نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ماه تاریک | Zahra_A کاربر انجمن یک‌ رمان

Zahra_A

کاربر فعال بخش دبیرستان
کاربر فعال بخش
سطح
13
 
ارسالی‌ها
2,629
پسندها
4,889
امتیازها
30,973
مدال‌ها
21
این را گفت و بدون توجه به صدا زدن‌های دیگران، راه اردوگاه آن قاتلین را در پیش گرفت. او برای انتقام از آن‌ها مصمم بود.
***
از سوی دیگر ساشا با دو دستش بر سر خود کوبید و گفت:
- ای وای! خاک تو سرمون شد! دختره‌ی کم تخته، جدی‌جدی رفت! اگه یک بلایی سرش بیاد چی؟
فرمانده ستُرگ متفکرانه پاسخ داد:
- ولی اون چشم‌های یک بازنده نبود؛ می‌تونستم پیروزی رو از نگاهش بخونم.
ساشا از این حرفش جا خورد و گفت:
- چی؟! اما شجاع بودن که همه چیز نیست. به قد و قواره‌اش نگاه نکنید؛ اون یک دختر فسقلیه! ما باید بریم کمکش تا کار دست خودش نداده.
***
پادرا، آن پسری که شب قبل روی زغال‌های داغ ایستاده بود و مرد دوره‌گرد گمان می‌کرد که قوی‌تر از او وجود ندارد اما سایه با ایستادگی بلند مدتش او را زیر سوال برد، اکنون به دنبال سایه بود. او مجذوب زیبایی، قدرت، شجاعت و ابهت سایه شده بود. از همان شب سایه را در نظر گرفته و دیگر چشم از او برنداشته بود. برایش سوال بود که این دخترک تک و تنها به کجا می‌رود؟ چرا بر این جنگل تاریک و رعب‌آور گام نهاده؟
سایه به دره‌ی قاتلین نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. او حضور پادرا را حس کرده بود اما به روی خودش نمی‌آورد. می‌خواست ببیند این کارگاه کوچک، با وجود این قاتلین وحشی، چه می‌کند!
در آخر زمانش فرا رسید.‌ مردی متوجه سایه که در میدان ایستاده بود، شد. لبخند کجی زد و خنجر کوچکش را بیرون کشید. نیت پلیدش از نگاهش مشخص بود. درحالی که با گام‌های پیوسته به سوی سایه قدم برمی‌داشت، پرسید:
- یک دخترِ کوچولو این‌جا چی کار می‌کنه؟ اونم دخترِ به این خوشگلی!
سایه با چهره‌ی منزجر شده‌اش، از او روی برگرداند و خونسرد پرسید:
- ببینم، شماها اموال مردم رو غارت کردید و سیل خون راه انداختید؟
مرد نیشش باز شد و پاسخ داد:
- خب که چی خانومی؟ باورم نمی‌شه برای همچین پرسش بی‌ارزشی به این مکان کثیف اومدی!
مرد درحالی که با دست دیگرش به تیغه‌ی خنجرش دست می‌کشید، افکار پلیدش را پروراند:
« تا حالا دختر به این خوشگلی ندیدم. اون پوست سفید و صاف، موهای پر پشت و مشکی.‌ با فروختنش می‌تونم پول گنده‌ای به جیب بزنم. باید هر جور شده نگهش دارم.»
در همین حال سایه که همه جا را با نگاهش بررسی کرده بود، سرد پرسید:
- بقیه دوست‌هات کجا هستند؟
مرد تک خنده‌ای کرد و گفت:
- رفتند هواخوری!
سایه قدمی به سوی او برداشت و با لبخندی از سر خشم ادامه داد:
- تو نمی‌ری؟
ناگهان سر و کله‌ی گروه پیدا شد. تعدادشان بسیار بود و اموال زیادی هم به همراه داشتند. از سلاح‌های بیشترشان خون می‌چکید و باقی هم شمشیرهایشان در غلاف بود.
پادرا پشت سنگ بزرگی پناه گرفته بود و تمام جریان را نظاره می‌کرد. متعحب زیر لب پرسید:
- این کج و کوله‌های بی‌ریخت دیگه کی هستند؟ اون دختره باهاشون چیکار داره؟!
با دیدن نشانی روی لباس‌هایشان، چشمانش گرد و موهای تنش سیخ شدند. دستانش را مشت کرد و ادامه داد:
- اون نشان، درسته این‌ها همون کسایی هستند که مردم بیچاره رو سلاخی می‌کنند و آسایش و ازشون گرفتند. اخیرا راجع‌به کثافت کاری‌هاشون شنیده بودم ولی فکر نمی‌کردم به این زودی از نزدیک ببینمشون.
یک از افراد به آن مرد نزدیک شد و پرسید:
- این عروسک رو از کجا پیدا کردی؟
سایه نگاهش به دستان مرد دیگر افتاد. نفرت و انتقام چشمانش را گرفت. مرد با نیش باز پرسید:
- اول تو بگو چه بلایی سر اون راسو آوردی؟
مرد دوم، سر پسر جوانی را که در دستش بود و از آن خون می‌چکید بالاتر گرفت و پاسخ داد:
- خیلی حرف می‌زد، منم خلاصش کردم.
و به دنبالش هر دو قهقهه زدند. دیگر مدرکی از این بالاتر نبود؛ اموال به سرقت رفته، اعتراف به قتل و یک سر خونین! سایه آهسته شمشیرش را بیرون کشید. یکی از آن‌ها سایه را به سُخره گرفت و گفت:
- دختر کوچولومون می‌خواد بازی کنه.
سایرین هم حرفش را تائید کردند و به سایه خندیدند. سایه که سرش را پایین گرفته بود، آهسته آن را بالا گرفت. نگاهش غصب‌آلود و سرشار از نفرت بود. چهره‌هایشان را از نظر گذراند و غرید:
- همتون رو از دم تیغ رد می‌کنم؛ انگل‌های کثیف!
 
آخرین ویرایش

Zahra_A

کاربر فعال بخش دبیرستان
کاربر فعال بخش
سطح
13
 
ارسالی‌ها
2,629
پسندها
4,889
امتیازها
30,973
مدال‌ها
21
نگاه لبریز از خشمش را به سمت مردی که در دستش سر جوانی را داشت، برگرداند. خونی که از آن می‌چکید قلبش را بیش‌تر فشرد. چهره‌اش برایش آشنا بود. به یاد آورد که این پسر چند وقت پیش، درباره دختره مورد علاقه‌اش با او صحبت می‌کرد و اینکه قصد دارد از او درخواست ازدواج کند. قرار بود امروز، از آن دختر درخواست کند اما افسوس که... .
شمشیرش را بالاتر گرفت. آن افراد، همچنان سایه را دست کم گرفته بودند که سایه با چابکی فراوان سوی آن مرد دوید و با پرشی بالای سر آن ظاهر شد. درحالی‌که نفرت، در تمام وجودش رخنه کرده بود، با فریادی سریع شمشیرش را چرخاند و سر مرد به زمین افتاد. به دنبال آن بدنش نیز نقش زمین شد. همهمه و تمسخرها پایان یافتند. همه با بهت به سر بریده‌ی مرد خیره شدند. باورش برایشان سخت بود که این دختر، بدون هیچ تردیدی با یک ضربه، چنین کاری کرده باشد. از سویی پادرا که شاهد این صحنه بود، با بُهت به شمشیر سایه که خون از او می‌چکید، خیره شده بود.
اکنون دیگر آن‌ها سایه را تهدیدی بزرگ می‌دیدند؛ بنابراین با سلاح‌های بزرگ و عجیبشان، سوی او حمله‌ور شدند. سایه از خط گذشته بود و کوچک‌ترین رحمی در کارش دیده نمی‌شد. بدون تأمل و با ضربات پی‌‌در‌پی، همه را به کام مرگ می‌فرستاد.
یکی دستش قطع می‌شد، دیگری پایش را از دست می‌داد، بعضی‌ها هم چشم و گوش و یا حتی سر خود را از دست می‌دادند.
پادرا که از تماشای این مبارزه‌ی غرق در خون و کاملاً وحشیانه، به وجد آمده بود، گفت:
- اون واقعاً فوق‌العاده‌ست! تا حالا همچین جنگ‌جویی ندیدم؛ مخصوصاً از نوع دخترش رو! معمولاً دخترها از خون می‌ترسند یا گاهی اوقات دلشون به رحم میاد و بعضی وقت‌ها مردها هم اینجوری می‌شن اما اون، جوری مبارزه می‌کنه که انگار اگه هزار نفر دیگه هم جلوش بندازند، بازم بی‌هیچ رحمی ادامه می‌ده. از اون گذشته این سبک جنگیدنش هم متفاوته؛ مثل رقص مرگ می‌مونه. خیلی خفنه! بهتره منم بهش ملحق بشم.
به این ترتیب با پرشی بلند، بر میدان مبارزه فرود آمد. اون هیچ سلاحی به همراه نداشت اما با بدن قدرتمندی که داشت، به راحتی همه را به زمین می‌کوبید. گویا که قدرت چند مرد تنومند را در بدن داشت.
سایه با دیدن قدرت پادرا، لبخند کم‌رنگی از سر رضایت، بر صورتش نشست. این پسر در نگاه اول کاملاً بی‌دفاع و شکننده به نظر می‌آید اما با کمی دقت می‌توان متوجه عضلات محکم بدنش شد که نتیحه‌ی مشقت و تلاش‌های بسیار او در گذشته است.
 
آخرین ویرایش

Zahra_A

کاربر فعال بخش دبیرستان
کاربر فعال بخش
سطح
13
 
ارسالی‌ها
2,629
پسندها
4,889
امتیازها
30,973
مدال‌ها
21
سایه که تا کنون با خشم می‌جنگید، حال به دلیل وجود پادرا و قدرت شگفت‌انگیزش، لبخند می‌زد و گاهی این لبخند عمیق‌تر هم می‌شد.
درحالی که درگیری ادامه داشت، ناگهان از پشت سر به یک‌‌دیگر برخورد کردند. همان‌گونه که به تکیه‌گاه هم‌شده بودند، پادرا گفت:
- کثافتا تمومی ندارند! کم کم دارند حوصله‌ام رو سر می‌بردند.
سایه به آسمان چشم دوخت و با لبخند ملیحی پاسخ داد:
- پس بیا تمومش کنیم! هر کی بیش‌تر تار و مار کرد... .
پادرا حرف او را ادامه داد و با نیش‌خندی پرسید:
- برنده‌ست؟
سایه به سرعت قدمی برداشت و با شمشیرش ضربه‌ای به نزدیک‌ترین فردی که سوی او روانه می‌شد، وارد کرد و بلند پاسخ داد:
- شاید!
پس از مدتی با این که افراد بسیاری را به زمین افکنده بودند، اما با این حال همچنان به تعداد آنان افزوده می‌شد. به این دلیل شاهزاده و پسرک، کم‌کم نفس‌هایشان به شمارش افتاد. از سر و رویشان خون و عرق می‌چکید‌. اما اینان چیزی از قدرتشان کم نمی‌کرد و همچو‌ کوه استوار بودند.
بار دیگر شانه‌هایشان را به یکدیگر تکیه دادند ولی این بار نفسشان به سختی بالا می‌آمد. مگر یک دختر شانزده ساله و یک پسر چهارده ساله، چه قدر می‌توانند دوام بیاورند. حتی یک مرد تنومند و قوی هیکل هم در این شرایط از پا می‌افتد.
درحالی که خستگی‌ رمقی برایشان نگذاشته بود و به سختی ایستاده بودند، ناگهان هیاهویی نگاهشان را برآشفت!
ناباور به جمع کثیری از روستاییان که همراه با داس، تبر، چاقو، پُتک و... از ورودی دره، به سوی آنان می شتافتند، خیره شدند. تعداد مردم بسیار بیش‌تر از این دزدان قاتل بود و ترسی بر دل دیو صفتان دلشان نشاند. اما دو نوجوان خسته، بسیار خوشحال بودند که مردم با اراده‌ی محکم و تزلزل ناپذیر، برای مقابله با دشمنانشان آمده‌اند.
آن دو با دیدن مردم، جانی دوباره گرفتند و با روحیه‌ای سرشار از قدرت، بار دیگر به جنگیدن پرداختند. آن نبردی که گویا خاتمه‌ای نداشت و ممکن بود به شکست منجر شود، اکنون رنگ دیگری گرفته و چیزی به پایانش نمانده بود.
پس از یک نبرد طولانی مردم شادی کردند و تعدادی را که باقی مانده بودند را اسیر کردند. سایه و پادرا دستی و سر و روی خویش کشیدند. گویا این نخستین باری بود که چنین جنگ سهمگین و طاقت فرسایی را تجربه می‌کردند و این گونه به خاک و خون می‌افتند.
تنها چیزی که غیر عادی به نظر می‌رسید، احساسات سایه بود. با این که پیروز شده بودند اما او بسیار سرخورده و ناراضی بود.
 

Zahra_A

کاربر فعال بخش دبیرستان
کاربر فعال بخش
سطح
13
 
ارسالی‌ها
2,629
پسندها
4,889
امتیازها
30,973
مدال‌ها
21
مردم، سر دسته‌‌ی گرگ‌های وحشی و ۲۳ نفرِ باقی مانده را اسیر گرفتند و دست‌های آنان را با طنابی سرخ رنگ محکم بستند. از آن ‌جایی که این افراد تا سر حد مرگ کتک خورده بودند، بنابراین نایی برایشان نمانده بود تا به راحتی بگریزند.
اسیران را در وسط قرار دادند و خودشان هم اطراف آنان را گرفتند تا کسی فکر فرار به سرش نزند. پادرا نیز در ابتدای دسته همراه سایه قدم برمی‌داشت.
و اما سر دسته‌ی جنایتکاران... .
او به مراتب شرایط بدتری نسبت به افرادش داشت. چرا که سایه مسئول تحویل او شده بود و همان‌طور که دستان او را محکم بسته بود، دنباله‌ی طناب را نیز به دست گرفته بود و سریع‌تر از بقیه حرکت می‌کرد. به همین دلیل مرد تمام بدنش در زمین کشیده می‌شد و گاهی اوقات هم زخمی به جراحت‌هایش اضافه می‌شد.
صدای ناله‌های مرد طنین انداز شده بود و از شدت خوار شدنش، کسی نمی‌توانست او را تماشا کند. سایه نیز بدون مکث، تندتر از قبل قدم برمی‌داشت و حتی صورت مرد هم به زمین کشیده می‌شد.
موهای شاهزاده که دیگر دم اسبی نبود‌، در هوا موج می‌خوردند. خشم و نفرت از چشمانش می‌بارید و تمامشان را سر کشیدن مرد خالی می‌‌کرد.
بعد از آن که از شهر گذشتند و مردم نیز به جنایتکاران دشنام فراوان دادند؛ کم کم به قصر رسیدند.
ساشا و دیگر فرماندهان و سربازان، در حال آمادگی برای حمله به گرگ‌های وحشی بودند که با دیدن سایه و پادرا که مردم نیز دنباله‌روی آنان بودند، مکث کردند. نگاهشان که به اسیران افتاد، در حین ناباوری قدمی به سمتشان برداشتند و بریده بریده پرسیدند:
- ای... اینا... همون... .
سایه بی‌تفاوت و سرد پاسخ داد:
- باقی‌مونده‌ی گرگ‌های لاشه، به همراه رئیسِ عتیقه‌شون.
پادرا با لبخندی خشکیده به آرامی گفت:
- خیلی خلاصه و به جا بود. واقعا کَف کردم.
از شدت شوک کسی نمی‌توانست چیزی بر زبان آورد پس یکی از مردم خطاب به فرماندهان گفت:
- مدت‌ها بود که از دست این آشغال‌ها تموم نداشتیم و زندگیمون سیاه شده بود. تا این که امروز کسی گفت که یک دختر داره به سمت اردوگاه گرگ‌های وحشی می‌ره و خیلی هم مصمم هست.‌ ما هم شرمنده شدیم که همچین دختر جوون و کم سنی داره به جنگ اونا می‌ره ولی ما نشستیم و منتظر معجزه هستیم. برای همین رفتیم تا کمکش کنیم. وقتی رسیدیم با دوتا دختر و پسر جوون که سر و صورتشون، غرق در خون و عرق بود؛ مواجه شدیم. اونا بیشتر این کثافت‌ها رو به جهنم فرستاده بودند. ما به این دو نفر مدیون هستیم و... .
پادرا دستش را به نشانه مکث بالا گرفت و گفت:
- وایستا وایستا! اگه سایه این قدر خفن نبود و من توجهم بهش جلب نمی‌شد تا دنبالش برم، اون وقت هیچ‌وقت نمی‌تونستم کمکتون کنم و به این‌جایی که هستیم، برسیم. پس... .
 
آخرین ویرایش

Zahra_A

کاربر فعال بخش دبیرستان
کاربر فعال بخش
سطح
13
 
ارسالی‌ها
2,629
پسندها
4,889
امتیازها
30,973
مدال‌ها
21
سایه، بی‌تفاوت روی برگرداند و با بی‌حوصلگی پاسخ داد:
- من فقط انجام وظیفه کردم و اگر ساشا اون‌طور خبر نمی‌داد، من از چیزی باخبر نمی‌شدم تا دنبالش برم‌.
بعد از کمی مکث ادامه داد:
- با اجازتون؛ می‌رم نفسی تازه کنم.
این را گفت و به دنبالش طناب را رها کرد. آن گاه در مقابل چشمان مبهوت همه، آن‌جا را به مقصد جنگل ترک کرد. یکی از مردمان روستا گفت:
- اون خیلی متواضع و فروتن هست. همچین جوون‌هایی کم پیدا می‌شن.
ساشا آهی کشید و دست به کمر آهسته گفت:
- عجب دختریه! نیومده خودش رو تو دل مردم جا کرد. الآنم معلوم نیست کجا رفت! هر وقت از کارهاش سر در آوردم و درکش کردم، اسمم رو می‌ذارم لَنتَر!
یکی از افسران پرسید:
- لَنتَر چیه؟
دیگری جواب داد:
- نوعی عنکبوتِ بی‌ریخت که وقتی کارش تمومه، خودش رو می‌خوره.
به دنبال حرفش با کف دست به کتفِ راستِ ساشا زد و با قهقهه‌ای گفت:
- خیلی بهت میاد! توام همیشه خود خوری می‌کنی.
ساشا چشم غره‌ای نثارش کرد و گفت:
- مطمئنم به اون درجه نائل نمی‌شم.
نگاهش را سوی جنایت‌کاران روانه کرد و ادامه داد:
- فعلا باید به اینا رسیدگی کنیم.
***
اما در جنگل، سایه بسیار سریع قدم برمی‌داشت و به هر چیزی که سر راهش بود، لگدی نثار می‌کرد.
استادش از راه رسید و حال آشفته او را دید. پس با خوش‌رویی حالش را جویا شد:
- چی شده؟ چی تو رو این قدر به هم ریخته؟
سایه آرام گشت و سرافکنده رو به استادش پاسخ داد:
- اون‌ کثافت‌ها رو دستگیر کردیم و به نگهبان‌ها تحویل دادیم.
هارپاک قدمی به سوی سایه برداشت و گفت:
- شنیدم با یک پسر جوون و تعدادی از اهالی روستا یک نبرد سهمگین با اونا داشتید. مردم هم خیلی تحسینتون می‌کردند.
سکوت سایه و چهره‌ی ناراضی‌اش باعث شد تا هارپاک به حال زار او پی ببرد. بنابراین پس از خنده‌ی کوتاهی و بی‌صدایی پرسید:
- نکنه از این که تنهایی کارشون رو یکسره نکردی، ناراحتی؟
سایه دست‌به‌سینه، آهسته جواب داد:
- من خیلی ضعیفم. حتی با وجود قدرت اون پسره هم نتونستیم تمومش کنیم و آخرش مردم به دادمون رسیدند.
هارپاک با لحن مهربانی گفت:
- سایه، قبلا هم بهت گفتم. مهم نیست چه قدر قوی و ماهر باشی. وقتی بحث قدرت بدنی و دووم آوردن مطرحه، در برابر مردها شانس کم‌تری داری. به خصوص اگه از اون‌ گردن‌کلفت‌های جنگ‌جو باشه.
سایه آهسته لب زد:
- ولی باید یک راهی باشه... .
سرش را بلند کرد و مصمم با صدایی رسا ادامه داد:
- من اون قدر قوی می‌شم که نقطه‌ضعف‌هام به حداقل برسند و کسی نتونه شکستم بده.
هارپاک لبخند عمیقی زد و به دخترک خیره شد. سرش را به علامت مثبت تکان داد و به آرامی گفت:
- این همون سایه‌ایه که من می‌شناسم.
 

Zahra_A

کاربر فعال بخش دبیرستان
کاربر فعال بخش
سطح
13
 
ارسالی‌ها
2,629
پسندها
4,889
امتیازها
30,973
مدال‌ها
21
کمی بعد سایه به دل جنگل زد. از کودکی هر وقت که پریشان و آشفته خاطر می‌شد؛ به آن‌جا پناه می‌برد تا شاید راه چاره‌ای یابد. اما این بار به هر سو که می‌نگریست، چیزی عادیدش نمی‌شد.
آن قدر به راه رفتنش ادامه داد تا این که به رودخانه رسید. بر ل**ب آن نشست و به تصویر خویش در آب خیره گشت و ناراضی گفت:
- تو خیلی ضعیفی! جز قیافه چیز دیگه‌ای نداری!
در همین حین صدای قدم‌هایی که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند، توجه او را از آب گرفت. از این رو بلند شد و بی‌هیچ حرفی به پیرزنی که شنل سرمه‌ای بر تن داشت، چشم دوخت.
پیرزن لبخند گرمی به رویش پاشید و گفت:
- این چهره‌ی کم نظیر و هاله‌ی پر ابهت؛ تو باید شاهزاده سایه باشی. همونی که سال‌ها پیش شاهد تولدش بودم.
سایه چیزی نگفت و همچنان به او خیره گشت. پیرزن که بی‌تفاوتی او را دید، ادامه داد:
- بدون شک اون پیشگویی متعلق به توئه. این طور نیست؟
سایه ابرویی بالا انداخت و پاسخ داد:
- شما هم مثل دیگران فکر می‌کنید. اما واقعا به نظرتون این یک پیشگویی بی‌پایه و اساس نیست؟
دست راستش را بر کمر زد و در ادامه گفت:
شنیدم حدود ده سال قبل از تولد من این پیشگویی انجام شده. درسته که من از بچگی به هنرهای رزمی و تیراندازی علاقه داشتم؛ اما هدفم اتحاد کشورهای همسایه و غیره و زاره نبوده.
پیرزن تک خنده‌ای کرد و پرسید:
- پس چه چیزی شاهزاده‌ی ما رو به این کار واداشته؟ چرا یک پرنسس باید این قدر به خودش سختی بده؟
سایه روی برگرداند و به یاد گذشته با لحنی متاسف، پاسخ داد:
- وقتی بچه بودم، روزی درباره‌اش از سربازهایی که باهم صحبت می‌کردند، شنیدم. وقتی دیدم اونا به این موضوع باور ندارند و همه چی رو به سُخره گرفتند، تصمیم گرفتم که من کسی باشم که این کار رو انجام می‌ده. می خواستم به کسایی که توانایی دخترها رو دست کم گرفتند؛ قدرت یک دختر رو ثابت کنم. در ابتدا فقط برای همین بود اما وقتی بزرگ‌تر شدم و از دنیای بیرون آگاهی بیش‌تری یافتم، فهمیدم که به خاطر مردم هم که شده باید انجامش بدم. چون زندگیِ پر از مشقتِ اونا رو به چشم دیدم و نتونستم چشمم رو به روی این حقایق ببندم. اگه اون پیشگویی نبود من هیچ وقت هدف‌ِ زندگیم رو پیدا نمی‌کردم و حالا که پیداش کردم برای محقق کردنش، هر کاری که از دستم بر بیاد، انجام می‌دم.
در همین حال نگاهی به پیرزن انداخت و گفت:
- نمی‌دونم چرا اینا رو به کسی که هیچ شناختی ازش ندارم گفتم اما یک حسی بهم می‌گفت که باید اونا رو به زبون بیارم.
پیرزن لبخند مرموزی زد و گفت:
- باعث افتخاره که هم‌ صحبتتون گشتم. ولی به نظر میاد که کمی به مشکل برخوردید. اگه کاری از دستم بر میاد، خوشحال می‌شم که بتونم کمکتون کنم.
سایه دستانش را مشت کرد و با جدیت پاسخ داد:
- می‌خوام قوی‌تر بشم. اون قدر که به راحتی از پا در نیام اما نمی‌دونم از کجا و چه طوری اون قدرت رو پیدا کنم!
پیرزن لبخندی از سر اطمینان زد و با خوش‌ رویی گفت:
- پس، شاید من بتونم اون رو تقدیمتون کنم.
 
آخرین ویرایش

Zahra_A

کاربر فعال بخش دبیرستان
کاربر فعال بخش
سطح
13
 
ارسالی‌ها
2,629
پسندها
4,889
امتیازها
30,973
مدال‌ها
21
سایه با شنیدن این سخن کمی جا خورد اما چیزی نگفت. پیرزن که سکوت او را دید ادامه داد:
- این قدرتی که می‌تونم بهت بدم، باعث می‌شه تا در برابر؛ چیزهایی که انسان رو از پا درمیاره مقاوم‌تر بشی و قدرت بدنی بالایی پیدا کنی و به راحتی دچار کمبود نشی. ببینم تو همچین چیزی می‌خوای، شاهزاده؟
به نظر می‌رسید سایه با شنیدن این سخنان میخکوب شده، چرا که حتی پلک زدن را هم فراموش کرده بود.
پیرزن بار دیگر سوال خود را تکرار کرد:
- شما این معجون رو می‌خواید؟
سایه، سر به زیر و آهسته پرسید:
- واقعا همچین چیزی وجود داره؟! یعنی واقعا این‌قدر قوی می‌شم؟
پیرزن لبخند مرموزی زد و پاسخ داد:
- بله دقیقا همون چیزی که می‌خواین.
آن‌گاه با کمی مکث ادامه داد:
- اما قبلش باید یک سوالی ازتون بپرسم!
سایه بدون معطلی گفت:
- پس سریع‌تر بپرسید!
پیرزن بر ل**ب آب نشست و پرسید:
- پسری که بهش علاقه دارید، تا چه اندازه از بچه‌ها خوشش میاد؟
سایه با شنیدن این سوال کمی خجالت کشید و در حالی که این پا و آن پا می‌کرد، گفت:
- هوم؟ کی گفته که من کسی رو دوست دارم؟ فکر نکنم که... .
پیرزن با مهربانی که در کلامش هویدا بود، گفت:
- این سوال خیلی مهمه برای همین لطفاً با خودتون صادق باشید و هر چی که می‌دونید رو بهم بگید. تمام اسرارتون پیش من محفوظ می‌مونه و هیچ دلیلی نداره تا رازتون رو پیش کسی فاش کنم.
سایه در فکر فرو رفت و در کنار رودخانه‌ نشست. در حالی که به حرکت ماهی‌های ریز و درشت در آب خیره شده بود، آرام گفت:
- فکر کنم اون عاشق بچه‌ها باشه. همیشه هر جا یک بچه به پستمون می‌خورد؛ اون با اشتیاق و علاقه فراوون با اون بازی می‌کرد و مدتی باهاش سرگرم می‌شد. همیشه هم می‌گفت که یکی از اعجایب خلقت بچه‌ها هستند که علاوه بر زیادی بانمک بودنشون، خیلی کوچیک هستند و با این حال مثل ما می‌تونند حرکت کنند، حرف بزنند و کارهای جالبی انجام بدن. اون شدت علاقه‌ای که همیشه از خودش نشون می‌داد، من رو متعجب می‌کرد و باعث می‌شد فکر کنم که اون زیادی اغراق می‌کنه و یک تخته‌اش کمه!
پیرزن خنده‌ای مختصری کرد و آن گاه پرسید:
- یعنی من درست فهمیدم؟ شاهزاده از بچه‌ها خوششون نمیاد؟
سایه آهی از سر بی‌حوصلگی کشید و پاسخ داد:
- بچه‌ها پر سر و صدا، ضعیف و رو اعصاب‌اند. همه چی رو به هم می‌ریزند و اصلا حرف تو کله‌شون نمی‌ره. تازه آدم باید تمام وقت حواسش به اونا باشه تا گندی نزنند و بلایی هم سر دیگران و خودشون نیارند. از اینا گذشته وقتی نوزاد هستند هم باید صدای زار زدنشون رو تا چندین ماه تحمل کنی.
سرش را بلند کرد و با یک تای ابروی بالا انداخته پرسید:
- پس چه دلیلی داره تا همچین موجودی رو دوست داشته باشم؟
پیرزن که دیگر انگشت به دهان مانده بود، نتوانست پاسخی به او بدهد. او با خود فکر می‌کرد که شاهزاده بیش از حد به کودکان بد گمان شده و این طرز تفکرش باید روزی اصلاح گردد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra_A

کاربر فعال بخش دبیرستان
کاربر فعال بخش
سطح
13
 
ارسالی‌ها
2,629
پسندها
4,889
امتیازها
30,973
مدال‌ها
21
پیرزن لبخند معناداری به سایه زد و گفت:
- دلتون نمی‌خواد باهاش ازدواج کنید و بعدش صاحب فرزندانی بشید؟
این سخنِ پیرزن مانند نیزه‌ای در قلب او فرو رفت. پیرزن آشکارا متوجه تغییر حالت سایه شد و به گرمی پرسید:
- چیزی شده؟
سایه با دستانی مشت شده، درحالی که از شدت نارضایتی کمی می‌لرزید، سر به زیر و به آرامی پاسخ داد:
- صاحب فرزندانی بشم؟ یعنی چند تا بچه؟ نه امکان نداره! من نمی‌تونم این چیزها رو تحمل کنم!
پیرزن کوتاه خندید و گفت:
- شما هم یک زمانی بچه بودید.
سایه آهی کشید و در جواب گفت:
- درسته منم بچه بودم اما هیچ وقت نتونستم درست و حسابی بچگی کنم. مامانم می‌گفت زایمانم کار دشواری بود و یک نوزاد درشت بودم. بعد از اونم همیشه نگرانم بود که چرا گریه نمی‌کنم. می‌گفت حتی در نوزادی هم گریه و زاری نکردم و خیلی آروم بودم. باهوش بودم؛ از اونایی که آروم و سر به زیر هستند نه از اون شیطون‌ها! تنها شیطنتم مربوط به زمانی می‌شد که از معلم‌های آموزش رقصم و دختران اشراف‌زاده‌ای که برای بازی با من به قصر می‌اومدند، فرار می‌کردم. چون به نظرم کارشون خیلی کسل‌کننده و دخترونه بود. من عاشق هنرهای رزمی بودم و همیشه با اونا سرگرم می‌شدم. پدرم هم از علاقه و اشتیاقم حمایت می‌کرد و بهترین استادها رو برام می‌آورد. خیلی کوچیک بودم اما از همون اول مثل انسان‌های بالغ رشد کردم. من شاهد قتل والدینم بودم و حتی یکیشون رو کشتم. بعد از اون هم بیش‌تر از قبل به خودم تمرین و سختی دادم و سعی می‌کردم این قدر قوی بشم تا بتونم رو پای خودم بایستم و کسی نتونه جلوم رو بگیره. می‌خواستم یک کشوری بسازم که همه توش در امنیت زندگی کنند اما دیدم انجام کارهام با زندگی در قصر به خوبی انجام نمی‌شه، برای همین پی بردم که باید برم تو دل مردم و خطرات تا بهتر بتونم به هدفم برسم.
پیرزن خمیازه‌ای کشید و پاسخ داد:
- داستانِ طولانی اما جالبی بود!
آن گاه لبخند مهربانی به روی شاهزاده پاشید و ادامه داد:
- کاملا قضیه برام روشن شد! کسی که تو زندگیش چندان محبت ندیده و لای پر قو بزرگ نشده، هیچ وقت نمی‌تونه اون قدر به کسی دیگه‌ای محبت کنه و شاید اصلا نتونه! با این حال، من رنگین کمانی رو در قلبتون مشاهده می‌کنم.
سایه متعجب کمی سرش را به سمت چپ کج کرد و پرسید:
- منظورتون چیه؟
پیرزن کمی جدی پاسخ داد:
- شما چند شخصیتی هستید! گاهی اوقات خیلی جدی و ترسناک و گاهی اوقات بسیار لطیف و مهربان و از طرفی می‌تونید کاملا بی‌تفاوت باشید. این تضاد شخصیتی و احساسی، اون‌ قدر هم بد نیست و می‌تونه خیلی کار آمد باشه!
به دنبال حرفش بلند شد و ادامه داد:
- حالا می‌رسیم سر اصل مطلب که باید به سوالم پاسخ قطعی بدید تا بتونم با خاطری آسوده معجون رو تقدیمتون کنم.
شاهزاده هم جدی شد و با کمی مکث گفت:
- پس بپرسید!
پیرزن کمی چشمانش را بست تا آشفتگی درونش فرو نشیند. سپس با لحنی جدی و کمی غمگین پرسید:
- بین عشق و هدفتون کدوم رو انتخاب می‌کنید؟
 
آخرین ویرایش

Zahra_A

کاربر فعال بخش دبیرستان
کاربر فعال بخش
سطح
13
 
ارسالی‌ها
2,629
پسندها
4,889
امتیازها
30,973
مدال‌ها
21
سایه که از این سوال جا خورده بود، مردد نگاهی به پیرزن و تصویر خودش در آب می‌اندازد و در فکر فرو می‌رود. او تمام لحظات زندگی‌اش را از زمانی که یادش می‌آمد تا به الان، از ذهنش گذراند و سپس رو به پیرزن پرسید:
- اگه هدفم رو انتخاب کنم نمی‌تونم کنار اون باشم؟ اون وقت به چه دلیل؟ اصلا چرا راجع به بچه سوال می‌کنید؟
پیرزن لبخند معناداری زد و با اندوه پاسخ داد:
- این دارو باعث میشه دیگه هیچ وقت نتونی مادر بشی؛ یعنی یک دنیای بدون بچه!
همان جا سایه زانوهایش سست شد و ناباور پرسید:
- چی؟ پس به خاطر همین دیگه نمی‌تونم کنارش باشم؟! این... .
پیرزن که حال آشفته سایه را دید، گفت:
- شاهزاده، می‌تونید هر چقدر که خواستید فکر کنید. هر زمان که از تصمیمتون مطمئن شدید و هیچ تردیدی در دلتون‌ باقی نموند، اون موقع هست که من در خدمتم. کافیه تا کنار همین رودخونه بیاید؛ اون وقت من خودم به حضورتون مشرف می‌شم.
سایه آهی کشید و با افسوس پاسخ داد:
- باشه، ممنون که به حرف‌هام گوش دادید. بعدا می‌بینمتون.
آن گاه با ناامیدی، راه بازگشت را در پیش گرفت و به سوی قصر گام برداشت. او نمی‌خواست نکیسا را که بعد از چند سال به تازگی ملاقات کرده هست، به این زودی از دست بدهد.
***
در قصر همهمه‌ای بود. شایعه‌ی اینکه سایه یک تنه، لشکر سیاه آن انسان‌های کثیف را ریشه کن کرده بود. این خبر کم کم به گوش مردم شهر می‌رسید. حتی پادرا که به کمک سایه شتافته بود و در آن پیروزی نقش مهمی داشت هم، کل افتخارات را به دستان طلایی سایه سپرده بود و برای همه تعریف می‌کرد:
- اون خیلی فوق‌العاده‌ست! خودش تنهایی اون همه دیو رو تیکه پاره کرد. باید می‌دیدید که چه جوری بی‌پروا و با قدرت می‌جنگید و ... .
در همین حین سایه که زخم خورده حرف‌های پیرزن بود، وارد مقر سربازان شد. همه توجه‌ها به سمت او جلب شد و همهمه‌ها شدت گرفت.
پادرا با دیدن سایه، سر از پا نشناخت و به سوی او دوید. سایر افراد هم با کمی تأمل، به سوی او شتافتند تا اخبار را از نقش اصلی ماجرا بشنوند.
سایه که بی‌حوصله‌تر از آن بود که در جمع آن‌ها سخنرانی کند، سعی کرد تا راه بازگشت را در پیش بگیرد که پادرا مانع شد و با اشتیاق پرسید:
- استاد تو واقعا خیلی فوق‌العاده‌ای! تنهایی اون همه خیکی رو کله پا کردی. اون شب هم به مدت طولانی روی سوزن‌ها و زغال‌های داغ ایستادی. من ازت حمایت و دنبالت می‌کنم. لطفا منو‌ به شاگردی قبول کن!
یکی از سربازها هم ناباور پرسید:
- واقعاً حرفای پادرا حقیقت داره؟! معلومه خیلی اعجوبه‌ای!
سرباز دیگری هم با هیجان گفت:
- یک‌ تنه کلی آدم رو حریفی و روی سوزن‌ هم ایستادی؟ بابا ایول!
هر کدام چیزی می‌گفتند ولی سایه با بی‌تفاوتی فقط به دنبال خروج از آن جمعیتِ حلقه زده‌ی دورش بود‌.
سایه که از اغراق‌های آن‌ها به ستوه آمده بود، آهی کشید و گفت:
- ولی پادرا هم اون‌ کارها رو انجام داده. به علاوه من در اون جنگ تنها نبودم.
سپس رو به پادرا ادامه داد:
- تو خودتم اون‌جا بودی!
پادرا بلافاصله جواب داد:
- داری شکست نفسی می‌کنی. متأسفانه من کمی دیر رسیدم و بیش‌ترش رو خودت ناکار کرده بودی!
سایه اخم کم‌رنگی کرد و گفت:
- به جای این که واسه هم داستان‌های تخیلی سر و هم کنید، به کارتون برسید. وگرنه تا آخر عمر باید پیروزی‌های بقیه رو نظاره کنید!
پادرا یک تای ابرویش را بالا انداخت و گیج پرسید:
- داستان تخیلی؟!
سپس متفکرانه ادامه داد:
- ولی همش واقعی بودا!
سایه نگاه سرد و رعب انگیزی به آن‌ها انداخت که باعث شد دیگر کسی نتوانست سخنی به میان بیاورد. آن گاه خطاب به افراد مقابلش گفت:
- میشه بزارید رد شم؟
همه بدون تردید کنار رفتند تا مسیر باز شود. باورش برایشان سخت بود که یک دختر شانزده ساله و زیبا، چگونه می‌توانند چنین نگاه ترسناکی داشته باشد؟!
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا