• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان گرگ دریده | سحر کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع S@h@r
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 27
  • بازدیدها بازدیدها 4,622
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    انتقامی درام عاشقانه
  • کاربران تگ شده هیچ

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
7,821
امتیازها
21,973
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
گرگ دریده
نام نویسنده:
سحر
ژانر رمان:
عاشقانه، درام، معمایی
کد رمان: 3130
ناظر: @پاییز پنهان

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

خلاصه:
وقتی مادر مرا زاد و نافم را بریدند، انگار داور فلک فریاد زد فقط بجنگ وگرنه ناک‌اوت! آنقدر پیکار کردم که تمام جانم از رد جفای نامردان ناسور شد. اما یاد او مرهم زخم‌هایم بود. از زخم‌هایم برایش سپری ساختم فولادین، با خون جاری از تن شرحه شرحه‌ام رزی بافتم برایش از جنس جان، سر در گریبان و نیمه‌جان آنقدر منتظرش ماندم که گرگ‌ها فقط یک پیراهن دریده از من باقی گذاشتند... .
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

*یــگــانــه*

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
23
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,782
پسندها
10,140
امتیازها
37,173
مدال‌ها
31
  • مدیر
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

[COLOR=rgb(184, 49...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : *یــگــانــه*

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
7,821
امتیازها
21,973
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #3
بسم رب العشق


عزیزی که او را بیشتر از جانم میخواستم، درست مثل توصیف زن عاشق در نازنینِ داستایوفسکی بود. حتی زشتی های مرا می‌پرستید. تا آخرین لحظه پای به پای من پا شکسته آمد. اما امان از ویرانه‌های پشت سر من، امان از دیوارهای رو به روی من و از گرگ هایی که بوی خون جاری از تنم آنها را حریص کرده بود... .
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
7,821
امتیازها
21,973
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول: سایه های سنگین من

برگ اول: گاردتو نیار پایین!

چهارشنبه ۲۷ مهر سال ۱۴۰۱

(یاشار دماوندی)

- ای بابا، محض رضای خدا یبار حرف گوش کن.
با لحن شیطان و گرمی گفت:
- خیلی خوب. بیا بستم.
با هیجان گردنبند را از جعبه بیرون آوردم. اول خودم به فیروزه بزرگ قطره‌ای شکل خوش‌رنگ مدال نگاه کردم. بعد آن را دور گردنش انداختم. کمی با قفلش ور رفتم تا بلاخره بسته شد.
- خب خانم خانما تولدتون مبارک، نگاه کن ببین دوسش داری؟
چشمانش را باز کرد، سر خم کرد و گردنبند را دید. با بهت نگاهش کرد و مدال را دستش گرفت.
- فیروزه... . تو از کجا... ؟
- مگه تو دفتر خاطراتت ننوشته بودی آرزوت اینه از کسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
7,821
امتیازها
21,973
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #5
- راستی، سهندخان از فرانسه برگشته ها! خبر داری؟
- دیشب تلفنی صحبت کردیم. گفته بود امروز می‌رسه تهران. به سلامتی.
از روی میز عینکش رو برداشت و ها کرد.
- از صحبت‌هاش معلومه بوی آدم جدید میاد.
با تعجب گفتم:
- سهام‌دار جدید؟
- به نظر میاد برادرزاده‌اش داره یه قرارداد جدید دولتی رو با شرکت ما چفت می‌کنه!
صاف نشستم و با کنجکاوی گفتم:
- منظورت کوهیار پسر خسرو خانه؟
عینک دایره‌ای هری‌پاتری‌اش را به چشمش زد و با لحن مسخره‌ای گفت:
- حاجی کلا یه داداش و یه برادرزاده‌ داره دیگه!
- قضیه جالب شد. کوهیار... قرارداد جدید... .
کوهیار پسر منزوی و ستاره سهیل خسروست. خسرو‌ هم که تنها برادر و دست راست سهندخان رئیس هلدینگ ماست. برخلاف بچه‌های بقیه سهام‌داران و تجار که همیشه سعی دارند خودشان را به بقیه نشان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
7,821
امتیازها
21,973
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #6
تای ابرویی بالا انداختم و در دلم گفتم اَی قدرت ننه بابای پولدار!
- فکر نکنم شما دوتا کنار بیاید!
- نیومده که هنوز. تو هم نفوس بد نزن.
از روی میز یک سیب سرخ برداشت و گاز گنده‌ای زد.
- نه تو حرف تو کتت می‌ره نه اون. البته تفاوت شما اینه که اون شدیداً مغرور، بداخلاق و گَنده دماغه. ولی تو قابل تحمل‌تری!
بعد کمی صحبت، بلاخره پرنس چارمینگ مناطق محروم همانطور که دولپی و خرچ خرچ می‌لمباند، دست از سرم برداشت، خداحافظی کرد و رفت.
امیر صمیمی‌ترین رفیق من و البته مدیر حقوقی شرکت ماست. هشت سالی می‌شود که رفیقیم. از وقتی آشنا شدم، به او پرنس چارمینگ می‌گفتند، چندبار هم پرسیدم چرا ولی جواب درستی به من نداد. برای خودش یک‌پا سرو بلند قامت است اما نه به اندازه من، موهای فرفری مشکی پرپشت دارد که گاها بخاطر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
7,821
امتیازها
21,973
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #7
- آره واقعا. ولی خدایی در تمام عمرم حتی خوابشم نمی‌دیدم اینجا خونه بخرم. اصلا محله‌ش، آدماش، خود خونه... . یلدا یه چیز دیگه‌ست.
- حق گفتی داداش. اینجا کجا، نوروزآباد و فلاح کجا!
خانه جدید ما یک واحد هشتاد و سه متری دوخوابه و نوساز، واقع در شمال اندرزگو بود. میتوان گفت دارایی رویایی من. البته به لطف سرمایه گذاری پر از شانس و سیگنال سرموقع سهندخان، پس اندازم، وام و مقداری طلا که یلدا داشت، یک دانگ او و پنج دانگ من. سهندخان خیلی اصرار داشت حتما یک خانه بخرم. همیشه می‌گفت تا منزل مال خودت نباشد سکون و آرامش واقعی را حس نمی‌کنی. اجاره نشین بودن مثل این است که هربار موقع اسباب کشی آتش به خانه‌ات بیفتد و واقعا هم حق می‌گفت.
اینجا را خیلی پایین‌تر از قیمت واقعی‌ش خریدیم چون فروشنده داشت مهاجرت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
7,821
امتیازها
21,973
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #8
چیزی که می‌شنیدم را باور نمی‌کردم.
- تو... تو اونو از کجا پیداش کردی؟
پیش‌بندش را باز کرد و روی میز مشغول بریدن نان بربری‌ها شد.
- والا اون پیدام کرد، البته اتفاقی. پریروز اومده بود بیمارستان ما، فشارش خیلی بالا بود. یه سرم بهش زدن و اونجا همو دیدیم. اولش نشناخت، منم همینطور. ولی بعد که رفتم دوباره فشارشو بگیرم همو شناختیم. خیلی تعجب کرد، یه حس عجیبی داشتم وقتی دیدمش. بنده خدا خیلی پیر شده‌. دعوتم کرد امروز ناهار برم پیشش. منم دیدم زشته دعوتشو قبول نکنم، رفتم.
بلند شدم. هیچ حسی نداشتم، و همین حس نداشتن دلواپسم می‌کرد. انگار یک پروانه سمج توی شکمم وول می‌خورد.
- چطور شد به من نگفتی میخوای بری؟ بعدم مگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
7,821
امتیازها
21,973
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #9
نگاه خصمانه‌ای انداخت ولی بیشتر انگار قصد شوخی داشت.
- فکر کردی می‌تونی منو با آب ساکت کنی؟
با دهان پر در حالی که لیوان ویتامین را برمی‌داشتم گفتم:
- نه فقط فکر کردم الان پول کفن و دفن ندارم و بهتره آب برسونم که خفه نشی. و اِلّا خدا شاهده قصد دیگه‌ای نداشتم. ولی یلدا حالا فکر می‌کنم از تو یه خواهر شوهر سلیطه حسابی درمیاد. خدا به داد زن آینده من برسه.
***
۳۰ مهر سال ۱۴۰۱
- سفر بخیر خسرو خان. خسته نباشین.
سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت و بلند شد.
- به به، مشتاق دیدار مدیر جوون‌مون بودم. شما خسته نباشی دماوندی جان. فکر نکن حواسم بهت نبود، این مدت خیلی خوب کارا رو جمع و جور کردی آفرین. راستی شنیدم این دو هفته که نبودیم یه قرارداد سنگین فروش قطعات با کارخونه مهندس سجادی بستین.
- شما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
7,821
امتیازها
21,973
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #10
- سلامتی، رو به راهم خدا رو شکر. خبر که، والا خبرا دست شماست. کلاغا خبر آوردن دارین تغییراتی تو شرکت می‌دین؟
از روی صندلی بلند شد و سمت کمد پرونده‌ها که نزدیک دیوار شیشه‌ای بود رفت و زونکن سبز رنگی برداشت و به کمد تکیه کرد.
- کلاغای مو فرفری ما اخیراً نخود تو دهنشون خیس نمی‌خوره.
- پس راست بود.
خب مشخص بود فقط امیر از ماجرا خبر دارد. اما برایم جالب بود که کوهیار قرار است تا جای کار را بگیرد؟ چقدر پیشنهادش سودآور است؟ تا کجا می‌تواند جای پایش را اینجا محکم کند؟ زورش را داشت تصور هیئت مدیره و کارکنان را عوض کند؟ بلاخره یک راهبر باید تصور مطلوبی از خودش در ذهن بقیه داشته باشد، وگرنه که به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد. راهبر به مقبولیت و محبوبیتش راهبر است، به درایتش، تدبیرش، عرضه‌اش و از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا