• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان قلب خونین شیطان | سیده پریا حسینی نویسنده برتر انجمن یک رمان

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/19/17
ارسالی‌ها
1,124
پسندها
13,773
امتیازها
33,373
مدال‌ها
20
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام خدا
کد رمان: 3139
ناظر رمان: @P A R I
تگ: برگزیده

نام رمان: قلب خونین شیطان
ژانر: #فانتزی #عاشقانه
نام نویسنده: سیده پریا حسینی نویسنده ی برتر انجمن یک رمان
زاویه ی دید: دانای کل

IMG_20201201_091910_214.png

خلاصه ی داستان:
مردمانی دین دار در سرزمین تاراس که خدای یگانه را می‌پرستند
و شیطان که دشمن قسم خورده‌ی انسان‌هاست
موجودی که عشق حوا را در سینه داشت و خ**یا*نت دید؛ حال پس از گذشت هزاران سال، دختری شبیه به حوا را دیده است و با خشم و نفرت قصد فریفتن او را دارد. سرنوشت آن‌ها و این سرزمین چه خواهد شد؟

نکات مهم:
۱_ جامعه ای که من در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/14/18
ارسالی‌ها
2,345
پسندها
33,525
امتیازها
64,873
مدال‌ها
34
{ به نام داعیه سرمتن‌ها }
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/19/17
ارسالی‌ها
1,124
پسندها
13,773
امتیازها
33,373
مدال‌ها
20
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #3
فصل اول

دیوید به قصد در آغوش کشیدن راشل به طرف او رفت اما دختر جوان با ترس و بی‌قراری مانع شد و از او فاصله گرفت.
با همان حالت وحشت زده و نگران به طرف او چرخید و با صدای جیغ مانندی گفت:
- تو... تو واقعا کی هستی؟!
پسر جوان خندید و پاسخ داد:
- این چه حرفیه؟ متوجه منظورت نمیشم.
راشل در حالی که تمام بدنش به لرزه در آمده بود؛ آب دهانی فرو داد و با صدایی بی‌ثبات گفت:
- من... من دیدمت. تو رو... چشمات رو... دیدم. اونا قرمز شدن! تو... تو کی هستی؟ چی هستی؟!
لبخند روی لبان پسر جوان خشکید.
سرش را که بالا گرفت، راشل چهره‌ی او را سرد و بی‌روح یافت.
پسر نفس عمیقی کشید و با تاسف به راشل نگاه کرد.
راشل تمام جرئت خودش را جمع کرد و در فاصله‌ی چند قدمی از پسر جوان که خودش را دیوید معرفی کرده بود؛ ایستاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/19/17
ارسالی‌ها
1,124
پسندها
13,773
امتیازها
33,373
مدال‌ها
20
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
او ویراستار نشریه ای معتبر بوده و اهل شعر و ادب بود.
در شهر کوچکی که زندگی میکرد، همه او را به نجابت و مهربانی اش میشناختند.
خدایای یگانه را میپرستید و با تمام وجودش به او ایمان داشت. تنها به کمک خداوند بود که توانسته بود بعد از دست دادن پدر و مادرش باری دیگر سرپا شده و به زندگی اش باز گردد.
همه چیز خودش را از او و متعلق به او میدانست و درونش همواره پر از آرامش بود.
گوشه ای ایستاد، دستی به موهایش کشید و منتظر آمدن تاکسی شد.
او که به ملاقات دوست دیرینه اش رزا میرفت، هندزفری اش را به گوشی اش متصل کرده و همان طور که آهنگ بیکلام و آرامی را گوش میداد، منتظر ماند و با آمدن تاکسی، با رضایت سوار شد
راننده ی ماشین پسر جوانی بود با چشمانی عسلی. رنگ نگاه او، گیرا و اسرار آمیز به نظر میرسید. با سوار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/19/17
ارسالی‌ها
1,124
پسندها
13,773
امتیازها
33,373
مدال‌ها
20
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
راشل با محبت پلک‌هایش را برهم فشرد و به پشتی صندلی‌اش تکیه داد.
سفارش‌هایشان را آوردند و هردویشان مشغول خوردن شدند.
پس از آن هم از سر میزهایشان بلند شده و کنار یکدیگر قدم زدند.
راشل دست دوست عزیزش را فشرد و گفت:
- خیلی خوشحالم که امروز دیدمت.
رزا با لبخندی دلنشین به نیم رخ چهره‌ی راشل نگاه کرد و پاسخ داد:
- منم همین طور. بیا دیگه اینقدر از هم دور نمونیم و نذاریم کارامون جدامون کنه.
راشل نفس عمیقی کشید و گفت:
- من تمام تلاش خودمو می‌کنم. امیدوارم که همینجوری که تو می‌گی بشه.
رزا ایستاد و با نگاه محبت امیزش به چشمان راشل خیره شد:
- بله دوست عزیزم، منم امیدوارم.
راشل دستش را برای نگه داشتن یک تاکسی بلند کرد و ماشینی مقابلش توقف کرد.
به طرف رزا چرخید و او را در آغوش کشید.
رزا نیز او را تنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/19/17
ارسالی‌ها
1,124
پسندها
13,773
امتیازها
33,373
مدال‌ها
20
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #6
نفس عمیقی کشید و دستانش را پشت سرش قلاب کرد. چند قدم جلوتر رفته و در حالی که پشت کرده به مورو ایستاده بود، با نگاهی سرد و بی روح به رو به رویش خیره شد و گفت:
- نمی‌ذارم زندگی خوبی داشته باشه. این انسان، نباید شاد باشه. به هیچ عنوان راحتش نمی‌ذارم.
مکثی کرد و ادامه داد:
- اول کاری می‌کنم که به شمایل انسانی من باور پیدا کنه و منو بپذیره. اونو به خودم وابسته می‌کنم، فریبش می‌دم و بعد رهاش می‌کنم. لحظه لحظه‌ی زندگیش رو با رنج و عذاب می‌گذرونه و من از این لذت می‌برم!
مورو سری تکان داد و با نگاهی تحسین برانگیز به امپراطور خود نگریست و گفت:
- انسان‌ها تاوان گناه مادر و پدر نخستین شون_ آدم و حوا _ رو میدن.
شیطانا پوزخندی برلب آورد و گفت:
- نه، اونا تاوان ضعف و بی‌لیاقتی خودشون رو می‌دن.
سپس از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/19/17
ارسالی‌ها
1,124
پسندها
13,773
امتیازها
33,373
مدال‌ها
20
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #7
نگاه دیگری به شاخه‌ی گل انداخت و پلک‌هایش را سخت برهم فشرد.
سپس خودش را مشغول کارش کرد تا افکارش کمتر به سوی آن پسر جوان برود. گاه موفق بود و گاهی اوقات هم نه. خیره به نقطه‌ای نامعلوم می‌ماند و به این می‌اندیشید که پسری که تا به حال دو بار بیشتر او را ندیده و نامش را هم نمی‌داند، به چه دلیل برای او گل آورده؟!
گاهی اوقات هم چنان غرق در کارش می‌شد که به طور کامل از همه چیز فاصله می‌گرفت و رها می‌شد از چیزهایی که او را مضطرب می‌کرد.
به هر جهت پس از اتمام کارش، زمانی که از ساختمان بیرون آمد، متوجه پسری شد که از طرف دیگر خیابان به سوی او می‌آید. سرجایش ایستاد و به چهره‌ی پسرجوان خیره شد، خودش بود.
مضطرب شد و لبانش را برهم فشرد.
تصمیم گرفت قبل از اینکه پسر جوان به او برسد راه خودش را برود که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/19/17
ارسالی‌ها
1,124
پسندها
13,773
امتیازها
33,373
مدال‌ها
20
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #8
دستانش را مشت کرد و با سرسختی مسیر بازگشت به خانه را پیاده طی کرد.
بی توجه به هر ماشینی که برای رساندن او بوق می‌زد بدون اینکه حتی سرش را به طرف آنان بچرخاند، مستقیم به رو به رویش نگاه کرده و حرکت می‌کرد.
زمانی که به خانه رسید، با همان حالت عصبی در را باز کرده و داخل شد.
اما با دیدن گل رزی که صبح زود آن را در گلدان قرار داده بود، باری دیگر مضطرب و عصبی شد.
کیفش را گوشه‌ای رها کرد و نگاهش را از گل گرفت. به اتاقش رفت و با غم و ناراحتی روی تختش دراز کشید.
چیزی که راشل را بی‌قرار کرده بود، ابراز علاقه‌ی دیوید به او نبود، بلکه چیزی بود که در خود آن پسر قرار داشت. چیزی که خودش هم نمی‌دانست چه، اما او را بی طاقت می‌کرد. دیوید برایش غیرقابل درک به نظر می‌رسید و بنا بر دلایلی نامعلوم به نوعی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/19/17
ارسالی‌ها
1,124
پسندها
13,773
امتیازها
33,373
مدال‌ها
20
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #9
سپس پشت کرده به او از خانه‌اش خارج شده و به جهان خود بازگشت.
راشل آماده‌ی پذیرفتن دیوید نبود، بنابرابن باید کاری می‌کرد که راشل خودش را نیازمند دیوید ببیند.
تسخرزنان نقشه‌ای که در سر داشت را مرور کرد و پس از آن دستی به نیمه‌ی سوخته‌ی صورتش کشید و آن را لمس کرد.
این سوختگی همیشه به او یادآوری می‌کرد که محبت کردن و عشق ورزیدن به یک انسان چه تاوانی دارد.
بنابراین تنها احساسی که می‌توانست نسبت به انسان ها داشته باشد، خشم و نفرت بود.
***
فردای آن روز، راشل برای خرید به فروشگاهی زنجیره‌ای رفت.
لیستی در دست داشت و از روی آن به دنبال وسیله‌ی مورد نظرش گشته و آن را درون سبد می‌انداخت.
بلوز و شلواری خاکستری پوشیده و موهایش را هم بافته بود.
زمانی که برای برداشتن روغن زیتون دستش را بلند کرد، صدایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/19/17
ارسالی‌ها
1,124
پسندها
13,773
امتیازها
33,373
مدال‌ها
20
سن
19
راشل لبخند عمیقی زده و دقیقه‌ای بعد از یکدیگر جدا شدند. دیوید نگاهی تاسف انگیز به داگ و رفیق‌هایش انداخت و آنان هم به زور و زحمت از سرجایش برخاسته و از مقابل دیدگان ناپدید شدند.
مردم نیز آرام آرام متفرق شده و هر کس به سوی دیگری رفت.
راشل نفس عمیقی کشید و نگاهی به چهره و سر تا پای دیوید انداخت، گوشه‌ی لب او پاره شده و خون آمده بود و تکه‌هایی از گونه و پیشانی‌اش قرمز شده بود. پیدا بود که این نقاط تا ساعاتی دیگر کبود خواهند شد. لب به دندان گرفت و با شرمساری به چشمان دیوید نگاه کرد و گفت:
- اگه، اگه تو اینجا نبودی... من... باید چیکار می‌کردم؟!
دیوید لبخند دلنشینی برلب آورد و دستان ظریف و کوچک راشل را در دست گرفت.
- به این چیزا فکر نکن. مهم اینه که الان حالت خوبه و خطری تهدیدت نمی‌کنه.
راشل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا