• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دو گوی لجنی | 6.YASAMAN کاربر انجمن یک رمان

*YASAMAN._.pd*

پرسنل مدیریت
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
2,981
پسندها
10,397
امتیازها
37,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
کد رمان: 2952
ناظر: @IndRa_wS

نام رمان: دوگوی لجنی
نام نویسنده: yasaman
ژانر: #درام #عاشقانه

دو گوی لجنی.jpg

خلاصه:
چشم باز می‌کنم و جز تنهایی چیزی نمی‌بینم.
ندایی میگه:[ چشمت رو ببند!]
چشمم رو دوباره می‌بندم، بازش که می‌کنم این بار هم چیزی جز سیاهی مطلق نمی‌بینم.
سرنوشت من تا به امروز این بود. اما امروز دوباره چشم‌هام رو می‌بندم و وقتی بازش می‌کنم، دوباره دنیام رنگی می‌شه. اما این بار با یک تفاوت بزرگ!

لینک عکس شخصیت:عکس شخصیت دوگوی لجنی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Cãlypso

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/4/18
ارسالی‌ها
970
پسندها
17,125
امتیازها
38,073
مدال‌ها
35
سن
15
{ به نام داعیه سرمتن‌ها }
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
"...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*YASAMAN._.pd*

پرسنل مدیریت
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
2,981
پسندها
10,397
امتیازها
37,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
به نام آن که جهان از آن اوست.

مقدمه:
گاهی تو زندگی یه روزی می‌رسه که از همه چی بدت میاد؛
خسته میشی... .
نه! بهتره بگم اصلاً تو دنیایی که هستی، می‎خوای نباشی.
میگی کاش تموم شه!
اما اومدن یه روزهایی که بهترین روزهات شد، تو بهترین آدم شدی، حتی خوشبخت‌ترین... .
به قول معروف‎ «چی شد که این‌جوری شد؟»
***
(رها)

- عه، شیرین! اذیت نکن دیگه! بگو کیه؟
هیجان‌زده شیرین رو نگاه می‌کردم که گفت:
- به هیچ کی نگی ها؟
همین‌جوری که موهام رو بین دست‌هام پیچ می‌دادم، گفتم:
- قول.
شیرین چند ثانیه مکث کرد. خدایا، یعنی کیه؟
- مامان.
خدای من! شیرین گفت مامان؟! یعنی بعد از چند روز باز هم می‌تونم مامانم رو ببینم، آخ جون!
دست‌هام رو توی هوا تکون دادم و با جیغ گفتم:
- راست میگی شیرین؟! یعنی الآن مامان سرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*YASAMAN._.pd*

پرسنل مدیریت
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
2,981
پسندها
10,397
امتیازها
37,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
یه کم که راه رفتیم، رسیدیم به یک چیزی که روش خاک ریخته شده بود و روی خاک‌ها پر گل بود. همون جا روی زمین، شیرین نشست. منم مثل اون نشستم. دیدم شیرین با گریه داره یک چیزاهایی میگه:
- مامان کجا رفتی؟ چرا تنهامون گذاشتی؟
و دوباره شروع کرد به گریه کردن. هرچی دور و برم رو می‌دیدم، مامانی وجود نداشت؛ پس شیرین با کی حرف می‌زد!؟
- شیرین؟ شیرین؟
شیرین با بعض و چشم‌های پر از اشک گفت:
- جانم؟
- با کی حرف می‌زنی؟ این جا که مامان نیست!
با حرف من شدت گریه‌ی شیرین بیشتر شد. کم‌کم داشت گریه‌م می‌گرفت که با حرف شیرین صدای هق‌هق گریه‌م بلند شد:
- هست عزیزم، هست! ما نمی‌بینیمش. تو حرف بزن، حرف‌هات رو گوش میده.
با گریه گفتم:
- آخه نمیشه! من می‌خوام بغلش کنم، بوسش کنم، با کی حرف بزنم؟ با هوا؟
شیرین اومد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*YASAMAN._.pd*

پرسنل مدیریت
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
2,981
پسندها
10,397
امتیازها
37,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
مامان و بابای مهتاب چهارسال که به خاطر درمان بابای مهتاب رفتن آلمان. با اینکه حال بابای مهتاب خوب نیست، روحیه‌ی مهتاب خیلی خوبه. کاش منم مثل اون بودم! به خاطر همین مهتاب از اون روز به بعد با پدربزرگش (بابا محمد) زندگی می‌کنه. منم از وقتی مامان جون رو از دست دادم، پیش مهتاب و پدربزرگش زندگی می‌کنم.
با صدای مهتاب از فکر گذشته بیرون اومدم،
- رها... رها... رها؟
باز این دختره سر صبحی جیغ و دادهاش شروع شد، با خنده گفتم:
- ها؟ باز صبح شد تو شروع کردی؟!
دست‌هام رو کشیدو باجیغ گفت:
- پاشو زود باش، الآن دانشگاه داریم ها!
فکر کرد خواب بودم، تنبل خان من از تو زود تر بیدار شدم،
- تنبل خان من از تو زود تر بیدار شدم، حالا ساعت چنده؟
- یک ربع به هشت.
- خب هنوز... چی؟! یک ربع به هشت؟ یک ربع دیگه کلاس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*YASAMAN._.pd*

پرسنل مدیریت
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
2,981
پسندها
10,397
امتیازها
37,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
توی فکر بودم که صدای مهتاب رو شنیدم:
- بیا یه خرده آب بخور، پسره‌ی ...! دهن آدم رو باز می‌کنن ها!
یه لبخند تلخ زدم،
- ولشون کن، عادت کردم دیگه.
یهو مهتاب باهیجان گفت:
- نمی‌دونی وقتی استاد دیدتت چی‌شد! چشم‌هاش شد چهارتا!
خدایا نگه فقط موسوی!
- استاد؟
مهتاب دست‌هاش رو بهم کوبید و گفت:
- موسوی رو میگم دیگه.
وایی! بدتر از این هم مگه داریم، مگه می‌شه؟! با حالت زاری گفتم:
- مگه موسوی بود!؟
مهتاب شاکی لب زد:
- بله. دقیقاً موقعه‌ای اومد که جنابعالی خواستی شاهکاری کنی، عینکت رو درآوردی.
نه! بدبخت‌تراز من هم مگه هست!
- وای، نه! یه موسوی مونده بود وضعیت چشم‌هام رو بفهمه که اونم به لطف سروش فهمید!
انگار مهتاب دوباره یاد موسوی و حرکاتش اوفتاد و با آب وتاب شروع به توضیح دادن کرد،
- فقط باید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*YASAMAN._.pd*

پرسنل مدیریت
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
2,981
پسندها
10,397
امتیازها
37,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
یه کمی سعی کردم بخندم، فکر کنم نتیجه داد؛ چون مهتاب بی‌خیال شد.
- میگم عینک آفتابی‌ای، چیزی نداری؟
مهتاب انگار از حرفم تعجب کرد، چون گفت:
- عینک؟ واسه چی می‌خوای؟
هوف! من موندم واقعا این چه جوری دانشگاه قبول شد!؟
- ای خدا! من عینک رو به نظرت واسه چی می‌خوام؟!
انگار تازه بهوش اومد.
- آها، ببخشید، یک لحظه حواسم پرت شد. بیا دارم بگیر.
عینک رو گذاشت رو دستم.
- مرسی.
یهو عینک رو گرفت،
- بیا خودم می‌ذارم برات.
کلم رو بردم جلو، عینک رو، روی چشم‌هام گذاشت.
- ممنون. کاش همه مثل تو بودن!
با شیطنتی که توی صداش موج میزد گفت:
- اِه، اگه همه مثل من بودن، من دیگه تک نبودم که! همون بهتر که من تک‌ تکم؛ حداقل برای هیچکی نباشم، واسه تو هستم.
خندم گرفته بود،
- ای دیوونه! باش تو تکی.
انگار از خندم انرژی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*YASAMAN._.pd*

پرسنل مدیریت
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
2,981
پسندها
10,397
امتیازها
37,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
- می‌دونم. خودمم اعصابم خورد شد. شانس ماست دیگه!
پیاده شدیم. دستم رو گرفت، با هم وارد شدیم. فکر کنم این بار هم جای همیشگی نشستیم که مهتاب گفت:
- درست روبه‌روی ما نشستن، هر دوشونم الآن دارن نگاهمون می‌کنن؛ یه نگاه... .
- چرا حرفت رو خوردی؟ یه نگاه چی؟
مطمئن بود نگاه‌شون زیاد جالب نیست که مهتاب حرفش رو خورد.
- هیچی، بی‌خیال. چی می‌خوری؟
- مهتاب حرفت رو اول کامل بگو. مگه چه جوری نگاه می‌کنن؟
مهتاب یه نفس عمیق کشید و آروم لب زد:
- خب آخه... یه نگاه ترحم‌آمیزانه با چاشنی پوزخند.
تمام سعیم رو کردم طبیعی حرف بزنم بدون هیچ بغضی.
- طبیعیه. من نمی‌فهمم چرا مردم فکر می‌کنن هرکی نمی‌بینه آدم نیست. این چه طرز برخورده آخه؟!
دیگه هیچ حرفی زده نشد تا یک ساعتی اون‌جا نشستم، بعد هم راه افتادیم سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*YASAMAN._.pd*

پرسنل مدیریت
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
2,981
پسندها
10,397
امتیازها
37,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
- رها مردم از نگرانی، به خودت رحم نمی‌کنی، حداقل به فکر من باش. نگفتی پیش خودت اگه خدایی نکرده، خدای نکرده، بلایی سرت میومد، من چه خاکی تو سرم می‌ریختم؟! ها؟...
تو دلم خدا رو صد هزار مرتبه به خاطر وجود مهتاب شکر کردم. اگه مهتاب نبود، من الآن از شدت درد و سختی مرده بودم. فکر مهتاب باعث شد، لبخند رو لبم بشینه؛ که مهتاب سریع واکنش نشون داد:
- کجای حرف‌های من خنده داشت؟ دختره‌ی دیونه اول آدم رو زجر میدی، بعدم می‌شینی برای من می‌خندی؛ بذار مرخص بشی؛ رفتیم خونه همه رو تلافی می‌کنی.
حالا یه کم بیشتر حرص بخوره چیزی نمی‌شه که، یه لبخند شیطانی زدم و گفتم:
- چشم خانم مرغه.
- آفرین...چ...چی گفتی؟ به من گفتی خانم مرغه؟!
تازه گرفت چی گفتم،خخ
- بله! چه خبرته؟! هی غرغر می‌کنی، خسته نشدی؟ اون دهن کف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*YASAMAN._.pd*

پرسنل مدیریت
منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
2,981
پسندها
10,397
امتیازها
37,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
تو فکر این بودم چه جوری موضوع رو به مهتاب بگم که مهتاب با صدای بلند و کرکنده‌ی آوازش اومد سمتم. دستم رو گرفت و کشون‌کشون من رو برد تو آشپزخونه. صندلی رو عقب کشید، من رو نشوند. با صدای کشیده شدن صندلی فهمیدم خودش هم نشست. بعد مثل همیشه برام غذا ریخت و قاشق و چنگال رو دستم داد؛ منم آروم‌آروم شروع به خوردن کردم و به این فکر می‌کرد، چه جوری موضوع رو به مهتاب بگم که خودش شروع کرد به حرف زدن:
- می‌دونم دوست نداری با موسوی کلاس داشته باشی. فردا میریم پیش آقای جلیلی، برای اعتراض که استاد رو عوض کنن، باشه؟!
- نه، یعنی... فردا میریم پیش آقای جلیلی؛ ولی نه برای اعتراض از استاد! ب... برای انصراف!
مطمئنم الآن مهتاب چشم‌هاش شد اندازه گردو،
- چی؟! دختر تو دیوونه شدی؟! تا اینجا اومدی از این به بعدش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 2, کاربر: 0, مهمان: 2)

بالا