• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان سایه‌های ابری | sahra_A کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع sahra_aaslaniyan
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 216
  • بازدیدها 4,495
  • Tagged users هیچ

قلم نویسنده؟!

  • امید می‌تونه عامر رو شکست بده و یه بار دیگه قلب آهو رو به دست بیاره!

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    27

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/5/20
ارسالی‌ها
268
پسندها
2,798
امتیازها
13,813
مدال‌ها
9
اخم‌هام از شدت داغی آب و بخار شدیدی که داخل اتاقک حموم رو سفید کرده بودن توی هم رفت. سرم رو تکون دادم و بی‌توجه به سوزشی که روی پوست بدنم احساس می‌کردم زیر دوش موندم.
آره، این آب لعنتی واقعاً داغ بود؛ اما نه بیشتر از حرارتی که از قلب درحال سوختنم احساس می‌کردم. درونم هر روز، هر ساعت و هر دقیقه درحال خاکستر شدن بود؛ پس این بدن کوفتی رو می‌خواستم چیکار وقتی قلبی برام نمونده بود؟
نفسم رو عمیق بیرون دادم و دستم رو روی صورت خیسم کشیدم، سرم رو بالا گرفتم و اجازه دادم قطرات داغ آب آتیش خفته‌ی درون قلبم رو که هر لحظه بیشتر از قبل زبانه می‌کشید در آغوش بگیرن. نمی‌دونم کی این آتیش سوزان از کنترل خارج میشه و هر چیزی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/5/20
ارسالی‌ها
268
پسندها
2,798
امتیازها
13,813
مدال‌ها
9
با یک نگاه اجمالی یکی از ساعت‌های نقره‌ای که عقربه‌های طلایی داشت رو برداشتم، دور مچ دستم انداختمش، کشو رو سر جاش برگردوندم و از اتاق خارج شدم. در سیاه رنگ چرمی رو محکم بستم و موبایل و کیف پولم رو از روی عسلی کنار تخت چنگ زدم، دستی توی موهای نیمه خیس و بهم ریخته‌م کشیدم و کمی بهشون حالت دادم، بی‌توجه به چند تاری که روی پیشونیم افتاده بودن، در اتاق رو باز کردم و خارج شدم. راهروی باریک سالن طبقه دوم رو طی کردم و با قدم‌های تند از پله‌های سنگی که به سالن طبقه اول می‌رسیدن پایین رفتم. از کنار میز نهار خوری دوازده نفره‌ی بالای سالن رد شدم که چشمم به اون افتاد. مثل همیشه انگار بهش الهام شده بود که قراره پام رو از خونه بیرون بذارم. این چند مدت که توی عمارت پلاس شده بود اجازه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/5/20
ارسالی‌ها
268
پسندها
2,798
امتیازها
13,813
مدال‌ها
9
بعد از ازدست دادن خانوادم، زمانی که خودم رو محکوم به تنهایی و انزوا کرده بودم، تراویس تنها کسی بود که کمکم کرد دوباره به دنیای بیرون پا بذارم؛ دوست خوبی که هیچ‌وقت پشتم رو خالی نذاشت؛ گرچه شخصیت سیریشش کمی روی اعصاب رژه می‌رفت؛ اما هنوز هم یکی از بامعرفت‌ترین‌هایی بود که توی زندگی باهاشون آشنا شدم.
یک سالی بود که واسه دیدنم به ایران اومده بود؛ ولی انگار قصد برگشتن پیش خانوادش رو نداشت.
پدر و نامزدش هر روز بهم زنگ می‌زدن و ازم می‌خواستن برش گردونم لندن؛ ولی این موجود کنه هیچ جوره ول کن نبود و از من به عنوان بهونه‌ای برای دور شدن از پدرش استفاده می‌کرد.
نفسم رو کلافه بیرون دادم و به پرهام چشم دوختم که کنار بنز سیاه‌رنگی ایستاده بود.
با صدای قدم‌هام روی سنگ فرش‌های باغ سرش رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/5/20
ارسالی‌ها
268
پسندها
2,798
امتیازها
13,813
مدال‌ها
9
اخم‌هام کمی از هم باز شدن. با وجود پرهام توی عمارت، می‌تونستم با خیال راحت به کارهام برسم، بدون اینکه نگران « اون » باشم.
موبایلم رو از داخل جیب کت خاکستری رنگم بیرون کشیدم و شماره‌ش لمس کردم، گوشی رو کنار صورتم نگه داشتم و نکاهم رو به جاده‌ی روبه روم دوختم. با بوق سوم صدای خسته و خواب‌آلودش توی گوشم پیچید:
- ها؟
لبخند محوی به تن صدای گرفته‌ش زدم و پرسیدم:
- خب پس یعنی نمی‌خوای باهام بیایی ملاقات اسکندر؟ چون انگاری بدجور کفری شدی که از خواب ناز بیدارت کردم.
چند ثانیه صدای از پشت خط نشنیدم. نگاهم رو به دوراهی روبه روم دوختم و به سمت راست پیچیدم که صدای فریادش توی گوشی پیچید:
- خدا لعنتت کنه آرمان، تنه لش مگه قرار نبود بیدارم کنی؟
ابروهام رو بالا انداختم و با صدای جدی پرسیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/5/20
ارسالی‌ها
268
پسندها
2,798
امتیازها
13,813
مدال‌ها
9
صدای ترسیده‌ش توی گوشی پیچید:
- جانم دادش؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- مثل بچه نپرین به هم. آدرس رو برات می‌فرستم، یه جوری خودتون رو برسونین.
بدون اینکه منتظر جوابی از سمتش باشم، تماس رو قطع کردم و پدال گاز رو فشردم. باید زودتر خودم رو می‌رسوندم؛ حتی با اینکه از این کار متنفر بودم، نمیشد بپیچونمش، من جلوی هر کس و ناکسی نشون دادم که تا چه حد به اون اهمیت میدم، اگه برای سالگردش حاضر نمیشدم آدم های زیادی بهم مشکوک میشدن.
نفسم رو عمیق و حرصی بیرون دادم و وارد بهشت زهرا شدم، بیتوجه به نگهبان که ازم میخواست جلوتر پارک کنم، تزمزدستی رو بالا کشیدم و در ماشین رو باز کردم، پیاده شدم که نگهبان جلو اومد و فریاد زد:
- هی داداش چهار ساعته میگم اینجا پارک نکن، نکنه کری چیزی هستی؟ نمیفهمی چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/5/20
ارسالی‌ها
268
پسندها
2,798
امتیازها
13,813
مدال‌ها
9
سرفه‌ای کرد و بیتوجه به ضایع شدنش توسط من، کنارم ایستاد؛ با نگاه کردن به سنگ قبر، چشم‌هاش برقی زدن و با صدایی که هیچ غم و حسرتی درونش احساس نمیشد گفت:
- آهو برای من خیلی عزیز بود عامر خان؛ اما انگار چاره‌ای جز کنار اومدن با غم از دست دادنش ندارم.
آه افسوس‌بار مسخره‌ای کشید و با حسرتی کاملاً مصنوعی ادامه داد:
- وقتی تا اون حد به آهو کوچولوم توجه نشون دادی، فکر کردم شاید قراره به زودی به هم نزدیک‌تر بشیم، به عنوان داماد و پدر زن.
دستش رو روی پیشونیش گذاشت و سرش رو پایین انداخت؛ اما لبخند مغرورش هنوز هم روی اعصابم خط بزرگ و ضمختی میکشید.
با صدای آروم و خونسردی لب زد:
- اما انگار قسمت این نبود که تو رو به عنوان فامیل نزدیکم کنارم داشته باشم؛ حتی با اینکه شما دوتا تا کنار هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sahra_aaslaniyan

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/5/20
ارسالی‌ها
268
پسندها
2,798
امتیازها
13,813
مدال‌ها
9
صدای بم و مردونه‌ش توی گوشم پیچید:
- چشم آقا، منتظرتونم.
تماس رو قطع کردم و برای لحظه‌ای متفکر به گوشی خیره شدم. با فکر به تراویس اخم‌هام توی هم رفتن.
نفسم رو کلافه بیرون دادم و درحالی‌که سرعت ماشین رو بیشتر می‌کردم شماره‌ی دیگه‌ای رو لمس کردم. موبایل رو از روی حالت اسپیکر خارج کردم و کنار صورتم نگه داشتم، دست دیگه‌م رو روی فرمون مشت کردم و منتظر وصل شدن تماس موندم.
با شنیدن صداش از پشت خط، دنده رو عوض کردم و بی‌مقدمه پرسیدم:
- تراویس رفت توی اون اتاق؟
برای لحظه‌ای سکوت کرد، به ثانیه نکشید که صدای قهقهه‌ی بلندش توی گوشم پیچید.
اخمم تندتر شد. با حرص اسمش رو صدا زدم:
- پرهام!
با چند سرفه گلوش رو صاف کرد و با صدایی که ته مایه‌ی خنده توش موج میزد جواب داد:
- شما که بهتر از من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا