• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان قلب خونین شیطان | سیده پریا حسینی نویسنده برتر انجمن یک رمان

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,131
پسندها
14,775
امتیازها
33,373
مدال‌ها
20
سن
19
نه، نمی‌توانست. به سوی شیطانا چرخید و با حالتی ناتوان و در عین حال سرشار از خشم به او نگاه کرد. کیف و پوشه‌ای که در دست داشت را گوشه‌ای رها کرد و دوان دوان به طرف شیطانا رفت لبانش را برهم فشرد و کف دستش را بر روی پیشانی او قرار داد. تب شیطانا شدیدا بالا رفته بود در واقع چهره‌اش آن چنان سرخ و بدنش به گونه‌ای داغ شده بود که هر آن ممکن بود بدنش ذوب شده و تکه تکه شود. به سرعت از اتاق خارج شد به طرف آشپزخانه رفت و ظرفی بزرگ را پر از آب خنک کرد تعدادی پارچه‌ی سفید و تمیز برداشت و با سرعت به طبقه‌ی بالا رفت کنار شیطانا روی تخت نشست و ظرف را روی پایتختی قرار داد پارچه را درون آب فرو برد و بعد از فشردن آن، پارچه‌ی خنک را بر پیشانی شیطانا قرار داد پارچه‌ی دیگر را را هم به همین ترتیب در آب خنک فرو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,131
پسندها
14,775
امتیازها
33,373
مدال‌ها
20
سن
19
***
نم نم باران آغاز شده بود؛ باد خنکی می‌وزید و شاخه‌ها و برگ‌های درختان را تکان می‌داد ماشین‌ها گاه در ترافیک‌های طاقت فرسا به دام می‌افتادند و برای رهایی از شر آن صدای بوق و داد و بیدادشان را بالا می‌بردند عابران پیاده نیز دوان دوان به هر طرف می‌دویدند تا سرپناهی پیدا کرده و خود را از شر قطرات باران نجات دهند، عده‌ای هم زیر پوشش چترهایشان با گام‌هایی آهسته و آرام قدم می‌زدند در میان آنان اما مردی بی‌آنکه شتاب زده باشد و یا چتری به همراه داشته باشد زیر باران قدم می‌زد بارانی که هر آن شدیدتر می‌شد و به نظر می‌رسید قرار است طوفانی به راه بی‌اندازد او آرتا بود که بی‌توجه به دور و اطراف خود قدم از قدم برمی‌داشت به خوبی می‌دانست که راشل با عقل و منطق خود از او دور شده و دریچه‌ی قلبش را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,131
پسندها
14,775
امتیازها
33,373
مدال‌ها
20
سن
19
آرتا تمام قدرت خودش را به پاهایش منتقل کرد و بیشترین سرعت ممکن دوید. اگر مانند گذشته یک موجود فراطبیعی بود در چشم به هم زدنی می‌توانست به مکان مورد نظر منتقل شود اما ماهیت انسان گونه‌اش و نداشتن قدرته‌ای ماورایی مانع چنین اعمالی می‌شد. خلاف جهت حرکت مردم و در زیر باران می‌دوید در میانه‌ی راه گاهی به اشخاصی تنه می‌زد یا آن‌ها را هول می‌داد، گاهی اوقات هم از میانشان راهی برای عبور باز می‌کرد به هر جهت مردم را ترسانده بود اما کوچکترین اهمیتی برایش نداشت. تنها چیزی که در آن لحظه می‌خواست رسیدن به خانه راشل بود.
هنگامی که خودش را به خانه‌ی راشل رساند حدودا نیم ساعتی می‌شد که باران قطع شده بود. با این وجود زمین همچنان خیس و لغزنده بود.
آرتا از چند پله‌ی آغازین بالا رفت چندین بار زنگ در را فشرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,131
پسندها
14,775
امتیازها
33,373
مدال‌ها
20
سن
19
تعدادی از همسایگان که وحشت زده و هراسان بودند از خانه بیرون آمدند و با آتش‌نشانی و آمبولانس تماس گرفتند. همگی‌شان با حالتی حیرت زده و نگران به طرف راشل و آرتا رفتند. حال آرتا بدتر از راشل بود. دود بیشتری را تنفس کرده بود، دستش سوخته و خونریزی کرده بود و سر و صورتش دودی شده بود این در حالی بود که راشل سرفه می‌کرد و به خاطر استعمال دود آتش نمی‌توانست به خوبی نفس بکشد. همچنان در شوک و ناباوری به سر می‌برد و بدنش سراپا می‌لرزید. به طرف آرتا چرخید و با خود اندیشید که اگر این مرد نبود، جانش را از دست می‌داد چطور می‌توانست خودش را از آتش سوزی نجات دهد؟
به طرف آرتا رفت و با دیدن دست سوخته‌ی آرتا که در حال خونریزی بود، اشک‌هایش شدت گرفت.
- خدای من! همش...همش تقصیر منه! صدای...صدای منو می‌شنوی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,131
پسندها
14,775
امتیازها
33,373
مدال‌ها
20
سن
19
مدتی بعد، با احساس نوازش دست کسی، از جا پرید و با چشمان گشوده‌اش به چهره‌ی آرتا خیره شد چشمان محبوبش نیمه باز و چهره‌اش رنگ پریده بود. راشل شاد و هیجان زده دست باندپیچی شده‌ی آرتا را میان انگشتانش گرفت و به او نزدیک شد. آرتا به طور منظم به وسیله‌ی ماسک اکسیژن نفس می‌کشید و حال جسمانی‌اش بهتر شده بود.
راشل در حالی که از شدت شادی و هیجان به تکاپو افتاده بود، از سرجایش برخاست و رو به آرتا کرد و گفت:
- ی...یکم صبر کن. می‌رم دکتر رو بیارم، خیلی زود برمی‌گردم.
سپس دوان دوان از اتاق خارج شد تا پزشک را برای معاینه‌ی آرتا بیاورد. آرتا تکانی به خود داد و لبانش را برهم فشرد احساس می‌کرد رنگ نگاه راشل تغییر کرده است و همانند گذشته‌هایشان نگاهش می‌کند گرچه به احساس خود اطمینان نداشت و نیمه‌ی تاریک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا