt

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,062
پسندها
13,848
امتیازها
33,373
مدال‌ها
18
{ به نام داعیه سرمتن‌ها }
IMG_20220209_123807_458.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "


آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

marzieh_h

نویسنده افتخاری
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,357
پسندها
15,936
امتیازها
38,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #3
«قاضی پرونده»

فصل اول:
مدارک و برگه‌ها را داخل کیفش گذاشت. لپ‌تاب را بست و چشمانش را مالاند. زیر و بم زمین‌خواری فرهادی و دار و دسته‌ش را درآورده بود. مردک هر کاری که انجام می‌داد، نمی‌توانست قسر در برود حتی اگر به دم کلفت‌های رده‌ بالا چنگ می‌انداخت کسی حاضر نمی‌شد بابت گندی که بالا آورده وساطت کند تا مبادا پایشان به میان پرونده‌ای کشیده شود که افکار عمومی را خدشه‌دار کرده و نقل مجلس رسانه و جراید و فضای مجازی شده است. موبایل روی میز ویبره زد و صفحه‌اش روشن شد. رمز را با اثر انگشت رسم کرد و با باز شدن آن چشمش به اکانت فیک دیگری افتاد.
«مهلت آخرته خوب فکراتو بکن. هوامونو داشته باش، هواتو داریم واِلا پرت به پرمون می‌خوره.»
با گفتن "هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

marzieh_h

نویسنده افتخاری
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,357
پسندها
15,936
امتیازها
38,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
متوجه بود که بازهم در خوردن قرص‌هایش کوتاهی کرده. این پرونده‌ی لعنتی وقت اضافه‌ای نمی‌گذاشت تا آن را در اختیار مستانه بگذارد. دکتر رفیعی گفته بود این روزها نباید چشم از او برداشت. آب گلویش را به سختی فرو داد و به سمت همسرش چرخید. قدم‌هایش آرام بود. اگر می‌گفت نه هنوز دوستت دارم یک مصیبتی داشت و اگر نمی‌گفت مصیبتی دیگر. هر چند دلش نمی‌خواست به او ابراز علاقه کند. آرزو می‌کرد یک روز صبح که از خواب بیدار شود، زندگی‌ش رنگ و بویی از مستانه نداشته باشد. انگار که از ابتدا نبوده، زیر چرخ اتومبیلی له شده باشد، رفته باشد و هرگز برنگردد یا وقتی در بیمارستان بستری‌ش کردند برای ابد نگه‌ش دارند تا چشمش به او نیفتد و خاطرات تلخ گذشته توی سرش جان نگیرند و در تمام لحظات او مانند پیچک هرزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

marzieh_h

نویسنده افتخاری
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,357
پسندها
15,936
امتیازها
38,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
لحن کلام مستانه از اشتیاق به خشم و نارضایتی رسید.
-‌ چون مستانه‌ای که باهاش ازدواج کردی رو دوسش داشتی، ولی من چی! خیال می‌کنی نمی‌فهمم از من بدت میاد... به زور داری تحملم می‌کنی پسرعمو!
از لفظ پسر عمو گفتن او بیزار بود؛ به حدی که مشتی در دل دیوار فرو کند. قطرات اشک از چشمان مستانه چکید و مهراد به آن فکر کرد که چقدر رقت انگیز شده است تا جایی که فقط ترحم به دردش می‌خورد. پوفی کشید و با نیم چرخشی راضی شد کمی دروغ را چاشنی رفتارش کند. چاره‌ای جز رضایت دادن و خواباندن این قائله نداشت. در آغوشش گرفت و آرام زمزمه کرد.

-‌ می‌خوامت ولی دلم نمیاد بهت آسیبی برسه چرا نمی‌فهمی؟
مستانه که انگار گوش شنوایی نداشت، تنش را از تن او جدا کرد و مچ دستان مهراد را گرفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

marzieh_h

نویسنده افتخاری
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,357
پسندها
15,936
امتیازها
38,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #6
دکمه‌ی پیراهن مردانه‌ی سفیدش را تا زیر گردن چید و کت مشکی‌اش را به تن کشید. موهایش کمی نم داشت که بی‌اهمیت از کنار آن گذشت و به بالا برس زد و کج کرد. پیستی تافت روی آن پاشید و رد نگاهش را به سمتی کشاند که تمایلی نداشت خاطراتش جان بگیرند. مستانه لحاف را دورش پیچیده بود و هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌داد جز نفس کشیدن‌های ریتمیک و آرام. وقتی از خواب برخاست متوجه سرشانه‌های زخمی و مچ دستان کبودش شده بود که منظره‌ی عجیب و غریبی در این روزهای زندگی‌شان نبود. چشم از او در آینه گرفت و سر انگشتانش را لای تار موهای سفید کنار شقیقه‌اش فرو برد. سی و شش سالگی سنی نبود که بتواند با خیال راحت از کنار آن بگذرد. زندگی بی‌ثمر و قلبی پر شور ولی ناآرام داشت در کنار زنی که نمی‌دانست تکلیفش با او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

marzieh_h

نویسنده افتخاری
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,357
پسندها
15,936
امتیازها
38,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #7
نعمت‌زاده مانند ماستی که بترشد، به جوش آمد و حق به جانب شد.
-‌ موکل بنده در جریان نبوده که بخواد چیزی رو اعتراف کنه. ایشون فقط یه بنگاه معاملاتی داره که بر اساس مدارک و اسناد قانونی اقدام به فروش زمین‌ها کرده. شما دارین رسماً ایشون رو متهم و مجرم قلمداد می‌کنین.
زیر گلو و ریش‌های تیغ‌ تیغی‌ش را خاراند و دو برگ از لای پرونده درآورد و روی میز، به سمت او هل داد. نعمت‌زاده با سرعت مشغول زیر و رو کردن برگه‌ها شد.
-‌ این حرف‌ها به درد جلسه‌ی اول بازپرسی می‌خوره جناب نه الان... این پرینت مکالمات آقای فرهادی با کسی که متهم ردیف دوم در ثبت اسنادِ و همچنین با دفترخونه‌‌های خاطی مذکور. لزومی نداشت ایشون با متهم ردیف دوم ما تو ثبت اسناد مراوده‌ای داشته باشه. تا جایی که می‌دونیم آقای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

marzieh_h

نویسنده افتخاری
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,357
پسندها
15,936
امتیازها
38,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #8
دستانش را به معنای دست‌خالی بودن آنها باز کرد و با گردنی مورب شده از اعتماد به نفس و پیروزی سمت در رفت که داد فرهادی درآمد.
-‌ مرتیکه این همه پول گرفتین که چه غلطی بکنین؟ این یارو این همه مدرک از کجا آورده بود؟ تو که می‌گفتی حله کار به دادگاه نمی‌کشه...
-‌ شما فعلاً آروم باش. هنوز تو دادگاه وقت هست...
-‌ گم شو مرتیکه بز! تقصیر منه که آدم حسابت کردم. هر چی فت و فراوونهِ وکیل دونه درشتِ کاربلد. تو اون همکارهای احمقت برین به جهنم.
ملکان خود را به او رساند که سمت اتاقش حرکت می‌کرد. پنج سال از او کوچکتر بود، ولی دو تا بچه داشت و عاشق همسرش بود نه مثل او بلاتکلیف.
-‌ چی شد، یارو چرا انقد داغ کرده؟
-‌ هیچی، خرده و برده و دوقورت و نیمشم باقیه. باید قرار جلب صادر کنم و بفرستم واسه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

marzieh_h

نویسنده افتخاری
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,357
پسندها
15,936
امتیازها
38,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #9
تلفن را قطع کرد و با عجله با مستانه تماس گرفت. موبایلش را که جواب نداد، شماره‌ی خانه را گرفت. سامسونتش را برداشت و سمت در دوید. در راهرو ملکان به پستش خورد.
-‌ کجا قربان، گفتم چایی بیارن تا خستگی در کنین.
اهمیتی به بهت او و نگاه کنجکاو همکارانش نداد. به مرد لاغر اندامی طعنه زد و با ببخشیدی راهش را روی پله‌ها ادامه داد.
-‌ هوشه، چه خبره!
دست مرد جوان هنوز در هوا مانده بود که با صورتی سرخ شده استوپ زد و چرخید. تیر غضبش را به چهره‌ی لات و مزلف پسرک دوخت. مشخص بود که بابت شر سوزاندن پایش به قسمت بازپرسی باز شده است. انگشتش را سمت او کشید و برافروخته غرید:
-‌ تو با کی بودی مرتیکه!
قبل از آن‌که بهم برسند ملکان سر رسید و عده‌ای دوره‌شان کردند. صدای مرتعشش تمام راهرو را پر کرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

marzieh_h

نویسنده افتخاری
سطح
24
 
ارسالی‌ها
1,357
پسندها
15,936
امتیازها
38,073
مدال‌ها
19
اتاق مرتب بود و اثری از بهم ریختگی نبود. نفس آسوده‌ای کشید و سمت دیگر اتاق‌ها رفت. به خاطر وسعت زیاد خانه‌ی قدیمی پدربزرگش اتاق‌های بلااستفاده‌ی زیادی وجود داشت. هیچ‌کجا نبود. گوش تیز کرد به در حمام و به آرامی آن سمت رفت. با شنیدن صدای آب چند تقه به در زد.
-‌ اونجایی مستانه... با توأم اگه اونجایی خیالمو راحت کن.
معلوم بود که توی حمام است؛ ولی چرا جوابی نمی‌داد! با عصبانیت چندین مرتبه به در مشت کوبید. فقط می‌خواست مثل همیشه آزارش دهد. خوشش می‌آمد او را با چهره‌ای رنگ باخته و هراسان ببیند و آن‌وقت غش‌غش به حال و روزی که پیدا کرده بود، بخندد؛ یک شوخی بی‌مزه و آزاردهنده.
-‌ باز کن مستانه، مردمو زنده شدم تا اومدم اینجا. بس نیست انقدر عذابم دادی؟ تا کی باید بکشم، هان؟ تا کی؟ چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا