• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان خاطراتی که قاتل‌اند | مهساصفری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع mahi_sf
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 61
  • بازدیدها 2,798
  • برچسب‌ها
    پلیسی
  • Tagged users هیچ

mahi_sf

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/2/20
ارسالی‌ها
142
پسندها
683
امتیازها
3,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 3187
ناظر: M A R Y maryam.abbasi
تگ: برگزیده

« بسم الله الرحمن الرحیم»
نام رمان: خاطراتی که قاتل اند
نام نویسنده: مهساصفری
ژانر: #معمایی #پلیسی #درام

خلاصه: ادیس پارکر هفده سال زندگی‌اش را در اتاقی زندانی است ؛ فارغ از این‌که دلیلش را بداند. وقتی به سختی و پس از هفده سال از آن اتاق بیرون می‌آید، به رازهای عجیبی از زندگی مبهم خود پی می‌برد. سرگرد اسکمندر برای یافتن حقیقت‌های زندگی‌اش به او کمک می‌کند، اما بعد به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

"AZIN"

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,053
پسندها
6,140
امتیازها
28,973
مدال‌ها
21
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahi_sf

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/2/20
ارسالی‌ها
142
پسندها
683
امتیازها
3,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #3
مانند همیشه در سکوت مستولی به سر می‌برد. لحظه‌ای چشم از پرده‌های حریری پنجره که در نسیم می‌رقصیدند، برنمی‌داشت. جز نور ماه که از پنجره‌ی مربعی شکل اتاق بر داخل می‌تابید، هیچ نور دیگری نبود. دیوارهای اتاقش، مانند حصاری او را اسیر خود کرده بودند؛ شاید هم نه! به گفته‌ی پدرش، او دیوارها را اسیر خود کرده بود.
موهای مشکی‌اش خیلی بلند شده بودند و هر چقدر زمان می‌گذشت، در چشمان آبی رنگش خلأ بیشتری دیده میشد. انگار که هیچ احساسی نداشت؛ اما از درون برای امتحان کردن کارهای زیادی پَرپَر میزد؛ مثل خارج شدن از آن اتاق پس از هفده سال!
صدای باز شدن در سالن، سکوت را شکست. پرتویی از نور روی کاشی‌های شیری رنگ سالن افتاد، به همراه سایه‌ی قد بلند یک مرد. اِدیس بی آن‌که چشم از پرده‌ی مواج پنجره بردارد، دو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

mahi_sf

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/2/20
ارسالی‌ها
142
پسندها
683
امتیازها
3,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #4
اِدیس با ناباوری بلند شد و قدمی به عقب برداشت؛ او هیچ وقت این در را به روی خود باز ندیده بود. مگر این‌که بخواهند غذا، آب یا چیزی به او بدهند. بادیگارد میان در ایستاد و با صدای ضخیم و مردانه‌اش گفت:
- بیا بیرون، فقط پنج دقیقه.
چشمان ناباور جسی روی صورت چارلز چرخیدند. لبخند خبیثی بر لب داشت و با بر هم فشردن پلکش از او خواست بیرون بیاید. شهامتش را جمع کرد. وقتی به سمت در می‌رفت، پاهایش در آن شلوار سبز و گشاد می‌لرزیدند. بادیگارد کمی خودش را عقب کشید و در را برایش نگه داشت. کاشی‌های بی‌طرح و شیری رنگ سالن، مقابل چشمان اِدیس موج می‌زدند و هر چقدر به در نزدیک میشد، سردی نوک انگشتانش هم بیشتر میشد. پایش را که از اتاق بیرون گذاشت، تمام بدنش مور به مور شد. برخلاف چیزی که پشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

mahi_sf

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/2/20
ارسالی‌ها
142
پسندها
683
امتیازها
3,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #5
تصویر آن زن، مدام جلوی چشمانش می‌آمد. چرا باید او گوش‌هایش را بپوشاند درحالی که به گفته‌ی چارلز، فقط اِدیس آن صدا را می‌شنید؟ زندگی گنگی داشت؛ گاهی آرزو می‌کرد که ای کاش هرگز متولد نمی‌شد. درست در لحظه‌ای که این آرزو را می‌کرد، این فکر به ذهنش می‌رسید که اصلاً مادری هم دارد؟ اتاقش مثل سردخانه بود. دیوارها خیلی سفید بودند...مثل پوست صورتش که از شدت ندیدن آفتاب، شبیه روح شده بود. با آستین، اشک‌هایش را پاک کرد و به سمت قاب عکسی که به دیوار رو به ‌روی تختش زده بود، رفت. آن عکس انگیزه‌ی عجیبی به او می‌داد، گاهی هم یاد خودش می‌افتاد. در تاریکی اتاق، به عکس خیره شد. به چشمانی آبی رنگ و موهایی مشکی و زیبا، به صورتی که هم غمگین بود و هم شاد و به لبخندی که انگار می‌گفت قوی باش. آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

mahi_sf

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/2/20
ارسالی‌ها
142
پسندها
683
امتیازها
3,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #6
اِدیس آرام و ناتوان سرش را تکان می‌داد. چشمانش را پشت کیسه‌ی سیاه می‌چرخاند؛ اما چیزی نمی‌دید. با این‌ حال صدای نفس‌نفس زدن یک فرد را می‌شنید؛ نفس‌هایی سخت و پر از درد! چارلز از روی صندلی چرخانش بلند شد. سیگارش را میان دو انگشت گرفت و با صدای تو دماغی‌اش گفت:
- واقعاََ حیف شد!
چهار گوشه‌ی اتاق بزرگش، پر از گیاه بود. به شخصیتش نمی‌آمد که به گیاه علاقه‌مند باشد. سرش را به سمت مردی که مقابل صندلی چرخ‌دارش افتاده بود، چرخاند و پوزخندی زد. خون از مچ پای مرد خارج میشد و کاشی زیرش را سرخگون می‌کرد. صورتش خیس از عرق شده بود. درد ضربه‌هایی که خورده بود، مثل ماری در بندبند بدنش می‌خزید. چارلز مقابلش خم شد. با انگشت، سر مرد را بلند کرد و به چشمان پر از اشک او خیره شد.
- می‌خوای ببینیش؟ آره؟
از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

mahi_sf

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/2/20
ارسالی‌ها
142
پسندها
683
امتیازها
3,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #7
چارلز سر تفنگش را فوت کرد و با لبخند گفت:
- وقتش تموم شد. این جنازه رو یه جا گم و گور کنین، بعد... .
با همان لبخند، به سمت ادیس چرخید. قدمی نزدیک‌تر رفت و روی سرش خم شد. وجود ادیس لبریز از ترس شد؛ چون عطر بی‌رحمی از او به مشامش خورد.
- این دختر خوشگل باباش رو هم ببرید و تقدیمش کنین به بهشت!
وقتی بادیگارد و دو نفر دیگری که پشت چارلز بودند اطاعت کردند، سریع دوباره همان کیسه‌ی سیاه را روی سرش کشیدند. زیر بازوهایش را بی‌لطافتانه گرفتند و بلندش کردند. ادیس مقاومت نکرد، با این‌که می‌دانست عاقبتش هیچ تفاوتی با عاقبت آن مرد ندارد.
- بس کن چارلز، اون دخترته!
همان زن کت و دامن پوش که گوشه‌ای از اتاق ایستاده بود، این را گفت و با عصبانیت ادامه داد:
- چطور می‌تونی با دختر خودت این کار رو بکنی؟ مگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahi_sf

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/2/20
ارسالی‌ها
142
پسندها
683
امتیازها
3,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #8
چند دقیقه بعد، ماشین توقف کرد.
- بیارش پایین!
راننده که مردی درشت هیکل بود، سوت زدن را آغاز کرد و پیاده شد. ادیس را از ماشین بیرون کشید و او را روی چمن‌ها انداخت. ادیس دستش را روی چمن‌های خنک کشید. در نسیم دلنوازی که می‌وزید، می‌رقصیدند. کف پاهایش می‌توانستند وجود سنگ ریزه‌هایی در لابه‌لای آن‌ها را حس کند. مهم‌تر از آن صداهایی بود که می‌شنید؛ صدای آبشار!
- راه بیفت دیگه!
بازویش را گرفتند و به جلو هل دادند. کمی سکندری خورد؛ اما تعادلش را حفظ کرد. نمی‌دانست کجا می‌رود. پشت آن کیسه‌ی سیاه کامل تاریک بود. تنها می‌توانست به خوبی تشخیص بدهد که دارد به آبشار نزدیک‌تر می‌شود. زمین هم شیب‌دار‌تر می‌شد.
- وایسا.
افراد چارلز دورتر از او ایستادند. یکی از آن‌ها که بوی سیگار تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

mahi_sf

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/2/20
ارسالی‌ها
142
پسندها
683
امتیازها
3,803
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #9
- هوا خیلی سرده، واقعاًَ مجبور بودیم این وقت شب بیایم گشت‌زنی؟ سر نخ پیدا کردن تو این تاریکی و هوای سرد، واقعاََ دردسره.
- آره؛ ولی واسه پیدا کردن سر نخ فقط این ساعتا میشه کاری انجام داد. اون عوضی آدمای زیادی داره.
دو پلیس با لباس‌های عادی، از کنار باریکه‌ی رود عبور می‌کردند. این رود، از یک چشمه‌ی کوچک نشأت می‌گرفت، اما هر چه جلوتر می‌رفتند، رود قطورتر می‌شد. حالا به چشمه خیلی نزدیک بودند. همه جا تاریک بود و نور چراغ قوه، تنها شعاع کوچکی را روشن می‌کرد.
- هی اون چیه؟
یکی از پلیس‌ها چراغ‌قوه‌اش را روی چیز عجیبی که نزدیک چشمه افتاده بود، انداخت. از فاصله‌ای دورتر از چشمه، میشد صدای آبشار را شنید. پلیس دیگر، رد نگاه او را گرفت و با اخم گفت:
- آدمه؟
آرام و با احتیاط جلو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

mahi_sf

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/2/20
ارسالی‌ها
142
پسندها
683
امتیازها
3,803
مدال‌ها
6
با دفتر بزرگی که در دست داشت، به طرف تخت رفت. دستش را روی پیشانی ادیس گذاشت و بعد لبخندی زد.
- تب نداری، بهتر شده.
ادیس سعی کرد روی تخت بنشیند که پرستار شانه‌های او را گرفت و سعی کرد جلویش را بگیرد.
- نه عزیزم، باید صبر کنی که حالت بهتر بشه. فعلاً باید دراز بکشی.
بعد دفترش را ورق زد و با دقت به جای خالی اسم بیمار، در سر جدول نگاه کرد. با تعجب زمزمه گفت:
- جای اسمت خالیه...پلیس‌ها آوردنت این‌جا. گفتن که انگار غرق شده بودی.
وقتی این را شنید، تمام حوادثی که پیش از به هوش آمدن اتفاق افتاده بود را به خاطر آورد. لحظاتی که چشمانش را بستند، او را پایین انداختند و حتی صورت آن مرد زخمی برای یک لحظه در جلوی چشمانش ظاهر شد!
- می‌تونی حرف بزنی؟

پرستار با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا