• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بلندپروازی به‌سان زیبا | زهرا وطن‌خواه کاربر انجمن یك رمان

  • نویسنده موضوع shahzade
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 70
  • بازدیدها 2,012
  • Tagged users هیچ

shahzade

گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
15/4/20
ارسالی‌ها
103
پسندها
513
امتیازها
2,753
مدال‌ها
5
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 2792
ناظر: ANAM CARA ANAM CARA

نام رمان: بلندپروازی به‌سان زیبا
نویسنده: زهرا وطن‌خواه
ژانر: #عاشقانه
%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF_%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7_%D8%AC%D9%84%D8%AF3.jpg

خلاصه:

زیبا ساده بود و ساده قدم برمی داشت و مانند کرم ابریشم در پیله‌ی خود تنیده بود ترس از پروانه شدن و پرواز کردن داشت اما هیجان غیرقابل انکار پرواز و رسیدن به رویاهایش ترس اورا به زانو درآورد. و اما آیا عشق توانایی گرفتن بال‌های پرواز پروانه شدن را دارد؟...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سالخورده و گربه اش

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
4/6/18
ارسالی‌ها
964
پسندها
19,395
امتیازها
42,073
مدال‌ها
36
سن
17
‌‌‌{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

shahzade

گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
15/4/20
ارسالی‌ها
103
پسندها
513
امتیازها
2,753
مدال‌ها
5
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #3
***
مقدمه:
وقتی تو نیستی،
غریبانه زیستن کار من است!
وقتی تو نیستی،
«واژه‌ها هم خساست می‌کنند، نه دلبری!»
کم آورده‌ام!
غریبی را بر این دو خط واژه «دوستت دارم» حک کن!
بی‌هوا نوشتم، به هوای کسی…
اگر می‌دانستند با تو در رویاهایم تا کجا رفته‌ام...
سنگ‌سارم می‌کردند!
***
آرامش صدایم باعث شد عصبانیت را بیشتر در صورتش هویدا ببینم.
خسته‌تر از همیشه بدون توضیح دیگری، مادر را با نصیحت‌هایش تنها گذاشتم.
بعد از یک روز پرفشار کاری دیگر، کشش گوش دادن به غرغرهای مادر را نداشتم.
بعد از تعویض لباس به سمت تخت رفتم و تن بی‌جانم را روی آن به آرامش رساندم و با چشمان بسته، روز سختی که داشتم را تصور کردم.
آقای فهیمی با لبخند محترمانه‌ای گفت:
- خانم میثاق، شما ده روزه که روی این طرح کار کردی. طرحت عالیه دخترم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

shahzade

گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
15/4/20
ارسالی‌ها
103
پسندها
513
امتیازها
2,753
مدال‌ها
5
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #4
- صبح بخیر مامان.
- صبح بخیر. گفتم ما که هیچ وعده‌ای خانم رو نمی‌بینیم، لااقل یه امروز ببینمت.
- نگو این طوری مامان! سرم خیلی شلوغه. خوب کاری کردی، منم می‌خواستم یه چیزی رو بهتون بگم.
- کنجکاو شدم، چی؟
- میگم، بذار مجتبی خان هم بیان بعدش میگم.
- از دست تو دختر! نگرانم کردی.
- نگران نباش؛ اتفاق خوبیه.
با آمدن مجتبی‌خان و صبح بخیر گفتنمان، شروع به خوردن صبحانه کردیم.
مجتبی‌خان همانطور که برای خود لقمه‌ای کره و عسل می‌گرفت گفت:
- چطوری دخترم؟ تو یه خونه زندگی می‌کنیم، اما انقدر خودت رو مشغول پیشرفت کردی که اصلاً نمی‌بینیمت. به هر حال هم من، هم مامانت دلمون برات تنگ میشه.
- بله، قبول دارم، شرمنده‌تونم؛ اما خب باید شانسم رو امتحان می‌کردم.
- شانست رو؟
- بله. راستش من تو آزمون طراح ساختمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

shahzade

گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
15/4/20
ارسالی‌ها
103
پسندها
513
امتیازها
2,753
مدال‌ها
5
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #5
- اما نداره. بدو برو ديرت شد.
ديگر تعارف نکردم.
ماشين را از پارکينگ بيرون زدم و به سمت قرارگاه هميشگی‌مان ‌به راه افتادم.
وقتي رسیدم، بچه‌ها را منتظر خود ديدم و به سمتشان رفتم.
محمد با لبخند هميشگي‌اش گفت:
- ساعت خواب زيبا بانو! چه عجب از خواب ناز بيدار شدين! چطور شده سحرخيز گروه خواب مونده؟
- خواب نبودم، يه کاري داشتم بايد انجام می‌دادم. شرمنده يکم دير شد.
ساناز دلگرم کننده از پشتم درآمد:
- اشکال نداره عزيزم، زيادم دير نکردي. پيش مياد ديگه.
بعد از سلام و عذرخواهي از بچه‌ها، شروع به بالا رفتن کرديم.
وسط‌هاي راه روي تپه سنگي نشستيم و هرکس مشغول درآوردن خوراکي از کوله‌اش شد. من هم ساندويچ پنير و گردويي که مادر به اجبار راهي کوله‌ام کرده بود را درآورده و مشغول شدم. در همان حين به اين فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

shahzade

گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
15/4/20
ارسالی‌ها
103
پسندها
513
امتیازها
2,753
مدال‌ها
5
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #6
- راستش امروز یکی از دوستای مامانت، خانم قربانی که همسرش دوست منه، تو رو واسه پسرخواهرش خواستگاری کرده. مامانتم تو رودرواسی مونده، مجبور شده اجازه بده بیان خواستگاری. ببین دخترم، من می‌دونم تو دختر عاقلی هستی و کاری که به صلاحت هست رو انجام میدی. این خواستگاری هم هیچ اجباری نداره. اگه نخوای ما به نظرت احترام می‌ذاریم.
و نگاهی کوتاه به مامان کرد و دوباره گفت:
- دیگه هم از پیش خود خواستگار قبول نمی‌کنیم.
به خاطر اینکه دفاع مجتبی‌خان را ناخواسته شنیده بودم، سعی کردم از موضعم کوتاه بیایم و با آوردن آرامش به ظاهرم در جواب پاسخ‌دادم:
- خوب اگه این طوره که میگین، موردی نداره. من حرف شما برام سنده.
- ممنونم دخترم. الهی که عاقبت بخیر بشی و ما هم باشیم و اون روز رو ببینیم.
- اِه! نَگین این حرف رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

shahzade

گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
15/4/20
ارسالی‌ها
103
پسندها
513
امتیازها
2,753
مدال‌ها
5
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #7
مجتبی خان که ماشین را به حرکت درآورد، کمی خودم را از میان صندلی به جلو هدایت کردم و پرسیدم:
- مقصد کجاست؟
- دخترم امشب رو بسپار به من، مطمئنم که بهت خوش می‌گذره.
- اوه، پس حتما باید شب هیجان انگیزی باشه!
- البته که میشه! امشب فقط به خاطر توی زیباجان!
- ممنون از حمایتتون. مرسی که وقتی بهتون رو آوردم دستم رو ول نکردین، خیلی مدیونتونم!
- اه، نگو دختر! من تو رو دختر خودم می‌دونم! به من و مادرت بود، تو رو زودتر از این حرف‌ها پیش خودمون می‌آوردیم اما می‌دونستیم چقدر وابسته‌ی پدرتی و حالا که اینجایی ما با تموم وجود خوشحالیم.
مامان همان طور که اشک‌هایش را پاک می‌کرد گفت:
- عشق مامان نمی‌دونی در نبودت چی‌ کشیدم! پدرت اجازه‌ی دیدنت رو بهم نمی‌داد. فکر می‌کرد چون عقایدمون متفاوته من روت تاثیر عقاید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

shahzade

گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
15/4/20
ارسالی‌ها
103
پسندها
513
امتیازها
2,753
مدال‌ها
5
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #8
تازه متوجه اطرافم شده بودم.
بعد از توقف کامل ماشین، جلوی رستوران باغ‌مانند پیاده شدیم.
در دو طرف جلوی در رستوران را با دو جام آتشین طلایی رنگ زینت بخشیده بودن و راهی که از آن عبور می‌کردی، توسط فرش قرمزی پوشانده شده بود. مجتبی‌خان دست مامان را گرفت و من را تشویق به همراهی کرد.
راه فرش قرمز را در پیش گرفتم و شانه به شانه‌یشان وارد رستوران شدم. نگاهم به پلی افتاد که راه اتصال محل سنتی رستوران به محل جزیره مانندی که وسط دریاچه‌ی بزرگ رستوران بود و داخل جزیره پر از درخت و تخت‌هایی که برای پذیرایی آماده شده بودن، افتاد. با هیجان به سمت مجتبی‌خان نگاهی انداختم و گفتم:
- وای، چقدر این‌جا خوشگله! میشه بریم اون‌ور پل مستقر بشیم؟
- چرا که نه! انتخاب منم همون‌جاست.
مامان جلوتر آمد:
- آره مجتبی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

shahzade

گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
15/4/20
ارسالی‌ها
103
پسندها
513
امتیازها
2,753
مدال‌ها
5
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #9
***
بعد از جای‌گیری و صرف شام، مجتبی خان سفارش چای و تنقلات داد.
با اجازه گرفتن از آن‌ها برای شستن دستانم، راهی دست‌شویی شدم.
پس از شست‌و‌شوی دستانم، درمیان راه بازگشت به سمت تخت مستقرمان، صدای خنده‌ی چند پسر که روی تخت نزدیک به پل نشسته بودن توجهم را جلب کرد.
بدون آن‌که توجهشان را جلب کنم، به سوی تختشان نگاهی انداختم که با برخورد دردآورم، «آخ» بلندی گفتم:
- خانم چرا جلوتون رو نگاه نمی‌کنید؟
با تعجب سرم را به سوی صدای آشنای زنگ دار فرد روبه‌رویم بلندکردم.
نگاه متعجبش که به من افتاد، ترس تمام وجودم را فراگرفت. بدون معطلی به سمت خروجی رستوران دویدم تا این بار دیگر خام حرف‌هایش نشوم.
با تمام وجود می‌دویدم و توجهی به «زیبا، زیبا» گفتن پسر زیباروی پشت سرم نمی‌کردم. اشک‌هایم راه خودشان را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

shahzade

گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
15/4/20
ارسالی‌ها
103
پسندها
513
امتیازها
2,753
مدال‌ها
5
سن
23
- زیبا چی داری میگی؟ من که برات توضیح دادم که این ازدواج توافقیه، نگفتم؟
- منم برات توضیح دادم که دیگه حرفات رو باور نمی‌کنم، ندادم؟
- برام مهم نیست. تمام تلاشت رو بکن باور کنی؛ چون تو از اول مال من بودی، تا آخرم مال من می‌مونی. نزدیک شدن به تو، یعنی نزدیک شدن به خط قرمزای من. فکر نکن دو ماه نبودی، من رو تو بی‌خبری گذاشتی. مطمئن باش اگه از مجتبی مطمئن نبودم یک ثانیه هم تو اون خونه نبودی.
سپس همرا باز پوزخندی دوباره حرفش را ادامه داد:
-من عروسکم رو به کسی نمی‌سپارم، حتی باباش.
- میشه ولم کنی؟
- من تا ته ته دنیا چیزی رو که مال خودم باشه، ول نمی‌کنم.
-برو... از زندگیم برو بیرون! بسه هرچی گذاشتم خودت و سایت بالا سر زندگیم باشین؛ دیگه این اجازه رو بهت نمیدم.
برای اولین بار محکم حرفم را بدونه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا