• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم اجتماعی رمان تردست | افسون رضائیان نویسنده انجمن یک رمان

*AFSOON*

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/16/17
ارسالی‌ها
600
پسندها
5,987
امتیازها
21,973
مدال‌ها
22
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #1
«به نام حق»
کد رمان: 2949
ناظر: @MotLagh°m3

تگ رمان: تگ ویژه، رتبه دوم اجتماعی

عنوان: تَردَست
نام نویسنده: افسون رضائیان
ژانر: #اجتماعی #درام

629223_e425a27b9254e147114341ba3cd304a6.jpg

خلاصه: «تقدیر، چیره‌دست‌ترین شعبده‌باز جهان است».
از زمانی که آن را به سختی به یاد می‌آورم، زندگی من و سَم ساندرز به هم گره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Cãlypso

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/4/18
ارسالی‌ها
962
پسندها
16,738
امتیازها
38,073
مدال‌ها
35
{ به نام داعیه سرمتن‌ها }
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*AFSOON*

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/16/17
ارسالی‌ها
600
پسندها
5,987
امتیازها
21,973
مدال‌ها
22
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #3
فهرست فصول:

بخش اول:


فصل اول: روز و شب

فصل دوم: آینه، آینه‌ی روی دیوار!

فصل سوم: هنوز آن‌جایی؟!

فصل چهارم: رقصنده با مرگ

فصل پنجم: مرا از خودم برهانید.

فصل ششم: کروکدیل

فصل هفتم: پیوند

فصل هشتم: و سپس هیچ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*AFSOON*

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/16/17
ارسالی‌ها
600
پسندها
5,987
امتیازها
21,973
مدال‌ها
22
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول: روز و شب


زیر تنها سایه‌بانی که پیدا شده بود، نشسته بودم و در حالی که آفتاب داغ میامی* همه‌ی وجودم را درون لباس های سفید رنگم آب می‌کرد، لیمونادم را سَر می‌کشیدم.
حدود ده متر آن‌طرف‌تر، آکروبات‌های سرخ‌پوش در حال انجام تمرینات طاقت‌فرسای همیشگی بودند و مدام از روی شانه‌های هم تاب می‌خوردند و با چرخش‌های دلهره‌آوری پایین می‌پریدند. نزدیک محلی که کارناوال‌های رنگارنگ قراضه پارک شده بودند، گروه موسیقی روی زمین گرم چمباته زده و از حدود چهار ساعت قبل‌تر بی‌وقفه می‌نواختند.
- چند بار باید بهت بگم؟! با بقیه هماهنگ باش احمق!
ریز خندیدم و نگاهم را از مربی عصبی که سر یکی از آکروبات‌های مو طلایی فریاد می‌زد، گرفتم و آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*AFSOON*

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/16/17
ارسالی‌ها
600
پسندها
5,987
امتیازها
21,973
مدال‌ها
22
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #5
با صدای در که به آرامی نواخته می‌شد، چشم‌هایم را باز کردم و سرم را به سمت سم چرخاندم. مشخصاً او هنوز آن‌جا بود، در حالی که چشم‌های قهوه‌ای بازش را به سقف دوخته بود و حتی پلک هم نمی‌زد.
آرام از جا برخاستم و در را که رنگ رویش پوسته‌پوسته شده بود، باز کردم.
اُرسلا پشت در بود. در حالی که کیسه‌های پلاستیکی و ضخیم را درون آغوشم می‌انداخت، سریع گفت:
- تا یک ساعت و نیم دیگه شروع می‌کنیم.
سرم را تکان دادم و در را روی صورت عرق کرده‌ا‌ش بستم. پلاستیک‌ها را کنار میز آرایش انداختم و سم را صدا زدم.
- هی پسر. زود باش، باید حاضر بشیم.
از جایش بلند شد و کش و قوس مفصلی به دست‌ها و گردنش داد و درحالی که دستش را بین مویش می‌چرخاند و آن را به هم می‌ریخت، روی پلاستیک‌ها خم شد و لباس‌های تازه رفو شده‌ی داخلش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*AFSOON*

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/16/17
ارسالی‌ها
600
پسندها
5,987
امتیازها
21,973
مدال‌ها
22
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #6
با نوک انگشت کوچکم، خط چشمش را که در شرف پخش شدن زیر پلکش بود، پاک کردم و پرسیدم:
- چرا این‌قدر نگرانی؟
چیزی به زبان اسپانیایی گفت که حتی یک کلمه از آن را هم نفهمیدم. صورتم را در هم کشیدم و دستم را برایش تکان دادم. او هم سرش را با پریشانی تکان داد و این‌بار به انگلیسی گفت:
- وینس گفت میاد تا نمایش امشب رو ببینه.
سرم را تکان دادم و دستی به دامن سبک، نخی و چاک‌دارم کشیدم و پاشنه‌ی کفش‌هایم را تا جایی که می‌توانستم بالا آوردم.
کسی از نزدیکی پرده‌های صحنه صدایم زد:
- هی، الکس.
از جا بلند شدم و مایک، دستیار بلند قد و کک و مکی صحنه را دیدم که دست تکان می‌داد. با انگشت به پشت پرده‌ها اشاره کرد و فریاد زد:
- نوبتت شده.
سرم را تکان دادم و کارت‌ها را از دست ارسلا گرفتم و آن‌ها را جایی درون جیب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*AFSOON*

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/16/17
ارسالی‌ها
600
پسندها
5,987
امتیازها
21,973
مدال‌ها
22
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #7
هر چه که از ورودی صحنه دور‌تر می‌شدم، صدای کلفت آقای گلر با آن لهجه‌ی انگلیسی غلیظ که در حال معرفی اجرای بعدی بود، محو و محو‌تر می‌شد.
دلم می‌خواست که هر چه سریع‌تر به کارناوال برگردم و آن‌قدر بخوابم که بمیرم! سفر طولانی و خسته کننده‌ی گروه، که از واشنگتون* آغاز شده و بعد از گذر از نورفولک* و آتلانتا* و جکسون‌ویل*، حالا به میامی ختم شده بود، به شدت خسته‌ام کرده بود، اما افسوس که مجبور بودم تا آخرین اجرا در چادر باقی بمانم تا بتوانم سم را برگردانم. حتی دلم نمی‌خواست به اتفاقات آخرین دفعه‌ای که گذاشتم سم خودش برگردد فکر کنم!
کنار ارسلا، روی همان صندلی سفت و ناراحت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*AFSOON*

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/16/17
ارسالی‌ها
600
پسندها
5,987
امتیازها
21,973
مدال‌ها
22
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #8
این افکار را پس زدم و دستم را از زیر دست‌های تیره‌ی ارسلا کنار کشیدم. همان موقع مایک کک و مکی فریاد زد:
- گروه سالسا... سریع روی صحنه!
ارسلا از کنارم بلند شد و به سمت ورودی صحنه رفت تا به بقیه‌ی رقصندگان بپیوندد. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را از لباس زرد و براقش گرفتم و به دست‌هایم خیره شدم.
سم واقعاً چه کسی بود؟ و سوال این بود که چرا اهمیت ویژه‌ای برای من داشت؟ پاسخ این بود که سم، کسی بود که آلکساندریا را خلق کرد. او کسی بود که در من، چیزی بیش‌تر از آن‌چه که بقیه می‌دیدند، دید. تردست حقیقی او بود، که از منِ سابق، یک تردست ساخت.
برای مدتی طولانی، همان‌جا روی صندلی ناراحتم باقی ماندم. ما اجازه‌ی به همراه آوردن تلفن همراه‌مان را به پشت صحنه نداشتیم و به همین دلیل، تنها کاری که می‌توانستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*AFSOON*

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/16/17
ارسالی‌ها
600
پسندها
5,987
امتیازها
21,973
مدال‌ها
22
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #9
چند دقیقه‌ی بعد، تماماً به سکوت گذشت و من که زودتر غذایم را تمام کرده بودم، رفتم تا مسواک بزنم.
در حالی که مسواکم را محکم روی دندان می‌کشیدم، به تصویر خودم در آینه خیره شده بودم، که با چشم‌های سرخ از خستگی به من می‌نگریست. چشم از خودِ خسته‌ام برداشتم و به مسواک زرافه‌ای سم نگاه کردم که آن را درون لیوان سفیدی گذاشته بود.
وقتی برگشتم، سم غذایش را تمام کرده بود و میز را هم جمع کرده بود. من هم رفتم و لباس‌های سنگینم را عوض کردم و بعد تخت‌های سفری‌مان را که در نزدیکی آشپزخانه قرار گرفته بودند، باز کردم. منتظر ماندم تا سم مسواک کند و برگردد. وقتی برگشت و روی تخت دراز کشید و مثل هر شب، درست شبیه یک جنین، درون خودش جمع شد، ملحفه‌ی آبی‌اش را رویش انداختم.
خودم را روی تختم انداختم و با رضایت، صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*AFSOON*

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/16/17
ارسالی‌ها
600
پسندها
5,987
امتیازها
21,973
مدال‌ها
22
سن
15
وارد کارناوال شدیم. قبل از این‌که بخواهم در را ببندم، مایک با دستش آن را نگه داشت. چشم‌های شب مانندش را به طوفانی که نگاهم را درگیر کرده بود، گره زد و گفت:
- یه گروه جست و جو تشکیل دادیم تا دنبال ارسلا بگردیم... ظهر شروع می‌کنیم.
برای چند لحظه، به اعماق چشم‌های تیره و گردش خیره شدم و سرم را تکان دادم و به محض این‌که دستش را برداشت، در را بستم.
به در تکیه دادم و به سم نگاه کردم که روی تختش نشسته بود و دستش را دور زانویش گره زده بود. بازوهای لاغرش که از درون آستین‌های تی‌شرت آبی بیرون زده بودند، شبیه طناب‌هایی بودند که دور او بسته شده و او را اسیر خودش کرده‌اند. می‌دانستم چه چیزی سم را به هم ریخته، حتی می‌توانستم صدای بلند ویل را به وضوح درون گوش‌هایم بشنوم که می‌گفت: «تنهاش بگذار الکس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا