برگزیده رمان تُنگی بلورین برای ماهی | س.سرحدی کاربر انجمن یک رمان

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,068
پسندها
13,318
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #1
سطح: برگزیده
کد رمان: 2990
ناظر: @SAMA.B

نام رمان: تُنگی بلورین برای ماهی
نویسنده: س.سرحدی
ژانر: #عاشقانه #درام #اجتماعی


WhatsApp Image 2020-08-11 at 2.04.26 AM.jpeg

خلاصه:
مردی از طایفه‌ای نفرین شده، از عمارتی تجملاتی و خاندانی کبرآگین در جایی که رویاها می‌میرند، میان تمام قباحت‌ها، غرق در مسروری و به دور از تحسر و تألم زندگی می‌کرد. او به آتش کشیده شدن تعشق در نگاه اطرافیانش را باور نداشت و چیزی جز ثروت برایش مسرت بخش نبود.
اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Marlbró

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
12/20/18
ارسالی‌ها
706
پسندها
43,814
امتیازها
58,173
مدال‌ها
7
سن
17

{ به نام داعیه سرمتن‌ها }

505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,068
پسندها
13,318
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
خُفته‌اند هر دو در ژرف قیرگونی
همان جایی که لحمه‌شان را تَنگ ساختند نارفیقان
معشوق آن‌قدر کنار عاشق جولان داد و خود را به دیوارِ تُنگ زجاجِ ساخته شده توسط دستانش کوباند
که تُنگ را گسست و خورده شیشه‌ها هم وجود خود را به خون کشاند
و ماهی را ز آب جدا و زندگانی را ز او ربود.​
آسمان تیره به نظر می‌رسد و ابرهای سیاه و سفیدِ در هم آمیخته شده آماده‌ی باریدن شدند. گویی خزان به راه است و دلگیری‌اش. نور از اتاق فرار کرده. قیرگونی همه‌ جا را در برگرفته و سکوتی سهمگین جای‌جای اتاق را اهاته کرده است. با باز شدن درب اتاق سکوت مرگ آور گسسته می‌شود و باریکه‌ی نوری از چراغ راهرو درون اتاق را روشن می‌کند. صدای لحمه‌های پی‌درپی که نشان از آشفته‌گی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,068
پسندها
13,318
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #4
چشم‌های به رنگ شبش را برای چندین ثانیه می‌بندد. هِق‎هِق ناآرامَش ساخته و باعث می‌شود تا سرش هر چند ثانیه به سمت بالا تکان بخورد. با نفس‌های بُریده‌بُریده نگاه افسرده و نالانش را به قاب عکس بزرگی که در پشت سر مادرش به دیوار سالنی با نمای سنگی نصب شده و خاندان بامداد را در قاب‌های کوچگ و بزرگ به نمایش گذاشته، می‌اندازد. نفرت، افزون‌تر از همیشه سراسر وجودش را فرا می‌گیرد. درون چشم‌های پر از تَکَبُّرِ تک‌‌تکِ اعضایِ درون عکس نگاه می‌کند. دیدگانش را اجمالی به سالنی درندشت با چهار دست مبلی شیک با رنگ‌هایی خنثی که در هر گوشه ای سالن جای گرفته اند میدوزد. آن لوستر زیبای بزرگ وسط، با تابندگی‌اش زرق و برق عمارت را افزون ساخته بود. از این همه شکوه دل‌آشوب می‌شود. با صدای پر از بغض می‌گوید:
- از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,068
پسندها
13,318
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #5
دَرب سالن را با تمام نیرو و خشمش می‌کوبد. به سوی لندکروزِ سفیدرنگش که مقابل چهار پله‌یِ دربِ ورودی پارک بود، می‌رود. در همان حالی‌که اشک‌هایش جلویِ دیدگانش را گرفته، سوار می‌شود. این‌بار خشمش را نثار درب ماشین می‌کند و با تمام قوا دَر را بهم می‌کوبد. دست‌هایش را روی فرمان می‌گذارد. نگاه تارش را به مقابلش که اکنون سنگ‌فرش‌هایِ دو رنگِ سفید و طوسی، راه ورود و خروج به باغ بزرگ خاندان بامداد را نشان می‌دهد، می‌اندازد. چنان قلبش درد می‌کند که باعث می‌شود گریه‌هایش صدادار شود. چطور با چنین غمی کنار بیاید؟ آخر مگر می‌شود وقتی قلبت برای شخص دیگری می‌تپد، جسمت کنار دیگری باشد؟ چطور فرهاد را از قلبش بیرون بی‌اندازد؟ چطور از او دور شود؟! آه فرهاد عزیزش! ای کاش هیچ‌گاه به او ابزار علاقه نمی‌کرد. با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,068
پسندها
13,318
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #6
فرنوش آهی اندوهگین می‌کشد. چشم‌های خیسش را بهم می‌فشارد و سرش را با اکراه و نفرت به این سو آن سو تکان می‌دهد.
- فرجام برو! دست از سرم بردار، تو هیچ وقت نمی‌تونی خواهرت رو درک کنی! تو هم مثل مامان یه بی‌رحم و سنگ‌دلی.
چهره‌اش را مچاله می‌کند. او اصلاً دلش نمی‌خواهد خواهرش را نالان و افسرده ببیند. قدمی برمی‌دارد و به ماشینش نزدیک‌تر می‌شود. این‌بار با لحنی مملو از مهربانی که بویِ نصیحت می‌داد ل**ب به سخن می‌گشاید:
- فرنوش! این عاشقی اشتباس، تو دخترِ یه خانواده با اصالتی و اون یه پسر آس و پاس که هیچی نداره. چطور یه مُتِصَدیِ پذیرشِ هتل می‌تونه داماد این خانواده باشه؟! تموم کن این عشق مسخره رو! با مردی باش که می‌تونه تو رو خوشبخت کنه. به نظرت آدم با پول خوشبخت‌تر می‌شه یا عشق؟!
چشم‌هایش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,068
پسندها
13,318
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #7
سرش را با عصبانیت تکان می‌دهد و ماشین را به داخل باغ می‌برد. از بین درختانِ قد کشیده شده در دو طرف سنگ فرش رد میشود و زیر سایه درخت تَنُومند سَرو با شاخه‌های پُر پیچ و خَمش ماشین را پارک می‌کند و پیاده می‌شود. سوئیچ را مانند عادت درون انگشت اشاره‌اش می‌اندازد و قدم‌هایش را به سوی سنگ فرش‌های مخالفِ دو ساختمانِ ویلایی که با فاصله رو به روی یک‌دیگر ساخته شده بودند برمی‌دارد؛ اما با صدای پیرمردی عبوس و جاهد که نامش را صدا می‌زند مجبور به ایستادن می‌شود. پیرمردِ خشمگین، با آن چشم‌های نافذش، درهم افکنده شدنِ چهره‌ی *سر‌گَشته فرجام را به خوبی می‌تواند ببیند. قبل از این‌که فرجام صورتش را به سوی پیرمرد بچرخاند صدای خشم‌آلود او بارِ دیگر گوش‌هایش را آزار می‌دهد.
- چرا قیافت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,068
پسندها
13,318
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #8
- عجله‌ای اومدم، حواسم نبود که نگهبان این زندان اون طرف مثل همیشه کشیک میده.
حرفش را می‌زند و پوزخندزنان در کنار ماهان روی صندلی سفید رنگِ پایه چوبی لَم می‌دهد. با دست راستش پاهای ماهان را که روی میز گرد شیشه‌ایِ دور سفید، خودنمایی می‌کند هُل می‌دهد و به پایین می‌اندازد.
- جمع کن پاهات رو از روی میز.
ماهان اخمی می‌کند و روی صندلی صاف می‌نشیند.
- چته باز اعصاب نداری؟!
سوئیچ و موبایلش را روی میز می‌اندازد و پوفی می‌کند. دو ابروی پهن و مشکی‌اش را بالا می‌فرستد و با کلافگی پاسخ می‌دهد:
- گندکاری رو فرنوش می‌کنه، توهین و تحقیرش رو ما باید از اسنفدیار بخوریم... .
قبل از این‌که ماهان پاسخی دهد، تندخویی را چاشنی سخنش می‌کند و ادامه می‌دهد:
- ماهان! جانِ جدت بیا این ساختمون کوفتی رو یه جوری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,068
پسندها
13,318
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #9
پاهایش را روی جلو مبلی می‌گذارد و سعی می‌کند هر آن‌چه در مغزش آزارش می‌دهد را دور بریزد و ذهنش را آرام سازد. عادت داشت به مسائلی که تنها اعصابش را متشنج می‌کرد اهمیتی ندهد و همه را درون سطل زباله‌ی مغزش خالی سازد. همان‌طور که چشم‌هایش را بسته بود و گویی در خواب و بیداری به سر می‌برد؛ ناگهان با صدای باز و بسته شدن درب سالن، چشم‌هایش را با شتاب باز می‌کند. نگاهش را از لوستر‌های سه تیکه کوتاه و بلند آویزان شده به سقفِ سمت درب سالن می‌گیرد و به ماهان که همانند همیشه بدون در زدن وارد خانه‌اش شده بود نگاه می‌کند. این پسر کی قصد داشت به قوانین فرجام احترام بگذارد؟! با زبانی تند و کلافه ل**ب به سخن می‌گشاید:
- ماهان به نظرت دلیل ساختن دَر واسه خونه چی بود؟! چرا هر بار رمز رو عوض می‌کنم باز تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,068
پسندها
13,318
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
خورشید زیبایِ تابستان، در اول هفته‌ی تیرماه شروعش را با *شعشعه‌اش به نیمی از کره زمین آغاز می‌کند. درختان بلند قامت؛ همراه با شاخه‌های پُر از میوه‌‌ی تابستانی، فضای باغِ بامداد را به شدت جمیل و تماشایی می‌سازد. فرجام ساعت8 صبح از خواب برمی‌خیزد و برای رفتن به سرکار آماده می‌شود. آنقدر پروسه‌ی آماده شدنش طولانی‌ست که ترجیح می‌دهد همیشه یک ساعت زود‌تر از خواب برخیزد. پس از گرفتن دوش و خوردن صبحانه، کت و شلوار مشکی‌اش را می‌پوشد و به قامت خود درون آینه‌ی مستطیل شکلِ قدی سفید‌رنگی که گوشه اتاق پرو ده متری گذاشته شده بود نگاه می‌کند. با دیدن آراستگی و گیرایی چهره و لباس‌هایش لبخندی از سر رضایت به روی خود می‌پاشد. کاش اندکی از این همه مختال بودنش می‌کاست! در آن صورت شاید جذابیتش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا